ایجاد و تحقق همدمی کار ساده ئی نیست! چرا که: هم سرمایه های لطیف و نورانی می خواهد: هم خردی پویا و شکوفا! هم عاطفۀ زلال و تپنده، هم ایثاری بالنده و تازنده، هم بینش و شکیبی نیرومند و هم آرمانی بشکوه و پرجاذبه! آنهم به گونه ئی که نارسائی هرکدام از اینها، همدمی را ناقص و نارسا خواهد ساخت!
     به هر حال، همسرگرایان مهرپیشه، یکی از راههای رسیدن به کمال پیوند را ـ که اغلب دیگران از آن غافل می مانند ـ ایجاد رابطه از طریق هر چیز سالم و امر معقولی تلقی می کنند که توجه همسر بدان جلب گردیده است! اگر چه خود، معمولی بنماید!
     در هنر همسرگرائی اصل اینست که با همسر ابراز همدمی شود و نه ابراز مخالفتهای خودمحورانۀ ضدارزشی. پس شایسته آنکه: به هر امر ظاهراً معمولی هم عطف توجه نمود؛ باید در زمینه ابراز همدمی کرد؛ باید ـ و فقط باید از طریق همدمی ـ به شناخت، ارزیابی و سپس انتخاب بعد و یا ابعاد مختلف آن زمینه و یا امر پرداخت.
     این هنر، نه تنها برترین و بی طرفانه ترین روش برخورد با اشیاء، امور، نگرشها و جانبداریها و جهت گیری ها را به نمایش می گذارد، که اعتماد جدی همسر، در امر گزینش و یا طرد زمینه را جلب می نماید.
     از طریق به کار بستن این هنر، ابعاد مختلف زمینه، از نظرگاههای متعدد، امکان بررسی آزادانه و بیغرضانه پیدا کرده، «حسن انتخاب» هم ضمانت عملی خود را پیدا می کند و هم تداوم شکوفائی همدمی، تضمین خواهد شد!
     کوتاه سخن اینکه: اگر آغاز برخورد با همدمی  و بر مبنای همدمی باشد، حتی در موارد و موقعیت هایی که میان همسران نگرشها و گرایشهای ظاهراً متفاوتی بروز می نماید، امر به همدمی متکامل تر و پرجذبه تری خاتمه پیدا خواهد کرد.

     تجربه های میلیونی مؤیّد آنند که وقتی ـ و به ویژه آنگاه که توجه همسر به امور و اشیاء معمولی جذب شده باشد ـ ازدواج و امور مربوط به آن با همدمی آغاز نشده، بلکه با نوعی ابراز تردید، وسواس و یا ابراز شرط ـ مثلاً مشروط به مدلل بودن، مفید بودن، ارزشمند بودن و... ـ برخورد شود، به دلیل سروکله پیدا کردن نفسِ «ناهماهنگی زودرس و عجولانه» و حضور ابراز نظرهایی مخالف و... موضع فرد، جاذبۀ خود را کم می کند؛ حرف فرد ـ ولو که درست و بجا و ارزشمند و... ـ نافهمیده می ماند؛ عظمت و نورانیت هدفش ناشناخته می ماند؛ اشتیاق او برای رسیدن به یگانگی مورد اتهام قرار می گیرد و در تحلیل نهائی از موضع همدمی تبعید می شود!
     همسرگرایان عاشق، برای تبیین و نمایش دادن عظمت فکری، نظام نورافشان ارزشی، جلال و زیبائی هوشربای عاطفی ـ اشراقی خود، برای هیچکس و از آن جمله برای آنی که می خواهد یگانگی خود را با او، از او و در او به نمایش بگذارد (همسر)، عجله ای ندارند!
     اینان، دقیقاً به همان سادگی یی که خود را کنار می نهند، خود را فراموش می کنند و خود را حذف می کنند، عملاً برای رسیدن به قلۀ کمال انفراد، گاه از طریق شکوفا ساختن هنر همدمی و گاه برای رسانیدن همسر به قلۀ کمال همدمی در زمینه های یاد شده، بگونه ئی سخت دیده ورانه و حکیمانه از موضع برهانی و اشراقی خود ـ عجالتاً ـ اجلال نزول فرموده، نوای هوشربای همدمی  را در تارتار وجود خود به اجرا نشسته، همۀ اعتماد همسر را از طریق توجه به «آنچه توجه او را» جلب نموده، شکوفا ساخته و از این طریق هم به تعظیم و احترام او همت می گمارند و هم، زمینه و مورد را با او، به دیدبانی، ارزیابی و احیاناً گزینش بر می خیزند! و تنها در چنین موقعیتی است که هنر همدمی می تواند شکوفائی خود را جشن بگیرد!

     روش تبیین زیبائی و نحوۀ طرح زیبائی شناسی در قرآن مبتنی بر حقایقی است که آن، قاطعیت و جوهرۀ ناب اندیشه را به خود گرفته است.
    نخستین حقیقت ملموس آن را، فهمِ حقیقت زیبائی و نیز ارائه ی واقعی آن تشکیل می دهد؛ معنای این سخن را به طور غیر مستقیم و اجمالی از مطالعۀ صفحات گذشته دریافته ایم. انسان ها با همۀ نزدیکی به واقعیت های زیبا و با داشتن حس زیباپسندی و فهم زیبائی شناسی، نظر به اینکه به درک جوهره و حقیقت زیبائی نرسیده اند، هر یکی آنرا به راهی کشیده و در بعدی از وجود مورد اذعان قرار می دهند. یکی آن را جلوۀ بودِ حقیقی در نمودهای طبیعی می داند و دیگری فقط آنرا زادۀ ذهنیت خویش می شمارد؛ یکی آنرا با خیر گره می زند و آن دیگری با حق. چه انسان با پدیده ئی مقابل است که به طور مستقل وجود داشته ولی نظر به عظمت وجودی خود در حیطۀ شناخت کامل وی قرار نمی گیرد.

    درین رابطه (رابطۀ زیبائی شناسی) انسان با زیبائی های تکوینی و یا هنری مواجه است و با آنکه توانسته است از طریق هنر به ارائه و خلق نوعی زیبائی نایل آید لیکن از آنجا که این موجود به زمینۀ مورد علاقه، مورد ارائه و ایجاد خویش از نظر حقیقی شناختی در خور ندارد و با آنکه، تجارب زیبائی پسندی و زمینه های مورد علاقه اش، آنرا مجهز ساخته است که گاهی به ارائه ی زیبائی هائی برتر و کامل تر از طبیعت هم قادر باشد، باز هم کارش در حد بازنمائی گوشه هایی از طبیعت ـ که زمانی با آرایش و زمانی هم با پیرایش همراه است ـ محدود مانده است.
    او (انسان) خالق طرح ذهنیِ خویش است که بازتابی است از زیبائی های طبیعی! و نه اینکه او واقعاً به جوهرۀ زمینۀ مورد خلقتش از نظر شناخت دسترسی داشته باشد. اما خدا اینگونه نیست؛ او آفریدگار زیبائی است، همانسان که آفریدگار مجالی و مظاهر متنوع هستی ست.
    الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ وَبَدَأَ خَلْقَ الْإِنسَانِ مِن طِينٍ * سجده ـ 7
    «آن خدائی که هر چیز را به نیکوترین وجه خلقت کرد و آدمیان را نخست از خاک (پست بدین حسن و کمال) بیافرید» و یا:

    خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِّ وَ صَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ* التغابن ـ 3
    «خدا زمین و آسمان را به حق آفرید و شما آدمیان را به زیباترین صورت برنگاشت و بازگشت همه بسوی اوست»

    او آفریدگار خلقتی زیباست و از انسانی، زیباتر؛ لذا او نه تنها از جوهرۀ زیبائی با خبر است که آفریدگار اوست. او رازِ قانونمندی های پدیدۀ زیبا را نه تنها می داند که خود با قدرت بالغه اش این قوانین را در او بودیعت نهاده است.
    یکجا سخن از زیبائی های طبیعی می راند و جای دیگر سخن از زیبائی انسان، لذا شک، تردید، دودلی و... را از همۀ باوردارندگان به واقعیت هستی در مورد وجود زیبائی به عنوان یک واقعیت مستقل و به عنوان یک پدیده ئی که از طریق آفریننده به آفریده بخشیده شده است، باز می گیرد. از اینرو، دیگر آنکه به این آیۀ روشن خدائی (جهان) و به آن موجود زیبای خدا جوی (انسان) بدیدۀ عقلائی می نگرد، ناشیانه اعلام نمی کند که: این پدیده ها نمی توانند از خود زیبائی داشته باشند! چه خدا خود می گوید:

    إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ*.
   «ما آسمان دنیا را و یا ما نزدیکترین آسمان را بزینت ستارگان بیاراستیم.*» صافات ـ6

    و نگفته است، ما ذهنیت مردم را در مقابل این پدیده ها زیبا نمایانه آفریدیم!

    فَقَضَاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ فِي يَوْمَيْنِ وَ أَوْحَىٰ فِي كُلِّ سَمَاءٍ أَمْرَهَا وَ زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ وَ حِفْظًا... * فصلت ـ 12
    «آنگاه نظام هفت آسمان را در دو روز استوار فرمود و در هر آسمان بنظم امر وحی فرمود و آسمان (محسوس) دنیا را به چراغهای رخشنده (مهر و ماه و انجم) زیب و زیور دادیم.»

    لذا آنکه برای «طبیعت» و «انسان» هستی بخشیده است فیض وجودش تقاضا دارد که آن مخلوق را از برکت زیبائی محروم نسازد و خلقتش را وجهه یی علوی بخشد.

    او که «ابداع» کنندۀ آفرینش است، می داند که با چه نظم و تعادل و تناسقی در نمودها و جواهر و اعراض می توان زیبائی را جلوه گر ساخت، لذا با ایجاد آن زمینه ها ـ که بر خلاف انسان، نزد وی ایجاد آنها مشکلی نمی تواند پدید آورد ـ خلقت را زیبا می آفریند. چه:
     بَدِيعُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَ إِذَا قَضَىٰ أَمْرًا فَإِنَّمَا يَقُولُ لَهُ كُن فَيَكُونُ * بقره ـ117
    «او آفرینندۀ آسمان ها و زمین است و چون ارادۀ آفریدن چیزی کند به محض آنکه گوید موجود باش بفور موجود خواهد شد.» و چون قادر مطلق و عالم مطلق و معلم مطلق است فقط به بیان حقایق مطلق می پردازد و چنان محکم و استوار از واقعیت ها خبر می دهد که عناصر زمان و مکان نتواند در آنها خللی ایجاد نماید.

     کسانی که انسانرا می خواهند همانطور که می باشد مورد بررسی قرار دهند، خود را مقید نمی دانند که در پس سیر خودساختۀ علم زدگی و سیاست زدگی و استحمار پذیریی ناشی از عقده های «خود کم بینانه» جهت اشباع این عقده ها، ـ که مع الاسف آنانی که کردار و پندار اکثریت مطلق این علم زده ها و سیاست زده ها و استحمار پذیرفته ها را در رابطۀ با سیر تکوین روانشناسانۀ اجتماعی مورد بررسی قرار می دهند، خوب متوجه هستند که در بیان نگارنده چه مقدار از واقعیتِ سنگین ولی دردانگیز نهفته می باشد ـ پنهان نمایند، هرگز به تحقیق انسان در مرحلۀ «علمی» بسنده نمی کنند؛ چه خودِ بررسیی کامل و غیر مغرضانه و غیر خودفریبانه به آنان این حقیقت را تحمیل می دارد که انسان نمی تواند محدود در بعد علمی باشد و قسمت زیادی از دانستنیهای این موجود در ورای معاییر علمی گسترده هستند، و علم جز در مواردی محدود نمی تواند تفسیر کنندۀ آنها باشد، لذا به پیجوئی خویش ادامه می دهند تا به قول قرآن «بصارت و سماعت» پیدا کنند، آنهم نه از طریق چشم و گوش که از طریق برخورد به مشکلات و ابتلا آت «إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا» ([1])

    چه ابتلاء بعد از پیدایش چشم و گوش به عنوان وسایل و ابزار ابتلاء می باشد، اما سمیع و بصیری بعد از ابتلاء همان است که روابط و تفسیرها و تأویل های علمی نمی تواند بیانگر این مرحلۀ از فهم باشد، لذا درین جا پای وسیله و ابزاری دیگر را به میان می آورد که «عقل» می نامندش تا بتواند جوابگوی وجود پر ابهام این مرحلۀ از دانش باشد، هر چند هم که نتواند تفسیری «علمی» «در مرتبۀ درک علمیِ انسان» و یا «عقلی» «در مرتبۀ درک عقلی انسان» از آن بدست دهد، چه این مرتبه گاه مرتبه ئی فوق عقلی، که فقط از طریق تجربۀ اشراقی و حضوری می شود به فهم آن نشست، خواهد بود.
   به هر حال انسان واقعی در ورای مراحل علمیی محض کشیده شده است و حتی قسمت زیادی از مفاهیم دانشی او نیز جز از طریق عقل غیر ممکن است، که می توان از آن جمله مسایل روابط علیت، معلولیت، کلیت، جزئیت، ضرورت، امکان و... را نام برد.

    آنانی که می خواهند بدرک بهتر این زمینه برسند، لازم است مباحث کامل و دقیق معرفت شناسی را در فلسفه دنبال نمایند.
    ما برای آنکه از تطویل بیشتر کلام جلوگیری کرده باشیم، فقط در رابطۀ با مسایل بالا و در مورد سماعت و بصارت، می افزائیم که انسان واقعی آن نیست که در مرحلۀ عقل باقی بماند، چه پس از آن، همانطور که تلویحاً آمد مرحلۀ «بینشمندی» و «اشراق و الهام» فرا می رسد که مقامی است ویژۀ خواص و اولیاء الهی و باز پس از آن مرحلۀ درک یا فهم پیامبران است که آنرا با واژۀ «وحی» می شود تبیین کرد و آن ویژۀ تنها پیامبران است.
   لذا اگر کسی بخواهد انسان واقعی را مورد مطالعه و شناخت قرار دهد ـ هر چند جز پیامبران، دیگران نمی توانند با این همه عمق و ژرفا انسان را بفهمند ـ باید مرحلۀ «بینشمندی» و «وحی» را نیز به تحقیق نشیند.

 

[1] ـ دهر، 2.

     از این زاویه دانش انسانی و یا انسانی که می تواند دارای وجهۀ علمی باشد مورد شناسائی قرار می گیرد. این دریچه نیز وسعت بسیار زیاد داشته و می تواند پهنۀ وسیعی از ابعاد وجودی این موجود را مورد بررسی قرار دهد، از قبیل: امکان یادگیریِ دانش، طرق متعدد یادگیری، ارزش یادگیری، کارآیی یادگیری، انتقال دانش، حفظ دانش و تداوم این تحفظ، و صدها مسئلۀ وابستۀ به این امر.
     لیکن آنچه در بررسییِ انسانی از این دریچه قابل دقت است و تا آنجا که «فلسفۀ علم»، «تاریخ فلسفه» و «تاریخ علم» نشان می دهد اینست که اکثریت مطلق تضادهای فکری، ناشی از بررسی انسان در مکاتب مختلف فلسفی و علمی، همه از اشتباه گیری های همین روزنه و یا دیدگاه است.
     عده یی از فلاسفه و دانشمندان، وقتی به بعد علمی انسانی برخورد می کنند، عظمت و پهنای حیرت آفرین این بعد، ایشان را چنان مبهوت می سازد که دیگر جائی برای تبارز مقامات والاتری برای انسان قایل نتوانند شد.
     این امر درست شبیه آنست که ما از روزنه ئی محدود، چشم اندازی را متناسب با آن روزنه و نیز قدرت دید و ساحۀ دید خویش به نظاره ایستاده باشیم و آن مقدار دیده شده را، همۀ هستی موجود بپنداریم! و کیست که این پندار را کودکانه و لجوجانه باور نداشته باشد؟
     در چشم انداز اینان نیز، نسبت محدودیت وسایل درک خودشان، انسانِ با عظمت و پردامنه، محدود و منکوب به پهنۀ انسانِ عالم می شود! و بدتر از این، اینکه اینان با همۀ تنگیی ذهنیت و اعتراف به عدم توانمندی و کمال ذهنی، بُعد علمی و دانشیِ انسان را به صورت ابلهانه ئی محصور در چیزهای ذهن ساختۀ خود می دانند.
     انتهای درد زمانی شکفته تر و نمایانتر می شود که با همۀ ادعاها و تقدس نمائیها و انسان گرائیها و علم پرستی ها، همین انسان عالم کامل را بازیچۀ کودن، بی اراده، ناآگاه و غیر مسئولی می دانند که نه تنها علمیتش نمی تواند در تکاملش نقشی داشته باشدکه علمیتش نیز زادۀ نیاز های پیش پا افتاده ئی است که انسان پس از تصور آنها، از خودش می شرمد.
     وقتی ما برآنیم که انسان را محصور و منکوب بعد علمی وی کردن، نه تنها بیانگرِ عدم اعتقاد به والایی انسان است، که تحقیر و تلاشی اوست، اگر مجبور از پذیرفتن این واقعیت دردانگیز باشیم که در جهان امروزی هستند کسانی که با همین دانشِ زاده از بعد حیوانی انسان می کوشند علماً! ثابت کنندکه نه تنها انسان طبیعی که انسان عالم و علمیت انسان نیز محدود در حیات حیوی اوست، چه حکمی صادر خواهیم کرد؟
    تمام حرکات انسان به خاطر حیات مادی و اقتصادی او باشد ولی به قول صاحب «دیباچه ای بر رهبری» در مورد این انسان محدود اندیشیده شده:
    «گرسنگی اگر ننگ است، ننگ بشریت است. ننگ عام انسانهاست. ننگ انسانهای متمدن است که در قرن بیستم پس از ششصد هزار سال که ـ بنا به روایتی ـ برای تأمین خوراک روزمره ی خود، در تلاش بوده اند، تازه رئیس «سازمان جهانی» خواروبار و کشاورزی ملل متحدش فغان بر می آورد که با وجود آنکه:
    «تاریخ بشریت، از همان آغاز، تاریخ پیکارهائی است که انسان، در راه بدست آوردن معاش روزانه، انجام داده است». «با این وصف»... «هنوز در حدود دو سوم» از سکنۀ جهان، در حال «گرسنگی مدام» به سر می برند. و در حدود «یک میلیارد و نیم»، از افراد انسانی، برای نجات از چنگال این وحشت ناکترین بلای اجتماعی معاش کافی بدست نمی آورند.»([1])

     آیا راست است که انسان جبراً موجودی اقتصادی است ولی تاکنون این همه از اقتصاد خویش دور مانده است؟ و باز آیا راست است که این همه دور افتادگی و بیچاره گی زادۀ تنها مبارزه یی است که از وجود تضادهای داخلی جوامع و یا تضاد های بزرگ و علمی ساخته شده یی چون تضاد نیروهای تولیدی و روابط تولید، پاگرفته است؟!
    این نبشته بر آن است تا به واقعیت تاریخی مستمر و جاری یی بس محدود از همین دیدگاه به تماشا و تحقیق بایستد! لذا مسئله را درین جا رها می داریم و به قسمت های دیگر این بحث می پردازیم.

 

[1] ـ ژوزف دوکاسترو، انسان گرسنه، ترجمۀ منیر جزنی، ص 26. به نقل از دیباچه ای بر رهبری از، صاحب الزمانی،
ص ـ 309. تأکید روی فقره ها از ما است.

     از این دیدگاه، حیوانیت انسان در رابطۀ با طبیعت بی جان و طبیعت جاندار می تواند از دریچه های بسیار مختلف، متنوع و پیچیده مورد بررسی قرار گیرد.
    خلقت انسان از آغاز تکوین طبیعی ـ فیزیکی به «إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِن نُّطْفَةٍ اَمْشاج»؛ و در زاویه ئی ژرف تر و باریک تر، خلقت انسانی از پدیده های کاملاً طبیعی چنان، و «...خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ»؛ «خَلَقَ الْإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ كَالْفَخَّارِ» و غیره.
     درین جا انسان از دریچۀ یک حیۀ خورنده، خوابنده، فعال و منفعل و... مورد بررسی قرار می گیرد.
     این دیدگاه می تواند طب و شیمیِ آلی و بیوشیمی را نیز در خود هضم کند، چنانکه بیولوژی و یا فیزیک اپتیک را در رابطۀ با عدسیۀ چشمِ این موجود.

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار