برخی از اینکه خود را «همانگونه که واقعاً هستند» بنمایند، هراس دارند! این بیچارگان اسیر بلاهت، بجای اینکه نیروها و توانمندیهای خود را صرف برطرف کردن نقایص وجودی و افزودن بر رشد و کمال و شکوفائی خویش نمایند، آنرا با کمال وقاحت صرف نقاب سازی، صورتک پردازی و پنهان کردنِ «چهرۀ واقعی خویش» ساخته و بجای بهره مندی از آرامشی مقدس و شکوفاننده، به شکلی سخت بلاهت جوش «بار ننگین هراس» از شناخته شدن را بر دوش روان خویش حمالی می کنند!
     این ابلهی زمانی اوج زشتی و عفونت خود را به تماشا می گذارد که اینان همین روش را در مورد همسر خویش نیز به کار برده و بجای تلاش کردن برای «نمودنِ خود به همانگونه ئی که واقعاً هستند» تلاش می ورزند تا در نظر همسر، چیزی دیگر جلوه کنند!
     این بی هنرانِ بلاهت پیشه، با آن که از طریق تجارب مینوی متوجه شده اند که: هیچ ظاهرساز مردم فریبی در طول تاریخ نتوانسته است تا بطور دائم و برای همیشه ظاهرسازی و مردم فریبی را حفظ نموده و این سیمای نادرستِ دروغین را پوشیده و پنهان نگهدارد! باز هم در رفتار خود چنین می نمایانند که گوئی می توانند ظاهر سازی و مردم فریبی را بطور دائم حفظ نموده و چهرۀ واقعی خود را پنهان نگهدارند!
    به هر حال، یکی از روشهای آرامش بخشی که همسرگرایان مهرمحور عملاً بدان پایبندی نشان می دهند این است که سعی می کنند تا خود را از همان آغاز، همانگونه که واقعاً هستند به نمایش گذاشته، آنچه را همسرشان، پس از سالها کشف خواهد کرد، آن را در همان آغاز به وی تسلیم کرده باشند!
    این، هرگز بدان معنا نمی باشد که هیچکدام از این مهرورزان بینشمند از قدرت تظاهر محروم بوده و عرضۀ «بهترنمائی خود» را از طریق «تظاهر» ندارند! نه، بلکه دقیقاً بدان علت است که با بینشوری و خردورزی دریافته اند که: اینکار عملی ابلهانه و خائنانه است! چه همانگونه که بصورت غیرمصرح آمد، عامل به اینکار، اولاً و پیش از همه به خود خیانت می کند و در قدم دوم به دیگران!
     او به صورتی روشن دریافته است که این روش مسخره کار او را در امر «بهم رسانیدن آن یگانگی» و بهره ور شدن از آن آرامش بی بدیل دشوارتر ساخته و به گونه ئی ناموجه، او را اسیر و معتاد روشی می سازد که همۀ توان و ظرفیت های او را «علیه» خود او بسیج کرده و در امر تخریب و تلاشی هویت او بکار می گیرد! چرا که این روش قسمتی از انرژیهای او را ـ دقت شود: در صورت آماده شدن برای عملی ساختنِ طرح راستین همسرگرائی و رسیدن به غنای واقعی و آرامش معنیدارِ انسانی ـ صرف پاکسازی این روش و آثار مخرب بجای مانده از وی ساخته و عمر قیمت نابردار او را در این راه به هدر خواهد داد! و دقیقاً بر مبنای رسیدنِ به همین بینش است که معتقد شده است: ساده ترین، روشن و کوتاهترین راه برای رسیدن به آن موقعیت بی بدیل (یگانگی) و آرامش مینوی آنست که از همان دم نخست تظاهر را به کناری نهاده، بزرگی و بزرگواری، پاکی و پاک کرداری، حرمت و وفاداری، یگانگی و آرامش و صفا و عزت و... را در دل راستی و راست نمائی بجوید!([1])
او چون انسان است، با همۀ وجود به این امر بشکوه انسانی «اعتماد» داشته و عملاً بزرگی را از همین روش می جوید!
      یقیناً این امر باعث خواهد شد تا همسر نیز، امر ازدواج را با «نمایش انجام کار» آغاز کرده و خود را ـ از همان آغاز، درست به همانگونه ئی که در انجام نمایان خواهد شد ـ به نمایش گذارد!
     نفس این عمل باعث خواهد شد تا هر دو طرف با همۀ هستی خود همنوائی، همدمی، همدلی، همگامی و هم جهتی را احساس کرده، یگانگی و آرامش هوشربای خود را در تعقیب روشهائی مثمر، منتج و کارآمد دنبال کنند.

     به عبارت دیگر، تلاش همسرگرای عاشق پیشه برآنست تا هم خود را در همه حال، همۀ اوقات و همۀ نگرشها و تلاشهائی که به این امر مربوط می شوند، به همانگونه ئی که واقعاً هست ـ بدون هرگونه لباس و نقابی  از ریا و حیله و... ـ به همسر بنماید، و هم در همۀ نگرشها و کنشها، همۀ اراده ها و آرمانها و همۀ انتخاب های محتوم به غنا، آزادی، شکوفائی، عزت و آرامش، آن یگانگی قدسی را محور قرار دهد! هم بدانسان که از هر نگرش و گرایش همسر، روح یگانگی جوی او را جستجو کرده و در هر نگرش و گرایش او، آنرا مورد مشاهده قرار میدهد و لاغیر!

     اینکار، همۀ پرده های بیگانگی، دوگانگی، بی اعتمادی، شک ورزی و رازگونگی را به شرار نور انس و آشنائی و یگانگی و اعتماد می سپارد! آنهم تا بدانجا که ظهور و بروز اینگونه حالات شگفتی آور نموده، روح همبستگی را جریحه دار می سازد!
     در واقع، آنگاه که گوهر ازدواج پرده از رخ برمی دارد، هر کدام از طرفین، آیینۀ وجود نگرشها و گرایشهای دیگری شده خود را در جلوه و نورانیت و... آنها مشاهده کرده و از توان مشاهدۀ بیگانگی و دوئیت بی نصیب می گردند! آنهم به گونه ئی و در حدی که: نفس دیدن و جستن و یافتنِ طرف در آیینة نگرشها و گرایشهای خودش، آیینه دار انفصال، جدائی و بیگانگی بوده و مؤیّد آن که: فرد به مرتبة کمال زوجیت دست نیافته است! چرا که رسیدن به درجۀ کمال این امر ایجاب می کند تا فرد، هر کار همسر را برای خود، در جهت خود و نمودار عشق و محبت خود دریابد و نه برای خودِ همسر و عامل آن!

     در این مرحلۀ از یگانگی و محبت، همسران از جستجو و کاوش برای یافتن زمینه ها و مواردی که بتوانند محبت آنانرا به یکدیگر اثبات نمایند، بی نیاز می شوند! و رسیدن آنان به این مرتبۀ از غنا و آزادگی باعث تواند شد تا آنان خود را از خودشان و از سرمایه های هستیمند درونذات خودشان بجویند! و نه از طریق اشیاء و امور برونی!
    در این مرحله همسر، محبتِ همسرش را از طریق هدیه و بخششهای رنگین و برونذات ـ مانند جواهرات و خانه و ماشین و... ـ نجسته بلکه از دلِ دلدارجوی او، از نگاه شیدای او، از دلدادگیِ صادقانۀ او، از غرقه شدگی انکارناپذیر او و از دلسوزیهای عزتبار و آزادکنندۀ او می جوید! هر چند که به اعتباری ویژه، این امر در واقع دیگر جُستنِ او نبوده، بلکه عملاً فراموش کردن خود، وانهادن خود، رهیدن از خود و حل شدن در او می باشد. و فقط در همین مرتبۀ از ازدواج است که چشم و گوش و زبانِ هرکدام از همسران، نه برای خودشان، که برای دیگری است! چرا که از این پس، وی گوش را برای آن می خواهد تا ـ مثلاً ـ از آواز او پر باشد، و دیده را برای آنکه از دیدار او لبریز، و زبان را تا به او گویا و از همو شیرین باشد و لاغیر!

 

[1]ـ زیرا، در نظر اینان تظاهر (= پنهان کردن این نیمۀ وجود خود از آن نیمۀ دیگر) مساوی ست با سد نمودن راه انس و یگانگی!
در اینحال، آنچه در کنار یک دیگر قرار داده می شوند یا «تن»ها هستند و یا «تن پوشها»! و یا آنچه که «خود را در خود پنهان کرده است!» و اینگونه همکناری به شدت از جدائی لبریز می باشد!

شناخت انسان طرق متعددی دارد که اگر قرار باشد بخواهیم به شناخت کاملی از این موجود برسیم لازم است تا هر یک از این مراحل را بپیماییم و این روشی است که «قرآن» هم از آن کار گرفته است:

     در رابطۀ با ویژگیهایی که قبلاً ارائه شد در صورتی که در علوم انسانی مسئلۀ اختیار مطرح می باشد.
     این زمینه با وسعت فلسفی عمیقی که دارد ایجاب می کند که ارباب دانش و کسانی که در پی دریافت واقعیت های حاکم بر هستی و انسان و یا در پی تکامل خویش اند، به کتب و بررسیهای فلسفی یی که بیانگر دیدگاههای جبر و یا اختیار انسانی است مراجعه نمایند.

     یعنی از سرشت و خواست آگاهانۀ درون پدیده ها نشأت نمی کند، بلکه زادۀ تعاملات و روابط برونی می باشد. درین زمینه، نخست برای گریز از تطویل کلام و ثانیاً نظر به روشنی و نیز امکان بروز و داشتن تجارب شخصی از بحث بیشتر صرف نظر می داریم. ولی قبل از ختم بیان به این نکتۀ ظریف و قابل تأمل اشاره ئی می داریم که نه تنها معاییر علوم طبیعی برون از جوهرۀ وجود آنهاست که اندکی تأمل به مامی فهماند که چون این پدیده ها از جانب انسان و در رابطۀ با اهداف این انسان مورد بررسی قرار می گیرد و معاییر و ضوابط بررسی را نیز همین انسان، متناسب با میزان اندیشه اش تعیین نموده است، آن معاییر نیز تا حدودی زیاد انسانی خواهد بود.
     بحث در زمینۀ اینکه طبیعت وجود اولی ست و انسان ثانوی و نیز اینکه فکر بازتاب واقعیت های برونی است و «خواست» یکی از جملۀ پدیده های فکری ست و نمی تواند درونی باشد و... را به جای خودش موکول می کنیم و در اینجا خوانندۀ گرامی را دعوت می داریم به اینکه در خود تأمل نماید که در سلسلۀ تکوین یک «خواست» ولو که این خواست، خواستنِ یک سیب طبیعی و موجودی واقعی و برون از ذهنیت انسان می باشد چه مراحلی طی می شود؟ و در کنار آن با در نظر گرفتن اینکه «عدم خواست» هم امکان تکوین دارد و نیز این مسئله که در رابطۀ با تکوین اندیشۀ «خواست» و «عدم خواست» چه مراحلی پیموده می شود که یکی از اندیشه های مزبور اراده شود و سپس در عمل «انتخاب»، با حفظ این واقعیت که در طول تکوین این رویدادها انسان به هر یک از مراحل موصوف، آگاهی دارد؛
     در رابطۀ با درک این مسایل است که مسئلۀ «برونی» و یا «درونی» بودنِ معاییر در علوم طبیعی و انسانی معنایی در خور می یابد.

إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا * الکهف ـ 7

 

     «در فصول پیشین نوشته ام که عشق را توجه بجهتی نیست فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ ([1]) اکنون می گویم حدیث اِنَّ اللهَ جَمیلٌ یُحِبُّ الْجَمالَ برخوان و به یقین بدان که عاشق آن جمال می باید بود یا عاشق محبوبش و این رمزی قوی است در دانستن عشق.
     قصه دراز مکن تو هم محبی و هم محبوب زیرا که جمال بطبع محبوب است بدین نسبت محبی و چون سر خَلَقَ اللهُ آدَمَ عَلی صُورَتِه در تو پدید شده است بدین نسبت محبوبی، پس روا بود که عاشق در خود نگرد معشوق را بیند دوست گیرد و درین مقام تعدد برخیزد و عاشق و معشوق و عشق یکی باشد:
     بردار تــــعــــدد و تـــکثـــر
     تا وحـدت او پدید گـردد([2])»

  اختلاف روشها با قرآن

     از آنچه در صفحات گذشته آمد بخوبی روشن شد که مسئلۀ زیبائی با همۀ روشنی در وجود، از دیدگاه شناسائی تا بکجاها از اختلاف آراء و عقاید بهره برده است! و باز همان گونه که آمد، قسمت عمدۀ این اختلافات برخاسته و پاگرفته از دیدگاههای مختلف جهان بینی و جهان شناسی می باشد.

     با آنچه آمد نباید این توهم پدید آید که اختلاف جهان بینی و ایدئولوژیِ پاگرفتۀ از آن، ضرورتاً ایجابِ تفاوت در بینش و برداشت در زمینۀ واقعی (ابژکتیو) «زیبائی» را دارد؛ چه زمینه های واقعی از ویژگی هائی برخورداراند که یکی از عمده ترین این ویژگیها عدم امکان انکار زمینه و علایق و صفات مربوط به او می باشد؛ آنسانکه در صلابت سنگ و جریان رود و گرمای تموز، رأی دارندگان جهان بینی های مختلف از یکرنگی برخوردار تواند بود.
     پس اختلاف نظر را نمی توان کلاً زادۀ اصول جهان بینی شمرد؛ هر چند زادۀ نگرش های مختلفِ به جهان هست! معنای این سخن چنین است که اصول جهان بینی متوجه جوهریت و حالات مترتب بر آن بوده به زمینه های وجودی طوری نگاه می کند که سازگار باشد به اصولِ نگرش وی به همان جوهریت، چگونه یافتن جوهرۀ هستی، طرز نگرش وی به همان جوهریت، و طرز نگرش به زمینه های مترتب به آن را ارائه می دهد. اگر دیدگاه مادی باشد، زمینه های متنوع هستی را ماده انگارانه تحلیل می دارد و اگر الهی، خلاف آن.

     اما آنچه در این مورد مهم می باشد اینست که همگان به یک میزان نمی توانند از اصول جهان بینی بهره مند شوند و نیز، همچنان که همۀ جهان بینی ها بر مبنای نیاز راستین فطرت حقیقت جوی انسانی بنیان نهاده نشده است، همۀ ابراز عقیده ها در زمینه های وجودی، از چشمه سار فطرت حقیقت جوی انسانی مایه نگرفته است و بسیاری از ابراز عقیده ها در زیر پوشش آرمان حقیقت طلبی، اهداف و اغراض دیگری را دنبال می کنند، تا آنجا که گاه عقیده ئی را می یابی که فقط برای «ابراز عقیده» ساخته و پرداخته شده است و حتماً خوانندۀ دقیقه یاب، ضمن مطالعۀ صفحات گذشته به این گونه موارد برخورد کرده است.
     این موارد و زمینه های مشابه آن باعث می شود که حتی دارندگان ایدئولوژی واحد و جهان بینی واحد در زمینه ئی واحد مثل زیبائی شناسی و حتی «ذات زیبائی» آراء متضاد و مختلفی را ارائه دهند.
     «افلاطون» با وجود اعتقاد به عالم علوی (مثالی) و تابش فیوضات آن بر عالم سفلی، منکر واقعیت زیبائی می شود و «هگل» با وجود باورمندی به «ثنویت» عالم (قبول ماده و معنا) و تقدم روح کلی و... بر ماده، می کوشد تا آنرا تجلی ناپیدا در پیدا، آنهم از طریق درک دیالکتیکی جلوه دهد! و آن دیگری چیزی جز «تصور» الهی را زیبا نداند! در حالی که همۀ اینها، جوهریت جهان بینی شان مشابه می باشد و اگر تفاوتی دارند در نحوۀ نگرش به این جوهره است!

     لذا، عدم یکسانی و عدم توانمندی در رسیدن به یک برداشت جامع و مانع در زمینه و نیز، وجود اهداف غیر اصولی در مسئله و یا لااقل راه یافتن ناآگاهانۀ غایاتِ غیر اصولی و ضعف علمیِ انسانی در رابطه با درک حقیقی پدیده های هستی باعث آن می شود که در زمینه ئی یگانه و گاه هم زمینه ئی چنان «زیبائی» برون ذات، عقایدی متضاد و مختلف ارائه شود!
    شگفتی مطلب در این نکتۀ دقیق و باریک نهفته است که اگر نگوئیم همیشه که «اغلب» ضعف بینش و نگرش در چنین مواردی، صاحب عقیده را ملزم می دارد تا جهت موجه ساختن عقاید خویش به تنظیم و ترتیب دستگاهی فکری، همت گماشته از طریق صف آرائی های به اصطلاح «اکادمیک» و چیدنِ «صغرا» ـ «کبرا» هایی ذهن ساخته و غیر محقق در خارج، حرف خویش را منطقی نما جلوه دهد! حال اگر توانست از طریق کشانیدن زمینه به مسایل جنبی، ولی احساس انگیز، و در اختیار گرفتن نسبی عواطف خوانندگان و آماده کردن زمینۀ تأثیرگذاریِ بیشتر و تأثیر پذیریِ برتر، بر آنان را داشته باشد که طبعاً سودی هم گرفته است!

     این واقعیت بیشتر در مورد مکاتبی صدق می کند که مایه و پایۀ اجتماعی ـ فلسفی دارند نه نهادی الهی، و اگر گاهی مشاهده می کنیم که مکاتب الهی و باوردارندگان ایده های علوی بدان می پردازند، مسئله بیشتر و بیشتر در رابطه با تعهدی است که در زمینۀ هدایت و راهنمائی «خلق الله» دارند، نه اثبات حقانیت جهانی بینی؛ و اینان را عواطف انسانی و ذوق راهنمائی به ارائه ی منظم ـ با روش عقلانی و منطقی و به اصطلاح اکادمیک ـ اصول جهان بینی واداشته است و نه هیچ چیزی دیگر.

     لذاست که ما در روش جهان نگری قرآن و در زمینه های هستی شناسانۀ آن، با آنکه به استدلالهائی ناب بر می خوریم، با سیستم بندی، جز در کلیت و جوهرۀ هستی شناسی و جهان بینی که مبتنی بر الهی بودن هستی و الهی بودن هدف مندی آنست مواجه نمی باشیم.
     روش قرآن بر مبنای ارائه ی صریح، قاطع و ناب استوار می باشد؛ قاطعیت حاکم بر این روشِ تبیین، جای چند و چون را باقی نمی گذارد! به بیانی دیگر: بیان قرآن، بیان پاک هستی است؛ خرد راستین است؛ نمایش متن و جوهره و نهاد «بود» نی هاست منطبق با ماهیت راستین آنها.
     چه «خدا» با بیانی ویژۀ خویش و با واژه های ویژۀ خویش و جملات و نحوۀ بیان ویژۀ خویش به تبیین خلقت خویش ـ چنان که آفریده است ـ پرداخته است و در آنها هیچ شکی ندارد.
    روی همین واقعیت است که سیستم نمی تراشد و گاه هم خیلی با جلالت و خیلی ناب، در تبیین هستی و باورمندی به حقانیت و اصالت برداشت خویش، فحول فضلا را به تحقیق و جستجویی غیر مستقیم دعوت می دارد و در پایان ارائه ی شناسنامۀ هر یک از زمینه های وجودی بلادرنگ می گوید:

     أُفٍّ لَّكُمْ وَ لِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ * انبیاء ـ 67
     و یا: ... وَ لِتَبْلُغُوا أَجَلًا مُّسَمًّى وَ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ * غافر ـ 67

     دیده می شود که در این بینش علاوه بر اعتماد به حقانیت، برای ارائه دهنده زمان، مکان و... مطرح نبوده و حقانیت مطلب در فراسوی این قیود و در فراخنای ابدیتی الهی و قدرت شکن مورد ادعاست! اگر ما بتوانیم از طریق تعقلی نیرومند به بازیافت این حقایق نایل شویم ـ که متأسفانه به باور قرآن «قلیل» اند اینگونه توانمندان خداجوی ـ حتماً نگرش ما از اصالتی ویژه برخوردار شده و از سلامت و ارزشی برتر، برخوردار خواهد شد!

     لذا اگر در روش بیان مسایل و از آن جمله زیبائی، در قرآن به سیستم بندی، به دستگاه پردازی، به ارائه ی ماهیت و درک پایه های شناخت زیبائی و تطابق روش، از طریق اندیشه و موضوع، بر نمی خوریم، روی عللی می باشد که قسماً آمد.

     قرآن در ارائه ی این زمینه تا آنجا واقع گراست که جای انکار، شک و چانه زدن را برای کسی باقی نمی گذارد. به عبارتی رساتر، قرآن زیبائی را زیباشناسانه ارائه می دهد. به این معنا که اغلب توجهش به زمینه های عینی و ملموس بوده و اگر در مواردی چون زمینه های زیباپسندانۀ اخروی با مسایل زیبائی توجه دارد، از طریق ارائه ی تشبیهات حسی و عینی، زمینه را ملموس می دارد.

     وقتی قرآن می گوید: إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ * الصافات ـ 6
     ما نزدیکترین آسمان را بزیور نجوم بیاراستیم، و یا:

     يَا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِندَ كُلِّ مَسْجِدٍ...* اعراف ـ 31
     و یا آنگاه که از زیبائی های بهشتی سخن می راند، به صورتی آنرا ملموس می سازد که جای انکارش باقی نمی ماند؛ چنانکه این آیه می تواند تثبیت کنندۀ این واقعیت باشد:

     وَ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ إِذَا رَأَيْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤًا مَّنثُورًا * انسان ـ 19
     «و دور آن بهشتیان پسرانی زیبا که تا ابد نوجوانند و خوش سیما بخدمت می گردند که در آنها چو بنگری گمان بری که لؤلؤ منثورند.»

     و یا:

     عَالِيَهُمْ ثِيَابُ سُندُسٍ خُضْرٌ وَ إِسْتَبْرَقٌ وَحُلُّوا أَسَاوِرَ مِن فِضَّةٍ وَ ... * انسان ـ 21
    «بر بالای بهشتیان، لطیف دیبای سبز و حریر سطبر است و بر دستهاشان دستبند نقرۀ خام و...!»

     دیده می شود که زیبائی همه عینی است، همه ملموس و غیر قابل انکاراند و هرگز ابا ندارد از اینکه زیبائی های هنری را در کنار زیبائی های تکوینی قرار دهد و از صنایع ظریفه ئی چنان پارچه های لطیف دیبا و حریر و یا دستبند و... در جهت عینی ساختن حقایق آنجهانی استفاده نماید؛ گذشته از اینکه با این کار قدرت وسیع دید و پهنۀ گستردۀ زیبائی پسندی و زیبائی شناسی خود را گسترش داده و نمایان می دارد؛ چه با ارائه ی اینگونه زمینه ها، خواننده متوجه دو زمینۀ دیگر زیبائی در ابعاد هنری ـ صنعتی دوامدار و آرایشی غیر متداوم و قابل تخریب و تعویض می شود.
    رسائی این روش در این است که هرگز در بند محدودیت ذهن ساخته نمی ماند و مرزهای کاذب را می شکند و با تذکر و ارائه ی روش سالم دیگری که در خویش، اعتقاد به زیبائی و گذشته از آن نمود واقعی زیبائی را نهفته دارد، به بیان زمینه های زیبائی و زیبائی شناسی می پردازد. بدین معنا که از طریق بیان اثرات داشتن حق زیبائی به طرح آن می پردازد.

    قَالُوا ادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُبَيِّن لَّنَا مَا لَوْنُهَا قَالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّهَا بَقَرَةٌ صَفْرَاءُ فَاقِعٌ لَّوْنُهَا تَسُرُّ النَّاظِرِينَ * سورة بقره ـ 69
    باز قوم به موسی گفتند از خدا بخواه که رنگ آن گاو را نیز معین فرماید؛ موسی جواب داد خدا می فرماید گاو زردِ زرین باشد که رنگ آن بینندگان را فرح بخش است.

     خوانندۀ محترم، با قرائت عقاید سایر دانشمندان متوجه این دقت بینش قرآنی خواهد شد که برای «تنها» رنگ گاو نیز نوعی زیبائی قایل است. آنهم در حدی که می تواند تأثیر گذار باشد و ایجاد حس زیباپسندی بنماید. و یا آنجا که دارد:

    لَّا يَحِلُّ لَكَ النِّسَاءُ مِن بَعْدُ وَلَا أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ وَلَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ إِلَّا مَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ وَ... * سورة احزاب ـ 52
    «ای رسول بعد از این (زنان)، دیگر عقد هیچ زن بر تو حلال نیست و نه مبدل کردن این زنان بدیگر زن هر چند از حسنش به شگفت آیی و...!»

    آری همان گونه که آمد قرآن زیبائی را زیباشناسانه طرح می کند و اگر به زمینۀ بازتابهای زیبائی ـ مثل وَلَوْ اَعْجَبَکَ ـ هم نگاهی دارد، خیلی صریح نهاد و جوهرۀ عینیِ این بازتاب را ـ آنهم با واژۀ بی چون و چرای «حسن» ـ نمودار می سازد!

 

[1] ـ سورۀ 2، آیۀ 115

[2] ـ رسالۀ لوایح، ص 99

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار