بر علاوۀ نظریات دانشمندان مکاتب فوق که به صورت بسیار اجمالی بحث آن گذشت، هستند دانشمندانی که برای زیبائی چند پهلو قایل بوده و یا زیبائی را از دو و یا چند دیدگاه مورد تأمل قرار می دهند؛ هر چند اینان را نمی توان جزء مکتب خاصی قرار داد، چه عقاید برخی از دانشمندان این مکاتب عندی و یا میتافیزیکی بوده و یا در برخی از موارد، به همین نوع نظریه انجام می پذیرد. لیکن از آنجائی که قبول دار شدیم آراء دانشمندان را به صورت دسته های ویژه و مکاتب مخصوصی بیان داریم، ذکر نظریات اینان نیز موجه و لازم می نماید.
     در بیان این نظریات کوشش ما درین است که فقط به ذکر عقاید اینان اکتفا ورزیم، چه نقد نظریات اینان از آن جهت که در برخی از موارد، مشابه عقاید گذشته گان است، زاید به نظر می رسد.

     «وانسلف» که قبلاً از وی نقل قولی مبنی بر انکار عینیت زیبائی نمودیم، گفته ئی دارد که هر چند نمی تواند بیانگر مستقیم عقیدة پیروان این دست باشد، ـ چه وی عینیت زیبائی را انکار دارد ـ باز هم نظر به اینکه معتقد به برخی عناصر گسیختۀ زیبائی هست آن را بیان می داریم. او معتقد است که: «زیبائی یک منظره به قوانین جغرافیایی، جوی و سایر قوانین طبیعی بستگی دارد. اما این زیبائی بیرون از اهمیت عاطفی این منظره وجود ندارد. و این در مورد هر پدیدۀ طبیعی مصداق دارد.» این گفته ما را به یاد نظریات ذهنیون زیبائی شناس می اندازد. نویسندۀ کتاب «شناخت زیبائی» (فیلسین شاله) درین مورد گفتاری دارد که جالب توجه است، وی با همۀ ایمانی که به شناخت حسی دارد، با روشن بینی کامل در مورد زیبائی سخن رانده است:
    «هر اثر زیبا به واسطۀ توازن (هارمونی) خود توجه تماشا کنندگان و شنوندگان را به خود جلب و به واسطۀ بیان حالی که دارد صور زیبا، افکار و تصورات عالی و عواطف جوانمردانه را در دل و ذهن آنان بیدار می نماید. صفت زیبائی به آثاری اطلاق خواهد شد که هم توازن داشته باشند و هم بتوانند فکر و اندیشه و حالت و کیفیتی را بیان نمایند.» وی برای روشن شدن مطلب می افزاید که: «توازن در یک یا چند حس و ذهن و بیان حال در دل و ذهن تأثیر می نماید. پس زیبا چیزیست که هم حساسیت و تمایلات عضوی و جسمانی و هم فهم و ذکاء و هم تمایلات عالی را ارضا نماید. و هر قدر حواس و ذهن و دل مجموعاً بیشتر ارضا شوند و نفوذ و تأثیر متقابل آنها عمیق تر باشد به همان اندازه زیبائی کامل تر است.»

     وی حظِ ناشی از زیبائی را از آنجا می داند که چون: «زیبائی حظ های حواس را با ترضیۀ دل و ذهن جمع می نماید، و در نتیجۀ تحریک همین بازی منظم تمام ملکات و قوای نفسانی و ایجاد هارمونی باطنی است که موجد حظ و شعف می گردد.»
     این دانشمند اختلاف نظر موجود در مورد زیبائی را با همین روش روشن ساخته است. چه اگر زیبائی را تنها مربوط به قوای حسی می دانست مجبور بود با روش منطقی علت اختلاف آراء را در مورد زیبائی شرح دهد و این کاریست بس مشکل ـ البته با ایمان به ادراک حسیِ تنها، مشکل است ـ لذا با این روش پای ذوق را به میان کشیده و در کنار حواس صحبت از دل می کند و «اختلاف ذوقی را بالاخره موجد اختلاف در طرز تشخیص و دوست دانستن زیبائی» می داند.

     «پر آندره» دانشمند زیبائی شناس فرانسوی درین مورد راهی کاملاً مخصوص به خود برگزیده، جلوه های زیبائی را در سطوح مختلف و مراحل جداگانه یی مشاهده می دارد. به عقیدۀ او زیبائی انواعی دارد، عالی ترین درجۀ زیبائی، زیبائی الهی است؛ شکلِ دیگر زیبائی را باید در طبیعت جستجو کرد و بالاخره نوع دیگر آن را در هنر انسانی. که البته روشن است اگر کسی برای طبیعت خالقی فرض کند، می داند که لازمۀ خلقت جهان از طرف خالق آن خلقتی است زیبا و گمان می کنم لزومی برای زیبائی الهی که چیز نامرئی و فوق حسی است باقی نماند.
     «وینگل مان» (1717 ـ1767) نیز در مورد زیبائی عقیده یی دارد که مشابه نظر پر آندره می نماید، وی می نویسد: «زیبائی بر سه نوع است. 1 ـ زیبائی صور؛ 2 ـ زیبائی تصور که بروز خود را در مرتبۀ نقش (به نسبت هنر شکل Plostic ) بدست می آورد؛ 3 ـ زیبائی بیان که فقط در حضور دو شرط نخستین امکان ظهور دارد.» هستند عدۀ دیگری که به این نوع نظریه پردازی معتقد بوده مانند «روسکین»([1]) و «لورد کمیس»([2])، که قبلاً در دستۀ ذهنیون نامش را گرفتم و
«یونگمان»([3]) ـ که معتقد است زیبائی در مرتبۀ نخست از صفات نامحسوس اشیاء (که همان تجلیات مجزاء است) است؛ در مرتبۀ ثانی زیبائی فقط با مراقبه در ما ایجاد لذت می نماید؛ در مرتبۀ ثالث زیبائی اساس و بنیاد عشق است. ـ را می توان نام برد.

     دانشمند دیگری که می توان وی را در این جرگه نام نویسی کرد «شیلر» است. وی از کسانیست که برخی از نظریات کانت را پذیرفته است ـ  مثل اینکه: منشاء زیبائی لذت و هدف هنر زیبائی است ـ  لیکن با اندکی تعدیل؛ چه کانت دارای اندیشۀ پندارگرا بوده موضوعیت زیبائی را انکار می کرد، لیکن بنا به قول این دانشمند: «... اگر چه زیبائی در واقع برای ما یک موضوع عینی است، از آنجا که بازتاب، شرط احساس زیبائی از طرف ماست، باز در عین حال زیبائی یک حالت ذهنی ماست. زیرا ذهن، شرطِ داشتن تصور زیبائی از جانب ماست. همچنان زیبائی شکل است از آن جهت که ما به آن می اندیشیم در عین حال زندگی است، از آن جهت که ما آن را احساس می کنیم خلاصه آنکه، زیبائی در یک زمان هم حالت ماست و هم کنش ما.»

     دانشمند بسیار برجستۀ دیگری که حق آن داشت تا نخست به نظریات وی می پرداختیم «لئون تولستوی» است. وی نیز با دانش و بصیرتی که داشته، نخست بین خیر و حق و زیبائی تمایزی اساسی قایل شده و سپس زیبائی را به دو قسمت برون ذات (عینی) و درون ذات (ذهنی) تقسیم نموده است. وی در فصل چهارم کتاب «هنر چیست» می نویسد: «... مفهوم زیبائی که افراد جامعه و زمان ما اینچنین سخت بدان پای بندند، واقعاً چیست؟ زیبائی به معنی ذهنی ـ Subjective ـ آنرا می دانیم که لذتی مخصوص برای ما فراهم آورد و بمعنای عینی ـ Objective ـ آنرا چیزی می دانیم که مطلقاً کامل است، زیبائی بدین معنا را فقط بدان سبب می پذیریم که از تجلی این «کمال مطلق» لذتی ویژه بر می گیریم. از اینرو، تعریف عینی زیبائی چیزی جز تعریف دگرگونۀ ذهنی آن نیست. در حقیقت هر دو مفهوم زیبائی، به لذتی مشخص که از جانب ما ادراک می شود تبدیل می گردند یعنی به عنوان زیبائی، چیزی را قبول می کنیم که موجب خوشی ما شود، بی آنکه اشتیاق و رغبتی در ما به وجود آورد.»

     وی در فصل هفتم کتاب خودش پس از تمیز بین مفاهیم خوبی و حق و زیبائی می نویسد: « اما زیبائی، اگر خود را با کلمات خرسند نکنیم و از آنچه ادراک می کنیم سخن گوییم، زیبائی چیزی جز مایۀ خوشی نیست. مفهوم «زیبائی» نه فقط با مفهوم «خوبی» هماهنگ نیست، بلکه تا اندازه یی مخالف آنست... هر اندازه خود را تسلیم زیبائی کنیم به همان اندازه از «خوبی» کناره جسته ایم... مفاهیم زیبائی و حقیقت، نه تنها با مفهوم خوبی برابر نیستند... بلکه با آن موافق هم نیستند «حقیقت، توافق بیان موضوع، با اصل و جوهر آنست، و از اینرو یکی از وسایل بدست آوردن «خوبی» بشمار می رود، ولی حقیقت فی نفسه نه خوبی است و نه زیبائی است، و حتی با آن دو توافق هم ندارد.»

     هر چند با ارائه ی نظریات متضاد و پر اختلاف فلاسفه و دانشمندان درین موضوع، خود بخود روشن می گردد که مسئلۀ زیبائی با وجود آنکه همۀ افراد بشر از آن لذت هایی برده اند تا کجاهای سخن بدرازا و مغلطه ها کشیده شده است، و شاید علت این امر در پیچیده بودن ساختمان خود بشر بوده باشد همچنانکه گاهی می توان عکس آنرا نیز گفت یعنی اینکه ناشناخته و پیچیده بودن خود امر زیبائی؛ لیکن با همۀ اینها اگر توانسته باشد این مقاله چیزی را ـ ولو اینکه آراء و عقاید دانشمندان را در مورد زیبائی ـ روشن کند، نویسنده از آرامش خاطر برخوردار خواهد بود. درخواست و التماس ژرف من اینست که با کمک و اظهار علاقۀ هر چند بیشتر در روشنی این بخش بیفزایید.
     حیف است پیش از آنکه بدین بحث خاتمه بخشیم این چند نقل قول را اضافه نکرده باشیم. نیچه در پاسخ اینکه زیبائی چیست می گوید:
     «هیچ چیز زیبا نیست. فقط انسان زیباست (یا) آنچه انسان منحط را نجات می دهد فقط زیبائی است.» «لوکنت دولیل»([4]) از خود پرسش می نماید: آیا ممکن نیست که پرستش زیبائی از تمام ادیان دیگر جاودانی تر باشد؟
     «تنها پرستش زیبائی ثابت و جاودانی خواهد بود؛ مرگ می تواند عوالم متزلزل و لرزان را متلاشی سازد، ولی زیبائی همیشه شعله ور است و همه چیز از آن زندگی می گیرند.»
     و بالاخره این اعتقاد بسیار نیرومند و حماسیِ قابلِ دقت «پول لویی کودیه» و «ستاندال» مبنی بر اینکه: «زیباترین اعمالی که انسان می تواند انجام بدهد عبارت از مقاومت در برابر زور و قدرت است.»

 

[1] ـ Ruskoin

[2] ـ Lord Cames

[3] ـ Iungamann

[4] ـ Le conte de lisle

            ایدل! ایدل! شرح جان را تازه کُن
           ساز را با سوز پر آوازه کُن       

        پر بده بر شوخی عطر درود   
        باز کن راهی به آغوش سرود 

         دور بنشین از خود و خود را نگر
              در بر آئینۀ آن خوش نظر             

         او که دل برده است از افلاکیان
              داده عزت بر سجود خاکیان         
    
                       او که سرمست است از مینای عشق      
                          طرح دل داده است بر غوغای عشق           
 
                 او که خود خمخانه داری کرده است   
                  نشوه ها را پاسداری کرده است        

                    نقش پایش، بهر مستان ساغر است    
        زانکه خود آیینه دار کوثر است   

            از شرابش سکر پاکی می چکد   
           وز خمارش تابناکی می چکد       

               بوی مینایش خماران را شفاست      
             گرد جامش دیده ها را توتیاست     

               خمکشان، از عطر نامش سرخوش اند
        وز تماشای ولایش بی هُشند  

     می پرستان ازل را وارث است
          جام های رهبری را حارث است   

    برده از میخانۀ آدم(ع) جلال
              از شراب آباد نوح(ع) این شور و حال

           شیث(ع) حکمت ریخته در جام او
تا ببالد بیخودی از نام او

      ساغر خلت گرفته از خلیل(ع)
 سکر از مینای بیرنگ جلیل

           داده ادریس(ع) از مهابت ساغرش
 زان بود رنگین نمای باورش

         غلغلش از شیشۀ داوود(ع) شاد
قوتش بالیده از جام وداد

        دیده در جام کلیم الله(عج) وفا
 نشوۀ ترد مناجات و دعا

                 داده عیسایش(ع) نهانی جام عشق
        تا چکد پایندگی از نام عشق

پیر پیران خرابات ازل  
            ساقیِ مستی سرای لم یزل   

                آنکه «لولاکش» صراحی بوده است 
               جام لطف او «کماهی» بوده است

    آنکه می پروردۀ بویش بود
             «خُلق عظمیٰ» سالک کویش بود

                 آنکه «عشقِ جسم پیدا کرده» است
                وانکه دل را مست و شیدا کرده است
 
       «خویش» را در ساغر او ریخته
        بی هشستانی ازو انگیخته     

         تا ببخشد جرعه یی بر عاشقان
          بی هُشی چینند از او سرخوشان

           مالشان گردد به رنگ و بوی عشق
               شیشۀ دل، خاک و سنگ کوی عشق
 
ارث او، نور تمام عاشقان
        درد و داغ پردوام عاشقان       

هر چه موزونی و زیبائی بود
           هر چه پاکی، هر چه بینائی بود     
 
      هر چه دارد رنگ اعجاز و کمال 
        هر چه بالد از گلش عطر و جمال

          هر چه موزون است از ساز دهش
        هر چه رنگین است از برگ کنش

ارثِ او باشد ز پاکان جهان
         گر چه داده خود به اوشان در نهان

      هَلْ اَتٰی تفسیری از میخانه اش
        مژدۀ تطهیر، رنگین نامه اش       

      بر در کاشانه اش فغفور عشق
        پرچمی افراشته از نور عشق     

   رقص او، گرم از نیایش، از دعا
         از طنین دعوتِ نور وفا                

     پرسشِ زیبنده یی او را فشان
        کای خماران خم آن بی نشان!    

       کَیْ، خماری رفت زین در ناامید؟!
        کی، گل نشوه ازین درگه نچید    

      تابش! اینجا بادۀ جان می دهند
        از کفِ آن خوب خوبان می دهند   

   داری ار پیمانه ئی از دل، بیار
        التماسی، خواهش سبزی، بکار

کوثر اینجا کرده طرح آیینه ها
              چون «حسن» چون «سینه چاک» کربلا

   زینبش مینای دلداری به دست
        کهکشانی ناله و زاری به دست    

         غنچه های این چمن دل بر کف اند
        دردمندان را پیام مصحف اند         

       تابش! نعلین زینب بوسه جوست
        شهنۀ اخلاص را خود آبروست     

   لب مگیر از او که تا بارت دهند
        هم نشینی با دل زارت دهند      

    رنگ کوثر سر کشد ز آیینه ات
عطر او بالد ز بام سینه ات

ای پناه عاشقان بی پناه!
        وی شفیعه ی سینه های پر گناه

ای ز تو آباد مهر عاشقی
        وز تو رنگین طرح شهر عاشقی

        ای ز آغوش تو موزون کار هوش
افتخار آوا، نیِ بازار هوش

         ایکه آغوشش پناه راستی است
      پرورشگاه سپاه راستی است

    اهل احسان را بود مأوا درش
    مهرورزی، جان گرفته از برش

از پناه او، فرشته ذکرجو
      سجده رنگین پر، ز ساز گفتگو

           تا که آدم(ع) در پناهش ره نیافت
       کی ز برگ توبه سامانی بیافت

    نوح(ع) را آسودگی، از یاد او
     بی پناهان راست مأوا داد او

      گر ز عطر نام او یونس(ع) زبان
           خوش نمی کردی، نمی دیدی امان

    وامدارش، دلکشیهای سحر
    بی هش اشراقهای او نظر

     از پناه او سپیده خوش مرام
 آبشار، آیینه دارِ جود تام

   سوزِ تقواپیشگانرا، نور ازو
    سینۀ بریان نی را شور ازو

     ذکر ابراهیم خوش از بوی او
    گلشنش، آیینه دار کُوی او

              اهلِ خوف، از ساغرش مستِ رجا
      نام او جان را بود مأمن سرا

       سجده، بویی گر ز یادِ او برد
  برگی از باغ وداد او برد

         بوکشان بالا برد افرشته اش
              نغمه ها دزدد ز ساز و رشته اش

       صبر، در کویش هنر آموخته
     بی زبانی از شرر آموخته

         جایگاه خویش پیدا کرده داد
   نامرادی یافته عطر مراد

             صحو حکمت، سر زده از باورش
             سکر، سرشار پیام از ساغرش

          هر چه از جنس عزیزیها بود
             جلوه یی از خود گریزی ها بود

                   هر چه دارد رنگ و بو از نور عشق
                 جذبه ئی از گلشن فغفور عشق

          تربیت گاهش بود آغوش او
                مکتبش، گلشن سرای هوش او

            نک، خطاکاری، طهارت باخته
            با شبان بی نصیبی ساخته

             بی پناهی را مجسم نوحه ای
                 جُرم را، سرسبز و بالان دوحه ای

           بوکشان بر درگهش آورده رو
            شرمگین از التماسش گفتگو

      بی زبانیها، زبان ساز او
        خامشی ها، نغمۀ آواز او

         جُز پناه او ندارد خواهشی
            جز رضایش، مأمنِ آسایشی

               حکم، حکم اوست بر این بی پناه
            چون، نمانده از برایش هیچ راه

     در جائی گفتم که عطار (ره) تلاش هنری خویش را معنیدار و متعهدانه سامان بخشیده و صرفِ پردازش و نمایش زیبانمایانه ویرا به اینهمه زحمت و تلاش وادار نکرده است؛ بلکه به دلیل تربیت باطنی و دریافت تجربه های ابداعی و الفتِ دیرین با زیبائی های متنوع حسی و روحانی از یکسو، و برخورداری از اندیشه های عقلی ـ ایمانی از دیگر سوی، جوهر و مادۀ درونی آثار خود را «اندیشه ها و آرمانهائی» قرار داده است که ریشه در فطرت الهی انسان داشته، برون از استیلای زمان و مکان، در طولِ تاریخِ حضورِ انسانهای کامل، خانۀ دل و سراپردۀ جان آنانرا شکوه و زیبائی و جاذبه و تقدس و... بخشیده است.
     شفافیتِ ملکوتیِ این آرمانها و اندیشه ها که در زیباترین جامۀ ممکن به دلربائی پرداخته اند، از چنان قوتِ نوازشگرانه و افسون کننده ئی برخوردار است که نمی توان انسان سالمی را با آنها مواجه ساخت ولی متوجه دلبستگیِ رازناک، الفتِ صادقانه، هم جهتی و هماهنگیِ مخلصانۀ او با این جلوه ها نبود!
    درخشان ترین اثر تحکیم این اندیشه ها و آرمان ها تزکیۀ ذهن از باورها و اندیشه های سخیف و ناپاک، تصفیۀ باطن از آرزوها و آرمانهای بچه گانه و غفلتبار و بیریشه و تحقیرآمیز، تحلیۀ قلب با انوار درخشان کلام حضرت معشوق و سرشار شدن از پویش و جوششی مقدس، آزادکننده، آرامش بخش و کشنده به سوی او خواهد بود.

     یکی از ویژگی های اثر ابداعی آنست که نه تنها فاصلۀ زمانی ـ مکانی میان هنرمند و مخاطبِ او را از میان برداشته و بر حاکمیت چنین امری، مهر ابطال می زند که فاصلۀ احساسی و دریافتی ـ و به عبارتی ژرف تر: فاصلۀ وجودیِ ـ آندو را از میان برداشته و مخاطب را به جای هنرمند قرار می دهد.
    روشن است که هرگاه اثر، اثری سرشار از احساس، بینش، دانش، باور، تخیل، توازن، تکنیک، زیبائی، جنبش و... باشد، از آنجا که نماینده و نمایانندۀ پدید آورندۀ خود بوده و منعکس کنندۀ روحِ پُر و ظرفیتِ سرشار و سرریزکنندۀ باطن او می باشد، بیننده بخواهد یا نخواهد، هم متوجه سرشار بودنِ جانِ فیاض هنرمند می شود و هم به علتِ جانشینی، این سرشاری را به تناسب تجربه و تربیتِ فکری ـ ابداعیِ خود، بطور بلاواسطه احساس می کند؛ و باز از آنجا که در این تابلوها، جلال همان اندازه حضور دارد که جمال، و بینش و باور به همان اندازه سرریز کرده است که زیبائی، این احساسِ پُری و سرشاری از غنایی ویژه و در خور توجه برخوردار بوده و همۀ حوزه ها و ابعاد وجودی ـ اعم از چشم و عقل و قلب ـ را فرا می گیرد!

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار