إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا * الکهف ـ 7

 

     «در فصول پیشین نوشته ام که عشق را توجه بجهتی نیست فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ ([1]) اکنون می گویم حدیث اِنَّ اللهَ جَمیلٌ یُحِبُّ الْجَمالَ برخوان و به یقین بدان که عاشق آن جمال می باید بود یا عاشق محبوبش و این رمزی قوی است در دانستن عشق.
     قصه دراز مکن تو هم محبی و هم محبوب زیرا که جمال بطبع محبوب است بدین نسبت محبی و چون سر خَلَقَ اللهُ آدَمَ عَلی صُورَتِه در تو پدید شده است بدین نسبت محبوبی، پس روا بود که عاشق در خود نگرد معشوق را بیند دوست گیرد و درین مقام تعدد برخیزد و عاشق و معشوق و عشق یکی باشد:
     بردار تــــعــــدد و تـــکثـــر
     تا وحـدت او پدید گـردد([2])»

  اختلاف روشها با قرآن

     از آنچه در صفحات گذشته آمد بخوبی روشن شد که مسئلۀ زیبائی با همۀ روشنی در وجود، از دیدگاه شناسائی تا بکجاها از اختلاف آراء و عقاید بهره برده است! و باز همان گونه که آمد، قسمت عمدۀ این اختلافات برخاسته و پاگرفته از دیدگاههای مختلف جهان بینی و جهان شناسی می باشد.

     با آنچه آمد نباید این توهم پدید آید که اختلاف جهان بینی و ایدئولوژیِ پاگرفتۀ از آن، ضرورتاً ایجابِ تفاوت در بینش و برداشت در زمینۀ واقعی (ابژکتیو) «زیبائی» را دارد؛ چه زمینه های واقعی از ویژگی هائی برخورداراند که یکی از عمده ترین این ویژگیها عدم امکان انکار زمینه و علایق و صفات مربوط به او می باشد؛ آنسانکه در صلابت سنگ و جریان رود و گرمای تموز، رأی دارندگان جهان بینی های مختلف از یکرنگی برخوردار تواند بود.
     پس اختلاف نظر را نمی توان کلاً زادۀ اصول جهان بینی شمرد؛ هر چند زادۀ نگرش های مختلفِ به جهان هست! معنای این سخن چنین است که اصول جهان بینی متوجه جوهریت و حالات مترتب بر آن بوده به زمینه های وجودی طوری نگاه می کند که سازگار باشد به اصولِ نگرش وی به همان جوهریت، چگونه یافتن جوهرۀ هستی، طرز نگرش وی به همان جوهریت، و طرز نگرش به زمینه های مترتب به آن را ارائه می دهد. اگر دیدگاه مادی باشد، زمینه های متنوع هستی را ماده انگارانه تحلیل می دارد و اگر الهی، خلاف آن.

     اما آنچه در این مورد مهم می باشد اینست که همگان به یک میزان نمی توانند از اصول جهان بینی بهره مند شوند و نیز، همچنان که همۀ جهان بینی ها بر مبنای نیاز راستین فطرت حقیقت جوی انسانی بنیان نهاده نشده است، همۀ ابراز عقیده ها در زمینه های وجودی، از چشمه سار فطرت حقیقت جوی انسانی مایه نگرفته است و بسیاری از ابراز عقیده ها در زیر پوشش آرمان حقیقت طلبی، اهداف و اغراض دیگری را دنبال می کنند، تا آنجا که گاه عقیده ئی را می یابی که فقط برای «ابراز عقیده» ساخته و پرداخته شده است و حتماً خوانندۀ دقیقه یاب، ضمن مطالعۀ صفحات گذشته به این گونه موارد برخورد کرده است.
     این موارد و زمینه های مشابه آن باعث می شود که حتی دارندگان ایدئولوژی واحد و جهان بینی واحد در زمینه ئی واحد مثل زیبائی شناسی و حتی «ذات زیبائی» آراء متضاد و مختلفی را ارائه دهند.
     «افلاطون» با وجود اعتقاد به عالم علوی (مثالی) و تابش فیوضات آن بر عالم سفلی، منکر واقعیت زیبائی می شود و «هگل» با وجود باورمندی به «ثنویت» عالم (قبول ماده و معنا) و تقدم روح کلی و... بر ماده، می کوشد تا آنرا تجلی ناپیدا در پیدا، آنهم از طریق درک دیالکتیکی جلوه دهد! و آن دیگری چیزی جز «تصور» الهی را زیبا نداند! در حالی که همۀ اینها، جوهریت جهان بینی شان مشابه می باشد و اگر تفاوتی دارند در نحوۀ نگرش به این جوهره است!

     لذا، عدم یکسانی و عدم توانمندی در رسیدن به یک برداشت جامع و مانع در زمینه و نیز، وجود اهداف غیر اصولی در مسئله و یا لااقل راه یافتن ناآگاهانۀ غایاتِ غیر اصولی و ضعف علمیِ انسانی در رابطه با درک حقیقی پدیده های هستی باعث آن می شود که در زمینه ئی یگانه و گاه هم زمینه ئی چنان «زیبائی» برون ذات، عقایدی متضاد و مختلف ارائه شود!
    شگفتی مطلب در این نکتۀ دقیق و باریک نهفته است که اگر نگوئیم همیشه که «اغلب» ضعف بینش و نگرش در چنین مواردی، صاحب عقیده را ملزم می دارد تا جهت موجه ساختن عقاید خویش به تنظیم و ترتیب دستگاهی فکری، همت گماشته از طریق صف آرائی های به اصطلاح «اکادمیک» و چیدنِ «صغرا» ـ «کبرا» هایی ذهن ساخته و غیر محقق در خارج، حرف خویش را منطقی نما جلوه دهد! حال اگر توانست از طریق کشانیدن زمینه به مسایل جنبی، ولی احساس انگیز، و در اختیار گرفتن نسبی عواطف خوانندگان و آماده کردن زمینۀ تأثیرگذاریِ بیشتر و تأثیر پذیریِ برتر، بر آنان را داشته باشد که طبعاً سودی هم گرفته است!

     این واقعیت بیشتر در مورد مکاتبی صدق می کند که مایه و پایۀ اجتماعی ـ فلسفی دارند نه نهادی الهی، و اگر گاهی مشاهده می کنیم که مکاتب الهی و باوردارندگان ایده های علوی بدان می پردازند، مسئله بیشتر و بیشتر در رابطه با تعهدی است که در زمینۀ هدایت و راهنمائی «خلق الله» دارند، نه اثبات حقانیت جهانی بینی؛ و اینان را عواطف انسانی و ذوق راهنمائی به ارائه ی منظم ـ با روش عقلانی و منطقی و به اصطلاح اکادمیک ـ اصول جهان بینی واداشته است و نه هیچ چیزی دیگر.

     لذاست که ما در روش جهان نگری قرآن و در زمینه های هستی شناسانۀ آن، با آنکه به استدلالهائی ناب بر می خوریم، با سیستم بندی، جز در کلیت و جوهرۀ هستی شناسی و جهان بینی که مبتنی بر الهی بودن هستی و الهی بودن هدف مندی آنست مواجه نمی باشیم.
     روش قرآن بر مبنای ارائه ی صریح، قاطع و ناب استوار می باشد؛ قاطعیت حاکم بر این روشِ تبیین، جای چند و چون را باقی نمی گذارد! به بیانی دیگر: بیان قرآن، بیان پاک هستی است؛ خرد راستین است؛ نمایش متن و جوهره و نهاد «بود» نی هاست منطبق با ماهیت راستین آنها.
     چه «خدا» با بیانی ویژۀ خویش و با واژه های ویژۀ خویش و جملات و نحوۀ بیان ویژۀ خویش به تبیین خلقت خویش ـ چنان که آفریده است ـ پرداخته است و در آنها هیچ شکی ندارد.
    روی همین واقعیت است که سیستم نمی تراشد و گاه هم خیلی با جلالت و خیلی ناب، در تبیین هستی و باورمندی به حقانیت و اصالت برداشت خویش، فحول فضلا را به تحقیق و جستجویی غیر مستقیم دعوت می دارد و در پایان ارائه ی شناسنامۀ هر یک از زمینه های وجودی بلادرنگ می گوید:

     أُفٍّ لَّكُمْ وَ لِمَا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ * انبیاء ـ 67
     و یا: ... وَ لِتَبْلُغُوا أَجَلًا مُّسَمًّى وَ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ * غافر ـ 67

     دیده می شود که در این بینش علاوه بر اعتماد به حقانیت، برای ارائه دهنده زمان، مکان و... مطرح نبوده و حقانیت مطلب در فراسوی این قیود و در فراخنای ابدیتی الهی و قدرت شکن مورد ادعاست! اگر ما بتوانیم از طریق تعقلی نیرومند به بازیافت این حقایق نایل شویم ـ که متأسفانه به باور قرآن «قلیل» اند اینگونه توانمندان خداجوی ـ حتماً نگرش ما از اصالتی ویژه برخوردار شده و از سلامت و ارزشی برتر، برخوردار خواهد شد!

     لذا اگر در روش بیان مسایل و از آن جمله زیبائی، در قرآن به سیستم بندی، به دستگاه پردازی، به ارائه ی ماهیت و درک پایه های شناخت زیبائی و تطابق روش، از طریق اندیشه و موضوع، بر نمی خوریم، روی عللی می باشد که قسماً آمد.

     قرآن در ارائه ی این زمینه تا آنجا واقع گراست که جای انکار، شک و چانه زدن را برای کسی باقی نمی گذارد. به عبارتی رساتر، قرآن زیبائی را زیباشناسانه ارائه می دهد. به این معنا که اغلب توجهش به زمینه های عینی و ملموس بوده و اگر در مواردی چون زمینه های زیباپسندانۀ اخروی با مسایل زیبائی توجه دارد، از طریق ارائه ی تشبیهات حسی و عینی، زمینه را ملموس می دارد.

     وقتی قرآن می گوید: إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ * الصافات ـ 6
     ما نزدیکترین آسمان را بزیور نجوم بیاراستیم، و یا:

     يَا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِندَ كُلِّ مَسْجِدٍ...* اعراف ـ 31
     و یا آنگاه که از زیبائی های بهشتی سخن می راند، به صورتی آنرا ملموس می سازد که جای انکارش باقی نمی ماند؛ چنانکه این آیه می تواند تثبیت کنندۀ این واقعیت باشد:

     وَ يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ إِذَا رَأَيْتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤًا مَّنثُورًا * انسان ـ 19
     «و دور آن بهشتیان پسرانی زیبا که تا ابد نوجوانند و خوش سیما بخدمت می گردند که در آنها چو بنگری گمان بری که لؤلؤ منثورند.»

     و یا:

     عَالِيَهُمْ ثِيَابُ سُندُسٍ خُضْرٌ وَ إِسْتَبْرَقٌ وَحُلُّوا أَسَاوِرَ مِن فِضَّةٍ وَ ... * انسان ـ 21
    «بر بالای بهشتیان، لطیف دیبای سبز و حریر سطبر است و بر دستهاشان دستبند نقرۀ خام و...!»

     دیده می شود که زیبائی همه عینی است، همه ملموس و غیر قابل انکاراند و هرگز ابا ندارد از اینکه زیبائی های هنری را در کنار زیبائی های تکوینی قرار دهد و از صنایع ظریفه ئی چنان پارچه های لطیف دیبا و حریر و یا دستبند و... در جهت عینی ساختن حقایق آنجهانی استفاده نماید؛ گذشته از اینکه با این کار قدرت وسیع دید و پهنۀ گستردۀ زیبائی پسندی و زیبائی شناسی خود را گسترش داده و نمایان می دارد؛ چه با ارائه ی اینگونه زمینه ها، خواننده متوجه دو زمینۀ دیگر زیبائی در ابعاد هنری ـ صنعتی دوامدار و آرایشی غیر متداوم و قابل تخریب و تعویض می شود.
    رسائی این روش در این است که هرگز در بند محدودیت ذهن ساخته نمی ماند و مرزهای کاذب را می شکند و با تذکر و ارائه ی روش سالم دیگری که در خویش، اعتقاد به زیبائی و گذشته از آن نمود واقعی زیبائی را نهفته دارد، به بیان زمینه های زیبائی و زیبائی شناسی می پردازد. بدین معنا که از طریق بیان اثرات داشتن حق زیبائی به طرح آن می پردازد.

    قَالُوا ادْعُ لَنَا رَبَّكَ يُبَيِّن لَّنَا مَا لَوْنُهَا قَالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّهَا بَقَرَةٌ صَفْرَاءُ فَاقِعٌ لَّوْنُهَا تَسُرُّ النَّاظِرِينَ * سورة بقره ـ 69
    باز قوم به موسی گفتند از خدا بخواه که رنگ آن گاو را نیز معین فرماید؛ موسی جواب داد خدا می فرماید گاو زردِ زرین باشد که رنگ آن بینندگان را فرح بخش است.

     خوانندۀ محترم، با قرائت عقاید سایر دانشمندان متوجه این دقت بینش قرآنی خواهد شد که برای «تنها» رنگ گاو نیز نوعی زیبائی قایل است. آنهم در حدی که می تواند تأثیر گذار باشد و ایجاد حس زیباپسندی بنماید. و یا آنجا که دارد:

    لَّا يَحِلُّ لَكَ النِّسَاءُ مِن بَعْدُ وَلَا أَن تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ وَلَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ إِلَّا مَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ وَ... * سورة احزاب ـ 52
    «ای رسول بعد از این (زنان)، دیگر عقد هیچ زن بر تو حلال نیست و نه مبدل کردن این زنان بدیگر زن هر چند از حسنش به شگفت آیی و...!»

    آری همان گونه که آمد قرآن زیبائی را زیباشناسانه طرح می کند و اگر به زمینۀ بازتابهای زیبائی ـ مثل وَلَوْ اَعْجَبَکَ ـ هم نگاهی دارد، خیلی صریح نهاد و جوهرۀ عینیِ این بازتاب را ـ آنهم با واژۀ بی چون و چرای «حسن» ـ نمودار می سازد!

 

[1] ـ سورۀ 2، آیۀ 115

[2] ـ رسالۀ لوایح، ص 99

     بر علاوۀ نظریات دانشمندان مکاتب فوق که به صورت بسیار اجمالی بحث آن گذشت، هستند دانشمندانی که برای زیبائی چند پهلو قایل بوده و یا زیبائی را از دو و یا چند دیدگاه مورد تأمل قرار می دهند؛ هر چند اینان را نمی توان جزء مکتب خاصی قرار داد، چه عقاید برخی از دانشمندان این مکاتب عندی و یا میتافیزیکی بوده و یا در برخی از موارد، به همین نوع نظریه انجام می پذیرد. لیکن از آنجائی که قبول دار شدیم آراء دانشمندان را به صورت دسته های ویژه و مکاتب مخصوصی بیان داریم، ذکر نظریات اینان نیز موجه و لازم می نماید.
     در بیان این نظریات کوشش ما درین است که فقط به ذکر عقاید اینان اکتفا ورزیم، چه نقد نظریات اینان از آن جهت که در برخی از موارد، مشابه عقاید گذشته گان است، زاید به نظر می رسد.

     «وانسلف» که قبلاً از وی نقل قولی مبنی بر انکار عینیت زیبائی نمودیم، گفته ئی دارد که هر چند نمی تواند بیانگر مستقیم عقیدة پیروان این دست باشد، ـ چه وی عینیت زیبائی را انکار دارد ـ باز هم نظر به اینکه معتقد به برخی عناصر گسیختۀ زیبائی هست آن را بیان می داریم. او معتقد است که: «زیبائی یک منظره به قوانین جغرافیایی، جوی و سایر قوانین طبیعی بستگی دارد. اما این زیبائی بیرون از اهمیت عاطفی این منظره وجود ندارد. و این در مورد هر پدیدۀ طبیعی مصداق دارد.» این گفته ما را به یاد نظریات ذهنیون زیبائی شناس می اندازد. نویسندۀ کتاب «شناخت زیبائی» (فیلسین شاله) درین مورد گفتاری دارد که جالب توجه است، وی با همۀ ایمانی که به شناخت حسی دارد، با روشن بینی کامل در مورد زیبائی سخن رانده است:
    «هر اثر زیبا به واسطۀ توازن (هارمونی) خود توجه تماشا کنندگان و شنوندگان را به خود جلب و به واسطۀ بیان حالی که دارد صور زیبا، افکار و تصورات عالی و عواطف جوانمردانه را در دل و ذهن آنان بیدار می نماید. صفت زیبائی به آثاری اطلاق خواهد شد که هم توازن داشته باشند و هم بتوانند فکر و اندیشه و حالت و کیفیتی را بیان نمایند.» وی برای روشن شدن مطلب می افزاید که: «توازن در یک یا چند حس و ذهن و بیان حال در دل و ذهن تأثیر می نماید. پس زیبا چیزیست که هم حساسیت و تمایلات عضوی و جسمانی و هم فهم و ذکاء و هم تمایلات عالی را ارضا نماید. و هر قدر حواس و ذهن و دل مجموعاً بیشتر ارضا شوند و نفوذ و تأثیر متقابل آنها عمیق تر باشد به همان اندازه زیبائی کامل تر است.»

     وی حظِ ناشی از زیبائی را از آنجا می داند که چون: «زیبائی حظ های حواس را با ترضیۀ دل و ذهن جمع می نماید، و در نتیجۀ تحریک همین بازی منظم تمام ملکات و قوای نفسانی و ایجاد هارمونی باطنی است که موجد حظ و شعف می گردد.»
     این دانشمند اختلاف نظر موجود در مورد زیبائی را با همین روش روشن ساخته است. چه اگر زیبائی را تنها مربوط به قوای حسی می دانست مجبور بود با روش منطقی علت اختلاف آراء را در مورد زیبائی شرح دهد و این کاریست بس مشکل ـ البته با ایمان به ادراک حسیِ تنها، مشکل است ـ لذا با این روش پای ذوق را به میان کشیده و در کنار حواس صحبت از دل می کند و «اختلاف ذوقی را بالاخره موجد اختلاف در طرز تشخیص و دوست دانستن زیبائی» می داند.

     «پر آندره» دانشمند زیبائی شناس فرانسوی درین مورد راهی کاملاً مخصوص به خود برگزیده، جلوه های زیبائی را در سطوح مختلف و مراحل جداگانه یی مشاهده می دارد. به عقیدۀ او زیبائی انواعی دارد، عالی ترین درجۀ زیبائی، زیبائی الهی است؛ شکلِ دیگر زیبائی را باید در طبیعت جستجو کرد و بالاخره نوع دیگر آن را در هنر انسانی. که البته روشن است اگر کسی برای طبیعت خالقی فرض کند، می داند که لازمۀ خلقت جهان از طرف خالق آن خلقتی است زیبا و گمان می کنم لزومی برای زیبائی الهی که چیز نامرئی و فوق حسی است باقی نماند.
     «وینگل مان» (1717 ـ1767) نیز در مورد زیبائی عقیده یی دارد که مشابه نظر پر آندره می نماید، وی می نویسد: «زیبائی بر سه نوع است. 1 ـ زیبائی صور؛ 2 ـ زیبائی تصور که بروز خود را در مرتبۀ نقش (به نسبت هنر شکل Plostic ) بدست می آورد؛ 3 ـ زیبائی بیان که فقط در حضور دو شرط نخستین امکان ظهور دارد.» هستند عدۀ دیگری که به این نوع نظریه پردازی معتقد بوده مانند «روسکین»([1]) و «لورد کمیس»([2])، که قبلاً در دستۀ ذهنیون نامش را گرفتم و
«یونگمان»([3]) ـ که معتقد است زیبائی در مرتبۀ نخست از صفات نامحسوس اشیاء (که همان تجلیات مجزاء است) است؛ در مرتبۀ ثانی زیبائی فقط با مراقبه در ما ایجاد لذت می نماید؛ در مرتبۀ ثالث زیبائی اساس و بنیاد عشق است. ـ را می توان نام برد.

     دانشمند دیگری که می توان وی را در این جرگه نام نویسی کرد «شیلر» است. وی از کسانیست که برخی از نظریات کانت را پذیرفته است ـ  مثل اینکه: منشاء زیبائی لذت و هدف هنر زیبائی است ـ  لیکن با اندکی تعدیل؛ چه کانت دارای اندیشۀ پندارگرا بوده موضوعیت زیبائی را انکار می کرد، لیکن بنا به قول این دانشمند: «... اگر چه زیبائی در واقع برای ما یک موضوع عینی است، از آنجا که بازتاب، شرط احساس زیبائی از طرف ماست، باز در عین حال زیبائی یک حالت ذهنی ماست. زیرا ذهن، شرطِ داشتن تصور زیبائی از جانب ماست. همچنان زیبائی شکل است از آن جهت که ما به آن می اندیشیم در عین حال زندگی است، از آن جهت که ما آن را احساس می کنیم خلاصه آنکه، زیبائی در یک زمان هم حالت ماست و هم کنش ما.»

     دانشمند بسیار برجستۀ دیگری که حق آن داشت تا نخست به نظریات وی می پرداختیم «لئون تولستوی» است. وی نیز با دانش و بصیرتی که داشته، نخست بین خیر و حق و زیبائی تمایزی اساسی قایل شده و سپس زیبائی را به دو قسمت برون ذات (عینی) و درون ذات (ذهنی) تقسیم نموده است. وی در فصل چهارم کتاب «هنر چیست» می نویسد: «... مفهوم زیبائی که افراد جامعه و زمان ما اینچنین سخت بدان پای بندند، واقعاً چیست؟ زیبائی به معنی ذهنی ـ Subjective ـ آنرا می دانیم که لذتی مخصوص برای ما فراهم آورد و بمعنای عینی ـ Objective ـ آنرا چیزی می دانیم که مطلقاً کامل است، زیبائی بدین معنا را فقط بدان سبب می پذیریم که از تجلی این «کمال مطلق» لذتی ویژه بر می گیریم. از اینرو، تعریف عینی زیبائی چیزی جز تعریف دگرگونۀ ذهنی آن نیست. در حقیقت هر دو مفهوم زیبائی، به لذتی مشخص که از جانب ما ادراک می شود تبدیل می گردند یعنی به عنوان زیبائی، چیزی را قبول می کنیم که موجب خوشی ما شود، بی آنکه اشتیاق و رغبتی در ما به وجود آورد.»

     وی در فصل هفتم کتاب خودش پس از تمیز بین مفاهیم خوبی و حق و زیبائی می نویسد: « اما زیبائی، اگر خود را با کلمات خرسند نکنیم و از آنچه ادراک می کنیم سخن گوییم، زیبائی چیزی جز مایۀ خوشی نیست. مفهوم «زیبائی» نه فقط با مفهوم «خوبی» هماهنگ نیست، بلکه تا اندازه یی مخالف آنست... هر اندازه خود را تسلیم زیبائی کنیم به همان اندازه از «خوبی» کناره جسته ایم... مفاهیم زیبائی و حقیقت، نه تنها با مفهوم خوبی برابر نیستند... بلکه با آن موافق هم نیستند «حقیقت، توافق بیان موضوع، با اصل و جوهر آنست، و از اینرو یکی از وسایل بدست آوردن «خوبی» بشمار می رود، ولی حقیقت فی نفسه نه خوبی است و نه زیبائی است، و حتی با آن دو توافق هم ندارد.»

     هر چند با ارائه ی نظریات متضاد و پر اختلاف فلاسفه و دانشمندان درین موضوع، خود بخود روشن می گردد که مسئلۀ زیبائی با وجود آنکه همۀ افراد بشر از آن لذت هایی برده اند تا کجاهای سخن بدرازا و مغلطه ها کشیده شده است، و شاید علت این امر در پیچیده بودن ساختمان خود بشر بوده باشد همچنانکه گاهی می توان عکس آنرا نیز گفت یعنی اینکه ناشناخته و پیچیده بودن خود امر زیبائی؛ لیکن با همۀ اینها اگر توانسته باشد این مقاله چیزی را ـ ولو اینکه آراء و عقاید دانشمندان را در مورد زیبائی ـ روشن کند، نویسنده از آرامش خاطر برخوردار خواهد بود. درخواست و التماس ژرف من اینست که با کمک و اظهار علاقۀ هر چند بیشتر در روشنی این بخش بیفزایید.
     حیف است پیش از آنکه بدین بحث خاتمه بخشیم این چند نقل قول را اضافه نکرده باشیم. نیچه در پاسخ اینکه زیبائی چیست می گوید:
     «هیچ چیز زیبا نیست. فقط انسان زیباست (یا) آنچه انسان منحط را نجات می دهد فقط زیبائی است.» «لوکنت دولیل»([4]) از خود پرسش می نماید: آیا ممکن نیست که پرستش زیبائی از تمام ادیان دیگر جاودانی تر باشد؟
     «تنها پرستش زیبائی ثابت و جاودانی خواهد بود؛ مرگ می تواند عوالم متزلزل و لرزان را متلاشی سازد، ولی زیبائی همیشه شعله ور است و همه چیز از آن زندگی می گیرند.»
     و بالاخره این اعتقاد بسیار نیرومند و حماسیِ قابلِ دقت «پول لویی کودیه» و «ستاندال» مبنی بر اینکه: «زیباترین اعمالی که انسان می تواند انجام بدهد عبارت از مقاومت در برابر زور و قدرت است.»

 

[1] ـ Ruskoin

[2] ـ Lord Cames

[3] ـ Iungamann

[4] ـ Le conte de lisle

            ایدل! ایدل! شرح جان را تازه کُن
           ساز را با سوز پر آوازه کُن       

        پر بده بر شوخی عطر درود   
        باز کن راهی به آغوش سرود 

         دور بنشین از خود و خود را نگر
              در بر آئینۀ آن خوش نظر             

         او که دل برده است از افلاکیان
              داده عزت بر سجود خاکیان         
    
                       او که سرمست است از مینای عشق      
                          طرح دل داده است بر غوغای عشق           
 
                 او که خود خمخانه داری کرده است   
                  نشوه ها را پاسداری کرده است        

                    نقش پایش، بهر مستان ساغر است    
        زانکه خود آیینه دار کوثر است   

            از شرابش سکر پاکی می چکد   
           وز خمارش تابناکی می چکد       

               بوی مینایش خماران را شفاست      
             گرد جامش دیده ها را توتیاست     

               خمکشان، از عطر نامش سرخوش اند
        وز تماشای ولایش بی هُشند  

     می پرستان ازل را وارث است
          جام های رهبری را حارث است   

    برده از میخانۀ آدم(ع) جلال
              از شراب آباد نوح(ع) این شور و حال

           شیث(ع) حکمت ریخته در جام او
تا ببالد بیخودی از نام او

      ساغر خلت گرفته از خلیل(ع)
 سکر از مینای بیرنگ جلیل

           داده ادریس(ع) از مهابت ساغرش
 زان بود رنگین نمای باورش

         غلغلش از شیشۀ داوود(ع) شاد
قوتش بالیده از جام وداد

        دیده در جام کلیم الله(عج) وفا
 نشوۀ ترد مناجات و دعا

                 داده عیسایش(ع) نهانی جام عشق
        تا چکد پایندگی از نام عشق

پیر پیران خرابات ازل  
            ساقیِ مستی سرای لم یزل   

                آنکه «لولاکش» صراحی بوده است 
               جام لطف او «کماهی» بوده است

    آنکه می پروردۀ بویش بود
             «خُلق عظمیٰ» سالک کویش بود

                 آنکه «عشقِ جسم پیدا کرده» است
                وانکه دل را مست و شیدا کرده است
 
       «خویش» را در ساغر او ریخته
        بی هشستانی ازو انگیخته     

         تا ببخشد جرعه یی بر عاشقان
          بی هُشی چینند از او سرخوشان

           مالشان گردد به رنگ و بوی عشق
               شیشۀ دل، خاک و سنگ کوی عشق
 
ارث او، نور تمام عاشقان
        درد و داغ پردوام عاشقان       

هر چه موزونی و زیبائی بود
           هر چه پاکی، هر چه بینائی بود     
 
      هر چه دارد رنگ اعجاز و کمال 
        هر چه بالد از گلش عطر و جمال

          هر چه موزون است از ساز دهش
        هر چه رنگین است از برگ کنش

ارثِ او باشد ز پاکان جهان
         گر چه داده خود به اوشان در نهان

      هَلْ اَتٰی تفسیری از میخانه اش
        مژدۀ تطهیر، رنگین نامه اش       

      بر در کاشانه اش فغفور عشق
        پرچمی افراشته از نور عشق     

   رقص او، گرم از نیایش، از دعا
         از طنین دعوتِ نور وفا                

     پرسشِ زیبنده یی او را فشان
        کای خماران خم آن بی نشان!    

       کَیْ، خماری رفت زین در ناامید؟!
        کی، گل نشوه ازین درگه نچید    

      تابش! اینجا بادۀ جان می دهند
        از کفِ آن خوب خوبان می دهند   

   داری ار پیمانه ئی از دل، بیار
        التماسی، خواهش سبزی، بکار

کوثر اینجا کرده طرح آیینه ها
              چون «حسن» چون «سینه چاک» کربلا

   زینبش مینای دلداری به دست
        کهکشانی ناله و زاری به دست    

         غنچه های این چمن دل بر کف اند
        دردمندان را پیام مصحف اند         

       تابش! نعلین زینب بوسه جوست
        شهنۀ اخلاص را خود آبروست     

   لب مگیر از او که تا بارت دهند
        هم نشینی با دل زارت دهند      

    رنگ کوثر سر کشد ز آیینه ات
عطر او بالد ز بام سینه ات

ای پناه عاشقان بی پناه!
        وی شفیعه ی سینه های پر گناه

ای ز تو آباد مهر عاشقی
        وز تو رنگین طرح شهر عاشقی

        ای ز آغوش تو موزون کار هوش
افتخار آوا، نیِ بازار هوش

         ایکه آغوشش پناه راستی است
      پرورشگاه سپاه راستی است

    اهل احسان را بود مأوا درش
    مهرورزی، جان گرفته از برش

از پناه او، فرشته ذکرجو
      سجده رنگین پر، ز ساز گفتگو

           تا که آدم(ع) در پناهش ره نیافت
       کی ز برگ توبه سامانی بیافت

    نوح(ع) را آسودگی، از یاد او
     بی پناهان راست مأوا داد او

      گر ز عطر نام او یونس(ع) زبان
           خوش نمی کردی، نمی دیدی امان

    وامدارش، دلکشیهای سحر
    بی هش اشراقهای او نظر

     از پناه او سپیده خوش مرام
 آبشار، آیینه دارِ جود تام

   سوزِ تقواپیشگانرا، نور ازو
    سینۀ بریان نی را شور ازو

     ذکر ابراهیم خوش از بوی او
    گلشنش، آیینه دار کُوی او

              اهلِ خوف، از ساغرش مستِ رجا
      نام او جان را بود مأمن سرا

       سجده، بویی گر ز یادِ او برد
  برگی از باغ وداد او برد

         بوکشان بالا برد افرشته اش
              نغمه ها دزدد ز ساز و رشته اش

       صبر، در کویش هنر آموخته
     بی زبانی از شرر آموخته

         جایگاه خویش پیدا کرده داد
   نامرادی یافته عطر مراد

             صحو حکمت، سر زده از باورش
             سکر، سرشار پیام از ساغرش

          هر چه از جنس عزیزیها بود
             جلوه یی از خود گریزی ها بود

                   هر چه دارد رنگ و بو از نور عشق
                 جذبه ئی از گلشن فغفور عشق

          تربیت گاهش بود آغوش او
                مکتبش، گلشن سرای هوش او

            نک، خطاکاری، طهارت باخته
            با شبان بی نصیبی ساخته

             بی پناهی را مجسم نوحه ای
                 جُرم را، سرسبز و بالان دوحه ای

           بوکشان بر درگهش آورده رو
            شرمگین از التماسش گفتگو

      بی زبانیها، زبان ساز او
        خامشی ها، نغمۀ آواز او

         جُز پناه او ندارد خواهشی
            جز رضایش، مأمنِ آسایشی

               حکم، حکم اوست بر این بی پناه
            چون، نمانده از برایش هیچ راه

     در جائی گفتم که عطار (ره) تلاش هنری خویش را معنیدار و متعهدانه سامان بخشیده و صرفِ پردازش و نمایش زیبانمایانه ویرا به اینهمه زحمت و تلاش وادار نکرده است؛ بلکه به دلیل تربیت باطنی و دریافت تجربه های ابداعی و الفتِ دیرین با زیبائی های متنوع حسی و روحانی از یکسو، و برخورداری از اندیشه های عقلی ـ ایمانی از دیگر سوی، جوهر و مادۀ درونی آثار خود را «اندیشه ها و آرمانهائی» قرار داده است که ریشه در فطرت الهی انسان داشته، برون از استیلای زمان و مکان، در طولِ تاریخِ حضورِ انسانهای کامل، خانۀ دل و سراپردۀ جان آنانرا شکوه و زیبائی و جاذبه و تقدس و... بخشیده است.
     شفافیتِ ملکوتیِ این آرمانها و اندیشه ها که در زیباترین جامۀ ممکن به دلربائی پرداخته اند، از چنان قوتِ نوازشگرانه و افسون کننده ئی برخوردار است که نمی توان انسان سالمی را با آنها مواجه ساخت ولی متوجه دلبستگیِ رازناک، الفتِ صادقانه، هم جهتی و هماهنگیِ مخلصانۀ او با این جلوه ها نبود!
    درخشان ترین اثر تحکیم این اندیشه ها و آرمان ها تزکیۀ ذهن از باورها و اندیشه های سخیف و ناپاک، تصفیۀ باطن از آرزوها و آرمانهای بچه گانه و غفلتبار و بیریشه و تحقیرآمیز، تحلیۀ قلب با انوار درخشان کلام حضرت معشوق و سرشار شدن از پویش و جوششی مقدس، آزادکننده، آرامش بخش و کشنده به سوی او خواهد بود.

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار