قدرِ مسلم آنست که وقتی بیننده در برابر تابلوئی «غیر ترکیبی» و به معنائی ویژه «بسیط» قرار گرفته و غنای ابداعی ـ بینشی آنرا مورد توجه و ارزیابی قرار داده و آنرا، آئینه، معیار و محکِ سنجشِ هویت خویش ـ چه از نظر هنری، چه فکری و چه... ـ قرار میدهد، امکانِ آن وجود دارد تا در برابر نقصِ ممکنِ موجود در خویشتن، در برابر تابلو، به یادآوریِ جنبه های مثبت خویش پرداخته و در نهایت «خیلی ها هم» خود را مغبون و نارسا پندارند! اما وقتی در برابر یکی از آئینه های عروج، با منظومه ای از تناظرهای اشارتگر به عالم مثال، با کهکشانی مشعشع از باورهای نابِ دینی، با گلستانهائی از زیبائی های متنوع ـ و بسیار متنوعِ ـ جلوه افزا، با فضائی تقدسبار و آرامش دهنده قرار گیرد، به گونه ئی خلع سلاح شده و فضا را تنگ و موقعیت را دشوار می یابد که حتی یادش می رود از دارائی های عاطفی، فکری و... خودش صورتی ذهنی فراهم آورد.
     پی آمد طبیعی و ضروری چنین موقعیتی، پذیرشِ خویشتن و به ویژه کمبودها و نارسائیهای ابداعی ـ اشراقیِ خویشتن خواهد بود؛ که اگر با ذوقِ ترمیم و تکامل همراه گردد، مایۀ سعادت و آزادی خواهد شد.

     تا آنجا که پیش کسوتانِ عالم ابداع به تجربه دریافته اند، این نکته مسجل می باشد که تربیت و تقویتِ ذوق ابداعی و زیباشناختی، از یکسو با مشاهدۀ متأملانه و بی غرضانۀ جلوه های متنوع زیبائی ـ چه در طبیعت و چه در هنرها ـ رابطۀ مستقیم داشته است؛ و از دیگر سو، با تلاش صادقانه و متعهدانه در زمینه های هنری.
     در این رابطه آئینه های عروج، به واسطۀ اینکه با نمونه های متنوع و پرقدرت زیبائی، با شکوه و جنبشی ذوق انگیز، جاذبه هائی جهاننده، ریتمی نوازشگر و... ضیافتی روحانی برپا کرده و جانهای مشتاق عالم هنر و معرفت را به دیدار جلوه های پایان ناپذیر و از هر سو و هر طرف عشوه گرِ آنان فرا خوانده و به وسیلۀ همین «عروسانِ قدسی گوهر» احاطه، استقبال و پذیرائی می کند، بیننده بخواهد یا نخواهد قلمش را بر روی کاغذی که به وی نزدیک است ـ ولو که هر دو، یعنی هم قلم و هم کاغذ برای اینکار نامناسب باشند ـ به قصد آفرینش زیبائی، و گاه آزمودن و عیار نمودن قدرت ابداعی خود، خواهد لغزانید!
    طبیعی است که اگر بیننده از ذوق خوشنویسی برخوردار بوده و از منظر فردی با ذوق و دید زیباشناس به آئینه های عروج بنگرد، حتماً بیداری، پویائی و تحرکی در تلاشِ ابداعیِ وی پدیدار خواهد شد.

     اگر حکمت پناهگاهِ مطمئن خرد و عقل فرزند آدمی و عرفان پناهگاهِ قلب هجران چشیدۀ اوست، هنر پناهگاه عاطفۀ زیباپسند، زیبانما و فراروندۀ او بوده و آنگاه که عقل از فضولاتِ مشمئزکنندۀ فکر ـ چه از ناحیۀ خود و چه از ناحیۀ دیگران ـ به تنگ آمده و قلب، در برابر حجابهای خفقانزای به ستوه آید، فرزند آدمی را چه پناهگاهی امن تر، لطیف تر، نوازشبارتر، پالوده کننده تر و نیروبخش تر از «هنر» تواند بود؟!
     روشن است که اگر این پناهگاه، خود محل تلاقیِ ایمان و عرفان و حکمت و زیبائی باشد، اثرِ میمون و مبارکش هم خرد را تشحیذ تواند کرد؛ هم دل را منبسط؛ هم دیده را نوازش و هم جانِ دردمند غربت کشیده را نوازش. و از آنجا که آئینه های عروج نمونه های کامل عیار و آئینه های تمام نمائی از چنین هنری می باشند، متیقن هستم که اثر روحنوازشان نه تنها شکوفه های امید را بر شاخسار باطن انسان به جلوه گری وامیدارند، که احساسِ ضرورتِ شکوفانندگی را نیز، در گسترۀ جامعۀ انسانی تقویت و تشدید می نمایند. و این مهم بر نخواهد آمد مگر آنگاه که سرانگشت افسونکار هنر، با نیروئی ربانی و نیرنگی مقدس، نخست اشباهِ زشت، هراس انگیز و فلج کنندۀ یأس را از اقلیم اندیشه و سراپردۀ ذهن تارانیده و همۀ نمودهایش را ذلیل و زبونِ دریافتهای نشاطبارِ اعتمادِ به خود و اطمینانِ به کارسازِ حقیقی سازد؛ و این، خود اثری مجزا و بسیار مهم تواند بود.

     به هر حال، وقتی بیننده در برابر آنهمه زیبائی و جلوه های قدس بنیان و هوشربا قرار گرفته؛ نورانیتِ آنهمه باور و بینش را مشاهده کرده؛ ترنمِ ملکوتیِ نقوش و کلمات را با گوش دل دریافته؛ نوازش آنهمه پیام روحنواز را دریافت و احساس کرده و در احاطۀ دلفریب آنها قرار گیرد، نه تنها برگهای یخزدۀ نومیدی و یأس از شاخه شاخۀ ذهن و اندیشه اش فرو خواهد ریخت؛ و باز نه تنها شکوفه های امید بر بلندای ذهنش به خودنمائی در خواهند آمد، که شوقِ روئیدن و بالیدن از وادیِ امن و مبارک هنر، بالیدن از طور معرفت، شکوفا شدن در بسترِ مقدس وحی و جولان کردن در سینای هوشربای زیبائی و خلاقیّت جانش را حیاتی دوباره خواهد داد.
   حال، پس از بروز جریانی اینهمه بشکوه و بالنده چه پیش خواهد آمد؟! تجربه ای باطنی پاسخش را روشن تواند کرد!

     واقعیت اینست که انسان تا وقتی به پختگیِ فکری، ورزیدگیِ اخلاقی، خلوص عبادی و تجربه های توصیف نابردار زیباشناختی دست نیافته است، افکارش بسته و محدود، رفتارش بی قاعده و ناموزون، تلاشهای عبادیش کدر و مغشوش و دید زیباپسندش غبارآلود خواهد بود.
     آنچه منِ بنده فهم کرده است این می باشد که: ابزار، روشها و راههای رهیدن از زمینه های یاد شده و از جمله، مورد آخر را اغلب می دانند و میدانیم، هر چند که دل بدانها نمی سپاریم!
     در زمینۀ پالایش عاطفۀ زیباپسندی، علاوه بر استعداد ذاتی و هبه ئی، هم مشاهدۀ آثار هنری پخته و زیبا و موزون و پرجاذبه اثری قدرتمند و تردید نابردار دارند، هم تلاشهای ابداعی و زیبانگارانه!
     از آنجا که آئینه های عروج به عنوانِ نمودی از جمعیت و جامعیت وجود آفریننده اش، مجمعی است دیداری از جلوۀ وجود جمعیِ عطار (ره)، اثرِ پالایشگرانۀ آنها نیز به همان میزان جامع و نیرومند خواهد بود؛ و این، مؤید آن خواهد بود که این تابلوها هم نگرشهای صوری، ابداعی و زیباپسندانه را پالایش می دهند؛ هم نگرشها و باورهای مذهبی و معنوی را؛ چنین تصفیه ای به واسطۀ اینکه از گوهر و روحی ابداعی و زیباشناختی برخوردار است، زیبائی و شکوه و جاذبۀ خود را به سایر ابعاد وجودی تسری داده، هبه نموده و بر شأن و صفای آنها کمّاً و کیفاً می افزاید.

     میدانیم که گونه های متنوع خط، در طول حیات و حاکمیتِ اندیشۀ اسلامی، هر کدام مربوط به زمانی ویژه بوده، هم از نظر پیدایش و تکامل به زمانِ ویژۀ خویش مربوط می باشند و هم از حاکمیت بر «دست و قلم و دل و جانِ» کاتبان و خوشنویسان.
     «... هنگامی که به سیر این هنر در بسترِ تاریخ و فرهنگ اسلامی نظر کنیم می بینیم که شاخه های گوناگون آن در سرزمین های مختلفی به بار نشسته است و ثمرۀ هر یک از این شاخه ها رنگ و بوی دیگر دارد و از پیوند آنها ثمرات زیباتری به بار آمده است. هنر خوشنویسی مانند همۀ هنرها در هر سرزمینی با توجه به مقتضیات بومی و شئون جاری در فرهنگ آن سرزمین، اطوار و حالات و خصایصِ معینی به دست آورده است که اطلاع از آنها برای هنرمندان ضروریست.»([1])

     به هر حال، این واقعیت در طول حیات خوشنویسی به حدی روشن است که ما را از ارائه ی هرگونه برهانی بی نیاز می سازد؛ منتها، آنچه در رابطه با امر خوشنویسی قابلِ یادآوری می نماید اینست که در هر یک از دوره های مختلف، جمال و زیبائیِ گونه و روشی ویژه از خط و خطاطی بر احساس هنرمندان و هنرشناسان و نیز، ذوقِ زیباپسند آنان غالب بوده و معمولاً همان روشِ غالب را پیروی و ارائه می کرده اند! و این نتواند بود مگر، قرار گرفتن در سلطۀ قاهرانۀ زمان، ایجابات زمانی و روحِ غالب بر زمان و زمانۀ هنری.
     عطار ـ که رحمت خدا بر او باد ـ بارویکردن به گونۀ ویژه ئی از نظام زیباشناختی و هندسۀ بازنمائیِ جلوه های زیبا، با به نمایش نهادن قدرت ابداعی و خلاقۀ خود ـ به عنوان مظهر ابداع و خلاقیتِ مبدع حقیقی ـ با غوطه ور شدن به چشمه ساران زلال وحی و حکمت و عرفان و...
    به نوعی از شالوده شکنیِ زمانی پرداخته و با قدرتِ خلاقۀ کم نظیر خود، سرکشیهای نازپرور و رعنایی های نوازشگرِ هر کدام از نمونه های غالبِ خط را نرمش و تواضع آموخته؛ حاکمیتِ متغیر و توقف نشناس زمان را ـ در زمینۀ هنر ـ مورد انکاری ویژه و تحسین برانگیز قرار داده؛ با کنار هم قرار دادنِ نمونه های غالبِ زمانی، به اعتدال بخشیدنِ به زمان موفق شده؛ با زدودن حکم استیلای برخی، زمانها را با هوشمندی، ظرافت و زیبائی با یکدیگر آشتی داده؛ و بالاخره، با ایجاد وحدتی بشکوه به اغلبِ نحله های خوشنویسیِ هزار ساله، تاریخ را ابدیت آموخته و اثر خویش را نمادی از ابدیت و وحدت قرار داده است!
     با در نظر گرفتن این واقعیت که هرگونه و نوعی از انواع خط در مکان و محلی ویژه پیدا شده، رشد و شکوفائی پیدا کرده و بر احساس زیباپسندانۀ مردمی دلربایانۀ حکومت نموده است، می توانیم به ابراز این باور همت گماریم که: همۀ آنچه در رابطه با شالوده شکنیِ زمانی مطرح ساختیم، در رابطه با «شالوده شکنیِ مکانی» نیز، به قوت خویش مطرح بوده و می باشد. چرا که عطار (ره)، حافظه و سننِ ابداعی سرزمین های مختلف و متنوع را در تابلوهائی واحد و یگانگی نمای به نمایش نهاده و با حوصله و قدرتی شگفت انگیز همۀ فاصله های مکانی را در هم نوردیده است.
     آنچه در این تابلوها به شدت قابل تأمل می نماید اینست که عطار علیه الرحمة توانسته است به نوعی از غرابت زدائی از ذوقِ مخاطب و قرابت نمائی با عاطفۀ زیباپسند بیننده دست بیابد که هم احساس زیباپسندی را اشباع میدارد و هم ذوق تعالیجوئی را؛ آنهم تا بدان پایه که بینندۀ هنر دوست، هرگز خود را در زمان و مکانهای مختلف و دور از هم نیافته، بلکه همه را با خود و خود را با همه همدل و هماهنگ احساس می کند.

 

[1] ـ خوشنویسی اسلامی، هندسۀ معنا؛ گفتگو با ابوالقاسم خوشرو، فصلنامۀ هنر، ش 31، ص 22

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار