این بخش از وظیفه تا حدی گسترده و بدون تردید تا حدی استقامت طلب و توان شکن است و یقیناً هر بی سروپای پر مدعایی را نسزد تا دم از آن بزند.
      آنچه به روشنی پیوسته این است که اسلام دینی ست کُلاً «عبادی»! البته نه به مفهوم استعماری ـ استحماری آن! بلکه به این مفهوم که فعالیت های سیاسی آن نیز عین فعالیت عبادیست! و اصولاً در اسلام ما غیر از وظایف عبادی چیزی نداریم! و ترس از این که به ما رنگ فلان و... از جانب عده ئی زده بشود هم نباید ما را به نوعی تقیۀ سیاسی ـ استعماری وا دارد!
      ما باید با تمام هستیِ خود باور کنیم که عمل به سیاست و دستورهای سیاسی ـ اسلامی بر مبنای دیدگاهی ویژه مرادف با نماز خواندن است و طبیعی است که رویگردانیدان و به دست کم گرفتن این عبادت! (نپرداختن به امور سیاسیِ اسلام) عین رویگردانیدن از نماز و عبادت الهی شمرده شده و یقیناً باورمند و عمل کنندۀ به چنین کاری اگر از روی عمد و غرضِ دنیائی باشد، مشمول آیۀ:
     ... وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَ يُرِيدُونَ أَن يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذَٰلِكَ سَبِيلًا ().
     «و گویند که ما به برخی از گفتار انبیاء ایمان آورده و به پاره ئی ایمان نیاوریم و خواهند که میان کفر و ایمان راهی (به هوس) اختیار کنند.» قرار خواهد گرفت! چه اسلام جز پذیرش امر و حکم الهی چیز دیگری نخواهد بود؛ و لذا، عمل کردن با اخلاص به این احکام نمی تواند جز عبادت باشد! به همانگونه که اعراض از اوامر الهی جز معصیت چیزی نتواند بود! ولی با همۀ این ها نباید چنین تصور شود که زمینه های مختلفِ اجتماعی اسلام در هم و نامشخص می باشد! چه این حقیقت در رابطه با ایده آلهائی ست که در رابطه با عابد و معبود و عبادت مطرح است نه در رابطه با زمینه های مشخصِ دیگر!
     لذا مسئلۀ تبارزِ ایمان توحیدی در رابطه با مسایل امروزی به دو بخش ویژۀ سیاسی ـ در رابطه با مردم و زمینه های سیاسیِ حاکم بر سرنوشت مردم ـ و فردی در رابطه با خدا و خلقِ خدا، تقسیم می شود!
     بخش سیاسیِ زمینه را می توان به کمک برنامه هائی که محققین مؤمن و پرخلوصِ مسلمان چه در گذشته ـ مثل برنامه های سیاسی سید جمال و دیگران ـ و چه در زمان حال مثل برنامه هائی که از جانب      گروههای اسلامی و به ویژه حکومت جمهوری اسلامی ایران و سایر محققینِ ممالک اسلامی طرح شده و قسماً به عمل آمده تنظیم و مورد بهره برداری قرار داد!
     البته گفتن ندارد که این کار برای هر چه پهنه مندتر و ژرف نگرانه تر ساختنِ زمینه است، وگرنه گروههای مسلمان در حد کفاف می توانند زمینه ها را خود به روشنی معین و مشخص دارند!
     بخش دومِ آنرا نیز همگان خود درک می کنند، چه هر زمینه و عملی که درآن «خود»یت و هوس پرستی و خوشگذرانی و... ملحوظ باشد برای «خودِ» عمل کننده است نه برای «خدا»! و این معیار را خداوند در      فطرت هر انسانی به ودیعه نهاده و حتی آنانکه برای ردِّ مسایل الهی به ردیف کردن گلاب به صورت! استدلال های منطقی! می پردازند، علتِ اصلی همین است که می خواهند «خود» را از سرزنشِ آنچه بدو «وجدان» عنوان داده اند با ناتوانی و زبونی و خودفریبیِ هر چه بیشتر، برهانند!

     در این باره، نگارنده با گستاخی و پوزش و التماس طرحی را در خور اندیشۀ خویش تهیه و به دسترس عده ئی کثیر از گروهها و حتی افرادی که بیشتر به اسلام ناب می اندیشند قرار داده ام و چون ضرورتی به بازگو کردن آن درین مقاله نمی بینم احساس می کنم که خوانندۀ گرامی نخواهد گفت دستور اول سرکار! نامشخص و مبهم و کلی ست! البته خواننده ئی که زحمت پیدا کردن و مطالعۀ آن نوشته (طرح پیشنهادی برای وحدت) را به خود بدهد!

     همانسانکه در جائی آمد، بعضی از گروههای اسلامی خط مشی و برنامۀ مجاهدت خویش را بر مبنای اصول اسلام نهاده و بر آنند که فقط به «حکم الله» گردن نهاده و تا رسیدن به حکومتی که فقط در آن تنها حکمِ خدا حاکم باشد به مبارزۀ خویش ادامه دهند!
     اینان با همۀ تشابه و نزدیکیِ جهان بینی، نظر به دلایلی عدیده از نظر تاکتیکی، متأسفانه با هم تا حدی اختلاف نظر دارند! لذا نگارنده بر این باور است که اگر قرار را بر این بگذاریم که زمینه را تنها با «عقل سیاسی» مورد بررسی قرار بدهیم، منطق سیاسیِ حاکم بر این جریان ها حکم می کند که این گروهها باید به این زمینه ها به صورت نظری و عملی گردن بگذارند:

     در بررسییِ آنچه آمد و نیز آنچه در بخش دوم این مقاله خواهد آمد، یک مسئله به روشنی نمودار است و یک هراس ملموس! و اما آن مسئله:
خوانندۀ مدققِ ما پس از مطالعۀ این سخنان حتماً متوجه می شود که این نوشته بیشتر بر مبنای انتقاد و روشنگریهای انتقادی طرح ریزی شده و این آگاهی، انتظار و لااقل ذهنیتی را به وی ایجاد می دارد که در خود توقع ارائه ی راه حلی از طرف نویسنده را می نماید!
     و اما آن هراس بیشتر ازین پایه بر می خیزد که نکند خواننده چنین انگارد که نگارنده شخصی ست عقده ئی و بی خرد و خودخواه و عیبجوی! لذا همۀ توجهش را در بازشناخت زمینه های ناسالمِ جریانها و گروه ها متمرکز ساخته و چون اندیشه و خردی درست ندارد، از ارائه ی راه حلی منطقی عاجز و بیشتر از طریق انتقاد خشک و خالی، عقده های خویش را اشباع می دارد!
     لذا بر آن شدم تا زمینه هائی را نه به عنوان «وظیفۀ» مثلاً فلان تیپ ها و یا فلان گروهها، بلکه به عنوان «امر به معروف» ارائه نمایم! هر چند خود را کوچکتر از آن می دانم که این خطاب را متوجه «جز عده ئی» ساخته باشم.

      تاریخ سیاسی معاصر افغانستان نشان دهندۀ رویدادهای پر محتوائی است که می شود از آن درس عبرت آموخت و از تجارب حاصلۀ آن در رابطه با سیاستِ امروز حاکم بر افغانستان استفاده کرد. یکی از این رویدادهای شگفتی زای، مسئلۀ استعمار انگلیس است که می خواست به نحوی درین سرزمین جائی برای پهن کردن لاشۀ پلیدِ خویش دست و پا نماید؛ انگلیسها، نخست به مزدوران خود فروختۀ خویش روی آورده و به گونه ئی نامشخص و غیر ملموس پیوندهائی را با آنان بستند، طبیعی است که باید اینان نیز، کفران نعمت خوانِ استعمار! روا نداشته می کوشیدند تا از طرق غیر مستقیم، میزبان انگلیس ها بر سفرۀ پهن و پر نعمت ملت باشند.
     این بود که آهسته آهسته زد و بندهای سرّی سلاطینِ افغانی با انگلیس ها رو به روشنی نهاد تا آنجا که ملت متوجه حضور و اعمال حاکمیت سیاسیِ انگلیس ها شده به فکر راه نجات از شرّ استعمار انگلیس و طرفداران داخلی آن افتادند!
     آنچه در رابطه با این رویدادِ بسیار غرورآفرین می توان به لمس و درک آن نایل شد، این است که به راستی، در آن هنگام چند مسئله در جامعۀ افغانستان از اهمیت و روشنی چشمگیری برخوردار بوده است!
در صدر همۀ این مسائل، پایبندی نسبی به اصول اخلاق اسلامی را می توان نام برد؛ دلیل روشنِ این مدعا را می توان از پایبندی فعلیِ اینان به سنت های اسلامی بازیافت؛ چه اینان پس از تقریباً هفتاد سال هنوز ذهنیت ملی ـ اسلامی خود را به صورتی کاملاً روشن حفظ کرده اند.
     لذا با پایبندی به اصول اخلاق اسلامی هرگز امکان این نمی رفته است که انگلیس ها بتوانند در میان اینان جائی داشته باشند. هر چند اگر این اخلاق از درک ژرف و همه جانبۀ هدفمندیهای استعمار انگلیس بارور نبوده باشد! روی همین مسأله، اینان دفاع از خویش را در مقابل انگلیس ها واجب شمرده و با آنان تا استحصال استقلال کامل خویش جنگیدند! هر چند انگلیس ها با شیادی توانستند زمینۀ مناقشۀ خوبی را با به وجود آوردن افغانستان جنوب شرقی (پشتونستان) ایجاد نمایند!
     موضوع دیگری که می توان در این رابطه به خوبی درک کرد، ذهنیت روشن سیاسیِ مردم است که با مبارزات سید جمال تقریباً میرفت که سر و صورتی بگیرد. لیکن از آنجا که حرکت سید بیشتر از همه کس، متوجه همکاران و عمال استعمارِ انگلیس (دولت مردان افغانستان و خوانین وابستۀ دربار) بود، دولت نتوانست وجود ذهنیت اثرزای و تحرک بخش سید را تحمل نماید.
     از جانبی سید که با جریان سیاسیِ زمان خویش کاملاً آشنا بود و با آن نبوغِ ذهنی نمی توانست در محدودۀ کوچکی از فعالیتها خویش را، و نیز اسلام و مسلمانان را محصور انگارد، هجرت آغاز کرد و روشن است که این رشته سری دراز دارد.
      حرکت سید با همۀ محدودیتهائی که برایش ایجاد کردند، راه ذهنیت های روشن را گرفت، و در افغانستان توانست مردم را به «کافر» بودن استعمار انگلیس و همکاری کردن دولتهای افغانستان ـ و به ویژه «محمد زائی»ها ـ با آنها مطمئن سازد.
     هجرت سید به خودی خود از طریق تولید پرسشهائی توانست مردم را به ویژه متوجه انگلیس ها و همکاران داخلی نموده، ایشان را در رابطه با استعمار انگلیس دقیق تر و بیدارتر نماید.
هر چند اگر نهضت سید جمال را به خوبی مورد بررسی و تحلیل قرار دهیم مشاهده می داریم که ثقل حرکت سید بر مبنای ضرورت شناخت استعمار ـ چه انگلیس، چه فرانسه، چه روسیۀ تزاری و... ـ و هدفمندی ها و روشهای تحققِ آن قرار گرفته است! با در نظر گرفتن این زمینه ها، متوجه می شویم که مردم ضرورتِ نفی و طرد انگلیس و همکاران آن را از نظر سیاسی احساس می کردند و این احساس ضرورت به نبردی انجامید که درآن نبرد، استعمار انگلیس کاملاً از افغانستان بیرون رانده شد.
     موضوع بسیار مهمی که در قرن حاضر به روشنی کامل پیوسته و استعمار نیز از آن به گونه ئی بسیار مؤثر بهره برداری نموده است، موضوع جهان بینی مادی ئی است که از آن به ماتریالیسم دیالکتیک تعبیر می دارند.
     قبل از ظهور کامل و رشدِ همه جانبۀ بخشِِ سیاسی این جریان مردم و به ویژه مردم سرزمین خودمان افغانستان کفر را در هر لباس، چه اروپائی و چه آسیائی طرد می کردند و بر ایشان نام های متفاوتی را ایجاد نمی توانست بکند، از همین رو، وقتی کفار انگلیس تصمیم گرفتند حاکمیت سیاسیِ ابلیسانۀ خود را بر افغانستان تحمیل نمایند، مردم از ترس تن در دادن به حاکمیت سیاسیِ کفر به مقابل شان قد علم کرده و آزادی را فراچنگ آوردند!
     اما پس از اشاعۀ ماتریالیسم دیالکتیک و به ویژه پس از رویداد اکتبر، مهاجرت عظیم مسلمانان آن طرف دریای آمو (بخارا و ترکمنستان و ازبکستان و...) مردم افغانستان متوجه زمینۀ فکری ئی جدید شدند.
رژیم های بدتر از کافرِ غربی، که زمینه را برای تخدیر و تحمیر ذهنیت ها آماده دیدند، شروع کردند به تبلیغاتی زهرآگین مبنی بر اینکه رژیمهای غرب مثلاً: انگلیس، آمریکا، فرانسه و... دارای اندیشۀ مذهبی و به اصطلاح اهل کتاب بوده و به خدا و معاد! کافر نمی باشند. لذا این رژیم ها، رژیمهای کفرمآب نبوده، بلکه کفر محضِ مطلق عبارت از کمونیسم! می باشد!
اگر اندکی واقعیت گرا باشیم، باید بپذیریم که تا حدی در جوامع عقب نگه داشته شده ئی چون افغانستان توانسته اند از نتایج چشمگیر این نیرنگ بهره گیرند!
     لذا چون ذهنیت پدران ما با این گونه بازیچه های استعماری و افکار ابلیسی زنگار نگرفته بود و از روشنی و بینشمندیهای اسلامی برخوردار بود، کفرِ انگلیس را خیلی زود درک کرده و بر آن شوریدند! چنانکه در مورد کفر روسها و یاران پست داخلی شان چنان «ترکی، امین و ببرک» بدان نایل شدند!
     موضوع اصلی درین رابطه این است که با همۀ این روشن بینی ها، پدران ما متوجه دستهای پلید منافقان داخلی و یاران بسیار محیل کفر انگلیس نشده و با خوشباوری اینان را از خود شمردند! لذا نتیجه همان شد که تاریخ افغانستان خود گواه آنست!
     اینان به جای اینکه در تعقیبِ نفی و طرد انگلیس ها، به تشکیل حکومتی آزاد از حاکمیتِ غیر اسلامی و به دور از دستها و چهره های کفر دوست و منافق همت گمارند، همین که از
چهره هائی که به کوشش استعمار میان ملت شناسانیده شده بود، یکی به حکومت رسید، خوشباوری پیشه کردند و ملت و حق حاکمیت و نیروی خداداد آنرا به دست کسانی دادند که جز راه انگلیس را نمی رفتند! تا آنجا که کار به جائی کشید که خودِ این منافق های استثمارگر، برای مشغول داشتن ذهنِ مردم و چپاول هر چه بیشتر آن به تشکیل گروههائی به اصطلاح مارکسیست در افغانستان پرداختند که نتیجۀ این همه کوشش به کام روسهای سیه روی تمام شد.
     و اینک در همچو یک بحبوحه ئی قرار گرفته ایم. استعمار می کوشد تا عده ئی را از طریق پخش امکانات مادی از قبیل اسلحه و... به مردم سرشناس جلوه دهد! تا پس از این که شیرۀ جان ملت کشیده شده و خستگی و یأس، همۀ ذهنیت آنانرا فرا گرفت، آنانرا به عنوان مبارز، انقلابی، مجاهدین مسلمان و... بر مردم تحمیل نماید! در حالیکه اینان خود فروختگانی هستند که با همه چیز ملت به بازی برخاسته اند تا در آینده اسم شان «وزیر» باشد یا «رئیس و وکیل»!.
     از جانبی انگلیس، آمریکا و مزدوران دیگرشان با تمام قوا می کوشند تا کفر را در لباس «فقط کمونیسم» پوشیده و با این حیله گری روی هدفهای سیاسیِ خود را در رابطه با همکاری و
گروه تراشیهای ابلیسی بپوشانند!
     لذا، مردم افغانستان یا باید «فقط اسلام» را بخواهند و برای تحقق اصول آن جهاد خویش را ادامه دهند و یا باید «فقط کفر» را گزینند و در لباس اسلام منافقانه با چهره ئی از کفر بجنگند!
     «کفر» کفر است و غربی و شرقی ندارد و اگر فردا گروههای آمریکائی بر افغانستان مسلط شوند، یقیناً ملت افغانستان در جهت آزادی های اسلامی قرار نخواهند گرفت و خودش با دست خویش خود را در جهنم خواهد انداخت.
     امروز و این لحظه، لحظۀ تفکر و انتخاب است! و چه بهتر که اگر به خدا و قرآن اعتقادی در خور نداریم، شیادانه و ناجوانمردانه روی خونهای جوشندۀ جوانان غیور و عزیزان از دست داده، خاک ذلت و ذبونی نپاشیده مردی و مردانگی و آزادی از قید استعمار شرق و غرب را انتخاب نمائیم، باشد که در پیش گاه تاریخ رو سپید باشیم. زیرا واقعیت امر نشان می دهد که اگر آمریکا به افغانستان بیاید، اسلام می رود!

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار