واقعیت امر چنان نشان می دهد که جریان مبارزۀ اسلامی ملت غیور و مبارز افغانستان دوران اوج، شکوهمندی و سرنوشت ساز خود را سپری می دارد. مبارزه ئیکه می رود به فرمان خداوند مسیر تاریخ معاصر را در جهتی کاملاً نو، هم جهت با انقلاب غرورآفرین ملت مسلمان ایران، به سوی انسانیتی برخاسته از رهنمودهای الهی و ساختۀ دینِ حق رهنمون شود.
      مبارزه ئی اینسان پهنه مند و پربار از اینهمه کشش ها و گرایش های انسانی و ستیزه گر با آن همه خود فریبی، هوسجوئی، شهوترانی، خودباختگی، دنیاپرستی و دنائت، حتماً و حتماً دشمنانی سخت بی آبرو، محیل و خیانت کار نیز خواهد داشت؛ دشمنانی که برآنند تا از هر لحظۀ غفلت و سستی و یا زبانم لال، یأس و احساس خستگیِ برادران شجاعت مندِ افغانی استفاده کرده، مسیر این حرکت تپنده و تبرک آفرین را که با هدیه کردن صدها هزار شهید و میلیونها آواره به پیشگاه حق، رشد یافته است، به سوی هوسهای شیطانی خویش متمایل سازند.
     به ویژه در شرایطی که این برادرانِ جان بر کف بر آنند تا از استعمار شرق با تمامت معنای وجودی خویش ببرند. استعماری که با بمب های ناپالم و گازهای خفه کننده به جان مردمی افتاده است که یگانه مایۀ دستهای خالی شان به سوی رحمت واسعۀ الهی، دعا و نیایش است.
     اینجاست که روباهِ مکار و تزویر پیشۀ پول پرست آمریکا را می بینیم که می خواهد با استفاده ازحربه های تبلیغاتی، خود را بزرگ کرده و شیطانی چنان جادوگر و فریبکار، خویشتن را دلسوز این برادرانِ غیرتمند و مجاهد جا بزند.
     ملت های مسلمان و مستضعف جهان، بویژه برادران افغانستانی ما به این نکتۀ ظریف باید رسیده باشند که استعمارگران جهان از دیر زمانی است که می کوشند تا با تکرار و تبلیغ و باز تکرار این مسئله که: «نمی شود بدون اتکاء به قدرتی، با قدرتی دیگر جنگید» مردم را از هر لحاظ به وابستگی بکشانند؛ چه اگر این تبلیغ و تکرار را نکنند و یا در سطحی کمتر انجام دهند، بیم آنست که مردم به نوعی خود آگاهی اصیل سیاسی دست یابند که استقلال و آزادی را در بطن خویش دارد؛ بدین معنی که ممکن است این آگاهی آنان را به درک و شناخت نیروی انسانی و نیز مادیِ آنان رسانیده و این درک، ضرورت وابستگی های سیاسی، نظامی، اقتصادی، فرهنگی و... را نسبت به جهان بیرون نفی، و در کنار آن احساس ضرورتِ استقلال و رشد همه جانبۀ ابعاد زندگانی را بارور سازد؛ رسیدن به این درک و انتخاب چنین راه و اشاعۀ چنین سرنوشتی در یک کلام یعنی، مرگ ننگین و پوچ استعمار!

    با درکِ حقیقت این مسئله و نیز باورمندی به نتیجۀ این سیرة انقلابی است که استعمار و به ویژه آمریکای خونخوار می کوشد تا به برادران غیور ما با افسونی شیطانی بقبولاند که:
آنان با دست خالی نمی توانند با شورویِ استعمارگرِ وحشی و جنایت پیشه، مبارزه را تا پیروزیِ حق بر باطل ادامه دهند؛ لذا کوشش به خرج می دهد تا خود را دلسوز آنان ساخته و با جلب توجه آنان به خود و پیشنهاد کمک به آنان، راه پائی برای خود در سیاستِ بعدی افغانستان پیدا کند.
    این کوشش های شیطانی جنایت پیشۀ کبیر قرن (آمریکا) بر آنمان داشت تا با شکافتن مسئله، توجه برادران خویش را به آن جلب نمائیم.

    برادران ما بهتر می دانند که حکومت چندین سالۀ خاندان پهلویِ ایران، روی عللی استعماری، دوست و همپیالۀ دولت امپریالیستی آمریکا بود و بعد از انقلاب اسلامی، ملت معظم ایران مبنی بر رعایت اصول انسانی و اجتماعیِ مکتب عزیز و انسان ساز اسلامی کوچکترین تجاوز و ستمی را نسبت به ملت محروم و شریف آمریکا، نه تنها در عمل انجام ندادند که حتی در ذهنیت خویش نیز نپروریدند.
    اینجا سؤالی پیدا می شود که پس علت تحمیل این همه جنایت، فجایع، ظلم و عنادِ حکومت آمریکا بر ملت ستمدیدۀ ایران چه بوده است؟

    آیا اگر ملتی خواستند با دستهای خودشان جهان را لمس کنند و با چشمهای خودشان به وقایع بنگرند و با مغز خودشان به حقایق نظر اندازند و بر پای خودشان زندگی خود را به حرکت درآورند و دین خود را خودشان انتخاب کنند و خدای خویش را بیشتر از یکی نپندارند و به حکم فقط او عمل کنند و فقط او را بپرستند و به سیاست او گام بزنند و در اجتماعِ ساخته از فرامین او زندگی نمایند و به عشق او آزادی را نفس بکشند و با درک عرفان او از لجن زار پلشتی ها به پهنۀ نور بگرایند و از ایثار و اخلاص او شهادت را برگزینند، شایستۀ این همه جنایت خواهند بود؟!
   اینان کدام نازپروردۀ بی آبروی آمریکا را به گلوله بسته اند که باید، بمب های آمریکائی را طیاره های روسی بر روی بیماران خفته در بستر اینان بریزند و نونهالان معصوم شان در مدرسه ها ـ که در حقیقت به عبادت خداوند مشغولند ـ طعمۀ موشکهای جهنمی شوند؟!
   اینان بر کدام جنایتکدۀ آمریکا و به کدام ظلم آباد استعمار خاکستری پاشیده اند که زنان باردار و در حال نیایش و مردان مؤمن و تهیدستشان که به مسجد، به خانۀ خدا و نیایشکدۀ خلق و حربگاه قدس انسانی، تسبیح حق را به سجده افتاده اند، شایستة قرارگرفتن به زیر آتش و آوار باشند؟!
   و که نمی داند که «صدام» برده ئی بیش نتواند بود آمریکای جنایت پیشه را؟!
   اگر تا دیروز صدام فریاد آزادی و آزادگی سر می داد تا با فریب دادن روسها بتواند خواستهای خویش را بر آنان تحمیل کند ـ که اتفاقاً هم توانست آنانرا فریب دهد و هم هوسهای خویش را توسط آنان مشبوع سازد ـ امروز که نور قدسیِ اسلام گاه از دهان لوله های تفنگ مجاهدین و سربازان اسلام و زمانی از پیکرهای در خاک و خون خفتۀ آنان تلأ لؤ پیدا کرده، به همۀ ملت های مستضعف و نیز جهان خوارانی فریب خورده چون روسیه تثبیت کرده که «صدام» به زانوی کدام شیطان نشسته و از دست کدام عفریت فرمان حاصل می کند.
    پاسخ گفتن به این پرسش ها، نیازمند تأمل بیشتری می باشد؛ آنچه بر همۀ این موارد مقدم می باشد این مسئله است که استعمار ـ چه آمریکا، چه روسیه، چه انگلیس، چه... ـ فقط به منافع خویش می اندیشد، لذا با هر جامعه و ملتی هم که رابطه ئی برقرار کند آن رابطه بر اساس بینش منفعت طلبانۀ استعماری خواهد بود!

     لذا اگر می بینیم که آمریکا طی چندین دهۀ اخیر با شاهان و شاهزادگان ایران رابطه ئی صمیمانه دارد، مبتنی بر همان ضرب المثل قدیمی خودمان است که «هیچ گربه ئی برای خدا موش نمی گیرد»، اینطور نبوده که آمریکا و دولت های استعماریِ آن پسرعموهای شاه های ایران بوده باشند! و یا این که پادشاهان ایران خیلی در شیطنت و فریبکاری از آنان جلوتر! بلکه راز اصلی وجود صمیمیت بین آنها در این نکات نهفته می باشد که نخست آمریکا توانسته بود با زد و بندهای استعماریِ خود و با خریدن چند تا خود فروخته، آنهم با پول ملت ایران، شاه را سرِ پا نگهدارد و سپس به وی به اثر تبلیغ و تکرار بقبولاند که نمی شود بدون اتکاء به قدرتی مثلاً آمریکا، به قدرت باقی ماند و پس از اینها...؟! خوب دیگر موضوع روشن است؛ بدین معنی که در پاسخ این همه دلسوزی های استعماریِ آمریکا، لازم است که جناب شاه هم که آمریکا برایش حدیثی استعماری را مبنی بر اینکه سلطنت موهبتی الهی می باشد، درست کرده است، پای چندتا قرارداد را که به اثر آن روح اقتصادی یک ملت به تحلیل خواهد رفت، امضاء نماید!
    و نیز، اگر در بغداد به زیر ریش حسن البکر مدت 13 ـ 14 سالی صدام حسین را با
چسب دوقلو می چسباند، نباید گمان برود که دلش به آن عرب بادیه نشین می سوزد که ترکیدگی پایهاهایش، اشک را از چشم هر صاحب احساسی بیرون می کشد! چنانکه چند سالی سادات را زیر ریش ناصر تعبیه و اینک توسط وی عربها را تجزیه کرده و در طرف دیگر فلسطین را به یهودی هائی پلید بخشید و مردم فلسطین را در تمام روی زمین، و حتی افغانستان که خودِ برادران افغانستانی ما نیز شاهد آوارگی شان بوده اند، آواره و در به در ساخت.
    لذا این نکتۀ بس روشن را باید برادران ما درست درک کرده باشند که یکی از علل اصلیِ گرایشهای آمریکا به ملت ضعیف افغانستان کسب منافع اقتصادی و گاه هم سیاسی می باشد.
   جنگ فعلیِ ایران و عراق نیز از همان ریشۀ منفعت پرستی استعمار و به ویژه استعمار امپریالیستی آمریکا آب می خورند؛ منتهی با کمی تفاوت، در هراس ناشی شده از برداشت آمریکا، از انقلاب اسلامی ایران! چه از انقلاب ایران، یکی از ضررهائیکه آمریکا کشید، مسئلۀ منتفی شدن آن غارت های هنگفت بود و دیگری شکست سیاست استعماریِ وی در منطقه و جهان! اما در مورد این که گفتیم با کمی تفاوت نظرمان بر این واقعیت معطوف بود که اگر آمریکا یقین حاصل می کرد که خطر و ضرر انقلاب اسلامی ایران محدود در جغرافیای انسانی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی ایران می باشد و آمریکا با وجودِ تحقق انقلاب ایران همچنان می تواند از چپاول بی دریغ منطقه و جهان بدون دغدغه برخوردار باشد، می کوشید تا با زدن سنگ صبری بر سر هوسهای عاجل خویش، حل مسئلۀ انقلاب ایران را جهت خود و نیز جبران خسارات ناشی از آنرا به دراز مدت و از راههای پر پوشش و غیر مرئی تری یعنی آنچه اینک عنوان «راه حل سیاسی و مسالمت آمیز» را به وی می دهند، حل کند.
    اما نخستین لگدی را که بلند شده بود ولی هنوز از نیروئی کشنده برخورداری حاصل نکرده بود و این نیرو را از انقلاب اسلامی ایران حاصل کرد، استعمار آمریکا از ناحیۀ روسها احساس کرد! و حقاً که هر استعمارگری چه زود درد برادرِ استعمارگر خویش را احساس می کند! و شگفتا که اینان چه بی آبرویند و چه پررو!
    تأثیر انقلاب اسلامی ایران بر ملت مسلمان و مبارز افغانستان به ویژه در حرکت مردم شهر هراتِ افغانستان که جریان انقلاب را به گونه ئی سخت اسلامی، غرور آفرین و شجاعتبار به داخل شهرها کشایند، مسئله ئی می باشد که انکار آن اگر نگوئیم ابلهانه و مغرضانه است که غیر واقع بینانه هست؛
لذا در این حرکت، آمریکا متوجه زمینه ئی شد که در حرکت استعماری خویش در مورد ایران آنرا روی عللی که نه جای بحث آنست به فراموشی سپرده بود، و آن اینکه درین حرکتِ انقلابی مردم افغانستان که بر آنند تا از استعمار شرق خویشتن را آزاد نمایند، اگر داخل اقدام نشود و فریبکاریهائی مزورانه را به خرج ندهد و... نه تنها زمینۀ امکان کسب منفعت های استعماری را در حکومت آیندۀ افغانستان از دست خواهد داد! که ایجاد حکومتِ اسلامی در افغانستان بالی خواهد شد برای انقلاب اسلامی ایران. و قدرت این خطر درآنست که ممکن با پیوند به سنت های قبلی، نه تنها سد راه حرکت چپاولگرایانۀ آمریکا شود که این امکان نیز صد در صد هست که بنیادِ هستی او را هم به باد فنا بسپرد، درک همین زمینه است که وی را به بیان دلسوزیها و اظهار همدردی ها و احیاناً از طریق دست های پلید خویش به همکاری وا داشته است.

    اما ملت شریف و مجاهد و شهید پرور افغانستان باید خیلی خوب درک کرده باشند که این حیله گریهای آمریکا بسیار یک طرفه و ظاهری بوده و قصد آنرا ندارد که به پیروزی انقلاب اسلامی افغانستان کمک نماید؛ اثبات این ادعا چندان مشکل نیست.
    مردم می پندارند یکی از عللی که آمریکا اینک صدام را علیه ایران تحریک نمود تا مردم غیر نظامی، معلمین، دانش آموزان، بیماران و غیره را زیر آتش موشکهای آمریکائی و روسی قرار دهد، مسئلۀ جاسوسان آمریکائی است!
    البته این فقط درکِ آنهائی است که نمی توانند از پشت بینی خود دورتر را ببینند و اندکی وسیع تر و عمیق تر بیندیشند.
    که می تواند بپذیرد، آمریکا به واسطۀ پنجاه تا جاسوس 35 میلیون انسان را به محاصرۀ اقتصادی می کشد؟ بر آنان حملۀ نظامی انجام می دهد؟ به عمال خود فروخته ئی سفارش کودتا می دهد؟ مزدورها را مسلح می کند تا ناامنی و اختناق به وجود آورند؟ گروههای ظاهراً چپی ئی را ـ چنان گروه چپی صدام ـ که در اختیار دارد به کارشکنی و اختلال امنیت وا دارد؟ و اگر همۀ اینها نشد، با یورش میگهای روسی 35 میلیون انسان را به جنگی نخواسته و رنجبار ولی غرورآفرین و بیدار کننده فرا خواند؟ و تازه، ایجاد همۀ این دلهره ها، رنج ها و مصیبت ها به واسطۀ پنجاه تنی باشد که فقط جاسوس بوده اند.

     اکه راست است که آمریکا برای پنجاه نفر جاسوس این همه رنج می برد ـ آنهم طبق ادعاهای خودش رنج انسانی! ـ چرا حاضر نمی شود در برابر صدها هزار شهید افغانی، روسها را از فرستادنِ گندمِ خویش محروم کند؟ و همکاران اروپائی و آسیائی خویش را وادارد تا شوروی را تحت فشار قرار دهند که خون آشامهای ارتش سرخ را که فقط برای کشتن و ویران کردن به افغانستان آورده است بدر کند؟
     آیا افغانها انسان نیستند، آیا درست است که آمریکا دلسوز آنهاست لیکن در حین جنگ آنها با روسیه به دشمن شان گندم و سایر مواد غذائی و صنعتی هدیه می دارد؟
     آمریکا نسبت ایدۀ منفعت طلبانۀ خود نمی تواند جز این گونه فریب کاریهائی در مورد افغانستان انجام دهد؛ چه در صورت شدت عمل به خرج دادن برای پیروزی انقلاب اسلامی افغانستان وی از چند پهلو صدمه خواهد خورد.
     نخست این که شورویها، به عملی متقابل دست خواهند زد؛ البته در مواضعی که آمریکا همگون به شوروی و یا معادل آن گرفتار باشد! و این هم از نظر سیاسی و هم از نظر اقتصادی به ضرر آمریکاست؛
    دو، دیگر این که با پیروزی انقلاب اسلامی افغانستان امکان دارد که طرد و نفی آمریکا و منافع وی از جانب افغانهای روشن و دلیر طرح و متحقق شود؛ هر چند این طرد و نفی از شدت وحدت و طرد و نفی روسها کمتر باشد. و از همه بدترش امکان همگامی و همکاری دولتِ اسلامی افغانستان با ایران جهت هر چه بیشتر نفی و طرد کردن وابستگی و ایجاد و بروز روحیۀ حقیقیِ سیاست مستقل اسلامی!
    وجود این امکانات و ضررهای خاسته از این امکانهاست که آمریکا را به تمساح و دوروئی به خرج دادن در مورد افغانستان وا داشته است.
    از سوئی دیگر آمریکا می پندارد: هنوز لشکرکشی و تجاوز روسها در افغانستان نتوانسته نفرت و انزجار بسیار شدید ملت هائی را که عده ئی از روشنفکران آنان متمایل به سوسیالیسم می باشند و یا احیاناً بی شرفهائی خود فروخته به شوروی هستند، برانگیزد، تا نه تنها نسبت این انزجار از شوروی متنفر شوند و دیگر تنها آمریکا را استعمارگر نپندارند که دیگر از سوسیالیسم نیز گذشته و باور بدانرا از دست بدهند!
    لذا منتظر آنند تا با کشته دادنهای بسیار مهیب ولی شهامت بارِ برادران افغانی به نفع خویش بهره برداری کرده و از این راه، روسیه را مورد نفرتِ ملتها قرار دهند تا در جریان این درگیرها و بروز خساراتِ هر چه کشنده تر، امکان بروز ناچاری و تکیۀ افغانها به وی نیز محتمل شود!

    صرف نظر از همۀ این مسایل، شما ای ملت افغانستان، شجاع و مبارز افغانستان باید خوب دانسته باشید که اگر همین آمریکا، بیست، سی و یا هزارها سال با شما و یا حکومت کنندگان بر شما بر مبنای سیاسی ـ استعماری، صمیمی و همکار باشد، چنانکه با دولت شاهی ایران بود، همین که روزی بخواهید دم از استقلال و شخصیت راستینِ خود بزنید و بخواهید مسلمانی باشید که محمد (ص) و یارانش می خواستند و به قرآن به گونه ئی راستین عمل کنید و خلاصه ملتی باشید که می خواهد خودش باشد، چه بسا که بر شما و دستیاران خود چنان بتازد که کشتارهای دردآور مزدوران پلید روسیه را فراموش کنید.
    همین روسها در جریان جنگ دوم جهانی بر ایران نیز حمله کردند، چنانکه انگلیس ها و...
    اما اینک همان دوست قدیمی دولت شاهی حاکم بر ملت ایران است که نه تنها می کوشد تا خاطرۀ تجاوز روسها را به این مملکت از یادها بزداید که بر آنست تا روی آن خاطرۀ زشت و تکاندهنده را سیاه کند.

    امریکا، نمی خواهد ما خودمان باشیم، می خواهد او به جای ما باشد و بیندیشد و عمل کند؛ و اگر توانست از طریق دستهای مرموزی که هم اکنون در تهیۀ آنان هست، در جریان انقلاب اسلامی رخنه کند، چه بسا که فردا با استفاده از حکومت کنندگان مثلاً همین پاکستان امروزی که پناهگاه عده ئی بیشمار از مهاجرین افغانی می باشد، صدامی تازه بتراشد و مساجد، بیمارستانها، مدرسه ها و مراکز بیدفاع ما را به موشک بندد.

    امیدمان بر این است تا با شناخت، طرد و نفی عوامل آمریکا، مردم ما به مبارزۀ حق طلبانه و اسلامی خود به مقابل فرعون کثیف شرق (روسیه) ادامه داده و در فردائی بس نزدیک، پرچم توحید را بر بلندای کوه پایه ها و صخره های سخت و ستبر کشور عزیز افغانستان به اهتزاز در آید.

       مسئلۀ بیداری ملت در رابطه با زمینه های استعماری موضوعی نیست که بتوان به سادگی آنرا ارائه داد؛ چه موضوع با همۀ عمقی که دارد هنوز نه تنها شکافته نشده که اغلبِ کسانیکه به این موضوع از چشم اندازهائی پرداخته اند، بیشتر روی دلایلی به یک جانب قضیه توجه نموده و نسبت عدم درگیر بودن با جوانب و ابعاد دیگر قضیه و نیز نسبت غیر ملموس و خزنده بودن بعدی بسیار هراسبار، با کمال تأسف بدان توجهی درخور نشده است! بدین معنا که مسئلۀ بیداری ملت همیشه با زمینۀ همزادِ ملموس و هم پیوندِ عینیِ آن یعنی تجاوز و چپاول روسها در ذهنیت ها تداعی یافته و جوهرۀ اصلی و علت های نهادین این رویداد خونین و این حماسۀ بزرگ قرن از یک طرف به دست فراموشی سپرده شده و بیشتر به زمینه هائی توجه شده است که حکم زمینه ها و عوامل جنبی را دارایند و از دیگر طرف، هستۀ تخریبی و متلاشی سازندۀ «وابستگی» و روشها و نمودهائی که می تواند معرف آن باشند از یادها رفته است!
      لذا خواهیم کوشید درین رابطه موضوع را از چشم اندازی به تماشا بنشینیم که بتواند همۀ ابعاد را تبارز داده و تا آنجا که میسر است از نظر زمانی تنها به گذشته متکی نبوده، بلکه آینده را نیز در خود بگنجاند!
بیداری ملت در رابطه با اندیشه، روش و هدفمندی گروه های کمونیستِ افغانستان به طور کلی زادۀ سه زمینۀ عینیت یافته می باشد، که کمتر می توان کسی را یافت که در نقش آن سه زمینه به خود تردید روا دارد!

      ما به یکی از این زمینه ها نقش اساسی قائلیم و دو زمینۀ دیگر را به عنوان زمینه هائی می شناسیم که بیشتر نقش روشنگری را در رویداد خونین افغانستان بازی نموده اند، و اما آن سه زمینه:
      1 ـ حاکمیت اندیشۀ منتسب به فرهنگِ اسلامی در ذهنیت اکثریت مطلق مردم افغانستان، همانگونه که در سایر نوشته های نگارنده و به ویژه در «جامعه شناسی سیاسی افغانستان» آمد، این فرهنگ از روشنی، جلا و پالودگی بی چند ـ به ویژه از نظر سیاسی ـ برخوردار نبوده و استعمار داخلی طی قرون و اعصار توانسته است ایده ها و نظریاتی غیر اسلامی را در پوشش های مختلف و قسماً شرعی و قانونی ساخته شده در آن بگنجاند.
      آنهم چون این فرهنگ با اندیشه های سیاسی ـ اجتماعی پی ریزی شده در اروپای قرن هفده تا بیست، که قسماً تحریف فرهنگهای سیاسی ـ اجتماعی بازسازی شدۀ شرق و قسماً خزعبلات مدپرستانه ایست که فقط برای اشباع عقده های ظاهراً علم دوستانه ارائه شده است، مخلوط نشده است، هنوز می تواند لااقل از نیروی خالص و بی شائبۀ روحیه های دست نخورده و ناآشنا به نیرنگ های غیر انسانی برخوردار باشد؛ هر چند نسبتِ وجود قسمتی زیاد از ابعاد فرهنگ و اخلاق اسلامی در آن چنانچه خود اثبات کرده است، می تواند کارساز، پویا و در جهت وارستگی باشد.

     با اعراض از تطویل کلام، نگارنده را عقیده بر این است که در بیداری ملت افغانستان و قیام سخت حماسی آنان در مقابل روسها، این زمینه (این فرهنگ) نقش اساسی داشته و اگر قرار را بر این بگذاریم که باید ملت با استفادۀ از نیروی الهی خویش به «وارستگیِ» همه جانبه برسد، لازم است همۀ نیروهای فعال و غمخوار و مسلمانِ پاک اندیش و پاک عمل، تمامت امکانات خویش را در «پالایش»، «رشد»، «پهنه دهی»، و در آخرِ امر، مقایسۀ این فرهنگ، به ویژه ابعاد سیاسی ـ اجتماعی آن، با فرهنگهای غیر اسلامی به کارگیرند.
    2 - زمینۀ دیگری که در بیداری ملت و ایجاد ضرورت عصیان علیه تجاوزگران روسی نقش بسیار ارزنده ئی را توانست بازی کند، عملکرد ناشیانه، شتابناک، غیر عاقلانه و در جهتِ متضادِ اندیشه های حاکم بر اجتماع از جانب کمونیستهای مزدور روسیه در داخل افغانستان می باشد.
     سوسیالیست های ناپاکِ افغانستان اگر بخواهند اندکی واقع بینانه ـ آنهم در رابطه با خود ـ به آنچه در افغانستان مرتکب آن شدند، نظر افکنند و نقطه ضعفهای عملکرد خویش را در این رابطه بررسی نمایند، یقیناً مثنوی ئی هفتاد من کاغذ خواهد شد.
اینان را سراب قدرت چنان به خویشتن فریفته بود که اصولاً خودِ زمینۀ عمل، جهتِ عمل و منطق و روشهای منطقیِ عملِ خویش را از یاد برده بودند! اینان بر خلاف اصول سیاسی و فلسفی خویش، چنان به نمایش قدرت مشغول شدند که در نخستین گام مساجد و تکایا را مورد هجوم قرار دادند.
     چنان فریب پشتیبانی روسها را خوردند که در نخستین روزها، صفحات روزنامه ها و جرائد را به شرح اصطلاحات سیاسی ـ فلسفی مارکسیسم «سیاه» کردند.
     طبعاً مردم جهت و هدف اینان را تشخیص دادند! چه وقتی همۀ رسانه های گروهی، اعم از رادیو، تلوزیون، مجلات، روزنامه ها و... همه جا در کنار بخشیدن عناوین «دولتِ انقلابی اتحاد شوروی»، «دولت ضد امپریالیستی اتحاد شوروی» و «دولت دوست و برادر شوروی» به شرح ندانم...! کارهای وی بپردازند، مردم هر چند خرفت هم باشند، استعمار در کنار گوششان بوده و آنان را متوجه قضیه خواهد کرد و خواهند فهمید: دولتی که «شوروی» و یا «شوروی گرایان» را برادر خطاب کند معلوم است که اندیشه اش از کجا آب می خورد!
      3 ـ زمینه و عامل دیگری که در بیداری ملت افغانستان در رابطه با موضوعِ مشخصِ کنونی باز هم نقشی مؤثر داشت و هر روز بر مقدار اثرگذاری آن تا کنون ـ روی عللی چند ـ افزوده شده است، گروههای سیاسی بوده است.

      نگارنده از آن جهت به نقش گروهها اهمیت ثانوی قایل شده است که با درک مشخصه های عینی جامعۀ ما و نیز عملکرد سیاسی ـ ایدئولوژیک و اعتراف خودِ این گروهها در رابطه با همین بعد (فعالیتهای سیاسی ـ ایدئولوژیکی) می توانیم یقین حاصل نمائیم که اگر جامعۀ ما فاقد آن فرهنگ و آن اخلاق می بود، هرگز موفقیت این گروهها بیشتر از مقدار کامیابی روسها در فراچنگ آوردنِ حاکمیت نبود.
      شاید عده ئی که در پشت هر شیشه ئی دستهای پلید استعمار را می نگرند، بر نگارنده خرده گرفته و چنان پندارند که نگارنده در زمینه نقش استعمار را نادیده گرفته است!
      آنهم نگارنده ئی که با وجود تأکید بر روبنائی بودن مارکسیسم در افغانستان و تصریح و تنویر علل پیدایش آن در جزوۀ «آیا نهضت افغانستان اسلامی ست» جهت هر چه روشنتر شدن زمینۀ «استعمار شوروی در رابطه با افغانستان» را با آن دیدگاهها و با آن تیراژ بلند به نشر سپرده است.

     از روشندلی و ژرف نگری و دلسوزی خواننده ئی اینسان قلباً خوشحالم، اگر بیشتر منت گذاشته به ارائه ی نقاط ضعف اندیشۀ نگارنده بپردازد.
     لیکن استعمار را، ما نظر به عملکرد و زمینۀ عملکرد و نیروهای به کار گیرنده اش، در بخش سوم مدغم می پنداریم و اگر درست هم دقت شود، واقع امر این مثبت را اثبات خواهد کرد.
     لذا آنچه درین رابطه مهم بود این بود که مردم:
    1 ـ ایمان داشتند؛
    2 ـ فرهنگ و اخلاق سنتی اسلامی داشتند؛
    3 ـ آزادگی و غرور ملی ـ اسلامی داشتند؛
    4 ـ به صورتی نارسا، ایده، جهت، هدفمندی، روش و... سوسیالیستها را درک کرده بودند؛ و این گروهها از طرق مختلف به شرح همه جانبۀ آن پرداخته و با تحریک و تحریص در جهت اندیشه های اسلامی، آنانرا در عصیان بزرگِ تاریخی شان همکاری کردند؛ از جانبی مردم افغانستان با مواجه شدن به فاجعۀ تألمبار تجاوز و لشکرکشی روسها، کلاً متوجه شده اند که در جهان سیاست باید به گونه ئی فعال و آگاهانه سهم گرفت!

    این بزرگترین زمینۀ تولید امید و ایمان به امکان رسیدن به یک سیاست مستقل و بارور تواند بود؛ مردم تا حد زیاد می توانند بفهمند که استعمار چیست، هر چند اغلب مردم بی سواد، خشن ترین، خونبارترین، پلیدترین، ننگبارترین، ستمگرترین هیئتِ استعماری را به گونه ئی عینیت یافته در چهرۀ روسها مشاهده می دارند؛ لیکن همین ها، با کسب تجارب از انقلاب اسلامی ایران، متوجه شده اند که آمریکا نیز یک استعمارگر و ضد اسلام و مسلمین است. منتها به قول خودشان او با وجود آنکه چپاول می دارد و استعمارگری پیشه می دارد، نخست این چپاول با ریختن بمب و گلوله! نیست و ثانیاً طوری به غارت می پردازد که چیزی به صاحب مال هم برسد.
    در تکوین این ذهنیت، علاوه بر مشاهدۀ تجربی و ملموس ایران، در دورۀ شاه و روشهای تبلیغیِ آن از جانب گروههای وابسته،  بیسواد  و جا  عوض کردن مفاهیم واژه هائی چون «رفاهیت» و «آزادی» که اغلب نزد عوام در مواردی مترادف هم پنداشته می شود، کمک کرده است!
     بهر صورت، چون ملت مورد نظر ماست نه دیگرانِ قدرت پرست! متوجه می شویم که ملت چند مطلب را می داند و چند مطلب را از ترس دریافت کامل آن و بیداری کاملتر ملت به آنها «بد» القاء کرده و باورانیده اند.
     از چیزهائی که آگاهی یافته اند یکی ایدۀ «استعمار» است و دیگر «استعمارگر» و سوم «استعمارزده» که با قدرت و نیروی هر چه پرشتاب به نفی چهره ئی از استعمار و نجات استعمار زده پرداخته اند.
     و اما آنچه را که برایشان بد فهمانیده اند، مسئلۀ سیاست و عدم امکان تحقق سیاست مستقل و نزد اکثریتِ بیسوادان ـ جهتِ تعویض «شرّ بزرگ» به «شری کوچک» ـ احساس ضرورت اتکاء به قدرت و یا قدرتهائی ست که به گونه ئی ظاهری دارای توان پایداری و نگهداری وابستگانِ خویش قلمداد شده اند.

     به هر صورت، ملت بیدار شده است، منتها آنهائی که می خواهند مردم را در جهت «آزادی» از دامهای استعمارگران و زنجیرهای سیاه «وابستگی» قرار دهند وظایفی دارند بس ژرف و احیاناً خطرناک! و باید بی وقفه و بی دغدغه با پشت کاری هر چه بیداری بخش و رشد دهنده به وظایف خویش عمل نمایند.
     از جانبی «تعهد» ملت نیز پایان نیافته است و بزرگترین وظیفۀ غمخوارانِ به ملت اینست که نگذارند مردم غافل شوند و دزدان بیدار از این غفلتِ مردم استفاده برده و با همه چیزشان بازی کنند. چه عملکرد استعمار غرب در رابطه با نیازمندیهای مردم و بازیکردنِ نقشِ دلسوزانه اش بیانگر این واقعیت می باشد که بر آن است تا از تغافل مردم حداکثر استفاده را برده و با گرفتن چهره ئی حق به جانب، خویشرا خویش زده و آزادیهای الهی را به دست فراموشی سپرده است.
     و باز این کس باید بداند «چه کسی او را مسلح کرده است»؟! تا بتواند به این پرسش که: «چرا و برای چه او را مسلح کرده»؟ پاسخی دقیق و پر معنا بدهد.
     این مسئله که امکان ندارد، غرب فقط به واسطۀ ایده هائی انسانی به جامعه ئی کمک نماید، قابل تردید نیست.
     با وجود آنکه تمام منابع «مادی» و «معنوی» (به ویژه بخش کاملِ سیاسی) ایران را در قبضه گرفته بود و بنا به مصلحت سیاسی خویش و میل و ارادۀ خود آنرا می چرخانید، به مقداری به او رسیدگی کرد اگر که یک روز فکر رهائی از چنگال آمریکا به سر ملت ایران زد، چیزی برای خوردن نداشته باشند.

     افغانی برادری که ماههائی را در دورۀ شاه جنایتکار در ایران مشغول کار بوده و پس از انقلاب نیز روی عللی بدانجا روی آورده خود باید شاهد این مدعا باشد.
     در دورۀ شاه هرگز کسی متوجه حضور همیشۀ بیش از یک میلیون افغانی نه تنها نبود که تا حدی با دیدی دلسوزانه به آنها نگاه می شد، چه سیل واردات آمریکائی ایران را به ملتی «صرف مصرفی» و به بازاری برای خرید هر چه بیشتر مواد مصرفی بدل کرده بود! لذا هیچکس نمی گفت: «افغانیِ پدر سوخته پا شو برو افغان!» چه آنقدر در غفلت متبلوری به سر می برد که حتی نمی دانست آنچه می خورد و می پوشد از کجاست! لذا اصولاً جز در مواردی بس نادر متوجه حضور «افغانیِ پدر سوخته» نمی شد!
     اما امروز! افغانی عزیز! همان برادر مسلمان ایرانی تو، ترا از هر حیوانی پست تر میداند! اینک تو در نظر وی دزد هستی، آدم کش هستی، ترسو هستی، راهزن هستی، و هزاران طعنۀ دیگری که تو خود شنیده ئی! آنهم گاه از زبان کسانی که هرگز متوقع نبودی!
     آیا شده است از خودت بپرسی این ها همه مولود چه زمینه ئی ست؟! آیا متوجه شده ئی که چرا آن برادر ایرانی تو از تو «بدش» می آید؟ یقیناً بلی! و خواهی گفت چون از اندیشۀ بلیغ و والای اسلامی برخوردار نمی باشد. که بنده در این بازیافت با تو هم عقیده ام ولی چرا از اندیشۀ اسلامی برخوردار نیست؟ یقیناً و البته که یقیناً چون آمریکا بر او حکومت می کرده و او را عادت داده است که با روده ها و از منظر ماشین ها و ساختمانهای کذا و تجملات ناکذای خویش بیندیشد!
با این مایۀ از درکِ واقعیت، آیا باز می خواهی به نگارنده بقبولانی که آمریکا در ایران قصد معاونت و خدمت داشته است؟!
     آنچه از پذیرش واقعیتِ ملموس آن ناچاریم این است که همیشه استعمارگران ـ چه شوروی و چه آمریکا و چه ... به این ممالک توجه دارند و خدمتهائی هم انجام می دهند اما نه برای ملتها! بلکه همیشه برای دولتها و کسانیکه امکان رسیدن شان به حکمروائی میرود! و یا می توانند در تضعیفِ دولِ ضد استعماری، رقیب آنان را یاری نمایند.
     شما خود بهتر می دانید که استعمار شوروی به چه طبقه ئی از ملت افغانستان کمک و معاضدت می کرده و می کند! علت آنرا نیز خوب درک کرده اید!
     آمریکا هم اگر در زمان شاه معاونت هائی می کرد به همانهائی بود که در خط خودش بودند و برای خودش کار می کردند! ورنه وضع ملت ایران را که اینک چه از نظر «فکری» و چه از نظر «مادی» خود مشاهده می دارید!
     اگر آمریکا، جانب ملت ایران را می داشت پس از ایجاد آن همه بدبختی و غارت و تحمیل محاصرۀ اقتصادی، لازم نبود که جنگ عوامل بعثی را بر آنان تحمیل نماید.
     حتی آمریکا اگر به ملت افغانستان دلسوز بود و به راستی خویش را دشمن روسها قلمداد می کرد، نه تنها باید جنگ صدام را بر ایران تحمیل نمی کرد که لازم بود، زمینه های مشابه آنرا در فلسطین و السالوادور و...! متوقف می ساخت تا ذهنیت سیاسی ـ انسانی ملل محروم جهان متوجۀ تجاوز روسها و فجایع ننگبار آنان شده و از جریانات سیاسیِ حاکم بر اندیشۀ ابرقدرتها عبرت می گرفتند!

     از آنچه آمد این نکته نیز تأیید تواند شد که طرح راه حل سیاسی، علاوۀ بر روسیه، طرفداران دیگری نیز دارد، یقیناً وقتی کسانی از موضوع و یا روشی جانبداری می کنند، برای درست و منطقی جلوه دادن آن روش و ضرورت اتخاذ آن و... دلایلی نیز دارند که بررسی جوهر و محتوای جوهری آن دلایل می تواند میزان درستی و منطقی بودن و ارزشمندی و باروری و کار آئی نظر و روش آنها را ارزیابی و مشخص نماید.
     باور ما بر این است که اگر موضعگیری یکی از رسمی ترین و روشن ترین جانبداران راه حل سیاسی را بتوانیم با دقت و تأمل بررسی نمائیم، هم موضع و هم محتوای اندیشه و اتخاذ روش سایر جانبداران این راه حل را می توانیم درک و ارزیابی نمائیم.
     رسمی ترین نمایندۀ جانبداران راه حل سیاسی افغانستان که عملاً حاضر شده است حتی بدون حضور نمایندگان واقعی ملت افغانستان در کنفرانسهائیکه حول این محور می گردیده و نیز در مذاکرات ژنو شرکت جوید، پاکستان می باشد.
     پاکستان نه تنها از نخستین دور مذاکرات ژنو از این طرح و از این راه حل استقبال نموده است، که به صورت غیر مستقیم و تلویحی دیگرانی را هم تشویق به جانبداری می داشته است.
آنچه در این رابطه شک آلود، توقع آمیز و قدری ناراحت کننده می باشد این است که چرا دولت پاکستان، حاضر گردیده است تا بدون حضور نمایندگان واقعی مردم که طرف اصلی و جزء لاینفک قضیه محسوب می شوند، در جلسات مذاکرات ژنو شرکت جوید؟!
     همه می دانند که پاکستان پس از آنکه از طرح مذاکرات جانبداری خود را اعلام نموده، طرحی نیز جهت هر چه بهتر فیصله شدن فاجعۀ افغانستان ارائه داد که شامل این موارد بود:
1 ـ تعیین تاریخی معین جهت خروج و عقب نشینی نیروهای روسی از افغانستان.
2 ـ تضمین دو جانبۀ عدم تجاوز و عدم مداخله.
3 ـ ضمانت بین المللی و تأمین امنیت برای مهاجرین افغانی و بازگشت آنها به کشورشان.
4 ـ اعادۀ موقعیت افغانستان به عنوان کشور غیر متعهد.
5 ـ حق دادن به مردم افغانستان جهت انتخاب نوع حکومت خویش.

     طبیعی است هرگاه حکومت دست نشاندۀ روسها که توسط ارتش سرخ بروی کار آورده شده و توسط ارتش سرخ حفاظت و نگهداری شده ـ و نفس این عمل باعث شده است که افغانستان عملاً و بالفعل از جرگۀ غیر متعهدها خارج محسوب گردد ـ بخواهد همچنان در رأس قدرت باقی بماند، این خود صریحاً نقض مادۀ چهارم طرح پاکستان را اعلام خواهد کرد.
     و باز عدم حضور نمایندگان واقعی ملت ـ که مادة پنجم طرح پاکستان به آنها حق انتخاب نوع حکومت را داده است ـ در مذاکرات و فیصله هائیکه از این مذاکرات ناشی گردیده معنای نقض صریح مادة پنجم را میدهد. این ها می رساند که پاکستان حتی اصولی را که خود طرح کرده بوده است، روی دلایلی نادیده گرفته و با نقض و بی احترامی به اصول مطروحۀ خودش، تن به عمل بی معنائی داده است که تنها نتیجه اش را روسها خواهند گرفت.
     علت ها روشن است و نیاز به شرح و بسط ندارد. بررسی آخرین موضعگیریهای شخص ضیاء الحق (رئیس جمهوری پاکستان) بهتر از هر بیان دیگری سرپوش از بینش سیاسی و عقاید او به عنوان برجسته ترین چهره و نمایندۀ جانبداران طرح سازش بر می دارد، هر چند روی دلایل متعددی تصمیم گرفته ایم بسیار خلاصه و موجز به مسئله برخورد نمائیم.

     ضیاء الحق در رابطه با مسئلۀ افغانستان دارد که: «ما باید واقع بینانه به مسئلۀ افغانستان بنگریم، واقعیت این است که روسها افغانستان را در اشغال دارند و اگر قرار باشد به این اشغال به زور اسلحه و به صورت نظامی پایان داده شود، قدرتی مشابه ابرقدرت روس لازم است و این امر توسط ابرقدرتی دیگر امکان پذیر است که احتمال آن نمی رود. بنابراین به این نتیجه می رسیم که عملیات نظامی راه حل این مسئله نمی باشد، بلکه نیاز به یک راه حل سیاسی از طریق مذاکره دارد و پاکستان این راه حل را تبلیغ می کند.» اشارۀ آقای ضیاء الحق به همان راه حلی است که قرار است از طریق مذاکرات ژنو به دست آید. راه حلی که طبعاً هیچ ربطی به مردم افغانستان ندارد و به ابقاء رژیم مارکسیستی... خواهد انجامید. بر همین اساس است که آقای ضیاء الحق اضافه می کند که: «چنانچه مردم افغانستان ببرک کارمل را بخواهند از نظر من ایرادی ندارد لذا در صورتیکه کس دیگری را خواستند باید بتوانند طبق خواستۀ خود عمل کنند، چرا اینجانب نگران این موضوع باشم.» نقل از روزنامۀ جمهوری اسلامی.
     این دید سیاسی و بینش اجتماعی آقای ضیاء الحق می باشد که یقیناً نارسائی و نادرستی آن، ـ به ویژه در مورد افغانستان ـ برای خودش هم صریحاً ثابت می باشد. زیرا دنیای کفر و اسلام صدها مدرک رسمی دارد که نه تنها مزدوران داخلی روسیه ـ اعم از ترکی و امین و... ـ داد می زند که انقلاب ثور برگشت ناپذیر می باشد؛ همۀ خلق با ما هستند و از انقلاب ثور پشتیبانی می کنند؛ فقط این مرزهای ما هستند که گاهی از ناحیۀ قاچاقبرانی که منافعشان به خطر افتاده مورد تهدید قرار
می گیرد، و ما اصلاً مخالف سیاسی نداریم؛ این حرکتهای مذبوحانه! دیر زمانی دوام نخواهد یافت و... که خود روسیه نیز در جراید خویش همین خوابها را تعبیر می کرد.

     اما بعد از این که مردم به جهاد ـ و نه به اسلحۀ مدرن و... ـ دل سپردند و از موضع جهاد اسلامی، با امکانات بسیار ناچیز خود با دولت مزدور برخورد کردند و بیش از بیست هزار کشته روی دست ارتش سرخ گذاشتند و بیش از هفتاد درصد از شهرها را به تصرف و در محاصره خویش قرار دادند و... روسیه نه تنها مجبور شد که بپذیرد: «ملت افغانستان از وی (روسیه) نفرت دارد،» و نه تنها مجبور شد اذعان نماید که دوست دست نشانده دارای مخالفین سیاسی می باشد که مجبور شد حضور آنها را در حکومت به عنوان وزیر و وکیل و... تحمل نماید!
     طبیعی است که اگر مجاهدین متشکل شوند و از موضعی واحد در زمینه های سیاسی و نظامی برخورد نمایند، روسها مجبور خواهند شد به این عقب نشینی تاکتیکی ـ سیاسی! خود ادامه داده دندان طمع از غارت منابع و امکانات مادی و معنوی افغانستان کنده، عین انگلیس ها فرار نمایند.

     اگر ترس تطویل کلام و دردسر خوانندۀ عزیز نمی رفت، حرفهای مزدوران روسیه در سال 59 و 60 را با حرفهای امروزیشان مورد تطبیق و مقایسه قرار می دادیم. آنروزها مجاهدین را اشرار، دزد، قاچاقبر، مزدور غرب و... قلمداد می کردند و خود را پیشتازان اندیشۀ نوین، حامیان آزادی، جانبداران عدالت مترقی و برگشت ناپذیر، مدافعان علم و تکامل و... اما امروز همین پیشتازان اندیشۀ نوین از اشرار و مزدوران غرب دعوت می کنند: بیائید تا با هم آشتی کنیم. بیائید در هدایت و راهبری مردم با ما شریک و همدست شوید، بیائید در تأمین «آرامش»، عدالت و آزادی ما را کمک کنید، بیائید و بیائید...!
     گمانم بر این است که قضیه خیلی جالب می باشد. پیشتازان آزادی و اندیشۀ نوین و ترقی، از دزدها و قاچاقبرها و اشرار و... دعوت می کنند تا این دزدها و... آرامش و عدالت را به جامعه ارمغان دارند! و خوب است که آقای ضیاء الحق از خویش بپرسد: «به راستی این چه عاملی بود که روسها و مزدورانشان را به این فلاکت اندیشه و عمل گرفتار ساخته و در این منجلاب عفن رسوائی آور غرق ساخته است؟!» و باز از خود بپرسد: «آیا برای یک ابرقدرت ـ البته به خیال آقای ضیاء الحق ـ  که یکی از پیشرفته ترین دولت های نظامی روی زمین است، شکستی ذلت بارتر از این و رسوائی و شرمساری ئی دنائت آمیزتر از این نوع موضعگیری و عقب نشینی می تواند سراغ داده شود؟!»

     باور من بر این است که کلیۀ موضعگیریهای سیاسی ـ نظامی روسها، از لحظه ئی که از طریق مزدوران خویش اعلام آمادگی آشتی ملی را کردند، به دوران بعد از شکست همه جانبه و قطعی آنها در مورد افغانستان مربوط بوده و هر امتیازی که پس از این مرحله بدست آورند، یا از غفلت ما، یا از غرض ورزی و سازشکاری دوستان جاهل و دوست نماهای مغرض ما خواهد بود.

     به هر حال، آنچه از توجه و دقت در محتوای سخنان آقای ضیاء الحق بدست می آید این است که ایشان نیز: «زور» و داشتن «قدرت» را اصل روابط و برخوردهای اجتماعی قرار می دهد نه «حق» را.
     و گفتیم: اندیشه ئی که زور را اصل می داند، انسان را فرع می شمارد، لذا با اتخاذ این موضوع عملاً دست به نفی و انکار «انسانیت» می زند. و با انکار انسانیت و حق، و توجیه مواضع زورگوی، عملاً به زور و موضعگیریهای زورمند مشروعیت و قانونیت می بخشد.
     در اندیشه ئی که زور را اصل می داند، توانمندی به مفهوم زورمندی آن، جای معقولیت را می گیرد. لذا انسان زورگرای، به جای جانبداری از مواضع معقول، از مواضع قدرت جانبداری می کند و گاه هم قدرت را از عقل و ایمان و... برتر می شمارد.
اینان ـ چنانکه در بیانات آقای ضیاء الحق دریافتیم ـ زور را تبلیغ می کنند و سازش با زور را!
     نه آزادگی، معقولیت و حقجویی را! چرا که در این بینش، آزادگی و معقولیت تحت الشعاع زور قرار گرفته است! لذا اصلاً متوجه حق مردم، معقولیت موضع مردم و غیر معقولانه بودن زورگوئی های روسیه نمی باشند! تا آنجا که به زور، هم حق می دهند! هم اهمیت! اما به معقولیت و... توصیۀ سازش می کنند و یا تبلیغ بردگی از ابرقدرتی دیگر!
     این گونه برخورد باعث می شود که اینان در برابر زور خود را باخته و تعهد و مسئولیت انسانی خود را عمداً از یاد ببرند! و خود را ناچار از تحمل و پذیرش موضع زورگوی خیال نمایند. در واقع، اگر همۀ دولتهای غیر متعهد ـ به شمول پاکستان ـ یک صدا و یک دست، حتی برای یک سال هم که شده بود، با روسیه قطع رابطۀ یک جانبه می نمودند، آیا ابرقدرت روسیه می توانست این همه پرروئی پیشه ساخته و خواهان ابقاء حکومت دست نشاندۀ خود گردد؟!
     اینان که دانسته و یا ندانسته از طرح سازش پوچ و مسخره ئی که با عدم حضور نمایندگان ملت در جریان می باشد، جانبداری کرده و باور آورده اند که از این طریق به حل فاجعه نائل خواهند آمد، قبل از همه باید در باور خویش تجدید نظر نموده و متیقن گردند که اصالت مال ایمان و مواضع ایمانی انسانهاست، چه اگر مال زور می بود که روسها زور داشتند و زورِ زیادی هم گفتند، تا آنجا که اگر طرحهای نظامی شان به شکست مواجه نمی شد و یا امکان می دادند که در آینده ئی نه چندان دور تحقق خواهد یافت، هرگز روسیه تا این حد عقب نشینی نمی کرد.

     اگر بخواهیم با منطق و اصول منطقی خودِ آقای ضیاء الحق ـ به عنوان رسمی ترین نمایندۀ جانبداران سازش استکباری ـ وارد مسئله شویم، باید بگوئیم که: روسها دریافتند که بیش از نود و هشت درصد مردم افغانستان با آنها مخالف می باشند، و برای سرکوبی این نود و هشت درصد، لازم است، روسها حدوداً هفده هجده میلیون نفر از سربازان ارتش سرخ را وارد افغانستان سازند و چون این کار عملاً برایشان میسر نبود، لذا شکست خود را پذیرفته تن به تسلیم سپردند.
     خوب بود که آقای ضیاء الحق در کنار ذکر خیر! از قدرت روسیه، ذکری هم از قدرت ملت افغانستان و نیروی جمعی کسانی که مخالف روسیه و مزدوران وی می باشند، به میان می آوردند! تا مردم نسبت به طرز بینش اوشان مشکوک نمی گردیدند!

     و درست بر مبنای توجه به ایمان و نیروی ایمانی مخالفان دولت روسیه و تبلور ایثار و استقامت و دلیری و جانبازی همین ایمان مندان آزاده است که ما متیقن هستیم که:
1 ـ کلیۀ طرحها و برنامه های سیاسی ـ استکباری روسیه در افغانستان به شکست مواجه شده است.
2 ـ امیدی به تحقق و پیروزی نسبی طرح ها و برنامه های نظامی خود نداشته و آنها را نیز از مقابله ناتوان می یابد.
3 ـ بی لیاقتی و عدم کارآئی مزدورانش در رابطه با جامعۀ افغانستان کاملاً برایش روشن و ثابت گردیده است.
4 ـ حضور، پویائی، نشاط و استقامت مردم را با همۀ وجود لمس کرده و باور نموده است که این ملت به این زودیها خسته و مأیوس نخواهد شد.
5 ـ در دنیا آبرویش رفته و...

     لذا، تن به چنین تقدیری سپرده است. و این تن سپردگی مؤید آن است که روسها از موضع قدرت مذاکره نمی نمایند، بلکه در پی آنند تا ضمن چهره عوض کردن، به این موارد نیز جامۀ تحقق پوشانند:
1 ـ شکستهای سیاسی و نظامی خویش را «پنهان» و «کتمان» دارند.
2 ـ چنین وانمود نمایند که در حل قضیه، ابتکار عمل به دست خودشان بوده است!
3 ـ مجبور به از دست دادن همۀ امتیازات نگردند.
4 ـ تضمین بگیرند که آنچه مسلمانان ایران بر سر آمریکا آوردند، پس از رفتن ارتش سرخ، مسلمانان افغانستان بر سر روسیه نیاورند! و بیش از پیش در رسوائی و مخمصه نکشانند.
5 ـ از معرفی شدن قدرت الهی اسلام، و محور شناخته شدن ایمان مجاهدان در رابطه با حل فاجعۀ افغانستان جلوگیری نمایند!
6 ـ فاجعۀ افغانستان را یک جنگ سیاسی قلمداد کنند نه یک حرکت انقلابی که روح جهاد در آن متبلور بوده است!
7 ـ آمدنشان را که تجاوزکارانه و غیر قانونی بوده، در زیر پوشش این مذاکرۀ ابلیسی:
الف) به صورتی عملی، تجاوزها و کشتارها و تخریب ها و ویرانی ها را قانونیت بخشند.
ب) خروج نیروهای تجاوزگر را عملی قانونی و معقول و معمولی جلوه دهند!
ج) قانونیت حکومت مزدور را مسجل بسازند.
8 ـ قراردادها را قانونی و لازم الاجرا تثبیت نموده و زنجیر اسارت را در پای ملت باقی بگذارند.
9 ـ اسلام خواهی را روکش تمایلات قدرت پرستی عده ئی حاکمیت پرست قلمداد دارند!
10 ـ محور چرخش سیاست ها و نیز حکام سیاسی را ابر قدرتها معرفی نمایند.
11 ـ اراده و عمل و استقامت مردم مسلمان را بی تأثیر جلوه دهند!
12 و 13 ـ و صدها مطلب دیگر.
با همۀ آنچه آمده که روشنائی و وضاحت این موارد غیر قابل انکار می نماید، آیا باز هم
می توان به چنین را حلِ مسخره ئی دل بست؟!

     به عقیدۀ ما، موضع جانبدارانی که امروز از طرح سراپا متناقض و سراپا نقص کنونی جانبداری می کنند، موضوع ابرقدرتها و از آن میان روسیه و آمریکاست نه یک دوست و یا یک دولت بی طرف! زیرا که یک دولت بی طرف، در کنار انجام مسئولیت و وظایف خودش، ـ به عنوان یک وظیفۀ اخلاقی و انسانی ـ زمینۀ رفع فساد جامعه را «طرح» ، «ارائه» و «جانبداری» می کند، نه این که بدون حضور ملت، با درک مخالفت همان مردم، با دشمنانشان به مذاکره بنشیند! و این می رساند که منطق جانبداران طرح سازش، بهتر و ارزشمندتر از منطق خودِ روسهای شکست خورده نبوده است!

    آنچه در پایان این مقاله لازم است گفته شود این است که وقتی پای مذاکرات پیش می آید و از آن به عنوان عملی که ذهنیت ها را از موضع اصلی منحرف کرده و زمینۀ سرپوش نهادن به شکست های روسیه را مهیا می دارد، یاد می شود، نحوه ئی از مذاکرات می باشد که هم اکنون بدون حضور نمایندگان واقعی مردم، میان کسانیکه در اصل قضیه ذی دخل نمی باشند (پاکستان و نمایندۀ سازمان ملل و دولتِ افغانستان) جریان دارد. نه اینکه مطلق مذاکرات.
    همانگونه که در عرایض قبلی آمد، اگر سخن جائی داشته باشد و ارائه ی نکته ها مکانی و از اصولی معقول و شرایطی منطقی برخوردار باشد، می توان به نتیجۀ آن تا حدودی دلگرم بود، طبیعی است که در آن صورت همۀ شرایط مسئله مورد توجه قرار گرفته و از حالتی سرگرم کننده و غیر منطقی بدر خواهد آمد. و درست بر مبنای همین بینش است که متوجه می شویم جمهوری اسلامی ایران نیز طرحی را ارائه می دارد. ولی وقتی بعدها متوجه می گردد که مذاکرات دارد از مسیر معقول خویش منحرف گردیده و در مسیر قدرت و استکبار به راه می افتد، از شرکت در مذاکرات ژنو ـ به عنوان اعتراض ـ خود داری می نماید.

    امیدمان بر این است که جمهوری اسلامی ایران همچنان بر موضع بر حق خود که همانا پشتیبانی از طرحی معقول و منطقی و مفید برای مسلمانان افغانستان می باشد، باقی مانده، در این شرایط وانفسا و دنیای زورپرستی، مجاهدان با شهامت و سنگر نشینان مظلوم افغانستان را تنها نگذاشته، پشت و پشتیبان باشد.

     نکتۀ دیگریکه لازم است درین رابطه مورد دقت و تأمل قرار گیرد این است که نمی توان متن مسئلۀ سازش را که اینک تلاش می کنند آنرا با مسئلۀ خروج سربازان روسی مرتبط سازند، به صورت مجرد مورد بررسی و توجه قرار داد؛ لذا واجب می نماید تا به برخی موضوعات، که با مسئلۀ تجاوز نظامی در اوایل امر و در موضوع مذاکرات فعلی به نحوی دیگر در ارتباط می باشد، توجه نمائیم.
گفتیم که روسها، با اعتقاد و اطمینان به کار آئی و کارسازیِ لشکرکشی، و با اعتماد به پیروزی حتمی ارتش سرخ و شکست ملت به تجاوز نظامی متوسل شدند!

     در واقع چون قدرت پرستان قدرت بدست روسیه، پس از موضعگیریهای مختلف و متنوع دولتهای استعماری غرب، طی چندین دهسال، استعمار را عملاً ملت واحده ئی باز یافته و به این یقین رسیده بودند که استعمارچیان غربی و در رأس همه آمریکا، به هیچوجه به صورت جدی به مخالفت لشکرکشی برنخواهند خاست، به خود اجازۀ چنین کاری را دادند. چنانکه چنین شد، و غرب و به ویژه آمریکای نیرنگ باز، تا هم اکنون هم مخالفت واقعاً جدی، علیه روسها ابراز ننموده است. لذا ثابت می شود که روسها به این باور رسیده بودند که در ساحۀ «بین الدول»ی هم، خطری تهدیدشان نمی کند! چنانکه تجاوزهای نظامی ئی که در سال 1335 شمسی به مجارستان و در سال 1347 شمسی به چکسلواکی مرتکب شدند، با هیچ خطری از ناحیۀ دولت ها مواجه نگردید!
     به هرحال، از مجموعۀ خیالاتی که داشتند فقط این آخری درست از آب در آمد، چنانکه بررسی موضعگیریها و نحوۀ برخورد دولت در برابر تجاوز روسیه به سرزمین افغانستان این واقعیت را روشن می نماید. زیرا همانگونه که اغلب آگاهان به مسایل سیاسی مطلع می باشند، روسها وقتی با ارتش سرخ به افغانستان یورش آوردند، عده ئی از دولتهای وابستۀ به روسیه ـ حتی از این تجاوز خجلت بار رسوائی انگیز ـ حمایت کرده، آنرا به گونه های مختلفی توجیه و تفسیر می نمودند و
عده ئی از دولتها هم آنرا تقبیح.
     در میان دولتهائیکه این تجاوز را حمایت و جانبداری می کردند، دولتهائی قرار داشتند که حمایت و همکاریشان هم سیاسی بود و هم نظامی که دولتهای مزدور و بی آبروی بلغارستان»، «کوبا» و «یمن جنوبی» از آن دسته بودند.
     عده ئی دیگر، فقط در ابعاد سیاسی ـ تبلیغاتی از آن جانبداری کرده و با پاشیدن آب به آتش احساسات بجوش آمدۀ مردم مسلمان ما و سرزمین های اسلامی، نوکری شان را به روسیه ثابت می ساختند!

     و اما آن عده از دولتهائیکه این تجاوز را تقبیح کرده و مدعی مخالفت با آن شدند، بعضی مدعی تقبیح همه جانبه و نیز دلسوزی و همگامی فعال با ملت افغانستان بودند که آمریکا و دول استعماری غرب ـ پس از سکوت دوامدار ـ خود را از همگان داغتر و پیشگام تر جا می زدند! و ادعایشان این بود که جهت در هم شکستن قوای تجاوزپیشه، به چریکهای افغانستان کمکهای مالی و تسلیحاتی نیز می کنند. که البته در محدودۀ فعالیت مزدورانی بسیار اندک و انگشت شمار ـ که برای تحکیم منافع استعماری خویش در سرنوشت سیاسی ـ اقتصادی آیندۀ افغانستان به کارگرفته اند ـ درست هم می باشد.
     بعضی از دولتها نیز مدعی تقبیح جدی سیاسی شده و با اظهار تأسف از زیر پا قرار گرفتن ارزشهای انسانی و لگدمال شدن استقلال و حیثیت سیاسی افغانستان، خود را مخالف واقعی این تجاوز قلمداد می نمودند که بیشترین این دستۀ اخیر را، دول به اصطلاح غیر متعهد تشکیل می دادند.
     آنچه در این رابطه برای مردم فداکار و اخلاصمند سرزمین مجاهدپرور افغانستان حایز کمال توجه و اهمیت می باشد، این است که از واقعیت های تلخ و بیداری انگیزی که از برخورد و موضعگیری دولتها، در برابر تجاوز روسها پدید آمده، عبرت گرفته و امیدوار به حرفهای فریبنده و حرافی های غفلت آور و دلسوزیهای محیلانه و غمخوریهای ریاکارانه و اسارتبار جانبداران و دلسوزان و... طرح سازش نبوده، خود در پی چارۀ کار و تحصیل استقلال خویش باشند. زیرا ما معتقدیم و واقعیت های عینی و عملی ای که از برخوردها و موضعگیریهای اینان نشأت گرفت، ثابت ساخت که: محکوم کردن های این دسته (غیر متعهدها) برخلاف جانبداریهای آن دسته (وابسته های به روسیه) از هیچگونه پشتوانۀ عملی و ارزش آفرین برخوردار نبوده و فقط جنبۀ لفظی و صورت لفاظی داشته است! و گرنه باید تأثیراتی را پدیدار می ساخت.
     دقت در شمار آراء محکوم کنندگان مسئلۀ تجاوز ـ آن هم در سازمان ملل ـ خود مؤید این واقعیت می باشد که: محکوم کردنها کلاً فقط و فقط جنبۀ لفظی داشته و اگر با بینش عمیق اسلامی به آنها نگاه کنیم، خود نوعی زمینه سازی برای قانونیت و مشروعیت بخشیدنِ به زور و قدرت و منطق استعماری قدرت بدستان می باشد.
روزنامۀ جمهوری اسلامی در یکی از شماره های قبلی خود گزارشی را در رابطۀ با همین موضوع به نشر سپرده است که جهت جلب دقت بیشتر خوانندۀ محترم، آنرا نقل می نمائیم:

به گزارش نشریه «1 مپکت» شمار آراء در مورد مسئلۀ افغانستان در مجمع سازمان ملل در سالهای قبل به ترتیب زیر بوده است:

ژانویه                                 سال                         1980 م ـ                  104 رأی

نوامبر                                  سال                         1980 م ـ                  111 رأی

نوامبر                                  سال                         1981 م ـ                  116 رأی

نوامبر                                  سال                         1982 م ـ                  114 رأی

نوامبر                                  سال                         1983 م ـ                  116 رأی

نوامبر                                  سال                         1984 م ـ                  119 رأی

     و نیز همین روزنامه از قول خبرگزاری جمهوری اسلامی آورده است که: «122 کشور از 158 کشور عضو سازمان ملل طی قطعنامۀ خود، به خروج ارتش شوروی از افغانستان رأی دادند و تنها 19 کشور به قطعنامه رأی مخالف و 12 کشور دیگر رأی ممتنع دادند.»
     این خبرگزاری می افزاید: «در بیانیۀ قبل «یعقوب خان» وزیر خارجۀ پاکستان خواهان راه حلی سیاسی و صلح آمیز برای مسئلۀ افغانستان بر اساس خروج نیروهای شوروی از افغانستان شده بود. وزیر خارجۀ پاکستان تأیید کرد که موضع پاکستان یک موضع اصولی است و تحت هیچ فشاری تغییر نخواهد کرد.
     همچنین برای نخستین بار یک هیأت از انقلابیون مسلمان افغانستان به سرپرستی «گلبدین حکمتیار» در مجمع عمومی سازمان ملل شرکت جست و از وضع موجود افغانستان و این که رژیم کارمل، نمایندۀ ملت افغانستان نیست برای کشورهای عضو سخن گفت: وی از سازمان ملل درخواست کرد که رژیم دست نشاندۀ افغانستان را از سازمان ملل اخراج کنند و عضویت اتحادیۀ مسلمان را قبول کنند.»

     با آنکه علت اصلی و واقعی عدم سرپیچی از لفاظی، از ناحیۀ غیرمتعهدها، در زمینۀ محکوم کردن روسیه روشن می باشد، باز هم برای این که مسئله برای بیشتر هموطنان داغدیدۀ ما ملموس تر گردد، مسایلی را به صورت بسیار موجز و گذرا و در عین حال بسیار ساده به عرض می رسانیم: استعمار کُهنه و روش سلطه و حاکمیت آن که معمولاً با اعمال فشار سنگین نظامی و تسلط مستقیم و بدست گرفتن کاملاً مستقیم زمام امور سیاسی، اقتصادی و نظامی کشورهای زیر سلطه و محکوم همراه بود، روی دلایلی که جای بحث از آن در این نبشتۀ ناقص و ابتر نمی باشد، جای خود را به «استعمار نو» بخشید.

     در استعمار نو و روش سلطه و حاکمیت آن، وابستگی کلاً دو شکل به خود گرفت:
1 ـ وابستۀ مستقیم که عملاً و علناً خود را پیرو و جانبدار سیاست کشور مطبوع قدرتمند دیگری اعلام داشته و به حساب می آورد.
2 ـ وابستۀ غیر مستقیم که لفظاً خود را مستقل و آزاد و بدور از وابستگی های ذلتبار به کشورهای قدرتمند قلمداد کرده و حتی، گاه گُداری، به شیوۀ صدام حسین خان تکریتی، شعار مخالفت با امپریالیسم، ارتجاع و اسرائیل! را نیز بلغور کرده ولی در رسم و در عمل و شیوۀ برخورد و موضعگیریهای مختلف، کلیۀ جهتگیریهایشان در جهت منافع اربابهاست!
نمونۀ غربی اش: صدام و نمونه شرقی اش: همفکران افلقی صدام (سوریه، لیبی و...)!

     دولتهای استعماری نیز هریک متناسب با مصالح خودشان، برای نفی حساسیت های منطقه ئی و بومی، روش وابسته های غیر مستقیم را مفید تر تشخیص داده و از آنها حمایت کردند. لذا به وضاحت در می یابیم که اکثریت مطلق دولتهای غیر متعهد امروزی را، متعهدهائی تشکیل می دهند که تعهد دارند ظاهراً غیرمتعهد باقی مانده و راه زیر زمینی را جهت تحقق اهداف و منافع استعمار فراهم نمایند.
     اینان اسماً غیرمتعهد و آزادند و در لفاظی نیز، لذا هر گاه بخواهند علیه ارباب «عمل» کنند، فقط «لفظاً» عمل می کنند و خیلی هم تند و تیز! و چون این لفظی ها و محکوم کردن ها و عبارت پردازیها، هیچگونه ضمانت اجرائی و عملی نداشته، و به موضع استعماری و غارتگرانۀ ارباب ضرری نمی رساند، بی اثر مانده و خدمتی واقعی و عینی ـ در جهت محکومان و مظلومان ـ انجام داده نمی تواند. و درست به همین واسطۀ نازائی و بی اثر بودن این لفاظی ها و موضعگیریهای درون خالی است که ارباب هم بی خیال به جنایت خویش ادامه داده و حتی از حرکت بی اثر اینان خوشحال نیز گردید، چه توانسته است با این ترفند، نوکرِ اسیر و بردۀ بی اراده اش را نزد خیلی ها، آزاد و مستقل و غیرمتعهد و... جا بزند!
     لذا اینجاست که متوجه می شویم اینان شب اربابشان را محکوم می کنند، اما صبح بعد، برای یکدیگر موفقیت کذا وکذا آرزو می کنند! یا صبح محکوم می نمایند اما شب دیگر، سر میز قرارداد تفاهم و همکاری فلان! می نشینند.
     در واقع موضعگیری منافقت آلود اینان برای ملل محروم و مستضعف جهان سوم و به ویژه مسلمانان، خیلی خطرناک تر و رنج آفرین تر از بردگان رسمی استکبار می باشد، چه اینان در لباس دوست، آب به آسیای دشمن خود و خلق و خدا می ریزند.
     به هر حال اگر بخواهیم بدانیم که عدم محکومیت عملی اینان چه مصائب و بلاها و چه مسائل و خطها و جهت هائی را به بار آورده و تثبیت می سازد، می رسیم به درک این واقعیت ها که:
1 ـ در واقع امر اینان نیز وابسته اند و مزدور، و خطرشان به هیچروی از خطر وابستگان رسمی و مستقیم کمتر نمی باشد.
2 ـ «جهت» و «نتایج» موضعگیریهای سیاسی، نظامی و... آن ها کلاً استکباری بوده، لذا اگر می بینیم که مثلاً از صلح و امنیت و... دم می زنند، نباید به این خیال بیفتیم که اینان به ارزش صلح و امنیت و... و یا به زشتی جنگ و... ایمان آورده و بر آنند تا جانبداری اخلاقی پیشه سازند!
3 ـ چون وجهۀ اجتماعی و پایگاه مردمی ندارند، تن به ذلت بردگی استکبار و سازش منافقت آلود استعمار سپرده اند.
4 ـ چون اعتقادی جازم به ارزشهای والای انسانی ندارند، و نمی توانند معنای آزادی و آزادگی را درک نمایند، ذلیلانه به بردگی و اسارت و... قانونیت بخشیده، زمینۀ رشد روحیۀ ادغام پذیری و سلطه پذیری را آماده می سازند.

     و در نتیجه، در زمینۀ به اسارت کشیدن ملتها و بازداشتن آنها از رشد و کمال انسانی و لاجرم: کوتاه کردن دست مخالفین جبارانِ قدرت پرست از رسیدن به حق حاکمیت و اجباراً تربیت نمودن استعمار پیشگان زورگوی، تلاش ورزیده، برای تداوم حاکمیت و توسعه و تعمیق سلطۀ زور و قدرت و شیطنت، همۀ این پستی ها را تقبل می نمایند.
     طبیعی است که با پذیرش خط و جهتی که اینان پیشاروی ملتها می گذارند، نه تنها نمی توان به آزادی ارزشها ـ از چنگال ریا و منافقت ـ و استقلال هویت انسانی نائل آمد که جز به تلاشی و تباهی هویت ها و نفی ارزشهای متعالی و انکار اراده و حیثیت مردم، به چیزی دسترسی پیدا نخواهد شد. گذشته از این که این عمل غیر انسانیِ اینان باعث می شود تا زورگویان و قلدران و گردنکشان، بیشتر جری شده و زمینۀ تنبیه متجاوز و تقبیح زور مدار، عملاً از بین برود و «زور» بر مسند «حق» بنشیند، تخریب جای اصلاح را بگیرد و نفاق و دوروئی جای دوستی و یک رنگی را.

     با همۀ این ها شاید مسئلۀ پذیرش سلطۀ غیر مستقیم و شیوه ای که در حد لفظ و لفاظی از آزادی نسبی برخوردار می باشد، نزد عده ئی از مردم غریب و تا حدودی نامأنوس جلوه کند، لذا برای درک بهتر و روشن تر علتِ تحمل و پذیرش این گونۀ از وابستگی، که گاه با جانبداری از عقاید ظاهراً مختلف و متفاوت و حتی در مواردی با طرفداری از عقاید و روشهای کاملاً متضادی همراه می باشد، لازم می نماید به یکی دو ویژگی دیگر آن به صورتی بسیار خلاصه اشاره نمائیم.
     باور ما بر این است که درک و در نظر گرفتن این مواد خواهد توانست علت پذیرش راه حل سیاسی از جانب استعمار و اقمارش را و نیز، علت پذیرش دولتی تألیفی و متشکل از گروهها و جوانب مختلف و جانبداران سیاستهای مختلف ـ از جانب روسیه ـ را روشن بنماید.

     به هر حال آنچه باعث می شود تا استعمار تن به ذلتِ نیرنگ بازیهای مختلف داده و با بی شرمی و دنائتی رسوائی انگیز، سلطه گری و سلطه پذیری را در ابعاد مختلف و اشکال و روشهای گوناگون دامن بزند، قدرت پرستی و تمرکزطلبی می باشد. و طبیعی است که قسمت عمده و قابلِ توجه امکانات مادی و نیروهای فیزیکی و مادی در دست کسانی است که بیرون از محدودۀ سلطۀ سیاسی، نظامی و اقتصادی و... استعمار (در سایر ممالک) به سر برده و برای فراچنگ آوردن و به کار گرفتن نیروهای اینان، لازم است، اول خودشان و طرز تفکر و اندیشۀ شانرا تحت سلطه و سیطرۀ خویش در آورد.

     در واقع علت اصلی چهره گردانی های استعمارکهنه به نو را، همین قدرت طلبی و میل رسیدن به حاکمیت ـ منتها از طریق دیگری ـ تشکیل می دهد. چه برای استعمار، «اصل» بهره کشی و استثمار است. لذا اگر بتواند بدون استعمار فرهنگی جامعه و ملتی، امتیازهای لازم و مورد نظر خودش را به چنگ آورد، خود را به زحمت و دردسر تحمل استعمار فرهنگی دچار نخواهد کرد. حتی آنجا که احساس نماید دخالت فرهنگی و ایدئولوژیکی، تولید حساسیت می نماید و این تولید حساسیت در شرایط ویژۀ خودش می تواند به نفی و یا به کسر و کمبود امتیازهای استعماری وی بیانجامد، به فرهنگ ایدئولوژی مردم کاری ندارد.

      در رابطه با همین گونۀ از وابستگی است که متوجه می شویم، وقتیکه دولت استعمارگر شاهرگ واقعی و اصلی قدرت جامعه ئی را قبضه نموده و ستون فقرات اقتصاد ملتی را زیر سیطرۀ حاکمیت خویش در آورده است، برای فریب اندیشه ها و اذهان قشری و ظاهربین، قسمتی از خرت و پرت هائی مثلاً تزئیناتی و تجملاتی را از ممالکی وارد می کند که از نظر استعماری رقیب آنها به حساب می آیند، چنانکه دولت مزدور افغانستان از چندی به این طرف متوسل به همین نیرنگ شده است؛ آن هم در حالیکه شاهرگ اقتصادی این مملکت را در قبضۀ صادرات کارخانه های روسی و ادوات و اسباب و ابزار روسیه و اقمار او قرار داده و کلیۀ وسایل مهم اقتصادی این مملکت را آنها تأمین می نمایند، با همۀ اینها، باز هم برای تخدیر اذهان خوشباور و منحرف ساختن ذهنیت های خام، به وارد نمودن قسمتی از کالاهای بی مصرف آلمانی، چینی، انگلیسی و حتی اسرائیلی توسل جسته است!
با مشاهده و درک همین واقعیت هاست که به این باور می رسیم: اگر رگۀ اصلی اقتصاد جامعه ئی به دستش بود، ایدئولوژی مخالف ملت را هم می پذیرد، محکومیت لفظی و دیکته شدۀ دولت را هم می پذیرد و... را نیز! و این مسئله، موضوعی بسیار ظریف و خطرناک می باشد. چه دولتهائی از این دست «لفظاً» از ایدئولوژي و «حق» حاکمیت مردم و استقلال و آزادی و هویت سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و... حمایت کرده و در باطن، از طریق سپردن نیروی اقتصادی و در دراز مدت، همۀ سرمایه های معنوی و مادی ملت، به صورتی نامرئی، زمینۀ تحکیم سلطۀ سیاسی و فرهنگی آنها را نیز فراهم می آورند!

     لذا، در صورتی که شاهرگ حیاتی جامعه را به دست دارد، و عملاً هم مشاهده می کند که این محکومیت های لفظی، بیشتر در جهت تثبیت منافع و تداوم حاکمیت و مصالح استعماری او می باشد و نه برای نفی آن، خوشحال نیز می باشد.
     و درست بر مبنای همین بینش غفلتبار و اسارت آور است که مشاهده می کنیم هم روسیه و هم آمریکا از راه حل به اصطلاح سیاسی! جانبداری می کنند! چه آمریکا دریافته است که دولت ائتلافی ـ نظر به ماهیت وجودی و خصلت باج پذیرانه ئی که دارد ـ نمی تواند امتیازهای او را نادیده بگیرد! و این در حالیست که ملت افغانستان به شدت با روسیه و طرفدارانش مخالف می باشند؛ و روسیه نیز متوجه شده است که: سلطۀ مستقیم او بر این ملت غیر ممکن بوده و مقاومت سلحشورانۀ مجاهدین، آبرو و ابهت او را از بین برده است! لذا به تحکیم و تأمین سلطۀ غیر مستقیم ـ که تا حدودی خواهد توانست جبران کنندۀ امتیازات از دست رفتۀ خیالی او باشد ـ دل بسته است!

     اگر چه این بحث به صورت مفصل تر و قوام یافته تری، در یکی از نوشته های دیگر ما آمده است، ولی از آنجا که امروز تجاوزگران، جنگ افروزان، خونخواران، ویرانگران، درنده خویان، ستم پیشگان و همگامان و همراهانشان، فریاد صلح خواهی بلند کرده و دم از حمایت از «راه حلِ صلح آمیز» می زنند، بر آن شدیم تا از دیدگاهی دیگر این بحث را تجدید نموده و موضوع مورد نظر خود مانرا از این منظر نیز مورد توجه و کنکاش قرار دهیم.

     اگر تا چندی قبل، اصطلاح دیموکراسی، برای مردم دنیا و از آن میان برای ملتهای جهان سوم: ترقی، تجدد، پیشرفت، بهروزی، بهزیستی و احیاناً آزادی و عدالت را تداعی کرده و مردم را در آرزوی رسیدن به دیموکراسی می انداخت، امروزه این اصطلاحات در قدم اول: لاقیدی، بی بندوباری، وابستگی، استعمار، تجاوز، غارت و... را تداعی نموده و مردم ستم کشیدۀ محروم، از همه اولتر آرزو می کنند تا مدعیان و شعار دهندگان دیموکراسی ـ در اشکال شرقی و غربی آن ـ دست از ستم و غارت و چپاول و افسون و پلیدی و خونریزی و به باد دادن قوای حیاتی آنان بازداشته، انسانیت خویش را بیش از این خدشه دار و جبران ناپذیر نسازند.

     این واقعیت الم انگیز مؤید آنست که در کنار ادعاهای مکتب های سیاسی و شعارهای مدعیان پررو و نیرنگباز رژیم ها و نظامهای اجتماعی، آنچه امروز نزد ملتهای ستم چشیده و ضعیف و دربند به عنوان یک واقعیت انکارناپذیر و فراموشی ناپذیر وجود دارد و مطرح می باشد، «استعمار» با آن ویژگیهای گوناگون و چهره های مختلف ـ و گاه ظاهراً متضاد ـ آنست! نه دیموکراسی.

     از سوئی ضمن بررسی گذشتۀ ننگبار استعمار در تاریخ معاصر ـ و به ویژه در دو سدۀ اخیر ـ چون نزد همۀ ستمدیدگان و زجر کشیدگانِ جهان سوم و بالاخص ممالک اسلامی این مسئله ثابت شده است که اساس، پایه و جوهر اصلی استعمار را «قدرت طلبی» و «سلطه گری» تشکیل می دهد، لذا همه به این باور تأسفبار رسیده اند که سایر ابعاد مورد توجه نظام ها و رژیمهای استعماری و کلیۀ برخوردها و موضعجگیری هائی را که در ابعاد مختلف مورد عمل قرار می دهند، به عنوان ابزار و وسیلۀ تحکیم و تداوم آن پایه ها (سلطه گری و قدرت طلبی) به کارشان می اندازد. حال این ابعاد چه و ابزار کدام باشد برایشان تفاوتی نمی کند، لذاست که متوجه می شویم کلیۀ موضعگیریها و ابعادیکه مورد توجه قرار می دهند، از نظامی گرفته تا فرهنگی، همه و همه در خدمت سلطه گری و قدرت طلبی قرار داشته و در جهت تداوم و گسترش همان پایه ها عمل می کنند و لاغیر.

     به طور مثال، هرگاه کسی از برخوردها و موضعگیریهای سیاسی و نظامی دو غول بیمار قرن ما (آمریکا و شوروی) در رابطه با ممالک ضعیف چشم پوشیده و به طور مثال، توجه خود را معطوف به مسایل ناب فرهنگی نماید، ضمن اینکه متوجه می شود که غولهای بیمار شرق و غرب، همین نابترین بعد وجودی جامعۀ انسانی و هستی بشری را نیز مورد هجوم و هتک حرمت قرار داده و از آن به عنوان وسیلۀ حقیرانة امیال استعمارگرانۀ خویش استفاده می نمایند، در می یابد که مهمترین، پیچیده ترین و پر خرجترین فرآورده های علمی و تکنولوژیک اینان را همان چیزهائی تشکیل می دهد که جهتی کلاً  استعماری داشته و اغلب ـ بنام صلح و ثبات ـ در خدمت جنگ های قدرت طلبانۀ استعماری و ویرانی طبیعت و انسانها قرار دارند!

     به طور مثال: امروز سوسیالیست روسی، با آنکه بدون کوچک ترین احساس خجالتی از غرب ـ و از کسانیکه در شعارهایشان، آنها را دشمنان قسم خورده و آشتی ناپذیر خودشان و نیز دشمنان خلقهای سراسر جهان معرفی می دارند ـ مواد اولیۀ ارتزاقی وارد می کنند! و صفهای طویل نان و گوشت و سایر مایحتاج اولیۀ مردم روسیه ـ و حتی خودِ مسکو ـ زبانزد عموم مردم جهان می باشد، به جای آنکه علم و تکنولوژی و استعداد ها و نیروهای این ملت را در جهت آزادی آنها از زیر بار منت غرب و رنجهای بیشمار کمبودها و... به کار اندازند، در جهت انبار کردن انواع سلاحهای ویرانگر و یا دستگاهای فضائی و پوچ به کار می اندازند.

     اینان به نیازهای مبرم و انسانی مردم این جامعه و هویت و آبروی انسانی آنها هیچگونه توجهی نداشته، بجای این که مصارف سرسام آوری که صرف ساختن و پرداختن انواع وسایل ویرانساز نظامی و تخریبی می نمایند، در راه رشد، ترقی و بی نیازی ملت خود و سایر ملل جهان بکار انداخته، با رفع کمبودها و نیازهای اولیه، ترس و اضطراب ناشی از جنگ و ستم و ویرانی را از انسان دور کرده، اعتماد و امیدواری به آینده ایجاد نموده و تفاهم را جانشین تخاصم سازند، نابخردانه سرمایه هائی را که با خون و با شیرۀ جان میلیاردها انسان بدست آمده در انبارهای نظامی جایداده و پلان نابودی دنیا و انسان و انسانیت را طرح می کنند!

     و درست بواسطۀ همین جهت گیری غیر انسانی و غیر عقلائی ابرقدرتهای استعمار پیشه، و بواسطۀ بیماری و ناتوانی پایه ها و اصول مورد عمل آنهاست که این نظام ها اولاً: خود بیماراند و تهی از بارهای انسانی و در ثانی: بیماریزای اند و تهی سازندۀ هویت انسان از ارزشهای کمال بخش و آزاد کننده! و چون خود خلاف فطرت و سلامت فطری آدمیزادگان «عمل» می کنند، ناسلامتی و بیماری می آورند. و لذاست که جامعۀ امروزشان ـ به شهادت تحلیل گران خود آنها ـ به طاعون متحرک و خطرناکی بدل شده که نه با خود سرِ سازش دارد و نه در خود توان شورش و عصیان! بیماری نیرومند و کله شق که عقل و سلامت عقلی خویشرا از دست داده است! چه وقتی انسان آنقدر احمق و خرفت بشود که ثمره و نتیجه همۀ زحمت ها، رنج ها، دردسرها، کاوشها و تلاشهای خودش را ـ آنهم خودش و بدست خودش ـ به نابودی بکشاند، یعنی: بنشیند و رنجهای متنوع را پذیرا شود، جوانی، عمر و نیروهای حیاتی خود را فدا کند، وسیله ئی بسازد تا جامعه، انسان، طبیعت و خود و فراورده های عملی خود را به فساد و نابودی بکشاند، روشن و مدلل است که نه می تواند آدمی سالم و عاقل باشد و نه نظامی که در جهت تحقق اهدافش مرتکب اینهمه حماقت و سفاهت شده است، نظامی سالم تواند بود!

     استعمار یک عمر خون دل خورده، بار خجالت کشیده، تن به پستی داده، غارت و چپاول پیشه ساخته، دست آخر: نظام فکری و عقیدتی ئی بوجود آورده که به فساد جامعه و نیروهائیکه بصورت غیر مستقیم حافظ و استمرار بخش آن بوده اند، منجر شده و نیز به نظام تکنولوژیکی و نظامی ئی که به فساد و تخریب طبیعت و هستی انسان همت گماشته است!

     از سوئی چون در نظامهای استعماری، محور و پایۀ اصلی را قدرت طلبی و سلطه گری تشکیل می دهد، خصایل ذاتی و ویژگی های جوهری این نظامها به صورت «تمرکز» و «تکاثر» قدرت و سلطه تبارز می نماید! و درست به واسطه همین خصلت تخریبی و متلاشی سازندۀ آنست که متوجه می شویم شرق تمایل دارد مسکو و کرملین را مرکز قدرت جهانی و قبلۀ آمال و آرزوها و افکار و اندیشه ها قرار دهد! و غرب، کاخ سفید و یا الیزه را! این یکی میل دارد از آن دیگری بیشتر داشته باشد و آن یکی میل دارد تا از این دیگری! حال این بیشتر چه باشد، مهم نیست. بمب اتم، بمب شیمیایی، و یا هر چیز مخرب دیگری، مهم نیست، مهم اینست که بیشتر داشته باشد.

     لذاست که در ساحۀ فعالیتهای سیاسی نیز متوجه این حماقت رسوائی انگیزِ هر یک از جناح ها می شویم و می بینیم هر یک از دو بلوک تلاش می نمایند تا تعداد اقمارشان بیشتر از دیگری باشد! و دولتهای کوچک بیشتری را مستقیماً زیرسلطه و در وابستگی خود قرار داده و به طور غیر مستقیم ملتهای بیشتری را از آزادی و عدالت و... محروم ساخته و در اسارت خویش داشته باشند! حال این وابستگان ـ که توسط آنها، ملتها را به اسارت کشیده اند ـ دارای شخصیت و هویت انسانی، سیاسی هستند یا نیستند، باز هم مهم نیست.

     لذاست که: متوجه می شویم وابستگان و اقمار اینان را در تمام روی زمین کسانی تشکیل می دهند که بواسطۀ نداشتن شخصیت و هویت سیاسی و اجتماعی، به ننگین ترین روش دست یابی بر جامعه (کودتا) و به فساد بارترین شکل بردگی (بردگی به کفار و اجانب سلطه گر و خون آشام) متوسل شده و تن داده و از همین طریق عقدۀ سیرائی ناپذیر سلطه گرایانۀ استکبار را تا حدیکه
عرضة نداشتۀ اینان می کشیده، اشباع ساخته اند! و دقیقاً، مشاهدۀ نمونه هائی از همین دست می باشد که مردم بیدار دل جهان را معتقد ساخته است که کلیۀ موضعگیریهای سیاسی و اجتماعی ابرقدرتها را، سلطه گرانه و دارای جهت و هدفی استعماری بدانند.

     به طور مثال وقتی موضعگیریهای سیاسی آمریکا را در رابطه با هجوم ارتش سرخ روسیه به افغانستان مورد ارزیابی قرار می دهیم، در می یابیم که آمریکا روی دلایلی کاملاً مشخص اعلام همدردی و دلسوزی نموده و تا آنجا پیش می رود که مثلاً روز اول سال شمسی هجری را در آمریکا بنام روز افغانستان نام گذاری می نماید! اما چون این دلسوزیهای نیرنگبازانه، جز در جهت منافع استعمار و در واقع جز دلسوزی به استعمار نبوده و باز چون، همۀ تبلیغاتی را که در این زمینه به راه می اندازد، جهتی استعماری داشته و در خط منافع استعمار می باشد، از بار و پشتوانۀ عملی و ضمانت اجرائی در جهت منافع ملت مسلمان افغانستان خالی بوده و در محدودۀ لفظی اسیر می ماند! و طبعاً بدون اثر!

     به هر حال، از آنجا که این روزها بگومگو پیرامون مسئلۀ مذاکرات گرم است و افکار و اندیشه های مختلفی را با ابزار، اهداف و روشهای مختلف، به خود جلب کرده است، و باز از آنجا که هنوز هم هستند عده ئی که غرب و بویژه آمریکا را دلسوز مردم و مخالف با استعمارگران روسیه خیال میکنند! و عده ئی از مزدوران و کاسه لیسان آمریکا نیز به این سفاهت عقلی دامن می زنند و... لازم می نماید تا به موضعگیریهای آمریکا، به صورت ویژه ئی توجه نموده و مروری گذرا بر این موضعگیریها ـ آنهم از بدو تجاوز تا به امروز داشته ـ باشیم.

     آنچه در رابطه با تجاوز نظامی روسها به افغانستان واقعاً از تأکید بی نیاز می باشد اینست که عده ئی از کشورها از بروز این فاجعۀ الم خیز ناراحت شده و در حد قدرت و توان خویش موضعگیری هم نمودند.

     ناراحتی عده ئی از دولتها بیشتر سیاسی و دیپلماتیک بود تا عاطفی و انساندوستانه! و لذا مسئلۀ تجاوز را غنیمتی شمردند که می توانستند که از طریق وسیله قرار دادن همین غنیمت، از روسها انتقام بگیرند؛ سرعت دوران مسابقۀ استعماری شانرا کم کنند و یا آنرا وسیلۀ قدرت نمایی، امتیازطلبی و... قرار دهند؛ منتهی در لباس دوستی و دلسوزی به افغانها و دشمنی و تنفر از تجاوز و تخریب و کشتار! که غرب و بویژه آمریکا و همگامان وی دقیقاً از همین دست بودند. زیرا پس از تجاوز چند صد هزار نفری روسیه تنها کاری که آمریکا، انگلیس، فرانسه و... مرتکب شدند، گرفتن موضع ـ به ظاهر خصمانۀ ـ تبلیغاتی علیه روسیه و تجاوز ارتش سرخ و اخذ موضع ظاهراً دلسوزانه برای مردم افغانستان بود! آنهم نه به عنوان تاکتیکی که بلافاصله پس از تجاوز شروع شود! بلکه تاکتیکی کاملاً دقیق و استعماری که پس از بررسی و ارزیابی جوانب مختلف مسئله روی دست گرفته می شود. تاکتیکی کاملاً  لفظی و محدود در حصار جنگ لفظ و کلمه!

     مهمترین و جنجال برانگیزترین اقدام فریبکارانۀ غرب (آمریکا) در رابطۀ با تجاوز روسها این بود که: شرکت در مسابقات المپیاد را تحریم کرده و از رفتن ورزشکاران آمریکائی جلوگیری به عمل آوردند!

     البته آنهائیکه متوجه ابزار و روشهای مورد توجه استعمار جهت بدام انداختن مردم دنیا شده اند به نیکوئی دریافته اند که استعمارگران قدرت طلب برای کشتن روح پویا و تلاشمند جوانها از وسایل مختلف و متعددی سوء استفاده می نمایند که «سکس»، «مواد مخدر» ـ از سیگار و الکل تا هروئین و... ـ و «ورزش» حدوداً چیزها و وسایل عمومیت یافته ئی می باشد که هم شرق از آن سوء استفاده می کند و هم غرب! لذا متیقن می باشند که جنجال به پا کردن روی زمینه های مورد توجه جوانان می تواند له و علیه رژیم، دستگاه و حرکتی سیاسی مفید تمام شود. و آمریکا با درک دقیق همین مسئله از طریق تحریم مسابقات المپیاد در ابتدای این تجاوز، توجه جوانان را که مشتاقانه در انتظار برگزاری مراسم المپیاد و لذت بردن از تماشای بهترین مسابقات مورد نظر خود بسر میبردند، به سوی حرکت تجاوزکارانۀ روسیه معطوف ساخت. و طبیعی است که این کار نه بخاطر افغانها بود و نه بواسطۀ احساس رنج و ناراحتی از حضور سربازان روسی و زیر پا شدن به اصطلاح حقوق بشر و...! بلکه بیشتر برای تحت فشار تبلیغاتی قرار دادن روسیه و گرفتن امتیازاتی مشابه از او در زمینه های دیگر صورت گرفت که عرایض بعدی این مطلب را بیشتر مدلل خواهد ساخت.

     منتها، از آنجا که ملت رنجدیده و مصیبت چشیده و بی یار و یاور ما، در برابر قشون تا بدندان مسلح بزرگترین قدرت نظامی جهان در طول تاریخ قرار گرفته و توجهشان به کوچکترین ابراز دلجوئی و اظهار محبتی جلب می شد، این حرکت نزد آن عده از هموطنان پاکدل و پر عاطفۀ ما که از نیرنگ ها و افسون های «شیطان بزرگ» اطلاعی نداشتند تا حدودی جالب توجه می نمود! هر چند که در روند انقلاب و بررسی موضعگیریهای خود و بویژه پس از آنکه متوجه شدند، این تحریم ها و محکومیت ها، این جنگ لفظ و لفاظی علیه دشمنان دین و دیارشان و این دلسوزیهای مزورانه و دروغین نسبت به خودشان، نه تنها پایدار نماند که در جهت استمرار و تداوم حرکت تجاوزکارانۀ روسیه به کار گرفته شد، آن خوش خیالی هم به سنگ واقعیت خورد و خرد شد و جاذبۀ ناچیزش را نیز از دست داد.

     با همۀ اینها در طول تاریخ تجاوز روسیه به خاک کشور ما، روی دلایل مشخصی که اینک جز برای نوکران خود آمریکا، به چشم احدی از هموطنان ما، ناآشنا نمی باشد، آمریکا متوسل به نیرنگ تبلیغاتی دامنه داری شده و پشت سر هم در جهت هر چه سریعتر راندن روسها از کشور افغانستان و یا در پوشش «کمک به مجاهدین»! افغان، اعلام همکاری اقتصادی و نظامی کرده و تا آنجا که توانسته است، عده ئی از نوکران و نوکرزادگان قدیمی و خودباختگان و ادغام پذیران امروزی را به نوکری خویش دعوت کرده است!

     آمریکا به گمان اینکه ملتی نیازمند را در برابر دشمن قوی پنجه بهتر می توان مرعوب قدرت و امکانات نظامی و تسلیحاتی مورد نیاز و مورد نظرشان ساخت، در نتیجه، می توان با اندک همکاری و... آنها را خریداری کرده و علیه رقیب خویش (روسیه) به عنوان اهرم فشاری جهت کسب امتیازات استعماری به کارشان گرفت! به این حیلۀ مزورانه متوسل شده است. هر چند که براه انداختن تبلیغات مبنی بر اینکه مثلاً: وزیر خارجه آمریکا جهت بررسی و رفع نیازمندیهای مهاجرین افغانی به پاکستان رفت! و یا: مجلس آمریکا چند میلیون دلار برای مسائل افغانستان اختصاص داده و یا فلان گروه، از آمریکا درخواست کمکهای نقدی و تسلیحاتی کرد و...، مردم را نسبت به برخی از مسائل خیالاتی ساخته و حتی برای برخی از خوشباورترین و در عین حال ظاهربین ترین افراد این پندارها را بوجود خواهد آورد که شاید: آمریکا دشمن واقعی روسیه می باشد و یا که دوست مردم افغانستان است؛ یا اینکه مثلاً آمریکا در واقع با همۀ وجود مخالف هجوم ارتش سرخ و تجاوز به این کشور بوده و احیاناً ـ هر چند فرض محال، محال نتواند بود ـ خواستار آزادی ملت افغانستان و استقلال همه جانبۀ این کشور! و لاجرم ادعاها و کمک های او نیز بر محور آرزوی دفع هر چه سریعتر فاجعۀ تجاوز ارتش روسیه و رفع شدائد و مصیبت های ناشی از این تجاوز و ایجاد شرایطی که در آن بتواند آرمان های استقلال طلبانه و آزادیخواهانۀ ملت افغانستان شکوفا شوند دور می زند!

     با همۀ اینها اگر چه در طول این مدت مدید، آمریکا همۀ موارد را توسط مزدوران تربیت شده و جیره خواران بی آبروی خودش القاء کرده است؛ و باز اگر چه، تبلیغات سوء این دستۀ طفیلی توانسته است عده ئی از همان قماش را به آن گمانهای فاسد و فسادبار بیندازد؛ و اگر چه این موضعگیری های دشمنانه و غیر فعال، بر عمر تجاوزگریهای روسیه و موضعگیری های امتیاز طلبانۀ آمریکا افزود، لذا این نکته را نیز اثبات کرده که غرب (آمریکا) نه تنها در مسئلۀ افغانستان جدی نبوده و نمی باشد که حتی در مورد ادعاهای مربوط به کمک های اقتصادی و نظامی تا آنجا دروغ بافته و پرروئی نموده است که حتی نتوانسته همان مزدوران محدود و انگشت شمار خود را نیز از نظر امکانات تسلیحاتی در حد خودکفائی تقویت نماید!

     و این نکته ای است که از بررسی دقیق و ارزیابی همه جانبۀ توان نظامی و فعالیتهای تبلیغاتی ـ سیاسی مربوط به مزدوران آمریکا به روشنی مدلل می گردد و هر آدم با انصافی اذعان تواند داشت که نقش اینان در جهاد اسلامی ملت ما علیه تجاوزپیشگان روسی شبیه چیزی بیشتر از صفر نبوده است! هر چند از نظر توطئه گریهای تبلیغاتی، در بدنام ساختن نام مقدس مجاهدین ما سهم داشته اند!

      و این ثابت می دارد که نه تنها آمریکا و همپایگانش در برخورد با زمینۀ خروج روسیه و نبرد جدی علیه وی جدی نبوده اند که روی دلایلی نسبت به استمرار حضور ارتش سرخ و تداوم جنایات و فجایعی که از ناحیۀ حضورشان ببار می آید امیدها بسته بودند تا شاید بتوانند از آن به عنوان زمینه ئی توجیهی در جهت یک سلسله تجاوزکاریها و ددمنشی های خود سوء استفاده نمایند، تا حضور ارتش سرخ را در افغانستان بهانه کرده به هرکجا که مصالح استعماریشان ایجاب می کرد تجاوز کنند، چنانکه در جزائر بحر هند و گرینادا تجاوز کردند! چه اگر این بهانه وجود نداشته باشد، انگلیسی ها، فرانسوی ها، آلمانی ها و دیگران کی و کجا حاضر می شوند تا مملکت شان را پایگاه نظامی آمریکا ساخته، ننگ بردگی دستگاه قدرت مدار آمریکا را تحمل نمایند! تا آنرا بهانه ساخته و در زمینۀ تبلیغاتی از آن در جهت ایجاد ترس و تردید و تهاجم و نفرت علیه کمونیسم و جهانخوارگی آن در سراسر جهان و بویژه ممالک اسلامی بهره گیرند!

     و دیدیم که درست بواسطة همین عدم جدیت و بکار گرفتن این نیرنگ دو پهلو توانستند روسها را بدام این گمان گرفتار سازند که خیال کنند: آمریکا روی مسئله حساسیتی ویژه و خاص ندارد! تا همین برداشت خیالپردازانه به ماندن در افغانستان بیشتر دلبستۀ شان ساخته و آمریکا هم با علم کردن جنایات روسیه در آن سرزمین، در جهت تداوم و تحقق اهداف گذشتۀ خویش بیشتر از پیش عمل کند تا در زمینۀ استعماری و در این مسابقۀ ننگبار و هویت زدای به خفه کردن نسبی روسیه موفق گردد.

     از سوئی چون این نوع موضعگیریها می توانند توجه عده ئی از قشرنگران دمدمی و به اصطلاح خود ما «روزچلان»ی را که همیشه نان را به نرخ روز خورده و بردۀ هوسهای زودگذر خویش اند، از جهاد مقدس مکتبی به جنگ کثافتبار سیاسی منحرف نموده و  به آنان چنین القاء نماید که کلید موفقیت و حل موفقیت آمیز این مسئله در آستین پر فن آمریکا قرار دارد، به صورتی بس احمقانه آمریکا را نیز امیدوار ساخته است تا خیال کند که می تواند: پویائی و تحرک ناب اسلامی جهاد را تحت الشعاع این نیرنگها قرار داده و ضمناً از طولانی شدن جنگ به درازا کشیدن رنج و درد مردم و نیازهای مبرمی که از این دو پدیدار می گردد سوء استفاده کرده، با خریدن و تربیت کردن عده ئی از، خودباخته های نابخرد و یا مغرض و دادن پوشش اسلام خواهی و بستن نقاب
آزادی خواهی و... به این نیروهای بی ریشه و بنیاد، به انقلاب اسلامی و به نیروهای از جان متعهد و دلسوز به آن از پشت خنجر بزنند! و ده ها مطلب و هدف ابلیسی دیگر!

     اصولاً ذهنیت آزادی افغانستان درین رابطه، خود بخود منتفی می باشد! چه از جانبی، روسیه هم به یگانه مسئله ئی که هرگز نمی تواند بیندیشد، مسئلۀ آزادی افغانستان و استقبال همه جانبه این ملت می باشد؛ اما باقی می ماند مسئلۀ خودِ روسها؛روسها چون طی این مدت ضربات مهلک نظامی را متحمل شده و در صحنۀ سیاسی متحمل شکست های ننگینی شده اند، بی میل نیستند تا در رابطۀ با افغانستان از در دیگری درآیند. از جانبی در شرایط فعلی، بهترین درِ ورود به منافع استعماریِ خویش را، دروازۀ مذاکرات سیاسی دریافته اند، لذا، اگر متوجه می شویم روسها به مذکرات سیاسی خوشبینی نشان می دهند، نه برای آزادی افغانستان است و نه برای سرپوش نهادن به سیاست استعماری خود، بلکه بیشتر برای نجات از خسارات ناشی از مسابقۀ استعماری است و نیز تغییر شکل دادن به عملکرد فعالانۀ استعماری است.

     از جانبی، همانطور که آمد، مذاکره کنندگان این مسئله چون از آزادی چیزی نمی فهمند، قدرت تفویض آنچه نمی فهمند و نه هم دارند، بدیگرانی چون ما را ندارند. آمریکا یا روسیه یا... چه می دانند که آزادی چه می باشد؟ و آنگهی آنچه را اینان آزادی می پندارند، ما آزادی نمی شماریم، چه معاییر ما بر آنست که آنچه را کافران باور دارند و می پرستند ما نه می پرستیم و نه باور داریم لذا، اگر فرض را بر این بگذاریم که اینان می خواهند تا چیزی بنام نامی «آزادی» ارمغان ما کنند، چون این آزادی مبنای الهی ندارد، نمی تواند برای ما مسلمانان آزادی باشد. و در رابطه با همین امر است که این پرسشها در ذهن هر مسلمان آزاده ئی پیدا می شود که:

1 ـ اصولاً چرا مذاکره کنندگان می خواهند ما آزاد باشیم؟ در حالیکه اساس ایدۀ سیاسی و اساس حاکمیت سیاسیِ خود آنها مبتنی بر استعمار و لاجرم محرومیت و اسارت و تجاوز و محکومیت، درد و جهت خود و بیگانه است. اینان که با گرایش به آن اخلاق استعماری ـ سیاسی، خویشتنِ انسانی و اخلاقیِ خود را محکوم و اسیر توهمات خویش کرده و برای تحقق هر چه رسوا کننده تر این هوس، از طریق تجاوز و ستم و استثمار و استعمار، دیگران را به محکومیت
درآورده اند، چرا می خواهند «ما» آزاد باشیم؟

2 ـ گرفتیم که روی عللی بر آن شدند که باید اینان آزاد شوند، توسط چه دستها و چه
اندیشه هائی می خواهند این آزادی را حراست کرده و تداوم بخشند؟ دستهائی که مردم ما به آنان اطمینان داشته باشند و بتوانند با خاطر جمعی دست در دست آنها بگذارند؟ یا نه دستهای تربیت شدۀ استعمار؟! اگر با دستهای مطمئن، کو آن دستها؟ و اگر نه، معلوم است که مذاکرات برای چهره عوض کردن استعمار است نه برای آزادی مردم محروم.

3 ـ اگر از دو پرسش قابل تأمل و بسیار بسیار مهم قبلی بگذریم به این پرسش چگونه توانیم پاسخ منطقی داد که: چرا مذاکره کنندگان می خواهند که روسیه در افغانستان به شکست مواجه شود؟

پاسخ دادن به آن، دقت و تأمل بیشتری را ایجاب می نماید چه با آنچه آمد، اینان نمی توانند در جهت منافع مردم عمل کنند؛ باقی می ماند مسئلۀ رقابت با روسها! حال اگر مبنای این خواسته را مبنای رقابت در زمینۀ استعماری تلقی نمودیم، یقیناً باید دندان طمع از بهروزی و رسیدن به آزادی کَنْد.

     وانگهی پاسخ، متضمن آن است که خودِ روسیه جزء مذاکره کنندگان نباشد، چه در صورتیکه خود روسیه جزء مذاکره کنندگان باشد، امکان آن نمی رود که خلاف مصالح استعماری خویش به فیصله و یا نتیجه ای برسد. و چون در این مذاکرات، نمایندگان واقعی و دلسوز ملت افغانستان شرکت ندارند و اصولاً هم آنهائیکه در خط اسلام و قرآن به مفهوم عمیق و همه جانبۀ آن قرار دارند، نمی توانند به هم چه مذاکراتی شرکت نمایند؛ لذا نتیجۀ کار بجای رهائی افغانستان از دام استعمار، به تعدیل و احیاناً تعویض و تقسیم مراکز قدرت خواهد انجامید. و به قول جوانها، اینبار روسها در عوض معاهدات غیر علنی ئی که با آمریکا و فرانسه و انگلیس و چین و... بعمل آورده اند، این توپ (لقمۀ چرب) را به آنطرف پاس می دهند تا او توپ یا لقمۀ چرب دیگری را به این سو (بسوی روسها) پاس دهد!

     لذاست که در میان ملت مظلوم افغانستان کسانیرا که با دردِ مردم و با آرمانهای قلبیِ مردم تماس دارند، مشاهده نمی نمائیم که به این مذاکره ها خوشبین باشند و از آنها استقبال نمایند؛ و اگر احیاناً تائی چند از خود فروختگان را مشاهده می کنیم که از مذاکرات جانبداری می کنند، در تحلیل نهائی شخصیتِ ایشان، به این نتیجه می رسیم که اینان نیز نسخة بدلها و ایادی خودباختۀ رسمی و یا ناخود آگاه و غیر رسمی شرق و غرب بوده و از منافع ارباب های خویش جانبداری به عمل
می آورند!

     اینان آزادی و استغنا و عزت نفس اسلامی را تجربه نکرده اند، اینان در رنج مردم، در آوارگی ها، شهادتها، در زندان کشیدنها و... شریک نبوده اند، اینان دارای خط فکری و مبنای دقیق اندیشه و تفکر نمی باشند.

     چه اگر اینان دارای خط فکری بوده و اندیشۀ شان هم جهت با آرمانها و اندیشه های ملت مسلمان می بود، لااقل حدود و شرایط و معاییری برای مذاکرات ارائه می دادند!

     با این بیان، از مجموع بررسی احوال و عادات و آرمانهای مذاکره کنندگان، به نتیجه ئی که باید می رسیدیم، حتماً رسیده باشیم و آن اینکه روحیه، اخلاق و مبانی فکری مذاکره کنندگان نمی تواند این خوشبینی و امید را در ما تولید نماید که اینان در رابطه با مسئلة افغانستان دارای حسن نیت باشند.

     از جانبی، بررسی زمینه ئی که مذاکره کنندگان می خواهند روی آن به بحث و مذاکره بنشینند خواهد توانست تا حدودی در موضع گیریِ سیاسی ما در رابطه با مذاکره ها تأثیر داشته باشند.

     در زمینه، لازم است تحقیق و تدقیق عالمانه ئی به عمل آید تا درست فهمیده شود، آیا مذاکره کنندگان برآنند تا دربارۀ «سیاست» فعلی روسیۀ متجاوز در افغانستان و نیز سیاست فردای روسها بر این ملت و بر این مملکت مذاکره نمایند یا روی رنج فعلی ملت مظلوم ما و علل ایجادیِ این همه دربدری و تألم و درد و کشتار و... و آرمان سیاسی فردای این ملت! کدام یک؟

     اگر مذاکرات روی سیاست فعلیِ روسیه و یا سیاست آیندۀ روسها بر این ملت دور می زند، چون وضع مذاکره کنندگان به شمول روسیۀ متجاوز معلوم می باشد، امید بهروزی و پیشرفت انسانی مذاکرات از جهالت ناشی تواند شد و بس!

     طبیعی است ما به هوسها و خواهش های این دسته ها کاری نداریم و مسئله از تحلیل و تشریح بیشتر بی نیاز می باشد. زیرا متیقنم که روسیه به ضرر سیاست آیندۀ خود و به نفع ما ها مذاکره را فیصله نخواهند داد.

     روسهائیکه صدها هزار جوان و کودک و... ما را با بمب های ناپالم و خوشه ئی و... بخاک و خون کشیده اند، چه عاملی باعث شده است تا آنها، مذاکرات را به نفع ما پایان بخشند. جز عامل استعمار و تعدیل حرکات استعماری و چهره و موضع عوض کردن های پلیدِ استعماریِ خودشان؟

     بویژه آنگاه که متوجه می شویم بخشی از مذاکرات مربوط به سیاست آیندۀ خود روسها بوده و نمایندگان خود روسیه می خواهند در این زمینه به تحلیل و بررسی و نتیجه برسند.

    اصلاً این مسئله قابل تأمل و دقت می باشد که چرا روسها حاضر به مذاکره شده اند؟ ممکن بعضی ها فریب «شرایط حضور به مذاکره» از جانب روسها را خورده و چنین بپندارند که روسها با تحصیل شرایطی به مذاکره ها می نشینند، و این حاکی از موضع قدرت روسها می باشد نه از موضع ضعف شان! ما را هم، همین مسئله به شک انداخته است.

     هر چند وضع آنهای دیگری هم که خود را به مذاکرات رسانده اند بهتر از خود روسها نیست. بطور مثال سازمان باصطلاح ملل، اگر دلسوزی و حسن نیتی در رابطه با ملت مظلوم افغانستان می داشت چرا در طول پنجسال خیانت روسها این حسن نیت را در مورد آوارگان بدبخت و محرومیکه در ایران بسر می برند نشان نداده است. آیا وجود یک تا یک و نیم میلیون آوارۀ بی پناه افغانی در ایران هیچگونه مسئولیتی را متوجه سازمان ملل نمی کرده و نمی کند؟ آیا اینها آمدند تا بپرسند این آوارگان بدبخت در چه حالی بسر می برند؟ از چه منابع تغذیه می شوند، دارای چه امتیازات و چه برخوردیهائی هستند؟ آیا آمده اند تا بفهمند محرومیت این آواره ها از چه ناحیه هائی می باشد؟ با اینهمه چگونه می توانند دارای حسن نیت بوده و مذاکره ها را بنفع ملت قلمداد نمایند؟

     و باز اگر مذاکرات روی رنج فعلی ملت مظلوم افغانستان و آرمانهای فردای آنان دور می زند، قابل دقت است که اینان از این زمینه ها چه چیزی را برداشت کرده و فهمیده اند و می خواهند چکار بکنند؟! در حالیکه می دانند آرمان ملت مظلوم افغانستان حاکمیت همه جانبۀ اسلام است، آیا اینان برآنند تا سرنوشت سیاست آیندۀ افغانستان را خودشان بدست اسلام و مسلمین بسپارند؟ یا قرار است به این نام و به این بهانه کارهای دیگری بکنند؟

     تا آنجا که از بررسی تاریخ استعمار فهمیده می شود، واقع امر این است که استعمار در طول تاریخ معاصر، همیشه با اسلام به مفهوم درست کلمه دشمنیِ شدید و مخاصمت مزورانه ئی داشته است و هم در طول دو سدة اخیر بر آن بوده است که بهر نحو ممکن اصول و فروع این مکتب را مخدوش ساخته و این باور را به ذهن های نپخته تحمیل نماید که اسلام دینی خرافی و ارتجاعی می باشد! و تا آنجا به این فعالیت ها دامن زده است که وجیزۀ استعماری «دین از سیاست جداست» را بر اذهانِ خوشباور و ساده اندیش ما، جانشین «دین از سیاست جدا نیست» ساخته است.

     با درک دقیق و راستین این واقعیت ها این پرسش سروکله پیدا می کند که: «آیا اینها حاضرند سر میز مذاکره ای بنشینند که می خواهد به نفع روی کار آمدن اسلام به عنوان سیاست آیندۀ افغانستان رأی بدهند»؟! اینان را چه شده است که می خواهند از طریق مذاکره «اسلام»، این دشمن همیشۀ خود و دشمن همیشۀ مستکبرین را با رأی خود حاکمیت بخشند؟!

     اندک تأمل روشنگر این مطلب است که یا واقعاً اینان می خواهند که سرنوشت سیاست آیندۀ افغانستان را بدست خودِ مردم افغانستان بدهند و یا اینکه نظر دیگری دارند.

     تا آنجا که «ما» می دانیم و همگان نیز می دانند، اگر مذاکره کنندگان بدانند که قرار است در آیندۀ نه چندان نزدیکِ افغانستان، سیاست به اسلام واقعی تکیه کند و بدست مسلمانان راستین بیافتد، از همین حالا نه تنها هیچ گونه مذاکره ای نخواهند کرد که بر شدت فعالیتهای ضدانسانی خود هم، خواهند افزود. مگر دستهای کثیف اینان همین لحظه و همین دم که به مطالعة این سطور مشغولیم تا آرنج بخون مسلمانان افغانی و ایرانی رنگین نمی باشد؟ مگر هم اینان نیستند که با مشورۀ یکدیگر به این ملت ها تاخته و دشمنانشان را چند جانبه تقویت می کنند؟! مگر روسها در زمینۀ جنگ تحمیلی عراق بر ایران، صدام را با پیشرفته ترین سلاحها، تقویت نمی کنند؟

     پس معلوم می شود، اصلاً مذاکره ها «زمینه ئی دیگر»، «مبانی ئی دیگر»، «اهدافی دیگر»، «جهتی دیگر» و «معاییری دیگر» داشته و در واقع مذاکراتی استعماریست نه ضد استعماری. چه معاییر حاکم بر این مذاکرات کلاً استعماری و در جهت تحکیم مبانی استکبار قرار دارد و تا آنجا که ما یقین داریم، چنین مذاکراتی نه تنها مورد تایید انسانهای مؤمن نتواند بود، که ایندسته از انسانها در هر کجای جهان که باشند آنرا در جهت رهائی ملت مسلمان افغانستان نخواهند پنداشت.

     و درست جهت تحقق همین اندیشه ها و پنداشته ها بود که با پرروئی خجالت آوری ـ آنهم در زمانی که توانائی چشم گیر جهادگران نیرومند مسلمان کمر ارتش سرخ را شکسته و نارسائی پلانها و برنامه های جنگی تجاوزگران را به جهانیان ثابت کرده است و... ـ از راه حل سیاسی، آنهم در شکل روس مآبانۀ آن حمایت می کند! زیرا:

1 ـ به بهانة تجاوز ارتش سرخ و ایدۀ گسترش طلبانه اش به جاهائیکه مصلحت استعمارگرانه اش ایجاب می کرده حمله نماید، چنانکه حمله کرده است!

2 ـ امتیازاتی را که در نظر داشته، بدست آورده است.

3 ـ توانسته با نیرنگ و افسون عده ئی را به مزدوری خود کشیده و بدین پندار است تا مزدوران: دوستی او و صداقت عمل او را نسبت به خروج نیروهای روسی به مردم القا کرده و مردم هم چنین برداشت خواهند کرد که تلاشهای اربابان اینها (تلاشهای آمریکا) بوده است که زمینۀ خروج نیروهای روسیه را آماده ساخته است!

     لذا به قول عده ئی: اینک بر خر مراد خویش سوار می باشد، حاکمیت فعلی مزدوران روسیه را پذیرفته و به طرح آشتی ملی روسها و حکومت ائتلافی پیشنهاد شده از جانب آنها جواب مثبت
می گوید!

     و دقیقاً جهت جلوگیری از افشاء همه جانبۀ رسوائی های مبتنی بر این سازش و پا گرفته از همین معاملۀ استکباریست که مسئلۀ راه حل سیاسی را با مسئلۀ خروج سربازان روسیه از خاک افغانستان مرتبط می سازند! نه با نابودی حزب دیموکراتیک خلق و ایجاد نظام عدل اسلامی!

     اینان از دولت سفاک و خون آشامی که ارتش سرخ پیشاپیش سربازان خود را به عنوان هدیه ئی ویرانگر و آلتی قتاله به افغانستان گسیل بخشیده و طی چندین سال از همۀ سفاکی ها و ویرانگریهایش در عمل پشتیبانی کرده و ارتش سرخ را در افغانستان وسیلۀ کشتارها و تخریب ها قرار داده و صدها هزار منزل را ویران و صدها هزار انسان آزادیخواه را به خاک و خون کشیده حرفی نمی زنند! گوئی دولت دست نشاندۀ امروزی از همان اول بر تخت سلطنت افغانستان نشسته بوده و این ارتش سرخ نبوده که او را از روسیه به افغانستان آورده است!

     گوئیا اینان تصمیم گرفته اند که «عمداً» آنچه را اصل قضیه می باشد فراموش نمایند!

     تا آنجا که نگارندۀ بینوای این سطور خبر دارد این نکته مسلم است که مردم دنیا همه می دانند که ارتش سرخ جهت تحکیم و تداوم بخشیدن به عمر همین دولت کفر پیشۀ تحمیلی به افغانستان آمدند!

     در حالیکه اگر قرار بود اینان حکومت های غیر اسلامی دست پروردگان بی آبروی روسیه را تحمل کنند، هیچ نیازی به قیام و تحمل آنهمه مصائب و مشکلات و استقبال از آنهمه خطر و خشونت احساس نمی شد. اینان از ریشه و بن مخالف حکومتی غیراسلامی و دست نشانده بوده و هستند! نه این که تنها از ارتش سرخ و حضورآن در خاک خویش متنفر باشند و در نهایت خواهان اخراج یورشگران خارجی!

     از موضعگیری روسها و جانبداری ضمنی این موضعگیری از جانب آمریکائیان این گونه برداشت می شود که تشدید هول انگیز و حیرت آور جنایت ها، خونریزی ها، ویرانگریها و سفاکی های ارتش سرخ طی چندین سال بدان واسطه طراحی شده بوده ـ و از جانب آمریکا نیز جدی گرفته نمی شده است ـ که هرگاه پس از توافق جنایت پیشگان شرق و غرب و تقسیم مجدد امتیازات، اگر صحبت از خروج نیروهای روسی به میان آمد، مردم طی مدتها از ناحیۀ ارتش سرخ رنجها دیده و عذابها چشیده و داغها برداشته و زخمها کشیده اند، نفس خروج ارتش سرخ در شرایط فعلی را موهبتی پنداشته و به صورتی وهم آلود دچار تداعی و آزادی و تنفس در هوای آزاد سرزمین خویش و... گردند!

     اینک که شرق و غرب مسئله را در همین محدوده مورد توجه قرار داده و مستقیم و غیرمستقیم از آن جانبداری می کنند این مسئله در ذهن جولان می کندکه توهین ها و تحقیرهای خفت آلود و کشنده ئی که طی این چند سال نسبت به مهاجرین داغدیده در گوشه و کنار جهان تحمیل می شده است، نمی تواند با این نیرنگ ابلیسی بدون ارتباط باشد.

     به هر حال اعتقاد ما بر این است که اگر این طرح با همین شکل استکباری اش پذیرفته شود، پذیرندگان در عمل به موارد متعددی مهر اثبات نهاده اند که شاید برخی از آن موارد را بتوان چنین بر شمرد:

1 ـ مدعای روسیه را مبنی بر اینکه مداخلات خارجی علیه دولت افغانستان وجود داشته است اثبات می گردد! و این خود مؤید آنست که روسیه طراح تجاوز و ارتش کشی به افغانستان نبوده بلکه همانگونه که مدعی می باشد به درخواست حکومت وقت و جهت سرکوبی عوامل مخرب خارجی، ارتش سرخ را به افغانستان گسیل داشته است.

2 ـ لشکرکشی روسیه در سطح جهانی توجیه شده و داغ ننگین تجاوز از پیشانی وی ـ با آب سازش ـ پاک می گردد.

3 ـ ثابت می شود که در افغانستان جهادی اسلامی و قیامی آزادی بخش علیه دولتی مزدور روسیه وجود نداشته بلکه منابع تبلیغاتی غرب جنگ قدرتی را که جهت رسیدن به حاکمیت و دست یافتن به حکومت ایجاد کرده بودند، پوشش تبلیغاتی جهاد بخشیده و از آن در پیش برد مقاصد سیاسی خود سوء استفاده کردند!

4 ـ و این یعنی، مردم در این قیام نقشی نداشته بلکه باندها و گروههای سیاسی بوده اند که باعث این همه سر و صدا گردیده اند!

5 ـ اثبات موارد گذشته یعنی اینکه این قیام از نیروی الهی و پویائی اسلامی بهره ئی نداشته است. و این شاید بدترین نتیجه ئی باشد که از پذیرش راه حل استکباری به بار می آید.

6 ـ القاء این نکته به مردم سراسر جهان که: این ابرقدرتها می باشند که مرکز اصلی اتخاذ
تصمیم های سیاسی در جهان کنونی هستند نه ملتها و یا پایگاههای عقیدتی آنها! و لذا، در جهان سیاست اگر کسی می خواهد به عنوان فردی شناخته شده و صاحب نفوذ سیاسی معرفی شود،
ساده ترین و مؤثرترین و دوامدارترین راه، رویکرد به ابرقدرتهاست و نه به ملتهای ضعیف و
بیچاره ئی که جز آلت دست نمی باشند! و ده ها و صدها پی آورد تخریبی دیگر.

     از آنچه آمد آیا پذیرش این طرح باعث آن نمی شود تا:

1 ـ روسیه با وجود آن همه فشار و کشتار و ویرانی ئی که به بار آورده از زیر بار مجازات فرار نماید؟!

به گمان ما طرح طوری تنظیم گردیده که نه تنها روسیه در دادگاه عدل اصول انسانی و الهی مجازات نگردد که حتی در اذهان ملل جهان و وجدان انسانهای آزاده نیز به پای میز محاکمه کشیده نشود!

2 ـ آیا این طرح بر آن نیست تا در کنار اثبات امتیازات متعدد و مختلف قبلی روسیه، از امتیازات جدید و تازه ئی نیز بر خوردارش بسازد؟! چه قبلاً روسها از امتیاز اینکه حتماً باید دولت طرفداری در افغانستان بر سر قدرت داشته باشند، برخوردار نبوده و طرح فعلی این امتیاز را نیز برایشان در نظر گرفته است!

آنهائیکه آمریکا را قبلۀ آمال سیاسی و قدرت پرستانۀ خویش قرار داده اند لازم است که از خود بپرسند چرا دوست و پیشوای مهربانشان (آمریکا) این نامهربانی را نسبت به اینان ابراز داشته و این امتیاز را به روسیه بخشیده است؟!

3 ـ و باز آیا پذیرش این راه حل استکباری به معنای آن نیست که ملت، به جرم گناهی که نکرده (مزدوری غرب) و جرمی که مرتکب نشده (تسلیم به قدرت شرق) و آزادی طبیعی که حق او بوده، مجبور است تعهد بسپارد که علیه شرق و جفاها و جرائم و امتیاز طلبی اسارتبار نو و
کهنه اش عمل ننماید؟!

     باور ما بر این است که پذیرفتن چنین خطی و سپردن چنان تعهدی مساویست با اینکه: ملت تعهد بسپارد که مطابق الگوی «قدرت» دولت تشکیل دهد، نه مطابق الگوی حق و حقانیت و اصالت؛ مطابق الگوی «زور» نظام سیاسی انتخاب کند، نه مطابق الگوی «عدل» و احسان؛ مطابق الگوی نیرنگ و تزویر نظام فرهنگی و مطابق الگوی غارت و چپاول نظام اقتصادی؛ و یا در یک کلام: تعهد بسپارد که با شدت هر چه تمامتر هویت و اصالت وجودی خود و بارهای انسانی و نیز آدمیت خود را انکار نماید!

     چه مبرهن است که هرگاه هستۀ محوری فعالیت ها و موضعگیریهای اجتماعی یک فرد و یا یک جامعه را «قدرت» و قدرت پرستی تشکیل بدهد، مفاهیمی که رنگ «انسانی» و «ارزشی» دارند، معنای اصلی خود را از دست داده به عنوان ابزار و آلت تحقق و تولید قدرت مورد توجه قرار خواهند گرفت و این خود مساوی است با انکار انسان و انسانیت او، و حذف انسان از هستۀ جامعه و طبیعت، اصالت بخشیدنِ «قدرت» و هدف شدنِ زور و ارزش دادنِ به تزویر!

     اینگونه برخورد با قدرت، و ملتی را با همۀ «حقانیت» و «مظلومیت» او، در قربانگاه قدرت ذبح سیاسی نمودن و این قربانی سیاسی را لباسی قانونی و طبیعی و معروف پوشیدن، و بر حق و حقانیت و حقوق انکارناپذیر جامعه ئی پشت کردن، و از قدرت تمکین کردن و دست قدرتمندان فاسد و سفاک را در برابر چشم قربانیان مظلوم محکوم فشردن و... جز اینکه معنای حذف و انکار انسان و انسانیت را می رساند هیچ معنا و توجیهی دیگر نتواند داشت، و جز فساد و تباهی و بردگی، هیچ ثمرۀ دیگری به بار نخواهد آورد.

     با همۀ اینها، طرفداران این طرح اسارتبار، از «آزادی» ملت افغانستان و به ثمر رسیدن قیامشان دم می زنند!

     در صدر، از نفی وجودی این ملت استقبال کرده و آنانرا پیش پای قدرت پرستان زورگو به سجده دعوت می کنند، اما در ذیل صحبت ازآزادی او می نمایند!

     در صدر به ملت پیشنهاد می کنند تا با گردن نهادن به الگوی قدرتِ قُلدُران قد کشیده از پلیدی، دولت تشکیل دهید، اما در ذیل وعدۀ پیشرفت و رفاه و سعادت می دهند!

     در صدر اعلام می کنند که باید تعهد بسپارید تا مطابق الگوی قدرت رشد نمائیم: اما در ذیل از رشد فعالیتهای اسلامی و گسترش دامنۀ رحمت های بیشمار قرآنی و تکامل الهی صحبت می کنند.

     در صدر فریاد می کشند که لازم است تعهد بسپارید تا اسارت و محکومیت و بردگی مترقیانة! غولان غیرت زدایِ غریب کش لجام گسیخته را بپذیرید، و رسوائی راستی برانداز روسیاهان روسبی صفت را استقبال نمائید، اما در ذیل از استقلال و آبرو و حیثیت و غرور و... دم می زنند! یا للعجب!

     و درست پس از رسیدن به این مایۀ از بینش است که پرسشهائی در ذهن انسان به وجود آمده و اضطرابها، تردیدها و تأمل هائی به بار می آورندکه:

     آزادی طلبی و آزادگی پسندی آمریکا همین بود؟!

     ادعا و نتیجۀ ادعاهای دلسوزانۀ آمریکا نسبت به افغانها همین بود؟!

     نهایت و پایان کار دشمنی آمریکا با روسیه همین بود؟!

     آخر با، باقی بودن جانبداران روسیه و دادن امتیازهائی جدید به وی، ملت از انقلاب خود چه نتیجه ئی گرفته است؟!

     با روی کار آمدن حکومتی غیر اسلامی و مطابق الگوی استکبار جهانی، ملت چه نفعی از آنهمه ایثار و فداکاری برده است؟!

     آیا این خود امتیاز دادن به دشمنان ملتی که بیش از یک میلیون شهید داده نمی باشد؟!

     آیا این خود معنای حذف ملت از صحنۀ حیات سیاسی و اجتماعی را نمی رساند؟!

     آیا این کار جز خدمت به روسیه و اثبات دوستی آمریکا با وی چیز دیگری را می تواند بیان نماید؟!

     از آنچه آمد چند چیز ثابت می شود و عملِ به چند مسئله ضرورتی جدی و حیاتی پیدا
می نماید.

     در صدر همه، می رساند که برخوردهای سیاسی و موضعگیریهای دیپلماتیک آمریکا به هیچوجه از صداقت و صحبت انسانی برخوردار نبوده، نه تنها جهتی آزاد سازنده ندارد که عملاً و صد در صد در جهت اسارت و در غفلت قرار دادن مردم ما عمل کرده و نتیجه ئی جز نابودی و حذف همه جانبۀ آنان ندارد! و آمریکا، همۀ این پلیدی ها را در جهت تحقق و توسعۀ اهداف استعماری خود و دشمنی با اسلام و ارزشهای اسلامی و معتقدات رشد دهنده و آزاد سازندۀ استعدادهای معنوی مسلمان های مؤمن به کار انداخته است!پس: ثابت می شود که در این موضعگیری بسیار مهم و سرنوشت ساز، دشمنی آمریکا با ملت و معتقدات ملت به هیچوجه کمتر از روسها نمی باشد. لذا:

     به هیچ روی ملت داغدیدۀ ما نمی توانند به دروغهای مزدورانۀ آمریکا و دورنمای فریبنده ئی که برایشان ترسیم و تصویر می دارد امیدوار باشند! پس شایسته است که:

     خوشبینان را بیدار، فریب خوردگان را هشیار و مغرضان را اخطار نمایند که از فریب و فروش ملت دست بردارند وگرنه خشم و خروش بیداردلان خطۀ توحید پردۀ رسوائی را از چهرۀ شان برخواهد گرفت. زیرا که امروز همۀ آنهائی که از اندک شمّ سیاسی برخوردار می باشند می دانندکه شعارهای اینان و جهت دهندگان زشت رویشان هیچ پشتوانۀ انسانی ندارد. چه اگر این ادعاها درست بود و این دلسوزیها و همدردیها از صداقت انسانی ـ یا حتی از ـ همگونی و مطابقت نظر و عمل در فعالیتهای خشک سیاسی برخوردار می بود، قطعاً آمریکا را وا می داشت تا جهت تثبیت ادعاهایش و نیز تا رفع غائلۀ تجاوز، حداقل بخشی از روابط تجاری، سیاسی، فرهنگی، تکنولوژیک و... را با روسیۀ تجاوز پیشه در حال تعلیق در آورد و بهبود روابط را به تحقیق خواستهای مردم موکول می نمود! و دیدیم که نکرد! گذشته از آنکه امروز متوجه می شویم که به کاری شرم آورتر و تناقض بارتر از آن دست یازیده که همان گونه که آمد، عبارت از قبول راه حل پیشنهادی روسیه در پوشش «راه حل سیاسی» آنهم بدون حضور مردمی که برایشان «روز افغانستان» اعلام نموده است!

     همین دو سه هفتۀ قبل، آمریکا ـ همین آمریکائیکه ادعای مبارزه با ظلم و ستم تروریسم را دارد ـ به بهانۀ جانبداری از تروریسم، با پرروئی و وقاحتی بی نظیر، به جان ملت لیبی افتاد! تا به خیال خودش، تروریست پروران لیبیائی را تنبیه نماید!

     طبیعی است که این عمل احمقانه (تجاوز) خیلی از ملتها را به خشم می آورد، و توقع های انسانی، ارزش آفرین و عاقلانه ئی را مبنی بر مقابلۀ جدی علیه تجاوزکاران، شکوفا می سازد، نمونۀ کوچک این خشم و توقع را می توان در مادۀ پنجم قطعنامۀ سیمینار سراسری ائمۀ جمعۀ کشور جمهوری اسلامی ایران در همین سال مشاهده کرد:

     «ما [ائمۀ جمعه و جماعات] حرکت های تجاوزکارانۀ شیطان بزرگ، در گسترش تروریسم دولتی و حمله به کشورهای مسلمان و مترقی خصوصاً کشور لیبی را محکوم نموده، از کلیۀ دولتهای اسلامی انتظار داریم با قطع رابطۀ سیاسی، اقتصادی و نظامی به مقابلۀ همه جانبه با این توطئه های بزرگ برخیزند([1])».

     بگذریم از اینکه ملت ما نسبت موضعگیریهای خصمانه ئی که دولت لیبی ـ به ویژه در اوایل هجوم ارتش سرخ ـ در برابر آنها و در برابر انقلاب اسلامیشان گرفته و به عنوان دوست روسیۀ تجاوز پیشه، به جای جانبداری از ملت و انقلاب اسلامی و ضد استکباری شان، مثل خیلی از بی اراده های سلطه پذیر، حتی هجوم ارتش سرخ را توجیه نموده است، با آن روی موافقی نداشته و حتی به پیروی از قرآن که: «اِنَّما یَتَقَبَّلُ اللهَ مِنَ الْمُتَّقینَ...» به موضعگیریهای به اصطلاح ضد امپریالیستی آنهم باوری ندارد و آنرا نیز یک روی سکۀ استعمار می شمارد و... این پرسش نیز به ذهن او پیدا می شود که اگر آمریکا راست می گوید که از خونریزی و ترور و خفقان و وحشت و... متنفر است، چرا به تروریست بزرگ پر سردار و دسته ئی که با طرح و برنامه به جان ملت بیست میلیونی افتاده و یک مملکت (افغانستان) را به ویرانۀ وسیعی مبدل ساخته است «تَشَر» نمی رود؟! چه رسد به اینکه تجاوز کند؟!

     چرا در لبنان مستقیم و غیر مستقیم آن همه جنایت را مرتکب می شود؟! و چرا صدام دیوانه را به این همه کشتار هول انگیز تشویق می کند؟!
     آیا تروریسم فقط یک نوع با یک روش خاص و جهتی ویژه است یا اینکه تروریسم هم گونه های مختلف و متعددی دارد؟! همانگونه که دزدی و کلاه برداری گونه هائی دارد؟!
     مگر هجوم ارتش سرخ خود گونه ئی از تروریسم نمی باشد؟! پس چرا این پهلوان پنبه (آمریکا) به جان روسیه نمی افتد و یا او را «تَشَر» نمی زند؟!
     ای کاش پیشنهاد ائمۀ جمعۀ جمهوری اسلامی ایران مبنی بر قطع رابطۀ سیاسی، اقتصادی و نظامی با آمریکا از جانب چند تا از دولت های اسلامی پذیرفته و عملی می شد تا تقلید این عمل به عنوان عملی ارزش آفرین و «سنتی حسنه» حداقل عده ئی را وا میداشت تا با روسیۀ تجاوز پیشه نیز قطع رابطه نمایند! اما نشد!

     به هر حال، از آنچه آمد بر همگان مدلل و ثابت می شود که چون پایه و اساس کار استعمار کلاً غیر انسانی، تجاوزگرانه و قدرت پرستانه است، موضعگیریهای سیاسی، اقتصادی، تبلیغاتی و... آن اولاً نمی تواند جهتی غیر از جهت منافع استعماری خودشان داشته باشد؛ و در ثانی نمی تواند بر پایۀ ارزشهای انسانی استوار بوده و ضمانت آزادی و رشد و تکامل انسان و اجتماع انسانی را به عهده گیرد.

     باز، تا آنجا که از مشاهدۀ واقعیت های ملموس سیاسی اجتماعی بر می آید، این نکته مسلم شده است که کفر در جوهر خویش واقعیتی یگانه و یا به قول معروف: «ملتی واحدة» است. اگر چه این ملت را در درون خودش شعبات و دسته ها و فرقه هائی باشد.

     نمونه های ملموس این واقعیت در مورد مسایل کنونی افغانستان که مورد هجوم ارتش سرخ قرارگرفته است، بیشتر از سایر زمینه ها، متبارز است. و با توجه به عرایض قبلی و بعدیِ نگارنده همسوئی، همگامی و همکاری شاخه های مختلف کفر نمودارتر تواند شد.

     بررسی موضعگیریهای سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و... فرقه های استعماری جهان کنونی، و بررسی جهت، ابزار، اهداف و روشهائیکه اینان برای تسلط بر ملتهای ضعیف به کارگرفته اند، به روشنی تأیید می کند که آمریکائی ها، فرانسویها و... به همان میزان از انسان و انسانیت دور می باشند که مثلاً سوسیالیست های تجاوز پیشۀ روسیه! و یا، سوسیالیست های روسی، عملاً برای چپاول و غارت امکانات مادی و معنوی ملل ضعیف و انسانهای مستضعف به همان میزان تلاش می کنند و از همان ابزار و روشهائی بهره می گیرند که ممالک استعمار پیشۀ غرب.

     و باز، همۀ اینها در شکل ها و شعارهای ظاهراً مختلف هدفی را تعقیب می نمایند، که بیش از «یکی» نبوده و جز «قدرت» و قدرت طلبی و زور پرستی و سلطه گری جهت تحکیم قدرت خودشان نمی باشد.

      واقعیت این گفته را در بسیاری از موضعگیریهای سیاسی ـ اجتماعی و از جمله در رابطه با تجاوز ارتش سرخ روسیه به افغانستان مشاهده کرده می توانیم. چنانکه همه دیدیم وقتی روسیه به افغانستان تجاوز نظامی می کند، و بر آنست تا از طریق تحکیم سلطۀ خویش بر این ملت، استقلال، آزادی و هویت فرهنگی، سیاسی و انسانی آنها را پایمال ساخته و خود را مالک و «صاحب امر» این مردم قلمداد نماید، عده ئی از حلقه بگوشان خط استعماری و اسارتزای روسیه، از این جنایت سیاه جانبداری می کنند و بدتر از آن: با کمال وقاحت و بی شرمی، یک حرکت تجاوزکارانه را، در جهت تحقق عدالت، آزادی و اهداف تکامل بخش اجتماعی مردم افغانستان توجیه و تفسیر می نمایند!

     عده ئی از دلباختگان و دلبستگان به «قدرت و شهرت» از ترس بر انگیخته شدن خشم خون آشامان و تجاوزپیشگان روسی، در برابر این جنایت فاجعه آمیز، موضع غیر فعال و حتی انفعالی گرفته، با رویکردن به نوعی تسامح و هراس، زمینۀ «توسعه»، «تشدید» و «تداوم» این جنایت را فراهم می آورند! و عده ئی که از قماش خودِ روسیه هستند همچون آمریکا و... به فکر اعمالی می افتند که خود روسها افتاده بودند، و لذا می بینیم که با سوء استفاده از جو حاکم بر سرنوشت سیاسی افغانستان، گروهها و دسته هائی را علم می کنند که مجری نیات استعماری و خط سیاسیِ خودِ آنها باشند! تا اگر احیاناً زمینه برای عقب نشینی ارتش سرخ روسیه فراهم شد، حضرات بتوانند در جهت منافع استعماری آنها خدمت نموده و سرمایه های ملت را در همان جهت به حرکت درآورند!

     و درست به واسطۀ همین همسوئی شاخه های مختلف کفر و وحدت ریشه ئی و ذاتی آنهاست که متوجه می شویم: وقتی روسیه نیرنگ معاملۀ استکباری و یا به اصطلاح راه حل دیپلماتیک را پیش می کشد، از سوئی غرب به آن پاسخ مثبت داده و تلاشهائی را جهت تحقق اهداف مترتبۀ بر آن تقبل و تحمل می نماید! و از سوئی هم وابستگان و مزدوران و شعار دهندگان بی ارادۀ هر یک از شاخه های کفر و استعمار جهانی، با بوق و کرنا از این نیرنگ ابلیسی، و گاه در بدترین گونه اش اظهار جانبداری می نمایند!

     در واقع همین موضعگیریهای تناقضبار استعمار و وابستگان بی ارادۀ اوست که ملت ما را نسبت به مسئلۀ مذاکرات و آنچه استعمار به آن نام راه حل سیاسی را داده مشکوک و بی اعتماد ساخته است! و دلسوزان به این ملت و این انقلاب را واداشته تا با همۀ وجود خویش فریاد مخالفت خود را با این طرح استعماری به گوش ملت های جهان رسانیده و نیز از مردم خودمان بخواهندکه در موارد و رویدادهائی که می تواند به نحوی با شاخه ئی از شاخه های کفر و استعمار پیوند و ارتباط پیدا نموده و مجری نیات استعماری و اهداف شوم آنان باشد، کاملاً هوشیار و بیدار بوده و فریب ظاهر پراکندۀ آنها را نخورند. زیرا با وجود پراکندگی، چون جهت استعماری و قدرت پرستانۀ آنها بر سایر جهات غالب می باشد، در موارد لازم، سایر جهات را در خود غرق و مستهلک ساخته و در خدمت جنبۀ قدرت پرستانۀ آنها قرار می دهد.

     به هر حال، وقتی پای اسلام و انقلاب اسلامی به میان می آید مردم مؤمن و ایثارگر افغانستان نظامهای غیراسلامی را، هم از نظر مبنا و خاستگاه و هم از نظر خط، جهت و هدف، همه را در یک خط (خط کفر و استکبار) دانسته و معتقد می باشند که هیچ یک از موضعگیریهای اینان ـ ولو در شکل ظاهری آنرا رقابت آمیز هم جلوه دهند ـ نمی تواند در جهت رشد و تداوم آرمانهای اسلامی آنان بوده و به سعادت و استقلال ملت بیانجامد، زیرا که بررسی برخوردها و موضعگیریهای اینان در طول تاریخ نشان داده است که رقابت آنها زادۀ اندیشة تمرکز و تکاثرطلبی بوده و همانگونه که در نوشتۀ دیگری آمد، اولاً همین رقابتها باعث بروز کودتاهای مارکسیستی و بالاخره تجاوز نظامی به افغانستان گردید و ثانیاً این همه فاجعه و الم را بر ملت ما تحمیل کرد.

     مسئلۀ دیگریکه با دقت باید مورد توجه قرار گیرد اینست که چون استکبار، منبع و مرجع همۀ رویدادها و کلیۀ حوادث را «قدرت» تلقی و معرفی می نماید، برخوردهای ظاهراً عاطفی و اخلاقی او هم «قدرتمدارانه» می باشد. از این روست که متوجه می شویم استکبار و قدرتهای استکبار تا زمانی برخورد ظاهراً ملایم و اخلاقی و در واقع محیلانه از خود بروز می دهند که با منافع شان سر مخالفت و تضاد نداشته باشد و هر آنگاه که میان منافع و برخورد ملایم و ظاهراً اخلاقی تضادی پیش آمد، همیشه اخلاق و عاطفۀ انسانی را فدای قدرت می کنند! چه در این دیدگاه «قدرت» اصل است و نهاد است و هدف است و اخلاق فرع و وسیله! طبیعی است که همیشه وسیله فدای هدف گردیده و فرع بر محور اصل می چرخیده است.

     بررسی برخوردها و موضعگیریهای قدرتهای استکباری در رابطه با ملتهای مستضعف این نکته را با دلائل انکارناپذیری به اثبات رسانیده است که: هرگاه استکبار برای رسیدن و فراچنگ آوردن امکانات ملتی اقدام نموده، نه تنها از شیطنت بارترین حیله ها و ترفندها استفاده نموده، بلکه هرگاه متوجه شده است، این روشها دیگر کارآئی ندارند، با زیر پا نهادن کلیۀ مسایل اخلاقی و انسانی و همۀ قول و قرارهایش، فقط برای رسیدن به قدرت، از ضد انسانی ترین اعمال و حیوانی ترین افعال کارگرفته، در، درنده خوئی، روی پست ترین حیوانات و جانیان تاریخ را سیاه نموده و از جانی ترین انسان نماها ـ به واسطۀ تحقق اهداف شوم و پلید خویش ـ جانبداری و استفاده نموده است.

     حمایت روسیه از جنایات ترکی، امین و ببرک و توجیه شرمبار این جنایات هول انگیز نمونۀ بسیار نازل و کوچکی است از این واقعیت، و یا در چهره و شمایل دیگرش، حمایت آمریکا از صدام تبهکار و دیوانه و یا اسرائیل غاصب و دولت بی آبروی آفریقای جنوبی از جانب انگلیس و... نمونه هائی است که در سطح دولتها موجود بوده، نه توجیه پذیر می باشند و نه قابل انکار و کتمان!

     و باز، در همین رابطۀ، حمایت کشورهای صنعتی اروپا از تجاوز علنی و رسوائی انگیز آمریکا به لیبی و تأیید این حماقت و دیوانگی، چیزیست که هم بسیار مضحک و تمسخر بار می باشد و هم ثابت می کند که چون استکبار قبلۀ آمال و آرمانهایش را «قدرت و زور» قرار داده است، از اخلاقیات و مسایل عاطفی و انسانی تا زمانی حمایت می کند و همۀ این موارد، تا وقتی برایش مطرح می باشند که معارض منافع قدرت طلبانۀ او نباشند.

     چنانکه در رابطه با انقلاب اسلامی خودمان، ملت با همۀ وجود متوجه بود: پس از آنکه روسها دریافته و باور نمودند که پایه های حکومت ترکی در برابر منطق سیاسی و آرمانهای حیاتبخش و تعالی آفرین ملت به پا خاسته و سلحشور ما به شکست مواجه شده و قدرت پایداری ندارد، به جای بازگشت به منطق سیاسی (قبول مذاکره با نمایندگان واقعی ملت و جستجوی راه حل اصولی) و پذیرش اخلاق و مواضع اخلاقی، و نیز قبول واقعیت های حاکم بر جامعۀ افغانستان و گردن نهادن به خواست و قدرت و ارادۀ ملت، حیوان صفتی، درنده خوئی، زورمداری، کشتار و ویرانگری را پیشه ساخته و به منطق جنایت، تخریب و خونریزی امید بستند!

     آنها نه تنها نپذیرفتند که منطق استعماری و رسوائی آورشان ـ حداقل در مورد مردم و بافت ویژۀ جامعۀ افغانستان ـ نارسا می باشد! و نه تنها نپذیرفتند که نوکرانشان حتی در اجرای دساتیر روشن استعماری آنها بی عرضه اند، بلکه به جای اینکه دستور دهند تا نوکرانشان پیشنهاد تفاهم و تسامح و... نمایند، دستور زورگوئی و قلدری و شقاوت و خونریزی و ویرانی و... را صادر کردند! و نه تنها مردم ما، که بیدار دلان روی زمین مشاهده کردند که آنها فقط با زبان زور و کشتار و جنایت با تاریخ و انسانیت برخورد نمودند!

     با کشتارهای کُور دسته جمعی، عملاً انسانیت را تحقیر کردند؛ با حبس و زندان و زنجیر افراد بی گناه، روح آزادی و آزادگی را تمسخر نمودند؛ با ویرانگری و دهشت افکنی، مدنیت و روح آنرا جریحه دار ساختند؛ با تکیه زدن به زور و نیرنگِ چند تا از مزدوران وابسته به قدرت و شهرت، قدرت اعتقادی و نیروی جمعی را به دست کم گرفتند و چون خودشان برده و اسیر و عامل اجرای دساتیر ضد انسانی استکبار بودند، بدون جدا کردن حساب چند تا خود فروختۀ شبیه خود، ملت مسلمان و آزاده را به هزار در و درگاه وابسته و نوکر و... قلمداد کردند!

     بعدها هم زمانی که بیعرضگی ترکی و دار و دسته اش روشن شد و امین ترکی را از بین برد، باز به جای رویکرد به مردم و اعلام آمادگی جهت پذیرش راه حل سیاسی، نه تنها امین را تأیید نمودند که در تشدید و گسترش جنایت ها و قتل و غارتها او را یاری و یاوری و تشویق و تشجیع نموده، همۀ فسادهای ضد انسانی و کشتارهای رسوائی انگیزش را توجیه کردند!

     گذشته از همۀ این ها، ملت ما هرگز از یاد نخواهد برد که چگونه روسهای تجاوز پیشه، پس از درک نارسائی برنامه های امین به خصلت جوهری و نهادی خود، یعنی به زور و زورگوئی و تجاوز و لشکرکشی جهت تحقق اهداف قدرت پرستانۀ خود متوسل گردیده، با پذیرش بدترین ننگِ تاریخ معاصر و رسوائی آورترین گونۀ تجاوز ـ در نیمۀ دوم قرن کنونی ـ ارتش سرخ را به دره های سرسبز و شهادت پرور و مردخیز افغانستان گسیل بخشیدند!

     از این رو، باید این واقعیت تلخ دردخیز را پذیرا شد که طرح مذاکرات از بیخ و بن برای ماندن است و نه برای رفتن!

     زیرا روسها که پس از رسیدن به قدرت سیاسی و لغزیدن به دام مسابقۀ استعماری با غرب، متوجه گردیده بودند که بدون فراهم آوردن امکانات و سرمایه های هنگفتی از عهدۀ تداوم بخشیدن به این سیاست و رقابت استعماری بیرون آمده نمی توانند، به جای رویکرد به منطقی نیروبخش و کمال آفرین در امر کسب و تحصیل امکانات و سرمایه های مورد نظر، درست به دام تقلید میمونوار از غرب فرولغزیده و به این فکر افتادند که امکانات مادی و معنوی ممالک ضعیف را به یغما برده و از این طریق عقدۀ سیری ناپذیری خویش را اشباع نمایند! تا آنکه پس از چپاول امکانات سرزمین های اروپای غربی و قسمت های قابل توجه مسلمان نشین جنوب (مثل تاجیکستان، ترکمنستان، ازبکستان و...) به فکر ممالکِ دیگر افتاده و در همین روند، چشم طمع به امکانات مردم محروم و مظلوم افغانستان دوختند.

     روند حرکت و تلاشهای استعماری تجاوز پیشگان روسیه در افغانستان به آنجا کشیده شد که با طرح و تعقیب روشهای مختلف و متعدد و به فعالیت واداشتن عده ئی از خود فروخته های روسی، بر آن شدند تا به هر نحو ممکن، امکانات و سرمایه های این ملت را به یغما برند. که شرح این غصه را قصه ئی دیگر لازم است و از محدودۀ این مقاله خارج است.

     به هر حال روسها که از تشبث و مداخلۀ استعمارگرانه در امور سیاسی، نظامی و اقتصادی افغانستان اهدافی را تعقیب کرده و برای تحقق همین اهداف، کودتای ننگین هفتم ثور را به راه انداخته بودند، وقتی متوجه شدند که هیچ یک از مزدوران بی عرضۀ آن ها نتوانستند در هیچ یک از زمینه ها ـ اعم از سیاسی، اقتصادی و نظامی ـ آن اهداف را تحقق بخشند، به خیال این که ابهت هجوم سیل آسای ارتش سرخ و سلاحهای مدرن روسیه، مردم را هراسان ساخته و عقب خواهد نشانید! و آن ها (روسیه و مزدورانش) در میدان خالی از رقیب سیاسی ـ نظامی، تحقق اهداف خویش را پی خواهند گرفت، باز هم به جای این که حماقت و کودنی به خرج نداده، جهت درست کردن و توجیه پذیر ساختن ظاهر قضیه، نخست کودتائی به راه اندازند و بعد به تقاضای کودتاچیان، ارتش سرخ را وارد افغانستان نمایند! اولاً ارتش سرخ را وارد افغانستان ساخته و پس از آنکه نیروهای اشغالگر در مواضع معینی مستقر گردیدند! اعلام حکومت ببرک و سرنگونی امین را ـ آن هم از طریق رادیوی خود روسیه ـ پخش نمودند.

     از سوئی به واسطۀ این که خودشان محور و مرکز همۀ مسایل و امور را «زور» می پنداشتند، این تلقی نابجا آنان را به این باور ابلهانه رسانیده بود که تحمیل زور و نشان دادن قدرت، مردم به پا خاستۀ افغانستان را مجاب خواهد کرد، لذا از همان بدو تهاجم، فرمان قتل و کشتار ویرانی و چپاول و ستم و... را صادر کرده و منطق زور را مورد عمل قرار دادند! آن هم نه در یک بعد و دو بعد و یک دوره و یا دو دوره، بلکه تا آنجائی که توانستند بر زورگوئی و جنایت و آدم کشی و ویرانگری و... تکیه زده و به امیدِ از پا در آوردن مجاهدان کفر ستیز، منطق زورگوئی و جنایت را تشدید، توسعه و تعمیق بخشیدند.

     در واقع پس از ارتکاب آنهمه جنایت، اگر امید ضعیفی به پیروزی خویش بر جهادگران ایثارمند می داشتند، بیش از اینها هم به خونریزی و زورگوئی و ویرانگری ادامه می دادند، چنانکه در خود روسیه و بیشتر در سرزمین های اسلامی جنوب روسیه عمل کردند.
     یکی از نویسندگان «کا، ج، ب» در کتاب خویش نوشته است که:«کمونیسم در روسیه به قیمت جان شصت و شش میلیون انسان تمام شد.»

     وی می نویسد: «در جریان به اصطلاح اصلاحات ارضی پانزده میلیون نفر تلف شدند! در جریان سالهای پر مخاطرۀ 1939 ـ 1928 م. هفت میلیون انسان را در زندانها و یا در اردوگاههای کار اجباری به هلاکت رسانیدند! مجموعۀ قتل عام های مخوف دورۀ استالین بالغ بر هیجده میلیون انسان است که از جمله: یک میلیون نفر را تیرباران نمودند؛ هشت میلیون نفر دیگر در زندانها و یا در اردوگاههای کار اجباری جان سپردند!»

     همین نویسنده می افزاید که: «در اوایل کودتای بلشویکها علیه منشویکهای روسیه ـ به قول خودش رویداد اکتبر ـ چکا (سازمان جاسوسی و اطلاعاتی روسیۀ آنوقت) برای حفظ حاکمیت کمونیست ها، هر ماه یک هزار نفر از افراد مخالف را تیر باران می کرد که رقم این افراد در دورۀ سیاه استالین به چهل هزار نفر در ماه رسید!»

     اما در رابطه با قیام پرشور مردم افعانستان، آن چه برای روسها به گونۀ رنج آوری تحمیل شد و بر دوش روان علیل و بیمارشان سنگینی می کرد این بود که چرا: تجربه و منطق کشتار و دهشت افکنی آنان بی نتیجه ماند و به جای اینکه ابهت ارتش سرخ، مردم را به زبونی و سستی و تسلیم در برابر زور وادارد، خشم و استقامت و ایثار و اشتیاق توفندۀ جهادگرانۀ آن ها، ابهت ارتش سرخ را نزد همۀ مردم جهان پایمال کرده است؟!

     از آنچه آمد به این نتیجه می رسیم که: درست آنگاه که ملت مسلمان افغانستان به پیروی از دساتیر قرآنی، ایثار و استقامت پیشه ساخت و ندای مظلومیت این ملتِ جان بر کف ـ و نه تضرع شرم آور دریوزگرانِِ آستانبوس کاخهای ظلم و جور و زورگوئی و نیرنگ و... ـ و فریاد سبعیت روسهای تجاوز پیشه، مرزها را در هم شکست و سبب شد تا شکست برنامه های سیاسی ـ نظامی روسیه اثبات و رسوائی وی نمایان گردیده، مردم با چشم سر و دیدۀ دل عظمت و قدرت و نیروی لایزال قرآن و قرآنیان را مشاهده کرده و پویائی اسلام را لمس نمایند؛ و درست آنزمان که روسیۀ تجاوز پیشه شکست رسوائی انگیز خود و بی عرضگی نوکران خویشرا باور کرده و ضرورت و حتمیت خروج نیروهای تجاوزگر ارتش سرخ را احساس نمود، برای آنکه به شکلی دیگر و با چهره هائی دیگر در افغانستان باقی بماند، به فکر نیرنگی تازه افتاد! بدین معنا که وقتی روسها به خوبی دریافتند که ملت افغانستان بر آنست که ارتش سرخ را با پایمردی و استقامت دلیرانۀ مجاهدان جان برکف خویش برون اندازد، برای باقی ماندن چهره عوض کردند و متوسل به مذاکرات شدند!
     مسئلۀ اثبات شکست برنامه های سیاسی و نظامی روسیه چیزی نیست که با مشکل انجام پذیرد و امروز هر روزنامه خوانی می تواند به صفحات روزنامه های مختلف، اعتراف سران روسیه و نیز سرزنش هایشان را نسبت به مزدوران بی عرضۀ افغانی شان مورد مطالعه قرار دهد.
     ما مقداری از این اعترافات را از قول سردمداران روسیه جمع آوری کرده بودیم تا در این مقاله بگنجانیم، ولی به علت روشن بودن مطلب و نیز خود داری از اطالۀ کلام از درج و نقل آنها خودداری کردیم.
      هر چند متن و نفس پیشنهاد مذاکره و زمزمه های آشتی ملی ـ که خود اعتراف دیگری به ناتوانی دولت دست نشانده و اذعان به قدرت ملت و مجاهدین مسلمان می باشد ـ بهترین مؤید ادعای ماست! ولی از منظری دیگر:

      بزرگان ماگفته بودند: «هر سخن جائی و هر نکته مکانی دارد»! و آن سخن (سخن بزرگان ما) به واسطۀ اصالت، درستی و ارزشی که دارد، نصب العین آنهائی قرار گرفته است که نمی خواهند غیر عاقلانه زندگی نمایند!

       اما در این برهۀ از زمان که همۀ کارهای آدمی زادگان، رنگ کاملاً ویژه ئی به خود گرفته است و معیارها و ضابطه های انسانی و اجتماعی را به تحریف کشانیده است، کمتر کسانی هستند که متوجه تعهدی می شوند که محتوای این مقوله ـ بر دوش آنی که می خواهد آدم بماند و آدمی وار زندگی بنماید و... تحمیل می دارد ـ باشند! چنانکه در مورد موضوع بحث نوشتۀ حاضر نیز این واقعیت به گونۀ غیر قابل انکاری به مشاهده می رسد. چه همانگونه که جانبداری و یا ابراز مخالفت با خیلی از موضوعات و مسائل و موضعگیری های سیاسی، اقتصادی و... شرایط ویژه، زمانِ ویژه، مکان ویژه، ضابطه ها و معیار های ویژه ئی لازم دارد، مسئلۀ توسل و رویکرد به راه حل صلح آمیز مسئلۀ افغانستان نیز، شرایط و اوضاع و احوال را ایجاب می نماید! و طبیعی است که در غیر این صورت یا یکی از طرفین و یا هر دو طرف، از رویکرد به آن تحقق مسئله، بهره ئی نخواهند گرفت! هر چند طرف مقابل امتیازات قابل توجهی را بدست آورد!

       اما در این مقطع ویژه از انقلاب اسلامی افغانستان و درین اوضاع و احوالیکه رقابتهای استعماری به اوج خود رسیده و قدرت پرستی و زورگوئی و جنایات سردمداران کفر و استکبار، آنها را به مرحله ئی از سبعیت و وقاحت کشانیده است که قباحت و زشتی کردار خویش را نمی توانند درک نمایند و روسیۀ جهانخوار نیز در برابر استقامت کوبنده و روحیۀ شهادت طلبانه و ایثارمندانۀ
مجاهدان جان بر کف خود را باخته است، و موقع پیشنهاد و مذاکره و رویکرد به آن (مذاکرۀ اسارت آور) را عوضی گرفته و به گونه ئی حماقتبار و خجالت آفرین آنرا مطرح ساخته و باز به شکلی سخت محیلانه و ابلیسی از طراحی کاملاً فاجعه آمیز و رسوائی آور و محکومیت بار و کشنده و... جانبداری اش را اعلام داشته است که هیچ محلی از اعراب در روند جهاد مقدس و سیر انقلاب شکوهمند اسلامی ندارد!

     روسها که به صورتی یک طرفه و نیرنگ بازانه، جنگی رسوائی انگیز را در برابر ملت ما صف آراستند و تا آنجا که ممکن بود کشتند، زندانی کردند، سوزانیدند، ویران نمودند، آواره ساختند و تباهی آفریدند، و... ولی اینک که به شهادت و چشم دید همۀ حلال زاده های دنیا ـ اعم از موافق و مخالف ـ در درون شهرها نیز در محاصرۀ جهادگران قرار گرفته اند، اعلام آمادگی برای مذاکره می نمایند!

     در صورتیکه به عقیدۀ اخلاصمندان با خرد و بیدار ملت ما، درین شرایط و اوضاع، پیش کشیدن مسئلۀ مذاکره، اصلاً محلی ندارد، زیرا که بین ملت ما و تجاوزگران روسی ـ جز تجاوز و جهاد تدافعی ـ موضوع قابل مناقشه ئی وجود نداشته است تا ملت حاضر به مذاکره و رفع مناقشه باشد.

     آنها با درنده خوئی هر چه رسوائی آمیزتری، تجاوز سیاسی و نظامی، به حریم حقوق و آزادیهای مشروع و قانونی ملتی صلح جوی و آرامش (امنیت) دوست را آغاز کردند، مردم هم جوابشان را دادند! منتها جوابیکه روس ها منتظرش نبودند و تصورش را نکرده بودند، زیرا با شهید دادنها، آوارگی ها، زندانها، ویرانی ها و استقبال از خطرات هول انگیزی همراه بود که در تاریخ معاصر نظایر کم و اندکی از آن به چشم خورده باشد او هنوز هم جواب سنگِ سنگ اندازان سبک سر ستم پیشگان روسی را با سندان ستم شکن ایمان و استقامت و دلیری و شهادت طلبی می دهند! زیرا که زبان تجاوزپیشه، زبان زور بود و پاسخ زورگوئی را نمی توان با ملایمت و خوشروئی داد!

     و در شرایطی از این دست، طبیعی است که مذاکره و اهمیت و ارزش رویکرد به آن، زمانی می تواند مطرح باشد که اولاً جنگی یک طرفه و تجاوزکارانه و توسعه طلبانه و با این گستردگی بر ملت تحمیل نمی گردید، ثانیاً اختلاف موجود، ناشی از کژفهمی، سوء برداشت، لجاجت و یا احیاناً خیالات و طمع هائی کلاً غیر معقول می بود، تا تلاشی صورت می گرفت و کژفهمی ها تحلیل، تعلیل و روشن گردیده و در نهایت، اختلافات حل می گردید!

     اما وقتی تجاوز علنی ـ آن هم به واسطۀ توسعه طلبی و استثمار ملتی ـ صورت گرفته باشد؛ تخریب و غارت و ستم و زندان و قتل و ویرانی را به حد نهائی رسانیده و از آن نتایج مطلوب را بدست نیاورده باشند؛ استقلال و تمامیت ارضی ملتی مستقل را پایمال کرده باشند؛ به ارزشها و آرمانها و عقاید مردم هتک حرمت نموده باشند؛ حیثیت و آبروی ملتی را در سطح جهانی تحقیر کرده باشند؛ به ارزشها و حدود و حقوق بین المللی و به انسانیت و تاریخ انسانی تمسخر کرده باشند و... دیگر چه جای مذاکره ئی باقیست، جز این که روسها بدون هر گونه قید و شرطی از جنایت و توسعه طلبی و قدرت پرستی و... دست برداشته، ارتش سرخ را از خاک افغانستان بیرون ببرند!

     هر چند که اگر بر مبنای اصول اخلاق انسانی ـ و نه اخلاق و سلوک فضیلت زدائی و هویت بر انداز استعماری ـ به مسئله نظر اندازیم، در شرایط امروزی ـ که واقعیت ها در حدی بسیار روشن هم به جهانیان مدلل گردید و هم به خود روسها غیر قابل انکار شده است ـ نه تنها مذاکره مورد و محلی ندارد که چون همۀ این موارد شرم آور ثابت بوده، لازمه اش آنست که باز هم نه تنها باید متجاوز با پوزشخواهی خاک افغانستان را از لوث نیروهای ارتش سرخ خالی بنماید که شایسته است با کمال فروتنی، برای دادن غرامتهای قابل پرداخت و حتی تحمل مجازات این جنگ ویرانی زای یک طرفه، اعلام آمادگی نماید.

     عقل سلیم حکم می نماید که اگر اعلام آمادگی جهت راه حل سیاسی، واقعاً برای ترک تجاوز و سلطه گری می بود، اولاً لازمۀ انکارناپذیرش این بود که قبل از تجاوز و لشکرکشی و به مجردِ درک این نکته که ملت به هیچروی نمی تواند اندیشه های وارداتی سوسیالیزه شدۀ استعمار شرق را تحمل و نوکران شانرا پذیرا شود، روسها عاقلانه عمل کرده و از درِ مذاکره و پوزشخواهی وارد می شدند! که دیدیم از در زورگوئی وارد شدند! در ثانی اگر روسها به ادعای خویش
صادق اند و راست می گویند که می خواهند ترک مزاحمت نمایند و نفی مخاصمت، نه چهره گردانی و منافقت، اولاً با دست کشیدن از پشتیبانی و حمایت دشمنان ملت و تخلیۀ خاک افغانستان از نیروهای تجاوزگر، صداقت خود را اثبات نموده و در قدم دوم، در صورت پذیرش با خود مردم و نمایندگان دلسوز و واقعی آن ها داخل مذاکره شوند.

     مگر افغانستان به خود این مردم تعلق ندارد؟! اگر دارد و روسها با همین مردم طرف واقع شده اند، چرا با خود مردم مذاکره نمی کنند که می روند با آمریکا و جوجه های بی اراده و خودفروخته اش به مذاکره می نشینند! مگر ریگان ابلیس صفت و جنایت پیشه، رنج ملت افغانستان را چشیده و درد آن ها را لمس کرده است تا بتواند با درک مشکل افغانستان با روسها وارد مذاکره گردد؟!
     از سوئی همانگونه که ملت ما و همۀ بیداردلان آزادیخواه این واقعیت را دریافته اند، روسها در کلیۀ ادعاهای تبلیغاتی خود مدعی می باشند که اولاً دولت افغانستان یک دولت انقلابی و لاجرم در جهت رشد، تحکیم و توسعۀ روابط عدالت بخش آزادی پرورانه بوده و در ثانی از پشتیبانی مردم و پشتوانۀ انقلاب برخوردار می باشد! حال اگر دولت انقلابی، هم در وظایف و هم در قراردادهایش موفق است، چرا خود به تنهائی با روسیه داخل مذاکره نمی شود؟ و اگر موفق نیست و ملت هم این گونه دولت دست نشانده و ناموفقی را تحمل کرده نمی تواند، چرا روسها با نمایندگان واقعی ملت مذاکره نمی کنند که با دشمنان ملت به سازش می رسند؟!

     با در نظر داشت آنچه اجمالاً گذشت، و باز از آنجائی که چون مردم نحوۀ بودن خود را، شکل سیاست خود را، شکل دولت و روابط اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی خود را خودشان تعیین می کنند، ولی با همۀ این ها در روند سازش و مصالحۀ استعماری کنار گذاشته شده اند، نفسِ این بی توجهی به ملت اثبات می کند که اغراضی روشن و تردید ناپذیر و قبیح و اسارتبار و فسادآلودگی در کار بوده و جانبداران این سازش استعماری ـ که مردم را نادیده می گیرند ـ مغرض بوده و طرح و تصویب چنین راه حل ضد مردمی ئی هرگز دارای نتایجی انسانی و مطلوب نخواهد بود.

     در یک کلام راز این نکتۀ ظریف که دلسوزان به ملت و انقلاب اسلامی افغانستان و نیز آگاهان به مسایل استعماری می گویند که طرح و طرفداری از مذاکرات، پیشنهادی روسیه، برای «ماندن» میباشد نه برای رفتن، و به همین علت هم آنرا رد می کنند، از همین بینش آب می خورد.

      به هر حال آنچه برای ملت ما حایز اهمیت و قابل تأمل می باشد این است که نباید خیال کنند روسها به واسطۀ پیدا کردن راهی برای رفتن ـ بدون اخذ امتیاز ـ به مذاکرات سیاسی و راه حل به اصطلاح صلح آمیز، متوسل شده اند و آنرا تعقیب می نمایند. بلکه آنچه درین رابطه آن ها را به توسل به این مسئله وا داشته، روحیۀ سلحشورانۀ مجاهدان مسلمان بوده که آنها را واداشته است تا به نیرنگِ چهره گردانی متوسل شوند، و طبیعی است که اگر سنگرنشینان ما با همین روحیه، خط و جهاد خویش را پیش برده، تداوم و گسترش بخشایند، به زودی این حربۀ پوسیده را نیز از دست دشمن گرفته و آنان را برای خروج کامل و همه جانبه و پذیرش استقلال واقعی مجبور خواهند ساخت.



[1] ـ 5 شنبه 29/3/65 ـ روزنامۀ جمهوری اسلامی.

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار