هر چند در جامعۀ افغانستان نمی توان به بیش از پنج درصد باسواد برخورد ولی از آنجا که میان این پنج درصد باسواد هستند عده ئی که هنوز ریش شان به جائی گرو نرفته؛ لذا موجه آنکه با پیروی از اخلاق اسلامی، اینان را فراموش نکرده و آنانرا نیز متوجه وظایف شان بنمائیم.
     روی حساب این بخش به کسانی است که مایل اند اگر نه مسلمان، که خویش را «انسان» جلوه دهند! و با پایبندی به این اصل تن به ذلتِ وابستگی نسپارند!
     نخستین وظیفۀ این گروه را «تبلیغ واقعیت»های سیاسیِ روز تشکیل می دهد! حتماً اینان نیک دریافته باشند که اینک از جانب شرق و غرب بر افغانستان چه سیاستها و جنایتهایی تحمیل و چه حیله ها و نیرنگهائی در دست اجراء می باشد! لذا اینان، باید خویشتن را آمادۀ تبلیغ وقایع (آنچه اتفاق می افتد) نمایند! روشنگری های اینان از آن جهت مؤثر تواند بود که مردم اینان را نه همکار وابستگان به شرق (خلقی های رنگارنگ) می دانند و نه دستیار وابستگان به غرب! (مسلمان  نماهای جیره خوار آمریکا و...).
     از این نظر فعالیتهای اینان درین زمینه، هر چند بسیار کم ولی قابل قدر تواند بود. از اینرو اینان وظیفه دارند تا همۀ نقاطِ مبهم و نا روشنِ فعالیتهای سیاسیِ گروههای وابسته را در هر لباس برای مردم بشکافند!
     اینان وظیفه دارند تا همۀ شکلهای مرئی و نامرئی «بردگی» را برای هر چه بیشتر شناسانیدن آزادی برای مردم روشن نمایند! افزون بر این که باید زمینه های وابستگی و زمینه های منتجِ به وابستگی را روشن دارند!
اینان باید جرئت معرفی مشخصه های ذلتبار وابستگی و نیز ویژگیهای گروههای وابستۀ به شرق و غرب را به مردم بنمایانند تا چهرۀ این گروهها برای مردم هر چه بیشتر روشن شود.
     دومین وظیفۀ این گروه که در خود وظایف بسیار دیگری را گنجانیده این است که بدون واهمه، خط مشی خویشرا لااقل بر مبنای منشور سازمان ملل متحد به مردم روشن و در جهت آن عمل نمایند! هر چند نقاط ضعفِ این منشور، از جانب عده ی کثیری از دانشمندان مسلمان نمایانده شده است!
     چه در غیر این صورت، مردم به اینان به دیدۀ تردید نگریسته و فعالیتهایشان اثرگزاری خود را کم خواهد کرد.

      واقعیت امر چنان نشان می دهد که جریان مبارزۀ اسلامی ملت غیور و مبارز افغانستان دوران اوج، شکوهمندی و سرنوشت ساز خود را سپری می دارد. مبارزه ئیکه می رود به فرمان خداوند مسیر تاریخ معاصر را در جهتی کاملاً نو، هم جهت با انقلاب غرورآفرین ملت مسلمان ایران، به سوی انسانیتی برخاسته از رهنمودهای الهی و ساختۀ دینِ حق رهنمون شود.
      مبارزه ئی اینسان پهنه مند و پربار از اینهمه کشش ها و گرایش های انسانی و ستیزه گر با آن همه خود فریبی، هوسجوئی، شهوترانی، خودباختگی، دنیاپرستی و دنائت، حتماً و حتماً دشمنانی سخت بی آبرو، محیل و خیانت کار نیز خواهد داشت؛ دشمنانی که برآنند تا از هر لحظۀ غفلت و سستی و یا زبانم لال، یأس و احساس خستگیِ برادران شجاعت مندِ افغانی استفاده کرده، مسیر این حرکت تپنده و تبرک آفرین را که با هدیه کردن صدها هزار شهید و میلیونها آواره به پیشگاه حق، رشد یافته است، به سوی هوسهای شیطانی خویش متمایل سازند.
     به ویژه در شرایطی که این برادرانِ جان بر کف بر آنند تا از استعمار شرق با تمامت معنای وجودی خویش ببرند. استعماری که با بمب های ناپالم و گازهای خفه کننده به جان مردمی افتاده است که یگانه مایۀ دستهای خالی شان به سوی رحمت واسعۀ الهی، دعا و نیایش است.
     اینجاست که روباهِ مکار و تزویر پیشۀ پول پرست آمریکا را می بینیم که می خواهد با استفاده ازحربه های تبلیغاتی، خود را بزرگ کرده و شیطانی چنان جادوگر و فریبکار، خویشتن را دلسوز این برادرانِ غیرتمند و مجاهد جا بزند.
     ملت های مسلمان و مستضعف جهان، بویژه برادران افغانستانی ما به این نکتۀ ظریف باید رسیده باشند که استعمارگران جهان از دیر زمانی است که می کوشند تا با تکرار و تبلیغ و باز تکرار این مسئله که: «نمی شود بدون اتکاء به قدرتی، با قدرتی دیگر جنگید» مردم را از هر لحاظ به وابستگی بکشانند؛ چه اگر این تبلیغ و تکرار را نکنند و یا در سطحی کمتر انجام دهند، بیم آنست که مردم به نوعی خود آگاهی اصیل سیاسی دست یابند که استقلال و آزادی را در بطن خویش دارد؛ بدین معنی که ممکن است این آگاهی آنان را به درک و شناخت نیروی انسانی و نیز مادیِ آنان رسانیده و این درک، ضرورت وابستگی های سیاسی، نظامی، اقتصادی، فرهنگی و... را نسبت به جهان بیرون نفی، و در کنار آن احساس ضرورتِ استقلال و رشد همه جانبۀ ابعاد زندگانی را بارور سازد؛ رسیدن به این درک و انتخاب چنین راه و اشاعۀ چنین سرنوشتی در یک کلام یعنی، مرگ ننگین و پوچ استعمار!

    با درکِ حقیقت این مسئله و نیز باورمندی به نتیجۀ این سیرة انقلابی است که استعمار و به ویژه آمریکای خونخوار می کوشد تا به برادران غیور ما با افسونی شیطانی بقبولاند که:
آنان با دست خالی نمی توانند با شورویِ استعمارگرِ وحشی و جنایت پیشه، مبارزه را تا پیروزیِ حق بر باطل ادامه دهند؛ لذا کوشش به خرج می دهد تا خود را دلسوز آنان ساخته و با جلب توجه آنان به خود و پیشنهاد کمک به آنان، راه پائی برای خود در سیاستِ بعدی افغانستان پیدا کند.
    این کوشش های شیطانی جنایت پیشۀ کبیر قرن (آمریکا) بر آنمان داشت تا با شکافتن مسئله، توجه برادران خویش را به آن جلب نمائیم.

    برادران ما بهتر می دانند که حکومت چندین سالۀ خاندان پهلویِ ایران، روی عللی استعماری، دوست و همپیالۀ دولت امپریالیستی آمریکا بود و بعد از انقلاب اسلامی، ملت معظم ایران مبنی بر رعایت اصول انسانی و اجتماعیِ مکتب عزیز و انسان ساز اسلامی کوچکترین تجاوز و ستمی را نسبت به ملت محروم و شریف آمریکا، نه تنها در عمل انجام ندادند که حتی در ذهنیت خویش نیز نپروریدند.
    اینجا سؤالی پیدا می شود که پس علت تحمیل این همه جنایت، فجایع، ظلم و عنادِ حکومت آمریکا بر ملت ستمدیدۀ ایران چه بوده است؟

    آیا اگر ملتی خواستند با دستهای خودشان جهان را لمس کنند و با چشمهای خودشان به وقایع بنگرند و با مغز خودشان به حقایق نظر اندازند و بر پای خودشان زندگی خود را به حرکت درآورند و دین خود را خودشان انتخاب کنند و خدای خویش را بیشتر از یکی نپندارند و به حکم فقط او عمل کنند و فقط او را بپرستند و به سیاست او گام بزنند و در اجتماعِ ساخته از فرامین او زندگی نمایند و به عشق او آزادی را نفس بکشند و با درک عرفان او از لجن زار پلشتی ها به پهنۀ نور بگرایند و از ایثار و اخلاص او شهادت را برگزینند، شایستۀ این همه جنایت خواهند بود؟!
   اینان کدام نازپروردۀ بی آبروی آمریکا را به گلوله بسته اند که باید، بمب های آمریکائی را طیاره های روسی بر روی بیماران خفته در بستر اینان بریزند و نونهالان معصوم شان در مدرسه ها ـ که در حقیقت به عبادت خداوند مشغولند ـ طعمۀ موشکهای جهنمی شوند؟!
   اینان بر کدام جنایتکدۀ آمریکا و به کدام ظلم آباد استعمار خاکستری پاشیده اند که زنان باردار و در حال نیایش و مردان مؤمن و تهیدستشان که به مسجد، به خانۀ خدا و نیایشکدۀ خلق و حربگاه قدس انسانی، تسبیح حق را به سجده افتاده اند، شایستة قرارگرفتن به زیر آتش و آوار باشند؟!
   و که نمی داند که «صدام» برده ئی بیش نتواند بود آمریکای جنایت پیشه را؟!
   اگر تا دیروز صدام فریاد آزادی و آزادگی سر می داد تا با فریب دادن روسها بتواند خواستهای خویش را بر آنان تحمیل کند ـ که اتفاقاً هم توانست آنانرا فریب دهد و هم هوسهای خویش را توسط آنان مشبوع سازد ـ امروز که نور قدسیِ اسلام گاه از دهان لوله های تفنگ مجاهدین و سربازان اسلام و زمانی از پیکرهای در خاک و خون خفتۀ آنان تلأ لؤ پیدا کرده، به همۀ ملت های مستضعف و نیز جهان خوارانی فریب خورده چون روسیه تثبیت کرده که «صدام» به زانوی کدام شیطان نشسته و از دست کدام عفریت فرمان حاصل می کند.
    پاسخ گفتن به این پرسش ها، نیازمند تأمل بیشتری می باشد؛ آنچه بر همۀ این موارد مقدم می باشد این مسئله است که استعمار ـ چه آمریکا، چه روسیه، چه انگلیس، چه... ـ فقط به منافع خویش می اندیشد، لذا با هر جامعه و ملتی هم که رابطه ئی برقرار کند آن رابطه بر اساس بینش منفعت طلبانۀ استعماری خواهد بود!

     لذا اگر می بینیم که آمریکا طی چندین دهۀ اخیر با شاهان و شاهزادگان ایران رابطه ئی صمیمانه دارد، مبتنی بر همان ضرب المثل قدیمی خودمان است که «هیچ گربه ئی برای خدا موش نمی گیرد»، اینطور نبوده که آمریکا و دولت های استعماریِ آن پسرعموهای شاه های ایران بوده باشند! و یا این که پادشاهان ایران خیلی در شیطنت و فریبکاری از آنان جلوتر! بلکه راز اصلی وجود صمیمیت بین آنها در این نکات نهفته می باشد که نخست آمریکا توانسته بود با زد و بندهای استعماریِ خود و با خریدن چند تا خود فروخته، آنهم با پول ملت ایران، شاه را سرِ پا نگهدارد و سپس به وی به اثر تبلیغ و تکرار بقبولاند که نمی شود بدون اتکاء به قدرتی مثلاً آمریکا، به قدرت باقی ماند و پس از اینها...؟! خوب دیگر موضوع روشن است؛ بدین معنی که در پاسخ این همه دلسوزی های استعماریِ آمریکا، لازم است که جناب شاه هم که آمریکا برایش حدیثی استعماری را مبنی بر اینکه سلطنت موهبتی الهی می باشد، درست کرده است، پای چندتا قرارداد را که به اثر آن روح اقتصادی یک ملت به تحلیل خواهد رفت، امضاء نماید!
    و نیز، اگر در بغداد به زیر ریش حسن البکر مدت 13 ـ 14 سالی صدام حسین را با
چسب دوقلو می چسباند، نباید گمان برود که دلش به آن عرب بادیه نشین می سوزد که ترکیدگی پایهاهایش، اشک را از چشم هر صاحب احساسی بیرون می کشد! چنانکه چند سالی سادات را زیر ریش ناصر تعبیه و اینک توسط وی عربها را تجزیه کرده و در طرف دیگر فلسطین را به یهودی هائی پلید بخشید و مردم فلسطین را در تمام روی زمین، و حتی افغانستان که خودِ برادران افغانستانی ما نیز شاهد آوارگی شان بوده اند، آواره و در به در ساخت.
    لذا این نکتۀ بس روشن را باید برادران ما درست درک کرده باشند که یکی از علل اصلیِ گرایشهای آمریکا به ملت ضعیف افغانستان کسب منافع اقتصادی و گاه هم سیاسی می باشد.
   جنگ فعلیِ ایران و عراق نیز از همان ریشۀ منفعت پرستی استعمار و به ویژه استعمار امپریالیستی آمریکا آب می خورند؛ منتهی با کمی تفاوت، در هراس ناشی شده از برداشت آمریکا، از انقلاب اسلامی ایران! چه از انقلاب ایران، یکی از ضررهائیکه آمریکا کشید، مسئلۀ منتفی شدن آن غارت های هنگفت بود و دیگری شکست سیاست استعماریِ وی در منطقه و جهان! اما در مورد این که گفتیم با کمی تفاوت نظرمان بر این واقعیت معطوف بود که اگر آمریکا یقین حاصل می کرد که خطر و ضرر انقلاب اسلامی ایران محدود در جغرافیای انسانی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی ایران می باشد و آمریکا با وجودِ تحقق انقلاب ایران همچنان می تواند از چپاول بی دریغ منطقه و جهان بدون دغدغه برخوردار باشد، می کوشید تا با زدن سنگ صبری بر سر هوسهای عاجل خویش، حل مسئلۀ انقلاب ایران را جهت خود و نیز جبران خسارات ناشی از آنرا به دراز مدت و از راههای پر پوشش و غیر مرئی تری یعنی آنچه اینک عنوان «راه حل سیاسی و مسالمت آمیز» را به وی می دهند، حل کند.
    اما نخستین لگدی را که بلند شده بود ولی هنوز از نیروئی کشنده برخورداری حاصل نکرده بود و این نیرو را از انقلاب اسلامی ایران حاصل کرد، استعمار آمریکا از ناحیۀ روسها احساس کرد! و حقاً که هر استعمارگری چه زود درد برادرِ استعمارگر خویش را احساس می کند! و شگفتا که اینان چه بی آبرویند و چه پررو!
    تأثیر انقلاب اسلامی ایران بر ملت مسلمان و مبارز افغانستان به ویژه در حرکت مردم شهر هراتِ افغانستان که جریان انقلاب را به گونه ئی سخت اسلامی، غرور آفرین و شجاعتبار به داخل شهرها کشایند، مسئله ئی می باشد که انکار آن اگر نگوئیم ابلهانه و مغرضانه است که غیر واقع بینانه هست؛
لذا در این حرکت، آمریکا متوجه زمینه ئی شد که در حرکت استعماری خویش در مورد ایران آنرا روی عللی که نه جای بحث آنست به فراموشی سپرده بود، و آن اینکه درین حرکتِ انقلابی مردم افغانستان که بر آنند تا از استعمار شرق خویشتن را آزاد نمایند، اگر داخل اقدام نشود و فریبکاریهائی مزورانه را به خرج ندهد و... نه تنها زمینۀ امکان کسب منفعت های استعماری را در حکومت آیندۀ افغانستان از دست خواهد داد! که ایجاد حکومتِ اسلامی در افغانستان بالی خواهد شد برای انقلاب اسلامی ایران. و قدرت این خطر درآنست که ممکن با پیوند به سنت های قبلی، نه تنها سد راه حرکت چپاولگرایانۀ آمریکا شود که این امکان نیز صد در صد هست که بنیادِ هستی او را هم به باد فنا بسپرد، درک همین زمینه است که وی را به بیان دلسوزیها و اظهار همدردی ها و احیاناً از طریق دست های پلید خویش به همکاری وا داشته است.

    اما ملت شریف و مجاهد و شهید پرور افغانستان باید خیلی خوب درک کرده باشند که این حیله گریهای آمریکا بسیار یک طرفه و ظاهری بوده و قصد آنرا ندارد که به پیروزی انقلاب اسلامی افغانستان کمک نماید؛ اثبات این ادعا چندان مشکل نیست.
    مردم می پندارند یکی از عللی که آمریکا اینک صدام را علیه ایران تحریک نمود تا مردم غیر نظامی، معلمین، دانش آموزان، بیماران و غیره را زیر آتش موشکهای آمریکائی و روسی قرار دهد، مسئلۀ جاسوسان آمریکائی است!
    البته این فقط درکِ آنهائی است که نمی توانند از پشت بینی خود دورتر را ببینند و اندکی وسیع تر و عمیق تر بیندیشند.
    که می تواند بپذیرد، آمریکا به واسطۀ پنجاه تا جاسوس 35 میلیون انسان را به محاصرۀ اقتصادی می کشد؟ بر آنان حملۀ نظامی انجام می دهد؟ به عمال خود فروخته ئی سفارش کودتا می دهد؟ مزدورها را مسلح می کند تا ناامنی و اختناق به وجود آورند؟ گروههای ظاهراً چپی ئی را ـ چنان گروه چپی صدام ـ که در اختیار دارد به کارشکنی و اختلال امنیت وا دارد؟ و اگر همۀ اینها نشد، با یورش میگهای روسی 35 میلیون انسان را به جنگی نخواسته و رنجبار ولی غرورآفرین و بیدار کننده فرا خواند؟ و تازه، ایجاد همۀ این دلهره ها، رنج ها و مصیبت ها به واسطۀ پنجاه تنی باشد که فقط جاسوس بوده اند.

     اکه راست است که آمریکا برای پنجاه نفر جاسوس این همه رنج می برد ـ آنهم طبق ادعاهای خودش رنج انسانی! ـ چرا حاضر نمی شود در برابر صدها هزار شهید افغانی، روسها را از فرستادنِ گندمِ خویش محروم کند؟ و همکاران اروپائی و آسیائی خویش را وادارد تا شوروی را تحت فشار قرار دهند که خون آشامهای ارتش سرخ را که فقط برای کشتن و ویران کردن به افغانستان آورده است بدر کند؟
     آیا افغانها انسان نیستند، آیا درست است که آمریکا دلسوز آنهاست لیکن در حین جنگ آنها با روسیه به دشمن شان گندم و سایر مواد غذائی و صنعتی هدیه می دارد؟
     آمریکا نسبت ایدۀ منفعت طلبانۀ خود نمی تواند جز این گونه فریب کاریهائی در مورد افغانستان انجام دهد؛ چه در صورت شدت عمل به خرج دادن برای پیروزی انقلاب اسلامی افغانستان وی از چند پهلو صدمه خواهد خورد.
     نخست این که شورویها، به عملی متقابل دست خواهند زد؛ البته در مواضعی که آمریکا همگون به شوروی و یا معادل آن گرفتار باشد! و این هم از نظر سیاسی و هم از نظر اقتصادی به ضرر آمریکاست؛
    دو، دیگر این که با پیروزی انقلاب اسلامی افغانستان امکان دارد که طرد و نفی آمریکا و منافع وی از جانب افغانهای روشن و دلیر طرح و متحقق شود؛ هر چند این طرد و نفی از شدت وحدت و طرد و نفی روسها کمتر باشد. و از همه بدترش امکان همگامی و همکاری دولتِ اسلامی افغانستان با ایران جهت هر چه بیشتر نفی و طرد کردن وابستگی و ایجاد و بروز روحیۀ حقیقیِ سیاست مستقل اسلامی!
    وجود این امکانات و ضررهای خاسته از این امکانهاست که آمریکا را به تمساح و دوروئی به خرج دادن در مورد افغانستان وا داشته است.
    از سوئی دیگر آمریکا می پندارد: هنوز لشکرکشی و تجاوز روسها در افغانستان نتوانسته نفرت و انزجار بسیار شدید ملت هائی را که عده ئی از روشنفکران آنان متمایل به سوسیالیسم می باشند و یا احیاناً بی شرفهائی خود فروخته به شوروی هستند، برانگیزد، تا نه تنها نسبت این انزجار از شوروی متنفر شوند و دیگر تنها آمریکا را استعمارگر نپندارند که دیگر از سوسیالیسم نیز گذشته و باور بدانرا از دست بدهند!
    لذا منتظر آنند تا با کشته دادنهای بسیار مهیب ولی شهامت بارِ برادران افغانی به نفع خویش بهره برداری کرده و از این راه، روسیه را مورد نفرتِ ملتها قرار دهند تا در جریان این درگیرها و بروز خساراتِ هر چه کشنده تر، امکان بروز ناچاری و تکیۀ افغانها به وی نیز محتمل شود!

    صرف نظر از همۀ این مسایل، شما ای ملت افغانستان، شجاع و مبارز افغانستان باید خوب دانسته باشید که اگر همین آمریکا، بیست، سی و یا هزارها سال با شما و یا حکومت کنندگان بر شما بر مبنای سیاسی ـ استعماری، صمیمی و همکار باشد، چنانکه با دولت شاهی ایران بود، همین که روزی بخواهید دم از استقلال و شخصیت راستینِ خود بزنید و بخواهید مسلمانی باشید که محمد (ص) و یارانش می خواستند و به قرآن به گونه ئی راستین عمل کنید و خلاصه ملتی باشید که می خواهد خودش باشد، چه بسا که بر شما و دستیاران خود چنان بتازد که کشتارهای دردآور مزدوران پلید روسیه را فراموش کنید.
    همین روسها در جریان جنگ دوم جهانی بر ایران نیز حمله کردند، چنانکه انگلیس ها و...
    اما اینک همان دوست قدیمی دولت شاهی حاکم بر ملت ایران است که نه تنها می کوشد تا خاطرۀ تجاوز روسها را به این مملکت از یادها بزداید که بر آنست تا روی آن خاطرۀ زشت و تکاندهنده را سیاه کند.

    امریکا، نمی خواهد ما خودمان باشیم، می خواهد او به جای ما باشد و بیندیشد و عمل کند؛ و اگر توانست از طریق دستهای مرموزی که هم اکنون در تهیۀ آنان هست، در جریان انقلاب اسلامی رخنه کند، چه بسا که فردا با استفاده از حکومت کنندگان مثلاً همین پاکستان امروزی که پناهگاه عده ئی بیشمار از مهاجرین افغانی می باشد، صدامی تازه بتراشد و مساجد، بیمارستانها، مدرسه ها و مراکز بیدفاع ما را به موشک بندد.

    امیدمان بر این است تا با شناخت، طرد و نفی عوامل آمریکا، مردم ما به مبارزۀ حق طلبانه و اسلامی خود به مقابل فرعون کثیف شرق (روسیه) ادامه داده و در فردائی بس نزدیک، پرچم توحید را بر بلندای کوه پایه ها و صخره های سخت و ستبر کشور عزیز افغانستان به اهتزاز در آید.

       مسئلۀ بیداری ملت در رابطه با زمینه های استعماری موضوعی نیست که بتوان به سادگی آنرا ارائه داد؛ چه موضوع با همۀ عمقی که دارد هنوز نه تنها شکافته نشده که اغلبِ کسانیکه به این موضوع از چشم اندازهائی پرداخته اند، بیشتر روی دلایلی به یک جانب قضیه توجه نموده و نسبت عدم درگیر بودن با جوانب و ابعاد دیگر قضیه و نیز نسبت غیر ملموس و خزنده بودن بعدی بسیار هراسبار، با کمال تأسف بدان توجهی درخور نشده است! بدین معنا که مسئلۀ بیداری ملت همیشه با زمینۀ همزادِ ملموس و هم پیوندِ عینیِ آن یعنی تجاوز و چپاول روسها در ذهنیت ها تداعی یافته و جوهرۀ اصلی و علت های نهادین این رویداد خونین و این حماسۀ بزرگ قرن از یک طرف به دست فراموشی سپرده شده و بیشتر به زمینه هائی توجه شده است که حکم زمینه ها و عوامل جنبی را دارایند و از دیگر طرف، هستۀ تخریبی و متلاشی سازندۀ «وابستگی» و روشها و نمودهائی که می تواند معرف آن باشند از یادها رفته است!
      لذا خواهیم کوشید درین رابطه موضوع را از چشم اندازی به تماشا بنشینیم که بتواند همۀ ابعاد را تبارز داده و تا آنجا که میسر است از نظر زمانی تنها به گذشته متکی نبوده، بلکه آینده را نیز در خود بگنجاند!
بیداری ملت در رابطه با اندیشه، روش و هدفمندی گروه های کمونیستِ افغانستان به طور کلی زادۀ سه زمینۀ عینیت یافته می باشد، که کمتر می توان کسی را یافت که در نقش آن سه زمینه به خود تردید روا دارد!

      ما به یکی از این زمینه ها نقش اساسی قائلیم و دو زمینۀ دیگر را به عنوان زمینه هائی می شناسیم که بیشتر نقش روشنگری را در رویداد خونین افغانستان بازی نموده اند، و اما آن سه زمینه:
      1 ـ حاکمیت اندیشۀ منتسب به فرهنگِ اسلامی در ذهنیت اکثریت مطلق مردم افغانستان، همانگونه که در سایر نوشته های نگارنده و به ویژه در «جامعه شناسی سیاسی افغانستان» آمد، این فرهنگ از روشنی، جلا و پالودگی بی چند ـ به ویژه از نظر سیاسی ـ برخوردار نبوده و استعمار داخلی طی قرون و اعصار توانسته است ایده ها و نظریاتی غیر اسلامی را در پوشش های مختلف و قسماً شرعی و قانونی ساخته شده در آن بگنجاند.
      آنهم چون این فرهنگ با اندیشه های سیاسی ـ اجتماعی پی ریزی شده در اروپای قرن هفده تا بیست، که قسماً تحریف فرهنگهای سیاسی ـ اجتماعی بازسازی شدۀ شرق و قسماً خزعبلات مدپرستانه ایست که فقط برای اشباع عقده های ظاهراً علم دوستانه ارائه شده است، مخلوط نشده است، هنوز می تواند لااقل از نیروی خالص و بی شائبۀ روحیه های دست نخورده و ناآشنا به نیرنگ های غیر انسانی برخوردار باشد؛ هر چند نسبتِ وجود قسمتی زیاد از ابعاد فرهنگ و اخلاق اسلامی در آن چنانچه خود اثبات کرده است، می تواند کارساز، پویا و در جهت وارستگی باشد.

     با اعراض از تطویل کلام، نگارنده را عقیده بر این است که در بیداری ملت افغانستان و قیام سخت حماسی آنان در مقابل روسها، این زمینه (این فرهنگ) نقش اساسی داشته و اگر قرار را بر این بگذاریم که باید ملت با استفادۀ از نیروی الهی خویش به «وارستگیِ» همه جانبه برسد، لازم است همۀ نیروهای فعال و غمخوار و مسلمانِ پاک اندیش و پاک عمل، تمامت امکانات خویش را در «پالایش»، «رشد»، «پهنه دهی»، و در آخرِ امر، مقایسۀ این فرهنگ، به ویژه ابعاد سیاسی ـ اجتماعی آن، با فرهنگهای غیر اسلامی به کارگیرند.
    2 - زمینۀ دیگری که در بیداری ملت و ایجاد ضرورت عصیان علیه تجاوزگران روسی نقش بسیار ارزنده ئی را توانست بازی کند، عملکرد ناشیانه، شتابناک، غیر عاقلانه و در جهتِ متضادِ اندیشه های حاکم بر اجتماع از جانب کمونیستهای مزدور روسیه در داخل افغانستان می باشد.
     سوسیالیست های ناپاکِ افغانستان اگر بخواهند اندکی واقع بینانه ـ آنهم در رابطه با خود ـ به آنچه در افغانستان مرتکب آن شدند، نظر افکنند و نقطه ضعفهای عملکرد خویش را در این رابطه بررسی نمایند، یقیناً مثنوی ئی هفتاد من کاغذ خواهد شد.
اینان را سراب قدرت چنان به خویشتن فریفته بود که اصولاً خودِ زمینۀ عمل، جهتِ عمل و منطق و روشهای منطقیِ عملِ خویش را از یاد برده بودند! اینان بر خلاف اصول سیاسی و فلسفی خویش، چنان به نمایش قدرت مشغول شدند که در نخستین گام مساجد و تکایا را مورد هجوم قرار دادند.
     چنان فریب پشتیبانی روسها را خوردند که در نخستین روزها، صفحات روزنامه ها و جرائد را به شرح اصطلاحات سیاسی ـ فلسفی مارکسیسم «سیاه» کردند.
     طبعاً مردم جهت و هدف اینان را تشخیص دادند! چه وقتی همۀ رسانه های گروهی، اعم از رادیو، تلوزیون، مجلات، روزنامه ها و... همه جا در کنار بخشیدن عناوین «دولتِ انقلابی اتحاد شوروی»، «دولت ضد امپریالیستی اتحاد شوروی» و «دولت دوست و برادر شوروی» به شرح ندانم...! کارهای وی بپردازند، مردم هر چند خرفت هم باشند، استعمار در کنار گوششان بوده و آنان را متوجه قضیه خواهد کرد و خواهند فهمید: دولتی که «شوروی» و یا «شوروی گرایان» را برادر خطاب کند معلوم است که اندیشه اش از کجا آب می خورد!
      3 ـ زمینه و عامل دیگری که در بیداری ملت افغانستان در رابطه با موضوعِ مشخصِ کنونی باز هم نقشی مؤثر داشت و هر روز بر مقدار اثرگذاری آن تا کنون ـ روی عللی چند ـ افزوده شده است، گروههای سیاسی بوده است.

      نگارنده از آن جهت به نقش گروهها اهمیت ثانوی قایل شده است که با درک مشخصه های عینی جامعۀ ما و نیز عملکرد سیاسی ـ ایدئولوژیک و اعتراف خودِ این گروهها در رابطه با همین بعد (فعالیتهای سیاسی ـ ایدئولوژیکی) می توانیم یقین حاصل نمائیم که اگر جامعۀ ما فاقد آن فرهنگ و آن اخلاق می بود، هرگز موفقیت این گروهها بیشتر از مقدار کامیابی روسها در فراچنگ آوردنِ حاکمیت نبود.
      شاید عده ئی که در پشت هر شیشه ئی دستهای پلید استعمار را می نگرند، بر نگارنده خرده گرفته و چنان پندارند که نگارنده در زمینه نقش استعمار را نادیده گرفته است!
      آنهم نگارنده ئی که با وجود تأکید بر روبنائی بودن مارکسیسم در افغانستان و تصریح و تنویر علل پیدایش آن در جزوۀ «آیا نهضت افغانستان اسلامی ست» جهت هر چه روشنتر شدن زمینۀ «استعمار شوروی در رابطه با افغانستان» را با آن دیدگاهها و با آن تیراژ بلند به نشر سپرده است.

     از روشندلی و ژرف نگری و دلسوزی خواننده ئی اینسان قلباً خوشحالم، اگر بیشتر منت گذاشته به ارائه ی نقاط ضعف اندیشۀ نگارنده بپردازد.
     لیکن استعمار را، ما نظر به عملکرد و زمینۀ عملکرد و نیروهای به کار گیرنده اش، در بخش سوم مدغم می پنداریم و اگر درست هم دقت شود، واقع امر این مثبت را اثبات خواهد کرد.
     لذا آنچه درین رابطه مهم بود این بود که مردم:
    1 ـ ایمان داشتند؛
    2 ـ فرهنگ و اخلاق سنتی اسلامی داشتند؛
    3 ـ آزادگی و غرور ملی ـ اسلامی داشتند؛
    4 ـ به صورتی نارسا، ایده، جهت، هدفمندی، روش و... سوسیالیستها را درک کرده بودند؛ و این گروهها از طرق مختلف به شرح همه جانبۀ آن پرداخته و با تحریک و تحریص در جهت اندیشه های اسلامی، آنانرا در عصیان بزرگِ تاریخی شان همکاری کردند؛ از جانبی مردم افغانستان با مواجه شدن به فاجعۀ تألمبار تجاوز و لشکرکشی روسها، کلاً متوجه شده اند که در جهان سیاست باید به گونه ئی فعال و آگاهانه سهم گرفت!

    این بزرگترین زمینۀ تولید امید و ایمان به امکان رسیدن به یک سیاست مستقل و بارور تواند بود؛ مردم تا حد زیاد می توانند بفهمند که استعمار چیست، هر چند اغلب مردم بی سواد، خشن ترین، خونبارترین، پلیدترین، ننگبارترین، ستمگرترین هیئتِ استعماری را به گونه ئی عینیت یافته در چهرۀ روسها مشاهده می دارند؛ لیکن همین ها، با کسب تجارب از انقلاب اسلامی ایران، متوجه شده اند که آمریکا نیز یک استعمارگر و ضد اسلام و مسلمین است. منتها به قول خودشان او با وجود آنکه چپاول می دارد و استعمارگری پیشه می دارد، نخست این چپاول با ریختن بمب و گلوله! نیست و ثانیاً طوری به غارت می پردازد که چیزی به صاحب مال هم برسد.
    در تکوین این ذهنیت، علاوه بر مشاهدۀ تجربی و ملموس ایران، در دورۀ شاه و روشهای تبلیغیِ آن از جانب گروههای وابسته،  بیسواد  و جا  عوض کردن مفاهیم واژه هائی چون «رفاهیت» و «آزادی» که اغلب نزد عوام در مواردی مترادف هم پنداشته می شود، کمک کرده است!
     بهر صورت، چون ملت مورد نظر ماست نه دیگرانِ قدرت پرست! متوجه می شویم که ملت چند مطلب را می داند و چند مطلب را از ترس دریافت کامل آن و بیداری کاملتر ملت به آنها «بد» القاء کرده و باورانیده اند.
     از چیزهائی که آگاهی یافته اند یکی ایدۀ «استعمار» است و دیگر «استعمارگر» و سوم «استعمارزده» که با قدرت و نیروی هر چه پرشتاب به نفی چهره ئی از استعمار و نجات استعمار زده پرداخته اند.
     و اما آنچه را که برایشان بد فهمانیده اند، مسئلۀ سیاست و عدم امکان تحقق سیاست مستقل و نزد اکثریتِ بیسوادان ـ جهتِ تعویض «شرّ بزرگ» به «شری کوچک» ـ احساس ضرورت اتکاء به قدرت و یا قدرتهائی ست که به گونه ئی ظاهری دارای توان پایداری و نگهداری وابستگانِ خویش قلمداد شده اند.

     به هر صورت، ملت بیدار شده است، منتها آنهائی که می خواهند مردم را در جهت «آزادی» از دامهای استعمارگران و زنجیرهای سیاه «وابستگی» قرار دهند وظایفی دارند بس ژرف و احیاناً خطرناک! و باید بی وقفه و بی دغدغه با پشت کاری هر چه بیداری بخش و رشد دهنده به وظایف خویش عمل نمایند.
     از جانبی «تعهد» ملت نیز پایان نیافته است و بزرگترین وظیفۀ غمخوارانِ به ملت اینست که نگذارند مردم غافل شوند و دزدان بیدار از این غفلتِ مردم استفاده برده و با همه چیزشان بازی کنند. چه عملکرد استعمار غرب در رابطه با نیازمندیهای مردم و بازیکردنِ نقشِ دلسوزانه اش بیانگر این واقعیت می باشد که بر آن است تا از تغافل مردم حداکثر استفاده را برده و با گرفتن چهره ئی حق به جانب، خویشرا خویش زده و آزادیهای الهی را به دست فراموشی سپرده است.
     و باز این کس باید بداند «چه کسی او را مسلح کرده است»؟! تا بتواند به این پرسش که: «چرا و برای چه او را مسلح کرده»؟ پاسخی دقیق و پر معنا بدهد.
     این مسئله که امکان ندارد، غرب فقط به واسطۀ ایده هائی انسانی به جامعه ئی کمک نماید، قابل تردید نیست.
     با وجود آنکه تمام منابع «مادی» و «معنوی» (به ویژه بخش کاملِ سیاسی) ایران را در قبضه گرفته بود و بنا به مصلحت سیاسی خویش و میل و ارادۀ خود آنرا می چرخانید، به مقداری به او رسیدگی کرد اگر که یک روز فکر رهائی از چنگال آمریکا به سر ملت ایران زد، چیزی برای خوردن نداشته باشند.

     افغانی برادری که ماههائی را در دورۀ شاه جنایتکار در ایران مشغول کار بوده و پس از انقلاب نیز روی عللی بدانجا روی آورده خود باید شاهد این مدعا باشد.
     در دورۀ شاه هرگز کسی متوجه حضور همیشۀ بیش از یک میلیون افغانی نه تنها نبود که تا حدی با دیدی دلسوزانه به آنها نگاه می شد، چه سیل واردات آمریکائی ایران را به ملتی «صرف مصرفی» و به بازاری برای خرید هر چه بیشتر مواد مصرفی بدل کرده بود! لذا هیچکس نمی گفت: «افغانیِ پدر سوخته پا شو برو افغان!» چه آنقدر در غفلت متبلوری به سر می برد که حتی نمی دانست آنچه می خورد و می پوشد از کجاست! لذا اصولاً جز در مواردی بس نادر متوجه حضور «افغانیِ پدر سوخته» نمی شد!
     اما امروز! افغانی عزیز! همان برادر مسلمان ایرانی تو، ترا از هر حیوانی پست تر میداند! اینک تو در نظر وی دزد هستی، آدم کش هستی، ترسو هستی، راهزن هستی، و هزاران طعنۀ دیگری که تو خود شنیده ئی! آنهم گاه از زبان کسانی که هرگز متوقع نبودی!
     آیا شده است از خودت بپرسی این ها همه مولود چه زمینه ئی ست؟! آیا متوجه شده ئی که چرا آن برادر ایرانی تو از تو «بدش» می آید؟ یقیناً بلی! و خواهی گفت چون از اندیشۀ بلیغ و والای اسلامی برخوردار نمی باشد. که بنده در این بازیافت با تو هم عقیده ام ولی چرا از اندیشۀ اسلامی برخوردار نیست؟ یقیناً و البته که یقیناً چون آمریکا بر او حکومت می کرده و او را عادت داده است که با روده ها و از منظر ماشین ها و ساختمانهای کذا و تجملات ناکذای خویش بیندیشد!
با این مایۀ از درکِ واقعیت، آیا باز می خواهی به نگارنده بقبولانی که آمریکا در ایران قصد معاونت و خدمت داشته است؟!
     آنچه از پذیرش واقعیتِ ملموس آن ناچاریم این است که همیشه استعمارگران ـ چه شوروی و چه آمریکا و چه ... به این ممالک توجه دارند و خدمتهائی هم انجام می دهند اما نه برای ملتها! بلکه همیشه برای دولتها و کسانیکه امکان رسیدن شان به حکمروائی میرود! و یا می توانند در تضعیفِ دولِ ضد استعماری، رقیب آنان را یاری نمایند.
     شما خود بهتر می دانید که استعمار شوروی به چه طبقه ئی از ملت افغانستان کمک و معاضدت می کرده و می کند! علت آنرا نیز خوب درک کرده اید!
     آمریکا هم اگر در زمان شاه معاونت هائی می کرد به همانهائی بود که در خط خودش بودند و برای خودش کار می کردند! ورنه وضع ملت ایران را که اینک چه از نظر «فکری» و چه از نظر «مادی» خود مشاهده می دارید!
     اگر آمریکا، جانب ملت ایران را می داشت پس از ایجاد آن همه بدبختی و غارت و تحمیل محاصرۀ اقتصادی، لازم نبود که جنگ عوامل بعثی را بر آنان تحمیل نماید.
     حتی آمریکا اگر به ملت افغانستان دلسوز بود و به راستی خویش را دشمن روسها قلمداد می کرد، نه تنها باید جنگ صدام را بر ایران تحمیل نمی کرد که لازم بود، زمینه های مشابه آنرا در فلسطین و السالوادور و...! متوقف می ساخت تا ذهنیت سیاسی ـ انسانی ملل محروم جهان متوجۀ تجاوز روسها و فجایع ننگبار آنان شده و از جریانات سیاسیِ حاکم بر اندیشۀ ابرقدرتها عبرت می گرفتند!

     از آنچه آمد این نکته نیز تأیید تواند شد که طرح راه حل سیاسی، علاوۀ بر روسیه، طرفداران دیگری نیز دارد، یقیناً وقتی کسانی از موضوع و یا روشی جانبداری می کنند، برای درست و منطقی جلوه دادن آن روش و ضرورت اتخاذ آن و... دلایلی نیز دارند که بررسی جوهر و محتوای جوهری آن دلایل می تواند میزان درستی و منطقی بودن و ارزشمندی و باروری و کار آئی نظر و روش آنها را ارزیابی و مشخص نماید.
     باور ما بر این است که اگر موضعگیری یکی از رسمی ترین و روشن ترین جانبداران راه حل سیاسی را بتوانیم با دقت و تأمل بررسی نمائیم، هم موضع و هم محتوای اندیشه و اتخاذ روش سایر جانبداران این راه حل را می توانیم درک و ارزیابی نمائیم.
     رسمی ترین نمایندۀ جانبداران راه حل سیاسی افغانستان که عملاً حاضر شده است حتی بدون حضور نمایندگان واقعی ملت افغانستان در کنفرانسهائیکه حول این محور می گردیده و نیز در مذاکرات ژنو شرکت جوید، پاکستان می باشد.
     پاکستان نه تنها از نخستین دور مذاکرات ژنو از این طرح و از این راه حل استقبال نموده است، که به صورت غیر مستقیم و تلویحی دیگرانی را هم تشویق به جانبداری می داشته است.
آنچه در این رابطه شک آلود، توقع آمیز و قدری ناراحت کننده می باشد این است که چرا دولت پاکستان، حاضر گردیده است تا بدون حضور نمایندگان واقعی مردم که طرف اصلی و جزء لاینفک قضیه محسوب می شوند، در جلسات مذاکرات ژنو شرکت جوید؟!
     همه می دانند که پاکستان پس از آنکه از طرح مذاکرات جانبداری خود را اعلام نموده، طرحی نیز جهت هر چه بهتر فیصله شدن فاجعۀ افغانستان ارائه داد که شامل این موارد بود:
1 ـ تعیین تاریخی معین جهت خروج و عقب نشینی نیروهای روسی از افغانستان.
2 ـ تضمین دو جانبۀ عدم تجاوز و عدم مداخله.
3 ـ ضمانت بین المللی و تأمین امنیت برای مهاجرین افغانی و بازگشت آنها به کشورشان.
4 ـ اعادۀ موقعیت افغانستان به عنوان کشور غیر متعهد.
5 ـ حق دادن به مردم افغانستان جهت انتخاب نوع حکومت خویش.

     طبیعی است هرگاه حکومت دست نشاندۀ روسها که توسط ارتش سرخ بروی کار آورده شده و توسط ارتش سرخ حفاظت و نگهداری شده ـ و نفس این عمل باعث شده است که افغانستان عملاً و بالفعل از جرگۀ غیر متعهدها خارج محسوب گردد ـ بخواهد همچنان در رأس قدرت باقی بماند، این خود صریحاً نقض مادۀ چهارم طرح پاکستان را اعلام خواهد کرد.
     و باز عدم حضور نمایندگان واقعی ملت ـ که مادة پنجم طرح پاکستان به آنها حق انتخاب نوع حکومت را داده است ـ در مذاکرات و فیصله هائیکه از این مذاکرات ناشی گردیده معنای نقض صریح مادة پنجم را میدهد. این ها می رساند که پاکستان حتی اصولی را که خود طرح کرده بوده است، روی دلایلی نادیده گرفته و با نقض و بی احترامی به اصول مطروحۀ خودش، تن به عمل بی معنائی داده است که تنها نتیجه اش را روسها خواهند گرفت.
     علت ها روشن است و نیاز به شرح و بسط ندارد. بررسی آخرین موضعگیریهای شخص ضیاء الحق (رئیس جمهوری پاکستان) بهتر از هر بیان دیگری سرپوش از بینش سیاسی و عقاید او به عنوان برجسته ترین چهره و نمایندۀ جانبداران طرح سازش بر می دارد، هر چند روی دلایل متعددی تصمیم گرفته ایم بسیار خلاصه و موجز به مسئله برخورد نمائیم.

     ضیاء الحق در رابطه با مسئلۀ افغانستان دارد که: «ما باید واقع بینانه به مسئلۀ افغانستان بنگریم، واقعیت این است که روسها افغانستان را در اشغال دارند و اگر قرار باشد به این اشغال به زور اسلحه و به صورت نظامی پایان داده شود، قدرتی مشابه ابرقدرت روس لازم است و این امر توسط ابرقدرتی دیگر امکان پذیر است که احتمال آن نمی رود. بنابراین به این نتیجه می رسیم که عملیات نظامی راه حل این مسئله نمی باشد، بلکه نیاز به یک راه حل سیاسی از طریق مذاکره دارد و پاکستان این راه حل را تبلیغ می کند.» اشارۀ آقای ضیاء الحق به همان راه حلی است که قرار است از طریق مذاکرات ژنو به دست آید. راه حلی که طبعاً هیچ ربطی به مردم افغانستان ندارد و به ابقاء رژیم مارکسیستی... خواهد انجامید. بر همین اساس است که آقای ضیاء الحق اضافه می کند که: «چنانچه مردم افغانستان ببرک کارمل را بخواهند از نظر من ایرادی ندارد لذا در صورتیکه کس دیگری را خواستند باید بتوانند طبق خواستۀ خود عمل کنند، چرا اینجانب نگران این موضوع باشم.» نقل از روزنامۀ جمهوری اسلامی.
     این دید سیاسی و بینش اجتماعی آقای ضیاء الحق می باشد که یقیناً نارسائی و نادرستی آن، ـ به ویژه در مورد افغانستان ـ برای خودش هم صریحاً ثابت می باشد. زیرا دنیای کفر و اسلام صدها مدرک رسمی دارد که نه تنها مزدوران داخلی روسیه ـ اعم از ترکی و امین و... ـ داد می زند که انقلاب ثور برگشت ناپذیر می باشد؛ همۀ خلق با ما هستند و از انقلاب ثور پشتیبانی می کنند؛ فقط این مرزهای ما هستند که گاهی از ناحیۀ قاچاقبرانی که منافعشان به خطر افتاده مورد تهدید قرار
می گیرد، و ما اصلاً مخالف سیاسی نداریم؛ این حرکتهای مذبوحانه! دیر زمانی دوام نخواهد یافت و... که خود روسیه نیز در جراید خویش همین خوابها را تعبیر می کرد.

     اما بعد از این که مردم به جهاد ـ و نه به اسلحۀ مدرن و... ـ دل سپردند و از موضع جهاد اسلامی، با امکانات بسیار ناچیز خود با دولت مزدور برخورد کردند و بیش از بیست هزار کشته روی دست ارتش سرخ گذاشتند و بیش از هفتاد درصد از شهرها را به تصرف و در محاصره خویش قرار دادند و... روسیه نه تنها مجبور شد که بپذیرد: «ملت افغانستان از وی (روسیه) نفرت دارد،» و نه تنها مجبور شد اذعان نماید که دوست دست نشانده دارای مخالفین سیاسی می باشد که مجبور شد حضور آنها را در حکومت به عنوان وزیر و وکیل و... تحمل نماید!
     طبیعی است که اگر مجاهدین متشکل شوند و از موضعی واحد در زمینه های سیاسی و نظامی برخورد نمایند، روسها مجبور خواهند شد به این عقب نشینی تاکتیکی ـ سیاسی! خود ادامه داده دندان طمع از غارت منابع و امکانات مادی و معنوی افغانستان کنده، عین انگلیس ها فرار نمایند.

     اگر ترس تطویل کلام و دردسر خوانندۀ عزیز نمی رفت، حرفهای مزدوران روسیه در سال 59 و 60 را با حرفهای امروزیشان مورد تطبیق و مقایسه قرار می دادیم. آنروزها مجاهدین را اشرار، دزد، قاچاقبر، مزدور غرب و... قلمداد می کردند و خود را پیشتازان اندیشۀ نوین، حامیان آزادی، جانبداران عدالت مترقی و برگشت ناپذیر، مدافعان علم و تکامل و... اما امروز همین پیشتازان اندیشۀ نوین از اشرار و مزدوران غرب دعوت می کنند: بیائید تا با هم آشتی کنیم. بیائید در هدایت و راهبری مردم با ما شریک و همدست شوید، بیائید در تأمین «آرامش»، عدالت و آزادی ما را کمک کنید، بیائید و بیائید...!
     گمانم بر این است که قضیه خیلی جالب می باشد. پیشتازان آزادی و اندیشۀ نوین و ترقی، از دزدها و قاچاقبرها و اشرار و... دعوت می کنند تا این دزدها و... آرامش و عدالت را به جامعه ارمغان دارند! و خوب است که آقای ضیاء الحق از خویش بپرسد: «به راستی این چه عاملی بود که روسها و مزدورانشان را به این فلاکت اندیشه و عمل گرفتار ساخته و در این منجلاب عفن رسوائی آور غرق ساخته است؟!» و باز از خود بپرسد: «آیا برای یک ابرقدرت ـ البته به خیال آقای ضیاء الحق ـ  که یکی از پیشرفته ترین دولت های نظامی روی زمین است، شکستی ذلت بارتر از این و رسوائی و شرمساری ئی دنائت آمیزتر از این نوع موضعگیری و عقب نشینی می تواند سراغ داده شود؟!»

     باور من بر این است که کلیۀ موضعگیریهای سیاسی ـ نظامی روسها، از لحظه ئی که از طریق مزدوران خویش اعلام آمادگی آشتی ملی را کردند، به دوران بعد از شکست همه جانبه و قطعی آنها در مورد افغانستان مربوط بوده و هر امتیازی که پس از این مرحله بدست آورند، یا از غفلت ما، یا از غرض ورزی و سازشکاری دوستان جاهل و دوست نماهای مغرض ما خواهد بود.

     به هر حال، آنچه از توجه و دقت در محتوای سخنان آقای ضیاء الحق بدست می آید این است که ایشان نیز: «زور» و داشتن «قدرت» را اصل روابط و برخوردهای اجتماعی قرار می دهد نه «حق» را.
     و گفتیم: اندیشه ئی که زور را اصل می داند، انسان را فرع می شمارد، لذا با اتخاذ این موضوع عملاً دست به نفی و انکار «انسانیت» می زند. و با انکار انسانیت و حق، و توجیه مواضع زورگوی، عملاً به زور و موضعگیریهای زورمند مشروعیت و قانونیت می بخشد.
     در اندیشه ئی که زور را اصل می داند، توانمندی به مفهوم زورمندی آن، جای معقولیت را می گیرد. لذا انسان زورگرای، به جای جانبداری از مواضع معقول، از مواضع قدرت جانبداری می کند و گاه هم قدرت را از عقل و ایمان و... برتر می شمارد.
اینان ـ چنانکه در بیانات آقای ضیاء الحق دریافتیم ـ زور را تبلیغ می کنند و سازش با زور را!
     نه آزادگی، معقولیت و حقجویی را! چرا که در این بینش، آزادگی و معقولیت تحت الشعاع زور قرار گرفته است! لذا اصلاً متوجه حق مردم، معقولیت موضع مردم و غیر معقولانه بودن زورگوئی های روسیه نمی باشند! تا آنجا که به زور، هم حق می دهند! هم اهمیت! اما به معقولیت و... توصیۀ سازش می کنند و یا تبلیغ بردگی از ابرقدرتی دیگر!
     این گونه برخورد باعث می شود که اینان در برابر زور خود را باخته و تعهد و مسئولیت انسانی خود را عمداً از یاد ببرند! و خود را ناچار از تحمل و پذیرش موضع زورگوی خیال نمایند. در واقع، اگر همۀ دولتهای غیر متعهد ـ به شمول پاکستان ـ یک صدا و یک دست، حتی برای یک سال هم که شده بود، با روسیه قطع رابطۀ یک جانبه می نمودند، آیا ابرقدرت روسیه می توانست این همه پرروئی پیشه ساخته و خواهان ابقاء حکومت دست نشاندۀ خود گردد؟!
     اینان که دانسته و یا ندانسته از طرح سازش پوچ و مسخره ئی که با عدم حضور نمایندگان ملت در جریان می باشد، جانبداری کرده و باور آورده اند که از این طریق به حل فاجعه نائل خواهند آمد، قبل از همه باید در باور خویش تجدید نظر نموده و متیقن گردند که اصالت مال ایمان و مواضع ایمانی انسانهاست، چه اگر مال زور می بود که روسها زور داشتند و زورِ زیادی هم گفتند، تا آنجا که اگر طرحهای نظامی شان به شکست مواجه نمی شد و یا امکان می دادند که در آینده ئی نه چندان دور تحقق خواهد یافت، هرگز روسیه تا این حد عقب نشینی نمی کرد.

     اگر بخواهیم با منطق و اصول منطقی خودِ آقای ضیاء الحق ـ به عنوان رسمی ترین نمایندۀ جانبداران سازش استکباری ـ وارد مسئله شویم، باید بگوئیم که: روسها دریافتند که بیش از نود و هشت درصد مردم افغانستان با آنها مخالف می باشند، و برای سرکوبی این نود و هشت درصد، لازم است، روسها حدوداً هفده هجده میلیون نفر از سربازان ارتش سرخ را وارد افغانستان سازند و چون این کار عملاً برایشان میسر نبود، لذا شکست خود را پذیرفته تن به تسلیم سپردند.
     خوب بود که آقای ضیاء الحق در کنار ذکر خیر! از قدرت روسیه، ذکری هم از قدرت ملت افغانستان و نیروی جمعی کسانی که مخالف روسیه و مزدوران وی می باشند، به میان می آوردند! تا مردم نسبت به طرز بینش اوشان مشکوک نمی گردیدند!

     و درست بر مبنای توجه به ایمان و نیروی ایمانی مخالفان دولت روسیه و تبلور ایثار و استقامت و دلیری و جانبازی همین ایمان مندان آزاده است که ما متیقن هستیم که:
1 ـ کلیۀ طرحها و برنامه های سیاسی ـ استکباری روسیه در افغانستان به شکست مواجه شده است.
2 ـ امیدی به تحقق و پیروزی نسبی طرح ها و برنامه های نظامی خود نداشته و آنها را نیز از مقابله ناتوان می یابد.
3 ـ بی لیاقتی و عدم کارآئی مزدورانش در رابطه با جامعۀ افغانستان کاملاً برایش روشن و ثابت گردیده است.
4 ـ حضور، پویائی، نشاط و استقامت مردم را با همۀ وجود لمس کرده و باور نموده است که این ملت به این زودیها خسته و مأیوس نخواهد شد.
5 ـ در دنیا آبرویش رفته و...

     لذا، تن به چنین تقدیری سپرده است. و این تن سپردگی مؤید آن است که روسها از موضع قدرت مذاکره نمی نمایند، بلکه در پی آنند تا ضمن چهره عوض کردن، به این موارد نیز جامۀ تحقق پوشانند:
1 ـ شکستهای سیاسی و نظامی خویش را «پنهان» و «کتمان» دارند.
2 ـ چنین وانمود نمایند که در حل قضیه، ابتکار عمل به دست خودشان بوده است!
3 ـ مجبور به از دست دادن همۀ امتیازات نگردند.
4 ـ تضمین بگیرند که آنچه مسلمانان ایران بر سر آمریکا آوردند، پس از رفتن ارتش سرخ، مسلمانان افغانستان بر سر روسیه نیاورند! و بیش از پیش در رسوائی و مخمصه نکشانند.
5 ـ از معرفی شدن قدرت الهی اسلام، و محور شناخته شدن ایمان مجاهدان در رابطه با حل فاجعۀ افغانستان جلوگیری نمایند!
6 ـ فاجعۀ افغانستان را یک جنگ سیاسی قلمداد کنند نه یک حرکت انقلابی که روح جهاد در آن متبلور بوده است!
7 ـ آمدنشان را که تجاوزکارانه و غیر قانونی بوده، در زیر پوشش این مذاکرۀ ابلیسی:
الف) به صورتی عملی، تجاوزها و کشتارها و تخریب ها و ویرانی ها را قانونیت بخشند.
ب) خروج نیروهای تجاوزگر را عملی قانونی و معقول و معمولی جلوه دهند!
ج) قانونیت حکومت مزدور را مسجل بسازند.
8 ـ قراردادها را قانونی و لازم الاجرا تثبیت نموده و زنجیر اسارت را در پای ملت باقی بگذارند.
9 ـ اسلام خواهی را روکش تمایلات قدرت پرستی عده ئی حاکمیت پرست قلمداد دارند!
10 ـ محور چرخش سیاست ها و نیز حکام سیاسی را ابر قدرتها معرفی نمایند.
11 ـ اراده و عمل و استقامت مردم مسلمان را بی تأثیر جلوه دهند!
12 و 13 ـ و صدها مطلب دیگر.
با همۀ آنچه آمده که روشنائی و وضاحت این موارد غیر قابل انکار می نماید، آیا باز هم
می توان به چنین را حلِ مسخره ئی دل بست؟!

     به عقیدۀ ما، موضع جانبدارانی که امروز از طرح سراپا متناقض و سراپا نقص کنونی جانبداری می کنند، موضوع ابرقدرتها و از آن میان روسیه و آمریکاست نه یک دوست و یا یک دولت بی طرف! زیرا که یک دولت بی طرف، در کنار انجام مسئولیت و وظایف خودش، ـ به عنوان یک وظیفۀ اخلاقی و انسانی ـ زمینۀ رفع فساد جامعه را «طرح» ، «ارائه» و «جانبداری» می کند، نه این که بدون حضور ملت، با درک مخالفت همان مردم، با دشمنانشان به مذاکره بنشیند! و این می رساند که منطق جانبداران طرح سازش، بهتر و ارزشمندتر از منطق خودِ روسهای شکست خورده نبوده است!

    آنچه در پایان این مقاله لازم است گفته شود این است که وقتی پای مذاکرات پیش می آید و از آن به عنوان عملی که ذهنیت ها را از موضع اصلی منحرف کرده و زمینۀ سرپوش نهادن به شکست های روسیه را مهیا می دارد، یاد می شود، نحوه ئی از مذاکرات می باشد که هم اکنون بدون حضور نمایندگان واقعی مردم، میان کسانیکه در اصل قضیه ذی دخل نمی باشند (پاکستان و نمایندۀ سازمان ملل و دولتِ افغانستان) جریان دارد. نه اینکه مطلق مذاکرات.
    همانگونه که در عرایض قبلی آمد، اگر سخن جائی داشته باشد و ارائه ی نکته ها مکانی و از اصولی معقول و شرایطی منطقی برخوردار باشد، می توان به نتیجۀ آن تا حدودی دلگرم بود، طبیعی است که در آن صورت همۀ شرایط مسئله مورد توجه قرار گرفته و از حالتی سرگرم کننده و غیر منطقی بدر خواهد آمد. و درست بر مبنای همین بینش است که متوجه می شویم جمهوری اسلامی ایران نیز طرحی را ارائه می دارد. ولی وقتی بعدها متوجه می گردد که مذاکرات دارد از مسیر معقول خویش منحرف گردیده و در مسیر قدرت و استکبار به راه می افتد، از شرکت در مذاکرات ژنو ـ به عنوان اعتراض ـ خود داری می نماید.

    امیدمان بر این است که جمهوری اسلامی ایران همچنان بر موضع بر حق خود که همانا پشتیبانی از طرحی معقول و منطقی و مفید برای مسلمانان افغانستان می باشد، باقی مانده، در این شرایط وانفسا و دنیای زورپرستی، مجاهدان با شهامت و سنگر نشینان مظلوم افغانستان را تنها نگذاشته، پشت و پشتیبان باشد.

     نکتۀ دیگریکه لازم است درین رابطه مورد دقت و تأمل قرار گیرد این است که نمی توان متن مسئلۀ سازش را که اینک تلاش می کنند آنرا با مسئلۀ خروج سربازان روسی مرتبط سازند، به صورت مجرد مورد بررسی و توجه قرار داد؛ لذا واجب می نماید تا به برخی موضوعات، که با مسئلۀ تجاوز نظامی در اوایل امر و در موضوع مذاکرات فعلی به نحوی دیگر در ارتباط می باشد، توجه نمائیم.
گفتیم که روسها، با اعتقاد و اطمینان به کار آئی و کارسازیِ لشکرکشی، و با اعتماد به پیروزی حتمی ارتش سرخ و شکست ملت به تجاوز نظامی متوسل شدند!

     در واقع چون قدرت پرستان قدرت بدست روسیه، پس از موضعگیریهای مختلف و متنوع دولتهای استعماری غرب، طی چندین دهسال، استعمار را عملاً ملت واحده ئی باز یافته و به این یقین رسیده بودند که استعمارچیان غربی و در رأس همه آمریکا، به هیچوجه به صورت جدی به مخالفت لشکرکشی برنخواهند خاست، به خود اجازۀ چنین کاری را دادند. چنانکه چنین شد، و غرب و به ویژه آمریکای نیرنگ باز، تا هم اکنون هم مخالفت واقعاً جدی، علیه روسها ابراز ننموده است. لذا ثابت می شود که روسها به این باور رسیده بودند که در ساحۀ «بین الدول»ی هم، خطری تهدیدشان نمی کند! چنانکه تجاوزهای نظامی ئی که در سال 1335 شمسی به مجارستان و در سال 1347 شمسی به چکسلواکی مرتکب شدند، با هیچ خطری از ناحیۀ دولت ها مواجه نگردید!
     به هرحال، از مجموعۀ خیالاتی که داشتند فقط این آخری درست از آب در آمد، چنانکه بررسی موضعگیریها و نحوۀ برخورد دولت در برابر تجاوز روسیه به سرزمین افغانستان این واقعیت را روشن می نماید. زیرا همانگونه که اغلب آگاهان به مسایل سیاسی مطلع می باشند، روسها وقتی با ارتش سرخ به افغانستان یورش آوردند، عده ئی از دولتهای وابستۀ به روسیه ـ حتی از این تجاوز خجلت بار رسوائی انگیز ـ حمایت کرده، آنرا به گونه های مختلفی توجیه و تفسیر می نمودند و
عده ئی از دولتها هم آنرا تقبیح.
     در میان دولتهائیکه این تجاوز را حمایت و جانبداری می کردند، دولتهائی قرار داشتند که حمایت و همکاریشان هم سیاسی بود و هم نظامی که دولتهای مزدور و بی آبروی بلغارستان»، «کوبا» و «یمن جنوبی» از آن دسته بودند.
     عده ئی دیگر، فقط در ابعاد سیاسی ـ تبلیغاتی از آن جانبداری کرده و با پاشیدن آب به آتش احساسات بجوش آمدۀ مردم مسلمان ما و سرزمین های اسلامی، نوکری شان را به روسیه ثابت می ساختند!

     و اما آن عده از دولتهائیکه این تجاوز را تقبیح کرده و مدعی مخالفت با آن شدند، بعضی مدعی تقبیح همه جانبه و نیز دلسوزی و همگامی فعال با ملت افغانستان بودند که آمریکا و دول استعماری غرب ـ پس از سکوت دوامدار ـ خود را از همگان داغتر و پیشگام تر جا می زدند! و ادعایشان این بود که جهت در هم شکستن قوای تجاوزپیشه، به چریکهای افغانستان کمکهای مالی و تسلیحاتی نیز می کنند. که البته در محدودۀ فعالیت مزدورانی بسیار اندک و انگشت شمار ـ که برای تحکیم منافع استعماری خویش در سرنوشت سیاسی ـ اقتصادی آیندۀ افغانستان به کارگرفته اند ـ درست هم می باشد.
     بعضی از دولتها نیز مدعی تقبیح جدی سیاسی شده و با اظهار تأسف از زیر پا قرار گرفتن ارزشهای انسانی و لگدمال شدن استقلال و حیثیت سیاسی افغانستان، خود را مخالف واقعی این تجاوز قلمداد می نمودند که بیشترین این دستۀ اخیر را، دول به اصطلاح غیر متعهد تشکیل می دادند.
     آنچه در این رابطه برای مردم فداکار و اخلاصمند سرزمین مجاهدپرور افغانستان حایز کمال توجه و اهمیت می باشد، این است که از واقعیت های تلخ و بیداری انگیزی که از برخورد و موضعگیری دولتها، در برابر تجاوز روسها پدید آمده، عبرت گرفته و امیدوار به حرفهای فریبنده و حرافی های غفلت آور و دلسوزیهای محیلانه و غمخوریهای ریاکارانه و اسارتبار جانبداران و دلسوزان و... طرح سازش نبوده، خود در پی چارۀ کار و تحصیل استقلال خویش باشند. زیرا ما معتقدیم و واقعیت های عینی و عملی ای که از برخوردها و موضعگیریهای اینان نشأت گرفت، ثابت ساخت که: محکوم کردن های این دسته (غیر متعهدها) برخلاف جانبداریهای آن دسته (وابسته های به روسیه) از هیچگونه پشتوانۀ عملی و ارزش آفرین برخوردار نبوده و فقط جنبۀ لفظی و صورت لفاظی داشته است! و گرنه باید تأثیراتی را پدیدار می ساخت.
     دقت در شمار آراء محکوم کنندگان مسئلۀ تجاوز ـ آن هم در سازمان ملل ـ خود مؤید این واقعیت می باشد که: محکوم کردنها کلاً فقط و فقط جنبۀ لفظی داشته و اگر با بینش عمیق اسلامی به آنها نگاه کنیم، خود نوعی زمینه سازی برای قانونیت و مشروعیت بخشیدنِ به زور و قدرت و منطق استعماری قدرت بدستان می باشد.
روزنامۀ جمهوری اسلامی در یکی از شماره های قبلی خود گزارشی را در رابطۀ با همین موضوع به نشر سپرده است که جهت جلب دقت بیشتر خوانندۀ محترم، آنرا نقل می نمائیم:

به گزارش نشریه «1 مپکت» شمار آراء در مورد مسئلۀ افغانستان در مجمع سازمان ملل در سالهای قبل به ترتیب زیر بوده است:

ژانویه                                 سال                         1980 م ـ                  104 رأی

نوامبر                                  سال                         1980 م ـ                  111 رأی

نوامبر                                  سال                         1981 م ـ                  116 رأی

نوامبر                                  سال                         1982 م ـ                  114 رأی

نوامبر                                  سال                         1983 م ـ                  116 رأی

نوامبر                                  سال                         1984 م ـ                  119 رأی

     و نیز همین روزنامه از قول خبرگزاری جمهوری اسلامی آورده است که: «122 کشور از 158 کشور عضو سازمان ملل طی قطعنامۀ خود، به خروج ارتش شوروی از افغانستان رأی دادند و تنها 19 کشور به قطعنامه رأی مخالف و 12 کشور دیگر رأی ممتنع دادند.»
     این خبرگزاری می افزاید: «در بیانیۀ قبل «یعقوب خان» وزیر خارجۀ پاکستان خواهان راه حلی سیاسی و صلح آمیز برای مسئلۀ افغانستان بر اساس خروج نیروهای شوروی از افغانستان شده بود. وزیر خارجۀ پاکستان تأیید کرد که موضع پاکستان یک موضع اصولی است و تحت هیچ فشاری تغییر نخواهد کرد.
     همچنین برای نخستین بار یک هیأت از انقلابیون مسلمان افغانستان به سرپرستی «گلبدین حکمتیار» در مجمع عمومی سازمان ملل شرکت جست و از وضع موجود افغانستان و این که رژیم کارمل، نمایندۀ ملت افغانستان نیست برای کشورهای عضو سخن گفت: وی از سازمان ملل درخواست کرد که رژیم دست نشاندۀ افغانستان را از سازمان ملل اخراج کنند و عضویت اتحادیۀ مسلمان را قبول کنند.»

     با آنکه علت اصلی و واقعی عدم سرپیچی از لفاظی، از ناحیۀ غیرمتعهدها، در زمینۀ محکوم کردن روسیه روشن می باشد، باز هم برای این که مسئله برای بیشتر هموطنان داغدیدۀ ما ملموس تر گردد، مسایلی را به صورت بسیار موجز و گذرا و در عین حال بسیار ساده به عرض می رسانیم: استعمار کُهنه و روش سلطه و حاکمیت آن که معمولاً با اعمال فشار سنگین نظامی و تسلط مستقیم و بدست گرفتن کاملاً مستقیم زمام امور سیاسی، اقتصادی و نظامی کشورهای زیر سلطه و محکوم همراه بود، روی دلایلی که جای بحث از آن در این نبشتۀ ناقص و ابتر نمی باشد، جای خود را به «استعمار نو» بخشید.

     در استعمار نو و روش سلطه و حاکمیت آن، وابستگی کلاً دو شکل به خود گرفت:
1 ـ وابستۀ مستقیم که عملاً و علناً خود را پیرو و جانبدار سیاست کشور مطبوع قدرتمند دیگری اعلام داشته و به حساب می آورد.
2 ـ وابستۀ غیر مستقیم که لفظاً خود را مستقل و آزاد و بدور از وابستگی های ذلتبار به کشورهای قدرتمند قلمداد کرده و حتی، گاه گُداری، به شیوۀ صدام حسین خان تکریتی، شعار مخالفت با امپریالیسم، ارتجاع و اسرائیل! را نیز بلغور کرده ولی در رسم و در عمل و شیوۀ برخورد و موضعگیریهای مختلف، کلیۀ جهتگیریهایشان در جهت منافع اربابهاست!
نمونۀ غربی اش: صدام و نمونه شرقی اش: همفکران افلقی صدام (سوریه، لیبی و...)!

     دولتهای استعماری نیز هریک متناسب با مصالح خودشان، برای نفی حساسیت های منطقه ئی و بومی، روش وابسته های غیر مستقیم را مفید تر تشخیص داده و از آنها حمایت کردند. لذا به وضاحت در می یابیم که اکثریت مطلق دولتهای غیر متعهد امروزی را، متعهدهائی تشکیل می دهند که تعهد دارند ظاهراً غیرمتعهد باقی مانده و راه زیر زمینی را جهت تحقق اهداف و منافع استعمار فراهم نمایند.
     اینان اسماً غیرمتعهد و آزادند و در لفاظی نیز، لذا هر گاه بخواهند علیه ارباب «عمل» کنند، فقط «لفظاً» عمل می کنند و خیلی هم تند و تیز! و چون این لفظی ها و محکوم کردن ها و عبارت پردازیها، هیچگونه ضمانت اجرائی و عملی نداشته، و به موضع استعماری و غارتگرانۀ ارباب ضرری نمی رساند، بی اثر مانده و خدمتی واقعی و عینی ـ در جهت محکومان و مظلومان ـ انجام داده نمی تواند. و درست به همین واسطۀ نازائی و بی اثر بودن این لفاظی ها و موضعگیریهای درون خالی است که ارباب هم بی خیال به جنایت خویش ادامه داده و حتی از حرکت بی اثر اینان خوشحال نیز گردید، چه توانسته است با این ترفند، نوکرِ اسیر و بردۀ بی اراده اش را نزد خیلی ها، آزاد و مستقل و غیرمتعهد و... جا بزند!
     لذا اینجاست که متوجه می شویم اینان شب اربابشان را محکوم می کنند، اما صبح بعد، برای یکدیگر موفقیت کذا وکذا آرزو می کنند! یا صبح محکوم می نمایند اما شب دیگر، سر میز قرارداد تفاهم و همکاری فلان! می نشینند.
     در واقع موضعگیری منافقت آلود اینان برای ملل محروم و مستضعف جهان سوم و به ویژه مسلمانان، خیلی خطرناک تر و رنج آفرین تر از بردگان رسمی استکبار می باشد، چه اینان در لباس دوست، آب به آسیای دشمن خود و خلق و خدا می ریزند.
     به هر حال اگر بخواهیم بدانیم که عدم محکومیت عملی اینان چه مصائب و بلاها و چه مسائل و خطها و جهت هائی را به بار آورده و تثبیت می سازد، می رسیم به درک این واقعیت ها که:
1 ـ در واقع امر اینان نیز وابسته اند و مزدور، و خطرشان به هیچروی از خطر وابستگان رسمی و مستقیم کمتر نمی باشد.
2 ـ «جهت» و «نتایج» موضعگیریهای سیاسی، نظامی و... آن ها کلاً استکباری بوده، لذا اگر می بینیم که مثلاً از صلح و امنیت و... دم می زنند، نباید به این خیال بیفتیم که اینان به ارزش صلح و امنیت و... و یا به زشتی جنگ و... ایمان آورده و بر آنند تا جانبداری اخلاقی پیشه سازند!
3 ـ چون وجهۀ اجتماعی و پایگاه مردمی ندارند، تن به ذلت بردگی استکبار و سازش منافقت آلود استعمار سپرده اند.
4 ـ چون اعتقادی جازم به ارزشهای والای انسانی ندارند، و نمی توانند معنای آزادی و آزادگی را درک نمایند، ذلیلانه به بردگی و اسارت و... قانونیت بخشیده، زمینۀ رشد روحیۀ ادغام پذیری و سلطه پذیری را آماده می سازند.

     و در نتیجه، در زمینۀ به اسارت کشیدن ملتها و بازداشتن آنها از رشد و کمال انسانی و لاجرم: کوتاه کردن دست مخالفین جبارانِ قدرت پرست از رسیدن به حق حاکمیت و اجباراً تربیت نمودن استعمار پیشگان زورگوی، تلاش ورزیده، برای تداوم حاکمیت و توسعه و تعمیق سلطۀ زور و قدرت و شیطنت، همۀ این پستی ها را تقبل می نمایند.
     طبیعی است که با پذیرش خط و جهتی که اینان پیشاروی ملتها می گذارند، نه تنها نمی توان به آزادی ارزشها ـ از چنگال ریا و منافقت ـ و استقلال هویت انسانی نائل آمد که جز به تلاشی و تباهی هویت ها و نفی ارزشهای متعالی و انکار اراده و حیثیت مردم، به چیزی دسترسی پیدا نخواهد شد. گذشته از این که این عمل غیر انسانیِ اینان باعث می شود تا زورگویان و قلدران و گردنکشان، بیشتر جری شده و زمینۀ تنبیه متجاوز و تقبیح زور مدار، عملاً از بین برود و «زور» بر مسند «حق» بنشیند، تخریب جای اصلاح را بگیرد و نفاق و دوروئی جای دوستی و یک رنگی را.

     با همۀ این ها شاید مسئلۀ پذیرش سلطۀ غیر مستقیم و شیوه ای که در حد لفظ و لفاظی از آزادی نسبی برخوردار می باشد، نزد عده ئی از مردم غریب و تا حدودی نامأنوس جلوه کند، لذا برای درک بهتر و روشن تر علتِ تحمل و پذیرش این گونۀ از وابستگی، که گاه با جانبداری از عقاید ظاهراً مختلف و متفاوت و حتی در مواردی با طرفداری از عقاید و روشهای کاملاً متضادی همراه می باشد، لازم می نماید به یکی دو ویژگی دیگر آن به صورتی بسیار خلاصه اشاره نمائیم.
     باور ما بر این است که درک و در نظر گرفتن این مواد خواهد توانست علت پذیرش راه حل سیاسی از جانب استعمار و اقمارش را و نیز، علت پذیرش دولتی تألیفی و متشکل از گروهها و جوانب مختلف و جانبداران سیاستهای مختلف ـ از جانب روسیه ـ را روشن بنماید.

     به هر حال آنچه باعث می شود تا استعمار تن به ذلتِ نیرنگ بازیهای مختلف داده و با بی شرمی و دنائتی رسوائی انگیز، سلطه گری و سلطه پذیری را در ابعاد مختلف و اشکال و روشهای گوناگون دامن بزند، قدرت پرستی و تمرکزطلبی می باشد. و طبیعی است که قسمت عمده و قابلِ توجه امکانات مادی و نیروهای فیزیکی و مادی در دست کسانی است که بیرون از محدودۀ سلطۀ سیاسی، نظامی و اقتصادی و... استعمار (در سایر ممالک) به سر برده و برای فراچنگ آوردن و به کار گرفتن نیروهای اینان، لازم است، اول خودشان و طرز تفکر و اندیشۀ شانرا تحت سلطه و سیطرۀ خویش در آورد.

     در واقع علت اصلی چهره گردانی های استعمارکهنه به نو را، همین قدرت طلبی و میل رسیدن به حاکمیت ـ منتها از طریق دیگری ـ تشکیل می دهد. چه برای استعمار، «اصل» بهره کشی و استثمار است. لذا اگر بتواند بدون استعمار فرهنگی جامعه و ملتی، امتیازهای لازم و مورد نظر خودش را به چنگ آورد، خود را به زحمت و دردسر تحمل استعمار فرهنگی دچار نخواهد کرد. حتی آنجا که احساس نماید دخالت فرهنگی و ایدئولوژیکی، تولید حساسیت می نماید و این تولید حساسیت در شرایط ویژۀ خودش می تواند به نفی و یا به کسر و کمبود امتیازهای استعماری وی بیانجامد، به فرهنگ ایدئولوژی مردم کاری ندارد.

      در رابطه با همین گونۀ از وابستگی است که متوجه می شویم، وقتیکه دولت استعمارگر شاهرگ واقعی و اصلی قدرت جامعه ئی را قبضه نموده و ستون فقرات اقتصاد ملتی را زیر سیطرۀ حاکمیت خویش در آورده است، برای فریب اندیشه ها و اذهان قشری و ظاهربین، قسمتی از خرت و پرت هائی مثلاً تزئیناتی و تجملاتی را از ممالکی وارد می کند که از نظر استعماری رقیب آنها به حساب می آیند، چنانکه دولت مزدور افغانستان از چندی به این طرف متوسل به همین نیرنگ شده است؛ آن هم در حالیکه شاهرگ اقتصادی این مملکت را در قبضۀ صادرات کارخانه های روسی و ادوات و اسباب و ابزار روسیه و اقمار او قرار داده و کلیۀ وسایل مهم اقتصادی این مملکت را آنها تأمین می نمایند، با همۀ اینها، باز هم برای تخدیر اذهان خوشباور و منحرف ساختن ذهنیت های خام، به وارد نمودن قسمتی از کالاهای بی مصرف آلمانی، چینی، انگلیسی و حتی اسرائیلی توسل جسته است!
با مشاهده و درک همین واقعیت هاست که به این باور می رسیم: اگر رگۀ اصلی اقتصاد جامعه ئی به دستش بود، ایدئولوژی مخالف ملت را هم می پذیرد، محکومیت لفظی و دیکته شدۀ دولت را هم می پذیرد و... را نیز! و این مسئله، موضوعی بسیار ظریف و خطرناک می باشد. چه دولتهائی از این دست «لفظاً» از ایدئولوژي و «حق» حاکمیت مردم و استقلال و آزادی و هویت سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و... حمایت کرده و در باطن، از طریق سپردن نیروی اقتصادی و در دراز مدت، همۀ سرمایه های معنوی و مادی ملت، به صورتی نامرئی، زمینۀ تحکیم سلطۀ سیاسی و فرهنگی آنها را نیز فراهم می آورند!

     لذا، در صورتی که شاهرگ حیاتی جامعه را به دست دارد، و عملاً هم مشاهده می کند که این محکومیت های لفظی، بیشتر در جهت تثبیت منافع و تداوم حاکمیت و مصالح استعماری او می باشد و نه برای نفی آن، خوشحال نیز می باشد.
     و درست بر مبنای همین بینش غفلتبار و اسارت آور است که مشاهده می کنیم هم روسیه و هم آمریکا از راه حل به اصطلاح سیاسی! جانبداری می کنند! چه آمریکا دریافته است که دولت ائتلافی ـ نظر به ماهیت وجودی و خصلت باج پذیرانه ئی که دارد ـ نمی تواند امتیازهای او را نادیده بگیرد! و این در حالیست که ملت افغانستان به شدت با روسیه و طرفدارانش مخالف می باشند؛ و روسیه نیز متوجه شده است که: سلطۀ مستقیم او بر این ملت غیر ممکن بوده و مقاومت سلحشورانۀ مجاهدین، آبرو و ابهت او را از بین برده است! لذا به تحکیم و تأمین سلطۀ غیر مستقیم ـ که تا حدودی خواهد توانست جبران کنندۀ امتیازات از دست رفتۀ خیالی او باشد ـ دل بسته است!

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار