اگر چه این بحث به صورت مفصل تر و قوام یافته تری، در یکی از نوشته های دیگر ما آمده است، ولی از آنجا که امروز تجاوزگران، جنگ افروزان، خونخواران، ویرانگران، درنده خویان، ستم پیشگان و همگامان و همراهانشان، فریاد صلح خواهی بلند کرده و دم از حمایت از «راه حلِ صلح آمیز» می زنند، بر آن شدیم تا از دیدگاهی دیگر این بحث را تجدید نموده و موضوع مورد نظر خود مانرا از این منظر نیز مورد توجه و کنکاش قرار دهیم.

     اگر تا چندی قبل، اصطلاح دیموکراسی، برای مردم دنیا و از آن میان برای ملتهای جهان سوم: ترقی، تجدد، پیشرفت، بهروزی، بهزیستی و احیاناً آزادی و عدالت را تداعی کرده و مردم را در آرزوی رسیدن به دیموکراسی می انداخت، امروزه این اصطلاحات در قدم اول: لاقیدی، بی بندوباری، وابستگی، استعمار، تجاوز، غارت و... را تداعی نموده و مردم ستم کشیدۀ محروم، از همه اولتر آرزو می کنند تا مدعیان و شعار دهندگان دیموکراسی ـ در اشکال شرقی و غربی آن ـ دست از ستم و غارت و چپاول و افسون و پلیدی و خونریزی و به باد دادن قوای حیاتی آنان بازداشته، انسانیت خویش را بیش از این خدشه دار و جبران ناپذیر نسازند.

     این واقعیت الم انگیز مؤید آنست که در کنار ادعاهای مکتب های سیاسی و شعارهای مدعیان پررو و نیرنگباز رژیم ها و نظامهای اجتماعی، آنچه امروز نزد ملتهای ستم چشیده و ضعیف و دربند به عنوان یک واقعیت انکارناپذیر و فراموشی ناپذیر وجود دارد و مطرح می باشد، «استعمار» با آن ویژگیهای گوناگون و چهره های مختلف ـ و گاه ظاهراً متضاد ـ آنست! نه دیموکراسی.

     از سوئی ضمن بررسی گذشتۀ ننگبار استعمار در تاریخ معاصر ـ و به ویژه در دو سدۀ اخیر ـ چون نزد همۀ ستمدیدگان و زجر کشیدگانِ جهان سوم و بالاخص ممالک اسلامی این مسئله ثابت شده است که اساس، پایه و جوهر اصلی استعمار را «قدرت طلبی» و «سلطه گری» تشکیل می دهد، لذا همه به این باور تأسفبار رسیده اند که سایر ابعاد مورد توجه نظام ها و رژیمهای استعماری و کلیۀ برخوردها و موضعجگیری هائی را که در ابعاد مختلف مورد عمل قرار می دهند، به عنوان ابزار و وسیلۀ تحکیم و تداوم آن پایه ها (سلطه گری و قدرت طلبی) به کارشان می اندازد. حال این ابعاد چه و ابزار کدام باشد برایشان تفاوتی نمی کند، لذاست که متوجه می شویم کلیۀ موضعگیریها و ابعادیکه مورد توجه قرار می دهند، از نظامی گرفته تا فرهنگی، همه و همه در خدمت سلطه گری و قدرت طلبی قرار داشته و در جهت تداوم و گسترش همان پایه ها عمل می کنند و لاغیر.

     به طور مثال، هرگاه کسی از برخوردها و موضعگیریهای سیاسی و نظامی دو غول بیمار قرن ما (آمریکا و شوروی) در رابطه با ممالک ضعیف چشم پوشیده و به طور مثال، توجه خود را معطوف به مسایل ناب فرهنگی نماید، ضمن اینکه متوجه می شود که غولهای بیمار شرق و غرب، همین نابترین بعد وجودی جامعۀ انسانی و هستی بشری را نیز مورد هجوم و هتک حرمت قرار داده و از آن به عنوان وسیلۀ حقیرانة امیال استعمارگرانۀ خویش استفاده می نمایند، در می یابد که مهمترین، پیچیده ترین و پر خرجترین فرآورده های علمی و تکنولوژیک اینان را همان چیزهائی تشکیل می دهد که جهتی کلاً  استعماری داشته و اغلب ـ بنام صلح و ثبات ـ در خدمت جنگ های قدرت طلبانۀ استعماری و ویرانی طبیعت و انسانها قرار دارند!

     به طور مثال: امروز سوسیالیست روسی، با آنکه بدون کوچک ترین احساس خجالتی از غرب ـ و از کسانیکه در شعارهایشان، آنها را دشمنان قسم خورده و آشتی ناپذیر خودشان و نیز دشمنان خلقهای سراسر جهان معرفی می دارند ـ مواد اولیۀ ارتزاقی وارد می کنند! و صفهای طویل نان و گوشت و سایر مایحتاج اولیۀ مردم روسیه ـ و حتی خودِ مسکو ـ زبانزد عموم مردم جهان می باشد، به جای آنکه علم و تکنولوژی و استعداد ها و نیروهای این ملت را در جهت آزادی آنها از زیر بار منت غرب و رنجهای بیشمار کمبودها و... به کار اندازند، در جهت انبار کردن انواع سلاحهای ویرانگر و یا دستگاهای فضائی و پوچ به کار می اندازند.

     اینان به نیازهای مبرم و انسانی مردم این جامعه و هویت و آبروی انسانی آنها هیچگونه توجهی نداشته، بجای این که مصارف سرسام آوری که صرف ساختن و پرداختن انواع وسایل ویرانساز نظامی و تخریبی می نمایند، در راه رشد، ترقی و بی نیازی ملت خود و سایر ملل جهان بکار انداخته، با رفع کمبودها و نیازهای اولیه، ترس و اضطراب ناشی از جنگ و ستم و ویرانی را از انسان دور کرده، اعتماد و امیدواری به آینده ایجاد نموده و تفاهم را جانشین تخاصم سازند، نابخردانه سرمایه هائی را که با خون و با شیرۀ جان میلیاردها انسان بدست آمده در انبارهای نظامی جایداده و پلان نابودی دنیا و انسان و انسانیت را طرح می کنند!

     و درست بواسطۀ همین جهت گیری غیر انسانی و غیر عقلائی ابرقدرتهای استعمار پیشه، و بواسطۀ بیماری و ناتوانی پایه ها و اصول مورد عمل آنهاست که این نظام ها اولاً: خود بیماراند و تهی از بارهای انسانی و در ثانی: بیماریزای اند و تهی سازندۀ هویت انسان از ارزشهای کمال بخش و آزاد کننده! و چون خود خلاف فطرت و سلامت فطری آدمیزادگان «عمل» می کنند، ناسلامتی و بیماری می آورند. و لذاست که جامعۀ امروزشان ـ به شهادت تحلیل گران خود آنها ـ به طاعون متحرک و خطرناکی بدل شده که نه با خود سرِ سازش دارد و نه در خود توان شورش و عصیان! بیماری نیرومند و کله شق که عقل و سلامت عقلی خویشرا از دست داده است! چه وقتی انسان آنقدر احمق و خرفت بشود که ثمره و نتیجه همۀ زحمت ها، رنج ها، دردسرها، کاوشها و تلاشهای خودش را ـ آنهم خودش و بدست خودش ـ به نابودی بکشاند، یعنی: بنشیند و رنجهای متنوع را پذیرا شود، جوانی، عمر و نیروهای حیاتی خود را فدا کند، وسیله ئی بسازد تا جامعه، انسان، طبیعت و خود و فراورده های عملی خود را به فساد و نابودی بکشاند، روشن و مدلل است که نه می تواند آدمی سالم و عاقل باشد و نه نظامی که در جهت تحقق اهدافش مرتکب اینهمه حماقت و سفاهت شده است، نظامی سالم تواند بود!

     استعمار یک عمر خون دل خورده، بار خجالت کشیده، تن به پستی داده، غارت و چپاول پیشه ساخته، دست آخر: نظام فکری و عقیدتی ئی بوجود آورده که به فساد جامعه و نیروهائیکه بصورت غیر مستقیم حافظ و استمرار بخش آن بوده اند، منجر شده و نیز به نظام تکنولوژیکی و نظامی ئی که به فساد و تخریب طبیعت و هستی انسان همت گماشته است!

     از سوئی چون در نظامهای استعماری، محور و پایۀ اصلی را قدرت طلبی و سلطه گری تشکیل می دهد، خصایل ذاتی و ویژگی های جوهری این نظامها به صورت «تمرکز» و «تکاثر» قدرت و سلطه تبارز می نماید! و درست به واسطه همین خصلت تخریبی و متلاشی سازندۀ آنست که متوجه می شویم شرق تمایل دارد مسکو و کرملین را مرکز قدرت جهانی و قبلۀ آمال و آرزوها و افکار و اندیشه ها قرار دهد! و غرب، کاخ سفید و یا الیزه را! این یکی میل دارد از آن دیگری بیشتر داشته باشد و آن یکی میل دارد تا از این دیگری! حال این بیشتر چه باشد، مهم نیست. بمب اتم، بمب شیمیایی، و یا هر چیز مخرب دیگری، مهم نیست، مهم اینست که بیشتر داشته باشد.

     لذاست که در ساحۀ فعالیتهای سیاسی نیز متوجه این حماقت رسوائی انگیزِ هر یک از جناح ها می شویم و می بینیم هر یک از دو بلوک تلاش می نمایند تا تعداد اقمارشان بیشتر از دیگری باشد! و دولتهای کوچک بیشتری را مستقیماً زیرسلطه و در وابستگی خود قرار داده و به طور غیر مستقیم ملتهای بیشتری را از آزادی و عدالت و... محروم ساخته و در اسارت خویش داشته باشند! حال این وابستگان ـ که توسط آنها، ملتها را به اسارت کشیده اند ـ دارای شخصیت و هویت انسانی، سیاسی هستند یا نیستند، باز هم مهم نیست.

     لذاست که: متوجه می شویم وابستگان و اقمار اینان را در تمام روی زمین کسانی تشکیل می دهند که بواسطۀ نداشتن شخصیت و هویت سیاسی و اجتماعی، به ننگین ترین روش دست یابی بر جامعه (کودتا) و به فساد بارترین شکل بردگی (بردگی به کفار و اجانب سلطه گر و خون آشام) متوسل شده و تن داده و از همین طریق عقدۀ سیرائی ناپذیر سلطه گرایانۀ استکبار را تا حدیکه
عرضة نداشتۀ اینان می کشیده، اشباع ساخته اند! و دقیقاً، مشاهدۀ نمونه هائی از همین دست می باشد که مردم بیدار دل جهان را معتقد ساخته است که کلیۀ موضعگیریهای سیاسی و اجتماعی ابرقدرتها را، سلطه گرانه و دارای جهت و هدفی استعماری بدانند.

     به طور مثال وقتی موضعگیریهای سیاسی آمریکا را در رابطه با هجوم ارتش سرخ روسیه به افغانستان مورد ارزیابی قرار می دهیم، در می یابیم که آمریکا روی دلایلی کاملاً مشخص اعلام همدردی و دلسوزی نموده و تا آنجا پیش می رود که مثلاً روز اول سال شمسی هجری را در آمریکا بنام روز افغانستان نام گذاری می نماید! اما چون این دلسوزیهای نیرنگبازانه، جز در جهت منافع استعمار و در واقع جز دلسوزی به استعمار نبوده و باز چون، همۀ تبلیغاتی را که در این زمینه به راه می اندازد، جهتی استعماری داشته و در خط منافع استعمار می باشد، از بار و پشتوانۀ عملی و ضمانت اجرائی در جهت منافع ملت مسلمان افغانستان خالی بوده و در محدودۀ لفظی اسیر می ماند! و طبعاً بدون اثر!

     به هر حال، از آنجا که این روزها بگومگو پیرامون مسئلۀ مذاکرات گرم است و افکار و اندیشه های مختلفی را با ابزار، اهداف و روشهای مختلف، به خود جلب کرده است، و باز از آنجا که هنوز هم هستند عده ئی که غرب و بویژه آمریکا را دلسوز مردم و مخالف با استعمارگران روسیه خیال میکنند! و عده ئی از مزدوران و کاسه لیسان آمریکا نیز به این سفاهت عقلی دامن می زنند و... لازم می نماید تا به موضعگیریهای آمریکا، به صورت ویژه ئی توجه نموده و مروری گذرا بر این موضعگیریها ـ آنهم از بدو تجاوز تا به امروز داشته ـ باشیم.

     آنچه در رابطه با تجاوز نظامی روسها به افغانستان واقعاً از تأکید بی نیاز می باشد اینست که عده ئی از کشورها از بروز این فاجعۀ الم خیز ناراحت شده و در حد قدرت و توان خویش موضعگیری هم نمودند.

     ناراحتی عده ئی از دولتها بیشتر سیاسی و دیپلماتیک بود تا عاطفی و انساندوستانه! و لذا مسئلۀ تجاوز را غنیمتی شمردند که می توانستند که از طریق وسیله قرار دادن همین غنیمت، از روسها انتقام بگیرند؛ سرعت دوران مسابقۀ استعماری شانرا کم کنند و یا آنرا وسیلۀ قدرت نمایی، امتیازطلبی و... قرار دهند؛ منتهی در لباس دوستی و دلسوزی به افغانها و دشمنی و تنفر از تجاوز و تخریب و کشتار! که غرب و بویژه آمریکا و همگامان وی دقیقاً از همین دست بودند. زیرا پس از تجاوز چند صد هزار نفری روسیه تنها کاری که آمریکا، انگلیس، فرانسه و... مرتکب شدند، گرفتن موضع ـ به ظاهر خصمانۀ ـ تبلیغاتی علیه روسیه و تجاوز ارتش سرخ و اخذ موضع ظاهراً دلسوزانه برای مردم افغانستان بود! آنهم نه به عنوان تاکتیکی که بلافاصله پس از تجاوز شروع شود! بلکه تاکتیکی کاملاً دقیق و استعماری که پس از بررسی و ارزیابی جوانب مختلف مسئله روی دست گرفته می شود. تاکتیکی کاملاً  لفظی و محدود در حصار جنگ لفظ و کلمه!

     مهمترین و جنجال برانگیزترین اقدام فریبکارانۀ غرب (آمریکا) در رابطۀ با تجاوز روسها این بود که: شرکت در مسابقات المپیاد را تحریم کرده و از رفتن ورزشکاران آمریکائی جلوگیری به عمل آوردند!

     البته آنهائیکه متوجه ابزار و روشهای مورد توجه استعمار جهت بدام انداختن مردم دنیا شده اند به نیکوئی دریافته اند که استعمارگران قدرت طلب برای کشتن روح پویا و تلاشمند جوانها از وسایل مختلف و متعددی سوء استفاده می نمایند که «سکس»، «مواد مخدر» ـ از سیگار و الکل تا هروئین و... ـ و «ورزش» حدوداً چیزها و وسایل عمومیت یافته ئی می باشد که هم شرق از آن سوء استفاده می کند و هم غرب! لذا متیقن می باشند که جنجال به پا کردن روی زمینه های مورد توجه جوانان می تواند له و علیه رژیم، دستگاه و حرکتی سیاسی مفید تمام شود. و آمریکا با درک دقیق همین مسئله از طریق تحریم مسابقات المپیاد در ابتدای این تجاوز، توجه جوانان را که مشتاقانه در انتظار برگزاری مراسم المپیاد و لذت بردن از تماشای بهترین مسابقات مورد نظر خود بسر میبردند، به سوی حرکت تجاوزکارانۀ روسیه معطوف ساخت. و طبیعی است که این کار نه بخاطر افغانها بود و نه بواسطۀ احساس رنج و ناراحتی از حضور سربازان روسی و زیر پا شدن به اصطلاح حقوق بشر و...! بلکه بیشتر برای تحت فشار تبلیغاتی قرار دادن روسیه و گرفتن امتیازاتی مشابه از او در زمینه های دیگر صورت گرفت که عرایض بعدی این مطلب را بیشتر مدلل خواهد ساخت.

     منتها، از آنجا که ملت رنجدیده و مصیبت چشیده و بی یار و یاور ما، در برابر قشون تا بدندان مسلح بزرگترین قدرت نظامی جهان در طول تاریخ قرار گرفته و توجهشان به کوچکترین ابراز دلجوئی و اظهار محبتی جلب می شد، این حرکت نزد آن عده از هموطنان پاکدل و پر عاطفۀ ما که از نیرنگ ها و افسون های «شیطان بزرگ» اطلاعی نداشتند تا حدودی جالب توجه می نمود! هر چند که در روند انقلاب و بررسی موضعگیریهای خود و بویژه پس از آنکه متوجه شدند، این تحریم ها و محکومیت ها، این جنگ لفظ و لفاظی علیه دشمنان دین و دیارشان و این دلسوزیهای مزورانه و دروغین نسبت به خودشان، نه تنها پایدار نماند که در جهت استمرار و تداوم حرکت تجاوزکارانۀ روسیه به کار گرفته شد، آن خوش خیالی هم به سنگ واقعیت خورد و خرد شد و جاذبۀ ناچیزش را نیز از دست داد.

     با همۀ اینها در طول تاریخ تجاوز روسیه به خاک کشور ما، روی دلایل مشخصی که اینک جز برای نوکران خود آمریکا، به چشم احدی از هموطنان ما، ناآشنا نمی باشد، آمریکا متوسل به نیرنگ تبلیغاتی دامنه داری شده و پشت سر هم در جهت هر چه سریعتر راندن روسها از کشور افغانستان و یا در پوشش «کمک به مجاهدین»! افغان، اعلام همکاری اقتصادی و نظامی کرده و تا آنجا که توانسته است، عده ئی از نوکران و نوکرزادگان قدیمی و خودباختگان و ادغام پذیران امروزی را به نوکری خویش دعوت کرده است!

     آمریکا به گمان اینکه ملتی نیازمند را در برابر دشمن قوی پنجه بهتر می توان مرعوب قدرت و امکانات نظامی و تسلیحاتی مورد نیاز و مورد نظرشان ساخت، در نتیجه، می توان با اندک همکاری و... آنها را خریداری کرده و علیه رقیب خویش (روسیه) به عنوان اهرم فشاری جهت کسب امتیازات استعماری به کارشان گرفت! به این حیلۀ مزورانه متوسل شده است. هر چند که براه انداختن تبلیغات مبنی بر اینکه مثلاً: وزیر خارجه آمریکا جهت بررسی و رفع نیازمندیهای مهاجرین افغانی به پاکستان رفت! و یا: مجلس آمریکا چند میلیون دلار برای مسائل افغانستان اختصاص داده و یا فلان گروه، از آمریکا درخواست کمکهای نقدی و تسلیحاتی کرد و...، مردم را نسبت به برخی از مسائل خیالاتی ساخته و حتی برای برخی از خوشباورترین و در عین حال ظاهربین ترین افراد این پندارها را بوجود خواهد آورد که شاید: آمریکا دشمن واقعی روسیه می باشد و یا که دوست مردم افغانستان است؛ یا اینکه مثلاً آمریکا در واقع با همۀ وجود مخالف هجوم ارتش سرخ و تجاوز به این کشور بوده و احیاناً ـ هر چند فرض محال، محال نتواند بود ـ خواستار آزادی ملت افغانستان و استقلال همه جانبۀ این کشور! و لاجرم ادعاها و کمک های او نیز بر محور آرزوی دفع هر چه سریعتر فاجعۀ تجاوز ارتش روسیه و رفع شدائد و مصیبت های ناشی از این تجاوز و ایجاد شرایطی که در آن بتواند آرمان های استقلال طلبانه و آزادیخواهانۀ ملت افغانستان شکوفا شوند دور می زند!

     با همۀ اینها اگر چه در طول این مدت مدید، آمریکا همۀ موارد را توسط مزدوران تربیت شده و جیره خواران بی آبروی خودش القاء کرده است؛ و باز اگر چه، تبلیغات سوء این دستۀ طفیلی توانسته است عده ئی از همان قماش را به آن گمانهای فاسد و فسادبار بیندازد؛ و اگر چه این موضعگیری های دشمنانه و غیر فعال، بر عمر تجاوزگریهای روسیه و موضعگیری های امتیاز طلبانۀ آمریکا افزود، لذا این نکته را نیز اثبات کرده که غرب (آمریکا) نه تنها در مسئلۀ افغانستان جدی نبوده و نمی باشد که حتی در مورد ادعاهای مربوط به کمک های اقتصادی و نظامی تا آنجا دروغ بافته و پرروئی نموده است که حتی نتوانسته همان مزدوران محدود و انگشت شمار خود را نیز از نظر امکانات تسلیحاتی در حد خودکفائی تقویت نماید!

     و این نکته ای است که از بررسی دقیق و ارزیابی همه جانبۀ توان نظامی و فعالیتهای تبلیغاتی ـ سیاسی مربوط به مزدوران آمریکا به روشنی مدلل می گردد و هر آدم با انصافی اذعان تواند داشت که نقش اینان در جهاد اسلامی ملت ما علیه تجاوزپیشگان روسی شبیه چیزی بیشتر از صفر نبوده است! هر چند از نظر توطئه گریهای تبلیغاتی، در بدنام ساختن نام مقدس مجاهدین ما سهم داشته اند!

      و این ثابت می دارد که نه تنها آمریکا و همپایگانش در برخورد با زمینۀ خروج روسیه و نبرد جدی علیه وی جدی نبوده اند که روی دلایلی نسبت به استمرار حضور ارتش سرخ و تداوم جنایات و فجایعی که از ناحیۀ حضورشان ببار می آید امیدها بسته بودند تا شاید بتوانند از آن به عنوان زمینه ئی توجیهی در جهت یک سلسله تجاوزکاریها و ددمنشی های خود سوء استفاده نمایند، تا حضور ارتش سرخ را در افغانستان بهانه کرده به هرکجا که مصالح استعماریشان ایجاب می کرد تجاوز کنند، چنانکه در جزائر بحر هند و گرینادا تجاوز کردند! چه اگر این بهانه وجود نداشته باشد، انگلیسی ها، فرانسوی ها، آلمانی ها و دیگران کی و کجا حاضر می شوند تا مملکت شان را پایگاه نظامی آمریکا ساخته، ننگ بردگی دستگاه قدرت مدار آمریکا را تحمل نمایند! تا آنرا بهانه ساخته و در زمینۀ تبلیغاتی از آن در جهت ایجاد ترس و تردید و تهاجم و نفرت علیه کمونیسم و جهانخوارگی آن در سراسر جهان و بویژه ممالک اسلامی بهره گیرند!

     و دیدیم که درست بواسطة همین عدم جدیت و بکار گرفتن این نیرنگ دو پهلو توانستند روسها را بدام این گمان گرفتار سازند که خیال کنند: آمریکا روی مسئله حساسیتی ویژه و خاص ندارد! تا همین برداشت خیالپردازانه به ماندن در افغانستان بیشتر دلبستۀ شان ساخته و آمریکا هم با علم کردن جنایات روسیه در آن سرزمین، در جهت تداوم و تحقق اهداف گذشتۀ خویش بیشتر از پیش عمل کند تا در زمینۀ استعماری و در این مسابقۀ ننگبار و هویت زدای به خفه کردن نسبی روسیه موفق گردد.

     از سوئی چون این نوع موضعگیریها می توانند توجه عده ئی از قشرنگران دمدمی و به اصطلاح خود ما «روزچلان»ی را که همیشه نان را به نرخ روز خورده و بردۀ هوسهای زودگذر خویش اند، از جهاد مقدس مکتبی به جنگ کثافتبار سیاسی منحرف نموده و  به آنان چنین القاء نماید که کلید موفقیت و حل موفقیت آمیز این مسئله در آستین پر فن آمریکا قرار دارد، به صورتی بس احمقانه آمریکا را نیز امیدوار ساخته است تا خیال کند که می تواند: پویائی و تحرک ناب اسلامی جهاد را تحت الشعاع این نیرنگها قرار داده و ضمناً از طولانی شدن جنگ به درازا کشیدن رنج و درد مردم و نیازهای مبرمی که از این دو پدیدار می گردد سوء استفاده کرده، با خریدن و تربیت کردن عده ئی از، خودباخته های نابخرد و یا مغرض و دادن پوشش اسلام خواهی و بستن نقاب
آزادی خواهی و... به این نیروهای بی ریشه و بنیاد، به انقلاب اسلامی و به نیروهای از جان متعهد و دلسوز به آن از پشت خنجر بزنند! و ده ها مطلب و هدف ابلیسی دیگر!

     اصولاً ذهنیت آزادی افغانستان درین رابطه، خود بخود منتفی می باشد! چه از جانبی، روسیه هم به یگانه مسئله ئی که هرگز نمی تواند بیندیشد، مسئلۀ آزادی افغانستان و استقبال همه جانبه این ملت می باشد؛ اما باقی می ماند مسئلۀ خودِ روسها؛روسها چون طی این مدت ضربات مهلک نظامی را متحمل شده و در صحنۀ سیاسی متحمل شکست های ننگینی شده اند، بی میل نیستند تا در رابطۀ با افغانستان از در دیگری درآیند. از جانبی در شرایط فعلی، بهترین درِ ورود به منافع استعماریِ خویش را، دروازۀ مذاکرات سیاسی دریافته اند، لذا، اگر متوجه می شویم روسها به مذکرات سیاسی خوشبینی نشان می دهند، نه برای آزادی افغانستان است و نه برای سرپوش نهادن به سیاست استعماری خود، بلکه بیشتر برای نجات از خسارات ناشی از مسابقۀ استعماری است و نیز تغییر شکل دادن به عملکرد فعالانۀ استعماری است.

     از جانبی، همانطور که آمد، مذاکره کنندگان این مسئله چون از آزادی چیزی نمی فهمند، قدرت تفویض آنچه نمی فهمند و نه هم دارند، بدیگرانی چون ما را ندارند. آمریکا یا روسیه یا... چه می دانند که آزادی چه می باشد؟ و آنگهی آنچه را اینان آزادی می پندارند، ما آزادی نمی شماریم، چه معاییر ما بر آنست که آنچه را کافران باور دارند و می پرستند ما نه می پرستیم و نه باور داریم لذا، اگر فرض را بر این بگذاریم که اینان می خواهند تا چیزی بنام نامی «آزادی» ارمغان ما کنند، چون این آزادی مبنای الهی ندارد، نمی تواند برای ما مسلمانان آزادی باشد. و در رابطه با همین امر است که این پرسشها در ذهن هر مسلمان آزاده ئی پیدا می شود که:

1 ـ اصولاً چرا مذاکره کنندگان می خواهند ما آزاد باشیم؟ در حالیکه اساس ایدۀ سیاسی و اساس حاکمیت سیاسیِ خود آنها مبتنی بر استعمار و لاجرم محرومیت و اسارت و تجاوز و محکومیت، درد و جهت خود و بیگانه است. اینان که با گرایش به آن اخلاق استعماری ـ سیاسی، خویشتنِ انسانی و اخلاقیِ خود را محکوم و اسیر توهمات خویش کرده و برای تحقق هر چه رسوا کننده تر این هوس، از طریق تجاوز و ستم و استثمار و استعمار، دیگران را به محکومیت
درآورده اند، چرا می خواهند «ما» آزاد باشیم؟

2 ـ گرفتیم که روی عللی بر آن شدند که باید اینان آزاد شوند، توسط چه دستها و چه
اندیشه هائی می خواهند این آزادی را حراست کرده و تداوم بخشند؟ دستهائی که مردم ما به آنان اطمینان داشته باشند و بتوانند با خاطر جمعی دست در دست آنها بگذارند؟ یا نه دستهای تربیت شدۀ استعمار؟! اگر با دستهای مطمئن، کو آن دستها؟ و اگر نه، معلوم است که مذاکرات برای چهره عوض کردن استعمار است نه برای آزادی مردم محروم.

3 ـ اگر از دو پرسش قابل تأمل و بسیار بسیار مهم قبلی بگذریم به این پرسش چگونه توانیم پاسخ منطقی داد که: چرا مذاکره کنندگان می خواهند که روسیه در افغانستان به شکست مواجه شود؟

پاسخ دادن به آن، دقت و تأمل بیشتری را ایجاب می نماید چه با آنچه آمد، اینان نمی توانند در جهت منافع مردم عمل کنند؛ باقی می ماند مسئلۀ رقابت با روسها! حال اگر مبنای این خواسته را مبنای رقابت در زمینۀ استعماری تلقی نمودیم، یقیناً باید دندان طمع از بهروزی و رسیدن به آزادی کَنْد.

     وانگهی پاسخ، متضمن آن است که خودِ روسیه جزء مذاکره کنندگان نباشد، چه در صورتیکه خود روسیه جزء مذاکره کنندگان باشد، امکان آن نمی رود که خلاف مصالح استعماری خویش به فیصله و یا نتیجه ای برسد. و چون در این مذاکرات، نمایندگان واقعی و دلسوز ملت افغانستان شرکت ندارند و اصولاً هم آنهائیکه در خط اسلام و قرآن به مفهوم عمیق و همه جانبۀ آن قرار دارند، نمی توانند به هم چه مذاکراتی شرکت نمایند؛ لذا نتیجۀ کار بجای رهائی افغانستان از دام استعمار، به تعدیل و احیاناً تعویض و تقسیم مراکز قدرت خواهد انجامید. و به قول جوانها، اینبار روسها در عوض معاهدات غیر علنی ئی که با آمریکا و فرانسه و انگلیس و چین و... بعمل آورده اند، این توپ (لقمۀ چرب) را به آنطرف پاس می دهند تا او توپ یا لقمۀ چرب دیگری را به این سو (بسوی روسها) پاس دهد!

     لذاست که در میان ملت مظلوم افغانستان کسانیرا که با دردِ مردم و با آرمانهای قلبیِ مردم تماس دارند، مشاهده نمی نمائیم که به این مذاکره ها خوشبین باشند و از آنها استقبال نمایند؛ و اگر احیاناً تائی چند از خود فروختگان را مشاهده می کنیم که از مذاکرات جانبداری می کنند، در تحلیل نهائی شخصیتِ ایشان، به این نتیجه می رسیم که اینان نیز نسخة بدلها و ایادی خودباختۀ رسمی و یا ناخود آگاه و غیر رسمی شرق و غرب بوده و از منافع ارباب های خویش جانبداری به عمل
می آورند!

     اینان آزادی و استغنا و عزت نفس اسلامی را تجربه نکرده اند، اینان در رنج مردم، در آوارگی ها، شهادتها، در زندان کشیدنها و... شریک نبوده اند، اینان دارای خط فکری و مبنای دقیق اندیشه و تفکر نمی باشند.

     چه اگر اینان دارای خط فکری بوده و اندیشۀ شان هم جهت با آرمانها و اندیشه های ملت مسلمان می بود، لااقل حدود و شرایط و معاییری برای مذاکرات ارائه می دادند!

     با این بیان، از مجموع بررسی احوال و عادات و آرمانهای مذاکره کنندگان، به نتیجه ئی که باید می رسیدیم، حتماً رسیده باشیم و آن اینکه روحیه، اخلاق و مبانی فکری مذاکره کنندگان نمی تواند این خوشبینی و امید را در ما تولید نماید که اینان در رابطه با مسئلة افغانستان دارای حسن نیت باشند.

     از جانبی، بررسی زمینه ئی که مذاکره کنندگان می خواهند روی آن به بحث و مذاکره بنشینند خواهد توانست تا حدودی در موضع گیریِ سیاسی ما در رابطه با مذاکره ها تأثیر داشته باشند.

     در زمینه، لازم است تحقیق و تدقیق عالمانه ئی به عمل آید تا درست فهمیده شود، آیا مذاکره کنندگان برآنند تا دربارۀ «سیاست» فعلی روسیۀ متجاوز در افغانستان و نیز سیاست فردای روسها بر این ملت و بر این مملکت مذاکره نمایند یا روی رنج فعلی ملت مظلوم ما و علل ایجادیِ این همه دربدری و تألم و درد و کشتار و... و آرمان سیاسی فردای این ملت! کدام یک؟

     اگر مذاکرات روی سیاست فعلیِ روسیه و یا سیاست آیندۀ روسها بر این ملت دور می زند، چون وضع مذاکره کنندگان به شمول روسیۀ متجاوز معلوم می باشد، امید بهروزی و پیشرفت انسانی مذاکرات از جهالت ناشی تواند شد و بس!

     طبیعی است ما به هوسها و خواهش های این دسته ها کاری نداریم و مسئله از تحلیل و تشریح بیشتر بی نیاز می باشد. زیرا متیقنم که روسیه به ضرر سیاست آیندۀ خود و به نفع ما ها مذاکره را فیصله نخواهند داد.

     روسهائیکه صدها هزار جوان و کودک و... ما را با بمب های ناپالم و خوشه ئی و... بخاک و خون کشیده اند، چه عاملی باعث شده است تا آنها، مذاکرات را به نفع ما پایان بخشند. جز عامل استعمار و تعدیل حرکات استعماری و چهره و موضع عوض کردن های پلیدِ استعماریِ خودشان؟

     بویژه آنگاه که متوجه می شویم بخشی از مذاکرات مربوط به سیاست آیندۀ خود روسها بوده و نمایندگان خود روسیه می خواهند در این زمینه به تحلیل و بررسی و نتیجه برسند.

    اصلاً این مسئله قابل تأمل و دقت می باشد که چرا روسها حاضر به مذاکره شده اند؟ ممکن بعضی ها فریب «شرایط حضور به مذاکره» از جانب روسها را خورده و چنین بپندارند که روسها با تحصیل شرایطی به مذاکره ها می نشینند، و این حاکی از موضع قدرت روسها می باشد نه از موضع ضعف شان! ما را هم، همین مسئله به شک انداخته است.

     هر چند وضع آنهای دیگری هم که خود را به مذاکرات رسانده اند بهتر از خود روسها نیست. بطور مثال سازمان باصطلاح ملل، اگر دلسوزی و حسن نیتی در رابطه با ملت مظلوم افغانستان می داشت چرا در طول پنجسال خیانت روسها این حسن نیت را در مورد آوارگان بدبخت و محرومیکه در ایران بسر می برند نشان نداده است. آیا وجود یک تا یک و نیم میلیون آوارۀ بی پناه افغانی در ایران هیچگونه مسئولیتی را متوجه سازمان ملل نمی کرده و نمی کند؟ آیا اینها آمدند تا بپرسند این آوارگان بدبخت در چه حالی بسر می برند؟ از چه منابع تغذیه می شوند، دارای چه امتیازات و چه برخوردیهائی هستند؟ آیا آمده اند تا بفهمند محرومیت این آواره ها از چه ناحیه هائی می باشد؟ با اینهمه چگونه می توانند دارای حسن نیت بوده و مذاکره ها را بنفع ملت قلمداد نمایند؟

     و باز اگر مذاکرات روی رنج فعلی ملت مظلوم افغانستان و آرمانهای فردای آنان دور می زند، قابل دقت است که اینان از این زمینه ها چه چیزی را برداشت کرده و فهمیده اند و می خواهند چکار بکنند؟! در حالیکه می دانند آرمان ملت مظلوم افغانستان حاکمیت همه جانبۀ اسلام است، آیا اینان برآنند تا سرنوشت سیاست آیندۀ افغانستان را خودشان بدست اسلام و مسلمین بسپارند؟ یا قرار است به این نام و به این بهانه کارهای دیگری بکنند؟

     تا آنجا که از بررسی تاریخ استعمار فهمیده می شود، واقع امر این است که استعمار در طول تاریخ معاصر، همیشه با اسلام به مفهوم درست کلمه دشمنیِ شدید و مخاصمت مزورانه ئی داشته است و هم در طول دو سدة اخیر بر آن بوده است که بهر نحو ممکن اصول و فروع این مکتب را مخدوش ساخته و این باور را به ذهن های نپخته تحمیل نماید که اسلام دینی خرافی و ارتجاعی می باشد! و تا آنجا به این فعالیت ها دامن زده است که وجیزۀ استعماری «دین از سیاست جداست» را بر اذهانِ خوشباور و ساده اندیش ما، جانشین «دین از سیاست جدا نیست» ساخته است.

     با درک دقیق و راستین این واقعیت ها این پرسش سروکله پیدا می کند که: «آیا اینها حاضرند سر میز مذاکره ای بنشینند که می خواهد به نفع روی کار آمدن اسلام به عنوان سیاست آیندۀ افغانستان رأی بدهند»؟! اینان را چه شده است که می خواهند از طریق مذاکره «اسلام»، این دشمن همیشۀ خود و دشمن همیشۀ مستکبرین را با رأی خود حاکمیت بخشند؟!

     اندک تأمل روشنگر این مطلب است که یا واقعاً اینان می خواهند که سرنوشت سیاست آیندۀ افغانستان را بدست خودِ مردم افغانستان بدهند و یا اینکه نظر دیگری دارند.

     تا آنجا که «ما» می دانیم و همگان نیز می دانند، اگر مذاکره کنندگان بدانند که قرار است در آیندۀ نه چندان نزدیکِ افغانستان، سیاست به اسلام واقعی تکیه کند و بدست مسلمانان راستین بیافتد، از همین حالا نه تنها هیچ گونه مذاکره ای نخواهند کرد که بر شدت فعالیتهای ضدانسانی خود هم، خواهند افزود. مگر دستهای کثیف اینان همین لحظه و همین دم که به مطالعة این سطور مشغولیم تا آرنج بخون مسلمانان افغانی و ایرانی رنگین نمی باشد؟ مگر هم اینان نیستند که با مشورۀ یکدیگر به این ملت ها تاخته و دشمنانشان را چند جانبه تقویت می کنند؟! مگر روسها در زمینۀ جنگ تحمیلی عراق بر ایران، صدام را با پیشرفته ترین سلاحها، تقویت نمی کنند؟

     پس معلوم می شود، اصلاً مذاکره ها «زمینه ئی دیگر»، «مبانی ئی دیگر»، «اهدافی دیگر»، «جهتی دیگر» و «معاییری دیگر» داشته و در واقع مذاکراتی استعماریست نه ضد استعماری. چه معاییر حاکم بر این مذاکرات کلاً استعماری و در جهت تحکیم مبانی استکبار قرار دارد و تا آنجا که ما یقین داریم، چنین مذاکراتی نه تنها مورد تایید انسانهای مؤمن نتواند بود، که ایندسته از انسانها در هر کجای جهان که باشند آنرا در جهت رهائی ملت مسلمان افغانستان نخواهند پنداشت.

     و درست جهت تحقق همین اندیشه ها و پنداشته ها بود که با پرروئی خجالت آوری ـ آنهم در زمانی که توانائی چشم گیر جهادگران نیرومند مسلمان کمر ارتش سرخ را شکسته و نارسائی پلانها و برنامه های جنگی تجاوزگران را به جهانیان ثابت کرده است و... ـ از راه حل سیاسی، آنهم در شکل روس مآبانۀ آن حمایت می کند! زیرا:

1 ـ به بهانة تجاوز ارتش سرخ و ایدۀ گسترش طلبانه اش به جاهائیکه مصلحت استعمارگرانه اش ایجاب می کرده حمله نماید، چنانکه حمله کرده است!

2 ـ امتیازاتی را که در نظر داشته، بدست آورده است.

3 ـ توانسته با نیرنگ و افسون عده ئی را به مزدوری خود کشیده و بدین پندار است تا مزدوران: دوستی او و صداقت عمل او را نسبت به خروج نیروهای روسی به مردم القا کرده و مردم هم چنین برداشت خواهند کرد که تلاشهای اربابان اینها (تلاشهای آمریکا) بوده است که زمینۀ خروج نیروهای روسیه را آماده ساخته است!

     لذا به قول عده ئی: اینک بر خر مراد خویش سوار می باشد، حاکمیت فعلی مزدوران روسیه را پذیرفته و به طرح آشتی ملی روسها و حکومت ائتلافی پیشنهاد شده از جانب آنها جواب مثبت
می گوید!

     و دقیقاً جهت جلوگیری از افشاء همه جانبۀ رسوائی های مبتنی بر این سازش و پا گرفته از همین معاملۀ استکباریست که مسئلۀ راه حل سیاسی را با مسئلۀ خروج سربازان روسیه از خاک افغانستان مرتبط می سازند! نه با نابودی حزب دیموکراتیک خلق و ایجاد نظام عدل اسلامی!

     اینان از دولت سفاک و خون آشامی که ارتش سرخ پیشاپیش سربازان خود را به عنوان هدیه ئی ویرانگر و آلتی قتاله به افغانستان گسیل بخشیده و طی چندین سال از همۀ سفاکی ها و ویرانگریهایش در عمل پشتیبانی کرده و ارتش سرخ را در افغانستان وسیلۀ کشتارها و تخریب ها قرار داده و صدها هزار منزل را ویران و صدها هزار انسان آزادیخواه را به خاک و خون کشیده حرفی نمی زنند! گوئی دولت دست نشاندۀ امروزی از همان اول بر تخت سلطنت افغانستان نشسته بوده و این ارتش سرخ نبوده که او را از روسیه به افغانستان آورده است!

     گوئیا اینان تصمیم گرفته اند که «عمداً» آنچه را اصل قضیه می باشد فراموش نمایند!

     تا آنجا که نگارندۀ بینوای این سطور خبر دارد این نکته مسلم است که مردم دنیا همه می دانند که ارتش سرخ جهت تحکیم و تداوم بخشیدن به عمر همین دولت کفر پیشۀ تحمیلی به افغانستان آمدند!

     در حالیکه اگر قرار بود اینان حکومت های غیر اسلامی دست پروردگان بی آبروی روسیه را تحمل کنند، هیچ نیازی به قیام و تحمل آنهمه مصائب و مشکلات و استقبال از آنهمه خطر و خشونت احساس نمی شد. اینان از ریشه و بن مخالف حکومتی غیراسلامی و دست نشانده بوده و هستند! نه این که تنها از ارتش سرخ و حضورآن در خاک خویش متنفر باشند و در نهایت خواهان اخراج یورشگران خارجی!

     از موضعگیری روسها و جانبداری ضمنی این موضعگیری از جانب آمریکائیان این گونه برداشت می شود که تشدید هول انگیز و حیرت آور جنایت ها، خونریزی ها، ویرانگریها و سفاکی های ارتش سرخ طی چندین سال بدان واسطه طراحی شده بوده ـ و از جانب آمریکا نیز جدی گرفته نمی شده است ـ که هرگاه پس از توافق جنایت پیشگان شرق و غرب و تقسیم مجدد امتیازات، اگر صحبت از خروج نیروهای روسی به میان آمد، مردم طی مدتها از ناحیۀ ارتش سرخ رنجها دیده و عذابها چشیده و داغها برداشته و زخمها کشیده اند، نفس خروج ارتش سرخ در شرایط فعلی را موهبتی پنداشته و به صورتی وهم آلود دچار تداعی و آزادی و تنفس در هوای آزاد سرزمین خویش و... گردند!

     اینک که شرق و غرب مسئله را در همین محدوده مورد توجه قرار داده و مستقیم و غیرمستقیم از آن جانبداری می کنند این مسئله در ذهن جولان می کندکه توهین ها و تحقیرهای خفت آلود و کشنده ئی که طی این چند سال نسبت به مهاجرین داغدیده در گوشه و کنار جهان تحمیل می شده است، نمی تواند با این نیرنگ ابلیسی بدون ارتباط باشد.

     به هر حال اعتقاد ما بر این است که اگر این طرح با همین شکل استکباری اش پذیرفته شود، پذیرندگان در عمل به موارد متعددی مهر اثبات نهاده اند که شاید برخی از آن موارد را بتوان چنین بر شمرد:

1 ـ مدعای روسیه را مبنی بر اینکه مداخلات خارجی علیه دولت افغانستان وجود داشته است اثبات می گردد! و این خود مؤید آنست که روسیه طراح تجاوز و ارتش کشی به افغانستان نبوده بلکه همانگونه که مدعی می باشد به درخواست حکومت وقت و جهت سرکوبی عوامل مخرب خارجی، ارتش سرخ را به افغانستان گسیل داشته است.

2 ـ لشکرکشی روسیه در سطح جهانی توجیه شده و داغ ننگین تجاوز از پیشانی وی ـ با آب سازش ـ پاک می گردد.

3 ـ ثابت می شود که در افغانستان جهادی اسلامی و قیامی آزادی بخش علیه دولتی مزدور روسیه وجود نداشته بلکه منابع تبلیغاتی غرب جنگ قدرتی را که جهت رسیدن به حاکمیت و دست یافتن به حکومت ایجاد کرده بودند، پوشش تبلیغاتی جهاد بخشیده و از آن در پیش برد مقاصد سیاسی خود سوء استفاده کردند!

4 ـ و این یعنی، مردم در این قیام نقشی نداشته بلکه باندها و گروههای سیاسی بوده اند که باعث این همه سر و صدا گردیده اند!

5 ـ اثبات موارد گذشته یعنی اینکه این قیام از نیروی الهی و پویائی اسلامی بهره ئی نداشته است. و این شاید بدترین نتیجه ئی باشد که از پذیرش راه حل استکباری به بار می آید.

6 ـ القاء این نکته به مردم سراسر جهان که: این ابرقدرتها می باشند که مرکز اصلی اتخاذ
تصمیم های سیاسی در جهان کنونی هستند نه ملتها و یا پایگاههای عقیدتی آنها! و لذا، در جهان سیاست اگر کسی می خواهد به عنوان فردی شناخته شده و صاحب نفوذ سیاسی معرفی شود،
ساده ترین و مؤثرترین و دوامدارترین راه، رویکرد به ابرقدرتهاست و نه به ملتهای ضعیف و
بیچاره ئی که جز آلت دست نمی باشند! و ده ها و صدها پی آورد تخریبی دیگر.

     از آنچه آمد آیا پذیرش این طرح باعث آن نمی شود تا:

1 ـ روسیه با وجود آن همه فشار و کشتار و ویرانی ئی که به بار آورده از زیر بار مجازات فرار نماید؟!

به گمان ما طرح طوری تنظیم گردیده که نه تنها روسیه در دادگاه عدل اصول انسانی و الهی مجازات نگردد که حتی در اذهان ملل جهان و وجدان انسانهای آزاده نیز به پای میز محاکمه کشیده نشود!

2 ـ آیا این طرح بر آن نیست تا در کنار اثبات امتیازات متعدد و مختلف قبلی روسیه، از امتیازات جدید و تازه ئی نیز بر خوردارش بسازد؟! چه قبلاً روسها از امتیاز اینکه حتماً باید دولت طرفداری در افغانستان بر سر قدرت داشته باشند، برخوردار نبوده و طرح فعلی این امتیاز را نیز برایشان در نظر گرفته است!

آنهائیکه آمریکا را قبلۀ آمال سیاسی و قدرت پرستانۀ خویش قرار داده اند لازم است که از خود بپرسند چرا دوست و پیشوای مهربانشان (آمریکا) این نامهربانی را نسبت به اینان ابراز داشته و این امتیاز را به روسیه بخشیده است؟!

3 ـ و باز آیا پذیرش این راه حل استکباری به معنای آن نیست که ملت، به جرم گناهی که نکرده (مزدوری غرب) و جرمی که مرتکب نشده (تسلیم به قدرت شرق) و آزادی طبیعی که حق او بوده، مجبور است تعهد بسپارد که علیه شرق و جفاها و جرائم و امتیاز طلبی اسارتبار نو و
کهنه اش عمل ننماید؟!

     باور ما بر این است که پذیرفتن چنین خطی و سپردن چنان تعهدی مساویست با اینکه: ملت تعهد بسپارد که مطابق الگوی «قدرت» دولت تشکیل دهد، نه مطابق الگوی حق و حقانیت و اصالت؛ مطابق الگوی «زور» نظام سیاسی انتخاب کند، نه مطابق الگوی «عدل» و احسان؛ مطابق الگوی نیرنگ و تزویر نظام فرهنگی و مطابق الگوی غارت و چپاول نظام اقتصادی؛ و یا در یک کلام: تعهد بسپارد که با شدت هر چه تمامتر هویت و اصالت وجودی خود و بارهای انسانی و نیز آدمیت خود را انکار نماید!

     چه مبرهن است که هرگاه هستۀ محوری فعالیت ها و موضعگیریهای اجتماعی یک فرد و یا یک جامعه را «قدرت» و قدرت پرستی تشکیل بدهد، مفاهیمی که رنگ «انسانی» و «ارزشی» دارند، معنای اصلی خود را از دست داده به عنوان ابزار و آلت تحقق و تولید قدرت مورد توجه قرار خواهند گرفت و این خود مساوی است با انکار انسان و انسانیت او، و حذف انسان از هستۀ جامعه و طبیعت، اصالت بخشیدنِ «قدرت» و هدف شدنِ زور و ارزش دادنِ به تزویر!

     اینگونه برخورد با قدرت، و ملتی را با همۀ «حقانیت» و «مظلومیت» او، در قربانگاه قدرت ذبح سیاسی نمودن و این قربانی سیاسی را لباسی قانونی و طبیعی و معروف پوشیدن، و بر حق و حقانیت و حقوق انکارناپذیر جامعه ئی پشت کردن، و از قدرت تمکین کردن و دست قدرتمندان فاسد و سفاک را در برابر چشم قربانیان مظلوم محکوم فشردن و... جز اینکه معنای حذف و انکار انسان و انسانیت را می رساند هیچ معنا و توجیهی دیگر نتواند داشت، و جز فساد و تباهی و بردگی، هیچ ثمرۀ دیگری به بار نخواهد آورد.

     با همۀ اینها، طرفداران این طرح اسارتبار، از «آزادی» ملت افغانستان و به ثمر رسیدن قیامشان دم می زنند!

     در صدر، از نفی وجودی این ملت استقبال کرده و آنانرا پیش پای قدرت پرستان زورگو به سجده دعوت می کنند، اما در ذیل صحبت ازآزادی او می نمایند!

     در صدر به ملت پیشنهاد می کنند تا با گردن نهادن به الگوی قدرتِ قُلدُران قد کشیده از پلیدی، دولت تشکیل دهید، اما در ذیل وعدۀ پیشرفت و رفاه و سعادت می دهند!

     در صدر اعلام می کنند که باید تعهد بسپارید تا مطابق الگوی قدرت رشد نمائیم: اما در ذیل از رشد فعالیتهای اسلامی و گسترش دامنۀ رحمت های بیشمار قرآنی و تکامل الهی صحبت می کنند.

     در صدر فریاد می کشند که لازم است تعهد بسپارید تا اسارت و محکومیت و بردگی مترقیانة! غولان غیرت زدایِ غریب کش لجام گسیخته را بپذیرید، و رسوائی راستی برانداز روسیاهان روسبی صفت را استقبال نمائید، اما در ذیل از استقلال و آبرو و حیثیت و غرور و... دم می زنند! یا للعجب!

     و درست پس از رسیدن به این مایۀ از بینش است که پرسشهائی در ذهن انسان به وجود آمده و اضطرابها، تردیدها و تأمل هائی به بار می آورندکه:

     آزادی طلبی و آزادگی پسندی آمریکا همین بود؟!

     ادعا و نتیجۀ ادعاهای دلسوزانۀ آمریکا نسبت به افغانها همین بود؟!

     نهایت و پایان کار دشمنی آمریکا با روسیه همین بود؟!

     آخر با، باقی بودن جانبداران روسیه و دادن امتیازهائی جدید به وی، ملت از انقلاب خود چه نتیجه ئی گرفته است؟!

     با روی کار آمدن حکومتی غیر اسلامی و مطابق الگوی استکبار جهانی، ملت چه نفعی از آنهمه ایثار و فداکاری برده است؟!

     آیا این خود امتیاز دادن به دشمنان ملتی که بیش از یک میلیون شهید داده نمی باشد؟!

     آیا این خود معنای حذف ملت از صحنۀ حیات سیاسی و اجتماعی را نمی رساند؟!

     آیا این کار جز خدمت به روسیه و اثبات دوستی آمریکا با وی چیز دیگری را می تواند بیان نماید؟!

     از آنچه آمد چند چیز ثابت می شود و عملِ به چند مسئله ضرورتی جدی و حیاتی پیدا
می نماید.

     در صدر همه، می رساند که برخوردهای سیاسی و موضعگیریهای دیپلماتیک آمریکا به هیچوجه از صداقت و صحبت انسانی برخوردار نبوده، نه تنها جهتی آزاد سازنده ندارد که عملاً و صد در صد در جهت اسارت و در غفلت قرار دادن مردم ما عمل کرده و نتیجه ئی جز نابودی و حذف همه جانبۀ آنان ندارد! و آمریکا، همۀ این پلیدی ها را در جهت تحقق و توسعۀ اهداف استعماری خود و دشمنی با اسلام و ارزشهای اسلامی و معتقدات رشد دهنده و آزاد سازندۀ استعدادهای معنوی مسلمان های مؤمن به کار انداخته است!پس: ثابت می شود که در این موضعگیری بسیار مهم و سرنوشت ساز، دشمنی آمریکا با ملت و معتقدات ملت به هیچوجه کمتر از روسها نمی باشد. لذا:

     به هیچ روی ملت داغدیدۀ ما نمی توانند به دروغهای مزدورانۀ آمریکا و دورنمای فریبنده ئی که برایشان ترسیم و تصویر می دارد امیدوار باشند! پس شایسته است که:

     خوشبینان را بیدار، فریب خوردگان را هشیار و مغرضان را اخطار نمایند که از فریب و فروش ملت دست بردارند وگرنه خشم و خروش بیداردلان خطۀ توحید پردۀ رسوائی را از چهرۀ شان برخواهد گرفت. زیرا که امروز همۀ آنهائی که از اندک شمّ سیاسی برخوردار می باشند می دانندکه شعارهای اینان و جهت دهندگان زشت رویشان هیچ پشتوانۀ انسانی ندارد. چه اگر این ادعاها درست بود و این دلسوزیها و همدردیها از صداقت انسانی ـ یا حتی از ـ همگونی و مطابقت نظر و عمل در فعالیتهای خشک سیاسی برخوردار می بود، قطعاً آمریکا را وا می داشت تا جهت تثبیت ادعاهایش و نیز تا رفع غائلۀ تجاوز، حداقل بخشی از روابط تجاری، سیاسی، فرهنگی، تکنولوژیک و... را با روسیۀ تجاوز پیشه در حال تعلیق در آورد و بهبود روابط را به تحقیق خواستهای مردم موکول می نمود! و دیدیم که نکرد! گذشته از آنکه امروز متوجه می شویم که به کاری شرم آورتر و تناقض بارتر از آن دست یازیده که همان گونه که آمد، عبارت از قبول راه حل پیشنهادی روسیه در پوشش «راه حل سیاسی» آنهم بدون حضور مردمی که برایشان «روز افغانستان» اعلام نموده است!

     همین دو سه هفتۀ قبل، آمریکا ـ همین آمریکائیکه ادعای مبارزه با ظلم و ستم تروریسم را دارد ـ به بهانۀ جانبداری از تروریسم، با پرروئی و وقاحتی بی نظیر، به جان ملت لیبی افتاد! تا به خیال خودش، تروریست پروران لیبیائی را تنبیه نماید!

     طبیعی است که این عمل احمقانه (تجاوز) خیلی از ملتها را به خشم می آورد، و توقع های انسانی، ارزش آفرین و عاقلانه ئی را مبنی بر مقابلۀ جدی علیه تجاوزکاران، شکوفا می سازد، نمونۀ کوچک این خشم و توقع را می توان در مادۀ پنجم قطعنامۀ سیمینار سراسری ائمۀ جمعۀ کشور جمهوری اسلامی ایران در همین سال مشاهده کرد:

     «ما [ائمۀ جمعه و جماعات] حرکت های تجاوزکارانۀ شیطان بزرگ، در گسترش تروریسم دولتی و حمله به کشورهای مسلمان و مترقی خصوصاً کشور لیبی را محکوم نموده، از کلیۀ دولتهای اسلامی انتظار داریم با قطع رابطۀ سیاسی، اقتصادی و نظامی به مقابلۀ همه جانبه با این توطئه های بزرگ برخیزند([1])».

     بگذریم از اینکه ملت ما نسبت موضعگیریهای خصمانه ئی که دولت لیبی ـ به ویژه در اوایل هجوم ارتش سرخ ـ در برابر آنها و در برابر انقلاب اسلامیشان گرفته و به عنوان دوست روسیۀ تجاوز پیشه، به جای جانبداری از ملت و انقلاب اسلامی و ضد استکباری شان، مثل خیلی از بی اراده های سلطه پذیر، حتی هجوم ارتش سرخ را توجیه نموده است، با آن روی موافقی نداشته و حتی به پیروی از قرآن که: «اِنَّما یَتَقَبَّلُ اللهَ مِنَ الْمُتَّقینَ...» به موضعگیریهای به اصطلاح ضد امپریالیستی آنهم باوری ندارد و آنرا نیز یک روی سکۀ استعمار می شمارد و... این پرسش نیز به ذهن او پیدا می شود که اگر آمریکا راست می گوید که از خونریزی و ترور و خفقان و وحشت و... متنفر است، چرا به تروریست بزرگ پر سردار و دسته ئی که با طرح و برنامه به جان ملت بیست میلیونی افتاده و یک مملکت (افغانستان) را به ویرانۀ وسیعی مبدل ساخته است «تَشَر» نمی رود؟! چه رسد به اینکه تجاوز کند؟!

     چرا در لبنان مستقیم و غیر مستقیم آن همه جنایت را مرتکب می شود؟! و چرا صدام دیوانه را به این همه کشتار هول انگیز تشویق می کند؟!
     آیا تروریسم فقط یک نوع با یک روش خاص و جهتی ویژه است یا اینکه تروریسم هم گونه های مختلف و متعددی دارد؟! همانگونه که دزدی و کلاه برداری گونه هائی دارد؟!
     مگر هجوم ارتش سرخ خود گونه ئی از تروریسم نمی باشد؟! پس چرا این پهلوان پنبه (آمریکا) به جان روسیه نمی افتد و یا او را «تَشَر» نمی زند؟!
     ای کاش پیشنهاد ائمۀ جمعۀ جمهوری اسلامی ایران مبنی بر قطع رابطۀ سیاسی، اقتصادی و نظامی با آمریکا از جانب چند تا از دولت های اسلامی پذیرفته و عملی می شد تا تقلید این عمل به عنوان عملی ارزش آفرین و «سنتی حسنه» حداقل عده ئی را وا میداشت تا با روسیۀ تجاوز پیشه نیز قطع رابطه نمایند! اما نشد!

     به هر حال، از آنچه آمد بر همگان مدلل و ثابت می شود که چون پایه و اساس کار استعمار کلاً غیر انسانی، تجاوزگرانه و قدرت پرستانه است، موضعگیریهای سیاسی، اقتصادی، تبلیغاتی و... آن اولاً نمی تواند جهتی غیر از جهت منافع استعماری خودشان داشته باشد؛ و در ثانی نمی تواند بر پایۀ ارزشهای انسانی استوار بوده و ضمانت آزادی و رشد و تکامل انسان و اجتماع انسانی را به عهده گیرد.

     باز، تا آنجا که از مشاهدۀ واقعیت های ملموس سیاسی اجتماعی بر می آید، این نکته مسلم شده است که کفر در جوهر خویش واقعیتی یگانه و یا به قول معروف: «ملتی واحدة» است. اگر چه این ملت را در درون خودش شعبات و دسته ها و فرقه هائی باشد.

     نمونه های ملموس این واقعیت در مورد مسایل کنونی افغانستان که مورد هجوم ارتش سرخ قرارگرفته است، بیشتر از سایر زمینه ها، متبارز است. و با توجه به عرایض قبلی و بعدیِ نگارنده همسوئی، همگامی و همکاری شاخه های مختلف کفر نمودارتر تواند شد.

     بررسی موضعگیریهای سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و... فرقه های استعماری جهان کنونی، و بررسی جهت، ابزار، اهداف و روشهائیکه اینان برای تسلط بر ملتهای ضعیف به کارگرفته اند، به روشنی تأیید می کند که آمریکائی ها، فرانسویها و... به همان میزان از انسان و انسانیت دور می باشند که مثلاً سوسیالیست های تجاوز پیشۀ روسیه! و یا، سوسیالیست های روسی، عملاً برای چپاول و غارت امکانات مادی و معنوی ملل ضعیف و انسانهای مستضعف به همان میزان تلاش می کنند و از همان ابزار و روشهائی بهره می گیرند که ممالک استعمار پیشۀ غرب.

     و باز، همۀ اینها در شکل ها و شعارهای ظاهراً مختلف هدفی را تعقیب می نمایند، که بیش از «یکی» نبوده و جز «قدرت» و قدرت طلبی و زور پرستی و سلطه گری جهت تحکیم قدرت خودشان نمی باشد.

      واقعیت این گفته را در بسیاری از موضعگیریهای سیاسی ـ اجتماعی و از جمله در رابطه با تجاوز ارتش سرخ روسیه به افغانستان مشاهده کرده می توانیم. چنانکه همه دیدیم وقتی روسیه به افغانستان تجاوز نظامی می کند، و بر آنست تا از طریق تحکیم سلطۀ خویش بر این ملت، استقلال، آزادی و هویت فرهنگی، سیاسی و انسانی آنها را پایمال ساخته و خود را مالک و «صاحب امر» این مردم قلمداد نماید، عده ئی از حلقه بگوشان خط استعماری و اسارتزای روسیه، از این جنایت سیاه جانبداری می کنند و بدتر از آن: با کمال وقاحت و بی شرمی، یک حرکت تجاوزکارانه را، در جهت تحقق عدالت، آزادی و اهداف تکامل بخش اجتماعی مردم افغانستان توجیه و تفسیر می نمایند!

     عده ئی از دلباختگان و دلبستگان به «قدرت و شهرت» از ترس بر انگیخته شدن خشم خون آشامان و تجاوزپیشگان روسی، در برابر این جنایت فاجعه آمیز، موضع غیر فعال و حتی انفعالی گرفته، با رویکردن به نوعی تسامح و هراس، زمینۀ «توسعه»، «تشدید» و «تداوم» این جنایت را فراهم می آورند! و عده ئی که از قماش خودِ روسیه هستند همچون آمریکا و... به فکر اعمالی می افتند که خود روسها افتاده بودند، و لذا می بینیم که با سوء استفاده از جو حاکم بر سرنوشت سیاسی افغانستان، گروهها و دسته هائی را علم می کنند که مجری نیات استعماری و خط سیاسیِ خودِ آنها باشند! تا اگر احیاناً زمینه برای عقب نشینی ارتش سرخ روسیه فراهم شد، حضرات بتوانند در جهت منافع استعماری آنها خدمت نموده و سرمایه های ملت را در همان جهت به حرکت درآورند!

     و درست به واسطۀ همین همسوئی شاخه های مختلف کفر و وحدت ریشه ئی و ذاتی آنهاست که متوجه می شویم: وقتی روسیه نیرنگ معاملۀ استکباری و یا به اصطلاح راه حل دیپلماتیک را پیش می کشد، از سوئی غرب به آن پاسخ مثبت داده و تلاشهائی را جهت تحقق اهداف مترتبۀ بر آن تقبل و تحمل می نماید! و از سوئی هم وابستگان و مزدوران و شعار دهندگان بی ارادۀ هر یک از شاخه های کفر و استعمار جهانی، با بوق و کرنا از این نیرنگ ابلیسی، و گاه در بدترین گونه اش اظهار جانبداری می نمایند!

     در واقع همین موضعگیریهای تناقضبار استعمار و وابستگان بی ارادۀ اوست که ملت ما را نسبت به مسئلۀ مذاکرات و آنچه استعمار به آن نام راه حل سیاسی را داده مشکوک و بی اعتماد ساخته است! و دلسوزان به این ملت و این انقلاب را واداشته تا با همۀ وجود خویش فریاد مخالفت خود را با این طرح استعماری به گوش ملت های جهان رسانیده و نیز از مردم خودمان بخواهندکه در موارد و رویدادهائی که می تواند به نحوی با شاخه ئی از شاخه های کفر و استعمار پیوند و ارتباط پیدا نموده و مجری نیات استعماری و اهداف شوم آنان باشد، کاملاً هوشیار و بیدار بوده و فریب ظاهر پراکندۀ آنها را نخورند. زیرا با وجود پراکندگی، چون جهت استعماری و قدرت پرستانۀ آنها بر سایر جهات غالب می باشد، در موارد لازم، سایر جهات را در خود غرق و مستهلک ساخته و در خدمت جنبۀ قدرت پرستانۀ آنها قرار می دهد.

     به هر حال، وقتی پای اسلام و انقلاب اسلامی به میان می آید مردم مؤمن و ایثارگر افغانستان نظامهای غیراسلامی را، هم از نظر مبنا و خاستگاه و هم از نظر خط، جهت و هدف، همه را در یک خط (خط کفر و استکبار) دانسته و معتقد می باشند که هیچ یک از موضعگیریهای اینان ـ ولو در شکل ظاهری آنرا رقابت آمیز هم جلوه دهند ـ نمی تواند در جهت رشد و تداوم آرمانهای اسلامی آنان بوده و به سعادت و استقلال ملت بیانجامد، زیرا که بررسی برخوردها و موضعگیریهای اینان در طول تاریخ نشان داده است که رقابت آنها زادۀ اندیشة تمرکز و تکاثرطلبی بوده و همانگونه که در نوشتۀ دیگری آمد، اولاً همین رقابتها باعث بروز کودتاهای مارکسیستی و بالاخره تجاوز نظامی به افغانستان گردید و ثانیاً این همه فاجعه و الم را بر ملت ما تحمیل کرد.

     مسئلۀ دیگریکه با دقت باید مورد توجه قرار گیرد اینست که چون استکبار، منبع و مرجع همۀ رویدادها و کلیۀ حوادث را «قدرت» تلقی و معرفی می نماید، برخوردهای ظاهراً عاطفی و اخلاقی او هم «قدرتمدارانه» می باشد. از این روست که متوجه می شویم استکبار و قدرتهای استکبار تا زمانی برخورد ظاهراً ملایم و اخلاقی و در واقع محیلانه از خود بروز می دهند که با منافع شان سر مخالفت و تضاد نداشته باشد و هر آنگاه که میان منافع و برخورد ملایم و ظاهراً اخلاقی تضادی پیش آمد، همیشه اخلاق و عاطفۀ انسانی را فدای قدرت می کنند! چه در این دیدگاه «قدرت» اصل است و نهاد است و هدف است و اخلاق فرع و وسیله! طبیعی است که همیشه وسیله فدای هدف گردیده و فرع بر محور اصل می چرخیده است.

     بررسی برخوردها و موضعگیریهای قدرتهای استکباری در رابطه با ملتهای مستضعف این نکته را با دلائل انکارناپذیری به اثبات رسانیده است که: هرگاه استکبار برای رسیدن و فراچنگ آوردن امکانات ملتی اقدام نموده، نه تنها از شیطنت بارترین حیله ها و ترفندها استفاده نموده، بلکه هرگاه متوجه شده است، این روشها دیگر کارآئی ندارند، با زیر پا نهادن کلیۀ مسایل اخلاقی و انسانی و همۀ قول و قرارهایش، فقط برای رسیدن به قدرت، از ضد انسانی ترین اعمال و حیوانی ترین افعال کارگرفته، در، درنده خوئی، روی پست ترین حیوانات و جانیان تاریخ را سیاه نموده و از جانی ترین انسان نماها ـ به واسطۀ تحقق اهداف شوم و پلید خویش ـ جانبداری و استفاده نموده است.

     حمایت روسیه از جنایات ترکی، امین و ببرک و توجیه شرمبار این جنایات هول انگیز نمونۀ بسیار نازل و کوچکی است از این واقعیت، و یا در چهره و شمایل دیگرش، حمایت آمریکا از صدام تبهکار و دیوانه و یا اسرائیل غاصب و دولت بی آبروی آفریقای جنوبی از جانب انگلیس و... نمونه هائی است که در سطح دولتها موجود بوده، نه توجیه پذیر می باشند و نه قابل انکار و کتمان!

     و باز، در همین رابطۀ، حمایت کشورهای صنعتی اروپا از تجاوز علنی و رسوائی انگیز آمریکا به لیبی و تأیید این حماقت و دیوانگی، چیزیست که هم بسیار مضحک و تمسخر بار می باشد و هم ثابت می کند که چون استکبار قبلۀ آمال و آرمانهایش را «قدرت و زور» قرار داده است، از اخلاقیات و مسایل عاطفی و انسانی تا زمانی حمایت می کند و همۀ این موارد، تا وقتی برایش مطرح می باشند که معارض منافع قدرت طلبانۀ او نباشند.

     چنانکه در رابطه با انقلاب اسلامی خودمان، ملت با همۀ وجود متوجه بود: پس از آنکه روسها دریافته و باور نمودند که پایه های حکومت ترکی در برابر منطق سیاسی و آرمانهای حیاتبخش و تعالی آفرین ملت به پا خاسته و سلحشور ما به شکست مواجه شده و قدرت پایداری ندارد، به جای بازگشت به منطق سیاسی (قبول مذاکره با نمایندگان واقعی ملت و جستجوی راه حل اصولی) و پذیرش اخلاق و مواضع اخلاقی، و نیز قبول واقعیت های حاکم بر جامعۀ افغانستان و گردن نهادن به خواست و قدرت و ارادۀ ملت، حیوان صفتی، درنده خوئی، زورمداری، کشتار و ویرانگری را پیشه ساخته و به منطق جنایت، تخریب و خونریزی امید بستند!

     آنها نه تنها نپذیرفتند که منطق استعماری و رسوائی آورشان ـ حداقل در مورد مردم و بافت ویژۀ جامعۀ افغانستان ـ نارسا می باشد! و نه تنها نپذیرفتند که نوکرانشان حتی در اجرای دساتیر روشن استعماری آنها بی عرضه اند، بلکه به جای اینکه دستور دهند تا نوکرانشان پیشنهاد تفاهم و تسامح و... نمایند، دستور زورگوئی و قلدری و شقاوت و خونریزی و ویرانی و... را صادر کردند! و نه تنها مردم ما، که بیدار دلان روی زمین مشاهده کردند که آنها فقط با زبان زور و کشتار و جنایت با تاریخ و انسانیت برخورد نمودند!

     با کشتارهای کُور دسته جمعی، عملاً انسانیت را تحقیر کردند؛ با حبس و زندان و زنجیر افراد بی گناه، روح آزادی و آزادگی را تمسخر نمودند؛ با ویرانگری و دهشت افکنی، مدنیت و روح آنرا جریحه دار ساختند؛ با تکیه زدن به زور و نیرنگِ چند تا از مزدوران وابسته به قدرت و شهرت، قدرت اعتقادی و نیروی جمعی را به دست کم گرفتند و چون خودشان برده و اسیر و عامل اجرای دساتیر ضد انسانی استکبار بودند، بدون جدا کردن حساب چند تا خود فروختۀ شبیه خود، ملت مسلمان و آزاده را به هزار در و درگاه وابسته و نوکر و... قلمداد کردند!

     بعدها هم زمانی که بیعرضگی ترکی و دار و دسته اش روشن شد و امین ترکی را از بین برد، باز به جای رویکرد به مردم و اعلام آمادگی جهت پذیرش راه حل سیاسی، نه تنها امین را تأیید نمودند که در تشدید و گسترش جنایت ها و قتل و غارتها او را یاری و یاوری و تشویق و تشجیع نموده، همۀ فسادهای ضد انسانی و کشتارهای رسوائی انگیزش را توجیه کردند!

     گذشته از همۀ این ها، ملت ما هرگز از یاد نخواهد برد که چگونه روسهای تجاوز پیشه، پس از درک نارسائی برنامه های امین به خصلت جوهری و نهادی خود، یعنی به زور و زورگوئی و تجاوز و لشکرکشی جهت تحقق اهداف قدرت پرستانۀ خود متوسل گردیده، با پذیرش بدترین ننگِ تاریخ معاصر و رسوائی آورترین گونۀ تجاوز ـ در نیمۀ دوم قرن کنونی ـ ارتش سرخ را به دره های سرسبز و شهادت پرور و مردخیز افغانستان گسیل بخشیدند!

     از این رو، باید این واقعیت تلخ دردخیز را پذیرا شد که طرح مذاکرات از بیخ و بن برای ماندن است و نه برای رفتن!

     زیرا روسها که پس از رسیدن به قدرت سیاسی و لغزیدن به دام مسابقۀ استعماری با غرب، متوجه گردیده بودند که بدون فراهم آوردن امکانات و سرمایه های هنگفتی از عهدۀ تداوم بخشیدن به این سیاست و رقابت استعماری بیرون آمده نمی توانند، به جای رویکرد به منطقی نیروبخش و کمال آفرین در امر کسب و تحصیل امکانات و سرمایه های مورد نظر، درست به دام تقلید میمونوار از غرب فرولغزیده و به این فکر افتادند که امکانات مادی و معنوی ممالک ضعیف را به یغما برده و از این طریق عقدۀ سیری ناپذیری خویش را اشباع نمایند! تا آنکه پس از چپاول امکانات سرزمین های اروپای غربی و قسمت های قابل توجه مسلمان نشین جنوب (مثل تاجیکستان، ترکمنستان، ازبکستان و...) به فکر ممالکِ دیگر افتاده و در همین روند، چشم طمع به امکانات مردم محروم و مظلوم افغانستان دوختند.

     روند حرکت و تلاشهای استعماری تجاوز پیشگان روسیه در افغانستان به آنجا کشیده شد که با طرح و تعقیب روشهای مختلف و متعدد و به فعالیت واداشتن عده ئی از خود فروخته های روسی، بر آن شدند تا به هر نحو ممکن، امکانات و سرمایه های این ملت را به یغما برند. که شرح این غصه را قصه ئی دیگر لازم است و از محدودۀ این مقاله خارج است.

     به هر حال روسها که از تشبث و مداخلۀ استعمارگرانه در امور سیاسی، نظامی و اقتصادی افغانستان اهدافی را تعقیب کرده و برای تحقق همین اهداف، کودتای ننگین هفتم ثور را به راه انداخته بودند، وقتی متوجه شدند که هیچ یک از مزدوران بی عرضۀ آن ها نتوانستند در هیچ یک از زمینه ها ـ اعم از سیاسی، اقتصادی و نظامی ـ آن اهداف را تحقق بخشند، به خیال این که ابهت هجوم سیل آسای ارتش سرخ و سلاحهای مدرن روسیه، مردم را هراسان ساخته و عقب خواهد نشانید! و آن ها (روسیه و مزدورانش) در میدان خالی از رقیب سیاسی ـ نظامی، تحقق اهداف خویش را پی خواهند گرفت، باز هم به جای این که حماقت و کودنی به خرج نداده، جهت درست کردن و توجیه پذیر ساختن ظاهر قضیه، نخست کودتائی به راه اندازند و بعد به تقاضای کودتاچیان، ارتش سرخ را وارد افغانستان نمایند! اولاً ارتش سرخ را وارد افغانستان ساخته و پس از آنکه نیروهای اشغالگر در مواضع معینی مستقر گردیدند! اعلام حکومت ببرک و سرنگونی امین را ـ آن هم از طریق رادیوی خود روسیه ـ پخش نمودند.

     از سوئی به واسطۀ این که خودشان محور و مرکز همۀ مسایل و امور را «زور» می پنداشتند، این تلقی نابجا آنان را به این باور ابلهانه رسانیده بود که تحمیل زور و نشان دادن قدرت، مردم به پا خاستۀ افغانستان را مجاب خواهد کرد، لذا از همان بدو تهاجم، فرمان قتل و کشتار ویرانی و چپاول و ستم و... را صادر کرده و منطق زور را مورد عمل قرار دادند! آن هم نه در یک بعد و دو بعد و یک دوره و یا دو دوره، بلکه تا آنجائی که توانستند بر زورگوئی و جنایت و آدم کشی و ویرانگری و... تکیه زده و به امیدِ از پا در آوردن مجاهدان کفر ستیز، منطق زورگوئی و جنایت را تشدید، توسعه و تعمیق بخشیدند.

     در واقع پس از ارتکاب آنهمه جنایت، اگر امید ضعیفی به پیروزی خویش بر جهادگران ایثارمند می داشتند، بیش از اینها هم به خونریزی و زورگوئی و ویرانگری ادامه می دادند، چنانکه در خود روسیه و بیشتر در سرزمین های اسلامی جنوب روسیه عمل کردند.
     یکی از نویسندگان «کا، ج، ب» در کتاب خویش نوشته است که:«کمونیسم در روسیه به قیمت جان شصت و شش میلیون انسان تمام شد.»

     وی می نویسد: «در جریان به اصطلاح اصلاحات ارضی پانزده میلیون نفر تلف شدند! در جریان سالهای پر مخاطرۀ 1939 ـ 1928 م. هفت میلیون انسان را در زندانها و یا در اردوگاههای کار اجباری به هلاکت رسانیدند! مجموعۀ قتل عام های مخوف دورۀ استالین بالغ بر هیجده میلیون انسان است که از جمله: یک میلیون نفر را تیرباران نمودند؛ هشت میلیون نفر دیگر در زندانها و یا در اردوگاههای کار اجباری جان سپردند!»

     همین نویسنده می افزاید که: «در اوایل کودتای بلشویکها علیه منشویکهای روسیه ـ به قول خودش رویداد اکتبر ـ چکا (سازمان جاسوسی و اطلاعاتی روسیۀ آنوقت) برای حفظ حاکمیت کمونیست ها، هر ماه یک هزار نفر از افراد مخالف را تیر باران می کرد که رقم این افراد در دورۀ سیاه استالین به چهل هزار نفر در ماه رسید!»

     اما در رابطه با قیام پرشور مردم افعانستان، آن چه برای روسها به گونۀ رنج آوری تحمیل شد و بر دوش روان علیل و بیمارشان سنگینی می کرد این بود که چرا: تجربه و منطق کشتار و دهشت افکنی آنان بی نتیجه ماند و به جای اینکه ابهت ارتش سرخ، مردم را به زبونی و سستی و تسلیم در برابر زور وادارد، خشم و استقامت و ایثار و اشتیاق توفندۀ جهادگرانۀ آن ها، ابهت ارتش سرخ را نزد همۀ مردم جهان پایمال کرده است؟!

     از آنچه آمد به این نتیجه می رسیم که: درست آنگاه که ملت مسلمان افغانستان به پیروی از دساتیر قرآنی، ایثار و استقامت پیشه ساخت و ندای مظلومیت این ملتِ جان بر کف ـ و نه تضرع شرم آور دریوزگرانِِ آستانبوس کاخهای ظلم و جور و زورگوئی و نیرنگ و... ـ و فریاد سبعیت روسهای تجاوز پیشه، مرزها را در هم شکست و سبب شد تا شکست برنامه های سیاسی ـ نظامی روسیه اثبات و رسوائی وی نمایان گردیده، مردم با چشم سر و دیدۀ دل عظمت و قدرت و نیروی لایزال قرآن و قرآنیان را مشاهده کرده و پویائی اسلام را لمس نمایند؛ و درست آنزمان که روسیۀ تجاوز پیشه شکست رسوائی انگیز خود و بی عرضگی نوکران خویشرا باور کرده و ضرورت و حتمیت خروج نیروهای تجاوزگر ارتش سرخ را احساس نمود، برای آنکه به شکلی دیگر و با چهره هائی دیگر در افغانستان باقی بماند، به فکر نیرنگی تازه افتاد! بدین معنا که وقتی روسها به خوبی دریافتند که ملت افغانستان بر آنست که ارتش سرخ را با پایمردی و استقامت دلیرانۀ مجاهدان جان برکف خویش برون اندازد، برای باقی ماندن چهره عوض کردند و متوسل به مذاکرات شدند!
     مسئلۀ اثبات شکست برنامه های سیاسی و نظامی روسیه چیزی نیست که با مشکل انجام پذیرد و امروز هر روزنامه خوانی می تواند به صفحات روزنامه های مختلف، اعتراف سران روسیه و نیز سرزنش هایشان را نسبت به مزدوران بی عرضۀ افغانی شان مورد مطالعه قرار دهد.
     ما مقداری از این اعترافات را از قول سردمداران روسیه جمع آوری کرده بودیم تا در این مقاله بگنجانیم، ولی به علت روشن بودن مطلب و نیز خود داری از اطالۀ کلام از درج و نقل آنها خودداری کردیم.
      هر چند متن و نفس پیشنهاد مذاکره و زمزمه های آشتی ملی ـ که خود اعتراف دیگری به ناتوانی دولت دست نشانده و اذعان به قدرت ملت و مجاهدین مسلمان می باشد ـ بهترین مؤید ادعای ماست! ولی از منظری دیگر:

      بزرگان ماگفته بودند: «هر سخن جائی و هر نکته مکانی دارد»! و آن سخن (سخن بزرگان ما) به واسطۀ اصالت، درستی و ارزشی که دارد، نصب العین آنهائی قرار گرفته است که نمی خواهند غیر عاقلانه زندگی نمایند!

       اما در این برهۀ از زمان که همۀ کارهای آدمی زادگان، رنگ کاملاً ویژه ئی به خود گرفته است و معیارها و ضابطه های انسانی و اجتماعی را به تحریف کشانیده است، کمتر کسانی هستند که متوجه تعهدی می شوند که محتوای این مقوله ـ بر دوش آنی که می خواهد آدم بماند و آدمی وار زندگی بنماید و... تحمیل می دارد ـ باشند! چنانکه در مورد موضوع بحث نوشتۀ حاضر نیز این واقعیت به گونۀ غیر قابل انکاری به مشاهده می رسد. چه همانگونه که جانبداری و یا ابراز مخالفت با خیلی از موضوعات و مسائل و موضعگیری های سیاسی، اقتصادی و... شرایط ویژه، زمانِ ویژه، مکان ویژه، ضابطه ها و معیار های ویژه ئی لازم دارد، مسئلۀ توسل و رویکرد به راه حل صلح آمیز مسئلۀ افغانستان نیز، شرایط و اوضاع و احوال را ایجاب می نماید! و طبیعی است که در غیر این صورت یا یکی از طرفین و یا هر دو طرف، از رویکرد به آن تحقق مسئله، بهره ئی نخواهند گرفت! هر چند طرف مقابل امتیازات قابل توجهی را بدست آورد!

       اما در این مقطع ویژه از انقلاب اسلامی افغانستان و درین اوضاع و احوالیکه رقابتهای استعماری به اوج خود رسیده و قدرت پرستی و زورگوئی و جنایات سردمداران کفر و استکبار، آنها را به مرحله ئی از سبعیت و وقاحت کشانیده است که قباحت و زشتی کردار خویش را نمی توانند درک نمایند و روسیۀ جهانخوار نیز در برابر استقامت کوبنده و روحیۀ شهادت طلبانه و ایثارمندانۀ
مجاهدان جان بر کف خود را باخته است، و موقع پیشنهاد و مذاکره و رویکرد به آن (مذاکرۀ اسارت آور) را عوضی گرفته و به گونه ئی حماقتبار و خجالت آفرین آنرا مطرح ساخته و باز به شکلی سخت محیلانه و ابلیسی از طراحی کاملاً فاجعه آمیز و رسوائی آور و محکومیت بار و کشنده و... جانبداری اش را اعلام داشته است که هیچ محلی از اعراب در روند جهاد مقدس و سیر انقلاب شکوهمند اسلامی ندارد!

     روسها که به صورتی یک طرفه و نیرنگ بازانه، جنگی رسوائی انگیز را در برابر ملت ما صف آراستند و تا آنجا که ممکن بود کشتند، زندانی کردند، سوزانیدند، ویران نمودند، آواره ساختند و تباهی آفریدند، و... ولی اینک که به شهادت و چشم دید همۀ حلال زاده های دنیا ـ اعم از موافق و مخالف ـ در درون شهرها نیز در محاصرۀ جهادگران قرار گرفته اند، اعلام آمادگی برای مذاکره می نمایند!

     در صورتیکه به عقیدۀ اخلاصمندان با خرد و بیدار ملت ما، درین شرایط و اوضاع، پیش کشیدن مسئلۀ مذاکره، اصلاً محلی ندارد، زیرا که بین ملت ما و تجاوزگران روسی ـ جز تجاوز و جهاد تدافعی ـ موضوع قابل مناقشه ئی وجود نداشته است تا ملت حاضر به مذاکره و رفع مناقشه باشد.

     آنها با درنده خوئی هر چه رسوائی آمیزتری، تجاوز سیاسی و نظامی، به حریم حقوق و آزادیهای مشروع و قانونی ملتی صلح جوی و آرامش (امنیت) دوست را آغاز کردند، مردم هم جوابشان را دادند! منتها جوابیکه روس ها منتظرش نبودند و تصورش را نکرده بودند، زیرا با شهید دادنها، آوارگی ها، زندانها، ویرانی ها و استقبال از خطرات هول انگیزی همراه بود که در تاریخ معاصر نظایر کم و اندکی از آن به چشم خورده باشد او هنوز هم جواب سنگِ سنگ اندازان سبک سر ستم پیشگان روسی را با سندان ستم شکن ایمان و استقامت و دلیری و شهادت طلبی می دهند! زیرا که زبان تجاوزپیشه، زبان زور بود و پاسخ زورگوئی را نمی توان با ملایمت و خوشروئی داد!

     و در شرایطی از این دست، طبیعی است که مذاکره و اهمیت و ارزش رویکرد به آن، زمانی می تواند مطرح باشد که اولاً جنگی یک طرفه و تجاوزکارانه و توسعه طلبانه و با این گستردگی بر ملت تحمیل نمی گردید، ثانیاً اختلاف موجود، ناشی از کژفهمی، سوء برداشت، لجاجت و یا احیاناً خیالات و طمع هائی کلاً غیر معقول می بود، تا تلاشی صورت می گرفت و کژفهمی ها تحلیل، تعلیل و روشن گردیده و در نهایت، اختلافات حل می گردید!

     اما وقتی تجاوز علنی ـ آن هم به واسطۀ توسعه طلبی و استثمار ملتی ـ صورت گرفته باشد؛ تخریب و غارت و ستم و زندان و قتل و ویرانی را به حد نهائی رسانیده و از آن نتایج مطلوب را بدست نیاورده باشند؛ استقلال و تمامیت ارضی ملتی مستقل را پایمال کرده باشند؛ به ارزشها و آرمانها و عقاید مردم هتک حرمت نموده باشند؛ حیثیت و آبروی ملتی را در سطح جهانی تحقیر کرده باشند؛ به ارزشها و حدود و حقوق بین المللی و به انسانیت و تاریخ انسانی تمسخر کرده باشند و... دیگر چه جای مذاکره ئی باقیست، جز این که روسها بدون هر گونه قید و شرطی از جنایت و توسعه طلبی و قدرت پرستی و... دست برداشته، ارتش سرخ را از خاک افغانستان بیرون ببرند!

     هر چند که اگر بر مبنای اصول اخلاق انسانی ـ و نه اخلاق و سلوک فضیلت زدائی و هویت بر انداز استعماری ـ به مسئله نظر اندازیم، در شرایط امروزی ـ که واقعیت ها در حدی بسیار روشن هم به جهانیان مدلل گردید و هم به خود روسها غیر قابل انکار شده است ـ نه تنها مذاکره مورد و محلی ندارد که چون همۀ این موارد شرم آور ثابت بوده، لازمه اش آنست که باز هم نه تنها باید متجاوز با پوزشخواهی خاک افغانستان را از لوث نیروهای ارتش سرخ خالی بنماید که شایسته است با کمال فروتنی، برای دادن غرامتهای قابل پرداخت و حتی تحمل مجازات این جنگ ویرانی زای یک طرفه، اعلام آمادگی نماید.

     عقل سلیم حکم می نماید که اگر اعلام آمادگی جهت راه حل سیاسی، واقعاً برای ترک تجاوز و سلطه گری می بود، اولاً لازمۀ انکارناپذیرش این بود که قبل از تجاوز و لشکرکشی و به مجردِ درک این نکته که ملت به هیچروی نمی تواند اندیشه های وارداتی سوسیالیزه شدۀ استعمار شرق را تحمل و نوکران شانرا پذیرا شود، روسها عاقلانه عمل کرده و از درِ مذاکره و پوزشخواهی وارد می شدند! که دیدیم از در زورگوئی وارد شدند! در ثانی اگر روسها به ادعای خویش
صادق اند و راست می گویند که می خواهند ترک مزاحمت نمایند و نفی مخاصمت، نه چهره گردانی و منافقت، اولاً با دست کشیدن از پشتیبانی و حمایت دشمنان ملت و تخلیۀ خاک افغانستان از نیروهای تجاوزگر، صداقت خود را اثبات نموده و در قدم دوم، در صورت پذیرش با خود مردم و نمایندگان دلسوز و واقعی آن ها داخل مذاکره شوند.

     مگر افغانستان به خود این مردم تعلق ندارد؟! اگر دارد و روسها با همین مردم طرف واقع شده اند، چرا با خود مردم مذاکره نمی کنند که می روند با آمریکا و جوجه های بی اراده و خودفروخته اش به مذاکره می نشینند! مگر ریگان ابلیس صفت و جنایت پیشه، رنج ملت افغانستان را چشیده و درد آن ها را لمس کرده است تا بتواند با درک مشکل افغانستان با روسها وارد مذاکره گردد؟!
     از سوئی همانگونه که ملت ما و همۀ بیداردلان آزادیخواه این واقعیت را دریافته اند، روسها در کلیۀ ادعاهای تبلیغاتی خود مدعی می باشند که اولاً دولت افغانستان یک دولت انقلابی و لاجرم در جهت رشد، تحکیم و توسعۀ روابط عدالت بخش آزادی پرورانه بوده و در ثانی از پشتیبانی مردم و پشتوانۀ انقلاب برخوردار می باشد! حال اگر دولت انقلابی، هم در وظایف و هم در قراردادهایش موفق است، چرا خود به تنهائی با روسیه داخل مذاکره نمی شود؟ و اگر موفق نیست و ملت هم این گونه دولت دست نشانده و ناموفقی را تحمل کرده نمی تواند، چرا روسها با نمایندگان واقعی ملت مذاکره نمی کنند که با دشمنان ملت به سازش می رسند؟!

     با در نظر داشت آنچه اجمالاً گذشت، و باز از آنجائی که چون مردم نحوۀ بودن خود را، شکل سیاست خود را، شکل دولت و روابط اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی خود را خودشان تعیین می کنند، ولی با همۀ این ها در روند سازش و مصالحۀ استعماری کنار گذاشته شده اند، نفسِ این بی توجهی به ملت اثبات می کند که اغراضی روشن و تردید ناپذیر و قبیح و اسارتبار و فسادآلودگی در کار بوده و جانبداران این سازش استعماری ـ که مردم را نادیده می گیرند ـ مغرض بوده و طرح و تصویب چنین راه حل ضد مردمی ئی هرگز دارای نتایجی انسانی و مطلوب نخواهد بود.

     در یک کلام راز این نکتۀ ظریف که دلسوزان به ملت و انقلاب اسلامی افغانستان و نیز آگاهان به مسایل استعماری می گویند که طرح و طرفداری از مذاکرات، پیشنهادی روسیه، برای «ماندن» میباشد نه برای رفتن، و به همین علت هم آنرا رد می کنند، از همین بینش آب می خورد.

      به هر حال آنچه برای ملت ما حایز اهمیت و قابل تأمل می باشد این است که نباید خیال کنند روسها به واسطۀ پیدا کردن راهی برای رفتن ـ بدون اخذ امتیاز ـ به مذاکرات سیاسی و راه حل به اصطلاح صلح آمیز، متوسل شده اند و آنرا تعقیب می نمایند. بلکه آنچه درین رابطه آن ها را به توسل به این مسئله وا داشته، روحیۀ سلحشورانۀ مجاهدان مسلمان بوده که آنها را واداشته است تا به نیرنگِ چهره گردانی متوسل شوند، و طبیعی است که اگر سنگرنشینان ما با همین روحیه، خط و جهاد خویش را پیش برده، تداوم و گسترش بخشایند، به زودی این حربۀ پوسیده را نیز از دست دشمن گرفته و آنان را برای خروج کامل و همه جانبه و پذیرش استقلال واقعی مجبور خواهند ساخت.



[1] ـ 5 شنبه 29/3/65 ـ روزنامۀ جمهوری اسلامی.

     اکنون که در مورد ببرک و تشکیلات مسخره اش به این نتیجه رسیده ایم، باید ببینیم استکبار جهانی برای رهائی از این تلۀ خطرناک و نیز نگهداشتن جای پائی در سیاست آیندۀ افغانستان چه اندیشیده و چکار می خواهد بکند؟!

     آنچه از موضع گیریهای تبلیغاتی ـ سیاسی استکبار جهانی فهمیده می شود اینست که می خواهند زمینه را نخست به انحراف بکشانند و سپس با یک سلسله زد و بندهای استعماری، سیاست آیندۀ افغانستان را به نفع خویش شکل و تحقق بخشند؛ لذا آنچه در این رابطه مهم است و برای هر فرد مسلمانی لازم می باشد با همۀ وجود به آن توجه نماید، بویژه در این برهۀ از زمان و انقلاب، توجه و احترام به هویت الهی و اسلامی خودِ ما و پرهیز از سیاستهای غیر اسلامی ست؛ چه در غیر این صورت، امکان فلاح و رستگاری ما نمی رود و گرفتیم از دام استعماری رهائی یافتیم یا به دام استعمار دیگری خواهیم افتاد و یا بدام استعمار واقعی (شیطان) و هواهای نفس؛ و چون مسئلۀ امروزۀ ما (انقلاب اسلامی و اهداف نهفتۀ آن) را می خواهند به تحریف بکشانند لازم است به صورتی جدی و عملی به زمینه های مربوط به آن نگاه نمائیم.

     ممالک غربی و شرقی و در یک کلام استعمارگران جهان با جو تبلیغاتی وسیعی که در رابطه با مسئلۀ افغانستان براه انداخته اند، می کوشند تا به مردم ما اینگونه بفهمانند که مسئلۀ افغانستان و حل همه جانبۀ آن فقط و فقط مربوط به قدرتهای بزرگ جهانی بوده و تا آنگاه که ابر قدرت ها در مورد افغانستان به توافقی نرسند مبارزات ملت مسلمان و اندیشه های اسلامی و روحیۀ اسلامی مردم و... کاری از پیش برده نمی تواند و متأسفانه توانسته اند این باور مسخره را در مغزهای خالی عده ئی جای دهند.

     وقتی ما پذیرفتیم که سرنوشت سیاسی ما بدست ابر قدرتهاست و کلید اصلی حل این مشکل بدست روسیه، آمریکا، چین، انگلیس، فرانسه و... می باشد، بدون اجبار و با اختیار خودمان اصالت را به زور داده ایم و از اندیشه ای پیروی کرده ایم که معتقد به اصالت قدرت می باشد نه از اندیشه ای که اصالت را به حق و حقانیت می دهد.

     در این حال، خود به خود ما متوجه سیاست و روشهایی می شویم که معتقدند مسئلۀ افغانستان باید از طریق قدرتها و رژیم ها و سیاست های متکی به قدرت حل شود و نه متکی به حق و اگر از مفاهیم «جهاد» و «شهادت» و... استفاده می شود، همه به عنوان وسایلی باشد که در جهت سیاست زور قرار دارند.

     آنهائی که قدری به مسئلۀ افغانستان به صورتی ژرف تر نگاه می کنند، حتماً متوجه شده اند که در برهه ئی که اسلام کمر ابرقدرتها را شکسته و موازنۀ سیاسی شرق و غرب را بهم ریخته و چنان استعمار شرق و غرب را به سرگیجگی و دست پاچگی وا داشته است که نمی دانند چکار بکنند، مزدوران و دست پرورده ها و خود باخته های شرقی و غربیِ آنها! بگوش مردم این افسون را می سرایند که راه حل مسئلۀ افغانستان بدست ابرقدرتهاست.

     این حرف، یعنی اینکه اسلام کهنه شده، انسان و انسانیت وسیله است و شیئی، و هر چه هست قدرت است و زور و...!

     این نحوۀ دید و بررسی مسایل به سرنوشت آیندۀ ما و نیز نحوۀ موضع گیری اسلامی ما، و در تمام شئون فرهنگی، اقتصادی و... تأثیر عمیق و پردامنه ئی خواهد گذاشت و از همین روز، خواسته یا نخواسته پیرو سیاستی شده ایم که از موضع سیاست اسلامی دور بوده و با آن در جدل و تضاد دائمی می باشد.

     سیاستی که بر مبنای اصالت زور باشد، اساس انسانیت و هویت انسانی را بر قدرت می گذارد و طبیعی است که درین سیاست کسی آدم است که قدرت داشته و امکانات توان آفرین را به اختیار خویش قرار داده باشد. و زمانی پیروز است که بتواند بر قدرت مادی و نیروهای مادی به اصطلاح دشمنانِ خویش دست پیدا کرده و در یک کلام بر مسند زور تکیه نماید! و وقتی شکست خورده است که زور نداشته باشد!

     در این بینشِ سیاسی، دیگر انسان محلی از اعراب نداشته و نه تنها انسانیت مفهومی ندارد، بلکه انسان خود وسیله ای ست در دست قدرت. و پیروان همین بینش سیاسی، اگر بر ملتی حاکم شدند، آنچه را فراموش می کنند خدا و ارزشهای خدائی و انسانیت و... بوده و آنچه را مورد توجه قرار میدهند قدرت است.

     لذاست که در رژیمهای زورپرست و قدرت دوست، کشتن انسانها و ریختن خون صدها هزار انسان مظلوم عین ریختن ته ماندۀ آب، بر زمین است.

     و اما اینکه چرا، استعمارگران به فکر القاء این فکر و نظر افتاده اند، هر چند نزد عده ئی روشن می باشد اما باز هم روشنیِ مطلب به حدی نرسیده است که در خود ضرورت مبارزه علیه اینگونه نگرشِ سیاسی را احساس نمایند، که تأسف ما هم در همین یک نکته است!

     استعمار چون از پوچی و پلیدی و سستیِ بنیان سیاست و روشهای سیاسیِ خویش به خوبی آگاهی دارد و می داند که اگر دیگران به پوسیدگی بنیانهای این رژیمها پی ببرند خیلی زود به نابودی آنها همت خواهند کرد، به اصطلاح دستِ پیشگی زده و اساسِ روشها و اندیشه های سیاسی دیگران را مورد تهمت و افتراء و غیره قرار می دهد تا دیگران به این فکر بیفتند که اینان با درک نواقص و روشها و اندیشه های سیاسی ما، رژیمی را انتخاب کرده اند که آن نارسائیها را ندارد.

     و چون این کار از پشتوانۀ تجارب استعماری برخوردار بوده و با جوسازی بسیار وسیع همراهی می شود، طبیعی ست که نزد آنهائی که از راز و رمزهای استعماری آگاهیِ همه جانبه ئی ندارند، تا حدودی درست و موجه جلوه می کند.

     استعمار از این می ترسد که ما بفهمیم اصل همۀ اصول اینست که در حیات اجتماعی اصالت اعتباری مال انسانهاست نه مال زور.

     آنها از این می ترسند که مردم متوجه شوند: این انسانها هستند که سرنوشت سیاستها را تغییر می دهند نه قدرت! آنها ترس شان از این است که اصالت انسانها و جوامع اسلامی به خودشان فهمانده شده و مردم به آن گرایش همه جانبه پیدا کنند! نه اینکه واقعاً آنها به فکر ساختن و گسترش نظامی باشند که در جهت خیر این ملتها باشد. لذاست که متوجه می شویم از چندی به این طرف مسئلۀ مذاکرات سیاسی افغانستان بر سر زبانها افتاده و عده ئی را باورمند ساخته است که نتیجۀ مذاکرات در نهایت امر به آزادی افغانستان خواهد انجامید! آنهائی که به این باور رسیده اند، قسماً خوش باور و ساده دل اند و قسماً هم از مسایل سیاسی آگاهی و اطلاع دقیقی ندارند! چه اگر اطلاع دقیقی از تاریخ مبارزات سیاسی کشورها و ملل و اقوام جهان به ویژه در قرون معاصر و دوره های رشدِ استعمار داشتند و از جانبی، اندیشه و روابطِ حاکم بر اندیشه های سیاسیِ معاصر، و باز هم بویژه، سیاست استعمار را دقیقاً می شناختند، یقیناً به این باور نمی رسیدند.

     برای اینکه بدانیم آیا مذاکره های سیاسی در مورد افغانستان می تواند به راه حل عادلانه، منطقی و شایسته ئی در مورد مردم این سرزمین و این خطه بیانجامد یا نه، اول تر از همه لازم می آید تا نظری دقیق، عالمانه و سخت انسانی به مایه های نهفته در این مذاکرات بیندازیم. زیرا تا آنوقت که ندانیم مایه های نهفته در این مذاکرات چه می باشد، نمی توانیم به نتایج آن خوشبین بوده باشیم. از جانبی هرگز نخواهیم توانست باین هدف، جامۀ تحقق پوشیم تا آنگاه که دقیقاً به این زمینه ها اذعان و آگاهی پیدا ننمائیم:

1 ـ چه کسانی به این مذاکرات شرکت می نمایند و بدان خوشبین هستند؟

2 ـ برای چه به این مذاکرات شرکت می نمایند؟

3 ـ روی چه مطالب و زمینه هائی در این مذاکرات گفتگو می شود؟

4 ـ بر مبنای «چه معاییری» این مذاکرات استوار می باشد؟

     دقت و تأمل روی کسانیکه با سر و صداهای حاکی از خوشبینی و خوشباوری به این مذاکره ها روی خوشی نشان داده و شرکت کرده اند، نشان می دهد که اینان نمی توانند واقعاً دارای حسن نیت انسانی باشند زیرا،گذشته از اینکه تاریخ دو صد سالۀ اخیر مشحون و سر شکسته از پلیدی ها و پلشتی های طرفهای اصلی این مذاکره هاست، جهان کنونی، بالفعل در تب تجاوزها و تبهکاریهای این غولان بیمار می سوزد.

     از جانبی، آنهائیکه چونان سازمان ملل، سنگ بی طرفی به سینه می زنند، چون در حقیقت وابستگان به ابرقدرتها بوده و عملاً جانبداری از ابرقدرتها می نمایند و بالفعل به سازمان دول تبدیل شده است، و نیز چون مایه های عقیدتی ایشانرا، همان روابط و معاییر غیر انسانی سیاستها و زمینه های سیاسیِ استعماری تشکیل می دهد، نمی توانند موقف و سرشتِ خویش را تنها در مورد افغانستان تغییر داده و یکباره خلاف طبیعت واقعیِ خویش به نفع پابرهنگان مظلوم افغانستان تصمیم بگیرند.

     بطور مثال، یکپایۀ از این مذاکره ها را خود روسیۀ متجاوز تشکیل می دهد! حال کدام با انصاف عاقل می تواند بپذیرد که روسیۀ خونخوار برآنست تا در زمینۀ افغانستان ـ که در حقیقت زمینۀ آزادی خود روسها از نمودهای شکست حتمیِ سیاسی و غیر سیاسی می باشد ـ تصمیم انسان گرایانه بگیرد؟

     برای آنکه بتوانیم خود را به جوهر اصلی و هستۀ مرکزی و اهداف نهائی ترفندهای استعمار مبنی بر جانبداری از معاملۀ سیاسی مسئلۀ افغانستان نزدیک نمائیم. نیازمند ابراز مقدمه ئی هستیم که هر چند در ظاهر امر و نزد عده ئی، با اصل مسئله ارتباط نزدیک آن قابل لمس نمی باشد، ولی در فهم ریشه های ظریف و فریب آلودِ مطلب اصلی نقش به سزائی دارد.

     تا آنجا که از بررسی خط مشی، آراء و نظرات گوناگون و موضعگیریهای مختلف و متنوع نظامهای فکری و اجتماعی بدست می آید، این واقعیت اثبات می گردد که: پایه و اساس هر نظام فکری و یا اجتماعی بر «چیزی» نهاده شده و سر انجام آرمانها، کنش ها و موضعگیریهای مختلف و متعدد پیروان و مدافعان آن نظام فکری و اجتماعی، به همان «چیز» بر می گردد.

     آنچه نحوه و گونۀ هستی این «چیز» را متجلی ساخته و از سایر زمینه های امتیازش می بخشد، جوهر «ارزشمندانۀ» آنست که گرایش به آن و تحقق جلوه های گوناگون آن در صحنۀ زندگانی می تواند «کمال وجودی» گرونده را تضمین نماید؛ لذاست که متوجه می شویم، این چیز نزد پیروان خویش از احترامی ویژه و گاه تقدیسی خاص برخوردار می باشد! و درست به میزان ایمان و یقینی که مبلغان و پیروان، به اصالت، ارزش و کارآئی آن دارند، از نگاه عقیدتی مورد حمایت، احترام و تقدیسش قرار داده و از نگاه عملی مورد گرایش قرار می دهند.

     اهمیت این واقعیت تا بدان پایه است که اگر کوچکترین تحریف و یا دگرگونی ای نسبت به جوهر و اصالت آن پایه ها وارد شود، بواسطۀ ایجاد تردید و شکی که برای بعضی و ناراحتی و عصیانی که برای برخی دیگر از باورمندانِ خویش تولید می نماید، یا بسا از فعالیتها و موضعگیریها و... معطل می ماند و یا این که ـ حداقل ـ بی نتیجه و عبث قلمداد می گردد. اگر چه این دگرگونی در آن «چیز» از دیدگاهی دیگر، نتایج و ارزشهائی را برای عامل خود نیز بوجود آورده باشد. زیرا آنچه در این رابطه برای پیروان و مدافعان یک نظام فکری مهم و ارزشمند بوده و دارای اصالتی انکار ناپذیر می باشد، پایه و محوریست که روی دلایل و براهین قابل توجهی ـ در نزد پیروان همان نظام فکری ـ «هدف» و غایت شناخته شده و حکم محوری را پیدا نموده است که مدار موضعگیریها و حرکت های متعدد فردی و اجتماعی آنها قرار گرفته است. لذا نزد جانبداران هر یکِ از این نظامها، اگر کنش ها و موضعگیریهای پیروان، و نیز نتایج و ثمراتیکه بر این اعمال مترتب است، با آن محور، همریشه و همجهت نباشد، نه تنها از اهمیتی برخوردار نتواند بود که شاید حمل بر اغراض و... نیز بشود.

     به طور مثال، در نظام عقیدتی اسلام «عبادت» و کسب رضای خداوند، پایه و محور همۀ گرایشها، برخوردها و موضعگیریهای فردی و اجتماعی بوده و همۀ تفکرات و فعالیتهای سیاسی، اقتصادی، هنری، اجتماعی و... پیروان این مکتب بر حول همین محور گردیده و فقط زمانی دارای ارزش و اعتبار خواهند بود که دارای روحی عبادی باشند. طبیعی ست، هر گاه رابطۀ محوری این اعمال بهم خورده و ریشۀ جوهری (عبادی) خود را از دست بدهند، باطل، عبث و یا حرام اعلام شده و از دیدگاه این مکتب دیگر ارزشی بر آن مترتب نخواهد بود ولو نتایج مادی و یا شخصی (غیر عبادی) فراوانی هم داشته باشند! و درست بواسطۀ همین دقت و ظرافت است که در اندیشۀ اسلامی، در کنار باورمندی به توحید ذاتی، صفاتی و افعالی، مؤمنانِ به این نظام عقیدتی، به «توحید عبادی» نیز مؤمن بوده و با ظرافتهای نظری و عملی ویژه ئی، از آن جانبداری می کنند. تا آنجا که گاه نزد عرفأ والامقام و روشن ضمیر، از چنان ظرافت و نزاکتی این اندیشه برخوردار می گردد که مثلاً توجه به غیر خدا ـ بدون هدف الهی ـ را مثلاً نوعی شرک و گناه کبیره قلمداد می کنند. چه هر آنچه چشم دل عبد را از معبود و عاشق را از معشوق جدا کرده و مانع شهود گردد، همان مایۀ بدبختی اوست!

     به هر حال، همین پایۀ جوهری در آئین مسیحیت در کسوت «عشق و صلح و محبت» متجلی شده و غایت و محور کلیۀ اندیشه ها و اعمال فردی و اجتماعی پیروان آن حضرت (ع) قرار گرفته و طبعاً برخوردها و موضعگیریهائی متناسب با همین ریشه و محور را طلب می نماید و انتظار
می کشد.

     در آئین هندی، همچون برهمنیسم و یا بودیسم، اشتیاق رسیدن به نیروانا و یا فنای کامل و مطلق مرتاض سالک در براهما و استهلاک واقعی و کامل وجوه امکانی سالک مرتاض در هستی مطلق ـ و یا براهما ـ اساس و پایۀ حرکتها و موضعگیریهای مختلف پیروان آنها شناخته شده است. لذاست که موضعگیری مرتاضهای سختکوش بدانگونۀ از تلاشهای قدرت شکن و افسانه ئی استوار
می باشد.

     نزد عده ای از فلاسفۀ عقل گرای، «عقل» که در جلوه های «عقل کل» و یا «عقل محض» و غیره دریافت شده است، حکم پایه یافته و تنظیم کلیۀ فعالیتهای نظری و عملی بر مبنای عقل، محور اصلی آنرا تشکیل می دهد، و رسیدن به جهانی عقلانی وجهۀ همت فلاسفه می باشد.

     از سوئی چون این مسئله مربوط به نحله های فکری و عقیدتی خاص و محدود به مذاهب و ادیان و نظامهای فلسفی نبوده است، اگر با نگرشی وسیع تر از محدودۀ یاد شده به کتله های مختلف اجتماعی نظر اندازیم حوزۀ حاکمیت و پذیرش آنرا در زمینه های سیاسی نیز درک و لمس کرده می توانیم، و پس از اندک تأمل و دقت متوجه می شویم که مثلاً طرفداران نظام دیموکراسی، «آزادی»، «تساوی حقوق» و «رفاه عمومی» را ریشه معرفی کرده و ضمن دعوت مردم به این نحلۀ اندیشه و عمل ادعا می دارند که ریشۀ همۀ فعالیت ها و غایت و هدف نهائی همۀ برخوردها و موضعگیریهایشان را تحقق همان مسایل تشکیل می دهد. همچنانکه طرفداران نظامهای سوسیالیستی: برابری اقتصادی و رفاه عمومی را ریشه قلمداد می کنند!

     طبیعی است که پیروان و مدافعان هر یک از این نظامها تلاش می نمایند تا حرکات و موضعگیریهای نظری و عملی خود را منبعث از همان پایه قلمداد نموده، آنگونه عملکرد را در جهت رشد، تکامل، تعمیق، توسعه و تداوم ارزشهای انکارناپذیر ریشۀ اصلی و نیز متکی به همان ریشه بشناسانند، و خود و عمل خود را تبلور و تجسم عینی آن ارزشهای ریشه ئی قلمداد نمایند! اگر چه این تلاش و این ادعا، در عمل، در سطح شعار باقی بماند! و چنانکه مشاهده کرده ایم، روی دلایلی اغلب در سطح شعار باقی مانده است!

     با همۀ اینها، درست بر مبنای باور به کارآئی و اصالت همین پایه ها می باشد که هر یک از این نظامها، مسایل، ابزار و جهت و روابط مختلف سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی خودش را پی ریزی، طرح و ارائه می نماید و پس از تلاش فراوان و کسب تجارب بیشتر، راهها، روشها و ابزاری را شناسائی کرده و در دسترس باورمندان و گروندگان به اصالت و ارزشمندی این عقیده و کارآئی این روش قرار می دهند، تا جهت رسیدن به هدف نهائی و تحقق ارزشهای پایه ئی ازآنها بهره گیرند!

     اینان که سعادت و تکامل مادی و معنوی بشریت را در گرو عملکرد به آن می شمارند، ضمن دعوت مردم به نظام خویش، معتقداند که ـ با حفظ اصالت های ریشه ئی ـ در شرایط ویژه اش، مثلاً زدن سیلی به صورت دیگری ظلم است و قساوت قلب است و لاجرم حرام و دارای مجازات! و قصاص، حکمی عادلانه و دارای ارزشی حیاتی، کمال آفرین و بیدار کننده به شمار می آید.

     یکی از شگفتی آورترین مواردیکه انسان ـ پس از بررسی این مکاتب مختلف و غیر اسلامی ـ بدان بر می خورد، خصلت «مطلق سازی» هر یکِ از این نظام ها در رابطه با جوهر و احکام جوهری خودشان است! بدین معنا که هر یک از این نظامهای فکری ادعا می کنند که آنچه اینان مردم و موضعگیریهای متعدد مردم و جوامع گوناگون را بدان می خوانند و به صورت مطلق ـ برای هر زمانی و مکانی ـ ارزشمند، کمال آفرین، تحرک زای و کارآمد می باشد! در حالیکه بررسی
کنش ها و تنش های مختلف پیروان و مدعیان این مکاتب نشان دهندۀ تناقضی بوده که سرانجام اش به انکار حکم اطلاقی و ادعائی شان می انجامیده است! و طبیعی است که این مسئله یا از ضعف مبانی بینشی آن نظام ها برخاسته است و یا از ضعف بینشی و کنشی پیروان و گروندگان به آن نظام ها؛ چه آنگاه که پای بررسی حقانیت و میزان کارآئی و ارزشمداری پایه ها و احکام یک نظام به میدان کشیده می شود، و یا آنجا که پای هماهنگی و انطباق میان جوهر ریشه ئی نظام فکری و خاستگاه و جهت حرکت و موضعگیریهای پیروان و مدعیان آن به میان می آید، چون همیشه ادعا با عمل مطابق نبوده و امکان بروز برخورد و موضعگیری ناهماهنگ و یا منافقانه و غرض آلود، وجود داشته و میان ادعا و عمل و شعار و شعور ناهماهنگی و فاصله به مشاهده می پیوندد، ضمن اینکه حضور و تبلور تناقض، غیر قابل انکار می گردد، برای باریک اندیشان، راه حل تناقض موجود نیز پدیدار گردیده و در نتیجه اصالت یا عدم اصالت نظام فکری یا سیاسی، و اصالت یا عدم اصالت برخوردها و موضعگیریهای پیروان آن هویدا می گردد.

     از سوئی، برای درک و شناسائی واقعیت اصلی جوهر و ضابطه ها و اصول یک نظام فکری و اصالت و صداقت موضعگیریهای جانبداران آن لازم است تا: ریشه ها، ضابطه ها و اصول آن نظام فکری؛ جهت و غایتی که پیش روی پیروان خویش می گشاید؛ ابزار و روشهائیکه در اختیار باورمندان به خود می گذارد و نیز: جهت و هدفیکه پیروان آن برگزیده اند؛ ابزار و روشهائیکه جهت تحقق شعارهای خود به کار گرفته اند، و در نهایت آثار و نتایجیکه مترتب بر این جهت گیریها و برخوردها می باشد، بررسی گردد، زیرا که بهترین محک برای بازیافت واقعیت های مورد ادعا، همین کار تواند بود: زیرا که اغلب ـ و بویژه در مورد مدعیان مغرض و خودمدار ـ به مشاهده پیوسته است که اینان بگونه ئی جنون آمیز و حیرت آور، به ریشه ها و اصولی که به وجهی قدرت متجلی ساختن ارزشهایی را دارند چسبیده و با تمسک به ارزشهای نهفته در اصول و پایه ها و وسیله قرار دادن آنها، هم از خود آن پایه ها و هم از صداقت و باورِ مردم سوء استفاده نموده و به سوی چیزها و یا چیزهایی شتافته اند که متناسب با اغراض و اهداف کاملاً فردیِ خودشان بوده است!

     به طور مثال: عده ئی مدعای خویش را اسلام و رسیدن به مقام رضوان الهی و تخلق به اخلاق الله و... قلمداد می کنند، اما بسا اتفاق می افتد که در برخورد و موضعگیری، با پدیده های اقتصادی، طوری جهت می گیرد و عمل می کند که نه تنها تبلور بخش ایمان وی نمی باشد که بیننده یقین حاصل می دارد، جهت گیری اقتصادی این مدعیِ بی عمل، هرگز نمی تواند مبنائی الهی داشته و به عنوان وسیله ـ هادی او به سوی رشدِ تقوی و پاکی و طَهارتِ باطنی و گریز از بی پروایی و ظلمت پلشت و اسارتبار مادیت به سوی نور و نیل به مقام رضوان الهی باشد!

     و یا چنانکه انبوهی از سوسیالیست های کرملین نشین را مشاهده می داریم که مدعی «ایجاد»، «انقلاب!» و تحقق برابری اقتصادی، سیاسی و رفاهی بوده، و مضحک تر اینکه روزی این انقلاب سوسیالیستی را از طریق «کودتای نظامی» علیه ماشین دولتی که حامی نظامی نیمه فئودالی است، ایجاد می کنند! و روزی دیگر، همان انقلاب برگشت ناپذیر را، که به صورتی جهشی انقلابی پا به عرصۀ وجود نهاده بود، چون در حال بازگشت به قهقرار و سراشیب نابودی می بینند با تجاوز رسوائی انگیز یک ارتش چند صد هزار نفری به مرحلة «نوین» آن می رسانند! تا انقلابی را که نیروهای تولید و تضادهای طبقاتی نتوانسته بودند بزایند، اینان متولد ساخته و از همین طریق (تجاوز ارتش چند صد هزار نفری) و برابری و تعادل اقتصادی و رفاهی ئی را که تا هنوز نتوانسته اند در روسیه تحکیم ببخشند، به مردم مسلمان و جامعۀ کفرستیز افغانی ارمغان نمایند.

     عین همین مسئله، در مورد دولتهای امپریالیستی و استثمارگری همچون آمریکا که مثلاً با سوء استفاده از منابع تبلیغاتی و بهره گیری ابلیس منشانه از تجارب آن، خود را دوست ملت ما جا می زند؛ خود را مخالف حرکت تجاوز گرانۀ روسیۀ سوسیالیستی قلمداد می کند، خود را محزون و متألم از مصائب جنگ و تجاوزیکه روسها بر ملت ما تحمیل کرده اند، نشان میدهد؛ و شیرینتر از همه: خود را متمایل به رفع و دفع غائلۀ تجاوز روسیه و فاجعه ئی که این تجاوز ببار آورده است جلوه
می دهد، و یا هر تیپ و گروه دیگر و مدعی و شعار دهندۀ دیگری که شعارش و ادعایش چیزی باشد، جهت حرکت و موضعگیریهایش مخالف آن شعارها و ادعاها؛ به طور خلاصه و در یک کلام، یکی از ایندو مسئله ممکن است وجود داشته باشد:

     یا اینکه جوهر و پایه و اصول و ضابطه های مکتب و نظام فکری درست بوده و از استعداد و نیروی تحقق بخشندۀ آرمانها و اهداف مورد ادعای خویش بهره مند می باشد ولی «عدم برداشت درست» و یا «منافقت» و پست فطرتی مدعیان کاذب و دون مایه، باعث بروز تضاد شدید بین شعار و شعور، بین نظر و عمل گردیده و عیب در نحوۀ برخوردِ پیرو است و مرید، نه مکتب و مراد ـ چنانکه در اسلام مشاهده شده و به اثبات رسیده است، و یا: اینکه، خود آن نظام فکری به واسطۀ نقص جوهری و نارسائی و ناتوانی، نمی تواند از عهدۀ تحقق شعارهائی که می دهد و ادعاهائی که می کند بدر شود، یعنی عیب اصلی متوجه خود نظام فکری است نه متوجه برخورد و موضعگیریهای پیروان آن.

     هر چند این امکان هم قابل انکار نمی باشد که گاهی علاوه بر نارسائی و نقص ذاتی حاکم بر نظام فکری و سیاسی، روی دلایل ویژه ئی پیروانش، با پایه های و اصول مورد ادعای خویش نه تنها برخورد صادقانه نداشته که به صورتی سخت منافقت آلود رفتار نمایند؛ که شاید روشن ترین و بهترین نمونۀ عینی چنین حالت و چنان افرادی را بتوان در میان سوسیالیست های تجاوزگر روسی و نوکران و پیروانشان سراغ داد.

     به هر حال آنچه می تواند انسان را از دلهره و تشویش نجات بخشیده و نسبت به آینده اش مطمئن و امیدوار سازد، اینست که می توان عمل و جهت عمل مدعیان و پیروان هر یک از مکاتب را در رابطه با پایه های ادعائی و نیز جهت عمل و ثمرات مترتب بر این ریشه ها و پایه های ادعائی شان را، مورد ارزیابی، سنجش و مطابقت قرار داد. زیرا تنها در این صورت است که امکان بروز اشتباه کم بوده و خواهد توانست مانع لغزیدن مجدد انسان بدام اسارت و زشتی و سستی و تباهی و رنج و سبعیت و... شده، راه رشد و تکامل همه جانبۀ وی را باز نماید.

     با این مایۀ از بینش، اگر بخواهیم انقلاب اسلامی خود، و نیز دوستان و دوست نماهای راستین این انقلاب و دشمنان درنده خوی و محیل آنرا شناسائی نموده و در این مقطع کاملاً ویژه به هدف اصلی و جوهری کسانیکه مسئلۀ «سازش سیاسی» و غارتگرانه ئی را مطرح کرده اند و از آن جانبداری می کنند لمس نموده و علت مخالفت با این روشِ کاملاً استکباری را دریابیم، شدیداً نیازمند آنیم تا علل، جهت، هدف، ابزار و روشهای استکبار جهانی و مزدورانشان را بویژه در زمینۀ سازش استعماری، زیر عنوان جانبداری از «راه حل سیاسی مشکل افغانستان» مورد توجه قرار دهیم، زیرا این توجه باعث خواهد شد تا: کمتر دچار اشتباه گردیم، تا نقاط ضعف و آسیب پذیر دشمن را بهتر و بیشتر شناسائی کنیم؛ تا نقاط قوت و استعدادهای بالقوۀ خویش را تقویت و رشد بخشیم و... و که نمی داند که اینکار انقلاب را از خطر تحریف و لغزیدن بدامهای ابلیسی حفظ تواند کرد، ضمن آنکه می تواند رشد انقلابی را تضمین، رسالت جهانی آنرا ایفا، مردم را بیدار و پرتحرک و استقلال و آزادی را گسترش دهد.

     از سوئی همانگونه که قبلاً نیز تذکر داده شد، چون مسئله ئی که این مقاله عهده دار بررسی گوشه هائی از آن بوده است، در سرنوشت ملت ما بگونۀ بسیار مؤثری نقش فعال داشته و با هویت عقیدتی، سیاسی، اقتصادی و... مردم ما ارتباط ناگسستنی دارد و لازم می آید که با دقتی بیشتر و وسواس جدی تر با آن برخورد شود، مسئلۀ توجه به پایه ها، مطابقت و عدم مطابقت عمل و نظر مدعیان متعدد بوده و لذا طرح مسایلی از این دست را مقدمتاً مورد گفتگو قرار دادیم. چه در این روند هراسبار، از سوئی ملت رنجدیده و مصیبت چشیدۀ ما با تجاوزپیشگان پر ادعای سوسیالیست و نوکران بی ارادۀ آنها مواجه می باشند، از سوئی با ابلیس سیرتان حیّال و افسونساز غرب، و بدتر از ایندو: از سوئی هم با مدعیان منافق و خودپرست و بی آبروئی که اسلام و قرآن و آزادی و عدالت و... را اشعار خود ساخته و تحت همین پوشش پرجاذبه و تحرک آفرین، راه را برای تحکیم و تداوم حاکمیت اربابان استعمارگر خویش و اسارت و محکومیت مسلمانان داغدیده صاف کرده و در پوشش دلسوزی به ملت، از پشت بر آنان خنجر زده و در زیر چتر ادعای رسیدن به آزادی و شعار حمایت از راه حل سیاسی قضیۀ افغانستان، زمینۀ رسیدن به حکومت و حاکمیت نفس پلید خویش را آماده می دارند! و درست در چنین شرایطی است که ارزش و اهمیت پایه های ادعائی و عدم مطابقت نظر و عمل این مدعیان مزدور بیشتر جلوه و خودنمائی می کند.

    آنچه می خواهیم تحت این عنوان بخوانندۀ نهایت گرامی عرضه نمائیم، جمله هائی خبری است از بیان حال تاریخ افغانستان! نه جریان کامل تاریخِ سیاسیِ این مملکت؛ با کمال اطمینان این واقعیت نزد همگان روشن است که مسئلۀ محکومیت ملت ها و ظلم و ستم دولتجها و جوامع آزمند، پدیده ئی نیست که طی هزاره و یا هزاره هائی نزدیک بما به گونه ئی تدریجی تکوین پذیرفته باشد؛ چه تا آنجا که مشاهدات تاریخی نشان می دهد، همۀ اقوام و ملل قدرت گرای، همیشه در به محکومیت کشانیدن ملل ضعیف، اعمالی ننگین را مرتکب شده و «در تاریخ معاصر بشر» نیز می توانیم شاهد رشد بسیار شگفتی زای قدرتهایی آزمند مثلاً در تاریخ مصر، ایران، روم و... باشیم که متأسفانه از جانب قدرتگرایان، به نام دورۀ ظهور و شکوفائی تمدن قلمداد شده و خودِ صاحبانِ قدرت نیز به این اصطلاح وقیح دامن زده اند!

    همزمان با این دوره ها، افغانستان مملکتی است آزاد و حتی گاه نمودهائی از حالت گسترش را در میان ملت آن به نواحی جنوب (هند) و غرب (فارس) و گاه هم به جانب شمال (ماوراء آمو، روسیه و اروپای شرقی) مشاهده می داریم.

از ارائه و ابراز نظر در مورد هستۀ مرکزی رشد و گسترش اروپائیان و هندیان که در تاریخ، عقاید دانشمندانی را بخود جلب کرده می گذریم، چه این کاریست دشوار و حوصله جوی! !.........
    آنانیکه در تاریخ و به ویژه در بررسیهای تاریخی ـ زبانشناسی اطلاعاتی دارند، خوب متوجه شده اند که بر خلاف نظر عده ئی از دانشمندان، که با الهام از اندیشه های استعماری و نژادپرستانۀ غرب، مرکز رشد آریائیها را در بیرون از افغانستان کنونی (آریانای قدیم) می پندارند، عده ئی زیاد برآنند که مرکز رشد اصلیِ اینان مرکز و قسمت هائی از شمال افغانستان کنونی (بلخ در قسمت نسبتاً شمالی و قسمت های هندوکش و پکتیا و... در جنوب شرق) بوده و از آنجا باز گسترده و گسترده تر شده اند.

    لذاست که ایندوره را بی آنکه در آن آزمندی ها و جنایاتی نظیر جنایات و آزمندیهای قدرت مداران مصر و بابل و روم و... مشاهده نمائیم دوره ئی می یابیم که در آن نه تنها از محکومیت این ملت خبری نیست بلکه با وفور نعمت نیز همراه است!

    اگر بخواهیم همانگونه که آمد، تصمیم را بر ایجاز بگیریم، افغانستان را جز در دوره هائی کوتاه که محکوم قشون سکندر و... می یابیم تا پس از اسلام این ملت را در بندِ بندگی کسانی یا سراغ نداریم؛ و یا کمتر سراغ داده می توانیم.

    آمدن اسلام به این مملکت، خلاف نظر عده ئی مغرض، با زور و جنگ و کشتار بگونه ئی که در زمینه های مشابه، مورد عمل و نظر قرار می گیرد محلی نداشته و اینان تا آنجا در برابر قشون اسلام مقاومت می دارند که هدف قشون اسلام را متوجه شدند.

    پس از اسلام نیز متوجه می شویم که جز در دورۀ چنگیز آنهم نه بصورت همه جانبه ـ چه از نظر جغرافیای طبیعی و چه انسانی، اقتصادی و... ـ هرگز آنها را در بند عوامل خارجی نمی یابیم. جنگهای منطقه ئی بین حکمروایان محلی دورۀ اسلامی را بدان جهت نادیده می گیریم که نزد «مردم» این دیار اغلب جنگ اسلام با کفر نبوده بلکه اغلب بر زمینۀ حکومت ها می چرخیده است!

    این واقعیت را زمانی بهتر می توان درک کرد که متوجه سیاستهائی باشیم که عموماً از جانب حکمروایان در مورد هدف جنگهای منطقه ئی و محلی ـ مثل جنگهای حکمروایان عرب و عجم ـ ارائه می شد. اینان اغلب عدم صلاحیتِ اسلامی حکمروایان قدرت بدست را علم می کردند و ملت هم که اغلب بی خبر از همه جا بود، در راه اسلام و سپردن حقِ حکومت به اهلش قیام را دنبال می نمود.

    در تاریخ معاصر افغانستان، برای نخستین بار می توان قیام ملت را علیه انگلیس ها مشاهده کرد، که درآن شاهان و امیرانِ خائن برای بدست آوردن حکومت، ملت و ارادۀ آن، مملکت و امکانات آن، خود و هویت خویش را به انگلیس ها فروخته بودند! ولی بعد از بیرون راندن انگلیس ها نظر به عواملیکه در نوشته های دیگر نگارنده قسماً شرح شده، انگلیس ترها را پذیرفتند.

    پس از راندن انگلیس ها، این دومین باریست که عده ئی بی آبرو بر آن می شوند تا بصورتی علنی و بی پرده، با همه چیز این ملک و این ملت بازی کرده، و دربست آنرا در اختیار استعمار سوسیالیزه شده بگذارند!

    ملت هم که بیدار شده بود، فرصت را از دست نداده و با تمام ایمان و اخلاصِ خویش بر آن شد تا با گذشتن از جان و مال و دادنِ خون شهدائی عزیز و گرانقدر، چنان پوزۀ روسها را بر زمین بمالد که دنیا از وی درس عبرت بیاموزد.

طبیعی ست که این کار، به امید خداوند، رهائی همه جانبۀ این ملت و این سرزمین را بدنبال خواهد داشت؛ آنچه در این جریان مهم بوده و قابل بررسی است، عملکرد مردم افغانستان ـ که بیشتر به شعری حماسی با واژه هائی سخت تغزلی و عارفانه شبیه می باشد ـ نیست! چه اینان کاری کردند که فقط زبان شعر را یارای اندک بازگوئی آن تواند بود؛ بلکه عملکرد و اتخاذ روشِ روسهاست در زمینۀ سیاستِ خارجی و مسابقۀ ننگین استعماری آنان با امریکا! تا آنجا که استعمار پلید آمریکا توانسته بعضی از ذهنیت های پاک، خوش باور و رشد نیافته را به این باور برساند که تاکنون در کدام یک از ممالک جهان! ارتش آمریکا را با این همه سفاکی می توان مشاهده کرد.

    و باز، آنچه به نظر نگارنده، نگرانی زای و قابل توجه و دقت می نماید اینست که استعمار کُلاً توانسته است نزد عده ئی زیاد از ذهنیت های نیمه روشن افغانستان، این باور را بوجود آورد که جنگ آمریکا در ویتنام، در «حقیقت جنگ با ملت ویتنام نبوده بلکه جنگ غیر مستقیم با سوسیالیسم محلی (روسیه و قسماً چین) بوده است.»

    روسها، پس از روی کار آوردن «ترکی» و بروز و تظاهر نیرومندِ عدم توانائی وی در زمینۀ حکومت، به جای اینکه به بررسیِ همه جانبۀ شکست سیاسی خویش و نیز چاره جوئی آن بپردازند، حتی برخوردهای شدید داخل حزبی را نیز خوشباورانه سر بزیر برف بردند!

    آنگاه که اختلاف نظرها از حد چشم پوشی هم گذشت و تبارز هراسبار آن برای روسها با کشتن تره کی بدست امین خود نمائی کرد، باز بجای رسیدگی به روح قضیه و نیز بجای درس عبرت گرفتن از زمینه، به حیله هائی جدید متوسل شده و سیاست تازه ئی را پیش گرفتند.

    نمودهای اتخاذ روش جدید سیاسی را زمانی بهتر متوجه می شویم که امین بقدرت می رسد و روسها وی را و حکومت وی را نیز به رسمیت شناخته آنرا گامی تکاملی در مسیر «انقلاب سوسیالیستی افغانستان!» قلمداد می دارند.

    از روزیکه امین به قدرت رسید، سیاست آدم خواری روسها در افغانستان نسبت روشن شدنِ ضعف کامل و همه جانبۀ دولت چه از نظر نظامی و چه از نظر نیروی اداری، دگرگونی حاصل کرد؛ بدین معنا که نخست خود را به زمینه های به اصطلاح نظامی لوژستیکی و قطع مواد خوراکی و در محاصره گرفتن شهرچه ها دلخوش کردند که نسبت یورشهائی بشکوه مجاهدان، تاب مقاومت از دست داده و مردم توانستند با نمودار ساختن روحیۀ اخلاص بار جهاد اسلامی و قبول رنج و استقامت، نیرومندی خود را به آنها آشکار سازند.

    از جانبی چون به اثر حرکات خودپرستانه و دست پاچگی استعمار در عوض کردن مهره های کثیف خلقی، به اصطلاح حکومت افغانستان نیروی کارآئی و تفکر و تعقل خود را از دست داده بود، در صورت تصمیم به تداوم، به یک بازسازی و سازماندهی جدید نیازمند بود، چه نسبت ازدیادِ روزافزونِ جنایات دولت دست نشاندۀ روسی در افغانستان، پرسونل ارتش ـ البته آنانیکه مردمی تر و با شعورتر بودند ـ فرار را بر قرار ترجیح داده و حکومت را کاملاً فلج ساخته بودند.

    پس از مطالعه و دقت و شور و کنکاشِ زیاد، راه حلی که به نظر روسها جهت استعمار کامل، همه جانبه و متداوم افغانستان رسید، این بود که نیازمندیهای ارتش افغانستان را از نظر نیروی انسانی و نیز مهمات تسلیحاتی خود به گردن گرفته و با آوردن صدها هزار سرباز از ارتش سوسیالیستی مملکت روسیه و صدها طیاره و هزاران تانک و چندین ده هزار کلاشنکوف، این نقیصه را از میان بردارند.

    این کار نسبتِ داشتنِ تجارب استعماری و تجاوزهای گذشته برایشان آسان بود و تکرارش کردند؛ امّا آنچه نزد آنها قدری مشکل می نمود مسئلۀ پرسونل اداری بود که درین زمینه نیز به تصمیم رسیدند که با نابود کردن امین و آشِ آشتی پختن برای افراد گروههای خلق و پرچم معضله را از میان بردارند.

    امین کشته شد، ببرک هم آواره شد و در ظاهر، افرادِ این دو گروه نیز با هم آشتی کردند و سربازان روسی هم افغانستان را به اشغال خود در آوردند! بمباران ها هم آغاز شد، به توپ بستن ها آغاز شد، در اثر قشون کشی های مجهز با تانک و هیلی کوپتر نیز، مسلمانان فوج فوج به جمع شهیدان قدسی مرتبت نائل آمدند، اما مشکل استعمار همچنان باقی ماند! تا آنجا که پس از چندی نه تنها اثرِ آشتی ناپدید شد که نمونه های بارزِ تخاصم هم میان آنان از نو پدید آمد.

    اینک باز روسها در وضعیتی قرار دارند که می توان آنرا با همان دورۀ امین و مشکلات مشابه آن تمثیل کرد؛ منتهی با این تفاوت که در آن دوره افراد هر سه گروه متناسب با دریافت و دید خویش از زمینه های داخلی و هوس جوئی ها و خودکامگی ها با هم دشمنی می ورزیدند و هنوز نسبت به سردمداران کرملین جز عده ئی با خبر از جریانات، عقده ئی بدین پایه و مایه نداشتند، ولی اینک چند زمینۀ دیگر و چند بار منفی، ضد انسانی و استعمارگرانۀ دیگر بر آنها افزوده شده است؛ بدین معنا که درآن زمان چنین احساس نمی شد، دولتی که دعوای پیروی از سوسیالیسم را دارد، جهت استعمار هر چه بیشتر مردمی بی پناه، چنان ملت محروم افغانستان، تا این حدّ بی آبروئی، جنایت، خون آشامی و ظلم روا داشته و دست به تجاوزِ مستقیم و کشیدن قشونی تحت پوشش ارتش سرخِ به اصطلاح «سوسیالیستی» بزند! از جانبی عده ئی زیاد از گروندگان به این احزاب هرگز منتظر نبودند تا در مقابل این همه خوش خدمتی، خود فروختگی و صداقتِ در خدمت گزاری به استعمار روسیه تا این حد مورد بی الطفاتی و حتی فراموشی و تجاوز و تعدی قرار گیرند!

    از اینروست که اینک بارهای منفیِ تجربیِ این افراد نسبت به حکومت و نیز خود روسها خیلی ها ازدیاد حاصل کرده و هر چند حکومت برای کسانیکه شامل کارهای حزبی و به ویژه نظامی می شوند از چهار چند تا ده چند حقوق قایل می باشد، ولی هنوز نتوانسته است ضعف مرگبار خودش را جبران نماید.

    ممکن چنین پنداشته شود که در صورتیکه قدرت نظامی کل افغانستان نزد روسهاست، دولت چه نیازی به افراد خودی خواهد داشت؟ این سئوال فقط به عنوان سئوال و به عنوان یک پنداشته، می تواند ارزش داشته و در همان حد جلب توجه نماید؛ چه همۀ آنانیکه به مسایل نظامی و نیز روشهای استعماری آگاهی دارند به این نکته خیلی خوب پی برده و متوجه هستند که ارتش روس با زبانی دیگر و روحیه ئی دیگر و افزون بر این با عدم آشنائی به منطقه جز به معاونت افراد خودی نمی تواند، بر این منطقه مستولی شود، لذاست که حکومت به آن حیله و حیله هائی دیگر دست می یازد.

    مسئلۀ قابل توجهی که این روزها در همین زمینه دامنگیر ببرک کارمل شده است، اینست که با تانک و توپ اطراف یک محله را گرفته و افراد ارتش روسیه با همکاری عده ئی خودفروخته بخانه ها و جوانان و نوجوانان بین 15 تا 45 ساله را گرفته، با خودروهای ارتشی به زور به خدمت زیر پرچم می برند! و از این هم قابل توجه تر آنکه تمام دانشجویانی که در خارج تحصیل می کنند و جهت دیدن خانواده به افغانستان آمده و یا می آیند، دولت آنان را گرفته و به زور به جبهه می فرستد.

    این مسئله عدۀ بسیار زیادی از دانشجویان داخلی، معلمین، کارمندانِ جوان و... را به مهاجرت واداشته و از جانبی، این عمل ضد مردمی حکومت روسها در افغانستان، دانشجویان خارج از کشور را بدان وا داشته است تا حتی برای دیدن خانواده و اقوام خویش به افغانستان برنگردند.

    آنچه به عنوان اندیشه ای خلجان آلود، خود را بر ذهن انسان می کوبد اینست که روسها و ببرک، چرا تا این حد از مرحله دور افتاده اند؟ آیا آنان واقعاً می دانند که دارند چکار می کنند؟ آیا آنان با رویکرد به این اعمالِ ناشیانه، ضد مردمی و جنایت بار، در انتظار چه نتیجه ئی رضایت بخش می باشند؟ و از همه مهمتر، آیا با همین روش، حتی می توان به تداوم اعمال استعماری مطمئن بود؟ آنچه ما از زمینه برداشت می داریم اینست که اینان نسبت عدم تشخیص ارزشهای بهیمی از ارزشهای انسانی و نیز نسبت رویکرد همه جانبه به هوس جوئی و خودپرستی و نیز خودفریبی، اصلاً نمی دانند که چه می کنند، چگونه انجام می دهند، برای کی می کنند و چرا به این اعمال روی می آورند! و...

    و این برداشت به ما ایمانی واثق می بخشد که اینان هرگز به پیروزی نخواهند رسید و پیروزی حقیقی از آن ملت شجاع، رزمنده، مسلمان و پراستقامت افغانستان می باشد. ولی رو سیاهی را استعمارگران روسی با خود به عنوان سندی سخت ضد انسانی به کاخ کرملین به ارمغان خواهند برد.

    مبارزات اسلامی، آزادیخواهانه و ضد کمونیستی مردم غیور افغانستان درین روزها ابعاد تازه ئی پیدا کرده است، و چنان امیدمان می بخشد که درآینده ئی نه چندان دور به نمودار ساختن خطوط تقدیری نوین و مستقل و اسلامی منجر شود.

    از طرفی دیگر، فعالیت های ضد مردمی و نوکر مآبانه ببرک کارمل که جهت تحکیم فرمانروائی استعمار شوروی انجام می دهد، نیز؛ و از دیگر سوی استقبال ظاهراً فریبنده و غفلت آور روسها و اعلام همکاریهای جدی حزب کمونیست و حکمرانان دولتی روسیه، از نوکری تا آنجا گوش به فرمان که اگر گفتند: تو حتی نباید از نفاق ها، دوروئیها و فجایع ما چنان ناراحت شوی که دست به خودکشی بزنی، چه این مائیم که باید تو را بکشیم و بهتر آنکه اینک تا رسیدن فرمان زنده «بمانی» و او نیز بپذیرد، ما را بر آن می دارد تا به صورت بسیار موجز و خلاصه به این مسئله نظر اندازیم که آیا روسها توسط ببرک می توانند وجود خویشرا در افغانستان برای همیشه تحمیل نمایند، یا خیر؟

    فهم درست این مسئله را زمانی کسب خواهیم کرد که یک سلسله مسایل دیگری را که در مجموع، تحقق بخش این آرمان استعماری روسها تواند شد، مورد تأمل و کنکاش قرار دهیم.

    این مسئله روشن است که تا هنوز مردم روی این کرۀ خاکی به نام نظام سیاسی ئی دست نیافته اند که آن نظام سیاسی ـ اجتماعی مستغنی از احساس ضرورت دستگاهی به نام دولت باشد؛ و اگر عده ئی هم برای آینده ئی دور، این خواب را می بینند، خواب پنبه دانه در فصل زمستان است.

    لذا تا به این دورۀ از تاریخِ جوامع بشری و تاریخ سیاسی ملل، معمول چنین بوده و هست که روابط اجتماعی ـ سیاسی جوامع اعم از روابطِ به اصطلاح حسنه و استعماری و احیاناً بین البین، از طریق دستگاه های دولتی تنظیم، تحکیم و به کار بسته شود؛ لذا نه تنها احساس ضرورتِ وجود دولت از طرف ملتها مطرح می باشد که در رابطه با اعمال قدرت های استثماری از جانب استثمار، ضرورتِ وجود کارگزارانی مزدور به عنوان فضلاءِ! حاکم و مجری دستگاه دولتی! احساس
می شود، تا استعمار بتواند توسط آنها غارت گری، چپاول و جنایات خویش را قانونیت بخشد.

    اما در این میانه آنچه مهم به نظر می رسد اینست که آیا با همۀ این کوشش های ضد انسانی و با همۀ پلیدیهاییکه استعمار در زمینۀ تراشیدن چنین اوباشانی خود فروخته به عنوان دولت مردانِ یک جامعه، انجام می دهد می تواند بر سرنوشت، تاریخ و مهمتر از همه و همه و عالی تر از هر چه می توان بدان رسید (بر قلب انسانهای کمال جوی و آزادیخواه آن جامعه) خود را حاکم بسازد؟!

    جواب دادن به این پرسش مستلزم روشن بودن معنای حاکمیت می باشد، چه در صورتی که حاکمیت را بر مبنای برخورد از موضعِ قدرت و تحمیل فشار و زور معنا کنیم و به این معنا نیز باورمند باشیم، باید بگوئیم: آری می تواند و تاریخ اکثریت مطلق جوامع بشری در طول موجودیت چنین دستگاه هایی بیانگر، معنای همین روابط ضد انسانی و استعمارگرانه بوده است.

    لیکن اگر حاکمیت را، احساسِ ضرورت همبستگی، کشش و جاذبه ئی عشق آلود به ایفای وظیفه و مسئولیت، جهت رشد و تکامل همۀ نیروها و استعدادهای انسانی معنا کنیم، آنوقت باید بگوئیم که «هرگز این کار در طول هستنِ انسان و هستی استعمار تحقق نیافته و نخواهد یافت».

    آنچه از تاریخ بر می آید بیشتر بیان واقعیتهائی ست که از موضع برخورد بر مبنای قدرت و تحمیل زور برخاسته و اگر ملتی را در زیر ضربه های مرئی و نامرئی قدرتمدارانی خون آشام ساکت می یابیم نه بدان جهت است که وضعیت موجود را به معنای همبستگی، کشش و جاذبه ئی عشق آلود در رابطه با اهداف عالیۀ انسانی گرفته باشند، بلکه این سکوت پا گرفته از احساس
اجبار آلودی است که از شدت تحمیل فشار، ببار آمده است.

    همین رابطه و همین احساسِ ضرورتِ وجود تشکیلاتی بنام دولت و کسانی به نام دولتمردان، از جانب مردم و نیز استعمار است که ما را به بررسی همه جانبۀ دولت می کشاند، تا پس از بررسیی معنای وجودی و نیز ویژگیها و عوامل تداوم آن بتوانیم به این حکم دست یابیم که این دولت می تواند در جهت ایفای تعهد خویش به ملت و یا به استعمار دوام یابد یا خیر؟! چه دولت محلی زمانی می تواند به صورت مستمر و متداوم به ملت و یا استعمار خدمت نماید که ازین ویژگیها برخوردار باشد.

    همانطور که قبلاً گفته شد، جوامع بشری جهت تحقق ایده ها و اهداف اجتماعی ضرورت وجود دستگاه و یا سازمانی بنام دولت را احساس می کنند، پس از این مرحله است که اینان یعنی ملت، یعنی کسانیکه یک جامعه ئی را به وجود آورده اند و با تجمع خویش مجبور به ایجاد یک سلسله روابط میان همدیگر شده، یعنی مردم، خودشان و نه هیچ کس دیگری از بیرون این جامعه، که به اصطلاح در غم و شادی این کتلۀ بشری شرکت ندارد، تصمیم می گیرند تا این دستگاه را بوجود آورند؛

    لذا پس از درک معنای وجودی دولت که بیان شد و همانطوریکه آمد اولین ویژگییِ یک دولت باید این باشد که از جانب مردم تهیه دیده شده باشد؛ در غیر این صورت آن دولت نه معنای وجودی پیدا کرده می تواند و نه هم می تواند به مردم و یا استعمار خدمت نماید؛

    و باز، همانگونه که همه دیده ایم، این دولت مسئولیتی باید داشته باشد تا به تحقق و اجرای خواسته هائیکه آن جامعۀ معین، ضرورت وجودی آنها را احساس می دارد بپردازد. در این زمینه نیز این خودِ مردمِ همان جامعۀ معین می باشند که از میان خویش، و باز نه از بیرون جامعۀ خود کسانی را که در زمینه های مورد نظر از همه داناتر، کارآتر، مهربان تر، صادق تر، قانع تر، عادل تر، مصمم تر و مردم دوست تر باشند، برگزیده و زمام امور اجرائی کارها، بر آورده ساختن نیازها و تحقق
ایده آلهای خود را بدست آنان می سپارند تا آنان با استفاده از تجارب خویش و نیز، با به کار بستن نیروی خود و دلسوزی و خودگذری در مقابل افراد اجتماعِ خود و با تحمل رنج و قبول مسئولیت در راه تحقق آرمانهای مردمِ آن جامعه بکوشند.

    لذا بروشنی متوجه ویژگیِ بسیار تعیین کنندۀ دیگر دولت می شویم و آن اینکه کارگزاران نیز باید از مردم و مورد اطمینان و انتخاب خود همین مردم باشند.

    ویژگی دیگریکه در بیان این زمینه ها نهفته می باشد و برای هر چه بیشتر روشن شدنِ مطلب، به روشنی مجدد خویش می ارزد اینست که دولت و دولت مردان را باید مردمِ خود جامعه، با مغز و اختیار خویش تهیه ببینند.

    البته گفتن ندارد که شکل دولت و روابطی که این دولت باید از آنها به عنوان اصول اولیه و اساسی روابط اجتماعی پیروی کند و مورد عمل و نظر قرار دهد، حتماً زادۀ بازیافت، قبول و انتخاب خودِ افرادِ همان جامعه خواهد بود.

    پس از اطمینان به وجود حتمییِ این ویژگی هاست که می توانیم مطمئن باشیم دولت می تواند از عهدۀ ایفای مسئولیت متداوم برای مردم یک جامعه و یا برای استعمار، برآید.

    اینک مسئله را در رابطه با افغانستان و دولت ببرک و نیز رابطۀ این هر دو زمینه را با استعمار شوروی، مورد تأمل قرار می دهیم تا ببنیم آیا می توانیم این حکم را صادر نمائیم که دولت ببرک می تواند بر مردم افغانستان جهت چپاول و غارت روسها از این مملکت تداوم یابد، یا خیر!

    برای اینکار بهترین و قابل اطمینان ترین محکی را که می شود در بازیافت حقیقتِ این وقایع از آن استفاده کرد، یعنی بررسی ویژگیهای دولت را، مورد استفاده قرار می دهیم.

    طوریکه به همۀ حلال زاده های این منطقۀ از جهان روشن می باشد بدون شک و تردید و با روی گردانیدن از تطویل کلام، دولت ببرک فرم و یا شکل ساختمانی آن، خودِ ببرک و سایر کارگزارانش هرگز از طرف مردم افغانستان، که هستۀ وجودی و علت موجودیت دولت افغانستان را تشکیل می دهند، برگزیده نشده اند؛ خواستها، ایده آلها و نیازهای مردم را درک نمی کنند؛ و نیز در صورت درک و فهم آن نسبت مزدورِ دیگری غیر از مردم افغانستان (روسها) بودن، نمی توانند به آنها جامۀ عمل و تحقق بخشند.

    و از همین روست که مردم یکپارچه علیه او برخواسته اند و اینک می رود که حرکت آنها به لحظه های تعیین کنندۀ خود برسد؛ و با وجود همۀ جنایتهای روسها، نگذارند که ببرک و دولت او به استعمار خون آشام شرق خدمت نماید؛ و این حقیقتِ نهفته در بطنِ خودِ اینگونه دولتهاست که قبلاً بیانش کردیم.

    و اگر می بینیم که روسها باز هم از رو نرفته و با وجود درک عدم موجودیت معنا و ویژگیهای یک دولت در نظام آنچه اینک بنام دولت افغانستانش می خوانند، دست و پا می زنند تا شاید بتوانند به این کالبد متعفن روحی تازه دمیده و از زمینه بنفع خویش بهره برداری نمایند، نباید فریبمان دهد که می توانند به این امر استعماری ادامه دهند.

    اینک ما، با درک واقعیتهای روشنِ این مسئله، پایان کار ببرک و حکومت او در رابطه با استعمار شوروی را اعلام می داریم و با توصیه به استقامت پراخلاص اسلامی و تداوم بخشیدن به انقلاب اسلامیِ مردم غیور خویش مژدۀ پیروزی آنان را نیز ابراز می داریم.

    این مسئله نیز بروشنی ملموس است که چون در جامعۀ معاصر بشری، دولتی پرقدرت و نیرومند را سراغ نداریم که بخواهد بصورتی واقعی از منزلت های انسانی و حقوقِ بشری پیروی و پشتیبانی نماید، کم خردانه خواهد بود اگر یکی از علل محکومیت یک جامعه را ضعف امکانات مادی، نشماریم.

    چون این زمینه بخوبی روشن است، با ذکر یک مثال روشن و ملموس در مورد خود افغانستان به این سخن خاتمه می بخشیم.

    اگر اندکی توجه کرده باشیم، وضعیت افغانستان و تجاوز روسها بما می گوید که اگر افغانستان قدرتی مشابه قدرت روسها می داشت، ولو اینکه این قدرت یک قدرت استعماری هم می بود روسها بدانجا جرأت حمله را نداشتند! ولی چون افغانستان از نظر قدرت تسلیحاتی و... ضعیف بود، روسها بدان تجاوز کردند.

    ممکن روسی بچه ها بگویند: روسها برای نجات افغانستان از چنگال امپریالیسم بدانجا آمدند! با آنکه هیچکس را بدین سخن باوری نیست، متذکر می شویم که اگر راست است که شما پشتیبان «انسان»، «آزادی» و «عدالت» و سایر منزلتهای انسانی هستید، نخست چرا مبارزه با علت را فراموش کرده و به جنگ معالیل می روید؟ ثانیاً چرا نمی کوشید تا این زمینه را در خود روسیه بوجود آورید!

    آیا این شما نیستید که عدۀ تبلیغاتی اعضای حزب کمونیست روسیه را دوازده میلیون قلمداد می دارید؟

    شما خجالت نمی کشید خود را حامی انسان و آزادی و... قلمداد می دارید در حالیکه بیش از نود درصد مردم خودِ روسیه با شما نبوده، مرگ ننگین شما را لحظه شماری می دارند؟

    به عین ترتیب همانگونه که آمد، چون آمریکا از ضعف تسلیحاتی و مالی افغانستان بخوبی آگاه بود، برای راه پا باز کردن، عده ئی را دستور داد تا گروههایی را تشکیل نمایند و از اسلام و اسلامیت دم بزنند و در آخر هم مردم را برای سواری دادن به آمریکا آماده نمایند! که امیدواریم این ایدۀ پلید محقق نشود!

    گاه در زمینۀ به محکومیت کشانیدن یک مملکت ضعف فرهنگی می تواند نقش بسیار مؤثری بازی نماید. بدین معنا که عدم رشد ذهنیت می تواند، نوعی خوش باوری و نیز نوعی قشرگرائی را بر انسان کم خرد تولید نموده و روابطی را به وجود آورد که از زمینه های مربوط به او دیگران استفاده می برند!

   این نکته را در همین جا روشن نموده باشیم که در اینجا مراد از فرهنگ، بیشتر علوم انسانی و به صورتی ویژه فرهنگ سیاسی است. چه ممکن است کسانی را داشته باشیم که در تکنولوژی دارای اندیشه هائی بس عالی باشند، اما نتوانند جهت سیاسی  اجتماعیِ معقولی را در میان بازار آشفتۀ اندیشه های سیاسیِ معاصر تشخیص بدهند.

   لذا، هرگاه جامعه ئی از رشد همه جانبۀ ذهنیتِ سیاسی برخوردار نباشد، قدرتمداران مزوّر خیلی زود می توانند با القاء ذهنیت هائی سیاسی ـ انحرافی، خود و خواست خود و ایده آلهای خود و هوسها و شهوتهای خود را بر آنان تحمیل نمایند.

   در جامعۀ ما، عده ئی به همین جهت بدام تجاوزگران روسی افتاده و قسمت جالب توجه قضیه اینجاست که با وجود روشن شدن ماهیت سوسیالیسم و هویت سوسیالیست ها، هنوز هم عده ئی در همین افغانستان خود را پیرو آن دانسته و می کوشند تا این نظام ضد اسلامی را بر مردم تحمیل نمایند!

    از جانب دیگر عده ئی بواسطۀ عدم رشد ذهنیت سیاسی، خیال می کنند آمریکا چون به مردم افغانستان دلش می سوزد و چون کشور بسیار خیرخواه و انسان دوست و مهربانی است، و چون نمی تواند رنج مسلمانان افغانستان را مشاهده نماید و... لذا عده ئی از گروهها را تقویت می دارد! ولی از خود نمی پرسند چرا مازاد گندمِ خود را بدریا می ریزد و مثلاً به مردم آفریقائی هدیه نمی کند!

    گاهی هم این ذهنیت برایشان دست می دهد که ممکن آن ممالک گرسنه از اقمار روسیه باشند و آمریکا برای دشمنان خویش نمی تواند کمک نماید! ولی متأسفانه، قضیه را بیشترِ از این دنبال نکرده و از خود نمی پرسند: پس ما باید اول دوستی آمریکا را جلب کنیم تا وی بما کمک نماید؟

     و اگر قرار باشد که ما با آمریکا (دشمن خدا و دین خدا و قرآن خدا و رسول خدا) دوستی نمائیم که در حقیقت ما خود با پای خویش از خدا دور شده ایم! و به طاغوت نزدیک! بهر حال چون سر بسیار گفتن نداریم به همین اندک بسنده می داریم.

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار