اکنون که در مورد ببرک و تشکیلات مسخره اش به این نتیجه رسیده ایم، باید ببینیم استکبار جهانی برای رهائی از این تلۀ خطرناک و نیز نگهداشتن جای پائی در سیاست آیندۀ افغانستان چه اندیشیده و چکار می خواهد بکند؟!

     آنچه از موضع گیریهای تبلیغاتی ـ سیاسی استکبار جهانی فهمیده می شود اینست که می خواهند زمینه را نخست به انحراف بکشانند و سپس با یک سلسله زد و بندهای استعماری، سیاست آیندۀ افغانستان را به نفع خویش شکل و تحقق بخشند؛ لذا آنچه در این رابطه مهم است و برای هر فرد مسلمانی لازم می باشد با همۀ وجود به آن توجه نماید، بویژه در این برهۀ از زمان و انقلاب، توجه و احترام به هویت الهی و اسلامی خودِ ما و پرهیز از سیاستهای غیر اسلامی ست؛ چه در غیر این صورت، امکان فلاح و رستگاری ما نمی رود و گرفتیم از دام استعماری رهائی یافتیم یا به دام استعمار دیگری خواهیم افتاد و یا بدام استعمار واقعی (شیطان) و هواهای نفس؛ و چون مسئلۀ امروزۀ ما (انقلاب اسلامی و اهداف نهفتۀ آن) را می خواهند به تحریف بکشانند لازم است به صورتی جدی و عملی به زمینه های مربوط به آن نگاه نمائیم.

     ممالک غربی و شرقی و در یک کلام استعمارگران جهان با جو تبلیغاتی وسیعی که در رابطه با مسئلۀ افغانستان براه انداخته اند، می کوشند تا به مردم ما اینگونه بفهمانند که مسئلۀ افغانستان و حل همه جانبۀ آن فقط و فقط مربوط به قدرتهای بزرگ جهانی بوده و تا آنگاه که ابر قدرت ها در مورد افغانستان به توافقی نرسند مبارزات ملت مسلمان و اندیشه های اسلامی و روحیۀ اسلامی مردم و... کاری از پیش برده نمی تواند و متأسفانه توانسته اند این باور مسخره را در مغزهای خالی عده ئی جای دهند.

     وقتی ما پذیرفتیم که سرنوشت سیاسی ما بدست ابر قدرتهاست و کلید اصلی حل این مشکل بدست روسیه، آمریکا، چین، انگلیس، فرانسه و... می باشد، بدون اجبار و با اختیار خودمان اصالت را به زور داده ایم و از اندیشه ای پیروی کرده ایم که معتقد به اصالت قدرت می باشد نه از اندیشه ای که اصالت را به حق و حقانیت می دهد.

     در این حال، خود به خود ما متوجه سیاست و روشهایی می شویم که معتقدند مسئلۀ افغانستان باید از طریق قدرتها و رژیم ها و سیاست های متکی به قدرت حل شود و نه متکی به حق و اگر از مفاهیم «جهاد» و «شهادت» و... استفاده می شود، همه به عنوان وسایلی باشد که در جهت سیاست زور قرار دارند.

     آنهائی که قدری به مسئلۀ افغانستان به صورتی ژرف تر نگاه می کنند، حتماً متوجه شده اند که در برهه ئی که اسلام کمر ابرقدرتها را شکسته و موازنۀ سیاسی شرق و غرب را بهم ریخته و چنان استعمار شرق و غرب را به سرگیجگی و دست پاچگی وا داشته است که نمی دانند چکار بکنند، مزدوران و دست پرورده ها و خود باخته های شرقی و غربیِ آنها! بگوش مردم این افسون را می سرایند که راه حل مسئلۀ افغانستان بدست ابرقدرتهاست.

     این حرف، یعنی اینکه اسلام کهنه شده، انسان و انسانیت وسیله است و شیئی، و هر چه هست قدرت است و زور و...!

     این نحوۀ دید و بررسی مسایل به سرنوشت آیندۀ ما و نیز نحوۀ موضع گیری اسلامی ما، و در تمام شئون فرهنگی، اقتصادی و... تأثیر عمیق و پردامنه ئی خواهد گذاشت و از همین روز، خواسته یا نخواسته پیرو سیاستی شده ایم که از موضع سیاست اسلامی دور بوده و با آن در جدل و تضاد دائمی می باشد.

     سیاستی که بر مبنای اصالت زور باشد، اساس انسانیت و هویت انسانی را بر قدرت می گذارد و طبیعی است که درین سیاست کسی آدم است که قدرت داشته و امکانات توان آفرین را به اختیار خویش قرار داده باشد. و زمانی پیروز است که بتواند بر قدرت مادی و نیروهای مادی به اصطلاح دشمنانِ خویش دست پیدا کرده و در یک کلام بر مسند زور تکیه نماید! و وقتی شکست خورده است که زور نداشته باشد!

     در این بینشِ سیاسی، دیگر انسان محلی از اعراب نداشته و نه تنها انسانیت مفهومی ندارد، بلکه انسان خود وسیله ای ست در دست قدرت. و پیروان همین بینش سیاسی، اگر بر ملتی حاکم شدند، آنچه را فراموش می کنند خدا و ارزشهای خدائی و انسانیت و... بوده و آنچه را مورد توجه قرار میدهند قدرت است.

     لذاست که در رژیمهای زورپرست و قدرت دوست، کشتن انسانها و ریختن خون صدها هزار انسان مظلوم عین ریختن ته ماندۀ آب، بر زمین است.

     و اما اینکه چرا، استعمارگران به فکر القاء این فکر و نظر افتاده اند، هر چند نزد عده ئی روشن می باشد اما باز هم روشنیِ مطلب به حدی نرسیده است که در خود ضرورت مبارزه علیه اینگونه نگرشِ سیاسی را احساس نمایند، که تأسف ما هم در همین یک نکته است!

     استعمار چون از پوچی و پلیدی و سستیِ بنیان سیاست و روشهای سیاسیِ خویش به خوبی آگاهی دارد و می داند که اگر دیگران به پوسیدگی بنیانهای این رژیمها پی ببرند خیلی زود به نابودی آنها همت خواهند کرد، به اصطلاح دستِ پیشگی زده و اساسِ روشها و اندیشه های سیاسی دیگران را مورد تهمت و افتراء و غیره قرار می دهد تا دیگران به این فکر بیفتند که اینان با درک نواقص و روشها و اندیشه های سیاسی ما، رژیمی را انتخاب کرده اند که آن نارسائیها را ندارد.

     و چون این کار از پشتوانۀ تجارب استعماری برخوردار بوده و با جوسازی بسیار وسیع همراهی می شود، طبیعی ست که نزد آنهائی که از راز و رمزهای استعماری آگاهیِ همه جانبه ئی ندارند، تا حدودی درست و موجه جلوه می کند.

     استعمار از این می ترسد که ما بفهمیم اصل همۀ اصول اینست که در حیات اجتماعی اصالت اعتباری مال انسانهاست نه مال زور.

     آنها از این می ترسند که مردم متوجه شوند: این انسانها هستند که سرنوشت سیاستها را تغییر می دهند نه قدرت! آنها ترس شان از این است که اصالت انسانها و جوامع اسلامی به خودشان فهمانده شده و مردم به آن گرایش همه جانبه پیدا کنند! نه اینکه واقعاً آنها به فکر ساختن و گسترش نظامی باشند که در جهت خیر این ملتها باشد. لذاست که متوجه می شویم از چندی به این طرف مسئلۀ مذاکرات سیاسی افغانستان بر سر زبانها افتاده و عده ئی را باورمند ساخته است که نتیجۀ مذاکرات در نهایت امر به آزادی افغانستان خواهد انجامید! آنهائی که به این باور رسیده اند، قسماً خوش باور و ساده دل اند و قسماً هم از مسایل سیاسی آگاهی و اطلاع دقیقی ندارند! چه اگر اطلاع دقیقی از تاریخ مبارزات سیاسی کشورها و ملل و اقوام جهان به ویژه در قرون معاصر و دوره های رشدِ استعمار داشتند و از جانبی، اندیشه و روابطِ حاکم بر اندیشه های سیاسیِ معاصر، و باز هم بویژه، سیاست استعمار را دقیقاً می شناختند، یقیناً به این باور نمی رسیدند.

     برای اینکه بدانیم آیا مذاکره های سیاسی در مورد افغانستان می تواند به راه حل عادلانه، منطقی و شایسته ئی در مورد مردم این سرزمین و این خطه بیانجامد یا نه، اول تر از همه لازم می آید تا نظری دقیق، عالمانه و سخت انسانی به مایه های نهفته در این مذاکرات بیندازیم. زیرا تا آنوقت که ندانیم مایه های نهفته در این مذاکرات چه می باشد، نمی توانیم به نتایج آن خوشبین بوده باشیم. از جانبی هرگز نخواهیم توانست باین هدف، جامۀ تحقق پوشیم تا آنگاه که دقیقاً به این زمینه ها اذعان و آگاهی پیدا ننمائیم:

1 ـ چه کسانی به این مذاکرات شرکت می نمایند و بدان خوشبین هستند؟

2 ـ برای چه به این مذاکرات شرکت می نمایند؟

3 ـ روی چه مطالب و زمینه هائی در این مذاکرات گفتگو می شود؟

4 ـ بر مبنای «چه معاییری» این مذاکرات استوار می باشد؟

     دقت و تأمل روی کسانیکه با سر و صداهای حاکی از خوشبینی و خوشباوری به این مذاکره ها روی خوشی نشان داده و شرکت کرده اند، نشان می دهد که اینان نمی توانند واقعاً دارای حسن نیت انسانی باشند زیرا،گذشته از اینکه تاریخ دو صد سالۀ اخیر مشحون و سر شکسته از پلیدی ها و پلشتی های طرفهای اصلی این مذاکره هاست، جهان کنونی، بالفعل در تب تجاوزها و تبهکاریهای این غولان بیمار می سوزد.

     از جانبی، آنهائیکه چونان سازمان ملل، سنگ بی طرفی به سینه می زنند، چون در حقیقت وابستگان به ابرقدرتها بوده و عملاً جانبداری از ابرقدرتها می نمایند و بالفعل به سازمان دول تبدیل شده است، و نیز چون مایه های عقیدتی ایشانرا، همان روابط و معاییر غیر انسانی سیاستها و زمینه های سیاسیِ استعماری تشکیل می دهد، نمی توانند موقف و سرشتِ خویش را تنها در مورد افغانستان تغییر داده و یکباره خلاف طبیعت واقعیِ خویش به نفع پابرهنگان مظلوم افغانستان تصمیم بگیرند.

     بطور مثال، یکپایۀ از این مذاکره ها را خود روسیۀ متجاوز تشکیل می دهد! حال کدام با انصاف عاقل می تواند بپذیرد که روسیۀ خونخوار برآنست تا در زمینۀ افغانستان ـ که در حقیقت زمینۀ آزادی خود روسها از نمودهای شکست حتمیِ سیاسی و غیر سیاسی می باشد ـ تصمیم انسان گرایانه بگیرد؟

     برای آنکه بتوانیم خود را به جوهر اصلی و هستۀ مرکزی و اهداف نهائی ترفندهای استعمار مبنی بر جانبداری از معاملۀ سیاسی مسئلۀ افغانستان نزدیک نمائیم. نیازمند ابراز مقدمه ئی هستیم که هر چند در ظاهر امر و نزد عده ئی، با اصل مسئله ارتباط نزدیک آن قابل لمس نمی باشد، ولی در فهم ریشه های ظریف و فریب آلودِ مطلب اصلی نقش به سزائی دارد.

     تا آنجا که از بررسی خط مشی، آراء و نظرات گوناگون و موضعگیریهای مختلف و متنوع نظامهای فکری و اجتماعی بدست می آید، این واقعیت اثبات می گردد که: پایه و اساس هر نظام فکری و یا اجتماعی بر «چیزی» نهاده شده و سر انجام آرمانها، کنش ها و موضعگیریهای مختلف و متعدد پیروان و مدافعان آن نظام فکری و اجتماعی، به همان «چیز» بر می گردد.

     آنچه نحوه و گونۀ هستی این «چیز» را متجلی ساخته و از سایر زمینه های امتیازش می بخشد، جوهر «ارزشمندانۀ» آنست که گرایش به آن و تحقق جلوه های گوناگون آن در صحنۀ زندگانی می تواند «کمال وجودی» گرونده را تضمین نماید؛ لذاست که متوجه می شویم، این چیز نزد پیروان خویش از احترامی ویژه و گاه تقدیسی خاص برخوردار می باشد! و درست به میزان ایمان و یقینی که مبلغان و پیروان، به اصالت، ارزش و کارآئی آن دارند، از نگاه عقیدتی مورد حمایت، احترام و تقدیسش قرار داده و از نگاه عملی مورد گرایش قرار می دهند.

     اهمیت این واقعیت تا بدان پایه است که اگر کوچکترین تحریف و یا دگرگونی ای نسبت به جوهر و اصالت آن پایه ها وارد شود، بواسطۀ ایجاد تردید و شکی که برای بعضی و ناراحتی و عصیانی که برای برخی دیگر از باورمندانِ خویش تولید می نماید، یا بسا از فعالیتها و موضعگیریها و... معطل می ماند و یا این که ـ حداقل ـ بی نتیجه و عبث قلمداد می گردد. اگر چه این دگرگونی در آن «چیز» از دیدگاهی دیگر، نتایج و ارزشهائی را برای عامل خود نیز بوجود آورده باشد. زیرا آنچه در این رابطه برای پیروان و مدافعان یک نظام فکری مهم و ارزشمند بوده و دارای اصالتی انکار ناپذیر می باشد، پایه و محوریست که روی دلایل و براهین قابل توجهی ـ در نزد پیروان همان نظام فکری ـ «هدف» و غایت شناخته شده و حکم محوری را پیدا نموده است که مدار موضعگیریها و حرکت های متعدد فردی و اجتماعی آنها قرار گرفته است. لذا نزد جانبداران هر یکِ از این نظامها، اگر کنش ها و موضعگیریهای پیروان، و نیز نتایج و ثمراتیکه بر این اعمال مترتب است، با آن محور، همریشه و همجهت نباشد، نه تنها از اهمیتی برخوردار نتواند بود که شاید حمل بر اغراض و... نیز بشود.

     به طور مثال، در نظام عقیدتی اسلام «عبادت» و کسب رضای خداوند، پایه و محور همۀ گرایشها، برخوردها و موضعگیریهای فردی و اجتماعی بوده و همۀ تفکرات و فعالیتهای سیاسی، اقتصادی، هنری، اجتماعی و... پیروان این مکتب بر حول همین محور گردیده و فقط زمانی دارای ارزش و اعتبار خواهند بود که دارای روحی عبادی باشند. طبیعی ست، هر گاه رابطۀ محوری این اعمال بهم خورده و ریشۀ جوهری (عبادی) خود را از دست بدهند، باطل، عبث و یا حرام اعلام شده و از دیدگاه این مکتب دیگر ارزشی بر آن مترتب نخواهد بود ولو نتایج مادی و یا شخصی (غیر عبادی) فراوانی هم داشته باشند! و درست بواسطۀ همین دقت و ظرافت است که در اندیشۀ اسلامی، در کنار باورمندی به توحید ذاتی، صفاتی و افعالی، مؤمنانِ به این نظام عقیدتی، به «توحید عبادی» نیز مؤمن بوده و با ظرافتهای نظری و عملی ویژه ئی، از آن جانبداری می کنند. تا آنجا که گاه نزد عرفأ والامقام و روشن ضمیر، از چنان ظرافت و نزاکتی این اندیشه برخوردار می گردد که مثلاً توجه به غیر خدا ـ بدون هدف الهی ـ را مثلاً نوعی شرک و گناه کبیره قلمداد می کنند. چه هر آنچه چشم دل عبد را از معبود و عاشق را از معشوق جدا کرده و مانع شهود گردد، همان مایۀ بدبختی اوست!

     به هر حال، همین پایۀ جوهری در آئین مسیحیت در کسوت «عشق و صلح و محبت» متجلی شده و غایت و محور کلیۀ اندیشه ها و اعمال فردی و اجتماعی پیروان آن حضرت (ع) قرار گرفته و طبعاً برخوردها و موضعگیریهائی متناسب با همین ریشه و محور را طلب می نماید و انتظار
می کشد.

     در آئین هندی، همچون برهمنیسم و یا بودیسم، اشتیاق رسیدن به نیروانا و یا فنای کامل و مطلق مرتاض سالک در براهما و استهلاک واقعی و کامل وجوه امکانی سالک مرتاض در هستی مطلق ـ و یا براهما ـ اساس و پایۀ حرکتها و موضعگیریهای مختلف پیروان آنها شناخته شده است. لذاست که موضعگیری مرتاضهای سختکوش بدانگونۀ از تلاشهای قدرت شکن و افسانه ئی استوار
می باشد.

     نزد عده ای از فلاسفۀ عقل گرای، «عقل» که در جلوه های «عقل کل» و یا «عقل محض» و غیره دریافت شده است، حکم پایه یافته و تنظیم کلیۀ فعالیتهای نظری و عملی بر مبنای عقل، محور اصلی آنرا تشکیل می دهد، و رسیدن به جهانی عقلانی وجهۀ همت فلاسفه می باشد.

     از سوئی چون این مسئله مربوط به نحله های فکری و عقیدتی خاص و محدود به مذاهب و ادیان و نظامهای فلسفی نبوده است، اگر با نگرشی وسیع تر از محدودۀ یاد شده به کتله های مختلف اجتماعی نظر اندازیم حوزۀ حاکمیت و پذیرش آنرا در زمینه های سیاسی نیز درک و لمس کرده می توانیم، و پس از اندک تأمل و دقت متوجه می شویم که مثلاً طرفداران نظام دیموکراسی، «آزادی»، «تساوی حقوق» و «رفاه عمومی» را ریشه معرفی کرده و ضمن دعوت مردم به این نحلۀ اندیشه و عمل ادعا می دارند که ریشۀ همۀ فعالیت ها و غایت و هدف نهائی همۀ برخوردها و موضعگیریهایشان را تحقق همان مسایل تشکیل می دهد. همچنانکه طرفداران نظامهای سوسیالیستی: برابری اقتصادی و رفاه عمومی را ریشه قلمداد می کنند!

     طبیعی است که پیروان و مدافعان هر یک از این نظامها تلاش می نمایند تا حرکات و موضعگیریهای نظری و عملی خود را منبعث از همان پایه قلمداد نموده، آنگونه عملکرد را در جهت رشد، تکامل، تعمیق، توسعه و تداوم ارزشهای انکارناپذیر ریشۀ اصلی و نیز متکی به همان ریشه بشناسانند، و خود و عمل خود را تبلور و تجسم عینی آن ارزشهای ریشه ئی قلمداد نمایند! اگر چه این تلاش و این ادعا، در عمل، در سطح شعار باقی بماند! و چنانکه مشاهده کرده ایم، روی دلایلی اغلب در سطح شعار باقی مانده است!

     با همۀ اینها، درست بر مبنای باور به کارآئی و اصالت همین پایه ها می باشد که هر یک از این نظامها، مسایل، ابزار و جهت و روابط مختلف سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی خودش را پی ریزی، طرح و ارائه می نماید و پس از تلاش فراوان و کسب تجارب بیشتر، راهها، روشها و ابزاری را شناسائی کرده و در دسترس باورمندان و گروندگان به اصالت و ارزشمندی این عقیده و کارآئی این روش قرار می دهند، تا جهت رسیدن به هدف نهائی و تحقق ارزشهای پایه ئی ازآنها بهره گیرند!

     اینان که سعادت و تکامل مادی و معنوی بشریت را در گرو عملکرد به آن می شمارند، ضمن دعوت مردم به نظام خویش، معتقداند که ـ با حفظ اصالت های ریشه ئی ـ در شرایط ویژه اش، مثلاً زدن سیلی به صورت دیگری ظلم است و قساوت قلب است و لاجرم حرام و دارای مجازات! و قصاص، حکمی عادلانه و دارای ارزشی حیاتی، کمال آفرین و بیدار کننده به شمار می آید.

     یکی از شگفتی آورترین مواردیکه انسان ـ پس از بررسی این مکاتب مختلف و غیر اسلامی ـ بدان بر می خورد، خصلت «مطلق سازی» هر یکِ از این نظام ها در رابطه با جوهر و احکام جوهری خودشان است! بدین معنا که هر یک از این نظامهای فکری ادعا می کنند که آنچه اینان مردم و موضعگیریهای متعدد مردم و جوامع گوناگون را بدان می خوانند و به صورت مطلق ـ برای هر زمانی و مکانی ـ ارزشمند، کمال آفرین، تحرک زای و کارآمد می باشد! در حالیکه بررسی
کنش ها و تنش های مختلف پیروان و مدعیان این مکاتب نشان دهندۀ تناقضی بوده که سرانجام اش به انکار حکم اطلاقی و ادعائی شان می انجامیده است! و طبیعی است که این مسئله یا از ضعف مبانی بینشی آن نظام ها برخاسته است و یا از ضعف بینشی و کنشی پیروان و گروندگان به آن نظام ها؛ چه آنگاه که پای بررسی حقانیت و میزان کارآئی و ارزشمداری پایه ها و احکام یک نظام به میدان کشیده می شود، و یا آنجا که پای هماهنگی و انطباق میان جوهر ریشه ئی نظام فکری و خاستگاه و جهت حرکت و موضعگیریهای پیروان و مدعیان آن به میان می آید، چون همیشه ادعا با عمل مطابق نبوده و امکان بروز برخورد و موضعگیری ناهماهنگ و یا منافقانه و غرض آلود، وجود داشته و میان ادعا و عمل و شعار و شعور ناهماهنگی و فاصله به مشاهده می پیوندد، ضمن اینکه حضور و تبلور تناقض، غیر قابل انکار می گردد، برای باریک اندیشان، راه حل تناقض موجود نیز پدیدار گردیده و در نتیجه اصالت یا عدم اصالت نظام فکری یا سیاسی، و اصالت یا عدم اصالت برخوردها و موضعگیریهای پیروان آن هویدا می گردد.

     از سوئی، برای درک و شناسائی واقعیت اصلی جوهر و ضابطه ها و اصول یک نظام فکری و اصالت و صداقت موضعگیریهای جانبداران آن لازم است تا: ریشه ها، ضابطه ها و اصول آن نظام فکری؛ جهت و غایتی که پیش روی پیروان خویش می گشاید؛ ابزار و روشهائیکه در اختیار باورمندان به خود می گذارد و نیز: جهت و هدفیکه پیروان آن برگزیده اند؛ ابزار و روشهائیکه جهت تحقق شعارهای خود به کار گرفته اند، و در نهایت آثار و نتایجیکه مترتب بر این جهت گیریها و برخوردها می باشد، بررسی گردد، زیرا که بهترین محک برای بازیافت واقعیت های مورد ادعا، همین کار تواند بود: زیرا که اغلب ـ و بویژه در مورد مدعیان مغرض و خودمدار ـ به مشاهده پیوسته است که اینان بگونه ئی جنون آمیز و حیرت آور، به ریشه ها و اصولی که به وجهی قدرت متجلی ساختن ارزشهایی را دارند چسبیده و با تمسک به ارزشهای نهفته در اصول و پایه ها و وسیله قرار دادن آنها، هم از خود آن پایه ها و هم از صداقت و باورِ مردم سوء استفاده نموده و به سوی چیزها و یا چیزهایی شتافته اند که متناسب با اغراض و اهداف کاملاً فردیِ خودشان بوده است!

     به طور مثال: عده ئی مدعای خویش را اسلام و رسیدن به مقام رضوان الهی و تخلق به اخلاق الله و... قلمداد می کنند، اما بسا اتفاق می افتد که در برخورد و موضعگیری، با پدیده های اقتصادی، طوری جهت می گیرد و عمل می کند که نه تنها تبلور بخش ایمان وی نمی باشد که بیننده یقین حاصل می دارد، جهت گیری اقتصادی این مدعیِ بی عمل، هرگز نمی تواند مبنائی الهی داشته و به عنوان وسیله ـ هادی او به سوی رشدِ تقوی و پاکی و طَهارتِ باطنی و گریز از بی پروایی و ظلمت پلشت و اسارتبار مادیت به سوی نور و نیل به مقام رضوان الهی باشد!

     و یا چنانکه انبوهی از سوسیالیست های کرملین نشین را مشاهده می داریم که مدعی «ایجاد»، «انقلاب!» و تحقق برابری اقتصادی، سیاسی و رفاهی بوده، و مضحک تر اینکه روزی این انقلاب سوسیالیستی را از طریق «کودتای نظامی» علیه ماشین دولتی که حامی نظامی نیمه فئودالی است، ایجاد می کنند! و روزی دیگر، همان انقلاب برگشت ناپذیر را، که به صورتی جهشی انقلابی پا به عرصۀ وجود نهاده بود، چون در حال بازگشت به قهقرار و سراشیب نابودی می بینند با تجاوز رسوائی انگیز یک ارتش چند صد هزار نفری به مرحلة «نوین» آن می رسانند! تا انقلابی را که نیروهای تولید و تضادهای طبقاتی نتوانسته بودند بزایند، اینان متولد ساخته و از همین طریق (تجاوز ارتش چند صد هزار نفری) و برابری و تعادل اقتصادی و رفاهی ئی را که تا هنوز نتوانسته اند در روسیه تحکیم ببخشند، به مردم مسلمان و جامعۀ کفرستیز افغانی ارمغان نمایند.

     عین همین مسئله، در مورد دولتهای امپریالیستی و استثمارگری همچون آمریکا که مثلاً با سوء استفاده از منابع تبلیغاتی و بهره گیری ابلیس منشانه از تجارب آن، خود را دوست ملت ما جا می زند؛ خود را مخالف حرکت تجاوز گرانۀ روسیۀ سوسیالیستی قلمداد می کند، خود را محزون و متألم از مصائب جنگ و تجاوزیکه روسها بر ملت ما تحمیل کرده اند، نشان میدهد؛ و شیرینتر از همه: خود را متمایل به رفع و دفع غائلۀ تجاوز روسیه و فاجعه ئی که این تجاوز ببار آورده است جلوه
می دهد، و یا هر تیپ و گروه دیگر و مدعی و شعار دهندۀ دیگری که شعارش و ادعایش چیزی باشد، جهت حرکت و موضعگیریهایش مخالف آن شعارها و ادعاها؛ به طور خلاصه و در یک کلام، یکی از ایندو مسئله ممکن است وجود داشته باشد:

     یا اینکه جوهر و پایه و اصول و ضابطه های مکتب و نظام فکری درست بوده و از استعداد و نیروی تحقق بخشندۀ آرمانها و اهداف مورد ادعای خویش بهره مند می باشد ولی «عدم برداشت درست» و یا «منافقت» و پست فطرتی مدعیان کاذب و دون مایه، باعث بروز تضاد شدید بین شعار و شعور، بین نظر و عمل گردیده و عیب در نحوۀ برخوردِ پیرو است و مرید، نه مکتب و مراد ـ چنانکه در اسلام مشاهده شده و به اثبات رسیده است، و یا: اینکه، خود آن نظام فکری به واسطۀ نقص جوهری و نارسائی و ناتوانی، نمی تواند از عهدۀ تحقق شعارهائی که می دهد و ادعاهائی که می کند بدر شود، یعنی عیب اصلی متوجه خود نظام فکری است نه متوجه برخورد و موضعگیریهای پیروان آن.

     هر چند این امکان هم قابل انکار نمی باشد که گاهی علاوه بر نارسائی و نقص ذاتی حاکم بر نظام فکری و سیاسی، روی دلایل ویژه ئی پیروانش، با پایه های و اصول مورد ادعای خویش نه تنها برخورد صادقانه نداشته که به صورتی سخت منافقت آلود رفتار نمایند؛ که شاید روشن ترین و بهترین نمونۀ عینی چنین حالت و چنان افرادی را بتوان در میان سوسیالیست های تجاوزگر روسی و نوکران و پیروانشان سراغ داد.

     به هر حال آنچه می تواند انسان را از دلهره و تشویش نجات بخشیده و نسبت به آینده اش مطمئن و امیدوار سازد، اینست که می توان عمل و جهت عمل مدعیان و پیروان هر یک از مکاتب را در رابطه با پایه های ادعائی و نیز جهت عمل و ثمرات مترتب بر این ریشه ها و پایه های ادعائی شان را، مورد ارزیابی، سنجش و مطابقت قرار داد. زیرا تنها در این صورت است که امکان بروز اشتباه کم بوده و خواهد توانست مانع لغزیدن مجدد انسان بدام اسارت و زشتی و سستی و تباهی و رنج و سبعیت و... شده، راه رشد و تکامل همه جانبۀ وی را باز نماید.

     با این مایۀ از بینش، اگر بخواهیم انقلاب اسلامی خود، و نیز دوستان و دوست نماهای راستین این انقلاب و دشمنان درنده خوی و محیل آنرا شناسائی نموده و در این مقطع کاملاً ویژه به هدف اصلی و جوهری کسانیکه مسئلۀ «سازش سیاسی» و غارتگرانه ئی را مطرح کرده اند و از آن جانبداری می کنند لمس نموده و علت مخالفت با این روشِ کاملاً استکباری را دریابیم، شدیداً نیازمند آنیم تا علل، جهت، هدف، ابزار و روشهای استکبار جهانی و مزدورانشان را بویژه در زمینۀ سازش استعماری، زیر عنوان جانبداری از «راه حل سیاسی مشکل افغانستان» مورد توجه قرار دهیم، زیرا این توجه باعث خواهد شد تا: کمتر دچار اشتباه گردیم، تا نقاط ضعف و آسیب پذیر دشمن را بهتر و بیشتر شناسائی کنیم؛ تا نقاط قوت و استعدادهای بالقوۀ خویش را تقویت و رشد بخشیم و... و که نمی داند که اینکار انقلاب را از خطر تحریف و لغزیدن بدامهای ابلیسی حفظ تواند کرد، ضمن آنکه می تواند رشد انقلابی را تضمین، رسالت جهانی آنرا ایفا، مردم را بیدار و پرتحرک و استقلال و آزادی را گسترش دهد.

     از سوئی همانگونه که قبلاً نیز تذکر داده شد، چون مسئله ئی که این مقاله عهده دار بررسی گوشه هائی از آن بوده است، در سرنوشت ملت ما بگونۀ بسیار مؤثری نقش فعال داشته و با هویت عقیدتی، سیاسی، اقتصادی و... مردم ما ارتباط ناگسستنی دارد و لازم می آید که با دقتی بیشتر و وسواس جدی تر با آن برخورد شود، مسئلۀ توجه به پایه ها، مطابقت و عدم مطابقت عمل و نظر مدعیان متعدد بوده و لذا طرح مسایلی از این دست را مقدمتاً مورد گفتگو قرار دادیم. چه در این روند هراسبار، از سوئی ملت رنجدیده و مصیبت چشیدۀ ما با تجاوزپیشگان پر ادعای سوسیالیست و نوکران بی ارادۀ آنها مواجه می باشند، از سوئی با ابلیس سیرتان حیّال و افسونساز غرب، و بدتر از ایندو: از سوئی هم با مدعیان منافق و خودپرست و بی آبروئی که اسلام و قرآن و آزادی و عدالت و... را اشعار خود ساخته و تحت همین پوشش پرجاذبه و تحرک آفرین، راه را برای تحکیم و تداوم حاکمیت اربابان استعمارگر خویش و اسارت و محکومیت مسلمانان داغدیده صاف کرده و در پوشش دلسوزی به ملت، از پشت بر آنان خنجر زده و در زیر چتر ادعای رسیدن به آزادی و شعار حمایت از راه حل سیاسی قضیۀ افغانستان، زمینۀ رسیدن به حکومت و حاکمیت نفس پلید خویش را آماده می دارند! و درست در چنین شرایطی است که ارزش و اهمیت پایه های ادعائی و عدم مطابقت نظر و عمل این مدعیان مزدور بیشتر جلوه و خودنمائی می کند.

    آنچه می خواهیم تحت این عنوان بخوانندۀ نهایت گرامی عرضه نمائیم، جمله هائی خبری است از بیان حال تاریخ افغانستان! نه جریان کامل تاریخِ سیاسیِ این مملکت؛ با کمال اطمینان این واقعیت نزد همگان روشن است که مسئلۀ محکومیت ملت ها و ظلم و ستم دولتجها و جوامع آزمند، پدیده ئی نیست که طی هزاره و یا هزاره هائی نزدیک بما به گونه ئی تدریجی تکوین پذیرفته باشد؛ چه تا آنجا که مشاهدات تاریخی نشان می دهد، همۀ اقوام و ملل قدرت گرای، همیشه در به محکومیت کشانیدن ملل ضعیف، اعمالی ننگین را مرتکب شده و «در تاریخ معاصر بشر» نیز می توانیم شاهد رشد بسیار شگفتی زای قدرتهایی آزمند مثلاً در تاریخ مصر، ایران، روم و... باشیم که متأسفانه از جانب قدرتگرایان، به نام دورۀ ظهور و شکوفائی تمدن قلمداد شده و خودِ صاحبانِ قدرت نیز به این اصطلاح وقیح دامن زده اند!

    همزمان با این دوره ها، افغانستان مملکتی است آزاد و حتی گاه نمودهائی از حالت گسترش را در میان ملت آن به نواحی جنوب (هند) و غرب (فارس) و گاه هم به جانب شمال (ماوراء آمو، روسیه و اروپای شرقی) مشاهده می داریم.

از ارائه و ابراز نظر در مورد هستۀ مرکزی رشد و گسترش اروپائیان و هندیان که در تاریخ، عقاید دانشمندانی را بخود جلب کرده می گذریم، چه این کاریست دشوار و حوصله جوی! !.........
    آنانیکه در تاریخ و به ویژه در بررسیهای تاریخی ـ زبانشناسی اطلاعاتی دارند، خوب متوجه شده اند که بر خلاف نظر عده ئی از دانشمندان، که با الهام از اندیشه های استعماری و نژادپرستانۀ غرب، مرکز رشد آریائیها را در بیرون از افغانستان کنونی (آریانای قدیم) می پندارند، عده ئی زیاد برآنند که مرکز رشد اصلیِ اینان مرکز و قسمت هائی از شمال افغانستان کنونی (بلخ در قسمت نسبتاً شمالی و قسمت های هندوکش و پکتیا و... در جنوب شرق) بوده و از آنجا باز گسترده و گسترده تر شده اند.

    لذاست که ایندوره را بی آنکه در آن آزمندی ها و جنایاتی نظیر جنایات و آزمندیهای قدرت مداران مصر و بابل و روم و... مشاهده نمائیم دوره ئی می یابیم که در آن نه تنها از محکومیت این ملت خبری نیست بلکه با وفور نعمت نیز همراه است!

    اگر بخواهیم همانگونه که آمد، تصمیم را بر ایجاز بگیریم، افغانستان را جز در دوره هائی کوتاه که محکوم قشون سکندر و... می یابیم تا پس از اسلام این ملت را در بندِ بندگی کسانی یا سراغ نداریم؛ و یا کمتر سراغ داده می توانیم.

    آمدن اسلام به این مملکت، خلاف نظر عده ئی مغرض، با زور و جنگ و کشتار بگونه ئی که در زمینه های مشابه، مورد عمل و نظر قرار می گیرد محلی نداشته و اینان تا آنجا در برابر قشون اسلام مقاومت می دارند که هدف قشون اسلام را متوجه شدند.

    پس از اسلام نیز متوجه می شویم که جز در دورۀ چنگیز آنهم نه بصورت همه جانبه ـ چه از نظر جغرافیای طبیعی و چه انسانی، اقتصادی و... ـ هرگز آنها را در بند عوامل خارجی نمی یابیم. جنگهای منطقه ئی بین حکمروایان محلی دورۀ اسلامی را بدان جهت نادیده می گیریم که نزد «مردم» این دیار اغلب جنگ اسلام با کفر نبوده بلکه اغلب بر زمینۀ حکومت ها می چرخیده است!

    این واقعیت را زمانی بهتر می توان درک کرد که متوجه سیاستهائی باشیم که عموماً از جانب حکمروایان در مورد هدف جنگهای منطقه ئی و محلی ـ مثل جنگهای حکمروایان عرب و عجم ـ ارائه می شد. اینان اغلب عدم صلاحیتِ اسلامی حکمروایان قدرت بدست را علم می کردند و ملت هم که اغلب بی خبر از همه جا بود، در راه اسلام و سپردن حقِ حکومت به اهلش قیام را دنبال می نمود.

    در تاریخ معاصر افغانستان، برای نخستین بار می توان قیام ملت را علیه انگلیس ها مشاهده کرد، که درآن شاهان و امیرانِ خائن برای بدست آوردن حکومت، ملت و ارادۀ آن، مملکت و امکانات آن، خود و هویت خویش را به انگلیس ها فروخته بودند! ولی بعد از بیرون راندن انگلیس ها نظر به عواملیکه در نوشته های دیگر نگارنده قسماً شرح شده، انگلیس ترها را پذیرفتند.

    پس از راندن انگلیس ها، این دومین باریست که عده ئی بی آبرو بر آن می شوند تا بصورتی علنی و بی پرده، با همه چیز این ملک و این ملت بازی کرده، و دربست آنرا در اختیار استعمار سوسیالیزه شده بگذارند!

    ملت هم که بیدار شده بود، فرصت را از دست نداده و با تمام ایمان و اخلاصِ خویش بر آن شد تا با گذشتن از جان و مال و دادنِ خون شهدائی عزیز و گرانقدر، چنان پوزۀ روسها را بر زمین بمالد که دنیا از وی درس عبرت بیاموزد.

طبیعی ست که این کار، به امید خداوند، رهائی همه جانبۀ این ملت و این سرزمین را بدنبال خواهد داشت؛ آنچه در این جریان مهم بوده و قابل بررسی است، عملکرد مردم افغانستان ـ که بیشتر به شعری حماسی با واژه هائی سخت تغزلی و عارفانه شبیه می باشد ـ نیست! چه اینان کاری کردند که فقط زبان شعر را یارای اندک بازگوئی آن تواند بود؛ بلکه عملکرد و اتخاذ روشِ روسهاست در زمینۀ سیاستِ خارجی و مسابقۀ ننگین استعماری آنان با امریکا! تا آنجا که استعمار پلید آمریکا توانسته بعضی از ذهنیت های پاک، خوش باور و رشد نیافته را به این باور برساند که تاکنون در کدام یک از ممالک جهان! ارتش آمریکا را با این همه سفاکی می توان مشاهده کرد.

    و باز، آنچه به نظر نگارنده، نگرانی زای و قابل توجه و دقت می نماید اینست که استعمار کُلاً توانسته است نزد عده ئی زیاد از ذهنیت های نیمه روشن افغانستان، این باور را بوجود آورد که جنگ آمریکا در ویتنام، در «حقیقت جنگ با ملت ویتنام نبوده بلکه جنگ غیر مستقیم با سوسیالیسم محلی (روسیه و قسماً چین) بوده است.»

    روسها، پس از روی کار آوردن «ترکی» و بروز و تظاهر نیرومندِ عدم توانائی وی در زمینۀ حکومت، به جای اینکه به بررسیِ همه جانبۀ شکست سیاسی خویش و نیز چاره جوئی آن بپردازند، حتی برخوردهای شدید داخل حزبی را نیز خوشباورانه سر بزیر برف بردند!

    آنگاه که اختلاف نظرها از حد چشم پوشی هم گذشت و تبارز هراسبار آن برای روسها با کشتن تره کی بدست امین خود نمائی کرد، باز بجای رسیدگی به روح قضیه و نیز بجای درس عبرت گرفتن از زمینه، به حیله هائی جدید متوسل شده و سیاست تازه ئی را پیش گرفتند.

    نمودهای اتخاذ روش جدید سیاسی را زمانی بهتر متوجه می شویم که امین بقدرت می رسد و روسها وی را و حکومت وی را نیز به رسمیت شناخته آنرا گامی تکاملی در مسیر «انقلاب سوسیالیستی افغانستان!» قلمداد می دارند.

    از روزیکه امین به قدرت رسید، سیاست آدم خواری روسها در افغانستان نسبت روشن شدنِ ضعف کامل و همه جانبۀ دولت چه از نظر نظامی و چه از نظر نیروی اداری، دگرگونی حاصل کرد؛ بدین معنا که نخست خود را به زمینه های به اصطلاح نظامی لوژستیکی و قطع مواد خوراکی و در محاصره گرفتن شهرچه ها دلخوش کردند که نسبت یورشهائی بشکوه مجاهدان، تاب مقاومت از دست داده و مردم توانستند با نمودار ساختن روحیۀ اخلاص بار جهاد اسلامی و قبول رنج و استقامت، نیرومندی خود را به آنها آشکار سازند.

    از جانبی چون به اثر حرکات خودپرستانه و دست پاچگی استعمار در عوض کردن مهره های کثیف خلقی، به اصطلاح حکومت افغانستان نیروی کارآئی و تفکر و تعقل خود را از دست داده بود، در صورت تصمیم به تداوم، به یک بازسازی و سازماندهی جدید نیازمند بود، چه نسبت ازدیادِ روزافزونِ جنایات دولت دست نشاندۀ روسی در افغانستان، پرسونل ارتش ـ البته آنانیکه مردمی تر و با شعورتر بودند ـ فرار را بر قرار ترجیح داده و حکومت را کاملاً فلج ساخته بودند.

    پس از مطالعه و دقت و شور و کنکاشِ زیاد، راه حلی که به نظر روسها جهت استعمار کامل، همه جانبه و متداوم افغانستان رسید، این بود که نیازمندیهای ارتش افغانستان را از نظر نیروی انسانی و نیز مهمات تسلیحاتی خود به گردن گرفته و با آوردن صدها هزار سرباز از ارتش سوسیالیستی مملکت روسیه و صدها طیاره و هزاران تانک و چندین ده هزار کلاشنکوف، این نقیصه را از میان بردارند.

    این کار نسبتِ داشتنِ تجارب استعماری و تجاوزهای گذشته برایشان آسان بود و تکرارش کردند؛ امّا آنچه نزد آنها قدری مشکل می نمود مسئلۀ پرسونل اداری بود که درین زمینه نیز به تصمیم رسیدند که با نابود کردن امین و آشِ آشتی پختن برای افراد گروههای خلق و پرچم معضله را از میان بردارند.

    امین کشته شد، ببرک هم آواره شد و در ظاهر، افرادِ این دو گروه نیز با هم آشتی کردند و سربازان روسی هم افغانستان را به اشغال خود در آوردند! بمباران ها هم آغاز شد، به توپ بستن ها آغاز شد، در اثر قشون کشی های مجهز با تانک و هیلی کوپتر نیز، مسلمانان فوج فوج به جمع شهیدان قدسی مرتبت نائل آمدند، اما مشکل استعمار همچنان باقی ماند! تا آنجا که پس از چندی نه تنها اثرِ آشتی ناپدید شد که نمونه های بارزِ تخاصم هم میان آنان از نو پدید آمد.

    اینک باز روسها در وضعیتی قرار دارند که می توان آنرا با همان دورۀ امین و مشکلات مشابه آن تمثیل کرد؛ منتهی با این تفاوت که در آن دوره افراد هر سه گروه متناسب با دریافت و دید خویش از زمینه های داخلی و هوس جوئی ها و خودکامگی ها با هم دشمنی می ورزیدند و هنوز نسبت به سردمداران کرملین جز عده ئی با خبر از جریانات، عقده ئی بدین پایه و مایه نداشتند، ولی اینک چند زمینۀ دیگر و چند بار منفی، ضد انسانی و استعمارگرانۀ دیگر بر آنها افزوده شده است؛ بدین معنا که درآن زمان چنین احساس نمی شد، دولتی که دعوای پیروی از سوسیالیسم را دارد، جهت استعمار هر چه بیشتر مردمی بی پناه، چنان ملت محروم افغانستان، تا این حدّ بی آبروئی، جنایت، خون آشامی و ظلم روا داشته و دست به تجاوزِ مستقیم و کشیدن قشونی تحت پوشش ارتش سرخِ به اصطلاح «سوسیالیستی» بزند! از جانبی عده ئی زیاد از گروندگان به این احزاب هرگز منتظر نبودند تا در مقابل این همه خوش خدمتی، خود فروختگی و صداقتِ در خدمت گزاری به استعمار روسیه تا این حد مورد بی الطفاتی و حتی فراموشی و تجاوز و تعدی قرار گیرند!

    از اینروست که اینک بارهای منفیِ تجربیِ این افراد نسبت به حکومت و نیز خود روسها خیلی ها ازدیاد حاصل کرده و هر چند حکومت برای کسانیکه شامل کارهای حزبی و به ویژه نظامی می شوند از چهار چند تا ده چند حقوق قایل می باشد، ولی هنوز نتوانسته است ضعف مرگبار خودش را جبران نماید.

    ممکن چنین پنداشته شود که در صورتیکه قدرت نظامی کل افغانستان نزد روسهاست، دولت چه نیازی به افراد خودی خواهد داشت؟ این سئوال فقط به عنوان سئوال و به عنوان یک پنداشته، می تواند ارزش داشته و در همان حد جلب توجه نماید؛ چه همۀ آنانیکه به مسایل نظامی و نیز روشهای استعماری آگاهی دارند به این نکته خیلی خوب پی برده و متوجه هستند که ارتش روس با زبانی دیگر و روحیه ئی دیگر و افزون بر این با عدم آشنائی به منطقه جز به معاونت افراد خودی نمی تواند، بر این منطقه مستولی شود، لذاست که حکومت به آن حیله و حیله هائی دیگر دست می یازد.

    مسئلۀ قابل توجهی که این روزها در همین زمینه دامنگیر ببرک کارمل شده است، اینست که با تانک و توپ اطراف یک محله را گرفته و افراد ارتش روسیه با همکاری عده ئی خودفروخته بخانه ها و جوانان و نوجوانان بین 15 تا 45 ساله را گرفته، با خودروهای ارتشی به زور به خدمت زیر پرچم می برند! و از این هم قابل توجه تر آنکه تمام دانشجویانی که در خارج تحصیل می کنند و جهت دیدن خانواده به افغانستان آمده و یا می آیند، دولت آنان را گرفته و به زور به جبهه می فرستد.

    این مسئله عدۀ بسیار زیادی از دانشجویان داخلی، معلمین، کارمندانِ جوان و... را به مهاجرت واداشته و از جانبی، این عمل ضد مردمی حکومت روسها در افغانستان، دانشجویان خارج از کشور را بدان وا داشته است تا حتی برای دیدن خانواده و اقوام خویش به افغانستان برنگردند.

    آنچه به عنوان اندیشه ای خلجان آلود، خود را بر ذهن انسان می کوبد اینست که روسها و ببرک، چرا تا این حد از مرحله دور افتاده اند؟ آیا آنان واقعاً می دانند که دارند چکار می کنند؟ آیا آنان با رویکرد به این اعمالِ ناشیانه، ضد مردمی و جنایت بار، در انتظار چه نتیجه ئی رضایت بخش می باشند؟ و از همه مهمتر، آیا با همین روش، حتی می توان به تداوم اعمال استعماری مطمئن بود؟ آنچه ما از زمینه برداشت می داریم اینست که اینان نسبت عدم تشخیص ارزشهای بهیمی از ارزشهای انسانی و نیز نسبت رویکرد همه جانبه به هوس جوئی و خودپرستی و نیز خودفریبی، اصلاً نمی دانند که چه می کنند، چگونه انجام می دهند، برای کی می کنند و چرا به این اعمال روی می آورند! و...

    و این برداشت به ما ایمانی واثق می بخشد که اینان هرگز به پیروزی نخواهند رسید و پیروزی حقیقی از آن ملت شجاع، رزمنده، مسلمان و پراستقامت افغانستان می باشد. ولی رو سیاهی را استعمارگران روسی با خود به عنوان سندی سخت ضد انسانی به کاخ کرملین به ارمغان خواهند برد.

    مبارزات اسلامی، آزادیخواهانه و ضد کمونیستی مردم غیور افغانستان درین روزها ابعاد تازه ئی پیدا کرده است، و چنان امیدمان می بخشد که درآینده ئی نه چندان دور به نمودار ساختن خطوط تقدیری نوین و مستقل و اسلامی منجر شود.

    از طرفی دیگر، فعالیت های ضد مردمی و نوکر مآبانه ببرک کارمل که جهت تحکیم فرمانروائی استعمار شوروی انجام می دهد، نیز؛ و از دیگر سوی استقبال ظاهراً فریبنده و غفلت آور روسها و اعلام همکاریهای جدی حزب کمونیست و حکمرانان دولتی روسیه، از نوکری تا آنجا گوش به فرمان که اگر گفتند: تو حتی نباید از نفاق ها، دوروئیها و فجایع ما چنان ناراحت شوی که دست به خودکشی بزنی، چه این مائیم که باید تو را بکشیم و بهتر آنکه اینک تا رسیدن فرمان زنده «بمانی» و او نیز بپذیرد، ما را بر آن می دارد تا به صورت بسیار موجز و خلاصه به این مسئله نظر اندازیم که آیا روسها توسط ببرک می توانند وجود خویشرا در افغانستان برای همیشه تحمیل نمایند، یا خیر؟

    فهم درست این مسئله را زمانی کسب خواهیم کرد که یک سلسله مسایل دیگری را که در مجموع، تحقق بخش این آرمان استعماری روسها تواند شد، مورد تأمل و کنکاش قرار دهیم.

    این مسئله روشن است که تا هنوز مردم روی این کرۀ خاکی به نام نظام سیاسی ئی دست نیافته اند که آن نظام سیاسی ـ اجتماعی مستغنی از احساس ضرورت دستگاهی به نام دولت باشد؛ و اگر عده ئی هم برای آینده ئی دور، این خواب را می بینند، خواب پنبه دانه در فصل زمستان است.

    لذا تا به این دورۀ از تاریخِ جوامع بشری و تاریخ سیاسی ملل، معمول چنین بوده و هست که روابط اجتماعی ـ سیاسی جوامع اعم از روابطِ به اصطلاح حسنه و استعماری و احیاناً بین البین، از طریق دستگاه های دولتی تنظیم، تحکیم و به کار بسته شود؛ لذا نه تنها احساس ضرورتِ وجود دولت از طرف ملتها مطرح می باشد که در رابطه با اعمال قدرت های استثماری از جانب استثمار، ضرورتِ وجود کارگزارانی مزدور به عنوان فضلاءِ! حاکم و مجری دستگاه دولتی! احساس
می شود، تا استعمار بتواند توسط آنها غارت گری، چپاول و جنایات خویش را قانونیت بخشد.

    اما در این میانه آنچه مهم به نظر می رسد اینست که آیا با همۀ این کوشش های ضد انسانی و با همۀ پلیدیهاییکه استعمار در زمینۀ تراشیدن چنین اوباشانی خود فروخته به عنوان دولت مردانِ یک جامعه، انجام می دهد می تواند بر سرنوشت، تاریخ و مهمتر از همه و همه و عالی تر از هر چه می توان بدان رسید (بر قلب انسانهای کمال جوی و آزادیخواه آن جامعه) خود را حاکم بسازد؟!

    جواب دادن به این پرسش مستلزم روشن بودن معنای حاکمیت می باشد، چه در صورتی که حاکمیت را بر مبنای برخورد از موضعِ قدرت و تحمیل فشار و زور معنا کنیم و به این معنا نیز باورمند باشیم، باید بگوئیم: آری می تواند و تاریخ اکثریت مطلق جوامع بشری در طول موجودیت چنین دستگاه هایی بیانگر، معنای همین روابط ضد انسانی و استعمارگرانه بوده است.

    لیکن اگر حاکمیت را، احساسِ ضرورت همبستگی، کشش و جاذبه ئی عشق آلود به ایفای وظیفه و مسئولیت، جهت رشد و تکامل همۀ نیروها و استعدادهای انسانی معنا کنیم، آنوقت باید بگوئیم که «هرگز این کار در طول هستنِ انسان و هستی استعمار تحقق نیافته و نخواهد یافت».

    آنچه از تاریخ بر می آید بیشتر بیان واقعیتهائی ست که از موضع برخورد بر مبنای قدرت و تحمیل زور برخاسته و اگر ملتی را در زیر ضربه های مرئی و نامرئی قدرتمدارانی خون آشام ساکت می یابیم نه بدان جهت است که وضعیت موجود را به معنای همبستگی، کشش و جاذبه ئی عشق آلود در رابطه با اهداف عالیۀ انسانی گرفته باشند، بلکه این سکوت پا گرفته از احساس
اجبار آلودی است که از شدت تحمیل فشار، ببار آمده است.

    همین رابطه و همین احساسِ ضرورتِ وجود تشکیلاتی بنام دولت و کسانی به نام دولتمردان، از جانب مردم و نیز استعمار است که ما را به بررسی همه جانبۀ دولت می کشاند، تا پس از بررسیی معنای وجودی و نیز ویژگیها و عوامل تداوم آن بتوانیم به این حکم دست یابیم که این دولت می تواند در جهت ایفای تعهد خویش به ملت و یا به استعمار دوام یابد یا خیر؟! چه دولت محلی زمانی می تواند به صورت مستمر و متداوم به ملت و یا استعمار خدمت نماید که ازین ویژگیها برخوردار باشد.

    همانطور که قبلاً گفته شد، جوامع بشری جهت تحقق ایده ها و اهداف اجتماعی ضرورت وجود دستگاه و یا سازمانی بنام دولت را احساس می کنند، پس از این مرحله است که اینان یعنی ملت، یعنی کسانیکه یک جامعه ئی را به وجود آورده اند و با تجمع خویش مجبور به ایجاد یک سلسله روابط میان همدیگر شده، یعنی مردم، خودشان و نه هیچ کس دیگری از بیرون این جامعه، که به اصطلاح در غم و شادی این کتلۀ بشری شرکت ندارد، تصمیم می گیرند تا این دستگاه را بوجود آورند؛

    لذا پس از درک معنای وجودی دولت که بیان شد و همانطوریکه آمد اولین ویژگییِ یک دولت باید این باشد که از جانب مردم تهیه دیده شده باشد؛ در غیر این صورت آن دولت نه معنای وجودی پیدا کرده می تواند و نه هم می تواند به مردم و یا استعمار خدمت نماید؛

    و باز، همانگونه که همه دیده ایم، این دولت مسئولیتی باید داشته باشد تا به تحقق و اجرای خواسته هائیکه آن جامعۀ معین، ضرورت وجودی آنها را احساس می دارد بپردازد. در این زمینه نیز این خودِ مردمِ همان جامعۀ معین می باشند که از میان خویش، و باز نه از بیرون جامعۀ خود کسانی را که در زمینه های مورد نظر از همه داناتر، کارآتر، مهربان تر، صادق تر، قانع تر، عادل تر، مصمم تر و مردم دوست تر باشند، برگزیده و زمام امور اجرائی کارها، بر آورده ساختن نیازها و تحقق
ایده آلهای خود را بدست آنان می سپارند تا آنان با استفاده از تجارب خویش و نیز، با به کار بستن نیروی خود و دلسوزی و خودگذری در مقابل افراد اجتماعِ خود و با تحمل رنج و قبول مسئولیت در راه تحقق آرمانهای مردمِ آن جامعه بکوشند.

    لذا بروشنی متوجه ویژگیِ بسیار تعیین کنندۀ دیگر دولت می شویم و آن اینکه کارگزاران نیز باید از مردم و مورد اطمینان و انتخاب خود همین مردم باشند.

    ویژگی دیگریکه در بیان این زمینه ها نهفته می باشد و برای هر چه بیشتر روشن شدنِ مطلب، به روشنی مجدد خویش می ارزد اینست که دولت و دولت مردان را باید مردمِ خود جامعه، با مغز و اختیار خویش تهیه ببینند.

    البته گفتن ندارد که شکل دولت و روابطی که این دولت باید از آنها به عنوان اصول اولیه و اساسی روابط اجتماعی پیروی کند و مورد عمل و نظر قرار دهد، حتماً زادۀ بازیافت، قبول و انتخاب خودِ افرادِ همان جامعه خواهد بود.

    پس از اطمینان به وجود حتمییِ این ویژگی هاست که می توانیم مطمئن باشیم دولت می تواند از عهدۀ ایفای مسئولیت متداوم برای مردم یک جامعه و یا برای استعمار، برآید.

    اینک مسئله را در رابطه با افغانستان و دولت ببرک و نیز رابطۀ این هر دو زمینه را با استعمار شوروی، مورد تأمل قرار می دهیم تا ببنیم آیا می توانیم این حکم را صادر نمائیم که دولت ببرک می تواند بر مردم افغانستان جهت چپاول و غارت روسها از این مملکت تداوم یابد، یا خیر!

    برای اینکار بهترین و قابل اطمینان ترین محکی را که می شود در بازیافت حقیقتِ این وقایع از آن استفاده کرد، یعنی بررسی ویژگیهای دولت را، مورد استفاده قرار می دهیم.

    طوریکه به همۀ حلال زاده های این منطقۀ از جهان روشن می باشد بدون شک و تردید و با روی گردانیدن از تطویل کلام، دولت ببرک فرم و یا شکل ساختمانی آن، خودِ ببرک و سایر کارگزارانش هرگز از طرف مردم افغانستان، که هستۀ وجودی و علت موجودیت دولت افغانستان را تشکیل می دهند، برگزیده نشده اند؛ خواستها، ایده آلها و نیازهای مردم را درک نمی کنند؛ و نیز در صورت درک و فهم آن نسبت مزدورِ دیگری غیر از مردم افغانستان (روسها) بودن، نمی توانند به آنها جامۀ عمل و تحقق بخشند.

    و از همین روست که مردم یکپارچه علیه او برخواسته اند و اینک می رود که حرکت آنها به لحظه های تعیین کنندۀ خود برسد؛ و با وجود همۀ جنایتهای روسها، نگذارند که ببرک و دولت او به استعمار خون آشام شرق خدمت نماید؛ و این حقیقتِ نهفته در بطنِ خودِ اینگونه دولتهاست که قبلاً بیانش کردیم.

    و اگر می بینیم که روسها باز هم از رو نرفته و با وجود درک عدم موجودیت معنا و ویژگیهای یک دولت در نظام آنچه اینک بنام دولت افغانستانش می خوانند، دست و پا می زنند تا شاید بتوانند به این کالبد متعفن روحی تازه دمیده و از زمینه بنفع خویش بهره برداری نمایند، نباید فریبمان دهد که می توانند به این امر استعماری ادامه دهند.

    اینک ما، با درک واقعیتهای روشنِ این مسئله، پایان کار ببرک و حکومت او در رابطه با استعمار شوروی را اعلام می داریم و با توصیه به استقامت پراخلاص اسلامی و تداوم بخشیدن به انقلاب اسلامیِ مردم غیور خویش مژدۀ پیروزی آنان را نیز ابراز می داریم.

    این مسئله نیز بروشنی ملموس است که چون در جامعۀ معاصر بشری، دولتی پرقدرت و نیرومند را سراغ نداریم که بخواهد بصورتی واقعی از منزلت های انسانی و حقوقِ بشری پیروی و پشتیبانی نماید، کم خردانه خواهد بود اگر یکی از علل محکومیت یک جامعه را ضعف امکانات مادی، نشماریم.

    چون این زمینه بخوبی روشن است، با ذکر یک مثال روشن و ملموس در مورد خود افغانستان به این سخن خاتمه می بخشیم.

    اگر اندکی توجه کرده باشیم، وضعیت افغانستان و تجاوز روسها بما می گوید که اگر افغانستان قدرتی مشابه قدرت روسها می داشت، ولو اینکه این قدرت یک قدرت استعماری هم می بود روسها بدانجا جرأت حمله را نداشتند! ولی چون افغانستان از نظر قدرت تسلیحاتی و... ضعیف بود، روسها بدان تجاوز کردند.

    ممکن روسی بچه ها بگویند: روسها برای نجات افغانستان از چنگال امپریالیسم بدانجا آمدند! با آنکه هیچکس را بدین سخن باوری نیست، متذکر می شویم که اگر راست است که شما پشتیبان «انسان»، «آزادی» و «عدالت» و سایر منزلتهای انسانی هستید، نخست چرا مبارزه با علت را فراموش کرده و به جنگ معالیل می روید؟ ثانیاً چرا نمی کوشید تا این زمینه را در خود روسیه بوجود آورید!

    آیا این شما نیستید که عدۀ تبلیغاتی اعضای حزب کمونیست روسیه را دوازده میلیون قلمداد می دارید؟

    شما خجالت نمی کشید خود را حامی انسان و آزادی و... قلمداد می دارید در حالیکه بیش از نود درصد مردم خودِ روسیه با شما نبوده، مرگ ننگین شما را لحظه شماری می دارند؟

    به عین ترتیب همانگونه که آمد، چون آمریکا از ضعف تسلیحاتی و مالی افغانستان بخوبی آگاه بود، برای راه پا باز کردن، عده ئی را دستور داد تا گروههایی را تشکیل نمایند و از اسلام و اسلامیت دم بزنند و در آخر هم مردم را برای سواری دادن به آمریکا آماده نمایند! که امیدواریم این ایدۀ پلید محقق نشود!

    گاه در زمینۀ به محکومیت کشانیدن یک مملکت ضعف فرهنگی می تواند نقش بسیار مؤثری بازی نماید. بدین معنا که عدم رشد ذهنیت می تواند، نوعی خوش باوری و نیز نوعی قشرگرائی را بر انسان کم خرد تولید نموده و روابطی را به وجود آورد که از زمینه های مربوط به او دیگران استفاده می برند!

   این نکته را در همین جا روشن نموده باشیم که در اینجا مراد از فرهنگ، بیشتر علوم انسانی و به صورتی ویژه فرهنگ سیاسی است. چه ممکن است کسانی را داشته باشیم که در تکنولوژی دارای اندیشه هائی بس عالی باشند، اما نتوانند جهت سیاسی  اجتماعیِ معقولی را در میان بازار آشفتۀ اندیشه های سیاسیِ معاصر تشخیص بدهند.

   لذا، هرگاه جامعه ئی از رشد همه جانبۀ ذهنیتِ سیاسی برخوردار نباشد، قدرتمداران مزوّر خیلی زود می توانند با القاء ذهنیت هائی سیاسی ـ انحرافی، خود و خواست خود و ایده آلهای خود و هوسها و شهوتهای خود را بر آنان تحمیل نمایند.

   در جامعۀ ما، عده ئی به همین جهت بدام تجاوزگران روسی افتاده و قسمت جالب توجه قضیه اینجاست که با وجود روشن شدن ماهیت سوسیالیسم و هویت سوسیالیست ها، هنوز هم عده ئی در همین افغانستان خود را پیرو آن دانسته و می کوشند تا این نظام ضد اسلامی را بر مردم تحمیل نمایند!

    از جانب دیگر عده ئی بواسطۀ عدم رشد ذهنیت سیاسی، خیال می کنند آمریکا چون به مردم افغانستان دلش می سوزد و چون کشور بسیار خیرخواه و انسان دوست و مهربانی است، و چون نمی تواند رنج مسلمانان افغانستان را مشاهده نماید و... لذا عده ئی از گروهها را تقویت می دارد! ولی از خود نمی پرسند چرا مازاد گندمِ خود را بدریا می ریزد و مثلاً به مردم آفریقائی هدیه نمی کند!

    گاهی هم این ذهنیت برایشان دست می دهد که ممکن آن ممالک گرسنه از اقمار روسیه باشند و آمریکا برای دشمنان خویش نمی تواند کمک نماید! ولی متأسفانه، قضیه را بیشترِ از این دنبال نکرده و از خود نمی پرسند: پس ما باید اول دوستی آمریکا را جلب کنیم تا وی بما کمک نماید؟

     و اگر قرار باشد که ما با آمریکا (دشمن خدا و دین خدا و قرآن خدا و رسول خدا) دوستی نمائیم که در حقیقت ما خود با پای خویش از خدا دور شده ایم! و به طاغوت نزدیک! بهر حال چون سر بسیار گفتن نداریم به همین اندک بسنده می داریم.

   در دوره های معاصر کمتر می توان کسی را یافت که به قدرت و معجزۀ ایمان بصورت کلی، چه ایمان به خدای واحد و چه ایمان به خدایان دروغین و حتی چه ایمان به خود و فرهنگ خود و روش خود و... باوری نداشته باشد!

   آنچه در این رابطه مهم می باشد اینست که ضعف و نیرومندی ایمان، متناسب با عقلائی بودن، مقدس بودن، والا بودن، غنی بودن، و... مصداق و مدلولِ ایمان (آنچه انسان به آن ایمان می آورد) تفاوت می کند؛ هر چند گاه مسأله بصورت ظاهری صد در صد درست جلوه نمی کند. به طور مثال مدلول ایمانی مسلمانان از همۀ صفات نقص و غیر کمالی مبری است، اما گاهی ـ متأسفانه ـ ایمان مسلمین نسبت به ایمان یک نفر مادی ـ چه دهری و خدا ناپرست غربی و چه مارکسیست و خدا ناپرست شرقی ـ کمتر است. چه اگر چنین نبود باید مسلمین هم دارای حکومتی از خود [ از اسلام ] و برای اسلام و در جهت اسلام و با هدفمندی هائی اسلامی می بودند و نیز به حکم:
«... فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغَالِبُونَ»([1])، بر خداناپرستان غالب.

   ظاهر قضیه جالب است، اما کمتر به ژرفای آن توجه شده است؛ ما در نوشتۀ دیگری، به صورتی بسیار موجز به این مسئله پرداختیم که اغلب ادعاهای دینداری جز ادعا نتواند بود و اگر قسماً به مسایل دینی آگاهی هم حاصل شده، شخص را عالم بدین ساخته نه عامل بدان، و مثالهائی را آورده ایم.

   در اینجا نیز مشاهده می داریم که بطور قطع، از مسلمین جز اسمی بی مسمی چیزی به جای نگذاشته اند. وگرنه، بر ما چه پیش بد آمده است که با وجود ایمان به «الله» که زبان از ارائه ی ویژگیهائی که می تواند این ایمان بر باور دارنده اش شکوفا نماید عاجز است و عقل از توجیه و تعلیل علمیش ناتوان! باز هم در بند هوسهای این و آن، مرگِ پوچ و بی هدفی را به زندگی نشسته ایم؟!

   بر ما چه پیش بد آمد که همیشه باید، یا محکوم طاغوتی بنام انگلیس، آمریکا، روسیه، چین و... باشیم و یا در بند «خود» پرستی های درونی خویش؟

   بر ما چه پیش بد آمد که «خدا و رسولش» را استجابت نمی کنیم تا به جوهره و واقعیت راستین «حیات» نایل شویم؟ که:

   «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ...»([2]).

   بر ما چه پیش بد آمده است که با آنکه می دانیم بواسطۀ عدم گرایش به حق و حقانیت ـ و بر مبنای استدلال کلام الهی (قرآن) ـ مردگانی بیش نیستیم در جهت «زندگانی» گام بر نمی داریم؟!

   بر ما چه پیش بد آمده است که شهادت را مرگ و فنا و نابودی می پنداریم و نابودی و فنا و پوچی را زندگی؟!

   بر ما چه پیش بد آمده است که روزی خوردن در زیر دست شیاطین جنی و انسی را، بر روزی خوردن نزد پروردگار ترجیح می دهیم؟ که:

«وَ لَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»([3]).

   ما فقط به اسم، مسلمانیم و به گونه ئی سخت هراسبار و غیر فعال و بی تحرک و ناشیانه ادعای اسلام داریم.

   ما چگونه می توانیم مسلمان باشیم، در حالیکه از آمریکا می خواهیم که اسلام را از بند روسیه نجات بخشد؟ آیا فکر کرده ایم که نمی شود نجاست را با نجس تطهیر کرد؟ آیا اندیشه ایم که آمریکا خود بزرگترین دشمن اسلام و مسلمین است؟

   آیا اینانی که برای معرفی شدن به مردم و جلب توجه ملت مظلوم افغانستان و به امید رسیدن به حکومت، به آمریکا تکیه می زنند، و با وجود اینکه از همین مردم و از میان همین مردم برخاسته اند، می توانند از نظر ایمانی کامل باشند؟!

   دردمان از ببرک نیست، چه او علناً می گوید من خدا ناپرستم و به قرآن و اسلام و آخرت و... هیچگونه اعتقادی ندارم، اما اینان چه؟!

   آیا اینان پنداشته اند ملت ایران را آسودگی آزار داده بود و برای ایجاد تفریح و سرگرمی انقلابی را بپا کردند که ده ها هزار کشته و معلول بجای گذاشت؟!

   مردم ما اگر از دام روسیه نجات پیدا کنند و بدام آمریکا گرفتار آیند، یکی از علل موجه آن ضعف ایمانی توجیه خواهد شد؛ در حالیکه تا هم اکنون که صدها هزار شهید داده اند، در آنان چنین ضعفی مشاهده نشده و امید می رود که همچه فتوری در آنان نتوانند ایجاد نمایند.



[1] ـ مائده /56.

[2] ـ انفال /24.

[3] ـ آل عمران /169.

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار