در کنار دو عنصر اساسی فوق «یورش آزمندان و بی ایمانی دولتمردان» که در به محکومیت کشانیدن یک جامعه و یک ملت می تواند نقش اساسی داشته باشد، زمینه ئی قرار دارد که با کمال قوت می توان گفت در به محکومیت کشانیدن آن جامعه و یا آن ملت نقش بسیار اساسی را می تواند بازی نماید. و آن مسئلۀ ناتوانی آن ملت است در ابعاد مختلف!

   بر آن نیستیم تا ناتوانی را کلاً زادۀ عملکردهای غیر منطقی و غیر عقلائی خود آن جامعه قلمداد نمائیم، چه بسا که این ناتوانی زادۀ عملکردهای زورمدارانه و یا نیرنگ بازانۀ قدرت های حاکم باشد. بهر حال، هرگاه مردم جامعه ئی از نظرگاه هاییکه می آید ناتوان و در رابطه با قدرت های غیر مردمی «کم توان» باشند، امکان به محکومیت کشیدن آنان می رود.

   موضوع دیگریکه در زمینۀ تحقق محکومیت یک جامعه می تواند نقش اساسی داشته باشد مسألۀ عدم مجهز بودن دولتمردان یک جامعه است به ذهنیت ایمان، اخلاص و اخلاق الهی ـ انسانی.

   اگر بخواهیم زمینه را تعمیم بخشیده و ویژگی های کلی چنین دولتهائی را ارائه دهیم باید به این واقعیت نیز تن در دهیم که بوده اند در تاریخ و نیز ممکن است جامعه ئی باشد که به اخلاق و عقاید الهی معتقد نباشد، لیکن دارای دولتمردانی باشند که خود عامل محکومیت جامعۀ خویش می باشند، در این صورت باید بگوئیم اینان به منطق و اخلاق سیاسیِ حاکم بر جامعۀ انسانی، مجهز نیستند!

   بهر صورت عدم ایمان به خدا، یا عدم احترام و ایمان به انسانیت و انسان از جانب دولتمردان یک جامعه، خود، زمینۀ محکومیت آن جامعه را تحقق می بخشد.

   آنچه در این رابطه مهم است و ما را بر آن داشت تا به این پرحرفی ها ـ اگر بتوان اینها را پرحرفی نامید ـ بپردازیم اینست که چگونه و از چه راهی می توان به حقیقت عدمِ مجهز بودن دولتمردان یک جامعه به اخلاق الهی ـ انسانی و یا منطق و اخلاق سیاسی دست یافت؟!

   ما ضمن بررسی زمینه هائی، می پردازیم به ارائه ی راهها و زمینه هائی که می تواند ما را به درک آن حقیقت رهنمون شود. در صدر این زمینه ها، عدم انطباق عقیده با عقیدۀ مردم قرار دارد.

   یکی از نمودها و ویژگیهاییکه دولت های بی ایمان به اخلاق الهی و سیاسی دارا می باشند اینست که اینان در عقیده، به گونه ئی عملگرا و واقع بینانه با مردم منطبق نیستند؛ هر چند میکوشند در ظاهر امر بر عدم باورمندی های خویش سرپوش گذاشته و خود را از طریق گرایشهای دروغین نظری، هم عقیدۀ مردم وانمود سازند!

   ما در جای دیگری (نمودهای وابستگی)، گفتیم که ایمان و آگاهیِ ایمانی به زمینه ئی حتماً و بخواهی نخواهی عمل کردن در جهت آن زمینه را به بار می آورد و باورمندِ بخویش را مجبور می دارد تا سر از خط ایمان و آگاهیِ ایمانیِ خویش نکشد. و گفتیم آنکه ایمان دارد «زهر» کشنده است، هرگز زهر نمی خورد و به طرف آن نمی رود؛ اما در زمینۀ عمل، مشاهده می داریم: دولتهائی که ایمان و عقایدشان همراه مردم و منطبق با مردم نیست دست به اعمالی می زنند که نمودار کنندۀ این تناقض می باشد.

   «ببرک کارمل» را مشاهده نمائید، با آنکه از نظر عقیده همجهت با مردم نیست و نیز از نظر سیاسی و اخلاقِ سیاسی همگام و همراه مردم نمی باشد، همیشه از طریق وسایل ارتباط جمعی بر آنست تا خود را همراه و همگام و هم عقیده و همدل و همدرد «مردم» قلمداد نماید! و چه بسا که او همراه و همگام و هم عقیده و همدل «مردم» باشد لیکن این «مردم» یا چپاول گران روسی اند و یا «روس نماهای» حزب تودۀ فلان کشور خارجیِ مثل ایران و...! نه مردم افغانستان، و چون این کس با مردم هم عقیده نیست و نیز از جهاتی که بعداً می آید با مردم افغانستان همراهی ندارد، و در یک کلام چون «از مردم نیست» باید و باز هم باید که «به غیر مردم و به دشمن مردم» تکیه زده و از کسی باشد که «بر مردم» می باشد، و لذا مردمِ خود را، به محکومیت دشمنان شان می کشاند، دومین زمینه ئی که می تواند ما را در شناخت واقعیت مسئله کمک نماید مسئلۀ عدم انطباق روشِ سیاسی دولت مردان با مردم می باشد.

   هم عقیده و همدل نبودن با مردم بخواهی نخواهی در زمینۀ اتخاذ روشهای سیاسی هم تأثیر می اندازد؛ بدین معنا که دولتهای مخالف عقیدۀ مردم، هرگز سیاستی را پیشۀ خود نمی سازند که با سیاست و خواستِ سیاسی مردم همگام و هم جهت باشد. چه دولت عقیده ئی دارد و مردم عقیده ئی دارند؛ و روشن است که هر یک از اینان باید براهی بروند که عقیدۀ اینان تقاضا دارد.

   مردم ایران چون به خداوند و عدل الهی و معاد و مجازات و مکافات باورمند بودند، همیشه بر آن بودند تا طوری زندگی نمایند که دینشان و آخرتشان در معرض خطر مفاسد دنیائی قرار نگیرد و طالب سیاستی بودند که حافظ این اندیشه و بارور سازندۀ آن باشد، اما شاه، همیشه سیاستی را اتخاذ می کرد که بهر چه بی خداتر ساختن مردم و تن در دادن به فحشاء بینجامد!

   این اتخاذ روش سیاسی ملهم از آمریکا، کار را به جائی کشانید که «خودِ مردم ایران» از هویتی که شاه بر آنان تحمیل کرده بود، متنفر شدند؛ خودشان دیگر تحمل بدیها و بدکاریها و بدرویها و بدمیلی های خود را نداشتند، خودشان از خودشان متنفر بودند! و... لذا نخست خودشان بر خود شوریدند؛ و پس از آگاهی به موقف تأسف بار خویش، احساس ضرورتِ دگرگون کردن و پاک ساختن خویش، و نفی محکومیت از خود و ضرورت کسب «آزادی» از چنگال آمریکا برای خود نموده و آن انقلاب را کردند و آزاد شدند.

   لذا به روشنی متوجه می شویم که عدم انطباق می تواند در تحقق محکومیت نقش به سزائی داشته باشد. موضوع در رابطه با افغانستان نیز روشن است و نمونۀ زندۀ آن را می توان ببرک کارمل دانست و نمونه های دیگر آن را می توان در میان گروههائی سراغ گرفت که هم اکنون در خلاف جهت سیاستِ مردم مسلمان افغانستان گام بر می دارند! بدین معنا که مردم افغانستان با دادن صدها هزار شهید می خواهند خود را به آزادیِ اسلامی برسانند، لیکن این گروهچۀ پست مزدور، با
تکیه زدن به یک نظام طاغوتی و ضد خدائیِ دیگری چون آمریکا، و به امید رسیدن به حکومت در افغانستان، از همین اکنون در قبال اخذ کمکهای استعماری ـ استثماری آن، می خواهد هم «خود» و هم «سرمایه های ملی» مملکت و هم «ملت» (ارادۀ ملی) و هم «حاکمیت» (حق حاکمیت الهی) مردم افغانستان را به غرب پیش فروش نماید!

   اگر مردم افغانستان کشته می دهند، آوارگی می کشند زندانی می دهند و... تا به رفاهیت و مال و منال دنیائی برسند که باید روس و آمریکا برای شان تفاوتی نکند؛ و هنوز که دیر نشده، با فراموش کردن خدا به روسها کرنش نمایند، یقیناً روسها هم آنان را مرفه خواهند کرد.

   به همین ترتیب اگر مردم افغانستان خدا را می خواهند و اسلام و قرآن را، این گروه ها باید بدانند که نه خدا در گرو کمک ها و معاونت های امریکاست و نه اسلام و قرآن! چه:

   «یَدُ اللهَ فَوْقَ اَیْدِیهِمْ»

   لذا اینان باید در سیاستی که دارند تجدید نظر نمایند و ملت هم اگر می بیند که اینان از سیاست خویش که در جهت پیش فروش کردن افغانستان و در حقیقت در جهت پیش فروش کردن اسلام و قرآن و حق حاکمیت الهی و دین و... مردم می باشد بر نمی گردند، لازم و واجب است تا با اینان معامله ئی را بکنند که با ببرک و یاران وی کردند! چه وقتی خدا قصد باشد، و اسلام و قرآن مطرح باشد، بر مسلمین است که دشمنان خدا و دشمنان اسلام و قرآن را در هر چهره و لباسی که هست نابود نمایند.

   از جانبی ملت افغانستان باید از خود بپرسند که چرا مسلمانان ایران علیه آمریکا انقلاب کردند؟ مگر نبود که آمریکا از نظر رفاهی و در حقیقت از آنچه به غارت می برد اندکی دستگیری حال آنان را نیز می کرد؟ لذا مسئله، مسئلۀ خدا و قرآن و اسلامیت بود، و در افغانستان هم باید مردم همین مسئله را دنبال نمایند؛ و اما اگر از فضولی و دستور دادن به ملت غیور افغانستان گذشته باشم می رسیم به ویژگی دیگر دولتهای بی ایمان، که عبارت باشد از عدم وجود هدفی مردمی.

   نبود عقیده ئی هم جهت با عقاید مردمِ یک جامعه، هدفمندی و ایده آلهائی را ببار می آورد که نمی تواند با اهداف کسانیکه در عقیده و آرمان با اینان انطباق ندارند سازگاری نماید.

   این تضادِ موجود در هدف، به تبارز زمینه هائی می انجامد که سرانجام دولتهائی از ایندست را وا می دارد تا نسبت بی اعتمادی به نیروی ملت، به قدرتهای دیگر تکیه زنند! و این کار میسر نخواهد شد مگر از طریق به محکومیت کشیدن ملک و ملت!

   مردم ما به خوبی مشاهده کرده اند که هدف ببرک کارمل و حکومتهای قبل از وی، از تشکیل حکومت چه بود؟!

   اینان اگر هدف شان این بود که برای مردم خدمتی انجام دهند که مردمِ ما را اینهمه به تباهی و سیه روزی و بدبختی نمی کشیدند.

   در دورۀ ظاهرخان، استعمار فرهنگی به عده ئی خرفتِ خوشباورِ استعمارزده توانسته بود این باور پلیدِ احمقانه را ایجاد نماید که «مردم» افغانستان به «سواد» و دانش علاقه ئی ندارند! اینان خزعبلات دولت ظاهرخانی را در زمینه باور کرده بودند، و چون اتفاق می افتاد، و عده ئی را می دیدند که نسبت مشکلات اقتصادی و یا بی اعتمادی به سیاست فرهنگیِ دولت، از سپردن فرزندان خویش به مکتب (مدرسه های دولتی) ابا دارند، این کار را به عدم میل نسبت به دانش تعلیل و توجیه رسمی درباری ظاهر خانی می نمودند!

   بحث و تحلیل جامعه شناسی و سیاست فرهنگی را مفصلاً در نوشتة دیگری (جامعه0شناسی سیاسی افغانستان) آورده ایم، و در اینجا سر تطویل کلام نداریم.

   امروز که ببرک در افغانستان آمده باز هم می بینیم مثل ظاهرخان اصلاً نمی تواند هدفی مردمی داشته باشد. چه همانگونه که همه می دانند ببرک در خانۀ ظاهرخان تربیت شده و همانگونه که در نوشته ئی دیگر (آیا نهضت افغانستان اسلامی است) آمد ظاهرخان وی را برای هدف های غیر مردمیِ خویش پرورانیده بود و در زمانی مناسب آنرا به صحنه آورد؛ منتها استعمار جهانی، خیلی ماهرانه با القاء ذهنیتی انحرافی و خودپرستانه و تولید و رشد هدفی غیر مردمی او را علیه ظاهر بکار برد؛ هر چند ظاهرخان هم چند سالی وی را مورد استعمال قرار داد!

   اینک هم روشن است که هدف او از هدف ملت جداست و اگر نبود، به همکاری ارتش سرخ روسیه صدها هزار انسان را شهید و میلیونها افغانی را آواره و مورد لعن و طعن این و آن قرار نمی داد، و با تسلیم شدن به خط فکری مردم و احترام به هدفهای اسلامی شان، اصالت و حقانیت خود را اثبات می کرد.

   دیگر از چیزهایی که اینان ندارند حق حاکمیت مردمی می باشد:

   دولتمردانیکه مجهز به ویژگیهای برشمرده باشند، یقیناً دارای حاکمیت مردمی نخواهند بود. چه رسد به حق حاکمیت اعتباری الهی که در زبان شرع از آن به «ولایت فقیه» تعبیر می دارند.

   حق حاکمیت چیزی نیست که بتوان از آن در جهتِ اشباع هوسهای خویش سوء استفاده کرد؛ چه این زمینه تبارز دهندۀ واقعیتها و ابعاد و مسایلی ست که در زمینۀ اجتماعی به عنوان مفاهیمی الهی ـ اخلاقی عرض اندام می دارد که در فرایند خویش می تواند عدل انسانی ـ الهی را محقق گرداند. و گفتن ندارد که عدالت زمانی در یک جامعه تبلور عینی خواهد یافت که جامعه از نظر «پندار»، «گفتار» و «کردار» به عنوان یک پیکرۀ واحدِ زنده تبارز و تجلی داشته باشد؛ نه اینکه عده ئی بنام دولت براهی بروند که خود مایل اند و کثیری بنام ملت به راههایی بروند که باز خود مایل اند.

   این زمینه، ایجاد آنرا دارد تا به گونه ئی سخت موجز متوجه چگونگی تکوین دولت بوده باشیم. لذا برای آنکه زمینة عینیت خود را بازیافته باشد موضوع را در رابطه با خود افغانستان مورد بررسی قرار می دهیم.

نظام سوسیالیستیِ حاکم بر افغانستان، نخست به شکل یک حزب سیاسی ئی که طرفدار ملت است و برای رهایی خلق های به زنجیر کشیده شدۀ افغانستان و شکستن قدرت ملاکین و سرمایه داران، مبارزه می نماید و بر آنست تا خلق افغانستان را به آزادی، عدالت، رفاهیت و... که نمودهائی از داده های شکوفائی حق حاکمیت ملت می باشد، برساند.

   در این اندیشه نخست از بی خدائی سخنی نبود، چه رسد به تبلیغ ضد خدائی و نفی و طرد و ممنوع قرار دادن اندیشه های الهی.

   اینان بیشتر خود را یک حزب سیاسی قلمداد می کردند و بر آن بودند که به عقاید مردم احترام! می گذاریم. در هیچیک از جراید اولیه و سخنرانیهای چند سال قبل شان جز در لباس به اصطلاح نظام فلسفی، سخنی از ضرورت نفی و طرد اندیشه های الهی بمیان نبود و حتی گاه که پرروئی هایشان زیاد گل می کرد، از وجود آزادی عقاید و مسجد و نماز و... در روسیه سخن می گفتند! لیکن آنگاه که به قدرت رسیدند، همان گونه که آمد قبل از اینکه ملاکین و سرمایه داران را بدام اندازند، تضاد طبقاتی و منشأ کلیۀ حرکات و زیر بنای تمام ارگانهای اجتماعی و... را بدست فراموشی سپرده، نخست بدست گیری خداپرستان پرداختند!

   مسئلۀ اصلی و مورد نظر ما در این رویداد اینست که اینان با بکارگیری بزرگترین نیرنگ سیاسی، باز هم نتوانستند از مجرای سیاسی، حق حاکمیت ملت را فراچنگ آورده و با دشمنان ملت آن کنند که لازمۀ آن بود، لذا به کودتا، پناه بردند!

   این بررسی پرده از روی واقعیتی بر می دارد که در طول تاریخ سیاسیِ ملل و اقوام در مورد حکومتهائی از این دست صدق می کند و آن اینکه: حکومتهائی از این دست یا از طریق «زور» به حاکمیت می رسند و یا از طریق «نیرنگ»های ابلیسی! منتهی لباسهاییکه هر یک در این موارد برخود می پوشانند متفاوت تواند بود.

   یکی زور را تکیه زدن به نیروی نظامی می پندارد و کودتائی براه می اندازد و حاکم می شود؛ دیگری آنرا از طریق زد و بندهای قدرتمدارانۀ ملوک الطوایفی، پارلمانی و...!

   در مورد نیرنگ بازیها هم چه بسا متوجه می شویم: حزبی و گروهی دست نشانده و خودگر، در مراحلی که ملت در بند اختناق و ستم و بی عدالتی می تپد و راه رهائی می جوید، چیزهائی را که ملت به عنوان هدف پذیرفته، مرام سیاسی خویش جلوه داده و همین که توجه ملت را به سوی خویش جلب کرد، دیگر به جستجوی راههائی می پردازد که می تواند در رسانیدن وی به هدفهای خودش و ایجاد غفلت در ملت او را یاری نماید.

   تاریخ سیاسی ممالک کم رشد و به ویژه ممالک عقب افتاده در رابطه با بررسی دقیق تاریخ استعمار ـ باز بویژه از نیمۀ دوم قرن نوزدهم و قرن بیستم ـ می تواند این واقعیت را به ما اثبات نماید که اکثریت مطلق حکومتهائی که درین ممالک بروی کار آمده اند به قدرت های بزرگ وابسته بوده و حاکمیت را از طریق کاربرد نیرنگهای سیاسی ـ ابلیسی ـ بدست آورده اند.

   اینان اغلب، ضعف ایمانی ـ سیاسی خود و عدم پشتیبانی ملی را از طریق توزیع امکانات مادی قدرتمداران جبران کرده اند. بدین معنا که چون حزب سیاسیِ مزبور از پشتیبانی قاطبۀ مردم برخوردار نیست، می کوشد تا از طریق خرید و به نوکری گرفتن عده ئی از خرفت ترین افراد و اشباع هوسهای آنان، خود را در بین مردم جا بزند.

   در میان گروههای سیاسی کمونیست افغانستانِ معاصر، خلقی ها؛ در میان گروههای لیبرال، هر چند بهتر است بگوئیم گروههای سلطنت طلب، مساوات و زرنگار و... که حتی توانسته بودند
عده ئی از روحانی نماهای «مبارز»! امروزی را نیز در خود حل نمایند، مثال زندۀ آنست.

   واقعیت عینیِ چنین گروههائی را در میان بعضی گروههای به اصطلاح مبارز و مسلمان امروزی که ادعاهای غمخواری ملت و دین را نیز دارند، می توان مشاهده کرد.

   این گروهها را مردم «جز از طریق سلاحها و کمک های امریکائی» نشناخته اند! اینان چون به هیچ نحو دیگری نتوانسته اند خود را میان مردم مطرح نمایند، دست به دامن «شیطان بزرگ» انداخته و رازِ راه یابی در میان مردم ـ هر چند نه در قلب و اندیشه و وجدان آنان، که در میان جمع شان ـ را در قبال فروش خود و خلق و امکانات و حق حاکمیت برخود و بر خلق، از وی به عاریت گرفتند.

   اینان به استکبار و سیاستهای استکبار جهانی متوسل شدند تا خلق را به سیاست آن بفروشند و خود ظاهراً صاحب اسمی و عنوانی شوند!

   آیا شده است اینان از خود بپرسند، چه چیز بوده است که اسم ما را به گوش مردم آشنا کرده است؟ و آیا شده است که مردم از خود پرسیده باشند که ما اینان را از چه راهی شناخته ایم؟ آنچه به نظر نگارنده از همۀ حرکتها و تلاشها و تپشها و پویش ها و... در این برهۀ از تاریخِ انقلابِ اسلامی افغانستان ضرورت رسیدگیِ بیشتر را دارد اینست که بتوانیم این سؤال را به عنوان یک پرسشِ پر اهمیت در ذهن مردم ایجاد نمائیم.

   آمریکا و گروههای مزدورش بموقع و درست «نیاز» مردم را درک کردند، هر چند در «تشدید»، «گسترش» و یگانه ترین و فوری ترین «جلوه دادنِ» این نیاز، خود به گونه ئی ابلیسی عمل کرده و دست داشتند؛ لذا، با رسیدن باین درک، امکانات خویش را به کسانی سپردند که ملت هرگز با نامشان آشنائی نداشت، تا شاید بتوانند از این طریق راه را بر روی سیاست خویش باز دارند.

   و پس از همۀ این مراحل است که می رسیم به این پرسش هراسبار که حال که وضع چنین است و واقعیت چنان، آیا باز می توانیم بگوئیم گروههائی از این دست دارای حق حاکمیت ملی هستند؟ در حالیکه به وضاحت مشاهده می داریم، این حق حاکمیت را «شیطان بزرگ» از طریق نیرنگ های سیاسی و پخش اسلحه و امکانات مادی برای اینان تفویض و کسب کرده است؟

   چه کسب زمینه ئی در قبال بخشیدن مادیات از قبیل پول و اسلحه و... با مورد «امانت شناخته شدن» و برای رفع مسئولیت ایمانی، حقِ حاکمیت ملی از جانب مردم را قبول کردن، خیلی متفاوت است.

   لذا اگر چنین گروههائی ـ خدا نکرده، زبانم لال ـ در افغانستان به حکومت هم برسند، حتماً از ویژگیهائی برخوردارند که یک دولت وابستۀ به طاغوت می تواند برخوردار باشد که شمه ئی از آنرا در فوق ارائه داده ایم! و طبعاً عملکردش بیشتر بر پایه های: زورگوئی و حق کشی و بهره کشی و ستم و بی عدالتی و تزویر و تخدیرِ ذهنیت و تحجّرِ مغزها و... خواهد بود؛ چنانکه در نمونۀ شرقی آن، «ببرک، امین و تره کی در افغانستان؛ حسن البکر در عراق، حافظ اسد در سوریه و...» و نمونه های غربی آن «شاه سابق در ایران، انور سادات در مصر، شاه حسین در اردن، اسرائیل در فلسطین، انگلیس و فرانسه در مستعمره ها» و در جایهای دیگر نیز مشاهده داشته و می داریم.

   اتفاق آنچه از بررسی تاریخ سیاسی ملل و اقوام بر می آید بازگو کنندۀ این واقعیت می باشد که، بسا افتاده است دولتی نسبت آز و حرصی که در تمرکز و تکاثر «قدرت» و شهوت اشباع
 نشدنی ئی که در زمینۀ تبارز و شهرت داشته، در پی غارت دولتها و ملل ضعیف بر آمده و آنها را در حیطۀ حکمروائی خویش در آورده است.

   نهادهای واقعی زمینه های یاد شده بخوبی نمایان می باشد؛ چه آز و حرصی که اینان برای بدست آوردن قدرت از خود تبارز می دهند، مستقیماً از عدم وثوق به زمینه های سیاسی و اجتماعی جامعه بر می خیزد. بدین معنا که چون اینان از جانب مردم انتخاب نشده و در «جهت مردم» و «برای مردم» عمل نمی کنند، ضعف خویش را با فراچنگ آوردن قدرتِ بیشتر از طریق اعمال جبر و زجر بیشتر و برای تحمیل، ارعاب و ستم بیشتر اشباع می دارند.

   از دیگر سوی چون جامعه ئی که این آزمندان را پروریده، از هماهنگی و «عدلِ» الهی برخوردار نبوده است، در اینان ذهنیت عدم اعتماد نسبت به «سیاست»، «اقتصاد»، «اخلاق» و زمینه های دیگر را تحمیل نموده است.

   لذا بخوبی در می یابیم که خاستگاه این اندیشه ها و عمل ها در کجا قرار دارد، از آن طرف باز متوجه می شویم که یگانه علتی که ملت ضعیف را به گردن گذاری به آزمندان واداشته است و یا آن ملتِ آزمند را به زورگوئی، نبود ذهنیت و اعتقادات پویندۀ الهی و عدم پذیرش تنها «حکم الهی» است. بدین معنا که بعضی از اینان اگر در شمار مسلمانان عالم بوده باشند، در کنار پذیرش قسمتی از اوامر و احکام خداوندی، از یک طرف به قسمتی از آن ـ که به زبان شرع نواهی شرعی و الهی خوانده می شود ـ یا گاهی بی توجهی نموده و گاهی هم کفر ورزیده اند، که باز اگر اینان در جملۀ امت پیامبر آخرالزمان حضرت محمد (ص) بوده باشند مصداق واقعی این آیۀ قرآنی خواهند بود که می فرماید:

   «ثُمَّ أَنتُمْ هَٰؤُلَاءِ تَقْتُلُونَ أَنفُسَكُمْ وَ تُخْرِجُونَ فَرِيقًا مِّنكُم مِّن دِيَارِهِمْ تَظَاهَرُونَ عَلَيْهِم بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوَانِ وَ إِن يَأْتُوكُمْ أُسَارَىٰ تُفَادُوهُمْ وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَيْكُمْ إِخْرَاجُهُمْ أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتَابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَمَا جَزَاءُ مَن يَفْعَلُ ذَٰلِكَ مِنكُمْ إِلَّا خِزْيٌ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ يُرَدُّونَ إِلَىٰ أَشَدِّ الْعَذَابِ وَ مَا اللَّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ»([1]).

   «سپس با این عهد و اقرار باز شما بهمان خوی زشت اسلاف خود می باشید که خون یکدیگر می ریزند و گروه ضعیف را از دیار خود بیرون می کنید و در بدکاری و ستم بر ضعیفان کمک و پشتیبان یکدیگر هستید و هرگاه اسیرانی بگیرید برای آزادی آنها فدیه می طلبید در صورتیکه به حکم الهی اخراج شان بر شما حرام می باشد.

   چرا به برخی از احکام کتاب الهی که بنفع شماست «ایمان آورده» و به بعضی دیگر کفر می ورزید، پس جزای چنین مردم بدکاری چیست و سخت ترین عذاب در روز قیامت و خدا غافل از کردار شما نیست».

   و از جانب دیگر اینان خود را، خودشان به خفتِ عملِِ «تن در دادن» به احکام غیر انسانی و غیر الهی که ساختۀ پندارها و هوسهای پوچ و موهوم «خودشان» است محکوم کرده اند.

   به هر حال در مورد بررسی زمینه های محکومیت و خود باختگی و... یک مملکت و یا یک جامعه همیشه پای آزمندی و آزمندان داخل می شود که اگر یک جهتِ قضیه و به عنوان یک بعد از ابعاد تحقق دهندۀ محکومیت مورد اذعان قرار گرفته شده باشد، هر چند که از واقعیت بینی مایه دارد، لیکن بدان علت که عده ئی همیشه بر آنند تا علل محکومیت را یکسره بگردن «آزمندان» و به تعبیر امروزی «استعمارگران» بیفکنند همۀ واقعیت را عریان نساخته است! که ما را چنین باوری نیست.

   مسئلۀ افغانستان، خود در بسا موارد گواه خوبیست بر بازیافت این خفت عقلی و برداشت انحرافی از سیاست حاکم بر این مملکت از جانب عده ئی معلوم الحال! و ما واقعیت ملموس این زمینه را پس از روشن شدن نکاتی چند ارائه خواهیم داد.



[1] ـ بقره /85 .

این زمینه و اینگونه نگریستن به پدیده هایی که می شود آن ها را در معرض مالکیت و تصاحب ـ چه اعتباری و چه حقیقی ـ قرار داد، دارای دو بعد و یا دو پهلوی متضاد است: پهلوئی برخاسته از حق و در جهت حق و برای حق، و پهلوئی برخاسته از غیر حق و در جهتِ غیر حق و برای غیر حق!

درین زمینه اگر خرید و فروش در رابطه با استعمار است، مالکیتِ مادی صرف و یا مالکیت و مملوکیت سیاسیِ صرف مطرح نیست، چه درین رابطه آنچه فروخته می شود «ایمان به خدا»ست، و باورمندی به «معاد» است!

درین رابطه، اخلاص فروخته می شود و ایثار و عرفان و عشق و انسانیت و پاکی و استغنا و کرامت و غیرت و آزادگی و پایمردی!

درین رابطه پای «بودن = هستن» و «نبودن» و نفس زندگی و «معنای حیات» به میان است زیرا که عدم استجابت خدا و رسولش، که همان گردن نهادن بهمۀ زمینه های ایدئولوژی اسلامی است، معنای نابودی را دارد! و فقط قرار گرفتن در مسیر پویا و پرتوان ایدئولوژی الهی است که «معنای زندگی» را متبارز می دارد:

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ...([1])

ناظر بر همین معنا است؛ روشن است آنیکه ایمانش را در مقابل بدست آوردن «حاکمیتِ ظاهری» بر جامعه ئی می فروشد از بیخ و بن معنای زندگی خود را بنابودی سپرده است، نمی توان بر وی حکم زنده را درست شمرد.

در این زمینه حاکم بیچاره و فریب خورده ئی که گرفتار دام هوسهای شیطانی شده است، با فروختن ایمان خویش، همۀ زمینه های باورمندی خود را به تنها «مالکیت» و «ربوبیت» و «عبودیت» و «تابعیت» و... خدا را، به باورمندی و اعتقاد به مالکیت و تابعیت و... غیر خدا بدل می دارد و به زبان قرآن:

«أُولَٰئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلَالَةَ بِالْهُدَىٰ فَمَا رَبِحَت تِّجَارَتُهُمْ وَ مَا كَانُوا مُهْتَدِينَ»([2])

«ایشانند که گمراهی را به جای راه راست، خریدند، پس تجارت آن ها سود نکرد و راه هدایت نیافتند».

این باورمندی و ایمان را عملاً از طریق کردار شیطانی خویش در جهت مثلاً فلان ابر قدرت، تجسم می بخشد!

تحلیلِ بیشتر معنای «تابعیت» و «عبودیت» و... برای ذات مقدس الهی در بخش های بعدی صورت خواهد گرفت، و در اینجا فقط این قدر دربارۀ اینهائی که بواسطه چهار روز حکومت دنیائی حاضر می شوند «حاکمیت» استعمار را بپذیرند می گوئیم که: اگر نگوئیم چون اینان عملاً «استعمار» را «حاکم» خویش پذیرفته اند، شامل مصداق آیۀ:

«... وَ مَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ»([3]).

می باشند؛ حتماً مصداق واقعی یکی از این آیات الهی خواهد بود:

«... وَ مَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ»([4]).

«... وَ مَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللَّهُ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْفَاسِقُونَ»([5]) خواهند بود؛

چه همانگونه که اشاره شد، اینان ملزم به پذیرش و عملکرد احکام سیاسی ـ استعماری می باشند، نه اینکه هر چه دلِ خودشان خواست.

و اما اگر خرید و فروش در رابطۀ با حق باشد، سر و کار جامعه و افراد آن فقط با حق، و ارزشهای حقانی ست، نه افتادن به دام بردگیِ این و آن و خود را برای هوسها و خواهشهای ناچیزی به کسی مثل خویشتن فروختن، طبیعی است که در این رابطه آنچه فراچنگ می آید، عشق است و ایمان و ایثار و انسانیت و آزادگی و غیرت و غرور و شوق و اخلاص و اصالت و پاکی و استقامت و شرف و شهامت و استغنا و پاکبازی و عرفان و قرب و رحمت و رضای خداوند؛ و آنچه از دست می رود، پستی و زبونی و ذلت و خواری و فقر و بیهودگی و شرم و تردید و کدارت و نامردی و پلشتی و دنائت و...! چه خودِ خدا به اینگونه خرید و فروش اشاره های شگفتی آفرین نموده که:

«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَىٰ تِجَارَةٍ تُنجِيكُم مِّنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِكُمْ وَ أَنفُسِكُمْ ذَٰلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ»([6]).

ای اهل ایمان آیا شما را به تجارتی سودمند که شما را از عذاب دردناک نجات بخشد دلالت کنم* آن تجارت اینست که به خدا و رسول او ایمان آرید و بمال و جان در راه خدا جهاد کنید، به این کار اگر دانا باشید برای شما بهتر است.

و اگر موضوع را در رابطه با مسایل سیاسی ـ ایدئولوژیکِ امروزیِ افغانستان مورد تحلیل و تجزیه قرار دهیم، بروشنی معلوم می شود که گروههای وابسته به کفارِ ملحدِ روسیه، آنهایی اند که ضلالت و گمراهی را خریده و هدایت و رستگاری و ایمان خویشرا در قبال حکومت چند روزه، با ننگ و شرم و دنائت کردن، فروخته اند و نیز آنهائی که می خواهند تحت شعار آزادی و اسلامیت، دین حق و فطرت توحیدی مردم و حاکمیت الهی را که همان هدایت باشد، برای رسیدن به قدرت، به استعمارگران غربی بفروشند؛ اینان هرگز راه رستگاری و هدایت را نخواهند یافت و اگر روزی چند بتوانند از طریق خود فروشی و قبول «حاکمیتِ» غیر خداوند به حکومت دست یابند، آخر کارشان ضلالت است و عذاب الیمِ خداوند.

و اما آنهایی که بی خبر از همۀ این زد و بندهای سیاسی، با جان و مال به استقبال شهادت می روند، کسانی اند که خداوند بشارت هدایت و نعمت های بهشتی را داده است:

«إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ...»([7]).

خدا جان و مال اهل ایمان را ببهای بهشت خریداری کرده است...!

ولی اینان نباید چنان غافلِ از خویش باشند که بازرگانانِ بازار سیاست های ابلیسی بخواهند از این همه پاکی، اخلاص، ایثار، شهامت و شهادتِ صدها هزار پدر و پسر و برادرشان به نفع «حاکمیت» سیاسی غیر خدا استفاده نمایند.

اینان که شهادت را انتخاب کرده اند، باید جز به تحقق حاکمیت الله راضی نشده و تا تحقق این حاکمیتِ پویا با کفر جهانی و دست پروردگان سوسیالیست و غیر سوسیالیست آن به نبرد خویش ادامه دهند.


[1] ـ «ای اهل ایمان، چون خدا و رسول شما را به ایمان دعوت کند اجابت کنید تا به حیات ابد رسید... » انفال ـ 24.

[2] ـ بقره /16.

[3] ـ مائده /44.

[4] ـ مائده /45.

[5] ـ مائده /47.

[6] ـ صف 11 و10.

[7] ـ توبه 111.

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار