در بازیافت علل محکومیت یک مملکت یا یک جامعه از دیرباز معمول بر این بوده است که زمینه را به ضعف جامعۀ محکوم و نیرومندی جامعۀ حاکم توجیه نمایند؛ ضعف این بینش در این است که متوجه زیر ساخت ارزشهای اجتماعی و نهادها و جوهره های رویدادهای انسانی نبوده، موضوع را از دریچۀ «قدرت» تعلیل می دارد.

   پس از رنسانس و به ویژه پس از رشد استعمار و گسترش همه جانبۀ روشهای شیطانیِ آن، اغلب تعلیل ها در رابطه با استعمار صورت می گرفت، و هنوز هم اغلب کسانیکه در این زمینه ها اظهار نظرهائی «روزنامه ئی» می کنند، دچار نارسائی و تنگی این نگرش و باورمندی هستند.

  نارسائیِ این اندیشه، در فرایند خویش دو باور پلید، غیر اسلامی و ذلت بار را بر انسان پایبندِ به خویش تحمیل می دارد که هر یک از اینان مادر و زایندۀ صدها رنج و بلای دیگر است.

  آنچه در صدر این زایش می تواند قرار گیرد، «ایمانِ به قدرت» است، هم از جانب «قدرتمدار» و هم از جانب «ناتوان».

  اینان با همۀ وجود خویش باور می کنند که تقدیر اجتماعی انسان بر مبنای «قدرت» نهاده شده و این زور و قدرت است که جامعه ئی را خوشبخت و یا بدبخت می سازد.

   فرایند این باورمندی شیطانی، یا فراموش کردن زمینه های زایش و کسب و تولید نیروست، و یا بدتر از این نارسائی، برداشت انحرافی و شناخت غیر انسانیِ زمینه های زایش و کسب تولید نیرو!

   بدین معنا که اگر شخص ـ که اغلب ناتوانان، گرفتار این پندار می شوند ـ یا جامعه، زمینه های ایجاد نیرو را نسبت عوامل متعددی که اغلب از جانب زورمند بر وی تحمیل شده، فراموش نکند، به این باور شوروی را نگاه کنید، چون بینش درست انسانی ندارد و در نظام ایدئولوژی حاکم بر آن جامعه «انسانیت» محلی نمی تواند پیدا نماید، با آنکه ادعای «انترناسیونالیسم بین المللی» را عنوانِ به اصطلاح سیاست خارجی خود قلمداد می دارد، نسبت اینکه در برداشت و بازشناخت خویش در مورد زمینه های ایجاد قدرت دچار انحراف شده است، در چپاولگری، به مسابقۀ با مثلاً آمریکا برخاسته و با بی شرمانه ترین شکل به افغانستان یورش می برد! و چون ادعای «انترناسیونالیسم بین المللی»اش فریبی استعماری بیش نیست، حتی اینک که برایش اثبات شده است،
کمونیست های افغانستان، هم کمتر و هم بی عرضه تر از آنند که بتوانند حکومت را در این جامعه اداره نمایند، حاضر نیست دست از کشتار صدها هزار انسان مظلوم و بیچاره کشیده و با تداوم بخشیدن به پشتیبانی از «انترناسیونالیسم بین الدول» و همکاری در کشتار صدها هزار انسان با مشتی بی عرضه، آبروی «ملت» شوروی را به باد نداده، بیش از این شرمسارشان نسازد.

   عقیدۀ دیگریکه این نگرش روزنامه ئی، به مردم القاء می دارد، باورمندی به عدم توانمندی در ایجاد و کشف روشها و زمینه هائی ست که به نجات جامعه و انسانِ ناتوان می انجامد، و این یأسبارترین داده ایست که از آن بینشِ ناخردمندانه و غیر اسلامی تولید می شود.

   در اینجا جامعه و یا شخص، زمینه ئی ست غیر فعال، اثر پذیر، بدون جوهرۀ حیاتی ـ بمفهوم الهی آن ـ و نابکار!

   چنین جامعه ئی از پویائی و رشد و اصالت بی بهره بوده و حتی بدرد سنگ شدن هم نخواهد خورد! چه اینان با فراموش کردن اصالت و شخصیت خویش، بارکش استعمارگرانی چون روسیه و یا آمریکا خواهند شد. و اگر بخواهیم به زبان قرآنی به توصیف اینان بپردازیم، آنان را همانطور که قرآن از بارکش (حیوان) هم پست تر می داند، باید تلقی نمائیم! چه اینان بجای گرایش و پذیرش اصالت های انسانی و حرکت در مسیر ارزشهای الهی و طرد و نفی قدرتهای پوچ طاغوتی، به واسطۀ هراس از رنجِ پاگرفته از عصیان و آزادگی، و به جهت بهره وری های ناچیز از حیات دنیائی و زندگانی زودگذر، گذشته از آنکه فریب شیطان را خورده و اعمالشان در نظرشان زیبا و در مسیر درستی و حقانیت جلوه می کند:

   «وَ جَدتُّهَا وَ قَوْمَهَا يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِن دُونِ اللَّهِ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ...»([1]).

  «آن زن و قومش را چنان یافتیم که خدا را از یاد برده و خورشید را می پرستیدند و شیطان عمل زشت آنان را در نظرشان زیبا جلوه داده...».

  فرق اینان که آمریکا یا روسیه و... را می پرستند با آنهائیکه خورشید را می پرستیدند در این است که آنان به نیروی مافوق خویش گرایش پیدا می کردند و اینان به نیروی همسنگ خویش.

  خود، بقول قرآن هواهای نفس خویشرا، خدای خویش و قبلۀ آمال و محور بودن و معنای زندگانی خود قرار داده و مصداق کلام حق شده اند:

   «أَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ أَفَأَنتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلًا* أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا»([2]).

    «ای رسول دیدی حال آن کس که هوای نفسش را خدای خود ساخت (چگونه هلاک شد) آیا تو حافظ و نگهبان او (از هلاک) توانستی شد؛ یا پنداری که اکثر این کافران حرفی می شنوند یا فکر و تعقلی دارند (حاشا) اینان در بی عقلی بس مانند چهارپایانند بلکه نادان و گمراه تر».

   هوشیارانِ این گروه و این جامعه برای توجیه و نیز جهت معقول، شرعی و قانونی جلوه دادنِ پناه بردن خویش به زمینه های غیر انسانی و ضد الهی و تکیه زدن به قدرتهای طاغوتی و روشهای استعماری و چپاولگریهای شرم زاری و بهره کشی های پلیدانه، یک سلسله خزعبلات را بنام استدلال نشخوار می دارند که اگر شخص اندک بینش و اخلاصِ اسلامی در خود سراغ داشته باشد، بوی تند نیرنگ و تزویرِ جاگرفته درین خزعبلات، مشام اندیشه اش را ناراحت می دارد.

   بهر صورت چون تصمیم بر ایجاز رفته است، با تأکید بر اینکه، تعلیل مسئلۀ بالا بر مبنای نگرش و عوامل یاد شده، پویائی و فعال بودن جامعه را تهدید می دارد و هرگز نمی تواند اسلامی و مورد نظر ما باشد، می پردازیم به عللی که می تواند در توجیه و تحلیل زمینه معقول و منطقی و پویا و نیروآفرین بوده و در انگیختن و جهت دادن انسان به سوی ارزشهای اصیل و برین همکاری نماید.

   منتها ما باور نداریم که در تحقق این امر تنها یک عامل یا یک جهت قضیه نقش اساسی دارد، چه مسئله به عقیدۀ ما، مربوط به دو زمینه ئی ست که اگر یک جانب امر، حکم و یا نقش «عامل»یت را دارا باشد، جانب دیگر حکم و یا نقش «قابل»یت را دارد؛ آنجا که قرآن دستور می دهد که:

   «... لَا تَظْلِمُونَ وَ لَا تُظْلَمُونَ »([3]).

    می خواهد همین امر را تبیین نماید؛ چه اگر مظلوم قبول ظلم ننماید، ظلم تحقق نمی یابد. و وقتی مظلوم، قبول ظلم کرد، در حقیقت به تحقق و ایجاد ظلم با ظالم همدست شده و زمینه ئی را بوجود آورده است که در به انحراف کشیدن مسیر الهی نقش انکار ناپذیری دارد و اما آن عللمی رسد که یگانه راه قدرت مند شدن، چپاول دیگران است!



[1] ـ نمل /24.

[2] ـ فرقان /43 و 44.

[3] ـ بقره /279.

      در روش سیاسیِ تجارت و یا تجارت های سیاسی میان دولتها، اسم دولت، که بهتر است مملکت خریده شده بگوئیم تغییر نمی خورد. چنانکه در مورد افغانستان از جانب روسها و دولتهای مارکسیستی مشاهده نمودیم افغانستان به عنوان افغانستان باقی ماند، لیکن اسماً؛ چه در واقع حاکمیت و مالکیت روسی بر او محقق شد، هر چند نه بطور کامل! و آنهم عللی دارد که خواهد آمد و عمدۀ آن ایمانِ اسلامی و روحیۀ عصیانی مردم مسلمان افغانستان علیه این رویداد سیاسیِ ننگبار تواند بود!
     اگر فردا آمریکا هم از طریق گروهیکه چند سال بپایش نشسته و خون دل خورده بر افغانستان حاکم شود، صد البته که... «افغان ـ ستان، آمریکا ـ ستان» نخواهد شد، لیکن همۀ شئون ملت دربست در اختیار آمریکا قرار خواهد گرفت! منتها از طریق ایجاد مسخِ فرهنگ اسلامی و ورود فرهنگ منحط آمریکائی! عین روشی که آمریکا در جایهای دیگر پیاده کرده است؛روشی که پدر و برادر با رضایت کامل و شوق وافر، دختر و یا خواهرش را با پسر مثلاً همسایه اش، به مجالس رقص و شراب... بفرستد و اسم این کار را هم تمدن و آزادی! و... بگذارد!
     ویژگی دیگر تجارت سیاسی را می توان در زمینۀ دگرگونی اراده بر مالکیت سراغ گرفت.
     همانگونه که در موارد مشابه قبلی آمد، ارادۀ بر مالکیت درین رابطه نیز تغییر می یابد، لیکن با این تفاوت که درین روش دگرگونی هائی جزئی در زمینه، ناچار از بروز و پذیرش اند.


     چه ارادۀ شخص، مثلاً آنجا که فردی از افراد یک جامعه و یا ملتی، به خودش به عنوان «هدف» می نگرد و پدیده ها را اغلب در رابطۀ با خود، وسیله و ابزار می پندارد تا اراده ئی که این «شخص ها» را با همۀ امکانات شان باز در رابطۀ با خود شیئی و وسیله، می انگارد، همچون استعمار که جامعه و یا افراد آن را وسیلۀ اهداف خویش قرار میدهد، تفاوتی به سزا دارد. بدین معنا که وقتی ملتی از نظر سیاسی ـ ایدئولوژیک آزاد است، رابطۀ خود را با پدیده ها و حتی با خودِ سیاستی که برگزیده است، رابطۀ وسیله و ابزار با هدف گمان می دارد، و اگر حتی به سیاستی روی آورده است برای آن بوده که می خواسته آنرا در خدمت خویش در آورد. اما آنگاه که این اراده از بین برود و از طریق گروهی سیاسی مثلاً به آمریکا یا روسیه فروخته شود رابطۀ اراده ـ حتی بر کسی که تا هم اکنون خود را صاحب اراده می پنداشت ـ با زمینۀ مالکیت دگرگونی می یابد. درین رابطه، مالکیت و حق مالکیت بر همة چیزها، و بدتر از آن حق حیات مردم آن جامعه نیز بدست استعمار می افتد.
     با درک دو مسئلۀ بالا ویژگی سوم یعنی دگرگونی روشها، سروکله اش را نمایان می سازد.
     گفتن نخواهد داشت که با تغییر مالکیت باطنی و ارادۀ حاکم بر مالکیت، روشهای استفاده، کاربرد و... بر زمینه دگرگون خواهد شد.
     نمونۀ این گونه رویدادها را می توان در زمینۀ استعمارِ به اصطلاح کهنه که بصورت علنی تملک زمینه ئی را تبارز می بخشید و استعمار نو که روش تملک را از طریق استعمارِ فرهنگی و تولید نیازهای دروغین انجام می دهد، مشاهده کرد.
     درین رابطه، همانگونه که آمد، هجومِ بر مالکیت، محدود در حصار امکانات مادی نتواند بود.
     انسانیت انسان هم مورد هجوم قرار می گیرد؛ اخلاق انسان هم مورد هجوم قرار می گیرد؛ مگر برهنه فرستادن دختران و زنان با آن آرایش های کذائی، غیر از هجوم بردن به اخلاق تواند بود؟ مگر هجوم بردن به سینماهایی که فیلمهای... دارند نمونه اخلاق انسانی است؟ پس از این مرحله است که مسئلة دگرگونی اهداف به صورت روشنی متبارز می شود.
     تحقق مراحل بر شمرده شده، بطور حتم دگرگونی هائی در زمینۀ هدفمندی تجارت های سیاسی ببار خواهد آورد؛ این دگرگونی ها ناشی از دید سیاسی ـ تجاری کسانی ست که می خواهند به نحوی بر سرنوشت دیگران «حاکمیت» پیدا کنند.
     از تجارب سیاسی در طول چند دهۀ اخیر چنین اثبات شده است که هدفِ دول استعماری همیشه مستقیماً مسئلۀ استثمار اقتصادی ملل نبوده، بلکه گاهگاهی و در مناطقی ویژه، هدفمندی استعمار در رابطه با ملتی تفاوت نموده است. گاه زمینه، بیشتر برای بهره برداریهای سیاسی ـ نظامی و احیاناً فرهنگی آماده تر بوده است؛ هر چند در ورای هر یک از اینها، دید استثمار حاکم بود؛ و اگر استعمار، قومی را به استعمار فرهنگی کشانیده، خواسته است تا از آنان به عنوان وسیلۀ استعمار اقتصادی کار بکشد. لذا آنچه درین رابطه بسیار جدی و مهم می باشد مسألۀ «دگرگونی اهداف» بصورتِ تنها نخواهد بود، بلکه فرایندهائی است که این دگرگونیها را بر انسان تحمیل می دارند.
     احساس ضرورت تداوم «حاکمیت» از جانب استعمار ایجاب می دارد تا ابعاد و خصلت های استعمارزده را تحت نظارت و کنترل خویش قرار دهد، چه در غیر این صورت امکان رهایی و احیاناً نفی و طرد استعمار خواهد رفت.
     لذا نخستین گامی که استعمار بر می دارد این است که عقاید و باورداشتهای استعمار زده را با روش های تجربه شدۀ استعماری مورد هجوم و حمله قرار دهد.
     چگونگی مسخ فرهنگِ خودی و جایگزین کردن ذهنیتِ احساس ضرورتِ گرایش به فرهنگِ حاکم در مغز استعمار زده و روشهای قرین به موفقیتِ استعمار درین زمینه، کاریست که بصورتی موجز در نوشته های دیگر «استعمار شوروی در رابطه با افغانستان و جامعه شناسی سیاسی افغانستان» آمده است و درین مقاله محلی برای کاوش و شکافتن ندارد.
     با تحقق ذهنیتِ گرایش به فرهنگ استعماریِ حاکم، بخودی خود ارادۀ استعمارزده یا کلاً نفی می شود و یا تعدیل می شود؛ چه استعمار توانسته است بگونه ئی ارجحیت فرهنگ خویش را بر استعمارزده تحمیل نماید! و چون استعمارزده پذیرفت که فرهنگ استعمار والاتر و بهتر است، دیگر در زمینۀ گرایش، انتخاب و تحقق به خواستهای خویش، می کوشد تا روش های استعماری و قالب شده و دستوری را بکار گیرد!.
در اینجاست که متوجه خواهیم شد، استعمارزده ارادۀ شخص خود را کمتر به کار می گیرد. مردم افغانستان با بررسی اخلاق سیاسیِ خلقی های این مملکت حتماً بگونۀ ملموسی متوجه شده اند که افراد «حزبی» هرگز قادر نیستند خلاف رأی و دستور «حزب» عملی انجام دهند! و همیشه گوش بزنگ فرامین حزب دموکراتیک می باشند؛ چه استعمار توانسته است عقاید اسلامی اینان را گرفته و فرهنگ خود و ارزشهای خود را بر آنان تحمیل نماید.
    فردا اگر حزبی و گروهی در افغانستان از جانب آمریکا بروی کار آورده شود و متکی به آمریکا باشد، عین این برنامه ها را «باید» انجام دهد؛ چه آمریکا جهت تحقق اهداف سیاسی خودش اینان را بروی کار آورده و خیلی احمقانه خواهد بود اگر بیندیشیم، آمریکا روی دلسوزی به اینها کمک می کند!
     مسئلۀ دیگریکه در جریان این رویدادها محقق خواهد شد اینست که چون فرهنگ استعماری بر جامعه ئی حاکم شد، ارزشهائی را که با سیاست خودش همجهت باشد حفظ و آن هائی را که متضاد با سیاست اویند، نفی و یا تعدیل خواهد کرد؛ این زمینه بخودیِ خود به تعدیل و دگرگونی نیازهای استعمارزده خواهد انجامید.
     اینجاست که شخص متوجه می شود او دیگر خودش نخواهد و نتواند بود؛ دیگر او انسانی نیست که خودش بیندیشد؛ چه اندیشۀ مثلاً آمریکائی را بر وی تحمیل کرده اند؛ دیگر او کسی نتواند بود که خودش اراده کند، یا خودش نیازهای خویش را بتواند تشخیص دهد و یا خودش بتواند، ارزشهای مورد نظر خویشرا باز شناخته و آنها را بصورتی آزادانه انتخاب نماید.
     دیگر او آزادی نخواهد داشت، چه هیچ چیز را خودش مستقلاً و بدون دخالت استعمار درک، تجربه و انتخاب نتواند کرد.
     در حقیقت این شخص «خودش» را باخته و در وی استعمارِ مثلاً آمریکا و فرهنگ و سیاست و ارزشهای آمریکائی جایگزین شده است. یعنی او دارای جوهره ئی مستقل و از خود و برای خود و در جهت خود و با هدف خود و همگام با فرهنگ اسلامی خود و همزمان با ملت مسلمان خود و همزمان با شرایط فرهنگی، سیاسی، اجتماعی شهروندان خود نخواهد بود. و چون جوهرۀ مستقل و خودیِ اسلامی را از وی گرفته اند، هر چند مثل دولت مردان سوسیالیست و روحانی نماهای بی آبروی دین فروشی که برای مسلمان جلوه دادن دولت سوسیالیستی جدیت هائی به خرج می دهند، کوشش به عمل آورد تا خویشرا برای مردم، مسلمان جلوه دهند، هرگز و هرگز دارای فرهنگ دینی نخواهد بود؛ چه استعمار با تحمیل فرهنگ خویش و اثبات برتری و ارجحیت فرهنگ خویش، ذهنیتِ احترام به فرهنگ دینی را از وی گرفته است. و چون او فرهنگ دینی ندارد، صاحب اخلاق الهی نتواند بود؛ چه داشتن اخلاق الهی اجازۀ تکیه زدن به استعمار را، که در جهت نابودی اسلام و قرآن عمل می دارد، به او نخواهد داد؛ و کسیکه پایبند به اخلاق الهی باشد، روسیه و یا آمریکا را بدوستی نمی خواند.


     اگر کفر، کفر است و دوستی با کفر زشت و گناه، تفاوتی میان کفر غربی و کفر شرقی نباید گذاشت؛ و اگر وابسته بودن به کفر، بریدن از ارزشها و اخلاق الهی ست، نمی توان گفت چون ببرک به کفر شرقی وابسته است کافر است و مرتد و... و آن حزب ظاهراً اسلامی و یا لیبرالی که وابستۀ آمریکاست چون از ارزشهای الهی نبریده است! مسلمان و پاک و قابل پیروی باقیمانده است!
     چه دلیلی در دست است که کفر شرقی را از کفر غربی بدتر بشماریم؟ و یا مثلاً بر عکس؟ این نکته را هنوز رد نشده تذکر داده باشم که آنهائی که به نحوی می خواهند حکومت آمریکا را پیرو اهل کتاب قلمداد نمایند، کافرتر از ببرک اند؛ چه در غرب هیچگونه خبری از دین الهی نیست. و اگر ما عملکردِ مرکزِ روحانیتِ رسمی غرب، یعنی «واتیکان» را مورد تحلیل و تجزیه قرار دهیم، در نهایتِ آن دینی رسمی و دنیاگرای را خواهیم یافت که از جهت سازندگی، قدرت کمونیسم را هم نخواهد داشت. چه ایجاد اندیشۀ مارکسیستی و نشر آن به سرزمین های اسلامی در جهت بیداری ملل مسلمان و ایجاد و تبارز صفوف فرهنگی، اخلاقی، سیاسی، اقتصادی و... در برابر مارکسیسم و در یک کلام «کفر» از جانب مسلمانان، در طی صد سالۀ اخیر، سازنده تر از تبارز دو هزار سالۀ اندیشۀ رسمی مذاهب یهود و نصاری بوده است.
    در اینجا صحبت از خوبی اندیشۀ مارکسیستی نیست چه به قولی «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد» بلکه سخن از بدی اوست! و این امری عادی است که بشر را همیشه خوبی ها به سازندگی وا نداشته بلکه گاهگاهی برخوردِ با زشتی ها نیز او را به فکر خودسازی انداخته است.
    بهر حال زمینه های یاد شده، اگر در کسی تحقق یافت، بدون چون و چرا انسانیکه به دین اسلام و به ارزشهای الهی پایبند می باشد، نمی تواند او را به دوستی برگزیند چه رسد به اینکه او را رهبر نظام و دستگاه سیاسیِ جامعه اش بداند!

     اگر دردِ ناشی از حکومت های وابسته و خود فروشِ محلی، در محدودۀ همان زمینه های بالا می بود، رنج ناشی از آن خجالتی را در حدی ببار نمی آورد که از گفتنش نیز می باید شرم داشت، لیکن درد و رنج و شرم زاده شده از این زمینه بیشتر از آنست که بتوان تحملِ بیان و شنیدنش را کرد.

چه این گونه مردمان، حاکمیت ظاهری را فقط زمانی می توانند، بدست آورند که «ملت» را با همۀ امکانات مادی و معنوی آن به استعمار بفروش رسانند.
معنای این سخن چنین تواند بود که: فقط زمانی می شود ملتی را آزاد گفت که آن ملت در انتخاب شئون حیاتی خودشان، خود بیندیشند و خود انتخاب بنمایند!
و این مهم انجام نخواهد یافت مگر آنکه خودِ این ملت، با مغز سیاسی ـ ایدئولوژیک خود بیندیشند؛ و هر آنگاه که سیاست حاکم بر جامعه ئی، دستوری و استعماری بود، نسبت رسوخِ دیدِ سیاسیِ حاکم بر زمینه های سیاسی اخلاقی اجتماعی، هنری و اقتصادیِ این ملت، دیگر از معنای آزادی خبری نخواهد بود؛ چه سیاست حاکم بر آنان، اندیشه و عمل ملت را در جهت اهداف استعمار به کار خواهد گرفت.
گفتن ندارد که هرگاه جامعه ئی خودش برای خودش نیندیشید، نه تنها خودش از خودش نخواهد بود که هستی اش به عنوان یک شیئی، وسیلۀ هستی دیگران (استعمار) خواهد بود.
پس بدترین مشخصه های وجودی دولتهائی که از جانب استعمار و به کمک استعمار به روی کار می آیند، این نخواهد بود که آنان از طریق «خودفروشی» بر نفس خویش ظلم روا می دارند بلکه آنست که به انسان و انسانیت به عنوان ارزشی الهی ظلم می کنند.
و اما وظیفۀ ملتها، در اخیر این نوشته، این مهم را انجام خواهیم داد. انشاء الله.

خرید و فروش زمینه ئی به معنای سیاسی، دارای ویژگیهای دیگری می باشد که قسماً در بخش اول آمد. عمدۀ این ویژگیها را می توان درین موارد ارائه کرد:

جای بحث و گفتگوی مفصل نخواهد بود که: هرگاه دولتی با مغز سیاسی مثلاً آمریکا و یا روسیه بیندیشد، هرگز نمی تواند خودِ آن دولت صاحب «حقِّ حاکمیتِ» سیاسی، اجتماعی اقتصادی و... باشد! هر چند این دولت در زمینۀ استقلال ادعاهای پرطمطراقی هم داشته باشد!


ملت باید آگاهی یابد که دولتِ حاکم بر آنان، که از جانب استعمار بقدرت رسیده است و متشکل از افرادی ست همخون و همنژاد با وی، و ظاهراً خود حاکمیت سیاسی را در دست دارد، دولتی آزاد نمی تواند باشد؛ چه اصل قضیه بر سر نحوۀ اندیشیدن به زمینه های سیاسی ـ ایدئولوژیک می باشد که آنرا هم استعمار به عاریه گرفته است. و در حقیقت این استعمار است که بر آن ملت حاکم است، منتها از طریق نوکرانی بومی و خود فروش. و چون این مسئله را مردم افغانستان در زمینۀ دولتهای مارکسیستی به شکل ملموسی درک کرده اند، نیازی برای بحث مفصل آن احساس نمی شود؛
از طرفی، اگر دولتِ مزدور «حقِّ حاکمیت» را به ارباب اختصاص ندهد تداوم حکومت ظاهری اش به خطر خواهد افتاد.

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار