«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قُوا أَنفُسَكُمْ وَ أَهْلِيكُمْ نَارًا...»([1]).

 از چندی به این طرف در خود احساس هراسی شدید و رنجبار می کردم که: مبادا در رابطه با موضوع پر مخاطرۀ این هراس نتوانم مسئولیت خود را نسبت به مسلمانان ملتم ایفا نمایم.

هراسم این نبود که دردِ زایندۀ این هراس دیر بپاید و باعث ناراحتی شود؛ بلکه از این بود که نتوانم این درد دلها، غمنامۀ خونین، نجوای حزن انگیز و یا «هوشیار باشِ» دردزائی را که در جانم لانه کرده است، به گوش مردم برسانم! مردمی که مرا با خون خویش پرورده اند و با پیام خویش مجهز کرده اند؛ مردمی که هرگز لذتِ «رفاه، راحتی، خوشی و طرب» را احساس نکرده و در گرماگرمِ همۀ مصیبت ها و تلاشها و رنجها و تپش ها و محرومیت ها و رنجیدنها و... در صفِ مقدم قرار داشته و ثقل سنگین همۀ فشارها بر دوش آنها گذارده شده است؛ مردمی که میرود بگونۀ هراسباری به بدبختی و محرومیت «خو» بگیرند و بگونۀ زجر دهنده ئی به تقدیری این چنینی برای خویش «باور» بیاورند!

مردمی بی آلایش که هنوز مستقیماً و به صورتی تجربی نتوانسته اند نیرنگهای غیر مستقیم استعمار جدید را به درک بنشینند؛ و هر آن بیم آن می رود که از طریق ایادیِ استعمار، محکوم زنجیرهای سیاه و شوم استعمار شده و هویت اصیل اسلامی خویش را از دست بدهند.

اینک که می رود تا این هراس، از طریق برون ریختنِ دردِ دلها و هشدارهای مخلصانۀ برادرانه به امید بدل شود، می خواهم پیش از همه چیز، چند نکته را به صورتی جدی ـ ولی برادرانه ـ تذکر دهم:

در صدرِ این نکات و مقوله ها، این مسئله قرار دارد که این نوشته به هیچوجه جنبۀ انتقادی از گروهها را نداشته و حقیر بگونه ئی موجز، این مسئولیت را در نوشته ای دیگر ایفا نموده است. اما این سخن هرگز معنای آن را نمی دهد که این مقال، هیچگونه رابطه و پیوندی به گروهها، مرام و آرمانِ نهائیِ آنها، جهت گیری ها و نحوۀ تلاشهای آنان، امکانات و نحوۀ تحصیل و استفادۀ از آنها و... ندارد! چه حتماً خواهد داشت، لیکن نه به صورت مستقیم؛ زیرا که سخن ما متوجه هر یکِ از افراد مؤمن گروهها بوده و آنها را در جریان رودخانۀ پر جذبه و پُر شور و پر توان و پر حماسه و پر غرور و پر عصیان و پر ایثار و پر اخلاصِ ملتِ مسلمان خویش قرار داده و با آنها بدردِ دل نشسته ایم. پس به اعتباری ویژه، روی حساب این مقاله با ملتِ مسلمان ما بوده و اگر در مواقعی انتقاد و پرخاش و تندرویهایی در بیان و روشِ ابرازِ برداشت از زمینه های سیاسی ـ نظامی و... بچشم می خورد، گذشته از آنکه از روی درد و دلسوزی است، پرخاش پر خلوص فرزند است نسبت به برادر و احیاناً پدر و...! و این وظیفۀ بزرگان است که بنشینند و تحلیل و تعلیل کنند: چیست که در برادر و یا فرزندمان این شرارۀ پرخاشخیز را ایجاد نموده است؟!

علتِ اینکه روی حساب این نوشته ام را با ملت گذاشته ام برای اکثر مردم افغانستان روشن ترِ از آن خواهد بود که نیازی به شرح و بیان داشته باشد. زیرا آنی که از عقل و ایمان سالمی برخوردار باشد، فطرت سلیمش او را از طریق مطالعۀ اعمال، گفتار و ادعاهای پر طمطراق برخی از گروهها به واقعیت نهفته در فرایند کردار آنان رهنمون خواهد شد؛ از اینرو، باورِ همۀ واقع بینان اخلاصجوی بر اینست که «امید» بستن به پایان کار این گروهها([2])، اگر حماقت شمرده نشود، با در نظر گرفتن گرایشها و جهت گیری های متنوع آنان، کم خردی که حتماً هست.

از جانبی، به عنوان یک انسان و کسی که مسلمان است و نه می خواهد و نه می تواند آزادی را نادیده بگیرد و اسارت را چشم پوشی کند و جهتِ رسیدن به «رفاهیت و خوش گذرانی»، محرومیت و رنج اکثریتی بی پناه و بی گناه و مظلوم و مستضعف را مشاهده نماید و...، توان اینکه ببینم ملتی را دارند به بهائی اندک می فروشند تا خود حکومت کردنِ بر این ملت را فرا چنگ آورند، نداشته و بر آن شدم تا این درد دلها را به گوش درد کشیدگان مردمِ خویش برسانم و فریاد بر آورم که:

برادر! خواهر! اگر غافل بنشینی، خیلی ها زود تو را به استعمار پلید جهانی خواهند فروخت، تا خودشان به حکومت دست پیدا کنند! منتها در لباس اینکه: می خواهیم آزادی، اسلامیت و... ارمغانت کنیم!

حال تو خود ارزیابی دار که آیا، این ادعاها، با گرایشها و جهتی که گرایشهای اینان در پیش گرفته است مطابقت دارد یا نه؟! آیا این مدعیان پر هیاهو، از رنج آنهایی که در بدترین شرایط حیاتی، تنها با تفنگی نفرینی به خون خویش می لولند، رنجور می شوند یا نه؟!

به هر حال، ممکن این پرسش نزد عده ئی از آشنایان به مسایل سیاسی پیدا شود که: چرا اینکار را قبلاً انجام نداده ایم و اینک که سالی دو از اوجگیری انقلابِ خونبار افغانستان می گذرد و کمتر خانواده ای را می توان سراغ داد که شهیدی نداده باشد، یا به درد زنجیر و زندان و آوارگی و... گرفتار نیامده باشد، به این کار پرداخته ایم؟! آنهائی که در زمینۀ مسایل سیاسی ـ اجتماعی دانشی ژرف و مبرهن دارند به نیکی دریافته اند که روشِ کار اهل تحقیق در رابطه با زمینه های حساسیت برانگیز همیشه بر این بوده است تا سخنی را بدون پایه و مایه ای از استدلالِ روشن و گاه تجربی نیاورند؛ و چون نفسِ زمینه، تحقیقی از ایندست را ایجاب می نمود، به تأسی از دأب دانشی مردانِ محقق، شکیبائی پیشه کردیم تا موضوع از روشنیِ بیشتری برخوردار گردیده و جای جنجال و انکار باقی نماند.

آنچه برای فرهیختگان سرزمین افغانستان روشن و بی نیاز از برهان می نماید اینست که ـ متأسفانه ـ بینش سیاسیِ عدۀ قابل توجهی از مکتب دیده های مردم میهن ما کم بوده و این را علتهائی است روشن و جای شرح شان نه؛ طبیعی است که وقتی بینش سیاسی قشر مکتب دیده در جامعه ئی کم و پائین باشد، وضع عمومی مردم آنسامان در رابطه با فهم و کشف و تشخیص مایه ها و جهات و اهدافِ سیاستهای حاکم بر آن جامعه نمی تواند از اصالت، ارزش و کیفیتی درخور بهره مند باشد. لذا، اگر قبل بر این به ارائة مطالب مربوط به این زمینه می پرداختیم، اولاً عده ئی نسبت ضعف بینش سیاسی، به انکار مسئله پرداخته و عنوان کردنش را در آن شرایط و اوضاع، به اصطلاح معارض با صلاحِ انقلاب پنداشته! و ثانیاً برخی از همین ساده دلان خوش باور که در رابطه با ملت خویش و هدف سیاسی ئی که برای آنان انتخاب کرده و در عین حال از صداقتی اسلامی نیز برخوردار بودند، ما را مغرض و حیله گر و هوچی و مکار و فتنه انگیز و تهمت باف و در آخر هم «مزدور اجانب» قلمداد می کردند! اما امروز، عدۀ زیادی از مردم، متوجه موارد و زمینه های استعماری و در نتیجه وابستگی زای می باشند؛ هر چند گاهی متوجه برخی از مسایل فسادبار و هستی برانداز آن نشده و گاه، به صورتی سخت ناشیانه و خود ویرانگرانه، وابستگی را در شرایط کنونی به عنوان یک ضرورت تلقی می نمایند!

جای شکرانش در اینست که این روزها کمتر کسی را می توان سراغ داد که وجود و حضور غرب را ـ چه به عنوان استعمار و چه به عنوان یکی از مراکز امداد و... ـ انکار نماید.

از جانبی، همانگونه که در جزوۀ «آیا نهضت افغانستان اسلامی است» بیان شده است، چون نفس این حرکت بیشتر مردمی است، و مردم هم تحت شعار اسلام حرکت می کنند و خواهان حکومتی اسلامی بوده و بیشتر از این، چیزی را هنوز لمس نکرده اند، ضرورت یک روشنگریِ همه جانبه، وسیع، معقول، هماهنگ و خدا مدار احساس می شود، تا انقلابِ مردم مسلمان که با در نظر گرفتن «نیت و هدفِ» مردم، انقلابی اسلامی ـ الهی است، به سوی تباهی و ارزشهای تباهی آور شیطانی کشانیده نشود.

اما علتِ اینکه برای این رساله عنوانِ «افغانستان و تهدید غرب» را انتخاب نمودیم، عمده علت هراسی بود که از امکان افتادن افغانستان به کام غرب داشته و داریم! و این هراسِ دردبار و رنج زاده شدۀ از آن، بر آنمان داشت تا بگونه ئی جدی و نیرومند به تحریک و تحرک ذهنیت ها توسل جوئیم. البته حرفهای بعدی معنای مورد نظر ما را از این عنوان بیان خواهد کرد.

نکته ای که برهانمند ساختنش در همین مقدمه لازم می نماید متوجه این پرسش فرضی است که چرا ما در شرایط و موقعیت کنونی، اولویت را به طرح و تحلیل این مسئله داده ایم؟! در حالیکه مسایل ظاهراً مهمتری نیز وجود دارد که باید تحلیل، شرح و بررسی شوند؟!

به عبارت رساتر، شاید عده ئی چنان پندارند که مسئلۀ مورد بحث ما، در شرایط کنونی یک مسئلۀ فرعی و لاجرم، غیر ضروری می باشد، در حالیکه شایسته بود ما وقت خویش را صرف مسایل ضروری تر و لاجرم اصلی می کردیم و نیز چنان پندارند که ما، نتوانسته ایم میان مسایل «اصلی» و مسایل «فرعی» تشخیص درستی بدهیم. حرف اصلیِ این نبشته در اطراف همین موضوع، یعنی تشخیص درست مسایل اصلی از مسایل فرعی، می باشد. حرف بر سر اینست که اصل قضیۀ افغانستان چه بوده است؟ فعلاً چه هست؟ و در آینده چه خواهد بود؟

سخن بر سر این نکته و فهم این مسئله است که چرا ما به این دردها گرفتار شدیم؟ کِه ما را به این رنجها و بلاها انداخت و چگونه و با استفاده از چه راهی خواهیم توانست از این بلیه نجات یابیم؟

بررسی مسئلۀ مورد نظر این نبشته اثبات می دارد که آنچه را ما امروز اصل می دانیم و توقع داریم بآن رسیدگی شود، فرعِ دانستن و عمل کردن در زمینۀ دیگری بوده است بنام «سیاستِ اسلامی» یا اخلاق الهیِ اسلام و یا فرهنگ سیاسی اسلامی. زیرا که اگر به اخلاق یا سیاست اسلامی مجهز و مؤمن می بودیم، هیچ قدرتی نمی توانست بر ما غلبه پیدا کند و مشکلات کنونی را برایمان ایجاد نماید و بدتر از ایندو، این انحراف را در ذهن ما به وجود آورد که مسئلۀ اصلی را از مسئلۀ فرعی تشخیص داده نتوانیم.

قرآن مجید، ضمن شرح فلسفۀ نبوت و علت بعثت انبیاء علیهم السلام می گوید: پیامبران الهی جهت «تعلیم حکمت» برای مردم، مبعوثِ به رسالت شدند و دانشمندان و مفسرین، به پیروی از پیشوایان دین معتقدند: حکمت بدو بخش اساسیِ حکمت نظری و حکمت عملی تقسیم می شود که بخش نظری آن مربوط به بحثهای فلسفی و علمی خاصّ بوده و بخش عملی آنرا اخلاقیات یعنی تدبیر منزل (اخلاق و روابط اخلاقیِ کوچکترین اجتماع) و سیاست مملکت یا اخلاق عمومی تشکیل می دهد. و در تعریف حکمت گفته اند:

«دانستن چیزها چنانکه باشد و انجام دادن کارها چنانکه باید». و منظور اینست که انسان اولاً جهان را همانطوری که هست بشناسد؛ نه بر مبنای اوهام و خیال های باطل خود! و نیز کارها را همانگونه انجام دهد که مقام والای انسانی، و به قولی خلیفة اللهیِ وی شایسته می داند؛ نه اینکه از روی هوا و هوس های نفس شیطانی خویش! و هرگاه چنین کرد اولاً بمقام شامخ انسانیت رسیده است و بعداً می توان گفت که وی صاحب فرهنگ شده است.

روی همین واقعیت است که دانشمندان و فلاسفه و اولیاء حق و پیامبران الهی معتقدند که یگانه چیزیکه انسان را از حیوان جدا می کند «فرهنگ» او می باشد، و طبیعی است که بهترین زمینه ئی که می تواند درجۀ رشد فرهنگ انسانی را نشان دهد عمل اوست. به دیگر سخن فرهنگ، نخست دارای ابعاد نظری و عملی بوده و ثانیاً دارای شاخه های مختلف نظری و عملی می باشد که یکی از این شاخه ها را «فرهنگ سیاسی» تشکیل می دهد.

در حقیقت آنچه باعث شد تا ما این همه مقدمه چینی نمائیم این مسئله بود که: متأسفانه بروشنی درک می نمائیم که امروز فرهنگ سیاسی (اخلاق و روابط اجتماعی انسانها) دستخوش انحراف و هرج و مرج شده و تا هنگامیکه مردم به اخلاق درست و فرهنگ سیاسی پاک و بدون آلایش دست نیابند و راهنمائی نشوند و از آن به صورت همه جانبه ئی پیروی ننمایند، هر فعالیت دیگری در مورد مسایل سیاسی نتیجۀ درست و تکامل آفرینی نخواهد داد؛ و بر مبنای همین باور بود که ما معتقد شدیم رسیدگی به مسئلۀ «فرهنگ سیاسی» یعنی اخلاق و روابط اخلاقی میان مردمِ یک جامعه و روابط شان با دولت های شان «اصلی» ترین مسئلۀ سیاسیِ امروز را تشکیل می دهد.

زیرا که، هرگاه در زندگی اجتماعی انسان ها فرهنگ سیاسی از مسیر انسانی منحرف شده و به دنبال ارزشها و آرمانهایی بدود که مثلاً مورد توجه زندگی حیوانی است، به همان مقدار که بر شدت این فعالیت افزوده می شود و مقدار خواسته ها و مکتسبات انحرافی بیشتر می شود، انسان از فرهنگ انسانی دورتر می شود.

تا آنجا که هر یکِ از ما متوجه شده است، حیوانات در زندگی خود جز رسیدن به خوراک و پناهگاه، هدف دیگری از خود نشان نداده اند و خدا نکرده، اگر رژیمی پیدا شود و انسانیت را از یاد ببرد، آیا آن رژیم با آن فرهنگ سیاسی (اخلاق و روابط اخلاقی غیر انسانی) رژیمی انسانی و دارای فرهنگ سیاسیِ انسانی خواهد بود؟ طبیعی است که هیچ با خردی به این پرسش، پاسخ مثبت نخواهد داد.

با آنهم، با کمال تأسف مشاهده می شود که در جهان متمدن امروز، هم فرهنگ سیاسیِ شرق از جادۀ انسانی خارج شده و ارزشهای اخلاقی را زیر پا نهاده است؛ هم فرهنگ سیاسی غرب و هم ما به اصطلاح مسلمانان، خودآگاه یا ناخودآگاه تحت تأثیر تمایلات و هوس ها و هدفهای غیر معقول و انحرافی قرار گرفته ایم که اگر به صورتی همه جانبه از مسیر فعلی خارج نشویم و به مسیر حق و انسانیت داخل نگردیم، سایر فعالیتهای ما، مثلاً جنگ با روسهای سوسیالیست و... آن نتیجۀ در خور را نخواهد داد.

زیرا، اگر ما به فرهنگ اسلامی و اخلاق قرآنی به صورت درستی عمل نکنیم فرضاً از زیر بار ستم سوسیالیت های روسیه نیمه جان نجات پیدا نمائیم، یا ممکن است به دام فرهنگ سیاسی غرب بیفتیم و یا هم بدام اهداف و آرزوهایی غیر معقول و انحرافی!

زیرا «انسان» وقتی «آزاد» می شود که از زنجیر هوسهای حیوانی خلاص شود ورنه اگر در تمام زمینه های زندگی صاحب ثروت و مکنت و حتی علم و صنعت هم باشد و اینها همه در خدمت آرزوها و هدفهای حیوانی قرار داشته باشند، چنانکه امروز در شرق و غرب علم و صنعت در خدمت هدفها و هوسهای حیوانی قرار گرفته است، انسان آزاد نبوده و زندانی زندان هوسهای حیوانی خود و در زنجیر تقلید میمونوار محکوم خواهد بود. چه او مقام والا و انسانی خود را فراموش کرده و اصل آزادی و آزادیِ اصیل را که همان خلاصی از دام حیوانیت و هوسها و آرمانهای حیوانی و رسیدن به مرتبۀ انسانیت و قبول مسئولیت و تعهد و اخلاق می باشد، از یاد برده است.

از طرفی آنچه باعث تحریر این نبشتۀ نارسا و درد سر دادن عزیزانی چند شده اینست که در کنار بحث و بررسی در مورد فرهنگ سیاسی و لزوم پیروی از فرهنگ سیاسی اسلامی، ذکر یک نکته بسی ضروری می نماید و آن مسئلۀ سیاست فرهنگی ما مسلمانان است و کشف و درک علل ضعف و نارسایی آن در زندگانی عملی.

زیاده خواهد بود اگر گفته شود، همان گونه که هر جامعه ئی دارای فرهنگی سیاسی می باشد، هر فرهنگ سیاسی ئی هم دارای روش یا سیاست خاص خواهد بود که بدان می توان اصطلاح سیاستِ فرهنگی را داد.

مثلاً، اسلام دارای فرهنگی سیاسی ست و معتقد است که خداوند پیامبران را جهت ارائه و عملی ساختن این فرهنگ سیاسی مبعوث گردانیده است تا فرهنگ خدائی را برای مردم تبلیغ کنند و با کمک کسانیکه به فرهنگ و سیاست آن ایمان می آورند حکومتی و رژیمی بروی کار بیاورند که از همۀ خوبی ها و پاکی ها و ارزشها برخوردار باشد و از همۀ زشتی ها و کثافتها و بدی ها مبرا.

حکومتی ایجاد کنند که در آن انسانها با هم برادر باشند و همگان از طریق خدمت و معاونت و دستگیری و مهر ورزیدن به یکدیگر به عبادت خداوند و شکر نعمت هدایت او مشغول باشند.

رژیمی که به قول خود قرآن مجید:

«يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءَتْكُم مَّوْعِظَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَ شِفَاءٌ لِّمَا فِي الصُّدُورِ وَ هُدًى وَ رَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ».([3])

نجات دهندۀ انسانها از زنجیر هواهای نفسانی و آرزوهای حیوانی و نیز رسانندۀ هدایت و رحمت و شفابخش دلهای مرض گرفته است.

این فرهنگ سیاسی بر آنست که خداوند پیامبران را برای برپائی عدالت اجتماعی و برادری و تعلیم چگونه یاوری کردن انسانها از یکدیگر و پیروی کردن آنها از دساتیر و ارزشهای الهی فرستاده است، چنانکه در آیۀ مبارکۀ بیست و پنجم از سورۀ حدید می فرماید:

«لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَ أَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَ الْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَ مَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَن يَنصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ»

و طبیعی خواهد بود که این فرهنگ سیاسی دارای روش معینی برای تحکیم و حفظ و تداوم خود خواهد بود که ما از آن به عنوان سیاست فرهنگی نام گرفتیم، و از عامل عمدۀ این سیاست فرهنگی که در راه تحکیم اسلام و اخلاق اجتماعیِ وی می تواند نقش بس متعالی و سازنده را بازی کند می توان مسایل امر به معروف و نهی از منکر و تولّی ـ و در تحلیل نهایی تأیید همه جانبۀ علمی و عملی ولایت فقیه ـ و تبرّی ـ و باز هم در تحلیل نهایی تکذیب و سرکشی کردن از فرامین و خواسته های سیاست مدارانی که یا به کلی احکام اسلام را نادیده گرفته اند و یا به قول قرآن کریم نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکْفُرُ بِبَعْضٍ می باشند ـ را نام گرفت. چیزهایی که متأسفانه از زندگی اجتماعی ما مسلمانان رخت بر بسته است.

پس از ذکر مثال بالا بخوبی متوجه دو نکتۀ بسیار اساسی شده باشیم، یکی اینکه سیاست فرهنگی شرق و غرب چون از فرهنگ سیاسی و ضد انسانی شرقی و غربی مایه گرفته است و در جهت پیاده کردن اهداف فرهنگ حیوانی شرقی و غربی خدمت می کند، نه تنها اصالت خود را از دست داده است که همانگونه که همۀ انسانهای با خردِ دنیا متوجه می باشند، در جهت کشتن روح انسانی و ارزش های متعالی آن گام بر می دارد و شایسته نیست ما فریب زرق و برق ظاهری و یا ماشین آلات صنعتی غرب را بخوریم و چنان بپنداریم که اینها مثلاً نشانۀ خوبیِ سیاست فرهنگی غرب بوده و در جهت آزادی غربی ها و یا شرقی ها قرار دارند! در حالیکه به روشنی می بینیم اولاً همه در خدمت بعدِ حیوانی قرار گرفته اند! و ثانیاً در جهت استعمار و استثمار (محکوم و زندانی ساختنِ) دیگران!

و نکتة بسیار مهم دیگر اینکه متأسفانه هم فرهنگ سیاسی غرب و شرق مورد توجه و علاقۀ ما قرار گرفته است و هم سیاست فرهنگی آنها مورد عمل ما! یعنی عملاً اکثریت ما به اصطلاح مسلمانها و مسلمانزاده ها یا تمایل به رژیمهای شرقی داریم و یا به رژیمهای غربی! و نیز، یا پایبند سیاستهای فرهنگی شرق شده و بدام اعمال فاسد و پلشت آن گرفتار آمده ایم و یا از غرب.

و هراس اصلی قضیه در اینست که عده ای از همین غرب زده ها و یا شرق زده ها چون متوجه شده اند که ملت ما به اسلام و عقاید اسلامی مجهز می باشند، فرهنگ سیاسی اسلام را شعار خود ساخته و برآنند تا از طریق جذب انسانهای با اخلاص و خوش باور و به خدمت گرفتن آنهائی که دین را وسیلۀ زندگانی قرار داده اند ـ نه اینکه زندگانی را وسیلۀ تحقق دین قرار داده باشند ـ زمام حکومت را به دست آورند.

از طرفی آنچه اینان را به فکر حاکمیت و رسیدن به قدرت و شهرت و شهوت انداخته است وضع ناسالم عده ئی از ما می باشد که به اسلام و احکام الهی تا جائی پایبند می باشیم که ضرری به ما نداشته باشد! که اگر این عمل خدای نخواسته آگاهانه باشد و نتیجۀ آنرا بدانیم، به قول قرآن کریم داخل در جرگۀ کافران خواهیم شد. زیرا قرآن در مورد این گونه اشخاص می فرماید:

«إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ يُرِيدُونَ أَن يُفَرِّقُوا بَيْنَ اللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ وَ يُرِيدُونَ أَن يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذَٰلِكَ سَبِيلًا* أُولَٰئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ حَقًّا...»([4])

ممکن بعضی از ماهایی که درین دسته قرار داریم به این فکر بیفتیم که این مسایل مربوط به ما نیست زیرا که ما مثلاً هرگز نگفته ایم که خدائی نیست و یا قرآن دروغ است و... بلکه این مسئله مربوط به آنهایی است که مثلاً کافراند.

بررسی مسئله خیلی ساده می باشد اگر از روی اخلاص بین اعمال خود و اعمال کفار و نیز، بین خواسته ها و هدفهای خود و کفار مقایسه ای بنمائیم و آنچه را باعث امتیاز مسلمان ها از کفار می شود بشناسیم، مسئله واضح و روشن خواهد شد.

آیا کفار چه می خواهند و چکار می کنند که کافر می شوند؟! چه فرق است بین کافریکه نسبت عدم ایمان به خدا شهرت پرست و قدرت پرست می باشد و مسلمانی که تنها به زبان می گوید من
به خدا ایمان دارم ولی باز هم بیشتر از آن کافر شهرت پرست و قدرت جوی است؟

اگر ایمان داشتن تنها به لق لق زبان بود که خداوند نمی گفت:

«وَالْعَصْرِ* إِنَّ الْاِنْسَانَ لَفِی خُسْرٍ* اِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ...»

پس انسانِ مسلمان تنها زمانی از راه ضرر و زیان که همان راه هوسهای شیطانی و غیر
خدائی ست بیرون می شود که در کنار ایمان، عمل درست و صالح داشته باشد.

امام باقر (ع) در مورد کسانیکه به ابعاد و مسایل دینی برخوردی شخصی نموده و هر زمان که مسایل دینی به ضرر دنیائی شان تمام شد، آن قسمتِ پذیرفته شده را نیز ترک می کنند، دارد که:

«یکون فی آخر الزمان قوم یتّبع فیهم قوم مراؤن یتقرؤن و یتنسکون حدثاء، سفهاء لا یوجبون امراً بمعروف و لا نهیاً عن منکر الّا اذا آمنوا الضرر، یطلبون لانفسهم الرخص و المعاذیر یتبعون زلات العلماء و فساد عامیهم، یقبلون علی الصلاة و الصیام و ما لایکلمهم فی نفس و لا مال، ولو اضرت الصلوة بسایر ما یعملون باموالهم و ابدانهم لرفضوها کما رفضوا اسمی الفرائض و اشرفها...»([5])

یعنی در آخر زمان مردمی بظهور می رسند که در میانشان از قشری ریاکار و فقیه نما (کسانی که بدروغ ادعای شناسائی کامل و پیروی همه جانبۀ از دین را می کنند) مشغول به ظواهر و تغییر دهنده و از یاد برندۀ جوهرۀ علمی و عملی دین و نادان تبعیت می شود که امر به معروف و نهی از منکر را جز آنجا که از ضرر مصون باشند، واجب نمی دانند، همواره پی ساده گزینی و دلیل تراشی هستند، لغزش های علماء و موضع گیریهای اشتباه آمیزشان را ملاک می گیرند، به نماز و روزه و سایر کارهائیکه به «مال» شان ضرری ندارد رو می آورند و اگر نماز هم روزی به جان و مالشان ضرری داشت کنارش خواهند افکند، همانگونه که بهترین و والاترین واجبات (امر به معروف و نهی از منکر و...) را کنار افکندند.

اندک توجه به وضع عدۀ زیادی از ما به اصطلاح مسلمانها و بویژه آنهائی که ادعاهائی دارند نشان می دهد که این سخن امام در مورد بعضی از ماها صدق می نماید. لذاست که عده ای از قدرت طلبان شهرت جوی را به طمع انداخته تا به فکر حاکمیتِ بر ما باشند. عده ئی که در نهایت تحلیل آرزوی شان اینست که فرهنگ سیاسیِ غرب را بجای فرهنگ سیاسی دین اسلام بر جامعه پیاده نمایند؛ همانگونه که عده ئی با استفاده از غفلت اکثریت و بی تفاوتی اغلب ماها سیاست و فرهنگ سیاسی شرق را برین سرزمین آوردند، که کمترین نتیجۀ زشت آن طی چند سال محدود، صدها هزار شهید و میلیونها آواره است.

موضوع دیگریکه ما را بر آن داشت تا در حد یک رسالۀ کوچک به این مسئله توجه نمائیم، این واقعیت بود که سیاست تبلیغاتی غرب و شرق در منحرف ساختن افکار تازه جوانان از مسیر اسلامی و ایجاد شک و شبهه نسبت به سیاست و فرهنگ سیاسی اسلام با شدت هر چه تمام فعال و مشغول توطئه می باشد، و چون این سیاست فرهنگی از تجارب بسیار بسیار نیرومند و خطرناک استعماری برخوردار است در دراز مدت خواهد توانست لااقل عده ئی را در مقابل ابعادِ فرهنگ سیاسیِ غیر اسلامی بی تفاوت (بدون حساسیت) بسازد؛ خاصّه درین دوران که فرهنگ اصیل اسلامی و راست کرداران مؤمن را از هر طرف مورد هجوم و حمله قرار داده اند و صدای
حقانیت شان روی دلایل متعددی بگوش ایثارگران مخلص کمتر می رسد و بیم آن می رود که سیاست تبلیغاتی غرب با استفاده از تجارب استعماری و امکانات مادی خود بتواند مزدوران سر به فرمان خویش را به عنوان دلسوزان مردم و رهبران مسلمان بر ملت زجر کشیدۀ ما تحمیل نماید!

چنانکه در این اواخر، نمودهای این سیاست عفریتی در فعالیتها و همزبانیهای استعماریِ روسیه و آمریکا و... در زمینۀ افغانستان بخوبی نمایان است. به هر حال، هر چند نگارنده معتقد نمی باشد که این نبشته توانسته باشد جز گوشه هائی از این مسئله را نمایان سازد، بویژه که قسمت اول آن جز برای عده ئی، غریب می نماید، با آنهم، نشر این مقدمۀ ناچیز را هدیه ای می پندارد پیشکشِ گامهای استوار پهلوانان این میدان.

از سوئی، برای اینکه این واژه (غرب) تولید اشتباهی نکرده باشد، قبلاً به عرض می رسانم که مراد از رژیم یا فرهنگ سیاسی غرب نزد ما، فرهنگ ها و رژیم های غیر الهی ست نه اینکه مربوطِ مثلاً آمریکا باشد و شوروی نه یا اروپا باشد و مثلاً چین و غیره نه.

امیدواریم این درد دلها به روشنگری روشها و اهداف استعمار انجامیده و در نتیجه به احساس ضرورت انتخاب راهی منجر شود که خدا و رحمت و رضایت او را به گرایندۀ او تفویض
می دارد! و ملت ما را پس از آنهمه رنج و محنت و... به سر منزلی خدایی رهنمون شود!

وَ قُل رَّبِّ أَنزِلْنِي مُنزَلًا مُّبَارَكًا وَ أَنتَ خَيْرُ الْمُنزِلِينَ».([6])

 


[1] ـ تحریم/6.

[2] ـ البته نه همۀ افرادِ گروهها؛ زیرا به ایمان، اخلاص و آزادگیِ عده ئی سخت باورمند بوده و احترام می گذاریم.

[3] ـ یونس/57.

[4] ـ نساء/150 و 151.

[5] ـ از ص 28 جزء نهم جلد دوم وافی و 402 جلد 11 وسایل.

[6] ـ مؤمنون/29.

 در بررسیهای سیاسی اغلب گمان بر اینست که خرید و فروش مملکتی یا محصور در زمینه های استثماری و امکانات رفاهی به گونۀ مستقیم مطرح می باشد و یا از طریق «خرید خط مشی سیاسی» که در واقع خرید «حاکمیت» و نیز «خرید ارادۀ حکام» یک مملکت است! و استعمار از همین طرق خود را «مالک» امکانات مادی و زمینه های رفاهی می سازد!

هر چند هر دو طرف قضیه ـ هم خریداران یک مملکت و هم فروشندگان آن ـ هرگز به زمینه از دیدگاه غیر عقلائی و ناموجه نظر نمی کنند و بر آنند که امری عادی و گاه هم متأسفانه معقول دارد صورت می بندد!

اما، برای ما که مسلمانیم و به امکانات مادی و رفاهی به عنوان وسایل و ابزارِ تحقق اوامر الهی می نگریم، همانگونه که در نوشتۀ دیگری (نمودهای وابستگی) آمد، مسئلۀ خرید و فروش یک مملکت نمی تواند محصور در همین محدودۀ کوچکِ بینش محصور بماند.

لذا برای درک درست این دیدگاه، معنای این عمل (خرید و فروش یک مملکت) را از زاویه های مختلفی به تحقیق می نشینیم؛ مثلاً نخست، زمینه را در محدودۀ خرید و فروش بمعنای تجاری آن مدّ نظر می گیریم.

آنچه از بررسیِ خرید و فروش، از دیدگاه تجاری آن اثبات می شود اینست که اگر خرید و فروش صرفاً معنای تجاری داشته باشد، وسائل و امکانات مملکتی بصورتی آگاهانه و نه اجباری، و

با توافق مستقیم و یا غیر مستقیمِ «ملت» در رابطه با هدف آزادانه ئی که خریدار و فروشنده دارند، از تملک یکی خارج و در تملک دیگری قرار می گیرد و در این رابطه چند مسئله رونما می شود که می توان از مهمترین آنها در قدم اول حق انتخاب را ذکر کرد.

گفتن ندارد که انتخاب بارور از زمینه های آزادی خواهد بود؛ چه تا آزادی ئی نباشد، انتخابی صورت نخواهد گرفت؛ لیکن آنچه درین زمینه مهم جلوه می کند، روح خردمندانه ئی است که می تواند در رابطه با معقولیت زمینه و هدفی که در ورای تحقق این زمینه قرار دارد، وجود داشته باشد؛ چه ممکن است زمانی انسان را مختار بگذارند تا از میان بدیها، یکی را آزادانه! انتخاب نماید! که این هم در حقیقت یک نوع از آزادی هائی است که فعلاً در ممالکی چون روسیه و آمریکا و... وجود دارد! انسان آزاد است تا با دختر برهنه اش به کنار دریا برود و یا به کابارۀ فلان! انسان آزاد است از میان کتابهاییکه فقط بیانگر ایده های منحط حزب کمونیست روسیه است، این یکی را بخواند یا آن دیگری را! آزاد است، اما در انتخاب یکی یا چند تا از بدی ها! لذا، ما برای بر کنار ماندن از لغزشهای بیانی، وجود روح خردمندانه، در رابطه با معقولیت و هدفِ از انتخابِ زمینه را تصریح کردیم.

این زمینه بخودی خود سلب کنندۀ موردی ست که در صورت نبودِ این صراحت، به نحوی از انحاء ممکن است تولید شود که آن را می شود «تحمیل اراده» نامید، کسانیکه به زیر ساخت اندیشندگی زمینه های تجاریِ امروزه آگاهی دارند، نیک در می یابند که تجارت امروزه نسبتِ نداشتن هدفگاه هائی معقول، اکثراً بر پایۀ تحمیل اراده استوار است؛ چه اغلب نیازهای تجاری امروزه نیازهائی ست کاذب که از طریق استعمار ذهنیت ها، نیازهای طبیعی باورانیده شده است.

لذا، اگر در زمینه ای تجاری، روح تحمیلِ ارادۀ فروشنده لمس شود، خرید و فروش از جنبۀ صرفِ تجاری آن بیرون می شود. بهمانگونه که ممکن است خریدار با شیادی عمل نماید و روح آزاد گرایانۀ خرید و فروش را به تباهی کشاند!

و روشن است که اگر رابطه ای، از این ویژگیهای مثبت و سره و پاک برخوردار باشد، انسانیت و هویت انسانی دو طرف مورد هجوم واقع نمی گردد.

در اینگونه خرید و فروش رابطه هاییکه مالک با مملوک دارد، تغییر می خورد و امکان تغییر آن می رود.

این تغییرات ممکن است در کیفیت و کمیت زمینۀ مورد خرید و فروش تغییراتی به بار آورد؛ و نیز ممکن است در ماهیت خریدار و فروشنده ـ از نظرگاه های سیاسی، اقتصادی، اخلاقی، هنری و در یک کلام انسانی ـ  کماً و کیفاً دگرگونیهایی ایجاد نماید، که اغلب می نماید، لیکن در اصلِ ایدۀ ما، تأکید بر این نکته است که این دگرگونی ها چه در جهت پاکی ها و خوبی ها و رسائیها و غرورها و آزادگیها و چه در جهت لذت ها و زبونی ها و پستی ها و بردگی ها و بارکشی ها و ننگ ها و اسارتها، زادۀ تحمیل ارادۀ هیچیک از طرفین نبوده و این خودِ این دو طرف، در رابطه با زمینه های مورد نظر خویشند که به انتخاب خوبی و یا بدی می پردازند؛ از عمده تغییراتی که درین زمینه بروز می یابد، می توان رابطۀ مالکیت را به حساب آورد، که در آن نسبت و رابطۀ مملوک از شخصی به شخصی، از مکانی به مکانی، و... دگرگون خواهد شد. و پس از این مرحله است که مسئلۀ تبدیل اراده بر مالکیت، ذهن انسانرا بخود جلب می کند؛ معنای این سخن چنین است که ارادۀ حاکم بر مملوک دگرگونی پذیرفته و از نظرگاههای متفاوتی رابطۀ مالک و مملوک تغییر می خورد؛ مثلاً: بچه آهویی را که شخصی نسبت گرسنگی و فقر، ارادۀ کشتن داشت، می خرد برای بزرگ کردن یا...؛ که رابطۀ ارادۀ مالک ـ مملوک تغییر یافته است. رسیدن به درک این قضیه، مسئلۀ تبدیل هدف را تداعی می دارد؛ مثال قبل می تواند بیانگرِ چگونگیِ نوعی از تبدیل هدف درین مورد باشد! چه اولی هدفش سیر کردن خود و در نتیجه، با کشتن حیوانی و نابودی نفسی، نگهداری و صیانت نفسی بود و از دومی با حفظ نفسی، ایجاد تولید لذت ویژه ئی یا به تعبیری بهتر «حظّ نفسی» می باشد. در همین رابطه باز تبدیل روشِ کاربرد، در رابطه با هدف هم ایجاد خواهد شد؛ مسئلۀ روشِ کاربردِ تنها، کمتر می تواند درین زمینه محلی داشته باشد، چه برخی از ابزار و وسایل جز برای هدف ویژه ئی نمی توانند به کار گرفته شوند، آنهم جز از طریق روشی ویژه، اما وقتی مسئلۀ روش کاربرد، در رابطه با هدف مطرح باشد، زمینه تا حدی زیاد دگرگونی تواند پذیرفت. پس از همۀ اینهاست که به مسئلۀ اصلی یعنی امکان تبدیل وضع مملوک می رسیم، که یکی از دگرگونیهای عمده ئیست که درین زمینه پدیدار تواند شد؛ باز هم مثال بچه آهو از نظر وضع
می تواند مثال خوبی باشد؛ چه اگر مالکیت (رابطۀ مالکیت) دگرگونی نمی پذیرفت، امکان داشت تا وضع بچه آهو دگرگونی کیفی در جهت مرگ و فناء و تلاشی و تخریب و... بپذیرد که در حالت دوم، وضعش کماً و کیفاً در جهت رشد و نمو، دگرگونی تواند پذیرفت!

زمینه های دیگر را هم می شود ارائه داد، لیکن از آنجا که حوصلۀ این مقاله زیاد نیست به مواردیکه حاضر بذهن بودند بسنده می کنیم.

حال اگر انسانی پیدا شد و ارادۀ خود را در بهای اندک یا گزافی به فروش رسانید، آیا کسیکه این اراده را خریداری کرده است، هیچ دگرگونی یی را در مملوک (اراده ای را که به تملک خود در آورد) ایجاد نخواهد کرد؟ جوابِ منفی دادن به این قضیه، یا از روی غرض و مرض خواهد بود و یا از کم خردی.

نمونه های عینی قضیه را خیلی از ماها مشاهده کرده اند و مثال کوچکی در این زمینه خواهد توانست مسئله را روشن نماید.

کسی را در نظر بگیرید که برای کسب معیشت و تکمیل خواسته های زندگی مثلاً عمله گری را انتخاب کرده و بر سر گذر منتظر کسی است که به کارگر نیازمند باشد. وقتی کسی پیدا شد و این کارگر را استخدام کرد، در حقیقت او ارادۀ کارگر را به استخدام خویش در آورده است.

چه کارگر به این مسئله کار ندارد که وی می خواهد جائی را ویران نماید یا آباد. او اراده اش را به کارفرما فروخته، لذا اگر گفت این پایه را ویران کن، ویران خواهد کرد و اگر هم گفت آباد کن، آباد خواهد کرد.

منتها فرق این کارگر با کارگر سیاست در این است که اولی بیشتر از بازوی خویش کار می گیرد و دومی از مغزش.

اولی، با پذیرشِ فرمان کار جسمی، ارادة جسمانی خود را در اختیار کارفرما می گذارد و در عوض چیزی می گیرد و کارگرِ سیاسی، کار فکری و ارادۀ مغزی خود را.

هر دو مزدوراند، لیکن هر یکی روی اهدافی و زیر دست کارفرمائی و در زمینۀ معینی.

طبیعی ست همانگونه که گاهی چند نفر کارگر با هم زندگی می کنند و مشترکاً کاری را پیدا نموده و انجام می دهند، چند تا سیاست باز حرفه ئی و با تجربه هم که پیدا شدند، مزدور کارفرمای سیاسیِ بزرگی می شوند و کار سیاستِ جامعه ئی را بنفع ارباب انجام می دهند. مگر هم امروز ببرک و یارانش همین کار را نمی کنند؟

از ارائه ی مطالب بالا حتماً خوانندۀ گرامی به این مسئله پی برده باشد که در این زمینه و از این دیدگاه، رابطه ها کلاً بر پایۀ زمینه های عینی ـ واقعی، قرار دارند.

عینیت قضیه مربوط به زمینه های تجاری مادی ست و واقعی بودن زمینه مربوط می شود به مواردیکه مملوک «شیئی» نبوده لیکن واقعیت عملی یا ذهنی دارد؛ مثل اینکه کسی را برای تحقق معامله یی و یا تفکر و تحقق در زمینه یی تجاری به کار می گیرند، لیکن هیچگاه ابعاد انسانی و مثبت زمینه را از یاد نمی برند.

اینک بیاییم با خودمان بیندیشیم که اگر آمریکا، یا یک کشور استعماری دیگر بتواند در افغانستان جای پائی برای خود باز کند، آیا ما می توانیم با او روابط تجاریِ صرف داشته باشیم؟! آنهم بگونه ئی که همۀ ابعاد مثبت و انسانی زمینۀ خرید و فروش پاک و دست نخورده باقی بماند؟.

برای اینکه به این پرسش ها پاسخی معقول و خداپسند داده باشیم باید چند موضوع بسیار جدی را مورد کاوش و دقت قرار دهیم در صدرِ همۀ این مطالب این نکتۀ پرسشی قرار می گیرد که استعمار به ما چه خواهد فروخت و از ما چه خواهد خرید؟.

پاسخ دقیق، آگاهانه و تجربه شده به این پرسش می تواند در زمینۀ روشن شدن مطلب به ما کمک فراوان نماید؛ چه در غیر این صورت پاسخ در محدودۀ ذهنیت و پندار در بند شده، نمی تواند از عینیتی ملموس و پهنه مند برخوردار باشد. بدین معنا که چه بسا اتفاق بیفتد، شخص به پرسش بالا پاسخی بدهد متناسب ذهنیت خودش که این ذهنیت پیوندهای تنگاتنگ با نیازها، احساس ها، برداشت و بینشهای وی دارد.

ملت افغانستان به پرسش بالا چنین پاسخ خواهد داد که، آمریکا به ما اسباب صنعتی ئی که بتواند تضمین رفاهیت ما را بنماید، و فرآورده هائی که در راه اشباع نیازمندیها و احیاناً «شادخواریهای» ما کمکی بنماید، خواهد فروخت!.

اما دولت هم صرفاً همین پاسخ را خواهد داد؟ تا آنجا که تاریخ به اثبات رسانیده است دولتی را، یا نمی توان و یا کمتر می توان سراغ داد که ندای ملت خویشرا فریاد کرده باشد.

اگر در افغانستان دولتی باشد و آن دولت بخواهد با غرب روابط نزدیک داشته باشد، حتماً چشم داشت وی از مثلاً این خواهد بود که آن دولت را از نظر «تسلیحاتی» مجهز نماید! تا بتواند در زمینۀ رقابتهای سیاسی بین الدول، بقای خویشرا حفظ نماید! و اگر این دولت، دولتی مردمی نبود طبیعی خواهد بود که بگونۀ همۀ دولتهای غیر مردمی ـ که نمونة بارز آن برای مردم افغانستان
دولت های گذشته است ـ از سلاحها، در راه نابودی ملت استفاده خواهد کرد.

ملت ها را کمتر می توان سراغ گرفت که خواهان خرید مقدار غیر قابل تحملِ مثلاً اسلحه از دیگران باشند؛ حال آنکه اکثر نیازهای فوری شان هنوز برآورده نشده باشد.

ملتها با یکدیگر دعوائی ندارند و این دولت هایند که روی عللی غیر انسانی یا با یکدیگر به جنگ بر می خیزند و یا همانگونه که آمد، نسبتِ عدم رعایت حقوق ملت و گرایش به چپاولگری های وسیع، بجان ملت خود و یا ملت های دیگری می افتند.

چنانکه مردم افغانستان مورد هجوم عده ئی وطن فروش سوسیالیست داخلی و بعداً هم مورد تجاوز، ستم، زورگوئی و کشت و کشتار بیرحمانۀ کمونیسم بین الدول قرار گرفتند!

ملت افغانستان، با ملت شوروی چه نزاعی تواند داشت؟! و این دولت های افغانستان، (دولتهای تره کی، امین و ببرک) بودند که نسبت نوکری به شوروی و وابسته ساختن افغانستان به روسها، زمینۀ غارت و چپاول و... را برای دولت استعماری روسیه آماده کردند! و نیز دولتهای قبل از اینها که عملکردشان به ایجاد گروههای سیاسی ئی انجامید که وابستۀ روسیه بودند.

شاید عده ئی جاهل و یا مغرض چنین استدلال نمایند که اینگونه حالات، تنها مربوط به روسیه بوده و غرب دارای خصلت خونخواری نیست! که صرف نظر از اینکه این استدلال، نظر به اینکه اسلام کافرانرا در هر شکل و هر لباس مردود می شمارد اسلامی و عاقلانه نیست، از بینشی سیاسی هم بهره ئی نخواهد داشت.

مگر دولت شاهی ایران با آمریکا رابطه نداشت؟ مگر امروز ملت ایران زخمهای رنج آفرین وابستگی را بر شانه های خویش، لمس و مشاهده نمی کنند؟! مگر همین ایران نبود که نسبت اتکای به سیاست استثماری ـ استعماری آمریکا ـ ، کارگران مهاجر افغانی را با خوشی و خوبی به کار میگرفت؟

اینک چه پیش بد آمد، که با وجود حس اخوت و برادری اسلامی و با آنکه میدانند روسها بر سر افغانستان، آن آورده اند که آمریکائیها بر سر ویتنام، افغانیهای در بدر را با طعنه و نفرین از سرزمین خویش جواب می گویند؟

هر چند بهترین، خردمندترین، ناب ترین، ملموس ترین، و... استدلال بر غیر مؤلد، فسادبار، تخریبی و متلاشی سازنده بودن روابط ایران با آمریکا را می توان «خودِ انقلاب اسلامی» مردم این سرزمین ذکر کرد؛ چه اگر اینان در سایۀ رابطۀ سیاسی ـ تجاری با آمریکا، سعادتمند می بودند، بروشنی می توان ادعا کرد که هرگز علیه خویش نمی شوریدند و به عصیانی چنان عظیم علیه سعادت خویش همت نمی گماشتند.

پس باید علت بدبختی ملت ایران را در زمینۀ رابطه با آمریکا به گونه ئی ژرف تر و خردمندانه تر بررسی کرد.

هستۀ اصلی و روح مشمئز کننده و جوهرۀ واقعیِ این بدبختی زادۀ عدم موجودیت ابعاد مثبت، پاک، مولد و رشد دهندۀ انسانی در رابطۀ تجاری است! چه دولت شاهی ایران و نیز دولت آمریکا، هیچکدام نمی توانستند، رابطه ای صرف تجاری و «سالم» داشته باشند. زیرا دولت شاه غیر مردمی بود و طبعاً آنچه از آمریکا می خواست برای بقاء خویش می خواست. و دولت آمریکا نیز غیر مردمی بود و آنچه از ایران می خرید و یا به ایران می فروخت، در جهت تداوم بقای خودش نمی توانست نباشد.

گذشته از اینها، هرگز دولِ استعماری نمی توانند به روابط تجاریِ صرف با دولتی بسنده نمایند، چه آنچه مفید به حال اوشان می باشد و بهره ئی سرشار دارد ـ لااقل آنچه تاکنون واقعیت یافته ـ فروش چند من آهن است به نام اسلحه!

گفتن ندارد که قبضه کردن بعد نظامی یک کشور می تواند چه زمینه های وسیعی را در جهات مادی و معنوی در اختیار استعمار بگذارد.

از جانبی، مردم افغانستان از تجربه ئی که در مورد احزاب سوسیالیستی دارند، باید «عبرت» بگیرند و با همۀ وجود خویش باور نمایند که اگر غرب، گروهی از میان گروههای افغانستان را مورد عنایت خویش قرار می دهد تا آن ها، با کمک جنسی و مالی و سیاسی استکبار جهانی و ریخته شدن «خون» پاک جوانان غیور و رزمندۀ افغانستان به حکومت برسند، برای رضای خداوند و جلب رحمت واسعۀ الهی نیست. و یقیناً در پشت سر این عمل توقعاتی سیاسی، اقتصادی، نظامی و... دارد. و اگر می خواهد این عمل را قربةً الی الله انجام دهد و این ادعایش با راستی و انسانیت آمیخته است، از امسال به بعد مازاد گندم خویشرا به دریا نریزد و به انسانهای گرسنۀ آسیا، آفریقا و حتی خود آمریکای لاتین هدیه نماید.

موضوع روشن است و آن، حکومت کردن ظاهری بر مردم افغانستان است از طریق تفویض کمکهای مالی و نظامی به گروه و یا گروه های سیاسی و خرید «حق حاکمیت» بر مردم افغانستان در تمام زمینه ها.

گروهی که از طریق زد و بندهای سیاسی با غرب می خواهد حکومت آینده را فراچنگ آورد، به صورت غیر مستقیم به چند عمل شیطانی و خائنانه دست یازیده است:

آمریکا، شوروی و یا هر کشور استعماری دیگر آنقدرها خوشباور و احمق نیستند که بخواهند بدون بررسی و شناخت کامل زمینه و نیز «عاملینِ امر» کمکهای عمدۀ مالی و احیاناً تسلیحاتی خود را بدسترس کس و یا کسانی قرار دهند، چنانکه روسیه تا ببرک و دار و دسته اش را نخرید و یقین حاصل نکرد که ببرک در خط روسیه می باشد، کمکهای خود را در اختیارش نگذاشت!
لذا، غرب اول اشخاصی را از نظر فکری و عقیدتی همگام و هم جهت با سیاست خویش می سازد() بعد که اینان از امتحانات عدیده کامیاب بر آمدند، و یا به بیانی بهتر «خود فروشی» آنان ثابت شد، امکانات خود را به دسترس شان قرار می دهد.


روشن است که این گروه و یا این شخص دیگر از «خودش» چیزی ندارد، هر چند که روی عللی سیاسی از آزادی خود و عدم وابستگی خویش داد و فریادهائی را هم براه اندازد.
پس از آن، گروه دارای شخصیتی غربی است، رفتاری غربی است، سیاستی غربی است، ایدئولوژی غربی است هر چند هم که در ظاهر قضیه غرب را بکوبد و خود را با آن در تضاد جلوه دهد.
لذا همۀ جدیت وی بر اینست تا شخصیتِ سیاسی غرب را به همۀ مردم تحمیل کند ـ کاریکه شاه ایران در ایران می کرد ـ ؛ می کوشد تا بهترین سیاست را سیاست غرب معرفی دارد و...!
اینجاست که مردمِ آگاه و بینشمند، مثلاً دست آمریکا را در آستین گروهی مدعی اسلامیت مشاهده می دارند؛ و زبان آمریکا را در دهان رهبر مدعی اسلام حقیقی، و تفکر سیاسی ایدئولوژیک آمریکا را در مغز گروهی پر مدعا به اسلام و قرآن! راه این گروه اگر که در نخستین گام ها برای «همگان» روشن نباشد، در گامهای بعدی روشن خواهد شد.

تا آنجا که تاریخ سیاسی ملل و اقوام به ویژه در قرون بعد از رنسانس و دوره های رشد استعمار نشان داده است، این واقعیتی انکارناپذیر است که استعمار ـ چه آمریکائی و چه روسی ـ هرگز به خرید عده ئی حاکم در قبال فروش حاکمیت ظاهری به آنان بسنده نکرده و آن را به مثابۀ زمینه و ابزاری، جهت فراچنگ آوردن امکانات رفاهی و حیاتی آن مملکت قرار می دهد. چه از خرید عده ئی بی آبرویِ خود فروش، نفعی حاصل وی نخواهد شد، لذا به روشنی ملموس است که اگر حکام مملکتی را می خرد اصل قضیه بر این واقعیت نهاده شده است که بتواند از طریق آنها، مملکت و منابع سرشار حیاتی اش را بخرد.
قضیه از پهلویی دیگر نیز قابل بررسی ست، به این معنا که حاکمِ خود فروختۀ داخلی، اگر مملکت را با منابع حیاتی در اختیار استعمار قرار ندهد، بزودی از طرف همان قدرتی که وی را به این مقام رسانیده عزل خواهد شد؛ چنانکه در مورد حکومت «امین» در افغانستان مشاهده کردیم.


روسها پس از کودتای امین به گمان اینکه ادعاهای «شاگردِ» با وفای رهبر کبیر در قبال شوروی قرین با درستی خواهد بود، حکومتش را نه تنها برسمیت شناختند که آنرا گامی جلوتر در مسیرِ انقلاب! قلمداد نمودند؛ اما همینکه متوجه شدند وی نمی خواهد، منابع سرشار مملکت را دربست در اختیار ایشان قرار دهد! و یا اینکه عرضه چنین خوشخدمتی ئی را ندارد، وی را بپایبوسی رهبر کبیرش «مفته خر» کردند!
لذا حاکم خود فروشیکه با کمک استعمار بروی کار بیاید در سر لوحۀ اهدافش تسلیم مملکت به ارباب، بگونۀ وظیفه ئی مقدس! و غیر قابل احتراز، حک شده است! حال این ارباب روس باشد یا آمریکا، فرقی نمی کند. و تاریخ سیاسیِ تمام ممالک جهان سوم، طی قرن نوزدهم و بیستم از «الف» تا «یاء» گواه بر این ادعاست.

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار