سه شنبه, 24 دی 1392 18:33

آرمان شناسی

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

    انسانها در رابطۀ با هویت و یا گوهر وجودی خود دو گونه نگرش دارند. پیروان و مدافعان یکی از این نگرشها خود را از جنس حیوان پنداشته و پدر بزرگ خویش را میمون می شمارند. اینان میگویندکه ما با حیوانات تفاوت چندانی نداریم مگر از نظر هوشی. یعنی فقط هوش و قوۀ تفکر ما نسبت به سایر حیوانات رشد بیشتری کرده است، وگرنه، کبد، ریه، چشم، گوش و سایر اعضاء برونی و درونی ما مانند حیوان بوده و همان کارها را انجام میدهند! دو پای ما انسانها همان کاری را می کنند که چهارپا و هشت پای حیوان دیگر می کنند!
     پیروان نگرش دیگر می گویند: ما ـ اصلاً ـ نسبتِ به حیوانات، اختلاف ماهُوی داریم. یعنی اصلاً هویت ما غیر از هویتِ حیوان بوده و همین هویت متفاوت می باشد که چشم ما را از چشم حیوان، گوش ما را از گوش حیوان و سایر جوارح و اعضاء ما را از آنچه حیوان دارد برتر و شریف تر کرده است! اگر انسان و حیوان ـ در زمینه های یاد شده مشترکاتی دارند، در «کارکردِ» اعضاء و جوارح می باشد و نه در «کارکشی».
     مثلاً حیوان چشم را بکار می گیرد تا آنچه که برایش مفید یا مضر می یابد تمیز داده و در مواقع و شرایط لازم عکس العمل فطری و غریزی نشان دهد! بطور مثال، گوسفند علوفه های مألوف خود را از میان سایر مواد غنائی تمیز میدهد؛ یعنی اگر شما به جای علوفۀ شناخته شده برای آن حیوان اشیاء مشابه ـ مانند خرده پارچۀ سبز و یا پلاستیک و... ـ جلوی آن بیندازید، به وسیلۀ چشم و قوۀ شامۀ خود آنرا به سادگی از غذای واقعی خودش ـ امیدوارم با همۀ قوای فاهمۀ خود توجه کنید، چرا که...؛ در جهت رشد و سلامت او می باشند ـ تمیز میدهد!
     و این ـ توجه مضاعف شود ـ مؤید آنست که حیوان، با وجود نداشتن شعور پیشرفته و مغزی متفکر، نه آنچه را به وی سودرسان نمی باشد، میگیرد و تصاحب می کند و نه هم در آن دخل و تصرفی می نماید! با همۀ این ظرافتها این بهره وری، با بهره وریهای انسان از ـ همان قوۀ باصره، بسیار متفاوت می باشد.([1]) چرا که انسان از چشم تنها برای مواردی از ایندست استفاده نکرده، گاهی آنرا در جهت رسیدن به زمینه و امور بسیار ارجمندی مورد بهره وری قرار میدهد!
    فرد واقعاً گرسنه ئی را مدّنظر بگیرید بواسطه رسیدن به فلان مطلب علمی، هنری و یا حکمی، اصلاً گرسنگی را از یاد برده و با تمام هوش و حواس، مثلاً در رایانه ئی مشغول بوده و آنی دیده از صفحۀ کامپیوتر بر نمیدارد! یقیناً هر انسان منصفی متوجه شده و اذعان خواهد نمود که این چشم با چشم تمیز دهندۀ آن حیوان، هرگز یکی نتواند بود!
    لذا، همانگونه که آمد، شاید کارکرد مکانیکی آنها شبیه به یکدیگر باشد اما حیوان هرگز نمیتواند چنین «کارکشی» از چشم خود داشته باشد! چنانکه عین مسأله در رابطۀ با گوش و... مطرح بوده و گاهی انسان مثلاً از گوش، در جهت تحقق زمینه هائی بهره گرفته و کار می کشد که اصلاً به حوزۀ غرایز حیوانی او ربطی ندارند!
    از سوئی، آندسته از انسانها که خود را برتر از جانوران می پندارند، در یک تقسیم بندی کلی و فراگیر، خود به دو دسته منقسم می شوند:
 یکم ـ آنها که به خود احترام نهاده و دلسوز می باشند؛
دومـ آنها که احترام و دلسوزی را از خود دریغ میدارند!
     از ویژگیهای انسان دلسوز، یعنی آنی که خود و هویت خودش را از جانوران برتر یافته و به این یقین رسیده است که: هویت او از هر نظر و منظری، عالیتر، عزیزتر، شریف تر و... از حیوان می باشد، با همۀ وجود تلاش می نماید تا کنشها، موضعگیریها و هدفداریهای او ـ آنهم در همۀ زمینۀ مربوطه و ممکن ـ از کنشهای حیوان برتر باشد!
    چه بسا چنین فردی از نظر تمکن مالی، به اصطلاح فقیر باشد، ولی به دلیل اینکه به «هویتِ خود» احترام می گذارد و نه به آجرها و آهنهائی ـ خانه و ماشین و... ـ که به این هویت متعلق توانند بود، فقر و ناداری نسبی را با گشاده دلی استقبال می نماید تا از توانمندیهای والا و ناب و بی مانند خود برای رسیدن به ارزشها و اموری در خور شأن و هویت شریف و عزیز خود بهره گیرد.

     حال اگر از وی پرسیده شود که چرا چنین زندگانیِ درویشانه ئی را، با سرافرازی و نشاط دنبال کرده و مثلاً در شبانه روز شانزده ساعت به تلاشهائی مشغولی که به حیوانیت و هویت حیوانی تو ربطی ندارند؟! پاسخ خواهد داد که: من با اینکار، با این موضعگیری، با این گزینش و جهت گیری و... اولاً هویتِ والای انسانی خود را تثبیت کرده و به نمایش می گذارم! و ثانیاً، از این طریق ـ و فقط از این طریق توجه به گوهر هویت خود، و نیازها و ارزشهای مربوط به آن ـ به نشاط، سرور، آرامش، بالندگی، شکُفتگی و سرمایه هائی دست پیدا می کنم که قابل مقایسه با کمبودِ «آهن و آجر و...» نتوانند بود!(*[2])
    و این مؤید آنست که هم نگرش وی نسبت به هویت، نسبت به امکانات وجودی ـ همچون چشم و گوش و... نسبت به موضع و موقع کاراندازی و کارکشی از آنها و... عوض شده و با خود و سرمایه های وجودی خود، همان برخوردی را می نماید که شایستۀ انسان دلسوز و حرمتگزار به خود می باشد و نه ناآگاهِ به هویت خود و دشمن خود و سرمایه های خود!
    هم آرمانهایش والاتر و شریف تر و ارجمندتر و ارزشبارتر از کسی شده است که خود را در ردیف میمون و خرس و... قرار میدهد!
    هم روش گزینی او تعالی پیدا کرده و متوجه روشهائی گردیده است که با هویت مورد ادعای او کاملاً سنخیت و هماهنگی داشته و در رسانیدن وی به اهداف و ارزشهای مورد نظر وی، بخوبی یاری رسان او می باشند!
    هم جهت گیری او تحول اساسی و تعیین کننده پیدا کرده و با تمامت ظرافتها و امکانات در جهت رشد هویت او ـ و نه رشد آجرها، آهن ها، جواهرات و عددِ پولهای او ـ قرار گرفته است!
    هم ابزارگزینی وی فهیمانه تر و با حساسیت و دغدغۀ علمی ـ ارزشی بیشتر شده و به شکلی کاملاً «انسانوار» دقیقاً به همان ابزار ـ و فقط به همان وسایلی ـ روی کرده و از آنها بهره می گیرد که به بهترین وجه و پرثمرترین گونه می توانند در خدمت ـ باز هم تأکید میدارم ـ رشد «گوهر هویت» او باشند و نه...!
    و در یک کلام: هم ثابت می کند که وی کنش خود، برخوردهای متنوع ـ و بسیار متنوع ـ خود و موضع گیریهای خودش را در رابطه با داشته ها، با آرمانها و با سایر سرمایه هائی که می توانند رشد، سلامت و کمال هویت او یعنی همان چیزی که یقین دارد که فقط به واسطة حضور کرامتبار، عزت آفرین، شرافت افزا و غنامند او، یک سر و گردن از دیگران برتر هستم، را ضمانت نمایند، هماهنگ ساخته است. تا به نحوی کاملاً عینی و ملموس اثبات نماید که من به عنوان فرزند آدم ـ و نه فرزند میمون ـ از سایر حیوانات برتر بوده، عزیزتر و شریف تر و با کرامت تر بوده و تحقق والائی و ارزشهای انسانیِ من، از همۀ آنچه فدایشان ساخته و در راه رسیدنِ به آنها صرف کرده بیشتر و ارزشمندتر است.

     به هر حال، وقتی این نگرش و موضعگیری عملی به حدی از قوام و پویائی رسید که انسان را وادار سازد تا نسبت به «خودش» و نه خانۀ خودش و باغ و ماشین و... خودش، متوجه و حساس شده و به این نتیجۀ قطعی و یقینی رسید که «باید» برای هویت والا و ابزار و سرمایه های وجودی اش دلسوزی نمود و...، ثابت تواند شد که هم با خود و هویتِ واحدۀ خود، دست داشته های کارآمد خود، سرمایه های غنابخش خود و... آشتی کرده و یقیناً با همۀ آنچه آمد، برخوردی محترمانه خواهد نمود.
    حال که سخن به اینجا کشیده شده است، اگر دوستان اجازه بدهند، برای ایجاد زمینه و طرح نوعی مقایسة غیرمستقیم، چرخشی به کلام داده و از طریق طرح مثالی روشنگر، مطلب را مورد توجه و تأکید قرار میدهیم!
    بطور مثال، ما شخص محترم، عزیز و ارزشمندی سراغ داشته و یا حاضر می یابیم و در عین زمان، انجام برخی کارها را در نظر داریم که دونِ شأنِ این شخص محترمی است که مدعیِ «دوستی و احترام» به وی می باشیم! آیا به خود اجازه میدهیم تا از وی بخواهیم تا این کارها را انجام دهد؟!
    البته امکان دارد تا در شرایط ضروری و اجبار، خود ما ـ مخفیانه ـ آن کارها را انجام بدهیم؛ اما هرگز به خود اجازه نمیدهیم تا کارهائی تحقیر کننده و دون شأن را به کسی واگذاریم که ادعا داریم: هم به او احترام داریم و هم دلسوز می باشیم.
    چرخشی دیگر به کلام داده و خودمان را بجای آن فرد معین قرار میدهیم؛ حال اگر کسی از ما بخواهد تا کارهائی تحقیر کننده و دونِ شأن و مرتبت وجودی خود را انجام دهیم، نسبت به آگاهی، سلامت عقلی، شخصیت انسانی و... این متقاضی چه دید و نگرشی پیدا کرده و در مورد او چه قضاوتی می نمائیم!؟ یقیناً نظر ما در مورد این فرد این خواهد بود که:
    این اَبلَه آدم نشناس، نه نسبتِ به شخصیت و هویت ما احترامی قایل می باشد نه از کمترین حدِّ دلسوزی نسبت به ما برخوردار است و نه در رابطه با ظهور و شکوفائی و نمایش هویت و شخصیت ما کمترین مسئولیتی احساس می کند! پس باور می آوریم که حتماً در پی تحقیر ما و در جهت خرد ساختن و بی آبرو کردن ما عمل می کند!
   حال، اگر از خود برون شده و در رابطه با فرمانهائی که نفس خود ما به ما صادر نموده و ما هم بنده وار فرامین نفس را به هر یک از قوه ها ـ اعم از چشم و گوش و دست و پا و فکر و خیال و... ـ عملی ساخته و به تماشای اهدافِ محقق شدۀ نفس می نشینیم، عاقلانه و بی طرفانه خود ما نسبت بخود ما، قضاوت نمائیم، چه حکمی در مورد خود صادر خواهیم کرد؟
   آیا خواهیم گفت که: ما به خود دلسوز بوده و در جهتِ دلسوزی به خود عمل می کنیم؟! آیا ما خودمان به خود احترام نهاده و در مسیر حرمت گزاری بخود قرار داریم یا نه؟
   بویژه وقتیکه بخود ـ ناشیانه ـ ستم نموده و مثلاً به قوۀ نازنین چشم دستور میدهیم تا صفحۀ باصرۀ ما را از صورتهائی شرم بار، متهوع، زشت و آلوده کنندۀ به ... ملوث سازد؟!
   بویژه اوقاتیکه این ابزار را بجای مصرف کردن و به کار انداختن در زمینه و امور رشدآور، سعادت آور، طهارت آور، دانش آور و... به جائی معرفی می نمائیم ـ که گاه از افشای آن نیز احساس شرمساری می کنیم؟
   به ویژه وقتی گوش نازنین و پاکیزۀ خود را از اصوات و گپهائی پر می سازیم که شخصیت انسانی، تربیت خانوادگی و شرافت ربانی ما را لکّه دار می سازد؟
   به ویژه وقتی قوۀ حافظه و متخیله را از محفوظات و تخیلاتی آکنده میداریم که خود ما نیز از افشا و پرده پرداریِ از آن سخت هراسانیم؟!
   به ویژه موقعیکه دست را آلوده، پای را اسیر و دل را نجس و... می سازیم، آیا واقعاً نشانۀ آنست که ما به خود دلسوز بوده و احترام گزار می باشیم و یا به عکس؟!


   ببخشید! آیا از شما عزیزان کسی دیده و یا شنیده که مثلاً «فلان حیوان» از چشم و گوش و دست و پا و... به زیان خود بهره گیرد؟! هر کس دیده و یا شنیده، مرا هم آگاه کند؟!
   به هر حال بعضی از انسانها ـ متأسفانه ـ دچار چنین بدبختی هائی شده و در عین حال ادعا می نمایند که: ما به خود و به سرمایه های وجودی خود دلسوز بوده و احترام می گذاریم.
   اینان، با کارکشیهائی از ایندست ـ از قوای والای وجودی خود ـ انسان بودنشان را زیر سؤال می برند! مثلاً از قوۀ متخیله که یکی از بهترین نعمتهائی است که خداوند به انسانها داده و همۀ هنرمندان عالم، در هر رشته ئی از هنر، اگر بجائی رسیده و به سعادت، شرافت، کرامت، عزت، جاذبه و شهرتی رسیده اند، از طریق به کارگیری درست، منظم و از ناحیۀ محافظت، مراقبت و وقایۀ آن از همۀ آنچه آلوده کننده بوده است، دست یافته اند، بجای آنکه از آن بجاهائی کار بکشند که منجر به آفرینشگری هنری، تلطیف عاطفی، اثبات ذوق هنری و خلاقیت و ابتکار و... گردد، بجاهائی مصرف می کنند که اگر از وی پرسیده شود: «قوۀ متخیلۀ شما در مورد چه امری مشغول به تخیل بود؟! خجالت می کشد که بگوید آنرا در زمینۀ چه نجاستهائی به کار گرفته بودم! در واقع اینان به جای حرمت گزاری و دلسوزی نسبتِ به هویت علوی و ابزار و سرمایه های بسیار ارجمند و عزیز خود، هم بخود اهانتِ اَبلَهانۀ ضدحیوانی روا می دارند! هم به سرمایه های وجودی خود ستم و بی مهری روا میدارند و هم خود را ـ بصورتی سخت نابکارانه، جنون آمیز، تحقیر کننده، استخفاف آور و خجلتبار ـ از آثار علوی، پی آمدهای حکمی و اشراقی و هنری و انسانی درست بکار انداختنِ سرمایه های خود محروم می سازند!
   به هر حال، انسان دلسوز و حرمت گزار به خود انسانی است که نسبت به همۀ آنچه آمد توجه جدی داشته و حاضر نمی شود تا سرمایه های وجودی خود را به جاهائی مصرف نموده و در جهت هائی بکار اندازد که دون شأن و مرتبت انسانی او و دون شأن و مرتبت خود این قوا و سرمایه ها ـ به عنوان سرمایه های فرزند آدم ـ باشند!

    از آنچه آمد به این نتیجۀ کلی می رسیم که: بعضی از انسانها به خود دلسوز بوده و حداقل دلش به «خودش و سرمایه های نابِ درونذاتِ خودش» ـ و نه خرت و پرتهای برونذاتیکه عقل و هوش و آدمیتش را به بازی می گیرند ـ می سوزد؛ لذا حاضر نمی شود تا مثلاً چشم و گوش و خردش هدر برود! قوۀ شگفتی انگیز تخیلش هدر برود! و... زیرا متیقن شده و نیز به این درجۀ از اعتماد به نفس دست پیدا کرده است که: من می توانم از این سرمایه های قیمت ناپیدا بهره ها گرفته، سودهای فناناپذیر به چنگ آورده، بر سرمایه های بسیار والای خود افزوده و در یک جمله: بر دانش و فضیلت خود، بر عزت نفس خود، بر سلامت روانی خود، بر آزادگی و سرافرازی خود و بر هر آنچه آدمیتِ مرا بهتر، بیشتر، روشن تر و... تر بنمایش می گذارد بیفزایم!
    لذا، از این قوا و امکانات عالی و خدائی فقط در زمینه ها، جایها و در رابطه با امور و ارزشهائی کار می گیرد که می توانند او را در طریق رسیدن به عالی ترین مراتب کمال، عالیترین مراتب آرمانهای ربانی و... یاری نمایند! و لاغیر.
    یکی از نشانه های انسان دلسوز و حرمت گزار «عشق به کمال» است. البته باید یادآور شوم که همۀ انسانها و در همۀ اوضاع و احوال «عاشق کمال خود، در اندیشۀ کمال خود، در جستجوی کمال خود نبوده و فقط گاهی دوست میدارد تا همۀ ظرفیتهای وجودش به کمال برسد.
    حال اگر پرسیده شود که: مثمرترین، کوتاه ترین، کم آفت ترین و بهترین راه رسیدنِ به این درجۀ از کمال کدام است؟! باید به عرض برسانیم که: اگر این فرد واقعاً می خواهد تا به کمال بالندگی، کمال آزادگی، کمال عزت و احترام، کمال شکوفائی، کمال جذابیت، کمال باروری، کمال آرامش، کمال طهارت، کمال موفقیت و در یک جمله به کمال برخورداری از همۀ ظرافتهای وجودی خود ـ در ابعاد فردی و جمعی، سیاسی و اقتصادی، اعتقادی و هنری و... ـ برسد، باید ـ و حتماً باید به یکی از تلاشهای محوری، تعیین کننده و سرنوشت ساز همت گمارد! و آن اینکه: در نخستین قدم «آرمان» های خودش را مورد توجه و ارزیابی قرار دهد!
   او با این کار، در واقع به این فکر می افتد که: من با اینهمه حساسیت، دلسوزی، احترام و دغدغه هائی که نسبت به «خود» و کمالات خود، نسبت به بالندگی و عزت خود، نسبت به شکوفائی و جذابیت و شهرت خود و... دارم در رابطۀ با اینهمه «وظیفه» ی من چیست؟!
    حقیر فقیر سراپا تقصیر تبه روزگار، با در نظر گرفتن تجارب بسیار شایسته و والای دانشمندان و مشاهیر گذشته و به ویژه در سایۀ رهنمودهای پیام آوران الهی و رهروان واقعی مسیر آنان به این نتیجه رسیده ام که وی «باید» تلاش ورزد تا دریابد که: بهترین، جذابترین، مثمرترین، نورانیت بارترین، رهاننده ترین، آبرومندترین، سلامت زاترین، عزت بخش ترین، آرامش دهنده ترین و... ترین آرمانهای انساندر طول تاریخ بشریت چه بوده است؟
   او با اینکار: انسانهای موفق تاریخ، انسانهای عزیز و سربلند تاریخ، انسانهای محترم و پرجاذبۀ تاریخ، انسانهای مؤثر و تعیین کنندۀ تاریخ، انسانهای مشهور و پرآوازۀ تاریخ، انسانهای ارزش ساز و ارزش بخش تاریخ، انسانهای کامل تاریخ و... را مورد شناسائی و ارزیابی قرار داده و در رابطه با نقشِ آرمانهایشان تحقیق و تتبع لازم و در خور همت خود را به عمل می آورد!


   آرمانهائی که نمی توان برتر از آنها، مفیدتر و سالم سازتر از آنها، جذاب تر و آرامش دهنده تر از آنها، آزاد کننده تر و شکوفا سازنده تر و... ترِ از آنها سراغ داد.
   مثلاً توجه و ارزیابی می نماید که: سلیمان نبی (ع) چه آرمانهائی داشت؟! بودا ـ به عنوان انسانی به روشنائی رسیده چه آرمانی داشت؟! عیسی (ع) چه آرمانهائی را ابلاغ و دنبال می فرمود؟! سزار و هلاکو و هیتلر و... چه آرمانهائی را جستجو می کردند؟! تا این آرمانهای متعارض و ناموافق را با یکدیگر مقایسه و ارزیابی کرده و برترین ها را انتخاب نماید!
   او باید، هم اهداف و مقاصد اهل دنیا را مورد توجه و ارزیابی قرار دهد، هم آرمانها و مقاصد اهل عقبا را به حساب آورده و ارزیابی دقیق و شایسته نماید و هم از اهلِ مولا را! تا دریابد که آیا وقتی مثلاً «چنگیز و یا دیگری»، نصف دنیا را زیر سیطره و سلطۀ خود آورد، آیا واقعاً از زندگانی راضی شده، اشباع باطنی شده و به آرامشی ملکوتی و مینوی دست پیدا کرد یا نه؟!

     حال، اگر با دقت، دلسوزی و حوصلۀ تمام این وظیفه را انجام داد، متوجه خواهد شد که: نفسِ این تلاش وظیفۀ بسیار مهم، ارزشمند و پرثمری را به وی محول خواهد کرد و آن:
* شناسائیِ عوامل اصلی و ریشه ئی کمال آرمانی این انسانها؛
* شناسائیِ روشهائی که تحقق مراتب کمال این آرمانها وابستۀ به گزینش آنهاست؛
* شناسائیِ راهها، جهت گیریها و موضعگیریهائی که تحقق این آرمانها منوط به اخذ آنها است؛
* شناسائیِ ابزار و وسایلی که برای تحقق آنها، ناچار از بهره وری از آنها خواهد بود.

     به هر حال، متأسفانه به دلایلی خود را مجبور می یابم تا برخی از موارد و گپها را تکرار کنم، اگرچه این اجبار و اکراه را دارای باطن و نتایجی زیبا می یابم، ولی تکرار ظاهری نازیبا دارد؛ متأسفم باید تکرار نمایم که انسان دلسوز و حرمت گذار به خود، که نسبت به تمام زمینه هائی که ذکر شد توجه داشته اولاًبرترین آرمانهای تاریخ را مورد مطالعه، بررسی و ارزشیابی قرار میدهد تا دریابد که بشکوهترین، آرامشبارترین و راضی سازنده ترین آرمانها و اهدافِ انسانهای مطرح در تاریخ چه بوده؟! چه آثار و پی آمدهائی داشته، و بر هویت دارندگان و دنبال کنندگان خود چه افزوده است؟!
   ثانیاً، مثمرترین اهداف در طول تاریخ بشریت چه بوده است؟ آیا مال هلاکو و چنگیز بوده است؟! یا آن بودا و عیسی (ع)؟!
از چنگیز چه هویتی به دست داده و به تماشا نهاده است؟! و از بودا چه شخصیتی؟!
بر هویت هلاکو چه چیزهای ارزشمند، افتخارآور، دل انگیز و... افزوده است؟! و بر هویت عیسی علیه السلام چه چیزهائی؟!
   ثالثاً، نورانیت بارترین اهداف و آرمانهای انسان شهره در تاریخ بشریت چه بوده اند؟! از یزید بوده است؟! یا از حسین (ع)؟!
پی آمد و آثار این اهداف و آرمانها، در خدمت چه جنبه ئی از جنبه های هویت و ظرفیت های وجودی فرد قرار گرفته است؟! در خدمت عفت؟! یا شهوت؟! عزت و کرامت؟! یا لئامت و سرافکندگی؟!
البته شایسته است تا یادآوری نمائیم تا اینجای کلام و موضع، محور نورانیت و ظلمانیت همان «هویتی» میباشد که معتقد است «من از حیوان» برتر بوده و هستم! و لذا: همة کنشهای من، موضعگیریهای من، گزینشهای من، رد کردنها و واپس زدنهای من و ... باید برتر از حیوان باشد.
   لذا، هر کنش و واکنشی که هم جهت با این گوهر هویت بوده و در جهت ظهور رشد و کمالِ بالندگی و شکوفائی و غنای او باشد نورانی تواند بود! هر جاذبه ئی که ما را به سوی کمال خوانده و نورانیت هویت را بیشتر و بهتر به نمایش گذارد نورانی تواند بود! و هر رانش و دافعی که ما را از جلوه گریهای افتخارآفرین آن دور سازد، ظلمانی خواهد بود!
    زیرا، انسانی که هویت خود را برتر از هویت حیوانی می پندارد، به این یقین مجهز شده است که: هر چه از این جنبۀ نورانی (هویت انسانی) دور شود به تاریکی و ظلمات (حیوانیت) نزدیک شده و هر چه از ظلمانیت دور شود به نورانیت مجهز می شود! چرا که در پرتو بررسی و ارزیابی مقاصد و آرمانها نه تنها دریافته است که چه آرمانهائی نورانیتش بیشتر می باشد، که دریافته است کدام آرمانها و اهداف انسانرا از نورانیت، جاذبه، سلامت و آرامش برتر، بهتر و بیشتری بهره مند می دارند! لذا تلاش می کند تا همۀ سرمایه های وجودی خود را در جهتی قرار دهد که نورانیت زای می باشند!
     مثلاً چشم را در جهتی قرار میدهد که نورانیت بار است! و گوش و قوۀ فکر و خیال و عقل را نیز! تا چشم و گوش و... را از ظلمات و آفتهای بالیده از ظلمتکدۀ هوس ها، غفلت ها، جهالتها، شهوتها و... رهانیده و به نور بالندگی نزدیک و مجهز دارد! چرا که نمی خواهد ـ حداقل ـ بر خود، بر هویت خود و بر سرمایه های بسیار ارزشمند این هویت ستم کرده باشد! چه از دیدگاه او وقتی چشم و گوش و خیال و فکر و... در جهت هائی به کار مجبور گردند که چیزی جز پشیمانی، حسرت، سرافکندگی، و ذلت نتیجه ئی ندارد! ظلمی نابخشودنی ـ آنهم از جانب خود فرد به خود او ـ تحقق یافته و پدیدار شده است و او نمی خواهد تا حداقل خودش به خودش خیانت کرده باشد! به چشم و گوش و عقل و خیال و... اش خیانت و ستم کرده باشد!

     به هر حال، اگر عزیزان خوب توجه کرده باشند تا ـ اینجا ـ در گپهای من، نه سخن از «قالَ الله» و نه از «قال الرّسول»! و اگر گاهی بر سبیل عادت واژه های «ملکوتی، الوهی، ربانی و...» بر لبهای این همه نادان، جاری شد اموری هستند که ـ من گمان می کنم در زَمانِنا هذا ـ تقریباً به باوری عمومی بدل شده است!
     به هر حال، محور و معیار، بیشتر مبتنی بر «هویتِ» همان موجودی بوده و می باشد که مدعی است از حیوان برتر و شریف تر و عزیزتر و... است! پس شایستۀ چنین مدعیِ دلسوز و حرمت گزاری آنکه: این قوا و امکانات و سرمایه های والا و ارجمند را، هم جهت با رشد و غنای همان هویت قرار داده و در راههائی بکار اندازد که برتر و سودمند تر از جای و مقامی است که مثلاً آهو و یا طوطی و... بکار می گیرند. تا هم بر عزت، کرامت، شفافیت و سلامتِ این هویت افزوده، هم در خدمت جنبه های حیوانی و ما دونشان قرار نداده و هم بر آنها ستم روا نداشته باشد!
    رابعاً، دریابد که: رهاننده ترین (آزاد کننده ترین) آرمانهای فرزند انسانی در طول تاریخ بشریت چه بوده اند؟!
    این آرمانها، گروندگان خود را از دامِ چه زمینه ها، مقوله ها، امور و ضدارزشهائی؟! از زنجیر چه هوسهای شرمباری؟ از زندان چه ضدارزشهای غیرانسانی و بلاهتباری و... آزاد کرده اند؟!
    از دام غفلت یا آگاهی؟! از دام کینه یا محبت؟! از دام خشونت یا مهرورزی؟! از دام خرفتی یا پویائی و شکوفائی؛ از دام هنر و ابتکار و خلاقیت یا بی هنری و دلمردگی؛ و...؟!
   زیرا نزد هر عاقلی از مسلمات می باشد که بعضی آرمانها رهاننده و آزاد کننده می باشد؛ مثلاً وقتی کسی «جود و ایثار و احسان» را آرمان خویش قرار داده و در جهت تحقق و شکوفائی آنها تلاش کرده و در نهایت خود را مجهز و مزین به سرمایه های ارجمندی سازد، از دام «خست، بخل و دون همتی» آزاد میشود! چه این سرمایه های وجودی و انسانی، انسان را از زنجیر وابستگی به زمینه های مادون و بی ارج آزاد ساخته و این آزاده، نه تنها دیگر به آنچه از نظر وجودی و ارزشی، مادون قدر و ارج هویت او می باشد، توجهی نمی نماید! که آنها را بپای امور و ارزشهائی می ریزد و فدا می کند که بر جلالت هویت وی می افزایند!

     حال اگر کسی، موارد و زمینه های یاد شده را ـ همانطور که شایستۀ هویت والای او می باشد ـ مورد توجه و گرایش قرار دهد، خود، متوجه محوری دیگری خواهد شد و آن اینکه:
کدام آرمانها در طول تاریخ بشریت، برای مدافعان و دنبال کنندة خود «برترین، ماندگارترین، پرثمرترین و... ترین ـ عزتها را به بار آورده است؟! آرمانهائی که موسی (ع) در پی تحقق آنها بود؟ یا آنهائی که «مائو» در چین؟ مارکس در اتریش؟ افلاطون در یونان؟ زرتشت در بلخ؟ بودا در هند؟ و...؟!
و این آرمانها، آنانرا نزد چه کسانی عزیز ساخته است؟! نزد انسانهای فرهیختة دانا، آزادة پاکیزه و مطهر و والانگر؟! یا نزد بیماران عقده مند، غافل، هوسبارۀ نجاستجوی؟!
آیا این عزتها وجودی بوده اند یا وهمی و اعتباری؟! و اگر وجودی بوده اند، بر هویت انسانیِ آنها چه افزوده است؟ عقل و عشق و رحمت و نوع پروری؟ یا شهوت بارگی، قدرت پرستی، ریاست طلبی و...؟!
آیا توانسته است تا مسِ وجود آنانرا به طلای احمر بدل کند (واقعاً عزیزشان بسازد) یا نه؟!
با درخواست پوزش از اینکه مجبورم ـ واقعاً خود را مجبور می پندارم ـ تا جمله های پایان گپهای خود را با تکرار مطالب یاد شده بر شما تحمیل نمایم.

     سخن کوتاه: انسانیکه خود را از حیوان برتر دانسته و ادعای دلسوزی و حرمت گزاریِ به خود را دارد ناچار و مجبور می باشد تا همۀ آنچه یاد کردیم، با تعهدی دلسوزانه مورد توجه و گرایش عملی قرار داده و آرمانها را نیز، بر مبنای معاییری که طرح ساختیم، مورد تحقیق و ارزیابی قرار دهد؛ تا از اینطریق، از خود و هویت خویش چیزی را به نمایش بگزارد که تاریخ را سربلند
می سازد و نه سرافکنده!



[1] ـ انسانهائی چونِ این تبه روزگار چطور؟! آیا همۀ آنچه را در جهت و سلامت آنها نیست، واقعاً تمیز میدهند؟! آیا کنارشان گذاشته و از آنها چشم پوشیده و دخل و تصرفی در آنها روا نمیدارند؟! وا اسفا

[2]* ـ قابل تأکید نتواند بود که: حرمت ستیزان، از همۀ این مواهب محروم و در همۀ زمینه ها معکوس عمل می نمایند!

خواندن 1945 دفعه آخرین ویرایش در سه شنبه, 24 دی 1392 20:04

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار