سه شنبه, 24 دی 1392 22:34

آرمان تراشی

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

     در رابطۀ با اصل آرمان شناسی، دقیقۀ تعیین کننده ئی وجود دارد که به نظر این «همه نادان» قابل تذکر و تأمل می نماید؛ و آن اینکه: گاهی برخی افراد دچار نوعی خود ستیزیِ جفاکارانه ـ نسبتِ به خود ـ شده و بجای تلاش در زمینۀ شناخت آرمانهای والا، کاوش در آثار و پی آمدهای شکوفاسازندۀ آنها، نتایج تکاملی و شکوفا سازندۀ ناشی از رویکرد عملی به آنها و... به نوعی از «آرمان تراشیِ» وهن آلودِ ویرانگرِ آفتبار روی آورده و در نهایت، سر از منجلاب تخریب و تلاشیِ همه جانبۀ خود بیرون می آورند!
     این افراد ضعیف النفس، وقتی متوجه آرمانهای بسیار والا، ارزش آفرین، کمال دهنده، شکوفاگر و... شده و بعد به خود نگاه می کنند، چون توانمندیها، ظرفیت ها و امکاناتِ وجودی خود را یا نمی شناسند و یا دست کم گرفته، ناچیز شمرده و کم اثرشان می یابند، راحت و بدون دغدغه، از آرمانهای بسیار والا دست کشیده و بعد برای اینکه از قافلۀ خیالی ـ وهمی ئی که برای خود دست و پا کرده اند عقب نمانده و از خود شخصیتی نشان داده باشند، بعضی از آرمان نماهای بی ارج را برای خود تراشیدهو دنبال می کنند!
    سعی اینان بر آنست تا نزد کسانیکه با زمینه های آرمانی فاصله داشته و از آرمان های والا تجربه ئی مستقیم و دقیق ندارند، آرمانهای تراشیده شدۀ وهم و خیال خود را بزرگ و درشت قالب نمایند.
    ما با این گونۀ از آرمان تراشی، در ابعاد مختلف سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، هنری و... مواجه بوده و هستیم؛ مثلاً بنده با گونۀ ویژه ئی از این آرمان تراشی در حوزۀ ادبیات مواجه بوده و دیده ام ـ و دیده ایم ـ که هر از گاهی جمعی از هنرمندنماها جمع شده و از آنچه زیبائی، عظمت، جلال، شکوه و قدرتش مسلم و ثابت شده است چشم پوشیده، تحقیرش کرده، به تمسخرش پرداخته و در برابر، به تراشیدنِ معیارها، احکام، ارزشها و در نهایت آرمانهای تازه ئی در حوزۀ هنر زبانی دست یازیده یا دیده اند.
   حقیر، علتِ ریشه ئی این تلاش را خامیهمه جانبه دانسته و باورمندم که چون اینان واقعاً عرضه ندارند تا به آن قله ها برسند؛ مثلاً چون عرضه ندارند تا به قله ئی که سعدی از نظر ابداعی رسیده، و یا حافظ خود را رسانیده است و یا به قله های فتح ناپذیر شعر صائب و بیدل و... خود را نزدیک داشته و برسانند، لذا به شکلی بسیار رسوائی انگیز، به افشاء بی عرضگی خود پرداخته و حرفهائی کودکانه و من درآوردی را ـ به عنوان نگرشها و آرمانهای تازه و... ـ بلغور می کنند! در حالیکه وقتی یک شعرشناس حق نگر و حق گوی، وقتی به «شعر نمائی» که اینان ارائه کرده اند توجه معیاری می افکند، علناً ثابت می شود که: در آنچه اینان بلغور کرده و بدر ریخته اند، حتی از دستور زبانی معیاری و دقیق خبر و اثری نتوان یافت! چه برسد به سایر ظرایف ابداعی!
   از سوئی، وقتی از موضعی دلسوزانه و حکیمانه او را به چالش می کشی، متوجه می شوی که آنچه او را به این مزبلۀ افشا کننده کشانیده است نه علم بوده است نه هنرشناسی؛ نه زیبائی شناسی و... ارزشی ارجبار؛ چرا که در مباحثه هایش چیزی از جنس آنچه آمد وجود ندارد! مسئله، در حوزۀ سیاست هم به همین نحو می باشد. مثلاً سیاس آرمان تراش، چون عرضۀ رعایت عدالت را نداشته و نمی تواند قله های عدالت را فتح کند، حرفها و خزعبلاتی را به عنوان مایه ها، پایه ها و اصول سیاست تراشیدهو بخورد خود و دیگران میدهد! در حالیکه همۀ تجربه های سیاسی صد سالۀ اخیر جهان ثابت کرده است که این آرمان تراشها، وقتی پای تطبیق عملی نظریه های خودشان به میان کشیده شده است، به گونۀ شرمبار و خفت انگیزی درمانده اند!
   مثلاً ادعا می کنند که چون یکی از آرمان های بسیار والا و مقدس ما آزادیِ همه جانبه می باشد، لذا ما آزادی را در جامعه رشد میدهیم. آزادی در انتخاب کار، آزادی در هنر، آزادی در عقیده و مذهب و... تا هر کسی که عرضه دارد از ثمرات این آزادیها بهره مند گردد. حال اگر از اینان بپرسید که: آقایان! شما که اینهمه برای برقراری آزادی تلاش می کنید چرا برای آزادی انسان از دام ضدارزشها، برای آزادی انسان از مزبلۀ عفن هوسبارگیها، برای آزادی انسان از شکنجه گاه بیش خواهی های منیت محور، برای آزادی انسان از دام ریاست طلبی های خفتبار، برای آزادی انسان از اسارت قدرت طلبی های وحشیانه، خود محوریهای ابلهانه، لذت جوئی های رسوائی انگیز و...، برای آزادی انسان از شکنجه گاه بی عدالتی های وحشت آور و برقراری عدالت واقعی، هستی محور ـ و نه اعتبار محور ـ تلاش نمی کنید؟!
   همۀ واقعیت های زجردهنده مؤید آنند که: متأسفانه این دسته هم نمی گویند «چون عرضه نداریم»! بلکه چرندیاتی را بلغور کرده و برون می ریزند که ثمر و پی آمد دیگری جز سرافکندگی و افشای بی عرضگی آنها را ندارد!
    لازم به یادآوری نخواهد بود تا اعلام داریم که: بیماری آرمان تراشی، در حوزۀ اقتصاد نیز سرایت کرده و عدۀ زیاد از اقتصاددانان هم به همین درد گرفتار می باشند! لذا به روشنی روز می بینیم، آنها که می خواهند مردم را بچورند، ربائی را که معتقدند دین خود آنها حرامش معرفی کرده رواج داده و آنرا قانونی می سازند! طبیعی است که پیامدهای چنین آفت پروریهائی آن خواهد بود که مثلاً در حوزۀ هنر، با تراشیدن آرمانهائی، هنر واقعی، اصیل، ارجمند و ارزش محور از حوزۀ عاطفه ها برون رانده شود! در حوزۀ سیاست، در لباس آزادی گستری، عدالت را از صحنه برون اندازند! و در حوزۀ اقتصاد، آدم پروری جای خود را به پول پرستی و ثروت پروری بدهد! و در سایر حوزه ها، خود دریاب!
    به عقیدۀ منِ تبه روزگار، علتِ ریشه ئی و واقعی آرمانتراشیهای عده ئی از ماها در واقع همان بی عرضگی است! چه هنرمند باشیم، چه اقتصادجوی! چه سیاس باشیم، چه بچه عقده ئیِ پرروئی که در لباس دفاع از مذهب و شعایر مذهبی، همه چیز را ببازی می گیرد!
    متأسفم که نمیتوانم این نکته را ـ در همین جا و در همین زمان ـ ناگفته بگذارم. شما با دلی خالی از هر گونه پیش فرض و پیش قضاوت، مداحانی را که سی ـ چهل سال برای مردم نوحه می خواندند، با مداحانیکه امروز کارشان به صحنه ئی از شبه تئاتر مبتذلِ تحقیر کننده بدل شده، به تحقیر و توهین شعائر قدسی بدل شده ـ و نه به تصویر پرشکوه و پُر جلال و وقار شهدأ کربلا ـ مقایسه کنید! تا دریابید که چقدر ابیاتی که اینان می خوانند، اوزانی که بر می گزینند و سر و صداهای توهین آمیزی که می پراکنند و... مسخره و عفن و زننده می نماید!
    کار بعضی از این سیه رویان ـ آنهم آنجا که قابل تحمل می نماید ـ به کار فردی میماند که برای بچه های سال سوم ـ چهارم مدرسه ئی از عقب افتاده ها تصنیفهای کودکانه ئی ساخته باشد!
    قسمت شگفتی انگیز این تلاشِ تحقیر کنندۀ تخفیف دهنده آنست که متوجه شویم، همین دلقک های دین ستیز هویت باخته، گاهی نزد فلان آقائی که حماقت، بی سوادی، بی دیانتی، خودپرستی و اپلوسیهای واقعاًشرم آور عده ئی از ... او را «آقا» تراشیده، همین صحنه را پهن میکنند! ولی آن آقا (= کودک سالمند بزرگی جوی تأیید پرست به دین بی توجه ...) به جای اینکه آنانرا از دست یازیدن به چنین هتاکیهای دشمن خوش کنی، منع نماید، با تأئید دین ستیزانۀ خود، باعث رونق تلاشهای فضاحتبارشان می گردد!
    به هر حال دوباره تکرار می کنم که: علتِ اصلی، بی عرضگی ماست. ولی علت اینکه «این آرمانها» را می تراشیم و نه برتر و پرمحتواتر از آنها را، روی کردنِ ما به آرمانهای جزئی و کم اثر
می باشد.
   حال، با این مایۀ از بینش و دانش، وقتی به هر کدام از این آرمانها و آرمانگراها و پایان کار آنها نگاه می کنیم متوجه می شویم که آرمانی که اثرزای، ارجدهنده، معنیدار و شکوفا سازنده و در یک کلام «هستیمند و هویت بخشنده» باشد، هم «فرازمان است و هم فرامکان»؛ مثلاً، اگر عدالت و آزادی را در حوزۀ اجتماع و سیاست تلقی نمائیم، نمی توانیم برایش زمان و مکان تأثیرگذاری معین نمائیم و لذا نمیتوانیم بپذیریم که آزادی و عدالت مثلاً در افغانستان تأثیر دارد، اما در ایران و یا فلان کشور دیگر نه. همچنانکه نمیتوانیم بپذیریم که مثلاً عدالت و آزادی در هشتاد سال پیش، در فلان کشور تأثیر مثبت داشت اما در شرایط و اوضاع کنونی ندارد. چنانکه مثلاً در یکصد و بیست و پنج سال بعد، یقیناً تأثیری یگانه خواهد بود و نه چند گونه.
    این نکتۀ دقیق را باید تذکر دهم که: وقتی انسان با شبه ارزشها و شبه مقوله های ارزشی برخورد دارد، دقیقاً قضیه و نتایج آن معکوس می گردد!
    بطور مثال، در همین سدۀ اخیر، وقتی عده ئی از آزادی ستیزان و عدالت براندازان غرب و چپاولگران و استعمارپیشگان انگلیسی، روسی و امریکائی و... آنهم با آن سابقۀ ننگین و کنشهای شرم آور، دم از آزادی «انسان» زده و با تبلیغات فراوانش مطرح می کنند، چون به آنچه می گویند، ایمان ندارند؛ چون آنچه مطرح میدارند نمی شناسند؛ و چون این مقوله (آزادی) را، نه می توانند آنگونه که ادعا می کنند پیاده کنند، جانبداری کنند و تحقق بخشند، در جریان عمل با چشم سر و سِرّ متوجه شدیم که در بسیاری از زمینه ها به مشکلی برخوردند! آنهم مشکلی رسوائی آور و خجلتبار!
    انگلیسها، مثلاً آزادی را علم کرده و «ازدواج مرد با مرد» را، آزادو قانونی ساختند! اما همه متوجه شدند که اینکار باعث بهم خوردن نظام خانوادگی شد!
    حال، اگر این احمقهای آزادی ستیز، این ازدواج را ممنوع و منسوخ دارند! باز آزادی را مخدوش! کرده اند! و اگر جانبداری بیشتری کنند، نظام طبیعی و منطقیِ خانواده بهم می ریزد!
    هنوز سی سال از تصویب و توشیح چنین قانون افتضاحباری در انگلستان نگذشته بود که دنیا دیدند، همۀ ارزشهای مرتبط با این «آزادی! و قانون! و ارزش!» بهم ریخته است!
   همین کشورها و مردم پست و پلید و ارزش ستیز و ارزش برانداز آنها، بنام تراشیدن ارزشهائی کذا و فلان، پولها مصرف کردند تا مذهب و ارزشهای مذهبی ـ ولو که یهودیت و مسیحیت و... ـ را به عنوان مایه هائی از خرافات و عواملِ بازدارندۀ از رشد و ترقی و... از پهنۀ اجتماع و سرزمین قلبها و اندیشه ها بیرون کنند!
   سالهای سال، همۀ وسایل و ابزار تبلیغاتی را به خدمت گرفته و تبلیغ کردند که «اگر جامعه با مذهب همگام و همراه باشد» از رشد باز میماند! پس ـ به عنوان یک ارزش مؤثر و شکوفاگر ـ بایسته آنکه از دخالت مذهب در حوزه های فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، هنری و... جلوگیری جدی به عمل آید.
   اما، به دلیل اینکه این ارزش تراشی، حتی به تخیلات کاملاً احمقانۀ خود آنها نیز زیان ها وارد ساخت، امروز، خودِ همین «مذهب ستیزانِ هویت ستیز» دهها برابرِ همان اندازه ئی که پول و امکانات و دقت و... هزینه کرده بودند تا مذهب را حذف نمایند، دوباره هزینه می کنند تا با مذهب تراشیهائی واقعاً ننگ آفرین و رسوائی انگیز، شبه مذهب های پلشت و لمشتی را ـ آنهم به عنوان ارزش ـ بر اذهان و اراده ها و کنشها و... تحمیل نمایند!
   و لذاست که متوجه می شویم: تالارهای پر زرق و برق و تجمل آلود شگفتی آوری درست کرده و بجای کنیسه ها و کلیساهای پالوده از نمادهای پست و پلید این جهان، مردم ساده دل و خردباخته را ـ به اصطلاح ـ به نیایشهای دسته جمعی و طراحی شده از جانب مذهب ستیزان و... فراخوانده و گرد می آورند!
    نکتۀ قابل تأمل و بسیار مهم در این تلاش مسخرۀ به اصطلاح ارزش تراشانه اینکه: اینان با اینکه تلاشها کرده، دوروئیها پیشه کرده، پستی ها تحمل و تحمیل کرده، رنجها برده و برای پذیرائی از مردم پولها مصرف می کنند! اما چون این «آرمان نماها» سطحی، جزئی و بدون پشتوانۀ از باور، احترام و اعتقاد راستین می باشد، آن نتیجۀ مورد نظر را نداده و نمیدهند!
    گفتم که در انگلستان ازدواج مرد با مرد را ـ به عنوان یک ارزش اجتماعی ـ قانونی ساخته و رواج دادند! اتحادیۀ اروپا ـ بر مبنای ضرب المثل معروف هراتیها، مبنی بر اینکه وقتی خری از خری عقب بیفتد، گوش و دمش را می برند ـ خواست تا این ارزش! را در آلمان هم پیاده کند! اما نشد!
    انسان آگاهِ ارزش گرای آزادی پسند تعالیخواه از خود می پرسد که چرا این ارزش! در آلمانِ اروپائی محقق نشد! بدین معنی که: اگر این گرایش و جانبداری از آن واقعاً ارزشمند بوده و در جهت پیاده کردن، شکوفا ساختن و گسترش بخشیدنِ به ارزشهائی دیگر بوده و یا باشد، چرا ارزشی که در انگلستان مسیر تحقق، رشد و شکوفائی خود را پیموده و اثبات کرده است، در اروپا به مشکلی برخورد؟! اگر آزادی و ارزشِ زاده شده از این آزادی، امری واقعی، هستی محور و...  می بود، قانونِ حضورش در همه جا یکسان بوده و باید همان ارزشهائی را که مثلاً در انگلیس شکوفا ساخته بود، باز هم با جانبداری از خود بروز داده و عقلها و قلبها را مجذوب و مشتاق خود ساخته بود، باز هم  با جانبداری از خود و پیاده کردن احکام خود محقق ساخته و شکوفا می گردانید! پاسخ ما همانست که آرمان نماها و آرمانهای بی ارج، بجای اثر گذاریهای معنیدار و رشد دهنده و آزاد سازنده و... هویت براندازی می کنند!
    به هر حال، چه جمعی بیندیشیم چه فردی، نحوۀ اثرگذاری آرمان نماها و آرمان های جزئی در حوزۀ سیاست، اقتصاد، فرهنگ، هنر، ارتش و... همیشه و در همه جا، کم اثر، کم ارج و بد اثر بوده و از عهدۀ اشباع همۀ انسانها، در همۀ دورانها ناتوانند! و حتی اگر کاملاً شخصی بیندیشیم باز متوجه می شویم که: این دستۀ از تلاشها و موضع گیریها به هیچوجه نمی توانند همۀ لایه های وجودی شخص را اشباع نمایند!
    بدین معنا که ممکن است در شرایط ویژه ئی، جنبۀ حسی و طبیعی وجود شخص را اشباع کند اما جنبۀ عقلانی او را نه! چنانکه ممکن است در شرایط بسیار محدود و نادری ـ آنهم از چشم اندازی کاملاً محدود و تنگ ـ عقلی را اشباع نماید، اما از اشباع قلب شخص هرگز خبری نتواند بود!
    برای اینکه مسئله واقعاً ظریف می باشد، دوست میدارم تا عزیزان با کمال دقت به نکته ئی که میخواهم ابراز دارم توجه نمایند؛ نقش تأثیرگذاریِ ارزش نماها و یا ارزشهای جزئی و فرعی تا بدانپایه اندک می باشد که ـ به فرض محال ـ اگر شخص فقط به فلسفه و عقلیات محض روی آورده و بخواهد همه چیز، همه جا و همه وقت، با معیارهای فلسفی، به آثار و پی آمدهای لازم و شایسته دست یابد، نمی شود!
    مثلاً منِ گوینده که دارای حدود شصت و چهار کیلو وزن می باشم، جمعاً به شصت و چهار کیلو عقل محض بدل شوم، ممکن است که فقط جنبۀ عقلی شخص خودم ـ آنهم تا وقتی که به عقلیاتی نورانی تر دست نیافته ام ـ اشباع گردد، اما با توقعات اشراقی و بینشیِ قلبی چکنم! و اگر بشکلی کاملاً خیالبافانه و حماقت آمیزی قلب را هم راضی! یافتم، با خلجان های شهودی روح چه نمایم؟
    شرح بسیار اجمالی قضیه از اینقرار است که: گاهی شخص از نظر حسی اشباع می گردد، اما برای بسیاری از تلاشها و کنشها و خواستها و آرمانهای سلبی و یا ایجابی خود و یا دیگران برهانهائی ندارد! و گاهی شخص از نظر عقلانی اشباع شده و مثلاً برای هر کاری که می کند و یا نمی کند، برهانهائی دارد، امّا باز هم می بیند که در خلائی از اعتماد باطنی به سر می برد! و لذا، دنبال چیزی است که عقل نمی تواند برآورده اش سازد! و همین طور در رابطه با لایه های برتر وجودی.
   اما به خلاف آنچه آمد، آرمانهای هستی محور، معنیدار، کُلی، فراگیر، شکوفاگر و... آرمانهائی هستند که تمام لایه های وجود را اشباع می کنند! چاق و فربه و بارور می کنند! انسان را از احساس نیستی و خلأ، پوچی و آشفتگی، پژمردگی و بی اتکائی، بی مایگی و بی یقینی و... آزاد می سازند!
    در حالیکه با چسبیدن به آرمان نماها و آرمانهای فرعیِ بی ارج، انسان خود را کم ارج، کم وزن، بی اتکاء، بی مایه و پژمرده یافته و همیشه و همه جا، از شادابی، غنا، شکوفائی و شکوفاگری و سرشادی و طراوت و جلال و سنگینی و... تهی و محروم می یابد! و چون چنین یافت، به دلیل اینکه فقط خیال می کند، خیال! ـ که نمی تواند به قله های بلند آرمانهای واقعی و اصیل و معنیدار برسد ـ چون از سوئی دچار و تسلیم خیالی ابلهانه شده، و از سوئی گرفتار گونۀ ویژه ئی از تشنگی، فقر، لاغری، بی وزنی، پوچی و... گردیده است ـ انگیزۀ وی برای تلاش و کوشش و پالش و بالش و... کم می شود!
    برای یافتنِ نمونه و مثال، وقتی به حوزه های علمیه و عده ئی که به این درد گرفتار می باشند دقت نمائیم، وقتی این تهی مایگان به فلان دانشمند پرمایۀ تلاشگر زاهد عارف پرکار رسیده و به خود نگاه می کنند، نا امیدی و یأس از رسیدنِ به آن پایگاه علمی و عرفانی و اجتهادی و... جانِ نداشتۀ شانرا در تسخیر خود در می آورد! و لذا با زبان توهم جاهلانۀ خود، به خود میگویند: «خوب، ما که عرضۀ رسیدن به چنین دبدبه و کبکبۀ علمی ـ اجتهادی و... را نداریم چرا دنبال درس های خستگی زا! تلاشهای رنجبار! و دغدغه های علمی حیرتبار و... برویم؟! برو بابا، همین قدر که اکنون برای تبلیغ به دو تا روستای مهجور می رویم بس است!
    در واقع او خودش به دست خودش انگیزۀ رسیدن به مدارج برتر و عالی تر را خفه ساخته و با سرانگشتان یأس و ناامیدی وهم بنیان خود، ذوق علمی، عرفانی، فلسفی، اجتهادی و... را به نابودی می کشاند!
   بچه دانشگاهی آوازه جوی بی عرضه همینطور! اداره چی راحت طلب بی بخار همینطور! هنرمند تلاش گریز سطح گرای همینطور! متشاعر مقلد آوازه جوی و زراعت کاری که دل به آرمانهای والا نسپرده است، همینطور!

     اینان که در دنیای جان پرور درون خویش پروراننده ئی ندارند تا آنان را به سوی تلاش، کوشش، تعالی، مایه وری، شکوفائی، رشد و... براند؛ اینان که هیچ جاذبۀ جوشش زائی از هیچ سوئی مشاهده نمی کنند تا از آنان تپشگرانی ارجمند، ارزشبار، شکوفاننده و با عظمت آفریده و با پرورانیدن اشتیاق تعالی و شکوفائی و... آنرا در میدان جوشش و تلاش و تپش و... قرار دهد، پیامد تأسف بارش نفی و سلب انگیزۀ تعالی و رسیدن به والاترین ارزشهای وجودی خواهد شد!
    راز اصلی قضیه در این نکتۀ بسیار مهم، تعیین کننده و سرنوشت ساز نهفته است که: وقتی آرمانها سطحی و کم اثر و بی مایه شده و تلاش تا سر حد اشباع نیازهای طبیعی (خوردن و خوابیدن و تولید مثل هائی حیوانوار کردن و...) فروکش کرد، چون به گوهر و اصل تنشهای زایشگر و سرنوشت ساز زیان واقعی و مرگبار رسیده است، خلاقیت، قدرت بالندگی، توان شکوفاگری، میزان آفرینش گری و رشدبخش و در یک کلام توان سازندگی انسان کم و بی ارج و ناچیز می گردد!
    باید یادآور شوم که از دیدگاه همۀ حکماء ربانی و انسان شناسان واقع بین تعالی پسند، انسان را فقط «یک امر»، آنهم در حدی بسیار عالی و معنیدار اشباع کرده و انگیزه می بخشد، و آنهم «خلاقیت» به مفهوم بسیار گسترده و عمیق آن می باشد! از خلاقیت احساس بگیر، تا خلاقیت در حوزه های عقلی، قلبی، روحی و آثار و برکات هوشربای آنها در پهنه های حیات فردی و جمعی، اقتصادی و سیاسی، فرهنگی و هنری و... برو!
    به بچۀ دو ـ سه ساله ئی که با آجرهای پلاستیکی خود مشغول بازی می باشد «خوب» توجه نمائید؛ به مجرد اینکه چیزی ساخت، ولو از نظر شما، آنچه ساخته است، نه تنها کامل نباشد ولی اگر چه حتی از حداقل ممکنِ جاذبه و بگو «جالبیت!» برخوردار گردد، می آید و آنرا به بزرگ ترها ـ آنهم با چه شور و شعف و ولعی برای دریافت تأیید ـ نشان می دهد!
حرف نهائی این کودک تلاشگر، در نهایت تحلیل این خواهد بود که: بنگرید، من یک آفریننده ام؛ من یک خلاقم؛ من عملاً به این آفرینش موفق شده ام؛ من این پدیده را تولید کرده ام؛ من به این مرتبۀ از آفرینشگری رسیده ام! و...
   حال اگر تشویقش کردید، چیزی برتر و بهتر از آن خواهد ساخت و اگر با دقت و آگاهی و تجربه راهنمائیش کردید، حتماً به آفرینش چیزهائی دست خواهد یافت که باعث شگفتی حتی خودِ شما خواهد شد.
    این کار باعث خواهد شد تا وی به خودش اعتماد پیدا کرده و باور نماید که او هم میتواند یک مولد، یک آفریننده و تولید کننده باشد.
    به هر حال، انسانی که تلاشهایش کم، تولیدش کم و شور آفرینشگریش کم شده و با این حال وی را دغدغۀ تولید و رشد و... فرا نمی گیرد، اگر چه ممکن است که مثلاً هنرمند هم باشد ولی با کمال تأسف در روند زمان به هنرمندی دست هفتم و هشتم تنزل وجودی پیدا می کند! حال اگر مثلاً فرد مفروض ما سیاس، معلم، آخوند، شاعر و... باشد، نتیجه چیزی شبیه همانی است که تذکر رفت!
    نکتۀ قابل تذکر ـ و بسیار جدی ـ در این رابطۀ ویژه اینکه: وقتی آفرینشگری وجودی ـ آنهم در حوزه های مختلف، و به ویژه حوزۀ هویت و شخصیت انسانی ـ کم شده و به هر علتی اهمیت خود را برای فرد از دست داده باشد، انسان دچار شده به این بلاهتِ دردبار آگاهانه و یا ناآگاهانه، بخواهد یا نخواهد، بداند یا نداند، بپذیرد یا نپذیرد، اقرار کند یا نکند، بطور بسیار فاجعه آمیزی متوجه «بی عرضگی» خودش شده و در ژرفای وجود خود، هم بی عرضگی، تنبلی، نازائی، اختگی و... خود را حس می کند و ـ متأسفانه ـ هم باور!
    و ایندو، وی را به شکلی بسیار ظریف و هراسبار، از خودش متنفر و فراری می سازد! و این تنفر و فرار باعث خواهد شد تا از این پس بجای آفرینش خود و یا چیز و امری دیگر، به مصرف کنندۀ زجرکشی بدل شود که یا آفریدة دیگران را مصرف (= تخریب) می کند و یا به اطراف خود «فقط» جمع می نماید! و ساخته های دیگران را انبارداری می کند!
    حال، این نفرت از خود و فرار از مشاهدۀ بی عرضگی های خود و... چه زمانی به اوج می رسد؟! دقیقاً آن موقعی که مثلاً یک همکلاس، یک همبازی، یک همسر و هم قدّی داشته و به دلایلی متعدد فعلاً او را در یک موقعیت کاملاً راضی سازنده و تحسین برانگیز مشاهده میدارد! درینجاست که گمان می کند همه چیز علیه او قیام کرده اند! علیه او به شورش برخاسته اند! همه چیز با زبان بودن و حضور خود او را به مسخره گرفته اند! فحش میدهند! تحقیر می کنند!
    با همۀ اینها، و با اینکه از خود ناراضی، متنفر و فراری می باشد، اما از آنجا که به شکلی سخت ابلهانه، غیر واقع بینانه و آفتزای باور کرده است که «عرضه ندارد!»، پس از درگیر شدن با مقداری دغدغۀ باطنی و مجادله های غیرمنطقی با خود ـ و نه علت یابانه، راهجویانه، رهانند و... ـ همچون معتادهای رنجکش که به زشتی و پی آمدهای زشتی آور و بدبختی زای کنش خود آگاهی دارند، به این نحو از بودن و فحش های همۀ موجودات را شنیدن و حقارت کشیدن و نفرتِ از خود را حمالی کردن و... عادت می کند!
    در حالیکه همۀ آنچه را ذهن علیل و ساده اندیش و ساده انگار و ساده گزین وی برایش تراشیده و طراحی کرده است جز اوهامی نادرست و خیالاتی غیرواقعی و دروغها و ناراست هائی ناروا و هستی برانداز نتوانند بود!
    با این مایۀ از مقدمه چینی های به اصطلاح فاضلانه و تحلیل گرایانه و موشکافانه و حکیمانه و در یک کلام بچه گانۀ تابش پسند، میرسیم به اصل و جانمایۀ موضعی که میخواستیم جانمایه اش را به دست دهیم و آن اینکه:
    برخی از این بدبختهای اسیر توهماتِ ابلهانۀ عقده مندِ بیمار، آنگاه که تحقیرهای باطنی و ظاهری، فردی و جمعی و نفرت نمائیهای درونی و برونی آنها را در موضعی دقیقاً انفعالی قرار داده و به نشان دادنِ «عکس العمل» مجبورشان ساخت! تحت نیروی فشار عقده ها و فشارهای دردانگیز نفرتها و تحقیرها و... بدون آنکه به خرد و تجربۀ اهل معرفت و تجربه و سرمایه های هوشربا و هستی پرور و شکوفاسازندۀ ارزش مدارانِ سرافراز و... کمترین توجهی مبذول داشته و ناچیزترین ارزش را قایل شود ـ درست عین سیاستمدارهای عقده ئی خود ما، عین هنرمندنمایان عقده ئی خود ما، عین باورتراشان و ارزش تراشان زخم خوردۀ خود ما، به «آرمانتراشی» در حوزه های عقیده، هنر، اقتصاد، زندگی و... می پردازد! دقت شود:
    اینکه در بسا از جوامع ـ و از جمله جامعۀ به اصطلاح اسلامی! خود ما ـ زمینه های سیاسی بی مایه و ضد حقیقتِ انسانی از آب در می آید؛ آنهم در حالیکه خود همین طرحهای به اصطلاح محققانه و پیشرو بررسی شده و چک شده و... پیش و بیش از آنکه بر دردهای تودۀ مردم و شهروندان بیفزاید، بر عقده ها، انزجارها، نفرتها و عقده های سیاسان و طراحان می افزاید!
     اینکه تنوع طلبی بی مایۀ هنری، با کمال وضاحت، حقیقت ضدابداعی ـ ضدِّ عاطفی خود را حتی به خود آن طراحان و مدافعان و حمایتگران و... اثبات می کند!
     اینکه باور تراشی (ایدئولوک و ایدئولوژی تراشی) های خیال محور و حقارت آمیزِ باورتراشان زخم خوردۀ تاریخ ـ به ویژه در سدۀ اخیر ـ پس از مدت بسیار کوتاهی بلاهت و بی مغزی باورها و باورتراشان را، در عرصه های متنوع حیاتی برای همه روشن می سازد! و دهها مورد و زمینۀ دیگر، پی آمد خیزشهای ناشیانه و عکس العمل کودکانۀ همان شکست خورده های عقده مندیست که بجای جبران منطقی و ارزش محورانۀ نگرشها و کنشهای کودکانۀ خود منفعلانه و عقده مندانه، خیز برداشته اند! و لذا بجای آفرینش و شناخت و رویکرد به ارزشهای واقعی (= هستیدار) به آرمان تراشیهای بلاهتبار روی آورده و تکیه زده اند!
     هر چند باید این واقعیت بسیار تلخ و چندش آور را باور داشته و بپذیریم که: این دور باطلِ تمسخربار عقده زای تحقیرکنندۀ بیزاری آور نفرت برانگیز، همانگونه که در گذشتۀ تاریخ حضور داشته و عده ئی از نخاله ها، عقده پرورها، ساده گزین ها و بی غیرتهای هستی گریز را بدام آرمان تراشیهای وهن آلود ساقط نموده است! پس از این نیز بر سرشت و سرنوشت ابلهانی از همان دست که آمد، استیلا خواهد داشت!

     از سوئی، چون با تکرار زمینه های پوچ و بی محتوا چیزی از نیستی به هستی نیامده، از بی ارزشی به ارزش بدل نشده و از دنیای توهم، پا به دنیای واقع نگذاشته و نمی گذارد، آرمان تراشان هم، از نظر وجودی و هویت و ارزش وجودی هیچگونه تحولی تکاملی پیدا نکرده، همان موجودات پوچ، پوکیده، عقده مند، خود کم یاب، از خود بیزار، از خود متنفر و از خود فراری باقی خواهد ماند. زیرا: آرمان تراشی های عقده مندانۀ پوچی محور بی پشتوانه از امور هستی مند، هیچگونه کمکی به تکامل وجودی و شخصیت و هویت و دارائیهای هستی محور اینان، آنهم در عرصه ها، محورها و ابعاد متنوع کرده نمی توانند!
     به هر حال، اگر از نقد نگرشها و کنشهای آرمان تراشان کنار کشید و واقع بینانه به برخی از نگرشها و کنشهای نارسای خود نیز عطف توجه نمائیم، به باور این دقیقه نایل خواهیم شد که علل قسمتی از رویکردهای ما به زمینه های منفی و نارسا مثل خودگریزی، بی مهری به خود، بی احترامی بخود، دلسوزی نداشتن بخود، تحقیر جنبه های وجود خود و... عیناً و علناً نداشتن آرمان های والا و ارجمند و ارزش محور و هستیدار می باشد!
     از قدیم گفته اند که: در مثال، مشاجره ئی وجود ندارد! ما هم برای روشن شدن و اثبات مقوله به مثالی از علم آموزی توجه میدهیم. همۀ ما در حوزۀ ابراز بیانی اینگونه نشان میدهیم که: «از علم و علم آموزی چیزی بهتر سراغ نمیتوان داد!»
     مثلاً گاهی می شود که از من می پرسند: چرا به دنبال علم روانی؟! جواب میدهم که: چون دانش نور است و نورافزای! حال اگر از من بپرسند: توئی که به دنبال علم می روی، از نظر ارزشی و وجودی، «خودگریزی؟! یا خودگرای»؟! چون پاسخ واقع بینانه و هستی محور دادن به این پرسش ظریف مشکل می باشد، جوابم از روشنائی، از یقین و الزام به طور کامل بهره مند نخواهد بود! زیرا:
     اگر بگویم «خودگریزم»!، می گویند: از علم امری بهتر نشان ده تا دنبالش کنی و در پرتو این تلاش از خودگریزی برهی و...!
     و اگر بگویم: «خودگرای» هستم؛ می پرسند که علم را برای چه می خواهی و دنبال می کنی؟! آیا علم که جز چراغ پرتو افکن نمی باشد، با آن در جستجوی چه هستی؟ گوهر پنهان «خود»ت؟! گوهر هویت الهی ات؟! عزت، آرامش، والائی و کمالات هوشربای انسانیت؟! یا چیزی غیر از اینها؟!
     و اگر دانش را مرکبی مجرد تلقی کنم، می پرسند که: می خواهی با این مرکب نوری به کجا و به دیدار چه ارزشی و آرمانی بروی؟!
     با آن چراغ چه تاریکیهای «ارزشمند و آرمان نمائی» را روشن ساخته و با این مرکب خود را به چه موقعیت وجودی، به کدام درجۀ از کمال و عزت و طهارت و بالندگی و شکوفائی و... برسانی؟!
     متأسفانه، وقتی پرسشها، با زیرکی واقع بینانه و حق یابانه همراه بوده و بگونه ئی طراحی و مطرح شوند که پاسخ گوینده مجبور نباشد تا خود را در «موضع ریا و نفاق و...» قرار داده و بر مبنای احکام ریا پاسخ گوید از پاسخهائی که ارائه می کند و یا بدتر از آن، از نظریه پردازیها، توجیه گریها و علت نمائیهای کودکانه ئی که مرتکب می شود، شنوندۀ عاقل به روشنی درمی یابد که وی در موضع آرمانتراشیِ ابلهانه قرار داشته، از آن جانب و حمایت کرده و عملاً به آرمان گریزی و آرمان ستیزی مبتلا می باشد! زیرا عملاً جانمایه و محتوای حرفها، نظریه ها و باورهای او را مسایل و مقوله هائی از ایندست شکل میدهند که: دانش مایۀ افتخارات اجتماعی می باشد! در شرایط کنونی، بدون علم نمی توان به مقام و منصب و توسعۀ رضایت بخش اقتصادی و آرامش قابل توجهی رسید.
     همۀ این رئیس ها، مدیرها، وزیرها و... از برکت علم و دانش به این منصب ها و عزت ها و سرافرازیها و افتخارها و ثروتها و... رسیده اند!
     امروز روز، اگر علم قابل توجه و سند علمی معتبری نداشته باشی، نه از کارهای دهن پرکن و چشم گیر و ثروت زای خبری خواهی داشت و نه از احترام اجتماعی و نه از...!
     با رسیدنِ به حدِ از دریافت و فهم و برداشت می باشد که می توانیم واقعیت این نکته را دریابیم که: گویندۀ چنین گزاره ها و نظریه هائی «خودگریز و خودستیزی است ریاکار» و به خود پشت کرده و در درۀ انسانیت برانداز آرمان تراشی زندانی؟! یا نه «خود گرائی» است ارزش محور، آرمان گرا، دلسوز و حرمت گزار به خود؟!
     خودگریزی است که نور دانش را وسیلۀ رسیدن به امری اعتباری و نه وجودی یعنی «ریاست» ساخته است؟ یا خودگرائی که میخواهد بر قله های آدمیت و انسانیت، با کمال شرف و آزادی و درایت و خودیابی و اقتدار و عزت و طهارت و... حاکمیت داشته باشد؟!
     ایندستۀ از آرمان تراشان ابله، به دلیل اینکه فقط به صورتِ دانش و علم رسیده اند ـ و نه به علم ـ ، در عمل علم را وسیلۀ رسیدن به زمینه هائی می سازند که شرم آور، تحقیر کننده، رسوائی انگیز، تشویش آور، تهی کننده، هستی گریز، پوچ سازنده و در آخرِ آخر، عقده جوش، بیزارسازنده، تنفرزا و از خود فرار دهنده و... قرار میدهند، در آخرِ این سفر رنجبار حسرتبار، سر از خودگریزی در می آورند! هر چند که خودِ این بی مایگان، نه تنها این واقعیت را باور نداشته و گردن نمی نهند که از موضع ذلتبار خویش، دفاع هم می نمایند!
     اینان در مجادله های هستی برانداز خود، این خودگریزیِ خودستیزانه را خودگرائیِ بر خودافزایانه تلقی کرده و این کاهیدنِ خجلتبار را افزودن عزتبار توهم می کنند!
     با این مایۀ از باور و بینش، اگر به حوزه ها و ابعاد مختلف زندگانی فردی و اجتماعیِ خودمان و جهان مان ـ عالمانه و واقع بینانه ـ نظر اندازیم، به این واقعیت دست پیدا خواهیم کرد که: این خودگریزی و خودستیزی ـ در پناه آرمان تراشیهای هستی برانداز ـ در همۀ حوزه ها و ابعاد، استیلای شوم و دردبار خودش را مسجل ساخته، سیاست، اقتصاد، فرهنگ، هنر و متأسفانه حتی حوزۀ دین را نیز در سیطرۀ احکام وهم بنیان خود قرار داده و برای پیروان متعصب و بی حیای خود، هر روز، آرمان های تازه و هویت براندازی را طراحی می کند!
     بعضی از «آخوندچه»های مبتلا به همین مرض را که هنوز به بنمایه های شایستۀ دینی مجهز نشده، با شرکت به کلاسهای خطابه و کپی برداریهای واقعاً رسوائی آور، منافقانه و میمونوار میکوشند تا به تصاحب میزهای خطابه و منبر دست یابند! در حالیکه هدف و آرمان نهائی این دین ستیزان واقعی، جز رسیدنِ به شهرت، لذت، راحت، مکنت و ریاست نمی باشد!
     برای اینان، بودا و زرتشت، ابراهیم و یوسف، موسی و عیسی، حسین و زینب و عباس و اصغر و... وسیلۀ کسب همان جیفه های مردارسازیست که در نهایت از آن وسیله جویان! جز مردارهائی بی ارج و خودگریز، چیزی نتواند ساخت!
     باور منِ تبه روزگار بر این است که: اینان به دلیل اینکه خود را از گوهر انسانی تخلیه کرده اند حتی نمی شود نام خودگریز را بر آنها اطلاق نمود! چرا که این اصطلاح موهم آنست که: فرد بیمار، خود را به نحوی تار یافته و به نحوی ناکامل و ناحاصل و نارسا و... شناخته، ولی به جای پرداختن و توجه به شناسائی خود و گرایش برای تکامل خود، از خود می گریزد!
     اینکه در کلام الهی، در رابطۀ بعضی از همین موجودات آمده است که: أُولَٰئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ... برای همین می باشد. چرا که هیچ حیوانی بر احکام منطق وجودی خود، بر هویت خود، بر ظرفیت های طبیعی خود و... نه پشت می کند و نه می شورد! ولی اینان چرا! هم پشت می کنند و هم می شورند!
      کمال زشتی، زشتکاری، خودزدائی، خود ویرانگری، خود براندازی و... ایندسته وقتی روشن و دفاع ناپذیر می گردد که: همین آرمان ستیزان آرمان تراش، خود را در موضع دلسوزی بخود، احترام بخود، رشد خود و در یک کلام «خودگرائی» خیال می کنند!
      اینان که به علم، دین، سیاست، هنر و... نگرشی ابزارگرایانه، تحقیرگرایانه، ذلت محورانه و... دارند! بجای آنکه همۀ اینها را پرورانیده و از طریق وسیله قرار دادنِ آنها برای اهداف و آرمانهای برتر از آنها، خود را، هویت خود را و آدمیت خود را بپرورانند، همه را به ابتذال محکوم کرده، به تخریب و تلاشی محکوم کرده، به ویرانگری و تباهسازی همه جانبه محکوم میدارند!
      حال، چه بدانیم و چه ندانیم، چه بپذیریم و چه نپذیریم، واقعیت اینست که وقتی من در موضعی از این دست قرار گرفتم، همۀ نگرشها و گرایشهای من خودگریزانه خواهند بود و نه خودگرایانه! خودکاهانه خواهند بود و نه خودپرورانه! خود ویرانگرانه است و نه خودسازانه! خود براندازانه است و نه خود پردازانه و...! یعنی، آنیکه عملاً به چنین موضعگیریهای تحقیرانگیزی توسل جسته و از آنها حمایت و دفاع می نماید، در واقع گوهر آدمیت و جوهر الهیت خود را به تحقیر و تلاشی و تخریب و... می سپارد و لاغیر! و این عزت زدائی و کمال گریزی و هویت ستیزی و... از نوعی انزجار و نفرتِ پنهانی ـ آنهم علیه خود ـ پرده بر میدارد! از نوعی خشونت و کینه ورزی پنهانی پرده بر میدارد!
      به هر حال، باید بپذیریم که در چنین حالاتی، انسان پشت به خود کرده، مهر از خود برگرفته علیه خودش ـ آنهم به بدترین وجهی ـ کینه توزی کرده، ستم نموده و خشونت بخرج میدهد، خود را از همۀ کمالات وجودی محروم می کند و در یک کلام: با خود به ستیزی تحقیر کننده بر می خیزد، امّا فهمیده و یا نفهمیده آنرا نوعی تلاش خودگرایانه قلمداد می کند!
      از دیدگاهی دیگر، دیدگاهی کاملاً دیگر؛ این نکته را هم گفته باشیم که معمولاً ما انسانها رویکردها و پردازشهای دیگری هم داریم که هرگاه از آن منظر و موضع اگر نسبت با تلاشهای ما قضاوت شود، این رویکردها و پردازش «بطور مطلق» بی اثر نتوانند بود! زیرا در اینگونۀ ویژۀ از رویکردها  و تلاشها، «برون» پرورده می شود! مثلاً ما گاهی پیش و بیش از آنکه به درون خانه و منزل مان توجه نمائیم، به نمای برونی توجه نموده و مثلاً آنرا با فلان نوع سنگ تزئینی پربها، زینت می بخشیم! گاهی، با پوشیدن لباسهائی گران بها، با مدل ها و مدلهائی بسیار ظرافت طلب و مصرف تراش پوست بدن و نمای برونی بدن را تزئین میداریم! اما از توجه و تزئین لایه های درونی ـ که انسانیت و هویت انسانی ما، در گرو توجه و رسیدگیِ دلسوزانۀ به آنها است ـ کاملاً غافل می باشیم! لذا، هر عاقل ارزش شناس و آرمان محوری که در چنین حالات و اوضاعی با ما بر خورد نماید، به روشنی و آسانی متوجه می شود که ما به مرض «برون پروری» گرفتار بوده و میداند که مثلاً خرد ما و باورهای اعتقادی و مورد ادعای ما و... به تناسب پرورشی که برون ما دیده است، پرورش و توجه و... ندیده اند! زیرا در همان لحظه های اولی و مثلاً از نحوۀ حرف زدنِ جاذبه باخته و جمله های درهم و برهم و نامرتب و لهجه و آوای تربیت ندیدۀ ما از سوئی، و از مد لباس و آرایش ما از دیگر سو، متوجه باطن پریشی و ژولیدگی و نارسائی و سبکی و بی مایگی های متنوع درونی ما می گردد!
     در پرورش خانه ها و ماشین و لوازم برون پرور باز همین وضع و حکم استیلا دارد! یعنی بجای تزئین آنها با کتابهای سازندۀ هویت و شخصیت انسانی و آثار روحنواز هنری، فرهنگی، اخلاقی، مذهبی و... حتی برونشان هم از «زائده»ها رنگین شده اند!
      مثال شوخی آمیزی به ذهنم آمد، همین مثال شوخی آمیزی را طرح کرده و به عرایض خودم که امروز بسیار هم طولانی شد، خاتمه می بخشم.
      کار برون گرائی و برون پروری ماها متأسفانه بجائی کشیده شده است که مثلاً اگر در محلی ـ یکی از همین خانه های زیبا برون! ـ دو تا جعبه را که یکی، پر از نسخه های شفابخش و هویت پرور انسانی بوده و در دیگری مثلاً نقشۀ یکی از گنجینه های جواهرات قدیمی ـ از الماس بگیر تا یاقوت و فیروزه و... آنهم با قیمت یک میلیون دلار ـ قرار داده شده باشد؛ بعد بیایند به دانشگاه های ما و حوزه های علوم دینی ما اعلام کنند که: ای بزرگواران دانش و دین! ما به چنین گنجینه های ارزش ناپیدائی آگاهی حاصل کرده ایم، و چون از شماها؛ بهترانی سراغ نداشتیم، خدمت رسیده ایم تا زمینه را در میان شما اهل دین و دانش به مسابقه گزاریم. لذا هر که هر چه بدست آورد، از آن خود او خواهد بود!
     فکر می کنید که بیشترین این بزرگواران دین و دانش فرضیِ ما، به سوی کُدام یک از جعبه ها دویده و آنرا ارج می نهند؟!
     اگر پاسخ فرضیِ ما این باشد که: به سوی جعبۀ جواهرات! باید عرض کنم که این برای جامعۀ بشری ننگ است و سرافکندگی است و سیه روئی است! و حتماً حدس زده اید که میخواهم بگویم: اینها همه نتایج آرمان تراشیهای ابلهانه بوده و علت ریشه ئی تر را، نشناختن، دنبال نکردن، محقق نساختن، شکوفا نگردانیدن و پر نساختن خویش از گوهر ارزشهای والا تشکیل میدهد. در حالیکه اگر انسان از همان اوایل حیات، هوشمندانه، دلسوزانه و حرمت گزارانه دل به آرمانهای والا بسپرد، از اسارت همۀ این نگرشهای ذلت بار، شرم انگیز و هویت برانداز آزاد می باشد.

خواندن 1806 دفعه آخرین ویرایش در چهارشنبه, 25 دی 1392 07:38
محتوای بیشتر در این بخش: « شایست ـ نشایست زمینه شناسی »

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار