چهارشنبه, 25 دی 1392 09:02

تجربۀ آزادی

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

      از دیگر ویژگیهای انسان سالم «داشتن» و «بهره ور شدن» از تجربۀآزادگی و وارستگی می باشد! و این، فرع بر تجربۀ «آزادی» می باشد. بدین معنا که فقط «انسان سالم» است که از آزادگی و وارستگی کامل، تجربه ئی راستین ـ و نه تخیلی، اعتباری و... داشته و «حظی وصف ناشدنی» را بهم می رساند؛ و این مؤید آنست که دیگرانی ـ همچون من ـ اگر تجربه ئی هم در این زمینه و در ارتباط با این مقولۀ ارجمند دارند، یا بسیار ناقص، سطحی و محدود ـ و چه بسا که تک بعدی ـ می باشد؛ و یا، وهمی و اعتباری!
     به عنوانِ «مقدمه ئی ظاهراً بی ربط» به عرض برسانم که: زندگی پر از زمینه های «لِذّی» بوده و هر بعد و هر مرتبۀ از مراتب وجود و هستی انسانی، لذتهای ویژۀ خود را دارند.
     بعضی از لذتها، گذشته از اینکه پس از تحمل ناراحتیهائی بدست آیند، نه تنها کمال زای نبوده و بر سرمایه های وجودی ـ و نه اعتباری ـ نمی افزایند که گاهی با نوع و یا انواع گرفتاریهای «ظاهر ناپیدا» همراه بوده و رنجهائی را به دنبال دارند!
     برخی فقط در بهای صرفِ گوهر عمر و رنج تحصیل به دست می آیند، اما گرفتاری زای نیستند! چنانکه رشدی را نیز هبه نمی کنند! اما، فقط برخی از لذتها هستند که علاوه بر تولید نشاط و حظِّ شدید، نوع و یا انواع کمال و رشد و غنا را نیز بدنبال داشته و فرزند آدمی را از آن برخوردار می سازند!
     حال اگر همین مقوله را در رابطۀ امر آزادگی و تجربۀ وارستگی مورد تحلیل و ارزیابی قرار دهیم، باید باورمند شویم که: احساس لذت هر کسی از «رهائی، وارستگی و آزادگی»، اولاً مربوط و متناسب با میزان کمال، رشد و... او می باشد؛
    ثانیاً مربوط و متناسب به میزان «ارزشی» است که فرد برای زمینۀ مورد برخورد قایل می باشد؛ مثلاً کسی به «مُدِ» لباس، لوازم خانه و... بسیار ارزش می نهد، لذا وقتی از پوشش معمولی (آنچه از مد افتاده) رهید، احساس رهائیِ بیشتر و لذتِ کامل تر و بسیارتری می کند! لذا می توان گفت که وی «از همین لذت» تجربه ئی راستین، واقعی و... دارد! و نه وهمی!
    برخی از افرادیکه به خوردنیها و یا غذاهای ویژه ئی دلبستگی شدید داشته و عملاً ارزش می نهند، وقتی از ذائقه های معمولی رهیدند، احساس رهائی می کنند!
    برخی فقط وقتی که از زندان «گمنامی» رهیده و به شهرت رسیدند!
    برخی فقط وقتی که از فقر مالی رهیده و به ثروت رسیدند! و نه به دانش و ایمان و...! و هزاران زمینه و مقولۀ دیگر!
    ثالثاً مربوط و متناسب به میزان تلاشی است که از سوئی برای رهائی از وضع سابق به خرج می دهند! و از سوئی هم برای رسیدن به وضعیت مورد آرزو و مورد نظر.
    می توان مسئله را بدین گونه نیز مطرح نمود که: هر کسی، اصلاً چیزی و یا وضعی خاص را «زندان» خود تلقی داشته و وضعی کاملاً ویژه را «محوطۀ رهائی» خود!
    بر مبنای این نگرش، زندانهای افراد اولاً بستگی به میزان «خودشناسیِ» آنها دارد! و ثانیاً رهائی ها نیز، بستگی به میزان غنامندی، ارجمندی، ارزش و... آرمانها و رشد و کمالِ وجودی هر فردی!
    و لذاست که فردی وابستگی به «هوس، شهرت، ثروت، ریاست و...» را زندان تلقی کرده و وابستۀ به این زمینه ها را «اسیر وهم و غفلت و جهالت»؛ و بی پروا به غنای وجودی خود؛ و محروم از دلسوزی و احترام بخود! و دشمن خود واقعی و هویت انسانی و...! ولی دیگری، از رسیدن و بهره ور شدن به همین ها، احساس رهائی و لذت می کند!
    به هر حال، در این رابطۀ ویژه می توان مدعی شد که تنها انسان سالم است که:
به واسطۀ داشتن و دنبال کردن بهترین و برترینِ و... آرمانها؛
به واسطه دلسوزی عالمانه و ارزش شناسانۀ به خود؛
و به واسطه احترام نهادن به هویت انسانی خود، اولاً از آزادگی، وارستگی و آزادی تجربه ئی راستین و واقعی دارد! و ثانیاً تنها اوست که «ارادۀ آزادانه» ـ و نه مقلدانه و میمونوار ـ داشته و هر چه این اراده را تقویت کند و متمرکز سازد و... از آن بهتر و بیشتر بهره می کشد!
     او میداند که ضعف اراده، می تواند عوامل متعددی داشته، اما از دیدگاه او عمده ترین علت را «عدم ایمان به ارزش آنچه مورد اراده قرار گرفته»؛ و «عدم ترس و عدم ایمان به بی ارجی و
بی ارزشیِ آنچه فعلاً در آن قرار دارد (زندانِ کنونی، که گاهی همان خود بی عرضه گی تواند بود) شکل میدهد.
     لذا، تا زمانیکه فرد نسبت به «آنچه هست، و آنجا که هست، و آن مرتبه ئی که هست و...» مأیوس و احیاناً هراسان نشده؛ و نسبت به آنچه مورد اراده و تمایل و آرمان اوست، مؤمن و مشتاق نشده باشد، دچار ضعف اراده تواند بود. و این گفته معنای آنرا نمی دهد که موانع و عوامل جبری اعم از برونی و درونی، فردی و جمعی، اقتصادی و سیاسی و... در زمینه هیچ نقشی نداشته و مثلاً بی اثراند!
اصلاً، وی ارادۀ آزادانه را، فصلِ ممیز انسان از حیوان می شمارد! انسان سالم ارادۀ آزادانه را امری می شمارد که: پس از شناختِ راستین آنچه مورد اراده قرار داشته؛
    پس از ارزشیابی و مقایسۀ آنچه مورد اراده قرار داشته با گونه های بی ارزش آن و پس از ایمان به ارزشمندی، غنابخشی، آرامش بخشی، سلامت بخشی و... به گوهر هویت انسانی، در وی، تبارز کرده و «از وی» جلوه گر می شود!
    لذا، همیشه مراقب می باشد تا ارادۀ آزادانۀ او ـ که جلوۀ کاملِ کمالِ هویت او است ـ از مقام عزِ خود به درۀ هویت برانداز جبرهای حیوانی و غریزی و جبرنماهای وهمی ـ اعتباری اجتماع و... سقوط ننماید!
    از دیدگاهی، وی عظمت و شرافت وجودی خود را در جلوه، ظهور و پویائی همین ارادۀ آزادانه سراغ کرده و به نمایش می گذارد؛ آنهم به گونه ئی که نفی، سقوط و تلاشیِ این آزادگی ـ و لغزیدن به درۀ تقلید میمونوار ـ را، مساوی با نفی، سقوط و تلاشیِ عظمت و شرافت و... وجودی خود می شمارد!
    چرا که وی، آزادگی و حضور ارادۀ آزادانه را یگانه وسیله و مظهری میداند که هم می تواند جلوه های نابِ «هویتِ انسانی» او را به ثبوت رسانیده و تحقق عینی بخشد! و هم می تواند در نگرشها، کنشها، جهت گیریها و موضعگیریهایش اثبات نماید!
    لذا، به کمک قدرت شکن و جبر برانداز عقلی و بینش و... همۀ زمینه های وجودی را تحت سیطرۀ ارادۀ خود قرار داده و تا آنجا که قدرت، همت و آگاهی اش، او را یاری نماید، از آنها به نفع غنای هویت انسانیِ خود بهره می کشد!
    به بیانی روشن تر، انسان سالم، قوای ادراکی و تحریکی خودش را به نحوی تربیت و تقویت می کند که: بدون ارادۀ منبعث از عقل و برخوردار از بینش و... نه بگیرند (نه ادراک کنند) و نه بکنند (نه بگزینند و عمل نمایند)!
     لذا، ارادۀ او همیشه معطوف به جنبه های کمال و رشد (= جنبه های کامل و رشید) هستی و هویت او می باشد. و هر آنگاه که آفتی این عطف توجه را تهدید نماید، اولاً همۀ نیروهای وجودی در جهت دفع آن آفت؛ و ثانیاً جانشین ساختن نیروهائی برای تقویت، رشد و کمالِ اراده، بسیج نموده و او را برای: غنا بخشیدن وجود و هویت خود؛ برای گسترش ـ طولی و عرضیِ ـ ارادۀ معنیدار خود؛ و برای رها ساختن همنوعان خود آماده می سازد.

     و به همین دلایل، او هرگونه ضعف و تلاشیِ ارادۀ آزادانه را مساوی با «قوت و تکامل حیوانیت» شمرده و هر چه را که به این ضعف و تلاشی، و قوت و تکامل خدمت کند، اعم از غرایز، هوسها و تقلیدهای میمونوار در زمینه های متنوع سیاسی، اقتصادی، هنری و... عامل مرگ انسانیت، تخریب و هویت و تلاشیِ عظمت و قدر و شرف خود و هم نوعان خود به شمار آورده!
و گرفتار به آنها را فاقد هویتِ راستین انسانی و همۀ مواهبی که تا بحال ذکرشان کردیم به حساب می آورد! موجودی که باید برای آزاد ساختن و رسانیدن وی به مقام انسانیش تلاشها و دلسوزیها و... انجام داد!
    برای اینکه جوانترهای محفل ما به کُنه ارزش و عظمتِ تجربۀ آزادگی پی برند، خوبست تا موضع را ظاهراً از منظری دیگر و در رابطه با یکی از مریضی های روانی (ملامت) مورد تحقیق و ارزیابی قرار دهیم!
    به عنوان مقدمه باید بعرض برسانم که آنچه باعث می شود تا شخص دچار انحراف و سقوط به دامنِ شبه ارزشها شده و در نهایت، پس از تجربه هائی تکراری و رنجبار به ورطۀ ملامت گرفتار آید، «اعراضِ از کمال جوئی» و به عبارتی برتر «اعراضِ از معنا خواهی» نبوده بلکه «برخوردها، جهت گیریها، موضعگیریها و گزینشهای مقلدانۀ میمونوار» ـ و اگر خواستی بگو: صرفِ همۀ نیروها در جهتِ تخریب خود و هویت خود و... ـ می باشد! چرا که «انسان با پذیرش و ایمان به هویت انسانی» از «معناخواهی» ناگزیر می باشد.

     لذا، و در واقع همین برخورد تقلیدی، عده ئی را بدام لذت جوئی؛([1]) عده ئی را بدام شهرت پرستی؛([2]) عده ئی را بدام ثروت زدگی؛([3]) عده ئی را بدام ریاست طلبی؛([4]) عده ئی را بدام قدرت پرستی؛([5]) و عده ئی را بدام هوسبارگی([6]) و... می کشاند!
     می توان ادعا نمود که زمینه های یاد شده برای اینان «فرارگاهی» می باشد که روی دلایلی ـ و از جمله عادت به تقلید میمونوار هدف و آرمان شمرده می شود!
    رمز اصلی قضیه وقتی گشوده و روشن می شود که متوجه شویم:
الف ـ اینان در اینکه خود را ناقص و نارسا می یابند؛
باء ـ در اینکه خود را بی جاذبه و غیر قابل پذیرش می یابند؛
جیم ـ در اینکه خود را «دور ریختنی» و از چشم افتادنی گمان می کنند؛
دال ـ در اینکه خود را ضعیف (= بی اراده، بدون استقامت، سهل طلب، مشکل گریز، هوسباره، قشرگرا، ترسو، بی مایه، کودک خوی و...) می یابند؛
هاء ـ در اینکه خود را «تنها و تهی» و بی برنامه ئی اوجگرا، عزت بخش، هوشربا و... می یابند، باطناً آگاهند! و از آن رنجور!
     از سوئی، به آنچه باید باشند ـ و الآن نیستند ـ نیز باطناً آگاهند و بدان مایل؛ و صد البته که هر دوی این آگاهی ها متناسب با رشد «عقلی»، رشد بینشی، رشد خودشناسیِ هر فرد، و از جملۀ خود اینان می باشد!
    اما وقتی به مسیر رشد می نگرند، و دوری و دیریابی هویت بسیار والای انسانی را مشاهده میدارند  چون به «خود» و امکانات کارآی وجودی خود اعتماد ندارند؛ شیوۀ برخورد سازنده وکارآمد با مسئله را، با آنهمه ریزه کاریهائی که دارند نیاموخته اند!
   ابزار و سرمایه های لازم، جهت تحقق زمینه ئی با اینهمه ارزش را در خود سراغ ندارند!
    قدرت تحمل رنج بریدن ـ از آنچه در آن لولیده و بدان عادت کرده ـ و رنج رسیدن ـ به آنچه باید بدان برسند ـ را در خود سراغ ندارند!
    پناهگاه فعلی را آماده و مقام بلند بعدی را بسیار دور می پندارند! و... هراسشان فرا گرفته و لذا نومیدانه، ذلیلانه و کودکوار، برای فرار از احساس ناچیزی، بی ارجی و... و فرار از این هراس، به یکی از زمینه های یاد شده (لذت و هوس و شهرت و ریاست و...) پناه می برند!

     از سوئی، به دلیل اینکه فرد به زمینۀ لذتهای یاد شده واقعاً ایمان و اعتقاد راسخ نداشته، آزاد و سرافراز احساس نکرده، پُر و باجاذبه نیافته و... و نیز، آنرا فقط به عنوان مسکن و فرارگاهی موقت و رهانندۀ از ناچیزی و هراس و... می نگرد، از زمینه ـ حتی در مقام تحقق، وصال و رسیدن نیز ـ لذتِ اصلی آزاد کننده را نبرده، بلکه لذت او، در واقع لذت انسان غافلی است که ناشی از لذت فرار ـ از چنگال آن دو دیو، یعنی: هراس از زمینه های یاد شده، و احساس ناچیز بودن و... ـ می باشد!
    از سوئی، او با اینکار (رسیدن به نوعی لذت و واپس زدنِ آن ملامت)، آنهم به شکلی کاملاً خودفریبانه، ابلهانه و خجلتبار، به نوعی احساسِ تشخیصِ کاذب دست می یابد! منتها، او در اول این مرحله و امر، یعنی زمانیکه «خودبیگانگی» کامل فرایش نگرفته بود؛ زمانیکه دست از احترام و دلسوزی خود نکشیده بود، و موقعی که در وضع «خودستیزیِ» عملی قرار نگرفته بود متوجه بود که آنچه بدانها پناه برده است، آن اصالت و کارآئی هویت پرورانه را ندارد! اما موقعی که با رسیدن به کمال از خودبیگانگی و خودستیزی، همۀ آن باورهای ارزشمند را در پرتگاه غفلت و خودفریبی دفن کرد، خود را ـ و در واقع، همان خود دروغین و خود پرورده را آنهم به شکلی بسیار ترحمبار ـ در زمینۀ مورد گرایش خود یافته و ناشیانه و مخمورانه از دام آنهمه رنج و هراس و ... «آزاد» گمان می کند!
    هر چند موقعی که مریضی او اوج می گیرد «واقعاً حقیقتِ وجودی» خود را عبارت از متن و نفس زمینه می بیند! عرض کردم: می بیند و نه اینکه بپندارد!
    به هر حال، چون از طریق این خودفریبی و خود آزادپنداری، و تخدیر خود و... هر چند به گونۀ موقتی، اولاً رنج را واپس زده است؛ ثانیاً به گونه ئی از لذت دست یافته است؛ ثالثاً به شکلی بسیار تحقیر کننده و خودفریبانه به احساس وجود، احساس تشخص و احساس کارآئی ـ مثلاً، حداقل عرضۀ اینکه اینقدر کارآئی داشته ام تا به این مرتبه و مقدار از لذت و... برسم ـ می کند! می پندارد که واقعاً به هویت انسانیِ خودش رسیده است!
    لازم است تا یادآوری نمائیم که برای این تیپ، همة اشیاء و امور زمینۀ پناهندگی تواند بود و تواند شد، مگر آنچه به گوهر هویت آنان کمک رسان است! هر چند پناهگاه هر کدام و یا هر دسته ئی از آنها و احکام، مناسبات و عوارض خاص خود را داشته، جهتگیریها، موضعگیریها، روش گزینی ها و ابزارجوئیهای ویژۀ خود را طلبیده و آثار و پی آمدهای ویژۀ خود را بر فرد تحمیل می کنند! اما زمینه ها و اموری که همۀ اینها عملاً بدان ها گرایش دارند: اغلب قشری اما چشمگیر، دهن پرکن، گران قیمت ـ به دو معنا ـ ، ظاهر فریب، تحریک کنندۀ حواس کودکخویان، متجملانه، غفلت زای، وقت هدرده، و در یک کلام تمامی آنها متوجه و مربوط به ظواهر حیات و حیات ظاهری و از دیدگاهی ویژه «زوائدِ» حتی حیات ظاهری می باشند!
    حال، اینان با این موضعگیری و تلاش و... چه از دست میدهند؟!
عقل و نیروهای بی بدیل و ارزش ناپیدایش؛
عمر، جوانی و توانمندیهایش؛
رشد، کمال و شکوفائیِ هویت و ثمره های ارج ناپیدایش؛
ظرفیت های انکار ناپذیر عاطفی و بارهای خلاقه اش؛
و در یک کلام: تجربة حیات آزادانه و کلیة پی آمدهایش؛ و چه بدست می آورند؟!
خودفریبی و رنجها و چالشهای ویرانگرش؛
سقوط به درۀ هویت برانداز شبه لذتها و شبه ارزش ها؛
از خودبیگانگی و از خودگریزی ئی متعفن و ننگبار؛
     نشاطی حیوانوار، خسته کننده و ملامت آوری که در نهایت فرد را نسبت به همه چیز دلزده و مأیوس می سازد؛ و علت همانست که در صدر آمد (نداشتن تجربه ئی راستین از آزادگیِ انسانی)! و راهِ رهیدن؟! فرارِ از فقر هویت برانداز و رسیدن به آن تجربه!
     لذا، با اطمینان می توان گفت: آنچه اینان بدست آورده و یا به آن رهیده اند، با آنچه از دست داده و از آن رهیده اند، هرگز قابل مقایسه نبوده و انسانرا به یاد این رباعیِ منسوب به خیام می اندازد که:

 

تا زهره و مه در آسمانند پدید

 

بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید

من در عجبم ز می فروشان کایشان

 

به زانچه فروشند چه خواهند خرید

 

    لذا ما هم نمیدانیم که اینان در ازای به حراج نهادن هویت انسانی و تجربة وارستگی، آزادگی و غیره، می خواهند به چه امری دست یابند که از آنچه داده اند بهتر باشد! و آزاد کننده تر؟
     یکی از جلوه ها و پی آمدهای بسیار بد و زیانبار این مسئله آنست که اینان از طریق طرح نقدنماهائی وهن آلود و افشا کنندۀ غفلت و جهالت، زمینۀ فریب و در نهایت سقوط بی خبرانِ دیگری را در مزبله ئی که خود بدان گرفتار آمده اند فراهم می آورند! مثلاً گاهی  اینان برای ارضای خاطر از خود رنجیده و از خود ناراضیِ خویش میگویند: آنها که بجای رویکردن به زمینه های لذت، ثروت، راحت، ریاست، شهرت و... به اموری همچون حکمت، کرامت، طهارت، آزادگی، ایثار، بصیرت و... روی کردند، چه بدست آوردند؟!
     در همچو مواردی، به ویژه وقتی فرد انتقاد کننده، کلاً هویت انسانی خود را ترک نکرده و به اوج خودستیزی نرسیده است، این پرسش مطرح می باشد که: آیا جناب منتقد پرسشگرِ مشکوک به این زمینه ها، اصلاً به ارزشهای نهفته در این امور باور دارد یا نه؟! حال اگر پاسخ مثبت باشد، می توان پرسید: آیا خودِ توجه و گرایش به این امور ارزشمند، پاداشی کافی برای روی کنندگان نیست؟!
    به هر حال، توجیه گریها و مغالطه کاریهائی از ایندست ثابت میدارد که اینان فقط از سر خشم و یا برای مرهم گذاری بر زخمهای دل ناشاد و ناخشنود خود، از خود و هویت دور ریختنی خود و...، به این گپها پناه می برند!
     و اما اگر پاسخ منفی باشد، علت افتادن فرد به دام دهن کژیها و انتقاد نماهائی از ایندست آنست که: اولاً، وی از خود و برای خود ـ از اصل و ریشه ـ نظم و نظام هویتی و حیاتی نداشته، میمونوار همه چیز، همۀ امور و همۀ ابعاد زندگانی را تقلید نموده و ابلهانه خیال می کند که هم مانند فرزند آدمی هویتی داشته و زندگانی می کند! و هم به تجربه ئی از آزادگی دست پیدا کرده است! و ثانیاً خیال کرده است که: لذتها و تجربه های سالم و درست و عالی و... فقط منحصر و محدود به همین هائی می باشند که او در متن و یا حاشیۀ آنها قرار دارد!
    ثالثاً، همۀ تلاشها را ملازم با نوعی لذت ـ آنهم لذت ناشی از پناهگاه وهن آلودی که خودش در آن کرمک وار می لولد ـ پنداشته است!
    رابعاً، با لذتهای معنوی و ناشی شده از اموری چون تعقل و بصارت و طهارت و...، و نیز از مراتب عالی لذتهای هستی محور، بیگانه می باشد؛
    و خامساً، با برخی ارزشهای ناچار از پذیرش (نمونه های کمال حیات و هویت) ـ برخوردی بسیار قشری، کودکوار و تقلیدی داشته است!

     و اینها مؤید آنست که: اینان هنوز در نیافته اند که هویت باورانِ، هویت محورِ ارزش گرا گذشته از اینکه:
رنج ناقص بودن و ناقص و نارسا دیدن خود و هویت خود را ندارند؛
رنج غیر قابلِ پذیرش بودن خود را ندارند؛
رنج دور ریختنی دیدن و دور ریختنی یافتن خود را ندارند؛
رنج ناتوان و بی عرضه دیدن و یافتنِ خود را ندارند؛ و دهها مورد دیگر، با همۀ وجود و باور از آرامش، نشاط، سلامت، خوشبختی و امیدی نسبت به کمال و شکوفائیِ آیندۀ خود برخوردارند!
اینان سرشار از اعتماد، طراوت و احساس باورمندی نسبتِ به خویش اند!
اینان ـ در مراتب کمال ـ سرشار از احساسِ تمامیت و وسعت، می باشند!
اینان سرشار از احساس رضامندیِ پاگرفته و زاده شده از تلاشهای کنونی و تجربه های خویش اند! و غیره.

     و لذا، به دلیل پرداختن به اصل و ریشه و... و رسیدن به رضامندی و آرامش و غیره، نه تنها به دنبال تحققِ آنچه دیگران آبرو، حیات، هویت و... خود را فدا می کنند تلاشِ غیرضروری ـ و بیش از نیاز ـ ندارند! که، داشتن ها و نداشتن های زائدهها، هراسانشان نساخته، از حوزۀ تجربه های وارستگی، آزادگی و... به مزبلۀ عفنِ وابستگیها و اسارتهایشان ساقط نمی دارد!

 



[1] ـ بجای کمال جوئی

[2] ـ بجای خداپرستی

[3] ـ بجای دانش و هنرجوئی

[4] ـ بجای خرد و بینش و طهارت

[5] ـ بجای رشد و شکوفائی هویت

[6] ـ و بجای معناگرائی.

خواندن 1685 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « خود مطلق سازی آفرینشگری »

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار