چهارشنبه, 25 دی 1392 09:22

تلاش افزائی

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

     به ادامۀ عرایض گذشتۀ مان، در این بخش به این نکته اشاره میداریم که اگر حرکتِ انسانِ دلسوز به خویشتن تا به اینجا درست و مطابق با نظام ارزشها مینوی جلو رفته باشد، به یک ویژگیِ ناب دیگر مجهز می شود که می توان از آن به «پرتلاش بودن» تعبیر کرد.

     البته در همین آغاز کلام باید به عرض برسانم که: این پرتلاشی، زادۀ طبیعتِ آرمانگرائی و لازمۀ دلسوزی به خویشتن می باشد. یعنی، آنگاه که آرمانگرائی به مراحل زایائی و شکوفائی رسیده، و دلسوزیِ خردمحورانۀ به خویشتن طبیعت ثانوی فرد می گردد، انسان خودبخود پرتلاش می شود.
     پیش از ورود به مطلب باید یادآوری نمایم که از قدیم، نظریه ئی مطرح بوده و عده ئی هم طرفدارش بوده ـ و هنوز هم هستند! ـ مبنی بر اینکه: انسان هرچه کم تلاش تر بوده و هرچه آسودگی جسمانیش بیشتر باشد، به سود وی خواهد بود! و لذا کوشش می کردند تا از تلاشها کاسته و بر آسایشها بیفزایند! از کارها کاسته و بر کمکاری بیفزایند! و درست به همین دلیل بوده است که حتی در بعضی از جوامع، حتی برای کارهای ساده، کم زحمت و پیش پا افتاده نیز، خدمه می گرفتند!
     این نگرش، و بنا به ضرورتِ عملی سازی آن، این کنش، در میان خانواده های ثروت اندوزِ بی بهره از خرد و هنر بیشتر رواج داشته و در مواردی مثلاً خانم خانه، نه تنها ظرفهائی چون لیوان و... را نمی شسته اند! که متأسفانه دستهایش را هم خدمه شستشو میداده است.
     لذا، عدۀ زیادی از افراد راحت طلب و در عین حال بی هنر و کم خرد؛ آنهائی که مجهز به تجربه های بسیار والای انسانی نشده بودند؛ آنها که گوهر وجودی انسان و خواسته ها و تقاضاهای این لطیفۀ ربانی را نشناخته بودند؛ و آنهائی که نیازهای واقعی و تشخص بخشندۀ این گوهرِ بی بدیل را درک نکرده بودند، به همین خیال بودند که: هر چه تلاشِ انسان کم، خوشبختی انسان افزون! و هر چه تلاش انسان افزون، خوشبختی و آسایش انسان کم!
    از سوئی، در کنار این نگرش ـ از همان قدیم ـ باور دیگری قرار داشت که باورمندان به آن، به عکس نقیض همۀ این موارد اعتقاد داشته و می گفتند که نه تنها شایسته نیست تا انسان به تن آسائی عادت کرده و تن در دهد! که باید تا آنجا که می تواند، و این کنش در مسیر تحقق و شکوفائیِ ارزشهای ناب و ربانی خلل و آفتی ایجاد نمی کند، از جسم و فکر و قلب و... خودش کمال بهره وری را بنماید. و این، مؤید آن تواند بود که: هر چه تلاشِ سنجیده، نظم یافته، به موقع و ارزش محور بیشتر، کرامتِ انسانی و خصال ربوبی بیشتر!
     در واقع، اینان آسایش را در حضور رشد و کمال و کرامت و... معنا کرده و معتقدشان این بود که: در برون از حوزۀ کمال و کرامت و... چیزی به نام آسایش وجود نداشته! و اگر داشته باشد، جز آسایش حیوانوار نتواند بود. و بر مبنای همین نگرش، آنرا دون شأنِ انسان با کرامت بر می شمرند. لذا، بر این باور بودند که انسان را شایسته نمی باشد تا به سنگوارگی تشبه جسته، عادت گرفته و یا هم چون حیوانی تهی از خرد و هنر، به تن پروری پردازد!
     منِ تبه روزگار را عقیده بر این می باشد که: در رأس طرفداران و مروّجان این نظریه، انبیاء عظام قرار داشته و در ردیف های پائین تر، اولیاء و حکمائی که مشتاقانه دلداده و پیرو این بزرگواران بوده اند، قرار می گرفتند.
     اینان را عقیده بر این بود که: در هر حوزه ئی که انسان به کار و تلاش مشغول می باشد، هرچه تلاش و جدیت خویش را دقیق تر، منظم تر، حساب شده تر، کم زیانتر، کرامت محورتر و بیشتر و ارجمندتر و... انجام دهد، به نفع «هستی، هویت و آسایشِ کرامت محور» او خواهد بود.
     باور اینان بر این بود که: حتی وقتی انسان برای رسیدنِ به آرامش و آسایش کار می کند باید بپذیرد که آرامش و آسایش «از همکاری» فراچنگ نخواهد آمد! چه، بر مبنای باور اینان، در واقع انسان وقتی آسوده و آرام تواند بود که نتیجۀ کارش را مشاهده کرده و آنرا، به عنوان اثر، ثمر و پی آمدی کرامت بخش، در آغوش جان خویش بیابد.
    در واقع، همان حضور و دیدار نتیجۀ تلاش های ارزشبار و کرامت محور است که جانش را آرامش و نوازش می دهد! چرا که در غیبت نتیجه و در غیبت زیبائیها و والائیهای بالیدۀ از او، جان انسان، به نوعی کرختی و گرفتگی دچار می گردد! حال، ممکن است که تن، احساس ملامت و خستگی و... ننماید! امّا عقل و قلب و روح، احساس خستگی، گرفتگی، وارفتگی، پژمردگی، نازائی و خمودی می کنند! در واقع، با مواجه شدن به نتیجۀ تلاشهای ناب، ارزشبار و کرامتجوش است که احساس رضامندی، احساس شکُفتگی، احساس پُری و شادابی و زایائی و... به انسان دست می دهد!
    به هر حال، اگر انسانهای دلسوز به خود، مسیر دلسوزی و حرمتگذاری به خود را دقیقاً پشت سر نهاده باشند، به گونة تجربی و حضوری به این افزایش تنشها دست پیدا میکنند! بدین معنا که یکی از خصلتهای وجودی شان، تلاش محوری بوده و به نحوی شگفتی بار، پُرتلاش، پُرتپش، پُرتکاپو و فعال می گردند؛ به نحوی که اگر لحظه ئی از تلاش و کوشش باز می مانند، نوعی خستگی، نوعی دلزدگی و نوعی احساس سنگواره شدن به سراغشان می آید.
    به هرحال، برخی گمان کرده و یا خیال می کردند که شکوفائی و زایائی و کمال وجودی فرد وقتی تثبیت می شود که: تلاشهایش کم شود! و لذا گاهی که فلسفه می بافیدند، متأسفانه باز هم در تخیلات فلسفی خود، اینگونه ادعا می کردند که: فلسفۀ وجودی برخی از حیوانات «فقط» برای «تنآسائی» می باشد! و نه برای بهره وریهای کرامت محور!
     ما نمی گوئیم که این نکته کاملاً و از هر جهت نادرست می باشد، بلکه بر این باوریم که همۀ تلاشها را به دیگری محول کردن نادرست می باشد؛ اینکه تلاشها و تنشهای انسان را به حداقل ممکن برسانند، نادرست می باشد. چرا که این کار و روش، با فلسفۀ وجودی انسان ـ آنهم به عنوان اشرف مخلوقات ـ هماهنگی ندارد! البته لازم به تأکید و گفتن نخواهد بود که وقتی تلاش و سختکوشی از حدّ اعتدال بیرون رفته و امکان داشته باشد تا این افراط و عدم تعادل جان انسان و سلامتِ وجودی او را تهدید نموده و نشاط را از او، طوری بگیرد که نتواند در جهت ارزشها و آرمانهای ناب حرکت نماید، حسن استفاده از ابزار و عوامل برونی درست می باشد. یعنی اگر کار و تلاش مانع رسیدن به قله های رفیع ارزشها و آرمانهای کرامت بخش می شود، کم کردنش درست است و الاّ خیر.
     افزون بر آنچه آمد باید متذکر شوم که: بعضی از پیروانِ جاهل امروزین اینها، در همین تفلسفات بیمارگونۀ خود ادعا می کنند که فلسفۀ وجودی برخی از اختراعات هم، در همین جهت و برای همین کار (تنش زدائی و راحتی افزائی) می باشد. در حالیکه اگر با دقتی شایسته به فلسفۀ وجودی قسمت عمدۀ این اختراعات توجه گردد، علاوه بر حضور، حاکمیت و استیلای حسِ کنجکاوی و خلاقیت و ذوق شدید آفرینش و... این نکته را نیز در می یابیم که بسیاری از اختراعاتِ امروزی، نه برای کمال افزائیِ نوع بشر از طریق کم کردنِ تنشها و تلاشها بلکه برای پول درآوردن بوده و شرکتهای تولیدی، اینها را تولید می نمایند تا به عقده مندهای راحت طلبی ـ چون منِ تبه روزگار ـ فروخته و جیب هایشان را پر سازند! حال، از این ثروت اندوزی چه هدف کرامتباری را دنبال می کنند؟! خوانندۀ محترم، خود باید پاسخ بگوید!
     از سوئی، وقتی من به تنبلی عادت فرمودم! آنها بهتر می توانند از من در جهتِ منافع و مقاصد خودشان استفاده نمایند. و این، مؤید آنست که مایه و ریشۀ ثانویِ قسمتی از اختراعات ـ که زمینه ساز کمکاریهای ناموجه را به وجود می آورند ـ سودجوئی های ویرانگر است و نه اشتیاق رسیدنِ بشر به غنا، کمال و شکوفائی کرامت ربانی و...!
     به هر حال، ما با کم کردن، نفی کردن و یا به حداقل رسانیدن تلاشها موافقیم منتها با این شرایط که اولاً، برون از حوزۀ ارزشها و آرمانهای والا تحقق پیدا کنند؛ ثانیاً، هیچ مزاحمتی در رابطه با تحقق و شکوفائی آرمانها تولید ننمایند؛ ثالثاً، هیچگونه تهدیدی برای شکوفائیِ آرمانها نباشند؛ و رابعاً، هیچگونه جلوگیری از رشد و زایائی ارزشها و آرمانهای کرامت زای ننمایند.
     لذا، هر آنگاه که به یکی از موارد یاد شده کوچکترین صدمه ئی رسانیده و اعمال نفوذ تهدید کننده ئی داشته باشند، به تقلیل تلاشها و تنشها موافق نمی باشیم.
     در این رابطۀ ویژه آنچه گفتنی می نماید اینکه: انسان دلسوز به خویشتن ـ با در نظر گرفتن ظرایف مطالب یاد شده ـ به نکته هائی ثمربخش و تعیین کننده می رسد؛ و واکنش آنکه، در رابطۀ با تلاشها، چه جسمانی باشند، چه تخیلی و چه فکری، همۀ همتش متوجه آنست تا از «تلاشهای تخریبی» کاهیده و بر «تلاشهای تعمیری» بیفزاید. لذا با همۀ هوش و حواس متوجه است تا دریابد که تلاشهایش به کدام یک از حوزه ها و ابعاد وجودی مفید بوده و در راه رشد چه بعد از ابعاد ارزشمند و کرامت بخشِ حیاتیش می تواند یاریش  رساند و یا خللی وارد کنند؟! حال، اگر زمینه ئی را تخریبی یافت، تلاش می کند تا از قدرت تخریب آن کاسته و در حوزۀ تعمیرش بکشاند.
و اگر تلاشها تعمیری، سازنده، شکوفا کننده، غنابخش و زاینده می باشد، می کوشد تا بر این تلاشها لحظه به لحظه بیفزاید.
دومین نکته ئی که به اثرزائی آن دست پیدا کرده و با همۀ دقت عملیش می دارد آنست که مواظب می باشد تا «تلاشهای خنثی» دامن وجود فعالیتهایش را نگیرد. مراد از تلاشهای خنثی آنهائی اند که ظاهراً نه مثبت (کرامت نمای) اند و نه منفی (کرامت زدای).
    تلاشهائیکه ظاهراً اثر تخریبی نداشته ولی اثر تعمیری هم از خود بروز نمی دهند! حقیر، برای روشن تر شدن قضیه و مسئله برای جوانان محفل، مثالی را مطرح می نمایم: در خانه نشسته ایم و کتابی ارزنده هم پیش روی ماست؛ اما کتاب نخوانده و مثلاً به پشتی تکیه داده و دل به تخیلات شبه علمی می سپاریم. از آنجا که محور و جانمایۀ تخیلات زشت و زننده نمی باشند مثلاً اگر کسی از من بپرسد که: چه تخیلی داشتی؟! جواب میدهم که: بدین خیال بودم تا سفینه ئی بسازم و با آن به کهکشان هشتم بروم.([1])

و اگر کسی پرسید که: این کهکشان چقدر از زمین ما و کهکشان ما فاصله دارد؟! فرضاً بدانم و پاسخ دهم که شش هزار سال نوری!  حال اگر پرسید که: جناب دانشمند والا مقام! فایدۀ چنین تخیلی چه می باشد؟! با کمال سرافکندگی باید بگویم «هیچی!» چرا که برای عصر و نسل ما، چنین مسافرت وهم آلودِ خیال محوری نه امکان دارد و نه فایده ئی! اِلاّ درکِ همین نکتۀ ظریف علمی! و از آنطرف، ظاهراً جز «برباد دادن مقداری از عمر گرانبهای انسان»، زیان و ضرر خلنده ئی نشان نداده و ندارد!
   حال، از برباد رفتن عمر چه زیانی بدتر؟! اینکه آیا تخیل یاد شده، انسان را از کار مفید و منتج باز داشته است، خود زیانی قابل توجه می باشد یا نه؟!
    آمد که انسان دلسوز به خویشتن، تلاش می کند تا از تلاشهای تخریبی کاهیده و سعی می نماید تا از آنها کناره بگیرد، حال اگر تخیلاتی از ایندست را، دارای اثر تخریبی بدانیم و بداند، انسان دلسوز به خویشتن تلاش میدارد تا هرگز به زمینه هائی از ایندست ـ که ظاهراً خنثی می نماید ـ دل نسپرده و خویشتن را مشغول ننماید.
     و سومین نکته ئی که بدان مجهز می شود اینکه: از تلاشهائیکه غفلت ببار آورده و این غفلت مایۀ رکود بعدی از ابعاد وجودی می شود، کاسته و هرگز دنبال آن تلاشها نرود.

     آنچه ناگفته روشن می نماید اینکه، در برابر زمینه ها و تلاشهای یاد شده، تلاشهای تعمیری قرار دارند. و انسان دلسوز به خویشتن، تلاشهای تعمیری را از آن جهت مورد توجه قرار می دهد که اولاً، این تلاشها به تعمیر هویتش کمک رسانیده و در ساختن، رشد دادن، شاداب سازی و شکوفائی هویت و کرامتش کمک می کنند؛ ثانیاً، تلاشهای تعمیری، از طریق ثمرات بالنده و ارجمندی که داده و ارزشهائی که ببار می آورند، یار و یاور انسان و مدافع هویت و کرامتِ او، مدافع کمال، غنا و سرافرازی او، و مدافع آرامش و آسایش معنیدار او می باشند. و از همه بهتر اینکه: این تلاشها، انسان را همیشه نسبت به خودش و موضع و موقعیت والای وجودش «بیدار» نگه می دارند.
     البته باید تأکید نمائیم که این نگرش، نگرشی بسیار قدیمی و در عین حال «وحی» محور بوده و هر کس، در هر جا، هر چه دارد و از این زمینه فراچنگ آورده است، مبدأ آن وحی بوده است. چرا که به نوح (ع) همین پیام آمد؛ به ابراهیم (ع) همین پیام آمد و به موسی (ع) همین پیام آمد.
     یعنی، ای انسان دلسوز به خویشتن بدان: همانطور که یک گل، با یک سلسله تلاشهای ذاتی و درونی و خودمحور ساخته می شود، آدمیت و هویتِ کرامت مدار آدمی نیز با یک سلسله کارها و تلاشهای ارجمند، ارزشمند و اختیاری ساخته می شود! آدم، با کنش آگاهانۀ ارزشمند آرمانمدار خود ساخته می شود.
    اگر از انسان بپرسند که «هویتِ» تو را چه کسی ساخت؟! یقیناً پاسخ خواهد داد که: مرا کنشهای دلسوزانۀ ارزش محور ربانی ام ساخت! و اگر از درخت بپرسند، خواهد گفت که مرا کنشهای فطرتمدارم ساخت.
    به هر حال هویت انسان، با کارها و تلاش های وحی محور خود او ساخته شده، تحقق پیدا کرده و شکوفا می گردد. اگر انسان، موارد تجربی را، خودش با گامهای تجربه عملی سازد به این باور
می رسد که: بلی، انسان با تلاشهای خودش ساخته می شود؛ و اگر به این باور رسید امکان این وجود دارد تا به تلاش و پرکاری اشتیاق و انس پیدا کند. و این را، ما می توانیم تجربه کنیم. مثلاً، در حوزۀ هنر، کسی که بالفعل نقاش نمی باشد، پس از مدتی تلاش منظم مستمر و... به کمال آفرینشگری در حوزۀ نقش و رنگ می رسد! به همین نحو یکی عالم شیمی می شود و دیگری عالم به...!

    حال، اگر یکی هم بخواهد تا مراتب کمال انسانیت و کرامتِ ربانی را از آن خود ساخته و همۀ نگرشها و کنشهای خود را رنگ ملکوتی و ربانی بخشیده، هویتی فرشته گون و ربانی بدست آورده و دارای خصایلی از ایندست باشد، باید محور تلاشها و تنشها را از جنس آنی قرار دهد که میخواهد آیینه دارش باشد.
    اینکه در روایات ما از پیامبر اکرم (ص) و ائمۀ هُدی وارد شده است که تَخَلَّقُوا باخلاق اللهبرای آنست که همۀ خصایص انسان، نگرشها و کنشهای انسان، همه، خدایگونه شود.
   نکتۀ بسیار ظریف این فرمایش، آنست که نگفته اند: تخلقوا باخلاق العلیم؛ ... اخلاق الهادی؛... اخلاق الرحمان و...! بلکه فرموده است... باخلاق الله؛ تا تمام جنبه های وجودی شما، خدایگونه گردد. پس می شود که اینگونه شد.
    حال، چه کسی و یا چه چیزی انسان را به این سرمایه و کمال مجهز میدارد؟! و یا چه امری و چه کسی از منی که الآن، حیوانگونه ام، موجودی خدایگونه می سازد؟! باید باور کنیم که تلاش؛ تلاشِ ارزش محور، وحی بنیاد، خدای پسند و...! آنهم با دقت و شدت و سرعت و حساب شده و دقیق و آرمانمدار. و این، مؤید آنست که اگر این تلاشگری و پرکاری در حوزۀ زندگانی ماها به وجود آید، هیچ چیزی کم نخواهیم داشت.



[1] ـ هشتمین کهکشانی که پس از کهکشانی قرار دارد که زمین ما جزء آن می باشد!

 

خواندن 1687 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار