چهارشنبه, 25 دی 1392 11:57

مسئولیت گرائی و مسئولیت محوری

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

     به عنوان مقدمه ئی بیربط باید به عرض شما عزیزان برسانم: در اینکه هر انسانی متناسب با درجه و مرتبۀ خودشناسی خودش، درایت عقلانی خودش و شناخت ارزشهای برتر و والا گاهی در خود احساس «کمبود»هائی دارد که وی را می آزارند؛ و گاهی احساس دارائیهای پر جذبه ئی می کند که وی را خوشحال ساخته و نوازش می دهند، تردیدی وجود ندارد!
    در اینکه هر انسانی متناسب با درجۀ احترام نهادن به خود باورمند است که: با مرتفع ساختن آن کمبودها و از طریق جانشین ساختن دارائیهای ارزشمند و پُرجذبه، از بی ارجی و بی حرمتی به حرمت و ارجمندی می رسد؛ از بی عزتی به عزت؛ از تشویش، اضطراب و ناامنی به امنیت و آرامش خاطر و... حرفی نتواند بود!
    در اینکه هر یک ـ و یا هر دستۀ ـ از ما انسانهای ناقص و ناکامل، جبران کمبودها را در امور و زمینه های ویژه ئی می یابد، و رفع آنها را، از همان موارد توقع داشته و جستجو می نماید مشاجره ئی نیست!
    با توافق و تأیید موارد یاد شده، اگر خواسته باشیم با قضیۀ مورد بحث امروزۀ ما برخوردی عالمانه تر و ریشه ئی تر داشته باشیم باید بگوئیم که: انسان ـ در میان موجودات عالم عناصر ـ تنها موجودیست که اولاً«معنای احترام و توهین» را درک کرده و در برابر آن ـ به خصوص زمانیکه احساس کمبودها شدید شده و به نوعی احساس کمتری انجامیده باشد ـ عکس العمل نشان میدهد؛ آنهم گاهی تا آنجا که خودش متناسب با فهم خودش، از طریق همین دو (احترام و توهین) به ارزیابی هویت و شخصیت خویش می پردازد!
    بدین معنا که از طریق توجه و ارزیابی کردن حرمت گزاری انسانهای والا، با شرافت و عزت، دلسوز و نوع پرور و کمالگرا و... به درک جاذبه و مرتبۀ وجودی خود نایل می شود؛ و از طریق بی توجهی آنها ـ و یا اهانت افراد معمولی ـ به فهم حقارت و بی ارجی هویت و شخصیت خود؛ یعنی در همچو حالات و اوضاعی، در واقع تفسیر وی ـ به گمان غالب ـ اینست که: در وی و یا با وی چیزهائی هست که قابل تأیید بوده و احترام انگیز می باشند! و به عکس؛
     و ثانیاً، انسان تنها موجودیست که در زمینۀ یاد شده از «احساس تعهد، تکلیف و مسئولیت» نسبت به خود و ارزشهای وجودیش تجربه ئی راستین دارد!
     بر مبنای فهم دقایق یاد شده، وقتی انسانهای سالم را مورد توجه قرار می دهیم متوجه می شویم که یکی از ویژگیهای برجستۀ اینان را «مسئولیت گرائی» تشکیل میدهد! و این نکته برای همه روشن می باشد که مسئولیت گرائی، فرع بر مسئولیت پذیری، احترام و دلسوزی بخود و... می باشد و لاغیر!
    از سوئی، نزد همۀ انسانهای عاقل و سالم، این نکته بسیار روشن می باشد که آنچه فرد آنرا مایۀ شرافت و یا دنائت خود تلقی می کند، هم از نظر کیفیت و هم از نظر کمیت، نزد افراد و اذهانِ مختلف، متفاوت می باشد. زیرا که یکی ـ مثلاً ـ ثروت، شهرت، لذت را مایۀ احترام و فقدان آنرا مایۀ اهانت پنداشته و لذا خود را در برابر زمینه مسئول می یابد! و دیگری ـ مثلاً ایمان و علم و هنر و... را!
    اما آنچه از منظر هویت مداران ارزشجوی مبرهن بوده و نزد کلیۀ آدمهای سالم از مسلمات
می نماید این است که: آنچه مایه و پایۀ احترام می باشد، همان تبلور و تشخص عینی و حضوریِ ظرفیت های درونذاتی مانند خرد، سلامت، ایمان، عشق و... بوده و آنچه مایۀ اهانتِ فرزند آدمی است باز هم تبلور و تجسم عینیِ ناشایستگیهائی که در طول تاریخ انسانیت، مورد تنفر انسانهای هویت مدار و ارزشجوی بوده است؛ مانند: جهل و ستم و فریب و کینه و حسد و...!
    لذا در تمام دورانها، همۀ انسانهای سلامت مدار، در برابر زمینه های یاد شده ـ و در واقع در برابر وجدانِ خویش و هویت و شرافت و کرامت و سلامت وجودی خویش ـ احساس مسئولیت نموده و در جهت ایفای مسئولیت عمل نموده اند!
    بر مبنای این نگرش، در واقع آن فرد، سازمان و دولتی مسئولیت گرای تلقی شده و مورد تأیید و احترام تواند بود که همۀ موضعگیریها، جهتگیریها و تلاشهایش در جهت احترام به هویت والای انسانی خودش، ارزش های پرورش دهندۀ این هویت و از طریق تبلور و تجسم عینی و عملیِ ظرفیت های یاد شده باشد. یعنی هم فرد در همان جهت عمل کند تا هم به خود و ارزش وجودی خود احترام نهاده باشد و هم از طریقِ قانونی و عمومی شدن این نوع نگرش و گرایش به دیگران! باید یادآور شوم که در این رابطة ویژه و زمینه های مربوط به آن، عکس قضیه نیز درست تواند بود.
     اشاره شد که: گاهی احساس کمبودها شدید و تعیین کننده شده و ایجاد واکنش و یا عکس العملی را می نماید. به گمان منِ تبه روزگار، بدترین واکنش و مخرب ترین عکس العمل را زمانی مشاهده می توان کرد که: احساس حقارت شخص در ردای احساس رسالت انسانی بروز نماید. و به عبارتی بسیار روشن: بدترین نمایش توهین را موردی تشکیل میدهد که فرد نسبت به ظرفیت های والای هویت و شخصیت خود، یا کاملاً بی توجه باشد و یا آنها را دست کم بگیرد.
    یعنی وقتی انسان خودش را واگذارد!
    یعنی وقتی انسان از خودش بریده و فاصله بگیرد!
    یعنی وقتی انسان به خودش توهین کند! و بی احترامی روا دارد!
    یعنی وقتی انسان خودش (= هویتش) را به دست خود دور ریختنی سازد!
    یعنی وقتی انسان از رشد، جاذبه، سلامت و... خودش هراس داشته و دوری جوید!
    یعنی وقتی انسان بدلیل میمونوار زندگی کردن؛ بدلیل گزینش ضدارزشها، بدلیل هوسبارگی های بلاهتبار؛ و دهها دلیل دیگر، عملاً در برابر هویت خود جبهه گرفته و در جهت خودستیزی عمل نماید! آنهم تا جائیکه نارسائیها و کمبودهای وجودیش به گونۀ رسوائی انگیزی ـ هم به خودش و هم برای دیگران روشن گردد! و در همین حال «ادعای» احساس رسالت انسانی و ارزش محورانه نسبت به خود و هویت خود و کرامت و شرافت و طهارت وجودی خود داشته باشد!
    از حق نگذریم، در چنین موضعگیریها و جهت گیریهائی، آیا ادعای احساسِ رسالت، واقعاً احساسِ رسالت و مسئولیت و تعهد وجودی است؟! یا احساس حقارت وجودی؟!
    این در حالی است که انسان سالم (کسیکه واقعاً دارای تجربۀ احساسِ رسالت انسانی می باشد) نه تنها خودش را وا نمی گذارد!
نه تنها از خودش فاصله نگرفته و نمی برد!
نه تنها به خودش هتک حرمت نکرده و روا نمی دارد!
نه تنها به خود دلسوز بوده و حرمت می نهد!
نه تنها در خدمت خود و رشد خود و غنا و شرافت و کرامت خود قرار دارد!
نه تنها از خود و همۀ کرائم وجودی خود دفاع می کند و غیره، بلکه می کوشد تا تجربۀ احساسِ مسئولیت را شفاف تر، نورانی تر، اوجمندتر و همگانی تر سازد! تا جلوه های هر یک از موارد یاد شده، در وجودش نمودار و میوه های کمالزای آنها پدیدار و سریان هر کدام در زمینه های مختلف فرهنگی، سیاسی، اعتقادی، ارزشی، هنری و... روشن و انکارناپذیر گردند!

    آنچه آمد، با همۀ وجازتی که دارد باز هم می تواند امور و مواردی باشند از معیارهائی:
برای تشخیص احساس رسالت از احساس حقارت!
برای تشخیص چهره های حقیر و ذلیل از چهره های عزیز و کریم و آزاده!
برای تشخیص ویژگیهای انسان سالم از مریض!
برای تشخیص بازشناخت چهرۀ پیامبران عقده از عقیده!
برای تشخیص باز شناخت چهرۀ پیامبران محنت و ذلت از احسان و محبت!
     لذا پیام انسانهای سالم و بزرگ و با کرامت و آزاده برای افرادی چون من اینست که: باید تلاشها کرد تا واقعیت ها را از واقعیت نماها؛ ارزشمندها را از ارزشمند نماها؛ محترم ها را از محترم نماها و... تمیز داد! چرا که در شرایط و اوضاع کنونی ما گرفتار دامهای متنوع بوده و دام گستران، هر کدام ادعای رسانیدن ما به برترین هویت ها را دارند!
     از سوئی قدرتهای چپاولگر، با ساز و برگهای متنوع، متفاوت ـ و گاهی هم متضاد ـ به جان ملتهای محروم، مظلوم و تهی دست افتاده و تحت هر نام و نشان و به بهانه های متنوع و متفاوت کمر به اسارت، محرومیت و هتک حرمت آنها بسته و به هویت زدائی از آنها مشغول می باشند! و از دیگر سوی ـ متأسفانه ـ بعضی از افراد ملل، همدست و همنوا با این چپاولگران، علیه منزلتهای متعالی و ظرفیت های انسانی ـ الوهی خود، راه عصیان و طغیان را در پیش گرفته اند! و با کمال تأسف و تأثر، آنچه ایندو عصیان و عصیانگر را از یکدیگر متمایز میدارد:
* آگاهی چپاولگران استثمارگر؛ و ناآگاهی چپاول شدۀ استثمار شده!
* تحمیلی بودنِ چپاول و استثمار؛ و تحمل کردن و پذیرش آندو از جانب اینان!
* ارادی، اختیاری و گزینشی بودنِ طغیان این افراد علیه خودشان، هویت شان و ارزشها و ظرفیتهای شریف و عزیزشان، آرامش و سلامت شان و... می باشد!
     هر چند که گاهی در رابطۀ با مورد سوم مشاهده شده است که فرد به عواقب و بازتابهای آنچه در جهت آن قرار گرفته و به سود خود تلقی کرده است، آگاهی ندارد!
    این نکته را هم همینجا بگویم ـ هر چند که خارج از بحث ما می نماید! منتها همانگونه که چند بار دیگر نیز یادآور شدم: بنده هم خود را از تکرار ناچار می یابم؛ هم از شرح های زائد و هم از تحمل دور شدنِ از مطلب ـ! به هر حال:
    باید متذکر شد که «عصیان و طغیان» همه جا مذموم نبوده، بلکه وقتی مذموم می باشد که شخص خودش آزادانه علیه ارزشهای راستین و انکارناپذیر و مورد تأیید جامعۀ انسانی قرار گرفته باشد! وگرنه وقتی بر ضد ارزشها شوریده و طغیان می نماید ممدوح و مورد تأیید می باشد.
    به گمان این ناچیز، روش و موضع برخورد انسان سالم در رابطه با این مقولۀ ویژه، بسیار قابل تأمل می باشد! چرا که وی اولاً، بررسی، تحلیل و ارزیابی می کند که چرا و به چه دلیل هویت مدارانِ ارزشجوی، طغیانگری و ویرانگری علیه هویت را بد می شمارند؟! ثانیاً، چرا شایسته می باشد و میداند تا ما تلاشهای طغیانگران را محکوم داریم؟! و...!
    همچنانکه با دقت و وسواس بررسی می نماید تا جهت طغیان آنها را شناخته و متوجه شود که این طغیان علیه کدام یک از ابعاد وجودی و یا هویت ما می باشد؛ بعد مادی یا معنوی؟!
    بررسی می نماید تا دریابد که چرا وقتی دیگران به ثروت ما ـ که چیزی برونذات است ـ یورش می برند، آنها را طاغی خوانده و نسبت به ثروتِ خود احساس مسئولیت می نمائیم؟! اما وقتی خودِ ما به زمینه های عقلانی، ایمانی، هنری، ارزشی خود اهانت نموده و عملاً هجوم می بریم، نه؟!
    به هر حال، انسانهای سالم و صاحبان خرد و بصیرت و تعهد و... در تمام عالم و در طول تمام تاریخ انسانیت ـ همانگونه که آمد ـ بر این باور بوده اند که: در میان زنده جانها تنها موجودی که نسبت به خود و سرمایه های بسیار ارجمند خود احساس مسئولیت می کند انسان است و از سوئی هر چه بر کمال و رشد او افزوده شود، هم بر شدت و قوت این احساس افزوده می شود؛ هم بر پهنا و ژرفای آن.
    باید یادآوری نمایم، همانگونه که در یکی از مباحث گذشته گفته شد، چون تنها فصلِ ممیز انسان را «استشعار بخود» تشکیل میدهد، اصلِ احساس مسئولیت نیز، پاگرفته از درک گوهر و عظمت وجودیِ موضعی که در برابر آگاهیِ انسان قرار می گیرد! یعنی تا موضع از اهمیت و ارزشی والاتر برخوردار نباشد، شخص در برابر آن احساس تکلیف و تعهد نمی کند.
    پس مسئولیت پذیری ـ و مایه ئی که عملاً می طلبد ـ بهائی است که شخص در برابر تحقق موضوع ـ که در اینجا شکوفائی همه جانبۀ هویت ارجمند اوست ـ می پردازد. این نکته نیز بی نیاز از دلیل می باشد که نفسِ مسئولیت گرائی خود «ارزش» بوده و حاکی از رسیدن فرد به درجاتی از کمال و ارزش شناسی و ارزش گرائی می باشد. زیرا تا فرد شایستگی درکِ ارزشها و آثار و احکام عزت بخش آنها را پیدا نکند اولاً به فهم آنها نایل نمی آید! و ثانیاً بگونۀ عملی در جهت آنها قرار نمی گیرد.
    بر مبنای همین باورهاست که متوجه می شویم انسان دلسوز به خود، ایمان واثق دارد به اینکه هر فرد احترام گزار به خود باید با همۀ احساس تکلیف متوجه بوده و با عین الیقین دریابد که این بها (گوهر ارزشمند مسئولیت گرائی) را بپای هر خسی نریزد!
    به عبارتی بسیار روشن: باید بداند که در کجا و در چه مواردی باید و حتماً «مسئولیت گزار» بوده و باید این سرمایه را بکار اندازد! چه این گوهر، یکی از ارزشمندترین گوهرهای وجودی بوده و شایستۀ دارندۀ وی آنکه: فقط آنرا در بهای چیزی صرف نماید که نه تنها ارزشمندتر از خود آن باشد، بلکه باید آثار و پی آمدهای این معامله، همه در جهت کمال، گسترش، شکوفائی و ظهور هویت انسانی قرار داشته باشد.

    حال، بر مبنای این مایۀ از بینش و باور، منِ ستم پیشۀ به خود و امثال من، اگر به موضعگیریهای عملی خودمان ـ چه نسبت به ارزشهای وجودی خودمان و چه در رابطۀ با دیگران ـ ارزیابی به عمل آوریم، این پرسش پیش می آید که ما به عنوان فرد، گروه و یا دوست ـ عملاً کمر به احترام خود و دیگران بسته ایم یا به توهین خود و دیگران؟!
    باید ارزیابی کنم که من در زمینه های فرهنگی چه زمانی احساس مسئولیت می کنم؟! وقتی به دنیای من مفید باشد؟ یا وقتی به ...؟!
من در زمینه ها و امور سیاسی چه وقت احساس تکلیف می کنم؟!
من در زمینه های اعتقادی، ارزشی، اخلاقی، عاطفی، اقتصادی و... چه زمانی مسئولیت گرائیِ داغ تر، شاداب تر، جدی تر و... از خود بروز میدهم؟!
وقتی، مثلاً منِ پرادعا، هرگز از ضعف دانش، ایمان، هنر، اخلاق و... رنجی نبرده و احساس مسئولیتی ننموده و آنرا توهینی به شخصیت خود ـ از جانب خود ـ ؛ و نیز تحقق مراتب رشد خرد، اخلاق، هنر و ایمان را «احترامی» به شخصیت خود نمی شمارم! ولی عملاً و عیناً از کمبود مثلاً زمینه های لذّی، هوس محور، اقتصادی، دهن پُرکن برای عوام میمون صفت در رنج بوده و آنرا «توهینِ» به خویش و شخصیتِ نداشتۀ خویش شمرده، همۀ قوا و امکانات و ظرفیت های وجودی را بجای فعال سازی و کارکشی در جهت زمینه ها و امور ارجمندی هم چون دانش و هنر و ایمان و ادب و... در راه تحقق هوسبارگیهای ابلهانه و تجمل گرائیهای افشاکنندة عقده های حقارت و... بکار می گیرم، واقعاً بخویش احترام می گذارم و یا توهین می کنم؟!
من، از فقدان و مهجور افتادن از خوراک روحی و روانیِ خوب (علم و ایمان و آرامشِ راستین انسانی و...) بیشتر رنج برده و در زمینه مسئولیت گرائی نشان می دهم یا از نداشتن خوراک جسمانی و غریزه پرور بعد حیوانیِ وجود خود؟!
من از نداشتن تجربۀ آزادگی و استقلال بیشتر رنج برده و در زمینه مسئولیت گرائی نشان میدهم یا از نداشتن زمینه های تجمل گرایانه و مصرفی؟!
من، عزت نفسی را که همراه با فشار اقتصادی باشد، بهتر، راحت تر و بیشتر تعقیب می کنم؟! یا ذلتِ وجودی ولی همراه با رفاه مادی را؟!
    چرا موقعی که فردی به «ما» بی خرد بگوید ـ ولو که راست هم باشد ـ ناراحت می شویم؟! ولی از اینکه خود ما ـ آنهم با تمام قوا ـ از رشد خرد و اخلاص و هنر خودمان جلوگیری می کنیم، ناراحت نشده، احساس توهین نکرده و از خود عملاً مسئولیت گرائی نشان نمیدهیم؟!
    در حالیکه اولی یک حرفِ (= باد) بی اثر محض تواند بود! و دومی عملی مؤثر! به هر حال...!
    اینها و مواردی از همیندست می توانند انسان سالم مسئولیت گرای را به نمایش نهاده و زمینۀ شناخت انسانهای مسئولیت ستیز را فراهم آورند!

در ادامۀ بحثهای گذشته ـ چه آنگاه که از منظر آرمان محوری و آرمان گرائی به مسئله نگاه  کنیم و چه وقتی که از منظر انسان دلسوز به خویشتن ـ متوجه خواهیم شد که اگر این افراد مراحل مورد نظر این نوشته را به گونۀ دقیق و صمیمانه ئی پشت سر نهاده، به چند دلیل از ویژگیِ اثرزای دیگری برخوردار می شوند که از هر جهت برای هر انسان دلسوز به خود و حرمتگزار به خویشتن و برای هر زندگانی سالم و کاملی لازم می باشد؛ و نخست، به دلیل عشق به آرمان ها؛ زیرا، وقتی انسان آن آرمانهای کرامتبار، عزت آور، شکوفاگر و... را شناخته آثارشان را به درک تجربی نشسته و تا حدودی که درک و دریافت نموده است، در خود به شکوفائی رسانید، نوعی محبت و عشق نسبت به ارزشهای نهفته و بالیده از آرمانها ـ در وی ـ پدیدار خواهد، شد. و ثانیاً، نسبت به این آرمانها و ارزشهای بالیدۀ از آنها، احساس تعهد و مسئولیت می کند.

باید تأکید نمائیم که این احساس مسئولیت، یک احساس مسئولیت عاطفی محض نبوده بلکه شدیداً خردمندانه، ارزش محور، کرامت محور، مهر بنیان و برخوردار از دلیل و برهان و عملاً در جهتِ رشد ارزشها و به سود آرمان گرائی می باشد.

این احساس مسئولیت، زمانی بهتر شکوفا و شاداب می شود که فرد در زمینۀ بهره وری از ارزشهای ناب، از تجربۀ مستقیم شخصی برخوردار شده، و در ژرفای جانش، به حضور برخی از آثار آرمانی و پی آمدهای بسیار زیبای آنها مجهز شده باشد. این تجربه باعث خواهد شد تا فرد را نسبت به زمینه های آرمانی و ارزشی متعهد ساخته، و او نسبت به شکوفائیِ ارزشهای کرامت بخش، نسبت به اشتیاق تحقق آنها و نسبت به پاسداریِ از آنها، نوعی احساس تعهد خردمندانه و منطقی نماید.

از سوئی، به دلیل اینکه انسان دلسوز به خویشتن «خودِ» آرمانگرائی را کنشی ارزشمندانه، کنشی زاینده و کرامتبار، و کنشی کمال افزای تلقی می کند، با در نظر گرفتن دلایل و عرایض یاد شده، متوجه می شویم که اینان از یک اصلِ اساسی و بسیار زیبائی برخوردار می شوند که می توان از آن به «پایداری» تعبیر نمود.

این ویژگی باعث خواهد شد تا فرد، هر چه و هر زمینه و امری را که مورد دقت و توجه عملی قرار می دهد، در رابطۀ با آن، از پایداری و استقامتِ ویژه ئی برخوردار باشد و لذا نگرشهای روزمره ئی، نگرشهای دمدمی و نگرشهای رنگ پذیر و فنامحور، نمی توانند استقامت او را نسبت به زمینه ئی که روی کرده است، مورد تهدید قرار داده و متزلزلش بسازند!

از سوئی، چون اینان به قله ها دلباخته اند ـ و نه به کمر ها و دامنه ها ـ یعنی مثلاً آنگاه که به فرهنگ روی می آورند، نگرش آنها متوجه قله های فرهنگی بوده و دوست می دارند تا فقط همان قله ها را فتح نموده و به پائین تر از آن قله ها قناعت نمی کنند! اِلاّ اینکه زمینه و زمان و مکان و شرایط و... کاملاً به خلافِ رأی و نظر و اشتیاق آنها باشد، وگرنه سعی می کنند تا جائی که جا دارد، تلاش می کنند تا همان قله ها را فتح کنند؛

اگر به سیاست روی می آورند، باز هم سعی می کنند تا موضع گیری سیاسی شان بسیار والا و ارجمند باشد. اینان شاید به هدفهای نهائی ئی که در نظر دارند، نرسند، ولی موضع گیری آنها در اوج اوج می باشد.

اگر به هنر توجه می کنند، باز هم بر آنند تا قله های رفیع هنری را فتح کرده باشند! و اگر به عبودیت و روحانیت می نگرند، بدین آرزویند تا قله های روحانیت و عبودیت را فتح کنند؛ و لذا، به دامنه ها فقط از روی اجبار و اکراه تن در می دهند! این یک مورد.

مورد دیگری که در همین رابطه هم بسیار زیبا و هم بسیار مهم می نماید اینست که: چون اینان فقط به رسیدن و فتح کردن قله ها می اندیشند، وقتی هدف ارزشمندی را مورد توجه عملی قرار میدهند، فکرشان را به زمینه های فرعی و جانبی دیگر مشغول نکرده، بلکه با همۀ احساسِ مسئولیت و پایداری به قله های نهائی می اندیشند! در حالیکه انسانهائی شکننده و ناپایداری چون منِ بی نوا، در حالیکه شاید گاهی هم به آرزوی فتح قله ها باشند، ولی به دلیل نداشتن تمرین، اشتیاق، انس و تربیت در حوزۀ تمرکز فکری و عملی، در آن واحد، اندیشۀ شان صرف چند جهت و زمینه شده و در رابطه با زمینه های غیر لازم و اثرزدای معطوف و مصروف می گردد!

و این باعث خواهد شد تا آنچه از نظر فکری هزینه میدارند، به واسطة استیلا و حضور دغدغه های متنوع، هراسهای ناموجه، تمناهای رنگارنگ و... قوا و استعدادشان هدر برود!

باید یادآوری نمایم که: انسانهای دلسوز به خویشتنی که تلاش می کنند تا در حوزۀ کمالگرائی از ظریف ترین تجربه های کمال پرور بهره مند شوند، در «پرتو بهره وری از تجربه های بزرگان» به
این دقت نظر رسیده اند که در راه رسیدن به قله ها «باید» همیشه فکر خویش را متمرکز ساخت؛ و آنهم، فقط به آنجا که محل رسیدن و پر شدن و سرریز کردن می باشد. حال اگر، همۀ توجه و نیروها معطوف به یک نکته شد، طبیعی و روشن می باشد که هم اثرگذاری آن بیشتر می شود، و هم، نتیجه اش زودرس تر و افزاینده تر! چرا که هم از نظر زمانی و هم از نظر مکانی و... از اتلاف وقت و نیرو و... جلوگیری به عمل آمده و به نتایج بارور سازنده تری دست می یابد.

خوب، اگر تا اینجاها قضیه خوب و درست فهم شده و به مورد اجرا گزارده شده باشد
می توانیم بگوئیم که:

وقتی به این مرتبه و مرحلۀ از دلسوزی و حرمت گزاری؛

به این مرتبه و مرحلۀ از مسئولیت محوری و پایداری؛

به این مرتبه و مرحلۀ از آرمانگرائی و ارزش باوری دست پیدا کرده و به این مرتبۀ از کمال رفتاری و کنشی رسیده باشد، نفسِ زمینه ها و اموری که عرض کردیم و نفس زمینه هائیکه برشمردیم او را «عاشق زندگی» می سازد و نه «عاشقِ برونداشته های مردۀ زندگانی برانداز»!

بد نخواهد بود تا اگر واکنشی به خود داشته و ببینیم که: ما عاشقِ چه هستیم؟! عاشقِ خود زندگانی هستیم یا عاشقِ داشتنی ها؟! ماها (کسانی که مثل من و عین من اند) همه، عاشق هستیم؛ منتها، عاشق جاه و مال، عاشق باغ و راغ، عاشق اسم و شهرت؛ عاشق لذت و راحت!

خلاصه افرادی همچون من، عاشق هر چیزی ممکن است باشند، به جز عاشق خود زندگی! و لذا «زندگی» را به پای آنچه عاشق آنند ابطال ـ و اگر خواستی بگو قربانی ـ می کنند!

بخش شگفتی زا و خجلتبار قضیه در این نکتۀ ظریف قرار دارد که: بعضی از همین ابلهان
می بینند که فرد بسیار تلاش کرده و پس از تلاشهای زندگانی برانداز، صاحب خانۀ ... و باغ و ثروت و شهرت و ریاست ... شده است بدون آنکه توجه نمایند، چه از دست داده تا به اینها رسیده، می گویند: به به! عجب زندگانی موفقیت آمیزی داشته! و عجب انسان موفقی بوده است! چرا که ابلهانه خیال می کنند: او واقعاً به زندگانی رسیده است! خیال می کنند که چون او عاشق زندگانی خودش بوده است، به همین ها دست پیدا کرده است! در حالیکه نمیدانند چه فهمیده و چه
می گویند! چرا که اگر واقع بینانه به سمت و سوی کنشها و آثار کنشهای او توجه شود، این نکته محقق خواهد شد که او نه تنها عاشق زندگی نمی باشد، بلکه دارد عملاً زندگانی را تباه، متلاشی و ابطال می کند! امّا ما، به چنین فردی که «زندگی» بپای آهن و سیمان و خاک و... می ریزد، به دیدۀ انسانِ عاشق زندگی نگاه می کنیم! در حالیکه انسانهای دلسوز به خویشتن، عاشقِ خودِ زندگی
می باشند؛ اینان، خودِ زندگانی را رشد، گسترش، غنا و کمال می بخشند؛ گوهر زندگانی را شکوفا و زایا و پرکرامت و... می سازند؛ و لذا، اگر از اینان چیزی تبلور یافته خودِ زندگی، از جنس گوهر زندگانی و آثار برکتبار و ارجمند آنست و نه داشتنیهای بی ارج فناپذیر مادی. در واقع، آنچه دلسوزان به خویشتن به دست می آورند عصارۀ عصارۀ زندگانی است. از اینرو، وقتی اینان به آخر کار می رسند، از «خودِ» زندگی چیزی از دست نمی دهند؛ زیرا در برابر آنچه از دست داده و مصرف نموده اند، چندین و چند مرتبه، برترش را از عصارۀ عصارۀ نابِ زندگانی را به دست آورده و محققش ساخته اند! در واقع، چون اینان عاشق خودِ زندگی بوده اند، آنچه از آنان می تراود زندگی، عصارۀ زندگی، گوهر زندگی و روح زندگانی است!

درختی ـ و مثلاً خرما و یا سیب ـ را در نظر بگیریم؛ آیا شده است که این درخت از فطرت خودش ـ که همان افزایندگی بر طبیعت و دهشِ آثار و میوه هائی بهتر از آنچه تصورش می رود میباشد ـ دست بکشد؟!

حال، اگر انسانی آمد و نظام فطری خودش را بهم ریخت، سرمایه های فطرت خودش را نابود کرد، و به جای اینکه از حیات خودش میوه ئی شایسته و هم سنخ فطرت و هویت کرامتبار خودش فراچنگ آورد، حتی خودِ زندگانیش را برای رسیدن به چیزهائی مادونِ فطرت و کرامت وجودی خود ـ و بسیار مادون ـ فدا ساخته و از دست بدهد، آیا این انسان عاشقِ زندگی بوده و کنشهایش در جهت گوهر و عصارۀ زندگانی می باشد؟! و یا اینکه خودش، تلاشهایش و دست آوردهایش دشمن زندگی، ویرانگر زندگی و متلاشی سازندۀ زندگانی است؟!

اگر پرسیده شود که: زندگی چیست و هدفِ آن چه تواند بود؟ یقیناً پاسخ انسانهای دلسوز به خویشتن این خواهد بود که: «بودن، در عالیترین حدِ شکوفائی ربانی؛ بودن، در عالیترین حدّ شکوفائی فطرت»؛ و هدفِ زندگی: رسیدن به قله های فطرت و کرامت و عزت و کمال نوعی!

یعنی همانگونه که: مثلاً یک درخت، فقط زمانی به کمال نوعیِ خود می رسد که بهترین بار و ثمر را داشته و از هر نظر کامل باشد، انسان هم به کمال نوعی خود زمانی خواهد رسید که در عالیترین حد شکوفائیِ هویت، کرامت، خردمندی، بینشوری، اخلاق و... قرار داشته و همانگونه که جلوتر عرض کردم، قله ها را فتح کرده و به کمتر از فتح قله ها راضی نباشد.

به طور مثال، اگر مثال آرمانیِ او، همان مثال کمالی است که نوح (ع) داشته است، تلاش
می ورزد تا یکی از متابعانِ درجه یکِ نوح (ع) باشد! و اگر عیسی (ع)، سعی می کند تا یکی از حواریون او، به گونه ئی که انسان وقتی به این حواری نظر می کند، آنرا آئینه ئی می یابد که آن مثال کمال (عیسی)(ع) را متناسب با قدرت و سعۀ وجودی خود می تاباند.

با این مایۀ از باور و بینش متوجه می شویم که اینان آنچه به دست می آورند، عشقِ به خودِ زندگانی است و نه عشقِ به داشتنی های زندگی؛ اینان از عشقِ به خودِ حیات برخوردار می شوند و نه از عشق به داشتنی های رنگ بازنده و از مد رونده ئی که در حاشیه های زندگی می توانند جای داده شوند! نه عاشقِ خرت و پرتهائی که واقعاً زندگانی را لگدمال کرده، ابطال نموده، از میان برده و دارنده و کننده اش را به سرافکندگی کشانیده و به خجلت وا می دارند! تا خودشان جلوه و جلائی داشته باشند!

بد نخواهد بود تا برای روشن تر شدنِ مطلب برای جوانترهای محفل، پرسشی را مطرح نمائیم مبنی بر اینکه: اگر کسی بیرونِ خودش را پرورش داده و مثلاً با صرف بخشی از زندگانی و امکانات حیاتی، خانه ئی خوب تهیه کرده، ماشینی خوب، وسایل تجملاتی بسیار زیبا، باغی بسیار سرسبز و پر از میوه، سرمایه ئی قابل توجه و... فراهم آورده، اما نظام عقلی وی رشد نیافته، عقاید و باورهای دینی وی برهانمند نگردیده و رشد شایستۀ خود را پیدا نکرده، توکل، اخلاص، خضوع و انسِ به حق و امور حقانی، زمینه های علمی، هنری و... نداشته، به همه چیز خود را نزدیک ساخته! مگر به خودش (هویت انسانی و کرامت وجود و...) و خدایش؛ و به عبارتی دیگر: همۀ نیروها، امکانات و ظرفیت های حیاتیش صرف گردآوری و رونق بخشیدن به همان زمینه هائی شده که جمع کرده است! حال این فرد، عاشقِ خودِ زنده و رشد و شکوفائی خود حیات بوده است یا عاشق همان فرآورده های برونی؟!

این فرد، اگر «معنای زندگانی انسانی» را فهمیده! و اگر «عاشقِ خودِ حیاتِ خود ـ به عنوان یک انسان ـ بوده و عاشقِ رسیدن به قله های کمال نوعیِ خود» می بود، باید خودش را رشد و کمال بخشیده، ظرفیتهای وجودی خودش را محقق ساخته و کرامتِ انسانیِ خود را از طریق پرورش عقل و ایمان و ادب و هنر و... به نمایش می گذاشت و نه اینکه: بردگیِ خود را نسبتِ با اشیاء؛ اسارت خود را نسبت به آنچه مادونِ هویت اوست! و حمالی خود را نسبت به خرت و پرتهائی که در بیرون از خود تهیه دیده و گردآورده است!

و این، یکی از رنجبارترین زمینه هائی است که متأسفانه از دید اکثریت ماها دور مانده است! و بر مبنای همین غفلت خجلتبار و حسرت انگیز، انسانهای «عاشقِ مادیات» را «عاشقِ خودِ زندگانی» خیال می کنیم! انسانهای زندگی کش را، زندگی ساز می پنداریم! و انسانهای اسیر و خدمتگزار و نوکرِ مادیات را، امیر آزاد و... خیال می نمائیم!

و این، باید تصحیح شود؛ و ماها، باید عاشقِ خود زندگی، عاشق گوهر و حقیقت زندگی بشویم و نه حمال و نوکر و نگهبان آنچه باید در خدمتِ زندگانی باشد.

به هر حال ـ خوب دقت شود ـ چون انسانهای دلسوز به خود و احترام گزار به هویت و کرامت خود، عاشق خود زندگی بوده و مشتاق تلاش در جهت رسیدن به کمال نوعیِ خویش می باشند؛ ارزش و قدر زندگی را فهمیده و نسبتِ به «خودِ زندگانی و ارزشهای ذاتی و جدائی ناپذیر آن، ارزشهائی که زندگی انسانی، بدون حضور آنها کرامت و اصالت خود را از دست داده و به حیاتی «ضد انسانی» و نه حیوانی بدل می شود احساس مسئولیت می کنند!

در واقع چون اینان «دلسوز به خود»، «عاشقِ خودِ زندگی» و «آثار و پی آمدهای کرامتجوش و برکتبار آن» می باشند، خودِ این موارد، از سوئی آنها را مشتاق تلاش در راه خودِ زندگی می سازد؛ و از دیگر سوی، عشقِ به فتح قله ها و اوجها، مسئولیت محوری را در حدّ اعلای آن در جان اینان پدیدار و پویا می گرداند!

پی آمد طبیعی و تردیدنابردار آنچه آمد این خواهد بود که: هر ماه، هر هفته، هر روز و هر آن برمعنا، بار و ارزشِ خودِ زندگانیِ اینان افزوده می گردد! و نه داشتنی ها! چنانکه هر لحظه بر ارجمندی، ارزش، لطافت، جاذبه، شکوه، عزت، احترام و زیبائی خودِ زندگانیِ اینان افزوده می شود و نه بر زائده های برونی آنها!

از سوئی، زندگی ـ که فعلاً امری ناشناخته، گمشده و بی ارج می نماید ـ نیز هر لحظه و هر روز آنها را لطیف تر، شاداب تر، شریف تر، ارجمندتر، حسین تر، عزیزتر و محترم تر می سازد!

وقتی چنین شد، اینان به نشاط ویژه ئی دست پیدا می کنند که همان نشاط اولاً آنها را نسبتِ به آینده اطمینان و اعتمادی استقامت زای می بخشد! و از دیگر سوی «بر احساسِ مسئولیت» آنها نسبت به زندگانی و آثار هوشربایش می افزاید!

این در حالی است که ـ متأسفانه ـ انسانهای زندگی گریز، زندگی ستیز و مسئولیت نشناس را بایدها و اجبارها به کنش و تلاش وا میدارد! برای فهم بهتر مطلب بد نخواهد بود تا دست بدامنِ مثالی شده باشیم.

بچه ئی را در نظر بیاوریم که معلمش به وی دستوری می دهد تا: فردا، پنج صفحه از جنس فلان مطلب را از فلان کتاب نوشته و بیاوری! و بچه ـ روی دلایلی ـ با تحمل رنج و مشقت، این پنج صفحه را نوشته می کند! ولی، نسبت به کار و تلاشی که انجام داده، هیچگونه اشتیاقی نداشته و در واقع، ترس او را به کنش وا می دارد!

لذا، دقیقاً به واسطۀ همین فقدان اشتیاق و عدم حضور و پویائیِ همین اشتیاق است که: افرادی همچون منِ تبه روزگار، حتی در سر نماز هم، در نماز نمی باشد! زیرا، از قبل فقط گفته شده است که: نماز را باید بخوانی! باید!

و خودِ این باید، شده است یک اجبار! و چون ما باید نماز بخوانیم، نماز می خوانیم! در واقع، ما را باید به روی جانماز می برد! و نه اشتیاق قرب!

موضع گیری اکثریت مطلقِ ما در رابطه با زمینه های ارزشی ـ متأسفانه ـ بر همین مبنا و منوال
می باشد؛ مثلاً وقتی کسی پولدار می شود، می گویند که: آدم پولدار باید به حج برود! و او هم
می رود تا همین باید را از گردن خود پائین بیندازد!

در واقع او، اشتیاقی برای تماس، قرب، انس و... ندارد! در حالیکه نماز یا حج و... فلسفه ئی دارد؛ اهدافی را دنبال می کند؛ اسراری دارد و آدابی و معناهائی! حال، برای کسی که می خواهد خود را از شرِّ بایدها آزاد سازد، حج یعنی چی؟! معنا پیدا نمی کند؛ در واقع او اصلاً به این فکر نمی باشد که: حج یعنی قصد؛ یعنی قصد پشت کردنِ به خود نوکر و حمال و نگهبان داشتنی ها و رویکردن به حق و حیاتی حقانی! و چون او بر مبنای اجبارها عمل کرده و برای انداختن بار نفرت انگیز باید از دوش خود به این کنش تن در داده و اشتیاقِ خودنمائی هم او را به سوی اینکار می کشاند، اصلاً از روی اشتیاق قصد زیارت، قصد دیدار و قصد گردیدن بدور کوی دوست و خانۀ معشوق نمی کند! بلکه گاهی بر مبنای ذوق خودنمائی و اشباع عقده های خجالتبار نفسانی و بنمایش نهادن ثروت و... و گاهی اجبارهای اجتماعی و قراردادهای جمعی حرکت و عمل می دارد! این در حالی است که «اشتیاق» جان مشتاق را به سوی هدف میراند و می کشاند!

گفتیم که: انسانهای عاشق زندگانی به نشاط و «دل زندگی» ئی دست پیدا می کنند که شاداب سازندۀ جانشان و همۀ لایه های وجودی اینان می باشد؛ در همینجا باید متذکر شوم که: همین شادابی و نشاط زندگی محور، آنها را به قدرتی مجهز میدارد که وجودشان هر لحظه ـ در پرتو آن ـ از آفتها، آسیب ها و انگلهائی چون یأس، سستی، خمودی، پژمردگی، بی اعتمادی به خود و هراسهای متنوع کودکانه و آرزوها و گرایشهای هر دم خیالانه و... تخلیه می گردد!

در واقع، همان تخلیه، تزکیۀ پیهم و صافی شدنِ لایه های مختلف و گذر کردن از صافیهای مختلف می باشد که بر تازگی، نورانیت، جاذبه و غنای وجودی آنان می افزاید و جانشان را از چنگال زمینه های منفی و حیات برانداز و... آزاد می دارد.

روشن و تردید نابردار می باشد که: آنچه گفتیم هرگز به دست نخواهد آمد مگر در سایه سار احساس مسئولیت نسبت به خود، نسبت به زندگی و ارزشهای کرامتجوش زندگانی! و بررسی تاریخی در تمام جهان و همۀ دورانها مؤید آنند که: فقط همین انسانها بوده اند که قله های عظمت، والائی، کرامت و... را فتح کرده اند و لاغیر!

نکته ئی که در سراسر زندگانی و مراحل رشد انسانهای دلسوز به خویشتن،آرمانمدار، کامل و ارزش محور بسیار بااهمیت بوده و در رابطه با ظرایف تلاشهایشان دقت و توجه شدیدی را
می طلبد. اینست که این عزیزان «خودشان» را مسئول رشد و کمال و شکوفائی، زایائی، جاذبه و... خویش «می یابند و می شمارند»؛ هم چنانکه فقط خودشان را مسئول تخریب، تحقیر، تباهی و غیره خود و هویت خویش!

در رابطۀ با این قضیه، باید تأکید نمائیم که معمولاً انسانها به دو دسته تقسیم می شوند:

یکدسته آنهائی هستند که واقع گرائی را در همۀ زمینه ها مورد توجه قرار داده و از جمله، در رابطۀ با رشد و کمال و یا ضعف و زیان خویش، توانائیها و ناتوانیهای خویش و... احساس تکلیف و مسئولیت نموده و عملاً، مسئولیت را متوجه خود دانسته و می پذیرند که این من هستم که مسئول رشد و کمال و یا ناتوانی و وبال خویش هستم؛

در برابر دستۀ یاد شده، انسانهائی قرار دارند که واقع گرا نبوده، با خود صمیمانه برخورد نداشته و معمولاً مسئولیت را از خود سلب کرده و به گردن جامعه، تعلیم و تربیت رسمی، اقتصاد و...
می اندازند!

اینان، معمولاً میان دو نکتۀ بسیار مهم و ظریف تفاوت قایل نشده، خلط مبحث کرده و لذا
می کوشند تا ناشیانه خود را تبرئه نمایند. و آندو:

محبت ورزیدن به خویش، دلسوز بودن به خویش، حرمتگزار بودن به خویش و تلاش کردن در جهت رشد و کمال «خویش»!

رسیدن به اهداف فردی و یا اجتماعیِ خویش!

لذا، گاهی که موانع، آنانرا از رسیدن به اهداف و آرزوها و... باز میدارند، ناشیانه آنرا «شکست» تلقی کرده و لذا، مسئولیتِ شکست! را به جامعه و عوامل برونی حوالت می دهند! در حالیکه در شرایط و اوضاعی از ایندست انسان شکست نخورده، بلکه به هدفیکه در نظر داشته نرسیده است! چرا که ـ در واقع ـ شکست زمانی محقق می شود که: انسان از مسیر دلسوزی و احترام نهادنِ به خویش ـ و نه به داشته های خویش ـ انحراف پیدا کرده و عمر و امکانات حیاتی را در جهت محروم سازیِ «خویش» از کمال و بالندگی و... صرف نماید!

در شرایطی از ایندست، اگر چه شخص به آرزوهای فرعی و برون محور، دست یافته باشد ولی چون در خدمت داشتنیهای برون محور قرار گرفته است و نه در خدمت شکوفائی و گسترش «خویش» در واقع شکست خورده است! چرا که به «خود» و رشد و کمال و زایندگی و... خود ستم روا داشته و مسئولیت خویش را، متوجه داشتنی ها ساخته و نه متوجه هویت و کرامتِ انسانیِ خویش.

به هر حال، واقع گریزان، خود را مسئول رشد و یا ضعف خود قرار نداده، بلکه جامعه و دیگران را مسئول قلمداد می کنند! اینان بر این باور نبوده و نمی گویند که: اگر من از رشد مانده ام دیگری مقصر نبوده، بلکه من خود مقصرم که چرا: راههای رشد را سراغ نگرفته، نیافته و نرفته ام!

من خود مقصرم که چرا ابزار رشد را پیدا نکرده و به کار نگرفته ام!

من خود مقصرم که چرا روشهای رشد را شناسائی نکرده، نیاموخته و استفاده نکرده! و موضعگیریهائی درست و به سود رشد خویشتن نداشته ام! بلکه، گاهی می گویند: مدرسه و... که من بودم، از داشتنِ مدرسین پخته و دلسوز، از برنامۀ درسی رشد دهنده و از... برخوردار نبود!

گاهی می گویند که شرایط اقتصادی و امنیتی و... مساعدت نمی کرد و نمی کند! و گاهی
برهان نمائی دیگر! و نمی دانند که این گفته ها، فقط مسئولیت خود آنانرا چند برابر می کنند!

ولی انسان دلسوز و کمالگرا، چون به خودشناسی و بیداری و غیرت نسبتِ به «خود» مجهز شده است، بیشتر و پیشتر از هر کس و امر دیگری، خودش را مسئول رشد و یا ضعفِ خویش
می داند.

نکته ئی که در این رابطه به شدت قابل تأکید می نماید آنست که اینان، نقش برون و عوامل برونی را به هیچوجه انکار نمی کنند تا مثلاً بگویند که: مدرسه و مدرس نقش ندارند! تعلیم و تربیت و اجتماع و اقتصاد و روحانیت و مسجد و... نقشی ندارند! نه؛ بلکه نقش هر کدام از اینها را در حد خود و موضع و محل خود آنها می پذیرند! چرا که به این باور مجهز شده اند که انسان دلسوز به خود می تواند در رابطۀ با هر کدام از اینها موضعی منطقی تر، سالم تر، زایاتر، سودمندتر، ارزش محورتر، پویاتر، شکوفاتر و... بگیرد! می تواند با زمینه هائی از ایندست، از موضعی و به روشی برخورد نماید که به سود «خودش» باشد و نه به زیان خودش! و لذا، عین مسئله را در رابطة با شکستهای خود نیز می پذیرد. لذا، اگر شکستهائی در زندگانی وی بروز می کند، مسئولیت شکستها را «کُلاًّ» به گردن عوامل برونی نمی افکند. بلکه خود را مسئول شکستهای خویش می شمارد.

در واقع، چون انسان کمال گرا و دلسوز به خویشتن باور کرده است که: از یک طرف کمال وجودی هر نوعی از انواع ـ خواه جماد باشد یا نبات و حیوان ـ در گرو حرکت فطری، ذاتی و درونی خود همان نوع می باشد؛ و از سوی دیگر وقتی موجود به مرحله «انسان» می رسد، کمال وجودی او دقیقاً در «گرو تنشهای معنیداری» است که او دنبال نموده است! و ایندو، فرق
می کنند؛ چرا که مثلاً درخت توت، به طوری فطری محکوم به توت آوردن می باشد! و لذا، از آزادی مثلاً خرما بار آوردن و یا هندوانه دادن ـ منطقاً ـ معذور است! امّا خودِ توت بار آوردن، در گرو تنش ذاتی او می باشد. لذا، اگر تنش درونی را از وی بگیریم ولو که سایر عوامل برونی ـ از قبیل آب و هوا و نور و کود و... هم فراهم باشند، ولی باز هم بارآوری از او سلب شده و دیگر توانائی میوه دهی را نتواند داشت؛ حال، اگر فرضاً، درختِ توت، تنش را خودش از خود سلب کرد! و یا در آرزوی بار آوردنِ هندوانه مسیر توت بخشی را رها نمود و در جهت تخیلات ضدفطری خودش تلاش کرد، این خودِ اوست که خود را از زایش و باردهی محروم ساخته و از سیر کمال فطری دور ساخته و بخود ستم روا داشته است! منتها ـ همانگونه که روشن است ـ درخت توت نمی تواند «آزادانه» خود را از تنش برکنار دارد؛ اما انسان، می تواند خود را از برخی تنشها که ما آنها را «تنشهای معنیدار» عنوان کرده ایم، محروم و یا دور سازد! چرا که انسان، از اختیاراتی برخوردار بوده و بر مبنای همین اختیارات خویش می تواند تا برخی از کنشها را انجام دهد و یا از انجامشان سرباز زند!

در حوزۀ تنشهای انسانی، آنچه را تنشهای معنادار عنوان میداریم به این دلیل است که اولاً این تنشها آگاهانه انجام پذیرفته و انسان، خودش آنها را آگاهانه انتخاب می کند. به طور مثال چهار حوزه، زمینه و امر، دارای ویژگیها و آثار و ارزشهای مختلف وجود دارد، و او نگاه می کند تا دریابد که: کدام یک از آنها را، با نظام آرمانی ـ ارزشی خود، سازگارتر یافته و لذا، خودش همان را انتخاب می کند!

به هر حال، برای پرهیز از اطاله بیشتر کلام به عرض میرسانم که: زمینه ها و تنشهای معنیدار، این چهار ویژگی را دارند:

اولاً، آگاهانه اند؛ ثانیاً، انتخابی و آزادانه اند؛ ثالثاً، ارزشمندانه و کمال محوراند؛ رابعاً، ثمربخش و زایاننده می باشند.

لذا، وقتی فرد پذیرفت که تنشهای معنیدار این ویژگیها را دارند، باور می کند که رشد و کمال وجودی و شکوفائیِ نهائی شخص در گرو تنشهائی است که معنادار بوده، هم ارزشمند و ارزشبار باشند، هم خردمندانه و ارزیابی شده باشند، هم آزادانه مورد گزینش خود او قرار گرفته باشند و هم ثمربار و شکوفا کننده باشند!

در واقع، بر مبنای همین دریافت و باور می باشد که او، فقط خودشرا مسئول رشد و یا ضعف خویش شمرده و مسئولیت خودش را می پذیرد! و علتِ ریشه ئی این قضیه آنست که او، اولاً «آدم بودنِ» خود را باور کرده و ثانیاً، به توانمندیها، استعدادها و ظرفیت های وجودی خود برای این توانمندی که: «خودش خود را ـ به عنوان یک انسان و نه... ـ مسئولِ رشد خویش بداند» باور و ایمان دارد؛ یعنی باور کرده است که: همانگونه که قادر به لباس ساختن، خانه ساختن، ماشین ساختن و... هستم، می توانم «خودم» را هم ساخته و رشد بدهم و به شکوفائی و کمال باروری و زایندگی و ارجمندی و... برسانم! که متأسفانه، این باور و ایمان و دریافت و... در موجودات مسخره ئی هم چون منِ تبه روزگارِ خودستیز وجود ندارد!

مشکلی که متأسفانه در میان جوانها بیشتر حضور و استیلا دارد این است که متأسفانه عدۀ زیادی از آنها متوجه توانمندیهای بسیار بالا، والا و هوشربای خود نبوده و آنرا از برون جستجو می کنند! و این، نکتۀ بسیار دردآوری می باشد؛ مثلاً عده ئی از همین ها، وقتی دوست میدارند تا هنرمندی خوب و تأثیر گذار شوند، اول به دنیای پیرامونشان نگاه می کنند تا ببینند که آیا زمینه وجود دارد یا نه!؟ و نه در جانشان! یعنی، اینان اول به خود مراجعه نمی کنند تا دریابند که: آیا من استعداد و اشتیاق این زمینه و کار را دارم یا نه!؟ اصلاً توان و لوازم هنرمند شدن در من وجود دارد یا نه؟! آیا ظرفیت های «کنونی» من، برای هنرمند شدن و هنرمند ساختن من کافی اند یا نه؟! اصولاً، آیا توانمندیهائی که تاکنون برای خود بهم رسانیده ام و استعداد این کار در من حضور داشته؟

و می توان پویایش ساخت یا نه؟!

عده ئی از اینان، به مواردی از جنس آنچه آمد اصلاً توجه نداشته و بیشتر برون را مورد توجه و بررسی قرار می دهند! لذا در پی آنند تا مثلاً دریابند که مدرسه و دانشکده ئی برای هنر وجود دارد یا نه؟! و تازه، پس از گرفتن مدرک تحصیلی، درآمد قابل توجه و استقبال پرآوازه ئی مرا همراهی می کند یا نه؟!

کراراً دیده شده است که گاهی از همین افراد، پس از اتکاء به زمینه های برون محور، دل به همان موارد سپرده، دنبال زمینه و محور مورد آرزوی خود را گرفته، رنجها برده و دوره ئی از عمر گرانمایه را ـ به خیال رسیدنِ به آرمان نماهای تخیلی خود ـ صرف نموده، ولی آخر کار هم چیزی نشده و به جائی نرسیده است! چرا؟

چون به قول آن عارف بزرگوار ـ که اگر اشتباه نکرده باشم «ابو سعید» می باشد ـ از درون بر نخاسته بوده است!

به خلاف اینان، بسیار دیده شده است که افرادی چون به «خود» متکی بوده اند و چون دریافته بوده اند که «باید» برای رسیدن به مثال کمال نوعی، از درون برخیزند؛ و این باور آنها را مسئول رشد خودشان معرفی کرده و به داشتن ایمان به توانمندیهای خود برای رشد و رسیدنِ به کمال مجهز داشته است، لذا ذوق پروردنِ خود ـ و نه برونِ خود ـ را در آنها بیدار و پویا ساخته و آنها نیز خود را از درون پر نموده و از موضع جان مشتاق و تبدار و جوشان خویش با خود برخورد کرده اند! و چون از موضع ملکوت وجود خویش با خود برخورد می کنند، به نوعی باورمندی نسبت به خود دست پیدا کرده، و لذا، نسبت به کمبودهای برونی، آن دغدغۀ بازدارنده را نداشته و با خود به این فیصله می رسند که: آن کمبودها را، تا هر جائی که توانستیم، از همان برون اکمال کرده و هر جائی هم که نتوانستیم، بیشتر از سرمایه های درونی مایه خواهم نهاد!

و همین توانمندی، و ایمانِ به این توانمندی آنها را به یک سلسله ویژگیهای فرعی مجهز داشته و لذا، اولین کاری که می کنند اینست که اولاً، به صورت کاملاً بخردانه و دقیقاً همانند یک فیلسوف پر وسواس، دقیق و غیرتمندنسبت به زمینۀ مورد گرایش خود؛ وثانیاً به صورتی کاملاً دلسوزانه و باز دقیقاً مثل یک مادر خردمند و دلسوز به پارۀ دل خود کوشش می کنند تا راههای رشد و گسترش خود ـ و نه داشتنی های خود ـ را، آنهم: بهترین، مثمرترین، کوتاهترین، سالم ترین، زایاترین و... ترین راههای رشد خود را شناسائی کنند.

در همین جا باید تکراراً اعتراف نمایم که: افرادی همچون منِ هستی از دست داده به صورتی بخردانه، مسئلۀ «رشد» را مورد تجزیه و تحلیل قرار نداده ایم تا بدانیم که: ما رشد هویت و کرامتِ انسانی داریم، رشد حقیقی و وجودی داریم؛ و رشد فرش و ظرف و خانه و...!

ما، به دلیل اینکه به نحو شگفتی زائی عوضی شده ایم، رشد مواد و ابزار برونی را، رشد خود خیال می کنیم! ولی این انسانهای دلسوز به خویشتن و واقعاً ارزشگرای، گرفتار دام چنین بلاهت و سفاهتی نشده و لذا، راههای رشد خودش، رشد جانش، رشد عقلش، رشد قلبش، رشد روحش، رشد احساسش، رشد خیالش و... را جستجو می کند! و سپس، به جستجوی بهترین، مثمرترین، شکوفاکننده ترین ابزار رشد خویش می افتد! ابزاری که بتوانند آنها را به رشد خودشان کمک برساند!

با درخواست پوزش از جوانهای جلسه، می خواهم به عنوان حرفی حاشیه ئی عرض نمایم که عرفاً همۀ ملل، سالها رنج برده، زحمت کشیده، تلاشهای مجدانه و بلیغ به خرج داده، بیدار ـ خوابی ها دیده و...! و بعد، لطف خداوند هم شامل حالشان شده و به یک سلسله از ابزار رشد دست پیدا
می کرده اند! اینان پس از عمری تلاش دلسوزانه نسبت به خود و هویت و کرامتِ والای ربانی خویش، وقتی انسانهای مستعدی را می یافتند، آن ابزار رشد را معرفی کرده و ابلاغ می کردند که اگر واقعاً می خواهی تا «خودت» را رشد بدهی، باید بدانی که به این ابزار نیاز داری. یعنی همانگونه که وقتی می خواهی از شهری به شهر دیگر بروی به وسیله و ابزاری نیاز داری، برای رسیدن به غنا و کمال وجودی، به هویت و کرامتِ ربانی، به کمال انسانیت و قرب خداوند و... به وسایل و ابزاری نیازمندی!

برای رهیدن از دامهای جهالت، غفلت، خودشکنی، خودستیزی، خود ویرانسازی و ابطال و تلاشیِ سرمایه های وجودی خود به ابزاری نیازمندی!

بهر حال، اینان می کوشند تا بهترین ابزار رشد خودشان ـ و نه برونشان ـ را شناسائی کرده و مورد بهره وری قرار دهند! همانگونه که تلاش می ورزند تا زایاترین روشهای رشد را شناسائی کرده و بکار گیرند. زیرا ممکن است، ابزار بدستشان آید، اما بهترین روشِ استفادۀ از ابزار را ندانند. لذا کوشش می کنند تا زایاترین و مثمرترین روشهای رشد را شناسائی کرده و بعد، با اعتماد کامل به خودش و ابزار و روشهائی که یاد کردیم، خود و سرمایه های غنامند خویش را در جهت پویائی و شکوفائی قرار دهد.

 نکتۀ بسیار مهمی که در این رابطۀ ویژه وجود دارد ـ و حتماً باید تذکر داده شود این است: فردی که به این مرحلۀ از دقت، توجه و مسئولیت پذیری دست یافته است، با همۀ توان و تلاش
می کوشد تا این نحوۀ از برخورد با زمینه های مربوط به خود را «فراگیر» سازد.

از سوئی، اینها معتقد هستند که هر کسی «به میزانی که خود را شناخته، و به همان میزانی که به غنا و کمال و شکوفائی و زایائی خود باورمند و پایبند بوده و مسئولیتِ رسیدنِ به مراتب والای کمال نوعیِ خود را پذیرفته و عملی میدارد»، دقیقاً به همان اندازه آدم می باشد. درست همانگونه که معتقد می باشند که هر کس به میزان مسئولیت پذیری خویش از کرامت انسانی برخوردار تواند شد.

این دستۀ از انسانها، چون تا این حد به خود احترام گذاشته و دلسوز می باشند و با خود یکرنگ و یکرو و صمیمی هستند، به این مرتبۀ از تکامل زیبا و زیبا سازنده، پرجذبه و تحسین انگیز اشتیاق نشان می دهند! اینها، همین نوعِ از بودن، همین نوع موضع گیری، نوع گرایش و جنبش و تنش و... را نیاز ذاتی و انسانیِ خودشان قلمداد کرده و می گویند که:

اگر من بپذیرم که انسان می باشم، باید بپذیرم که یک نیاز اساسی و محوری دارم؛ و آن، نیاز به کمال است. خوب، وقتی انسان یقین پیدا کرد که نیاز اساسی و محوری او، نیاز به کمال است، با خود می اندیشد که اگر من می خواهم مثلاً در زمینۀ امور عقلی به کمال برسم، حتماً به وسایلی نیاز دارم. و در اینجاست که فهم نیازمندیهای فرعی میسر می گردد؛ و خودِ فهم این مسایل و موارد و زمینه ها، مسئولیت پذیری را به عنوان یک نیاز بسیار اساسی و تعیین کننده برای فرد روشن و مدلل میدارد. منتها، مسئولیت پذیری را نه به عنوان یک تکلیف شاق و اجباری، بلکه به عنوان یک یاور، یک پلّۀ ترقی و تکامل و یک همدم دلسوز و حرمتگزار و به عنوان کسی که بر بالها و شانه های او، نشسته و مراحل کمال را طی می کند! و نه یک بیگانۀ تحمیل گر و...!

لذا، در حالاتی از ایندست، فرد ندای مسئولیت را از درون جان خودش می شنود و دوست میدارد تا هر چه زودتر، خودش را به او رسانیده، با او همگام شده و از مراحل عالیِ مسئولیت پذیری برخوردار شود

خواندن 1731 دفعه آخرین ویرایش در چهارشنبه, 25 دی 1392 18:21
محتوای بیشتر در این بخش: « توقع شناسی تلاش افزائی »

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار