چهارشنبه, 25 دی 1392 18:33

توقع شناسی

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(2 رای‌ها)

     متأسفانه، یادداشتهای امروز بنده پیرامون توقع شناسی، مسیر دیگری را به خود گرفت! یعنی بجای اینکه بحث را پیرامون امر توقع شناسی انسان سالم گسترش داده و زمینه ها و پی آمدهای برکتبار آنرا مورد تحلیل و ارزیابی قرار دهم، نخواسته و شاید هم به دلیل رنجشهائی که از ناحیۀ افراد ناسالم و مریض عاید حال خود، دوران خود و همنوعان خود دریافته ام، ذهنم متوجه زمینه های متقابل آن گردیده و در همان مسیر جلو رفت! هر چند اگر ضرب المثل معروفِ: «ادب از که آموختی...» را معیار و منظر این گفته ها، یافته ها و... قرار دهیم، شاید بتوانم از فهم «ضدّ و نقیضِ» آنچه گفته می آید، متوجه موضع نگرشی و گرایشی انسانهای سالم، در رابطه با توقع شناسی بگردیم!
     به هر حال، یکی از آفتها و اشتباه گزینی های امروزۀ افراد ناسالمی چون من، چشمداشتهائی است که گاهی از زمینه ها و امور مورد برخورد و مورد گرایش خویش؛ و گاهی، از افراد و انسانهای دیگر دارند!
     آنچه در این رابطه قابل تأمل و انتقاد می باشد، همان نفسِ چشمداشت نبود بلکه، اولاً جهت انحرافی ئی می باشد که چشمداشتها پیدا نموده اند! و ثانیاً دچار افراطی غیرقابل توجیه گردیده اند! لذا، گاهی به شکل طمع (= توقعی احمقانه) خودنمائی می کنند و زمانی هم به شکل طمع خام!
     واقعیت این اشتباه گزینی وقتی بهتر ثابت می گردد که ما «فهرستی» از چشمداشتهای خود را، از یکسو در رابطه با زمینه ها، امور، ارزشها و... و از دیگر سو در رابطه با افراد مورد مواجهۀ با خود تهیه نموده و بعد آنها را از نظر کمی و کیفی مورد ارزیابی، سنجش و مقایسه قرار دهیم!
     حال، اگر با دیده ئی آدم شناس، ارزش شناس، احترام گزار و دلسوزانه به این فهرست توجه و دقت شود، متوجه شده و یقین پیدا می کنیم که ما، در بیشترینِ مواقع، چشمداشت مان متوجه زمینه ها، امور و... می باشد که از نظر ارزشی ـ انسانی «برما» اند! در حالیکه توقع ما اینست که نتایج حاصله از این زمینه ها و امور ما را از «آنچه دلبخواهِ ماست» نجات داده و به آنچه دلبخواه ماست مجهز دارند! در بیشتر احوال و اوقات ما (= انسانهای ناسالم) به افراد و ابعاد وجودیِ ویژه ئی از این افراد عطف توجه می نمائیم که خود ـ روی دلایلی ـ علیه خویش می باشند! اما، متأسفانه چشمداشت ما از همین ها اینست تا نتایج حاصلۀ از این برخورد هم از ما آفت زدائی بکنند و هم ما را مجهز و مقتدر و آرام و...!
    نکتۀ قابل توجه در این زمینه و رابطۀ ویژه آنست که ما:
از اینکه توجهی به مسایل، زمینه ها، امور و ارزشهای بسیار والا و برکتبار و مرتبط با رشد و کمال و سلامت می باشند، نداریم!
از اینکه: از داشتنِ چشمداشتهائی از ایندست، از خویش، محروم و تهی هستیم! و... اصلاً ناراحت نمی شویم! اما اینکه چرا فلان چشمداشت ما از فلان زمینه و فلان فرد تحقق پیدا نکرده است، ناراحت می شویم! و تازه ناراحتی ما زائیدة این خیال ابلهانه می باشد که: گمان می کنیم از «ثمره» ی یک ارزش تکامل بخش دور و محروم گشته ایم! در حالیکه واقعاً، آنجا و آنگاه که متوجه می شویم و خود نیز اعتراف می کنیم که از امر و یا ارزشی تکامل بخش، آرامش دهنده و سلامت آور دور و محروم مانده ایم، هرگز به آن اندازه ناراحت، برانگیخته و آمادۀ جبران نمی شویم!
    از سوئی، میتوان مدعی شد که لغزیدن ما به دام «طمع و طمع خام» در بسیاری از موارد نتیجۀ همین نوع برخورد تواند بود! چرا که اولاً، زمینه ها، امور و ارزشها را عوضی و اشتباهی انتخاب کرده و بدان چشم بسته ایم! و ثانیاً چشمداشت های ما از تحقق و نتیجۀ آن زمینه ها و امور... کاملاً اشتباه انگیز بوده! و از آنجا که در شرایط، احوال و موضع گیریهائی از ایندست، شخص از زمینه و ثمراتِ وهمی ـ تخیلی آن بهره مند و اشباع نمی شود، به شکلی بسیار ترحم بار، به دام انحراف دیگری که همان «شدتِ چشمداشت» باشد، کشیده می گردد.
    برای روشن شدنِ بهتر مطلب خوبست تا دوستان جوان من، به این مثال توجه نمایند:
من وقتی کارفرما و یا اوستا هستم، از شاگرد توقع دارم تا «نظم و ادب و قانون و...» را رعایت نماید! اما فقط وقتیکه اوستا هستم!
من وقتی خریدار هستم، متوقعم که فروشنده «انصاف و عدالت و...» را مراعات نماید، اما فقط تا وقتیکه خریدار می باشم!
    از سوئی، آیا توقع ما مثلاً از نظم و قانون و عدالت و انصاف و... فقط محدود می شود در مورد ترافیک، بیمارستان، کارگاه، بازار و...؟! یا نه در موارد دیگری نیز مطرح توانند شد؟! آیا برای سالم زیستن، آرام زیستن، پالوده زیستن و... از چشمداشت تهی باید بود؟ آیا نباید از خود و از دیگران توقع و چشمداشتِ از دوریها را داشت؟ آیا چشمداشت رسیدن به پاکی ها، سر بر زدن از والائیها، شکفتن از برترین ها، بالیدن از کمالات الوهی را دور باید ریخت؟!
    ما، با ایندستۀ از چشمداشتها چقدر آشنائی داشته و چه مقدار خود به آنها مجهز می باشیم؟!
   چرا چشمداشتهای ما فقط در زمینه های معین و معمولاً «دون مرتبت» گل کرده و مثلاً دنبال عملی ساختن آنها از ناحیۀ «دیگران» می باشیم!
   چرا ما، وقتی کار فقط کار خود ما به زمین ماند، مثلاً به هزار و یک بهانه و ایراد و... همه چیز و همه کس را به باد انتقاد و تمسخر و تحقیر می گیریم! اما اگر ده روز نماز صبح خود ما قضا شد نه؟!
   ما در چه مواردی دولتها را به نقض نظم و قانون و عدالت و... متهم می سازیم؟! وقتی به زمینه های ایمانی، اشراقی، ارزشی و... توجه و رسیدگی نکردند؟! یا وقتی به زمینه های رفاهی و لذّی؟!
  وقتی فعالیتهایشان معطوف و صرف عزت ما نباشد؟ یا وقتیکه صرف لذّت ما؟!
  وقتی شیاطین جنی و انسی به شهرت، راحت، ثروت و قدرت مادی ما صدمه و زیان می رسانند؟! یا وقتیکه به طهارت و معرفت ما؟!
  چرا مثلاً، وقتی راه رسیدن به آنها (لذت، شهرت، ثروت و...) بسته می شود ولو که از راههای ضدارزشی بوده باشند ـ عصبانی می شویم و چشمداشتهای متنوع ما گل کرده و می بالند؟! ولی وقتی راههای ایثار، طهارت، تقوا، شجاعت، راستی و... را، خود ما و یا دیگران با گرایشهای ضدارزشی و هویت برانداز پایمال کرده و نابود می سازند، عصبانی نشده و پرخاش نمی نمائیم؟!
 چرا وقتیکه شخصی به فرزندانمان «مثلاً پست» بگوید، در صورتِ قدرت او را گوشمالی می دهیم؟! اما وقتی خودمان، از طریق جانبداریهای ابلهانه، مانع رشد عقلانی، ارزشی، ابداعی و... او شده و در واقع، او را به پستیگاههای ناروا می کشانیم، خود را گوشمالی نمیدهیم؟!
چرا چشمداشتهای ما بیشتر متوجه سود مادی، هوسهای بلاهتجوش، لذتهای بی ارج و شرم آگین می باشند؟! و نه متوجه سلامت، عزت، هویت و رشد ما؟!
چرا چشمداشتهای متعالی و الوهی خود را فدای زمینه های طبیعی و غریزی می کنیم؟!
چرا مثلاً نظم و قانون جمعی را فقط در صورتِ احساسِ خطر و غلبۀ ترس ـ مثل ترسِ بدام افتادن، رسوا شدن و... ـ مورد توجه و مراعات قرار میدهیم؟
    اصلاً چرا همچون حیوانات «اجباراً» اهلی و سر براه می شویم؟! و نه همچون فرزند برومند آدمی «اختیاراً»؟!
    عین قضیه و مثال، در رابطه با مسئلۀ «ایثار» نیز قابل صدق می باشد. زیرا تا آنجا که بررسیهای واقع بینانة اجتماعی نشانداده و تأیید می نماید «ایثار» به عنوان کنشی غنابخش، بالاننده و عزت آور و خدائی ـ متأسفانه ـ مشروط گردیده است! یعنی: ایثار خوب و ارزشمند است؛ منتها مشروط به اینکه دیگران انجامش داده و در راه سودِ من، لذتها و هوسها و ثروت و راحت و... من! و یا جلو گرفتن از زیان من، ناراحتیهای من، رنجهای من و... بکار گیرند! در حالیکه ژرفکاویهای ارزش محور مؤید آنند که: در چنین نگرش و احوالی، جلوۀ عینی و عملی آن چنین خواهد بود که دیگران ـ و نه من ـ خواستها، آرمانها، ارزشها و مایه های کمالات وجودی خود را به نفع تحقق خواستها و هوسهای بلاهتجوش من، یا محدود کنند و یا ندیده بگیرند! اما من هرگز یکی از این دیگران نشوم! تا مجبور باشم به نفع کسی ایثار نمایم! در حالیکه ایثار، واقعاً زمانی معنا پیدا می کند که ما دیگران را «آدم» شمرده و از این طریق ـ با پیشۀ کنشی قرار دادن ایثار ـ آدم بودن «خود» را ثابت نمائیم! اگر باور داریم که ما نیز یکی از همین آدم هائی هستیم که از آنها چشمداشت ایثار رفته و توقع کمالنمائی می رود! و زمانی معنای خود را از دست می دهد که ـ آگاهانه و یا ناآگاهانه ـ این باور را از دست داده و به فقدان آن دچار گردیم.
    لذا اگر دقت شود، شخص در عملِ ایثار «خود» را تثبیت میدارد و نه دیگری را، هر چند که در ظاهر چنان می نماید! زیرا اگر پس از ایثارِ ایثارگر، دیگری از امری وجودی برخوردار می شود، آن دیگر و آن امر وجودی، در واقع ظِلِّ حضور و شکوفائی و ادامه و گسترۀ وجودی ایثارگر می باشد. چرا که آن دارائی از وی تراوش کرده و قائم به وجود او و تجلی و ظهور دارائیهای او می باشد.
   اگر عزیزان مرا بخشیده و بر من سخت نگیرند می توانم همان نکته را به عبارتی تحریک آمیزتر چنین بگویم که: ایثارگر با عمل ایثار، در واقع استقلال، اصالت و افاضات وجودی خود را به ثبوت می رساند و طفیلی بودن کسی را که این فیض به او رسیده و این سایه بر سر او کشیده شده است!
    اگر روح قضیه مورد نگرش قرار گرفته و موضع ایثارگر و طرف مقابلش به شکلی واقع بینانه مورد تحقیق و ارزیابی قرار گیرد متوجه خواهیم شد که یکی از فعالیتها ـ و بلکه عمده ترین،
پُر جاذبه ترین و بارورترین! موضع گیریهای اجتماعی «اهل طمع» را، فعالیت و موضعگیری به نفعِ پرازیت بودن، طفیلی بودن و ریزه خوار زیستن تشکیل می دهد! و این میرساند که اینان جانبدار ایثار نبوده، آنرا ارزش نشمرده بلکه ارزش را عملاً در زندگی وابستة پرازیتی و حیاتی طفیلی تبلیغ و سراغ میدهند!
    حالا که گپها و عرایضِ نامرتب بنده به اینجا کشیده شد، این نکته را نیز به صورتی موجز و گذرا یادآور شده باشم که یکی از بدترین پیامهای این امر (چشمداشت ناشیانه) ـ پیدایش حضور، غلبه و پویائیِ مرضی به نام «کینه توزی» می باشد! زیرا وقتیکه توقعات ناشیانه و عوضی فرد ناسالم محقق نشد، چون فرد از سلامت عقلانی و بینشی برخوردار نمی باشد، به جای اینکه به «توقع ناشیانه» ی خود مشکوک شده و به بازرسی و تحلیل آن پردازد، به کینۀ طرفِ مقابل مجهز شده و بر امراض خود می افزاید!
    در اینکه یکی از آفتها، آسیب ها و امراض بسیار ذلت آور اهل طمع را مسئلۀ کینه توزی تشکیل میدهد، کمتر کسانی به خود اجازۀ شک میدهند!
    البته، علت اینکه آنرا «بسیار ذلت آور» خواندم این نیست که اصل کینه توزی نسبت به دیگران «بد» است! چرا که این امر از بدیهیات می باشد؛ بلکه علت اصلی را این نکتۀ بسیار خطرناک روشن ولی ناپیدا تشکیل میدهد که: «جهتِ کینه توزی» از برون (از دیگران) به سوی درون (خودِ کینه توز) تغییر پیدا کرده و فرد، هم جهت با کینه توزی علیه دیگران، بدترین نمودهای آنرا علیه خود تدارک می بیند! آنهم تا به حدیکه که انسان عاقل گمان می کند که وی کینۀ خود را بدل کاشته و پرورده و در همۀ صحنه های سرنوشت ساز، به نبرد و دشمنی با خودش گرفتار می باشد! و عجب اینکه: گاهی اینکار را به عنوان محبت و دلسوزی و برای رسیدن به ارزشها، به کمال، رشد، تعالی، خوشی، سعادت، آرامش و... خود به انجام می رساند؛ و گاهی آنرا چنان با نشاط و دلگرمی و جدیت تعقیب می کند که گوئی وظیفۀ دیگری و برتری و مهم تری از آن برای وی وجود ندارد! در حالیکه اگر وی کینه توزی «نسبت به خود» را کنار نهاده بود به دامهائی از ایندست فرو نمی افتاد!
مثال های اجتماعی این آفت را می توان در زمینه های:
* ثروت اندوزی و پول پرستی از طریق تقلبهای آنچنانی؛
* تجمل گرائیهای تهوع آور؛ آنهم از طریق صرف عمر و استعدادهای برین در آن مسیر؛
* هوسبارگیها و لذت جوئیهای حیوانوار و گذاشتن همۀ سرمایه های ربانی در زمینه های مربوط به آن ها؛
* پذیرش، تحمل ـ و گاهی هم استقبال ـ ناآگاهی، تهی بودگی، خرفتی و دنائت، آنهم «از ترسِ» رنج بردن و غیره، عیناً به تماشا ایستاد!

    به هر حال، اگر چه گمان می کنم که موضوع روشن تر از آنست تا کسی در زمینه های یاد شده شکی بخود راه دهد! ولی باز هم برای روشن تر ساختن اذهان این جوانهای نازنین می توانیم ـ به شکل دست جمعی ـ این پرسش را مطرح نمائیم که:
مگر کینه توزی غیر از آنست که فردی، به دلایلی، دشمنی و کینۀ دیگری را به دل گرفته، و در صورت توانمندی: یا از رشد و کمالش پائین کشاند؟!
و یا: سد راهِ رشد کمال و جلوه و ظهور کمالاتِ وی گردد؟!
حال، اگر کسی بدون داشتن دلیلی حکیمانه، خردپسند، ارزشبار و... جلو رشد ایمان، جلوِ رشد اخلاص، جلوِ رشد شهامت؛ عزت، آزادگی، قناعت، شکیبائی، وارستگی، ایثار و غیرۀ خودش را بگیرد، مگر جز کینه توزی علیه خود کار دیگری انجام داده است؟!
   در پایان، این مرحله چند کلمه را هم گفته باشم که: کینه توزی ما علیه دیگران مقطعی و محدود بوده و اغلب با عدم داشتنِ توان و امکاناتِ لازمۀ تحقق و... همراه می باشد؛ در حالیکه کینه توزی علیه خودمان مستمر و اغلب با توانمندی و امکانات فراوان همراه تواند بود!

خواندن 1849 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار