چهارشنبه, 25 دی 1392 18:44

پیوندخواهی

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

    در رابطه با موضوع مورد نظر، اول یکی از ویژگیهای انسان را ـ به طور عام ـ مطرح می داریم و بعد می پردازیم به ذکر این نکته که انسان دلسوز و حرمتگزار به خویشتن، در رابطه با این مقولۀ خاص (پیوندخواهی) چه نظر و چه موضع عملی دارد.
    مقدمتاً باید بپذیریم که انسان ـ به طور عام و فراگیر ـ موجودیست پیوندخواه و پیوندطلب یعنی با آنکه خود ـ از نظر هستی شناسانه ـ یک حقیقتِ منفرد و مشخص می باشد، در کُلّ موجودی است پیوندجوی؛ و این پیوند خواهی، هر چند که در زمینه های مختلف، با مقوله های متفاوت و با امور متنوع صورت گرفته و قابل تحقیق و بررسی تواند بود، اما در کُلّ، انسان با برون از خود، یکی از این دو گونۀ پیوند را برقرار کرده می تواند:
پیوند معنیدار؛
پیوند معنی ستیز؛

     پیوند معنیدار، به این معنا که: اولاً، این پیوند، اندیشیده شده، محاسبه شده، ارزیابی شده و با ظرافت و دقتی تحسین برانگیز، مقوله و زمینۀ مورد نظر، مورد ارزیابی خردمندانه و ارزشمدارانه قرار گرفته و پس از تحقیق همه جانبۀ عقلائی و حکیمانه، این پیوند برقرار شده است!
    ثانیاً،ارزشمدار بوده و گرونده، نسبت به زمینه و امر، از نظر ارزشی حساس و غیرتمند بوده و لذا، زمینه از هر جهت بررسی شده است تا دیده شود که این پیوند به میزانِ هزینه ئی که از عمر، وقت و محبت و سایر زمینه ها می گیرد، چه مقدار ارزش تولید میدارد؟!
آیا ارزش آن در حدی می باشد که جبران این همه هزینه را بنماید یا خیر؟!
    عنی، ارزش خودِ پیوند، مورد توجه و تحلیل قرار گرفته و بعد از آنکه به طور تعیینی مسجل شد که بلی، این پیوند «ارزش مدار و ارزش آفرین» می باشد، پیوند صورت خواهد گرفت.
    ثالثاً،این پیوند آزادانه صورت می گیرد و نه به اجبار؛ به این معنی که شخص متوجه این نکته می باشد که: نکند این پیوند تحت تأثیر عوامل برونی، از موضع فعل پذیرانه و مقلدانه، یا بر مبنای اجبارهای خفتبار و متنوعی که بر جوامع و افراد رشد نیافته و تربیت نشده ـ تحت عناوینِ رسم و رواج و مد و... ـ حاکم اند، تن به این پیوند داده باشد. لذا، وقتی دریافت که هیچگونه اجباری در «پذیرش»، «برقرارسازی» و «اجرای» پیوند وجود ندارد، بدان دل خواهد داد.
   رابعاً اینکه، این پیوند «تعالیجوی و تعالی بخش» می باشد.
    همانگونه که در یکی از مباحث هم تذکر دادیم، گاهی بعضی از ارزشها خنثی بوده و تعالی و رشد داده نمی توانند؛ گر چه ممکن است که نشاط و یا خوشی و... تولید نماید؛ چنانکه شاید از جنس امور اعتباری، چیزهائی برای انسان به نمایش گذارند، اما تعالی واقعی و «وجودی» داده نمی توانند.
    حال اگر، پیوندی از این چهار ویژگی برخوردار بود، می توانیم آنرا پیوند معنیدار بشماریم؛ اما در صورتیکه از این خصیصه ها برخوردار نبود، طبیعتاً این پیوند «معنی ستیز» خواهد بود! در اینصورت، پیوندهائی از ایندست، نه تنها ارزشی تولید نتوانسته و تعالی و رشدی ببار نتواند آورد! که متأسفانه مایۀ سرافکندگی و ذلت هم خواهد شد. زیرا، آنگاه که پیوندی این مایه ها را نداشته و از این ارزشها و بارهای ارزشی تهی باشد، حتماً از مایۀ «تخریب» برخوردار خواهد بود! لذا «وقت و عمر و مایه های والای دیگری» که انسان گذاشته، همه ابطال و متلاشی شده و در آخر کار هم، جز پشیمانی و حسرت و... چیزی دستگیر فرد نخواهد شد.
    امّا در صورت نخست (وقتیکه پیوند از ارزشها و مایه های ارزشیِ یاد شده برخوردار باشد) همۀ براهین به نفع برقراری پیوند می باشد؛ آزادی به نفع وی می باشد؛ ارزش نمائیها و ارزش فزائیها به نفع وی و تعالی جوئی و تعالی بخشی و... به سود او خواهد بود!
    چنانکه در صورت دومی، همه چیز معکوس شده و در مسیر زیانکاری قرار می گیرد! زیرا ممکن است که پیوند و رابطه ـ مثلاً با نوعی سلطه همراه باشد! مثلاً زمانیکه من می خواهم با کسی پیوند و ارتباط برقرار نمایم اما به شرط اینکه: وی «تحت اوامر و فرامین» من و شرکت من و... من انجام وظیفه نماید! و اگر خواستی بی پروا بگو: به شرط اینکه او زیر نظر من نفس بکشد و زندگی نماید! و رشد بنماید! و اوج بگیرد! و...! ولی اگر خواست تا زیر نظر رقیب من زندگی کند! من دلخور و ناراحت و... می شوم که چرا زیر نظر من زندگی و رشد و... نکرده و نمی کند!
     میگویند: کسی آمد نزد «شیخ ابوالحسن خرقانی ـ مرشد خواجه عبدالله انصاری ـ و گفت: شیخا! اجازت فرما تا مردم را به توحید دعوت کنم؛ شیخ فرمود: زینهار! تا به خویشتن دعوت نکرده باشی! مرد گفت: شیخا! مگر می توان مردم را به خویشتن دعوت کرد؟! گفت که آری؛ تا دیگرانش به توحید خوانند و تو را ناخوش آید!
     این سیره و منش، متأسفانه در بین عدۀ زیادی از رهبرچه ها و یا رهبرهای خام هنوز هم استیلا تمام دارد! و این نحوۀ پیوند، از جانب هر که، هر جا و تحت هر عنوانی که برقرار شود پیوندی معنی ستیز خواهد بود و نه معنیدار!
     در پیوندهای معنیدار، مهرورزی با اشتیاق و دهش ـ آنهم در سطحی بسیار عالی و هوشربا ـ حضور داشته و چون شخص عاقلانه، ارزش محورانه، تعالیجویانه و آزادانه برخورد کرده است، مهرورزیش جوشیده و شکوفا شده، ذوقِ دهش و بالش به شکل شورانگیز و هوشربائی حضور پیدا می کند.
     نکتۀ بسیار جالب قضیه اینکه: می خواهد این پیوند با همنوعان خودش باشد، می خواهد با غیر همنوعان! می خواهد با مافوقان او باشد؛ می خواهد با مادونان!
مثلاً وقتی دوستی دارد، تلاش می کند تا از طریق پیوند، بهترین چیزهائی را که این دوست نیاز داشته و مایۀ تکامل او می باشد به وی رسانیده، عالیترین ثروتها، عالیترین ظرفیتها و عالیترین امکانات وجودی را در اختیارش بگذارد تا وی را با این سرمایه های افتخاربخش، ارجمند، عزتبار و... مجهز ساخته و همۀ این دارائیها و والائیها را، از زندگانی او شکوفا بگرداند!
     لذا، همچون منِ بی مایه، نه تنها حسادت و بخل و... نمی ورزد، بلکه «اشتیاق» هم دارد تا زودتر این کار را انجام شود.

     به هر حال، آنچه در این رابطه به شدت قابل تأمل بوده و از نقشی تعیین کننده برخوردار می باشد، اینست که وقتی رابطة ما با مافوق بوده و مثلاً فرد مرشدی دارد، یا معلم و راهنمای خوبی دارد، تلاش می کند تا رابطۀ خود را با این مافوق، در عالیترین سطح ممکن برقرار سازد تا، از هر نظر عالی و علو بخشنده باشد. و لذا، کوشش می کند تا خودش را از مرحله ئی که قرار دارد به مراحلی برساند که آن شخص مافوق قرار دارد.
    روشن و طبیعی می باشد که پی آمدها و زیبائیهای این گونۀ از پیوند بسیار زیاد بوده و چون ما به شرح و بسط قسمت بسیار زیاد آنها پرداخته نمی توانیم، لذا تلاش می ورزیم تا به ذکر برخی از پیامدهای شیرین آن بسنده کرده و مطلب بعدی را مورد توجه قرار دهیم.
    نفسِ برخوردار شدن از چنین پیوندی باعث می شود تا اولاً شخصی که پیوند برقرار کرده خود را در محدودۀ «شخص خود» نیافته و بلکه گسترده تر بیابد. زیرا، برقرار کنندۀ این پیوند خود را با کسی و یا چیزی که پیوند برقرار نموده ـ خواه آگاهانه و خواه ناآگاهانه ـ یگانه یافته و «آن» را، به شکل نیمۀ دیگر وجود و هستیِ خودش یافته و با آن موجود، احساس یگانگی و یکتائی نموده و به نحوی کاملاً رازورانه، خود را با او «یک» چیز و یک شخص می یابد! و دقیقاً بر مبنای همین دریافت و نگرش می باشد که گفتیم: «خود را در محدودۀ خودِ تنهایِ پیوند نیافته» به تماشا ننشسته، بلکه به نحوی کاملاً روشن و بی تردید، در محدودة حضور خود و آنیکه با وی ارتباط و پیوند برقرار کرده است می یابد. و لذا، به همان میزان خود را گسترده تر، والاتر، غنی تر، پربارتر، وزین تر، نیرومندتر، عزیزتر و... احساس کرده و در می یابد.
     نکتۀ دیگر اینکه، پیوند معنیدار باعث می شود تا شخص، هم احساس امنیت بیشتری کرده و هم امنیت بیشتری را ـ از جانب مقابل ـ دریابد. لذا، احساس می کند که امنیت وجودی، عاطفی و... اش، نسبت به زمانیکه تنها بود بیشتر شده و احساس امنیتی غنامندتر و اطمینان بخش می نماید! و بر مبنای همین دریافت راحت بوده، دغدغه های پوچ و معنی ستیز نداشته، هراسها ـ و به ویژه هراسهای کودک منشانه و مسخره اش ـ فرو ریخته و به یک نوع آرامش معنادار دست پیدا می کند! از اینرو، مسایل و رویدادهای مختلفِ جزئی که هیچگونه رابطه ئی با ارزشهای تکاملی ندارند، او را نلرزانیده، دستپاچه اش نکرده و هراسانش نمی دارند! و چون، به احساس امنیتی قوی دست پیدا کرده اگر بخواهد تا در زمینه ئی عمل نماید، از موضعی قوی تر، و والاتر و با اعتماد به نفسی تحسین انگیز عمل می کند!
     مثلاً فرض کنیم کسی که احساس همبستگی، پیوند و انس با حضرت حق دارد چه چیزی می تواند دلش را بلرزاند؟!
     کسی که احساس می کند با خاندان ولایت گره خورده و پیوندی معنیدار بهم رسانیده است، کمبودهای دنیائی ـ مثل کمبود ثروت، قدرت، شهرت، ریاست، لذت و... ـ هرگز و به هیچ روی نمی توانند قلب او را به هراس افکنده و بلرزانند! و وقتی هم در زمینه های مختلف ـ چه سیاسی باشد، چه اقتصادی، چه اجتماعی و چه فرهنگی و چه عقیدتی ـ برخوردی داشته و پیوند برقرار ساخته و می خواهد تا در یکی از این زمینه ها عمل نماید، در موقع تلاش و تنش از موضعی بالاتر و با اطمینان خاطر و احساس امنیتی بسیار قوی تر و شدیدتر برخورد می نماید.
    اینکه ماها می ترسیم، بدین دلیل است که پیوندهای ما شکننده، آبکی و معمولاً با زمینه هائی است که در بسا موارد، ارزش پیوند برقرار کردن را ندارند!
    چون با زمینه ها و اموریست که خودِ آن زمینه ها و امور دچار فقر وجودی و ارزشی بوده و توانِ این همه تجهیز را ندارند!
    چون با زمینه هائیکه از غنا و غنابخشی، از آزادی و آزادسازی، از شکوفائی و شکوفاگری، از جلال و جلال بخشی و... برخوردار باشند، پیوند برقرار نکرده و اصلاً نمی اندیشیم که:
آیا لازم است تا ما، چنین پیوندهائی و با چنین زمینه ها و اموری داشته باشیم یا نه؟!
    به هر حال، اگر پیوند با همین ویژگیهائیکه گفتیم باشد، انسان از موضع قدرت و از موضع اعتمادِ به نفس والاتری، تمام اعمال زندگانی خودش را نقش داده و شکل می بخشد؛ با خاطرجمعی و با امنیت و از موضع توانمندی و با احساس والائی و سرافرازی و... عمل می کند؛ و چون چنین بود، یقیناً نتایج دیگری پدیدار خواهد شد، و آن اینکه: به آیندة غنامند و تعالیمند خودش، به آیندۀ بارور، رسیده و شکوفای خودش اطمینان خواهد داشت.
    ماها، چرا از آینده می ترسیم و اغلب نسبتِ به آینده هراسان بوده و تشویش داریم که: آینده چه می شود؟ برای آنکه از درون تهی و پوکیده و از برون هم با زمینه های پوکیده و خالی در پیوند هستیم! در حالیکه اگر «خودِ ما» خوب بوده و از پیوندهائی غنامند و غنابخش برخوردار باشیم یقیناً خوبیهای آینده در مشتِ ما خواهد بود! اگر ما درست و ارزشمند عمل نمائیم، حتماً آینده و ارزشهای شکوفا کننده و سرافراز سازنده اش در اختیار و فرمانِ ما خواهد بود!
    در واقع، چون انسانهای دلسوز به خویشتن، به درست عمل کردن، عادت کرده اند، آینده را در دست خود می بینند! لذا، نه تنها از آینده هیچگونه هراسی ندارند، بلکه نسبت به مرتبه و موضع رشد خود در آینده، اعتماد بیشتری دارند! و چون با چنین بینش و روحیه ئی با خود و با آیندۀ خود و استعدادها و ظرفیت های وجودی خود برخورد می کنند، تلاش می ورزند تا تجربه های ارزشمند تر بیشتری کسب نمایند!
     مثلاً تصور نمائید که اگر اینان، در شبانه روزی یک ساعت کار حکمی، هنری و یا عبادی کرده و به نتیجۀ ویژه ئی رسیده اند، از این به بعد تلاش می ورزند تا این کار ویژه را بیشتر و بهتر و دقیق تر و... بسازند!

     و لذا، پشت سرِ هم تلاشها، تجربه ها و تنشهای خود را بیشتر، بهتر و ارزشبار کرده و گسترش و ژرفای بیشتری می بخشند! زیرا از تجربه های تازه، کسب تجربه و انرژی و توان و غنا و... می کنند! و این، طبیعی می باشد که این نحوۀ برخورد، انسان را از رشد بیشتر، پُری و غناء بیشتر، از شکوفائی و زایائیِ بیشتر، از آرامش و امنیت خاطر بیشتر، از آزادی و احساسِ گستردگی و اوجمندی بیشتری بهره مند می دارد!
     به هر حال، انسانهائی که پیوندشان معنیدار می باشد، از سوئی به این دلیل که آرمانمند و ارزش محور بوده و به قله ها نگاه می کنند؛ و از دیگر سوی، چون سخت کوش، مهرورز و مطمئن بوده و با همۀ
جنبه های وجودی خود آفرینشگرانه برخورد می کنند، تلاش می ورزند تا با آنجاها، آن زمینه ها، آن امور و آن هائی پیوند برقرار سازند که آزاد کننده، غنابخشنده و شکوفاسازنده بوده و توان هبۀ این ارزشها را داشته باشند!
     گوئی، اینان قبل از هر پیوندی از خودشان می پرسند که: خوب است تا من با چه چیزی، با چه امری، با چه شخصی و... پیوند برقرار سازم تا از ارزشهای یاد شده بهرۀ بیشتری ببرم؟!
     و لذا، کوشش می دارند تا با آنجائی، با آن امر و زمینه ئی، با آن شخص و موردی که آزاد کننده، غنابخشنده و شکوفاسازنده می باشد، پیوند برقرار کرده و از فقر، از تنبلی، از سستی، از خمود، از غفلت، از هوس، از گناه، از تقلید بوزینه وار، از ناآگاهی، از بی موضعی، از بی غیرتی، از فعل پذیری، از بی جهتی، از خشونت و خودمحوری و تنگ نظری و حسادت و دروغ و گداصفتی و کودک منشی و... خود را آزاد نمایند!
     و این، برای انسانهای تربیت نشده و قوام نیافته ئی چون من، کمی مشکل می نماید!
    پس شایسته می نماید تا ما هم ببینیم که: با کجا و با چه شخص، چه امر و یا زمینه ئی پیوند برقرار میداریم؟! آیا این چیز (= کس، امر، هنر، سیاست، اقتصاد و... ئی ـ که من با او پیوند برقرار کرده ام، آزادکننده و شکوفاسازنده می باشد یا نه؟!
مثلاً با یکی از رشته های علمی پیوند برقرار کرده ام، شایسته می باشد تا با دقتی تحسین برانگیز نگاه و ارزیابی نمایم که: این درس ویژه و رشتۀ تحصیلی خاص ـ در شرایط و موضع و مرتبه ئی که من قرار دارم، آنهم برای «خودِ من» و نه خرت و پرتهای برونِ از من ـ آزاد کننده و غنابخش می باشد یا نه؟!

     بسیاری از ماها ـ در حالیکه دولتِ حاکم بر خویش را قبول نداریم ـ با جدّیت درس می خوانیم تا بعداً به یکی از اداره های همین دولت رفته و شغلی و پستی را اشغال نمائیم! خوب! تو که این دولت را ـ با جمیع متعلقات آن، و از جمله سیاستِ فرهنگی و اداریِ او ـ قبول نداری، باز هم زیر نظر خودِ همین دولت درس می خوانی تا اسارتِ دولتی را پذیرفته و تحکیم بخشی که قبولش نداری؟! تو که ادعای «تحصیل علم» می کردی و می کنی، به جای کسب نور دانش و آزادگی و غنامندی و... رشتۀ اسارت و بردگی خودت را می بافی؟! متأسفانه همۀ واقعیت های تلخ و مشمئز کننده مؤید آنند که موضوع به همین زمینه مربوط نبوده و ختم هم نمی شود! و این، مؤید آنست که انسان هر کاری که می کند باید بررسی نماید که تا دارای بارهای معنائی باشد؛ مثلاً هنری که می خواهد از طریق آن خودی بنمایاند، و به وسیلۀ او شخصیت و اهلیت ابداعیِ خویش را تبارز دهد، آزاد کننده است یا اسارتبار؟! اگر او را «اسیر تأیید مردم» می کند، باید باور کرده و بپذیرد که معنی ستیز است و نه معنیدار.
     و این خودش، آگاهی می طلبد؛ آگاهی و شناخت از موجودی که می خواهیم با وی پیوند برقرار نمائیم؛ لذا شایسته است تا دقیقاً نسبت به آن، و نسبت به زمینه و... شناخت کامل داشته باشیم؛ هم چنانکه شایسته می باشد تا در زمینۀ پیوند، اگر ابزاری در میان است (ابزاری که می خواهیم از آنها بهره گرفته و به وسیلۀ آنها پیوند را برقرار ساخته و اجرا نمائیم) از این ابزار شناختِ کامل داشته و نسبتِ به کارآئی آنها آگاهی بهم رسانیم؛ شایسته است تا نسبت به روشی که بر می گزینیم، آگاهی لازم داشته، آن به آن و لحظه به لحظه ـ در طول مراحل پیوند ـ بیداری خودمان را کاملاً حس و حفظ کرده، تن به غفلت نسپرده،
خوش بینیهای بچه گانه را کنار نهاده و با دیده وری و وسواسی حکیمانه جلو برویم.
     مسئلة دیگری که در این رابطه بسیار مهم بوده و انسانهای دلسوز، به آن توجه جدی و دلسوزانه ئی دارند اینست که باورمنداند، این پیوند بایستی شکوفا سازنده و زایا باشد؛ و لذا، در نظر میگیرند که آیا ـ مثلاً ـ عقل مرا شکوفا می سازد؟! آیا قلب مرا شکوفا می سازد؟ آیا بر ایمان من می افزاید؟ آیا گرایشهای عبادی مرا شکوفا می سازد؟ و آیا...؟!
و اگر زمینه مثلاً اقتصادی باشد، حتماً بررسی می دارد که: آیا «اقتصاد من» را شکوفا می سازد؟! خوب دقت شود؛ چرا که گفتم: «اقتصادِ من» را و نگفتم: منِ اقتصاد را! زیرا در این نگرش اقتصاد برای انسان و در خدمت رشد، شکوفائی و زایائی و... هویت انسانی می باشد و نه اینکه انسان خدمتگزار و نوکر اقتصاد!
اصلاً باید دید و بررسی کرد که: اقتصاد به چه کسی تعلق می گیرد؟ به «من»؛
اقتصاد در جهت چه کسی قرار دارد؟ در جهتِ «من»؛
اقتصاد برای چی است؟ برای رشد «من»؛
اقتصاد خدمتگزار و نوکر کی است؛ نوکر «من» و خدمتگزار رشد «من»؛ و آزادی من و آرامش من و نشاط من و...! نه «منِ» اقتصاد!
زیرا، در این اقتصادی که متأسفانه در زندگیهای افرادی چون منِ سیه روزگار به شکلِ بسیار تحقیر کننده و خجلتباری رواج پیدا کرده، قانونی شده و به نحوی احمقانه «سالم» شمرده می شود، «انسان» اسیر اقتصاد است؛

     لذا، در شرایط ننگباری از ایندست، اصلاً نباید بگوئیم: «اقتصادِ من»! بلکه باید بگوئیم که: منِ اقتصاد! و نباید بگوئیم: اقتصاد خدمتگزار من و نوکر من و رشد من و...، بلکه باید بگوئیم: منِ نوکر و خدمتگزار «رشد و توسعۀ» اقتصاد! زیرا، وقتی بررسیهای دقیق و ریشه داری به عمل می آوریم تا بدانیم که این «من» چه نقشی و چه موضع و چه موقعیتی دارد؟! به روشنی در می یابیم که: هیچ! زیرا، چشم و گوش و عقل و قلب و آرامش و شادابی و بیداری و... اش را فدا می کند تا «مقدار و عدد مال» او رشد کند! تعداد خانه ها، مغازه ها، ماشین ها، باغها و... او بیشتر شده و افزون گردد! در حالیکه وقتی اقتصاد در خدمت انسان و گوهر هویت ربانی او قرار دارد، با بکارگیری منطقی، بجا، به موقع و در جهت تعالی قرار دادن و معنیدار ساختن اقتصاد «خودِ» انسان و عقلش و عاطفه اش و ایمانش و آرامشش و... شکوفا می شود! و نه تعداد داشتنی ها! به هر حال، انسان دلسوز به خویشتن، اگر در زمینه های اقتصادی تلاشهائی دارد، اول نگاه می کند که آیا این تلاشها در کُلیت خودشان «معنیدار» اند یا نه؟! اگر معنیدار بودند، ارتباط برقرار می کند و اگر نبود هیچ!

     به طور خلاصه باید گفت: انسانهای دلسوز به خویشتن، در کلیۀ زمینه ها و ابعاد حیات فردی و یا جمعی، فقط آنگاه و آنجا پیوند برقرار می دارند که رساننده و مجهز کنندۀ به ابتکار، رشد، غنا، شکوفائی، موضع شناسی، جهت گیریهای تعالیمند و ارزش محور، مهرورزیهای حیرت انگیز بخشایشگریهای روح نواز، بزرگ منشیهای خدائی و... باشد! و لاغیر!

خواندن 1567 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « مهرورزی توقع شناسی »

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار