پنج شنبه, 26 دی 1392 15:47

گدا سیرتی یا خدا سیرتی؟!

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

    عرض کردم چون سیاق ظاهری کلام متوجه خلق الله می باشد، لازم می نماید تا برای تبیین بهتر مطلب، مقدمه ای خدمت سروران عزیز بعرض رسانم؛ و آن اینکه:
    در یک تقسیم بندی کلی و فراگیر، موضعگیریها، جهت گیریها و برخوردهای اجتماعی انسان، به یکی از ایندو حالت بر می گردد:
    یا اینست که انسان می خواهد تا دیگران او را دوست بدارند؛ برایش خدمت کنند؛ مشکلاتش را حل ساخته، دردهایش را مداوا نموده و کمبودهایش را جبران نمایند؛ یعنی: در چنین وضعیتی، فرد دیگران را برای آن می خواهد تا «وسیلۀ» رفع خواسته های او و برطرف ساختنِ نیازهای وی باشند!
    و یا اینست که انسان دیگران را می خواهد تا: به آنها برسد؛ دردشان را مداوا کند؛ غم آنها را برطرف سازد؛ کمبودها و احتیاجهایشان را جبران نماید؛ رشد و شکوفائی و کمال و غنای وجودی آنها را تحقق بخشد!
    چه زیبا می نماید تا در این رابطۀ ویژه، نخست کلام اهل دل را «تیمناً» یادآوری نموده و بعد، مطلب را از چشم انداز ویژۀ خودش پی گیریم؛ و به قول حضرت ابوالمعالی میرزا عبدلقادر بیدل رحمة الله علیه:

در زندگی، مطالعۀ دل غنیمت است

 

 

خواهی بخوان و خواه مخوان، ما نوشته ایم

     

    دانشی مردانِ خطه مهرورزی و محبت می گویند: عشق دو گونه است: عشق فعّال و عشق منفعل؛ و لذا، وقتی محبت و عشق، مثلاً میان دو فرد ـ و یا یک زوج ـ تحقق پیدا می کند، بخواهیم یا نخواهیم و بدانیم و یا ندانیم، به یکی از این دو حالت و وضعیت بر می گردد:
   یا هر دو می خواهند «فعالانه و دهشگرانه» مهر ورزیده و هر یکی تلاش می کند تا از دیگری بیشتر و بهتر و شدیدتر و... به دیگری محبت رساند! چرا که هیچکدام «گدا سیرت» نبوده و واقعاً و عملاً خود را «عاشق» و دهندۀ محبت می شمارد، لذا می کوشد تا دهشگرانه برخورد نماید!
  یا معکوس بوده ـ  عملاً هم می بینیم که ـ  یکی گیرندۀ مهربانی، الفت و عشق می باشد و دیگری دهنده!
 یکی همیشه چشم براهست تا طرفِ مقابل «از جنسِ محبت و مهرورزی» چیزی به او هبه و هدیه دارد! و دیگری هی می بخشد!
  به هر حال، افرادی که سیرت و روحیۀ شان مانند این بندۀ تبه روزگار است، همیشه توقع دارند تا: دیگران به فکر آرامش آنها بوده و به فکر احترام نهادنِ به آنها باشند!
  دیگران تلاش مجدانه به خرج دهند تا آنها سر بلند و مکرم باشند!
  دیگران وسیله شوند تا آنها آبرو و عزت و آرامش به دست آورند!
  دیگران خودگذری و ایثار نمایند تا آنها بی نیاز شده و به کمالاتِ قابل تحسین دست یابند!
  دیگران زحمت بکشند تا مملکت را آبادان ساخته و آنها را به آسایش و امنیت برسانند!
  دیگران بیدار خوابی کشند، مطالعه و تحقیق و... کنند، اختراع و کشف و... کنند تا اینان از ثمرات آنها برخوردار شوند!
   اینان، که در تخیلات کودکانه ئی از ایندست بسر می برند، فقط زمانی شادمان شده و احساس نشاط، هستی، حضور و بودن و... می نمایند که دیگران پروانۀ شمع وجود آنان باشند! و لذا:
   هر وقت دیدند که دیگران برایشان «خم و راست» می شوند، احساس می کنند که «آدم تر» شده اند!
   هر وقت مشاهده کردند که دیگران کار خود را «رها» کرده و برای اینها می تپند و می دوند و میمیرند و... خیال می کنند که «واقعاً» آبرو و احترام بیشتری دارند!

   و این، گاهی خیال کودکانه و زمانی تخیلی ابلهانه و تلاشی ساز می باشد که افرادی همچون من، گرفتارش می شود! و واقعاً: فقط وقتی انسان گرفتار نوعی ابلهی و سخاوت فکر می شود، دوست میدارد تا دیگران به او برسند! دیگران همیشه او را به یاد داشته باشند! و دیگران... ! و لذا:
   اگر بشنوند که مثلاً در فلان محفلی و نزد تائی چند ـ ولو از ابلهان ـ نامشان برده شده است، احساس فربهی و نشاط کرده و خیال می کنند که: واقعاً محترم تر، کامل تر، عزتمندتر و آبرومندتر شده اند! زیرا: این دیگران بوده اند که برایشان دل سوزانیده و دست و پنجه نرم کرده اند!
   در حالیکه اگر خوب متوجه شوند، درخواهند یافت که اینان از نظر سیرت به افتی بسیار هراسبار و به سیرتی بسیار زشت و زننده و... گرفتار آمده اند! چرا که ندانسته سیرتِ گدایان و خوی کسانی را پیدا نموده اند که همیشه گداصفتانه دستشان دراز است! منتها، چون بلاهت آنها را احاطه نموده است، نمیدانند که: هر کسی چیزی گدائی می کند!
   یکی نان، یکی لباس، یکی پول، یکی مقام، یکی شهرت، یکی لذت و یکی هم مثل منِ تبه روزگار گدای «محبت» و یا... می باشد!
   و بر مبنای همین دقیقۀ خلاف نابردار است که متوجه می شویم: یکی دوست دارد تا در جایهای دیگر ـ ولو که خفتبار ـ نام او برده شود! تا به گمان ابلهانۀ خودش به شهرت برسد!
   و آنیکه گدای ریاست می باشد، همه «چیزش» (آبرویش، شرفش، آزادگیش، کرامت و طهارت و... اش) را می گذارد تا مثلاً «رئیسش» گمان نمایند!
   آنچه در این رابطۀ ویژه شگفتی آور می نماید اینست که: ماها، گدای اینگونه چیزها و زمینه ها و امور ـ واقعاً ـ می باشیم، امّا ـ خوب دقت شود ـ گدای علم (خودِ علم، و نه پی آمدهای وسیله شونده و ابزار کنندۀ علم! خودِ خودِ علم) نمی باشیم! و لذا:
  در خانۀ عالم نرفته و احترام علم را بجای نمی آوریم، تا برای خودِ علم دل بسپاریم! و گفتن ندارد که: دَرِ خانۀ عالم رفتن به معنای اعزاز و احترامِ فقط شخص عالم نبوده بلکه به معنای احترام و اعزاز خودِ علم می باشد!
  ما گدای هنر ـ و باز خودِ هنر و نه... ـ نمی باشیم تا دَرِ خانة هنرمند را کوبیده و از او بخواهیم تا کمی هنر به ما بدهد! ما را با راز و رمزهای روحنواز و هوشربایش همدم و مأنوس دارد! و لذاست که می بینیم!
  به هر شهری، عالم ـ واقعی که به احکامِ خودِ علم عمل نماید ـ کم داریم! و عالم پرور کمتر! چرا؟! برای اینکه واقعاً گدای علم کم داریم!
  در هر شهری هنرمند ـ واقعی که به خودِ هنر عشق ورزد ـ کم داریم! و هنرمندپرور کمتر!
  گدای اخلاص، احسان و عرفان و... کم داریم، تا وقتی به عارفی مواجه شدند، سر تسلیم به آستانش نهاده و دست از دامانش بر ندارند تا آنها را به «معرفت جهان، معرفتِ انسان و خودشان و معرفت و محبت و قرب معشوق حقیقی و... برساند! ولی به عکس؛ گدای شهرت، مکنت، لذت، قدرت و ریاست زیاد به چشم می خورد! چرا؟! به دلیل اینکه اسیر، ذلیل و دل سپردۀ به خیالات واهی و اعتباری بسیار است! و جالب اینکه:
  اینان نه تنها اسیر و ذلیل می باشند! که با اشتیاق و توانمندی در راه تشدید، تقویت و تسریع اسارت خودشان هم تلاش می نمایند! و لذا: وقتی از اینان ـ در جائی ـ نام گرفته شود، با همۀ اشتیاق و قوت تلاش می ورزند تا باز هم در جائی دیگر، اسمی از اینان گرفته شود!
   و این، تقویت و تشدید اسارت، وابستگی و ذلت می باشد! و اینان اسیرانِ فقط «ذکر نام» خود می باشند و نه مشتاق شکوفائی گوهر هویت و بروز و ظهور صورت ربانی خود!
    و جالبتر آنکه:
   اینان کمتر به این دقیقه می رسند تا خود را مخاطب قرار داده و از خود بپرسند که: اگر تمام مردم دنیا بگویند: فلانی و فلانی، آیا بر نورانیت چشمت اضافه می شود؟ آیا بر قدّ و قامتِ عقل و بینشت افزوده می شود؟! آیا بر توانمند عاطفیت افزوده می شود؟ بر لطافت و طراوت و شرافتِ اخلاق و رفتارت اضافه می شود؟!
   آنچه در این رابطة ویژه به شدت قابل تأمل می نماید اینست که: هم خودش می بیند و هم کلیۀ افراد دیگر می بینند که هیچکدام از رویدادهای یاد شده محقق نشده و رخ نمی دهد! امّا، باز هم او، از این اسارت محوری و ذلالت پروریِ بلاهتبار، دست بر نمیدارد!
   در واقع، اینان اسیر و معتاد توهم ابلهانه ئی می باشند که خبر اسارت پروری، آنهم در حوزۀ وجودی خودشان اثر و ثمری ندارد!
   اینان بجای اینکه تلاش ورزند تا از زنجیر غفلت، بلاهت و اسارت خویش کم کنند، هی کوشش می کنند تا بر آنها افزوده و قدرتمندترشان سازند!
   اگر از چشم اندازی دیگر به اینها نگاه شود، این نکته مسجل خواهد شد که اینان به سنگ واره، به فسیل و به موجود بی تحرکِ نازایِ گیرندۀ... بدل شده اند! و لذاست که: دهش، زایش، بالش و شکوفائی نداشته و ـ گونی وار ـ جز گیرندگی و بلعندگی ندارند! و این، بدترین سیرت و خصلتی است که می تواند انسان را گرفتار خودش سازد!

خواندن 1615 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « دهشگری توحید مداری و... »

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار