جمعه, 27 دی 1392 15:28

حیاتی ربّانی

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

اَللّٰهُمَّ بِعِلْمِکَ الْغَیْبِ وَ قُدْرَتِکَ عَلَی الْخَلْقِ... اَللّٰهُمَّ اَسْأَلُکَ بَرْدَ الْعَیْشِ بَعْدَ الْمَوْتِ!
پروردگارا! ترا به علم غیبت و توانمندی بر تقدیر و خلقتت سوگند میدهم و از تو تمنا دارم تا برای من حیاتی خوشگوار، بعد از موت ارزانی فرمائی!

    در ادامۀ الگوپردازیها و آرمان نمائیهای دختِ بزرگوار پیامبر اسلام و معلم ملک و ملکوت، امروز نیز در برابر آرمان دیگری از این بانوی دو عالم قرار می گیریم؛ کسیکه زندگانی بسیار کوتاهش بسیار جالب و شگفتی آور بوده است و مرگش جالبتر! و لذا، الگوپردازیها و آرمان نمائیهایش ـ دقیقاً ـ هم شأن خودش می باشد!
    درخواستی که این بانوی مکرم(س)از حق داشته و در واقع، با ابراز این درخواست خیلی از اسرار و علوم را برای ما تعلیم می فرماید، خودش (نفس این درخواست) تذکری است مبنی بر اینکه:
ای انسان! تو نیست و نابود نمی شوی؛ فانی می شوی و به فنا می رسی، اما نابود نمی شوی!
    در فرهنگ انسانیت پرور اسلام، این نکته از مسلمات است که «انسان نیست شدنی نمی باشد».
    روایتی داریم که بارها هم ذکر شده است و با این تعبیر که: خُلِقْتُمْ لِلْبَقٰاءِ وَ لاٰ لِلْفَنٰاءِ؛ شما را برای باقی بودن تقدیر کرده اند و نه برای نابود شدن؛ وقتی قرآن مجید، سرگذشت آفرینش انسان را ـ از آغاز ـ شروع می کند، چون همراه با رازگشائیهای تنوربخش، برکتبار و بالاننده ئی می باشد، نشاندهندۀ این واقعیت شورآفرین است که وقتی این موجود از کتم عدم بیرون آمده و پا به عرصۀ هستی می گذارد، نحوۀ تقرر وجودیش طوریست که دیگر به عدم و نیستی باز نمی گردد و نابود نمی شود!
    در کتاب الهی، وقتی صحبت از آفرینش انسان به میان می آید، از «راز بقایِ» او چنین پرده بر گرفته می شود:

وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ * وَالْجَانَّ خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ مِن نَّارِ السَّمُومِ * وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِّن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ * فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ *
    و در حقیقت، انسان را از گلی خشک، از گلی سیاه و بدبو آفریدیم * و پیش از آن، جن را از آتشی سوزان و بی دود خلق کردیم * و ـ یاد کن ـ هنگامی را که پروردگار تو به فرشتگان گفت: «من بشری را از گلی خشک، از گلی سیاه و بدبو» خواهم آفرید * پس وقتی آنرا درست کردم و از روح خود در آن دمیدم، پیش او به سجده در افتید *
    راز بقا را، آیۀ آخری بسیار روشن و شک برانداز کرده است؛ زیرا به صراحت اعلام میدارد که:
    بعد از اینکه مراحل ابتدائیِ وجودش به اعتدال و کمال شایستۀ خود رسید، از روح خویش بر آن میدمم!
   حال آیا خداوند و یا «روح» او، از بین می رود و نابود می شود؟! تا بگوئیم که این موجود هم فقط متعلق به همین نشئه و موطن بوده و نابود می شود؟! نه، چنین چیزی نیست؛ مسئلۀ موت و توفیٰ چیزیست و مسئلۀ نابودی و نیستی چیز دیگری!
    توفی را اگر بخواهیم به گونه ئی بسیار ساده و عام فهم تبیین نمائیم، با ذکر یکی دو مثالش می توان روشن ساخت.
    فرض بفرمائید که بچه ئی به مدرسه می رود و معلم خوشنویسی او برایش مشق داده و می گوید: تمام روی همین صفحه را فقط نوشته کن «پدر نان آورد» و این بچه هم ـ برای اینکه خوش نویس شود ـ پشت سر هم، همان جمله را خوشنویسی می کند؛ بعد معلم خطش را دیده و متوجه می شود که هنوز خط او چنگی به دل نمی زند؛ لذا دستور میدهد تا یکی ـ دو صفحۀ دیگر هم، همان جمله را خوشنویسی کند؛ و آنگاه که معلم متوجه شد، نوآموز هم راحت می نویسد و هم خطش ـ نسبتاً ـ خوب شده است، می گوید: کافی است؛ بس است و...!
    و این، مؤید آنست که وقتی پدیده و یا امری، به حدّ لازم و نسبیِ کمال([1]) خودش رسید، و حکمت الهی معین کرد که دیگر لازم نمی باشد تا بیشتر از این جلو برود، می گویند «وافی» بسنده و...! و توفی، همین سببی بودن را رسانیده و متوفی، آنیست که حد لازم را تعیین می دارد! و امر را توفی داشته و پایانه را معین می دارد.
    مثال دیگری هم می آوریم تا شاید بتواند امر توفّی را روشن تر سازد! به ماشین سوار شده و می رویم تا به کنار دریا، وقتی به کنار دریا رسیدیم متوجه می شویم که ناخدا از کشتی پیاده شده و میگوید: دوستان! ماشین سواری، دیگر کافی است؛ تشریف بیاورید و کشتی سواری کنید؛ به وسط دریا به ناو هواپیمابر می رسیم، باز می بینیم که مأموری آمده و می گوید: مسافرین محترم! کشتی سواری دیگر کافی است؛ بفرمائید هواپیما سواری کنید!
     همین حالتی را که انسان، به واسطۀ وافی بودن بهره گیری از یک وسیله، او را رها می کند و به وسیلۀ دیگری روی کرده و از آن بهره می گیرد، آنرا توفّی می گویند. لذا در واقع، نابود شدنی در کار نیست؛ بلکه وسیله های ویژه را رها کردن و مواضع و مواطن ویژه را ترک گفتن و به موطن و نشئه ئی دیگر پا نهادن است.
     بر مبنای همین باور است که شاگرد برومند مکتب قرآن (مولانای بلخی) دارد:

 

صورتِ تن گو برو، من کیستم

 

 

نقش گم ناید، چو من باقیستم

چون نَفَخْتُ بودم از لطف خدا

 

 

نفخ حق باشم ز نای حق جدا

    و لازمۀ این باور (در من نفخۀ الهی حضور و پویائی دارد) اینکه: هر وقت خدا از میان رفت و نیست شد، منهم از میان می روم! درست که لباس و مرکب و... عوض می کنم، امّا از میان نمی روم.



[1] ـ باید فهمید که در مورد پدیده هائی چون انسان، تعیین کنندۀ حد لازم و نسبی کمال، خداوند می باشد.

خواندن 1893 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « نیازی قدسی راهِ ذلت گریزی »

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار