شنبه, 28 دی 1392 11:46

نمودهای سیاست فریب

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

    در این قسمت از این مقاله که بیشتر به فعالیتهای سیاسی ـ استعماری روسها اختصاص یافته است به ارائه و بررسی کلیاتی می پردازیم که نسبت روشنی، از ارائه ی مثال ها و نمونه های عینی بی نیازمان می دارد. این نمودها طوری در عمل پیاده شده است که اگر کسی از تحقیقی همه جانبه در زمینۀ یکی از ممالک استعمار شده ئی که تحت سیطرۀ روسها قرار داشته، برخوردار باشد، به خوبی می تواند، آن نمودها را لمس نماید.
    با همۀ اینها، موجه می نماید تا علل شکست سیاست فریب را در پرتو زمینه ها و یا در رابطه با مسایلی مورد توجه قرار دهیم که می توان آنها را از دیدگاهی عوامل شکوفائی سیاست روسیه نیز شمرد. چه، زمینه های مزبور طوری ارائه و طرح شده بود که به صورتی نه چندان شکفته عامل استتار فعالیتهای استعماری قرار گرفته می توانست و هنوز در مواردی نیز از همان توان برخوردار است. بدین معنا که استعمار، حتی تا اوایل قرن بیستم اهداف خویش را از طریق اعمال «زور» متحقق ساخته و تفوق خویش را تداوم می بخشید. این سخن مانع از قبول و اعمال روشهای سیاسی، فرهنگی، اخلاقی و... نمی باشد.
    بررسی نحوۀ به استعمار کشیده شدن دولتهای جهان سوم، از جانب استعمارگران اروپائی مؤید این واقعیت بوده و نیز می تواند ارائه کنندۀ ضابطه هائی باشد که در مقایسه میان آنچه استعمار قدیم و جدیدش می نامند، برای ما قابل تأمل هستند.
    از جانبی، مردم بیدار شده بودند و از هر کرانه آواز آزادی خواهی و استقلال طلبی به گوش می رسید، ملت ها بر آن بودند تا سرنوشت خویش را، خود به دست گیرند و مصلحان و روشنفکران این مردم جدیت به خرج می دادند تا احساس ضرورت قیام استقلال طلبانه را در وجدان توده ها شکوفا سازند، افغانستان که از اواسط قرن نوزدهم، ضرورت قیام را احساس و در مواردی عملاً نیز بدان گراییده بود در اوایل قرن بیست آزاد شده و رسماً از جانب دول معظم مستقل شناخته شد؛ سایر ممالک نیز در زمینۀ نفی و طرد استعمار گاهگاهی دست به فعالیت هائی می زدند، از جانبی روسیه نظر به عوامل متعدد داخلی درگیر مسایل رویداد اکتبر بوده و در یک تیپ روشنفکر مآبانه، دل به آینده ای رؤیاآمیز بسته بود و طبیعی ست که فعالیت های انحرافی و استعمارگرایانۀ امپراطوری تزاری را به باد فحش و انتقاد می گرفت تا بتواند خود را به عنوان رژیمی مخالف ستم، زور، بهره کشی، تجاوز و استعمار تثبیت نماید.
    بررسی تاریخ تکوین و رشد استعمار در قرون معاصر نشان می دهد که اکثریت مطلق رژیم های استعماری را ممالکی تشکیل می دادند که از سیاست های بورژوازی پیروی کرده و مزۀ تمرکز و تکاثر قوا را چشیده بودند و روسیه به اصطلاح دولتی بود که خویشتن را نه تنها با همۀ وجود مخالف این رژیم ها می پنداشت که بدش نمی آمد دعوای مبارزۀ بالفعل با این رژیم ها را جهت رهائی ستم کشان و محرومان بنماید!
    روی همین اصل آنگاه که روسیه سرگرم رویداد اکتبر شده بود، ملل محروم و به ویژه ملل اسلامی ئی که به نحوی تحت سیطرۀ استعمار قرار گرفته بودند نه تنها از استعمارگران اروپائی متنفر بوده و با استعمار به هر شکل ممکن مبارزه می کردند که رویداد اکتبر را بدیدۀ یک رویداد ضد استعماری و ضد استبدادی نگریسته و امید به آن بسته بودند که روزی ملت های رژیم های استعماری اروپا نیز دامن همت بر زده و با نفی و طرد رژیمهای ناسالم داخلی دست ستم و تجاوز آنها را از روی ملل محروم آسیا و آفریقا و... کوتاه نمایند! که نکردند و این ملت های محروم این سرزمینها بودند که با رسیدن به خودآگاهی توانستند آزادی را با خون خویش اثبات نموده و صفحاتی از تاریخ را جلا و درخششی چشم گیر بخشند!
    همزمان با دهۀ سوم قرن بیستم است که تبلیغات روسها علیه تجاوز و استعمار مراحل اوج خویش را می پیماید منتهی با این ویژگی که روسها به فعالیت های غیر سوسیالیست ها، عنوان فعالیت های استعماری را بخشیده و روح و جوهرۀ استعمار را مورد توجه قرار نمی دادند چه اینکار با آنچه در همین دوره و با دست همین سوسیالیست ها در روسیه انجام می شد صرف نمی کرد. این دورۀ تاریخ روسیه از ننگبارترین دوره های تاریخی ئی می باشد که آدمیزادگان می توانند سراغ گیرند، همۀ جنایتها را به بهانۀ تحکیم سیاست و قدرت کارگر و دهقان قانونیت بخشیده و مرتکب شدند، فرق تبیین سیاست لنین و عملکرد به آن در این دوره با «ماکیاولی» درین بود که بیان «ماکیاولی» منافقانه نبوده و نیرنگ سیاسی را در پشت ستمگری ها، دست به دست نمی کرد، ولی از آنجا که کمترین مقدار این پلیدیها با بیشترین سر و صداهای تبلیغاتی همراه بود و مردم بیشتر به امیدهای هرگز ناشکفته دل بسته بودند، اغلب دنیای محروم و زجر دیدۀ غیر اروپائی شنیده ها را به دیدۀ اغماض مورد توجه قرار می دادند.
    آنچه در این رابطه مورد تأمل می باشد اینست که روسها می کوشیدند، «استقلال طلبی»، «آزادی جوئی»، «عدالت» و «مبارزۀ متداوم علیه استعمار و استبداد» را جزء لاینفک اندیشۀ سوسیالیسم جلوه دهند و بر مردم چنین القاء نمایند که شخص به مجرد پذیرش سوسیالیسم، نه تنها مبارز و انقلابی ئی ضد استعمار و استبداد می شود که عدالت جوی و آزادیخواه نیز خواهد شد!
    عین این معامله را روسها در زمینۀ رشد تکنولوژی نیز انجام داده و به دنیای عقب افتاده چنان تبلیغ کردند که یگانه علت پیشرفت صنعتی روسیه، حاکمیت رژیم سوسیالیستی می باشد تا آنجا که مدعی بودند اینک نبض سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و... روسیه در دست اندیشه های سوسیالیستی است.
    القاء این مفهوم در ممالک عقب افتاده بدین نحو بود که شماها نیز می توانید با درهم کوبیدن نظامهای محلی و ایجاد رژیمی سوسیالیستی خیلی به سرعت خود را به تمدن صنعتی برسانید!
   روشنفکر بازیها و ادا اطوار درآوردن های سوسیالیست مآبانۀ عده ئی کم خرد در جهان سوم به ویژه بعد از جنگ دوم جهانی زادۀ همین القاآت گمراه کننده می باشد! از جانبی سوسیالیسم چه در خود روسیه و چه در سایر ممالک، حکم تجربه ای سیاسی را به خود گرفته بود و مردم و به ویژه محرومین ستم کش و قشر جوان خون گرم، بی تمایل نبودند که از آن تجربه ئی داشته باشند.
   آنچه برای این گرم خونان و در کنار آنان برای طبقۀ فقیر جامعه این احساس را تولید کرده بود مایه های اجتماعی و فرهنگیِ مورد ادعای رژیم سوسیالیستی بود. سوسیالیسم بر خلاف سایر اندیشه های سیاسی اصول خود را پا گرفته از قوانین و سنن علمی می پنداشت و بر آن بود که این اصول، تبلورهای ضروری و ناچار از پذیرش پدیدۀ اجتماع بوده و سیر جبری تکاملی حیات جمعی آنرا به مردم تحمیل داشته و این تکامل به راه خویش ادامه خواهد داد تا آنجا که همۀ نواقص را مرتفع دارد. بدین معنا که این رژیم تا محو کامل همه گونه امتیازات طبقاتی و فرهنگی و هنری و... به تکامل خویش ادامه داده و به جائی می رسد که ضرورت وجودی «دولت» از میان برداشته شده و دولت از میان میرود؛ چه دولت تا زمانی می تواند ضرورت وجودی داشته باشد که تنازع و تزاحم وجود داشته و این تنازع و تزاحم در شکل امتیازات متنوعه و طبقات زیرین و زبرین تبارز نماید و چون در رژیم سوسیالیستی این امتیازات وجود نخواهد داشت دولت به خودی خود نفی و همگان سرنوشت خویش را بر مبنای قانون پیش خواهند برد!
    آنچه در این رابطه بیشتر از همه برای این قشر خوشباور تولید امید می نمود، ادعاهای بسیار مؤکد عدالت و مساوات اقتصادی بود تا آنجا که این تیپ را باورمند ساخته بود که سوسیالیسم دارای بارهای بسیار انسانی می باشد!
    بهر صورت، در آن دوره ها، همۀ این عوامل را مردم به حساب عوامل شکوفائی سیاست روسیه قلمداد می کردند که ما بر آن شدیم عوامل شکست روسها را در رابطه با آنچه گذشتگان ما و سیاست های گذشته آنها را عوامل شکوفائی می پنداشتند بررسی نمائیم. چه معتقدیم اگر این عوامل نبود و روسها چنین ادعائی را رویکش فعالیت های استعماری و مادیت پرستانۀ خود نکرده بودند، نخست این سیاست و این اصول سیاسی عنوان قانون اجتماعی به خود نمی گرفت تا لازمه اش «ایمان جزمی» به آینده ای فاقد طبقات و ظلم و ستم و بی عدالتی و شکفته از بطن عدل و برادری باشد! و در ثانی توقعی در مردم ایجاد نمی کرد که در صورت عدم توانائی در برآورده ساختن آن توقعات، همۀ این عوامل بدل شود به ابزار شکست سیاست سوسیالیسم!
    واقعیت مطلب اینست که سیاست روسها بر مبنای همان اصول فریبکارانه تا بعد از جنگ دوم جهانی ادامه داشته و الحق در میان خوشباوران دنیای سوم و زجردیدگانِ از ممالک استعماری حرکتی و اقبالی در خور داشت؛ اگر چه بیشتر روی بارهای سیاسی ـ ایدئولوژیک آن تکیه شده است و پس از جنگ دوم جهانی آنگاه که سوسیالیست های جهان سوم فعالیت های خویش را علنی ساخته و بی پرده به ارائة نظریات خویش پرداختند روی علل متنوعی که در صدر آن می توان قشری اندیشی مبلغین این نظام را قبول داشت، مردم در مورد سوسیالیسم و اصول آن به تأمل بیشتری پرداخته و نوعی تردید و دودلی در میان حق جویان پدیدار شد.
    روسها که متوجه زمینه شده بودند و جریان سی و چند سالۀ تجارب سوسیالیستی خیلی از حقایق را برایشان روشن کرده بود بر آن شدند تا عملاً سیاست فریب را پیشۀ خود سازند و هر چند که این سیاست فریب توانست خیلی از مرامهای آنان را در رابطه با زمینه های داخلی برآورده ساخته و به سیاست خارجی شان کمکی بکند، لیکن از آنجا که این سیاست کلاً بر پایۀ فریب استوار بود، نخست مردم را (ملت روسیه) از آنان بگونة وحشت باری جدا کرد، آنهم بگونه ئی که روسیۀ امروزی پس از شصت و چند سال زندگی در زیر چتر حاکمیت نظام سوسیالیستی، اعضای حزب کمونیستیش به دوازده میلیون محدود می شود؛ و ثانیاً این سیاست فریب کارانه را بجائی کشانید که سیاست خارجی آن در رابطه با فعالیتهای استعماری نسبت گرایشهای بسیار فجیع و اعمال سیاست «زور» و ستم به ننگی وقیح آلود شود.
   ما درین زمینه حرفهای بیشتری خواهیم داشت و البته که در رابطۀ با خود آن زمینه ها ارائه خواهد شد، اینک موجه آنکه به نمودهای سیاست فریب پرداخته باشیم. با این تذکر که بر آن نبوده ایم که این نمودها را از نظر مقدار تأثیر و ساحۀ مؤثریت آنها، دسته بندی و سپس به ترتیب ارائه دهیم؛ چه همۀ نمودهای شاخص و مؤثر را در جزوۀ اول (نمودهای وابستگی) بترتیب شرح کرده ایم و آنچه اینک می آید اغلب زمینه هائی است که در عرض و طول آنها و به شکلی ویژه در زمینۀ سیاست مورد استفاده قرار گرفته اند.
    بررسی سیاست روسیه نشان می دهد که کارگزاران سیاست روسی همیشه زمینه ئی از زمینه های سیاست اجتماعی را ارائه می کنند بدون آنکه به ارائه ی هدفمندی آن بپردازند!
   بلشویک ها و به ویژه شخص لنین همیشه از «حکومت کارگری» و «مبارزۀ خلقهای ستمکشیده» و باز به صورت اخص آن از «آزادی» صحبت می کرده و هنوز هم می کنند، اما هرگز پرده از روی این سیاست برنگرفتند تا آنکه عمل شان و نیز اصول عقاید سیاسی شان نقاب تزویر و دروغ را از چهرۀ آنان برداشت! و معلوم شد که هدف اصلی و پشتیبانی اینان از این زمینه های اجتماعی چه بوده است!
     اینان چون شهامت آن را نداشتند که بگویند ما این زمینه های اجتماعی را وسیلۀ به قدرت و رفاهیت رسانیدن خویش قرار داده ایم لاجرم به «دروغ» و تزویرو نیرنگ پناهنده شدند! و آنهم تا آنجا که مردم خود از عمل اینان فهمیدند که دروغ می گویند؛ و که نمی داند که این بدترین ویژگی یک نظام سیاسی می تواند باشد، چه هرگاه سیاستی تا آنجا مبتذل باشد که نتواند اصول خویش و موانع و مشکلات ایجاد شده در مسیر تحقق و تکامل اصول خویش را از طریقی عقلائی، انسانی و ارزشمدارانه حل نماید، حقا که نخواهد توانست رژیمی انسانی باشد.
     روسها همیشه از «حکومت کارگری» به عنوان «یک ضرورت تاریخی» و ناچار از پذیرش یاد کرده و همیشه چنین القاء کرده و می کنند که جبر اقتصادی بدون در نظر گرفتن ارادۀ انسانها این حکومت کارگری را بر جامعه تحمیل خواهد کرد! از نظریۀ ایدئولوگهائی چنان لنین و مائو و استالین و... چنین بر می آید که نه تنها دولت کارگری خیلی زود ایجاد می گردد که حتی دیکتاتوری پرولتاریا نیز دیری نخواهد پائید و جامعه را هشت قدم از بهشت معهود کلیسائی جلوتر خواهد انداخت! ولی هر چه از عمر این دروغ می گذشت و هر چه حاکمان چین و روسیه جدیت بیشتر به خرج می دادند که روی اهداف این زمینۀ سیاسی ـ اجتماعی را بپوشند، مردم عطش بیشتری به «چرائی» آن از خود نشان می دادند تا آنکه پس از طی چندین ده سال، زورمندان روسیه آب خنک مأیوس کننده ئی را، روی دست همۀ کارگران و محرومین جهان ریختند که: بابا! «مارکس» اشتباه گفته بود و کارگر فقط کاری که می تواند بکند «خدمت» است! و نباید تجارب شکست خورده را دوباره به میدان تجربه کشید!
     روی همین امر، تا هنوز که هنوز است در تمام روسیه به هشت تا کارگر در مسایل دولتی دخالتی داده نشده است که هیچ، بلکه دیکتاتوری پرولتاریا فقط و فقط اعمال نفوذش بر روی کارگران مستقر می باشد!
     جالب اینست که این روزها، هیچ صاحب خردی را نمی توان پیدا کرد که سنگینی فشار استعمارگرایانۀ روسها را بر شانۀ کارگران لهستانی احساس ننماید! از وضع داخلی فقط پولیس روسیه می داند که مقدار خفقان تحمیل شده در چه حدی تواند بود.
    روسها و روس گراهای روی کرۀ زمین هیچ دلیل موجهی برای اعمال این فشار و تزویر و دروغ نمی توانند بیاورند، چه آنان معتقد به جبر تاریخی بوده و محدودۀ بسیار تنگ نظرانۀ جبر تاریخی اجازه نمی دهد که ایشان پروبالی آزاد در زمینۀ این فعالیت زده باشند.
    ادعا و جانبداری از مبارزۀ خلقهای ستم کشیده نیز رنگ استعماری خود را متبارز ساخته و امروز و از دیر زمانی گذشته نیز، همیشه روسها متوجه زمینه های انتفاعی بوده و هر آنگاه که زمینه ئی می توانسته است قدرت استعماری ـ استبدادی آنان را تداوم بخشد بدان گرایش نشان داده اند ولو که این گرایش ها کلاً در جهت مخالف همین خلقهای ستم کشیده بوده است!
    مسابقۀ استعماری روسها، چه در اروپا، چه در آسیا و چه در آفریقا کلاً در جهت مخالف رشد ابعاد انسانی محروم ترین قشر جوامع مزبور بوده و هر چند همیشه این فعالیت ها با آب و رنگ نجات محرومین مزین بوده ولی از آنجا که هدفمندی اصلی همان استعمار و استبداد بوده است، نتیجه در جهت تخریب و تلاشی هر چه هولناکتر قشر محروم قرار گرفته است.
    حقیقت این مدعا را می توان در زمینۀ بررسی تاریخ ممالکی که به نحوی تحت تأثیر القاآت روس قرارگرفته و با بهره گیری از کودتاهائی که به ارائه ی اصول سوسیالیسم پرداخته اند اثبات کرد که ممالک اروپای شرقی که اغلب اقمار روسیه را تشکیل می دهند ـ و قسماً آسیا و آفریقا ـ همه این درد را می کشند! دقت در چگونگی تکوین یک دگرگونی سیاسی که اغلب از طریق کودتا انجام شده و پیامدهای این دگرگونی ها، نشان می دهد که در این ممالک جز از طریق دسته ئی مزدور به عنوان ایادی استعمار و برای سرگرم نگهداشتن مردم و انتقال قدرت از دسته ای به دسته ای دیگر کاری انجام نشده و اغلب نتایج این کار به نفع استعمارگران و به ویژه روسیه بوده است!
   از اینجا متوجه می شویم که چرا «سیاست فریب» تنها به ارائه ی زمینه های سیاسی ـ اجتماعی تکافو کرده و هدف از گرایش، تأکید و اصرار در آن زمینه ها را کتمان می دارد! از جانبی سیاست فریب نسبت جهان بینی و جهان شناسی مادی اش نمی تواند برای زمینه های سیاسی ـ اجتماعی هدفی معقول و متعالی ارائه دهد تا در پرتو آن هدف، تحمل همۀ رنجها و مصائب و محرومیت ها معنی پیدا کند! تنها هدفی که درین حال باقی می ماند، فقط خود خواهی و قدرت پرستی و هوس جوئی خواهد بود و بس! و اگر جز به این بود که آنهمه «دروغ» و نیرنگ لازم نمی آمد!
    قبل از آنی که به ارائه ی سایر نمودهای سیاست فریب پرداخته باشیم به قسمتی از تشابهات این سیاست با روشهای عملی مدعیان سیاست صدق و راستی می پردازیم.
     در بررسی تاریخ سیاسی ملل و اقوام به خوبی متوجه می شویم که اغلب موضع گیری فعالانۀ مردم به نفع ارزشها و زمینه های ارزشی ئی می باشد که عینیت یافته و ملموس و چشم گیر و دهن پرکن و در نهایت تحلیل مادی ست. به همانگونه که ارزشهای مورد نظر رژیمها و نظام های صدق الهی را زمینه هائی تشکیل می دهد که یا اغلب معنوی ست و یا جهتی معنوی داشته و گاه می شود که گذشتن از ارزشهای مادی و نشر و پخش آن میان مردم «ارزش» تلقی می شود.
    آنجا که قرآن می گوید:

    وَ أَقِيمُوا الصَّلَاةَ وَ آتُوا الزَّكَاةَ وَ مَا تُقَدِّمُوا لِأَنفُسِكُم مِّنْ خَيْرٍ تَجِدُوهُ عِندَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ* «بقره ـ 110»
و نماز بپا دارید و زکوة بدهید و بدانید که آنچه از طاعت و کار نیکو برای خود پیش می فرستید پاداش نیکو در نزد خدا خواهید یافت.
    می خواهد بفهماند که نظام الهی تنها بر پایۀ گرایش به فلان بُعد از ارزشها متکی نبوده و تعالی انسانیت و ارزشهای الهی و تحقق آنها از طرق متعدد را مورد توجه قرار داده است.
    اما در این دورۀ وانفسا اغلب متوجه می شویم که گروه، تشکیلات و یا یک رژیم سیاسی خویشتن را باورمند به جهان بینی و ارزشها و در نتیجه سیاست صدق و الهی قلمداد می دارد، اما عملش نشان می دهد که بر آنست در اخلاق پیرو سیاستِ اخلاقیِ عامه ـ که همان گرایش به مادیات است ـ باشد چرا؟.
    هدف و آرمان نهفته در این موضع گیری، جز یکی از این دو واقعیت نتواند بود، یا اینست که عاملین و گردانندگان چنین سیاست و پیروان چنین اخلاقی قصور فکری دارند و عدم پختگی فکری و رسائی ایمانی شان آنها را به این لجن عفن کشانیده است و یا در قلبهاشان امراض شیطانی حاکمیت پیدا کرده است، که در صورت نخست، امیدواری اصلاح عمل و موضع گیری صحیح در کوتاه مدت در زمینه هائی و در دراز مدت در زمینه های دیگری می رود ولی هر آنگاه که تشکیل دهندگان و پیروان یک گروه و یا نظام سیاسی قلباً مریض و پیرو هوا و هوسهای شیطانی و بندۀ ضد ارزشهائی که شیطان با وسواس های پیگیر آنها را ارزش جلوه داده است باشند، دیگر امید بهبودی و اصلاح را سراغ نتوان داد.
    و در همین شرایط فاسد و ذلت بار است که متوجه می شویم سیاست و ارزشهای سیاسی گروه و رژیم مدعی صدق و راستی عین سیاست و ارزشهای سیاسی نظام فریب و ضد الهی شده و اهداف ملکوتی سیاست، شیطانی، دنیوی و زمینی می شوند. از این به بعد نزد این گروه و یا این رژیم «خودِ حاکمیت سیاسی» هدف می شود نه ارزشهائی که در ادعا از آنها یاد می کرده و چه بسا دیده شده است که همین گروه و یا رژیم جهت رسیدن به اهداف و آرمانهائی که خود از تحکیم سیاست داشته، ارزشهای ناب، انسانی و الهی مورد ادعای خود را عملاً نه تنها فراموش کرده که لگدمال نموده است.
    علت گرفتاری این رژیم ها و گروهها به این لجن زار عفن آنست که نخست اینان با زمینه، برخوردی تجاری ـ انتفاعی داشته و نیک متوجه شده اند که اغلب مقلدین و پیروانشان و هواداران سیاست های اخلاقی امروزه را کسانی تشکیل می دهند که معتاد زندگی دنیوی و ارزش های ملموس مادی، چشم گیر و دهن پر کن و در یک کلام سیاست زمینی، هستند، لذا اینان نیز ارزشهای زمینی و پست را مورد توجه قرار داده تا با هماهنگ جلوه دادن خویش به اصطلاح با خلق و هم آوا شدن با آنان و خواهشهای آنان زمینۀ تحکیم، رشد و تداوم خویش را فراهم آورند.
    جالب توجه است که متوجه می شویم گاهگاهی بعضی از اینان متوجه خباثت باطن و منافقت های رنگارنگ خویش شده و برای درست جلوه دادن و منطقی توجیه کردن کردار خویش استدلالهائی نیز می آورند، لیکن از آنجا که مغزهای علیل و قلبهای کثیف و مریض شان از نیروی توانمندی جهت تعلیل و تحلیل زمینه های ظریف و دقیق سیاسی، برخوردار نیست، اغلب پیرو روش تعلیل و تحلیل ابلیس و سیاست فریبکارانۀ وی شده و مسایل را به نحوی توجیه می دارند که پیروان سیاست فریب.

     مثلاً می کوشند به پیروی از سیاست مداران دنیا گرای و هوسباز، زمینه های ارزشمدارانۀ سیاسی را توجیهاتی ـ گلاب به صورت علمی! ـ بدست دهند و با قیافۀ علمی گرفتن و پیوندهای مسخره زدن میان ابعاد علوی انسانی با امراض و خواهشهای شهوانی او می کوشند تا به خیال خام خویش فاصلۀ میان عالم علوی و ارزش علوی و اهداف والای این بعد را با عالم سفلی و وجود انسانی را از میان بردارند!
     اینان ناشیانه هواها، خواهشها و امراض قلبی انسانهای بدبختی چون خویشتن را نیازهای طبیعی و حیاتی وی قلمداد کرده و نابخردانه و گاه مغرضانه در پی آشتی دادن و در نتیجه تداوم بخشیدن این پلشتی ها در کنار عظمت های برین انسانی بوده اند. و چون به چنین مرحلۀ از تعلیل و تحلیل ابلیسی جامۀ عمل پوشیدند، باز بر آن می شوند تا گرایش و رویکرد به این امراض پست و ضد ارزشهای بدبختی زای را طبیعی و ضروری جلوه دهند! و طبیعی ست که چنین سیاستی نخواهند توانست از موضع الهی انسان دفاع کرده و چنین رژیمی توان برپایی روابط عالی برادرانه و عدالت جویانه را نداشته و همانگونه که توجهش به زمینه های پست مادی، قدرت پایداری و تداومش نیز به میزان نیروهای متزلزل مادی بوده و زود راهی سراشیب ننگین شکست و نابودی خواهد شد.
     قبل از اینکه به نتایج این موضع گیری دردبار اشاره ای کرده باشیم موجه می نماید این تذکر را بدهم که نمودها و مشخصه هائی که پس از این ذکر خواهد شد، بیشتر عمومیت داشته و هر فرد، گروه و یا نظام سیاسی ئی که دارای چنین نمودهائی باشد، چه ادعای خداپرستی نماید و چه دنیاپرستی، غیر الهی و محتوم به شکست بوده و اغلب خودِ همین نمودها عوامل شکست آن گروه یا رژیم را تشکیل خواهد داد.
     با در نظر گرفتن آنچه آمد، نمود دیگر سیاست فریب خودخواهی و زورپرستی تواند بود که در جوامع دیگر نیز سراغ تواند شد!
     ممالک به اصطلاح اسلامی، امروزه سیاست فریب را پیشه کرده اند، اینان برای اینکه خودخواهی های خویش را اشباع نمایند، اسلام و قرآن را وسیله قرار می دهند، گروهی را به عناوین مختلف و تهمت های ناروا به اجانب و بیگانگان پیوند می زنند و با استفاده از تهمت و افترا مانع رشد و تکامل اندیشه ها و ارزشهای مورد نظر آنان می شوند اما خود بدترین وابستگان به اجانب اند!
     با بزرگ کردن یکی از قدرتهای ضد الهی جهان و متوجه ساختن همۀ زشتی ها به او، در جهت قدرت ضد الهی دیگر جهان، کمر خدمت چنان نیک می بندند که شیطان برایشان مرحبا خواهد گفت!
     اتفاقاً نمونه های زیادی از این تیپ ها داریم که مثلاً فحش و ناسزا ندادن به آمریکا در یک سخنرانی را چماق آمریکائی بودن یک سخنران قلمداد می کند ولی یادش می رود همان هفته چند موضع سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و حتی گاه بصورت مستقیم، ایدئولوژیکی روسیه را «تأیید»! کرده است!
     و یا داشتن و بستن یک قرار داد «اقتصادی صرف» با آمریکا را به عناوین و توجیهات مختلف نافی استقلال و احیاناً راه ایجاد سلطۀ آمریکا قلمداد کرده و با هیاهو و جنجال آزادی را شعر سروده و استقلال را شعارهائی خونین سر می دهد اما خود سر میز مذاکرۀ سیاسی ـ اقتصادی... با روسیه نشسته و اگر کاره ئی بوده پای قرار دادها را هم «توشیح» می نماید! عکس قضیه نیز کم دیده نشده است!
     آنانیکه دانسته چنین عمل می کنند، عملاً عمال و وابستگان به آمریکا و یا روسیه اند و هرگونه توجیه و تفسیر دیگری مؤید همداستانی با اینان تواند بود.
     با این مایۀ از بینش متوجه می شویم که سیاست فریب دارای جوهر و روح انسانی نمی تواند باشد، چه با گرایشهای مبتذل و بی روحِ به خودخواهی، به تزویر، به دروغ، به... برای همیشه یک بعد بسیار نیرومند و اساسی این سیاست از او گرفته می شود! و که نمی داند که این بعد بسیار اساسی «روح انسانی»ئی ست که در شکل فلسفی به «سیاست» معنا می دهد و در نمود اجتماعی به انسان جاذبیت و گیرائی!
     قبلاً آمد که اصول سیاسی بر مبنای احساس ضرورت وجودی «انسان» در اجتماع و در شکل تکامل یافتۀ این ذهنیت، احساس ضرورت شکوفائی استعدادهای برین ارزشی وی، پی ریزی شده است، لذا شایستۀ این ذهنیت آنست که «انسانیت» یا آن جوهرۀ زلال و پر جذبه ئی که به مردم معنای ویژه ئی به عنوان «انسان» را می بخشد، مورد توجه قرار داده و اساس حرکت و اصول سیاست را در جهت این مفاهیم قرار دهد! که سیاست فریب فاقد چنین ویژگی هائی ست!
     نیرنگ باختن و دروغ بافتن و به بازیچه گرفتن معاییر انسانیت تحت هر عنوان، جوهرۀ وجودی و روح انسانی را در سیاست به نابودی می کشد، از اینرو رژیم سیاسی را فاقد روح انسانی ساخته، انسان را و بدتر از آن انسانیت را تبدیل به «شیئی» ساخته و به عنوان ابزار تحقق هوسهای فردی و اجتماعی قرار می دهد!
     در این رابطه، دیگر انسان به مفهوم «انسانیش» نه موردی دارد و نه هدفی و اگر با تزویر، کوشیده می شود که هدفِ اصول سیاسی را کشف انسان و درک نیازها و رشد استعدادها و تحقق آرمانهای او قرار دهند، چون همۀ اینها شعار است به مصداق «التکرار شنیع و لو کان بدیع» آهسته آهسته نه تنها شنیع و منفور احساس می شود که جوهرۀ فریبش نیز متبارز می گردد.
     در سیاست روسیه در رابطه با ملت روس اگر روح انسانی منظور بود، نباید تاریخ روسیۀ پس از رویداد اکتبر، این همه خفتبار می بود. کشتارها و کشتارها! و اگر استالین نمی آمد و آن فاجعۀ ننگین را مرتکب نمی شد، کمتر احتمال می رفت در تاریخ معاصر جنایاتی نظیر آنچه بلشویکهای روسیه بر سر مردم آن دیار آوردند، سراغ داد.!
     و باز، چه جنایتی از این بزرگتر که طی شصت و چند سال بهره جوئی از اکثریتی عظیم بنام کارگر و استعمار مزورانۀ این بدبختان، هنوز در مملکتی که بنام کارگر به قدرت رسیده است «کناس» و «روفتگر» و... حرفه ئی! وجود داشته باشد! و چه جنایتی عظیم تر از این که بزرگترین برخورداریها را نه کارگران که استعمارگرانی که خود را صاحبان امر و نمایندگان همین کارگران قلمداد می کنند صاحب باشند؟!
     و باز چه ننگی بزرگتر از اینکه «ملت روسیه» نسبت به تجاوزات استعماری این جانیان، عنوان استعمارگران غاصب را نزد ملل محروم شبیه خودشان را بیابند؟ چه اینک سیاست استعماری روسها در رابطه با ملل ضعیف از روشنائی خیره کننده ئی برخوردار بوده و جز در بند کشیده شدگان خود روسیه کمتر کسی را بتوان سراغ گرفت که استعماری بودن روسیه را باور نداشته باشد و اگر در میان ملل اسلامی تائی چند را مشاهده می کنیم که با پر روئی و وقاحت بی نظیری می کوشند تا عملکرد استعماری روسیه را توجیه نمایند قسماً حالشان روشن است و از آنجا که باطل نخواهد توانست برای همیشه بر متکای حق تکیه زند، خیلی زود، حق متبارز خواهد شد و چهرۀ اینان نیز رسوا.
     نمود دیگر سیاست فریب تحمیل و تحکیم زمینه های سیاسی ـ اجتماعی است! معنای جوهری این سخن چنین نیز می تواند باشد که سیاست فریب «سیاست جذب» نبوده بلکه سیاست تحمیل و اجبار است!
     حقیقت این مسئله زمانی بهتر روشن می شود که با دقت و ظرافت، چگونگی سیر تحمیل رویداد اکتبر را به ویژه در رابطه با اقشار و طبقات مذهبی روسیه و به نحو موشکافانه ئی در رابطه با اقشار و گروههائی که فریب تنها ارائه ی اصول اندیشۀ سوسیالیستی را خورده بودند، مورد بررسی قرار دهیم.
     فراریان و مهاجرین ملیتهای مختلفی که پس از رویکار آمدن رژیم سوسیالیستی و اعمال ستم ها و زورها و شکنجه ها و... از روسیه به ممالک دیگر پناه برده اند، چیزی نیست که نگارنده بخواهد از آن صحبت کند. حیف که در این کشور (روسیه) آزادی قلم و مطبوعات و انتقاد از عملکرد دولت وجود نداشته و ندارد، هر چند شمه ئی از شنیده ها خود گویای بزرگترین فجایعی است که می تواند در عصر امروزی بر انسانیت روا داشته شود.
     اندک توجهی به ممالک اروپائی، آسیائی و آفریقائی ئی که به نحوی از انحاء پای سیاست روسیه بدان ها کشیده شده، اثبات می کند که سیاست فریب تا چه میزان از تحمیل و اجبار استفاده می نماید. در اروپا اقماری چون چکسلواکی، بلغارستان، مجارستان، لهستان و... و در آفریقا مصر ناصری، سودانِ دورۀ نخستین کم دوام نمیری و بعد سرگرد عطاء و تونسِ بورقیبه و در آسیا، عراقِ حسن البکر و سوریۀ حافظ اسد و افغانستان، تره کی، امین و دورۀ حاکمیتِ خودِ روس تحت نام ببرک همه و همه نمودهای پیروی سیاست فریب است از تحمیل فشار و اجبار و ستم!
     جالب است تأکید شود که اینان هنوز هم می کوشند پشت سر هر عنوان و القابی «دموکراتیک» را نیز یدک بکشند! هر چند دیگر این روزها دموکراتیک، معنای آزادی خواه و آزادگی را نمی دهد و بیشتر سوسیالیزه بودن را القاء می دارد! و هر چند اینان در فلسفه «ضد دموکراتیک» هستند باز در تبلیغات خویش را مدعی دموکراسی قلمداد می کنند.
     باورم بر اینست که در سیاست فریب معنای دموکراتیک در زمینه های استعمار، استبداد و استثمار مصداق و مفهوم اساسی تر یافته و چنین افاده می نماید که سیاست فریب در بکارگیری و استفادۀ هر یک از زمینه ها تا جائی که «توانش» را دارد آزاد! است.
      ما در برابر ستم کشیدگان جهان و به ویژه زجر دیدگان مسلمان، بارها و بارها اعلام کرده ایم اگر روسها راست می گویند که دموکرات اند و از رژیمی دموکراتیک تبعیت می کنند، مرد مردانه اجازه بدهند که ما فقط و فقط و باز هم فقط «واقعیت ها» را نخست با ملت روسیه و سپس با دربندکشیدگان اروپائی، به ویژه خطة خط های لهستان و چک و مجار و بلغارستان و آلمان و... در میان بگذاریم. با این شرط که آنان مجاز باشند تا از میان واقعیت های حاکم بر جهان، هر کدامی را که به فطرت خویش و به انسانیت خویش نزدیک تر تشخیص دادند اختیار بکنند! آنگاه معلوم خواهد شد که ملل محروم چه چیزی را خواهند پذیرفت و با این عمل روشن خواهند کرد که سیاست فریب چه نیروی عظیمی را در جهت تحمیل خواسته های خویش بر آنان بکار گرفته است!
      این پیشنهاد در محدودۀ ویژۀ افغانستان بارها و بارها از جانب عدۀ زیادی داخلی و خارجی به روسها شده که هیئتی بین المللی در افغانستان بیایند و پس از بررسی واقعیت ها و کشف و ابراز حقایق مردم را در انتخاب رژیم سیاسی شان آزاد بگذارند، اما از آنجا که این عمل سیاست فریب روسها را مواجهه با شکست می دارد، تاکنون حاضر نشده اند به یک حق مسلم ملت افغانستان ترتیب اثر بدهند!
     بی مزه نخواهد بود اگر دانسته شود در جهان سوم به ویژه در میان ملت های اسلامی هستند کسانی که می پندارند خطرهای وحشیانه و ضد انسانی سیاست روسیه کمتر است از خطر استعمار سیاه غرب! و چه پنداری ابلهانه!
     واقعیت مطلب چنان نشان می دهد که یا اینان نابخردند و یا مغرض و چه خوب است که مغرض نباشند! در بررسی ریشه های سیاست شرق و غرب متوجه می شویم که از نظر «غائی» هر دو مادی، ضد الهی و هوسبازانه و متلاشی سازندۀ هویت اخلاقی انسانهایند، و اما چرا مثلاً سیاست آمریکا بدتر است و از روسیه خوبتر، در تحلیل نهائی و ظریف می رسیم به این حقیقت که یا گوینده نابخرد است و یا مغرض!
     غرب از طریق ارزشی ساختن ضد ارزشها و تصاحب تفکر و جهت بخشیدن به آرمانهای مردم، عده ئی را از تکامل باز میدارد و چه فاجعه ئی و شرق اصولاً نمی گذاردش که بیندیشد و بداند که انتخاب کند جز آنچه را سیاست فریب تقاضا دارد و از این طریق مردم را از تکامل باز می دارد! اما شرق زدۀ نابخرد و یا مغرض می کوشد، با نوعی خرافت عمل و اندیشه، خطرِ مثلاً آمریکا را بیشتر جلوه دهد!
     چه اینان به دنبال حقایق و اهداف متعالی انسانی نبوده اند تا زحمت تفکر و تأمل بررسی همه جانبۀ روش های سیاست فریب را به خود بدهند، از این لحاظ بیشتر به فکر خویش هستند تا به فکر سایرین! لذا کمتر متوجه شده اند که سیاست فریب سیاست تحمیل است آنهم از راههائی و با استفاده از زمینه هائی که در برخورد اولیه کمتر متوجه اصل هدفمندی آن توان شد.
     روی همین امر سیاست فریب مجبور است جهت تحکیم و تحمیل لاشۀ پلید خویش و احیاناً تثبیت عظمت خویش در چشم انداز خود گم کردگانِ تنگ نظر، از روشهائی استفاده نماید. بررسی این روشها هر چند که اندکی وقت ما را به خویش اختصاص داده و از پیکرد سلسله وار نمودهای اساسی دیگر بازمان می دارد، از آنجا که خود جزئی از سیاست عملی رژیم های متکی به سیاست فریب و به ویژه روسیه می باشد خالی از لطف نیست.

     سیاست فریب برای اعمال نفوذ و تحمیل خواستهای خویش اگر بتواند از فشارهای گوناگون سیاسی، اقتصادی و... استفاده کرده و مردم را در وضعی قرار می دهد که خویشتن را ناچار از پذیرش آن زمینه ها احساس نمایند! هرگاه این کار در رابطه با یک کشور بیگانه باشد، می کوشد عده ئی را در دولت جا زده و به خرابکاری وادارد! و چون عموماً خرابکاری مفهوم تخریب فیزیکی و پارتیزانی را تداعی می کند به هیچ وجه بیانگر همۀ ذهنیت نگارنده نتواند بود، چه نگارنده متوجه تخریب همه جانبه می باشد.
     مثلاً، گاه دیده شده که یک شخصیت دولتی سخنی را از زبان دولت بیان می کند که در جهت خلاف سیاست حاکم بر آن جامعه است و مردم بعدها متوجه شده اند که بلی، این بیان، یک بیان تخریبی بوده است! از این لحاظ تخریب در همۀ موارد، امکان تبارز و تظاهر دارد و محدود نتواند بود.
     تشکیل گروههای تروریستی مخفی، ایجاد جو رعب و ناامنی، کانالیزه کردن همۀ نارسائی ها به یک مجرا و تراشیدن علت یگانه ئی به آنها و صدها مورد دیگر از جمله اتخاذ روشهائی ست که سیاست فریب به آنها پناه می برد. و هر آنگاه که این سیاست مثل سیاستِ مصر ناصری و عراق حسن البکری و یا افغانستان امروز غالب آمد و تحمیل شد، «کودتا»ی سیاه ننگین! «انقلاب سفید» خلق قلمداد شده و طبیعی است که این انقلاب شایستۀ نگهداری می باشد.
     آنچه از بررسی سیاست فریب در جوامع زیر سلطۀ آنها بر می آید اینست که چون اینان می دانند که شعارهایشان به مفهوم واقعی کلمه جز شعار نبوده و آنچه اینان را به این سرزمین ها کشانیده است اهدافی استعماری می باشد، لذا با تمام قوا می کوشند تا با ایجاد اشتغالهائی ذهنی و گاه مسخره به مردم چنان وانمود کنند که دارند به مسایلی می پردازند که در نهایت تکامل خود، مردم را از زمینه هائی سیاسی ـ اقتصادی بهره مند سازند.
     سیاست فریب در تعقیب یک دگرگونی ظاهری و استعمارگرایانه عمال خویش را وادار به ایفای نقش مسخره ئی می نماید که در آخرین تحلیل به باز شدن مشت استعماری شان می انجامد! چه اینان پس از تحقق یک دگرگونی ظاهری که اغلب بدان نام «انقلاب» را می بخشند و به خود و دستیاران خود لقب انقلابی و مبارز را، چنان به یک شبه مبارزه ئی پناه می برند که به هیچ وجهی از چشم انداز اهل خرد دور نمی ماند.
     در این دوره همۀ راهنمائی های کارشناسان سیاست فریب و کردار دست پروردگان داخلی شان محدود می شود در زمینۀ مثلاً: تشکیل کمیته های مختلف از بروبچه های خام و گوش بفرمانی نساخته و نپخته در جهت حفظ به اصطلاح دست آوردهای انقلاب! حال اگر بپرسی کدام دست آوردها، فوراً می گوید خود انقلاب، خود دگرگونی و ذات انتقال قدرت از چنگال عده ئی خون آشام، بزرگترین دست آورد تواند بود! چه همانسان که تاریخ عدۀ زیادی از ممالک روسیه گرای نشان می دهد، چون انقلابهای این ممالک، بر مبنای سیاست فریب و در نتیجه استعماری رشد یافته، در نهایت جز انتقال قدرت و نیز انتقال مراکز استعماری، هیچ دست آورد دیگری نداشته است!
     کار اینگونه کمیته ها هم روشن است! خودسری، هوسبارگی، ریختن به خانه های مردم، دزدی، هتک حرمت، بازرسی اغلب بی گناهان و بیطرفان، اذیت مردم و...! و جای شگفتی این همه بر اینست که همۀ اینها را بنام عدالت و آزادی انجام می دهند! بی آنکه به یقینی رسیده باشند، عده ئی را به واسطۀ داشتن عقاید غیر دموکراتیک زندانی می کنند یا...!
     تهمت وابستگی به همة غیرحزبی ها که از جملۀ امور رایج پیش پا افتادۀ این سیاست است! هر چند در اوایل سعی می کنند تا خود را مترقی جلوه دهند و روی همین امر اجازه می دهند سایر گروهها نیز در حدی نه چندان بارز اجازة فعالیت سیاسی داشته باشند ولی از آنجا که می دانند این عمل یک نیرنگ سیاسی است و در دراز مدت با هدفمندی اصلی سازگاری نخواهد داشت، نخست می کوشند تا به بهانۀ حفظ نظم در متینگ ها و جلسات و احیاناً راه پیمائی ها، توسط کادرهای ویژه، هرج و مرج ایجاد کرده و اگر متوجه شدند که می توانند این زمینه ها افکار مردم را به خود بخوانند و یا به سیاست فریب مشکوک سازند، مجالس و میتینگ های آنها را بهم بزنند! اما دیری نمی پاید که با غیر قانونی اعلام کردن هرگونه اجتماعات غیر کمونیستی، جلو فعالیت های غیر کمونیستی را سد می کنند!
     از این به بعد متوجه می شویم که سیاست فریب گاه وجود یک فردِ از یک گروه را وسیلۀ چماق تکفیر یک گروه مترقی می نماید، و در این زمینه تا آنجا وقاحت نشان می دهد که از ارتکاب هیچ تهمت، افتراء، فحش و ناسزائی رویگران نیست.
     بررسی نیرنگهای غیر انسانی سیاست فریب در تخریب و تلاشی گروههای مخالف و گاه برای حل کردن و به تسلیم واداشتن آنها در مقابل سیاست فریب نشان می دهد که اینان از هیچگونه قلدری و پلشتی ابائی ندارند!
     سیاست فریب دارای هیچ گونه آرمانهای اخلاقی و عقلی نبوده و نمود منحط آن در رابطه با این زمینه ها اینست که می کوشد همۀ آرمانهای اخلاقی و عقلی را سرکوب کند! عدم باورمندی ایدئولوژیک سیاست فریب به اخلاق و عقل چیزیست که در اوایل خودشان با سرافرازی و مباهاتی تمسخرآلود از آن دفاع می کردند، تا اینکه متوجه شدند این تف سربالا جز به ریش خودشان فرود نخواهد آمد! ولی از آنجا که اینان بدبخت تر و خرد باخته تر از آنند که جبران اشتباه خویش را از طریقی سالم و منطقی بنمایند به نوعی عملکرد منافقانه پناه بردند!
     اگر از فعالیت های ضد اخلاقی و غیر عاقلانۀ روسها در مورد اقمار اروپائی ایشان بگذریم و مسئلۀ سیاست فریب را در مورد ویژۀ افغانستان مورد تأمل قرار دهیم بزودی بر این واقعیت اشراف پیدا خواهیم کرد که عمل روسها از آنجا که پایه ئی عقلائی ندارد صد در صد ضد اخلاقی است.
     سیاست روسها در مورد افغانستان چنان ابلهانه بود که کمتر «آدمی» را می توان در جهان امروزی سراغ داشت که آنرا توجیهی غیر استعماری بنماید. چه اگر این سیاست، سیاستی عاقلانه بود بایست می کوشید روشی عاقلانه جهت تحقق آرمانهای خویش دست و پا نماید!
     حماقت نخستین سیاست فریب در این بود که می خواست سوسیالیسم را به قول جناب مائو از لولۀ تفنگ به نمایش بگذارد، آنهم در جامعه ئی که اکثریت مردم آن به زراعت مشغولند! خرفتی غیر عاقلانۀ دیگر سیاست فریب این بود که می خواست سوسیالیسم را با «کودتا» در جامعۀ افغانستان مستقر بنماید! کاری که در مصر و تونس و عراق و... کرده بود! و بدتر از همۀ اینها توسط گروهی سخت بی خرد که سالهای سال روسها را فریب داده بودند تا به بهانۀ فعالیت های سیاسی، پول بیشتری از آنها بگیرند!
     آخر کار هم که به دست خود و به اقرار و اعتراف کتبی و شفاهی خویش به چنان عملی پناه برد (تجاوز نظامی) که همۀ دروغها و تبلیغات گذشته را روشن و اهداف استعماری روسیه را روشن تر داشت! سیاست فریب نه تنها همۀ اصول عقلی و منطقی را زیر پا گذاشت که به اعمالی ضد اخلاقی و ضد انسانی دست آلود!
     آوردن ده ها هزار سرباز و توپ و تانک و طیاره و کشتار بیرحمانۀ ملت مظلوم و آزادۀ افغانستان، آواره ساختن میلیونها انسان، نه تنها سیاست فریب را خالی از بارهای عقلی و اخلاقی ساخت که نمودی ضد منطقی و ضد اخلاقی بدان بخشید!
     از اینجا متوجه می شویم که در سیاست فریب جاذبیتی میان «انسان و زندگی»، میان « انسان و اخلاق»، «انسان و هنر»، «انسان و فلسفه»، «انسان و انسان» و نهایتاً میان «انسان و انسانیت» وجود ندارد! چه سیاست فریب بر مبنای تزاحم و تنازع پی ریزی شده نه اخلاق و عقل، لذا متن زندگی در سیاست فریب خشن تر و دردبارتر از هرگونه مرگی است که می توان سراغ گرفت!
     بروید به روسیه و با میلیونها کارگر گفتگو کنید، شاید نتوانید جواب امیدوار کننده ئی در مقابل این سؤال که «از زندگی خویش رضایت دارید؟» فراچنگ آورید! سیاست فریب، سنگین ترین فشار ممکن را بر دوش روان مستضعفین تحمیل کرده است و این واقعیت را می توان از بررسی وضع ابعاد اجتماعی ئی چون «اخلاق» و «هنر» و «فلسفه» و... لمس نمود!
     همۀ کوشش سیاستمداران روسیه بر این بوده است تا ذهنیت اخلاقی را از جامعه برکنند تا مردم متوجه نمودهای زشت و ستمگرانۀ دولت نشوند! و اگر واقعیت بین باشیم نیک در می یابیم که در این راه مؤفق هم شده اند! و اگر چنین نبود و روسها به زمینه های اخلاقی معتقد و پایبند می بودند، با درک خاطرات جنگ هرگز نمی توانستند در مقابل فعالیت های استعماری روسیه در جهان ساکت بمانند!
     ممکن است خوانندۀ گرامی چنین انگارد که نگارنده از وضع پولیسی و نتیجتاً ضد انسانی و خفقان حاکم بر آنجا اطلاعی نداشته و توقعی نابجا از ملت روسیه دارم، نه! عادت کرده ام زمینه ها را قدری بازتر و عمیق تر و همیشه در رابطه با «بایسته ها و شایسته ها» مورد تأمل قرار دهم.
     باور دارم که سیاست فریب محکوم به شکست می باشد و انسان هرگز قادر نیست در جهت خلاف فطرت خویش طی طریقی متداوم داشته باشد! اما این را نیز باور دارم که اصالت مال انسان است و مرکزیت یک جامعه و یا یک نظام را، انسانهای آن جامعه تشکیل می دهند و کافی است که، بدانند و اراده کنند تا بدیها را از میان بردارند.
     از دیگر سوی سیاست فریب چون سیاستی اخلاق زدای و بی بند و باری آور است، روسیه به اقمار اروپائی خود و نیز به هر کجائی که قدم گذاشته، فسادهائی را متبلور ساخته است که در نخستین نظر نمودهای بارز آن به چشم می خورد! تا آنجا که از وضع مصر و قسماً عراق و سودان و تونس و... نیز بر می آید، سیاست فریب توانسته است در کنار اخلاق زدائی، فسادهائی را رایج سازد! و پس از کودتای تره کی این فساد پراکنی در افغانستان بگونه ئی اعمال می شد و هنوز هم قسماً
می شود که شرم آور می نماید!
     وضع هنر و انسان هنرپیشه در رابطه با مردم چیز قابل تأملی است! سیاست فریب هنر را کلاً به انحراف و ابتذال کشانیده و می کشاند. یک بررسی دقیق در آثار بسیار برجستۀ دوران حاکمیت سوسیالیسم در روسیه نشان می دهد که هنر روسیۀ سوسیالیستی نسبت حاکمیت سیاست فریب، کمترین مایۀ انسانی را در خود جای نداده است!
     کسی که این سطور را می خواند و نیز آشنائی هائی با هنر روسیه دارد، بلادرنگ بر نگارنده شوریده و با عجله نویسنده را به تعصب و عناد متهم خواهد ساخت!
     چه وی زمینه های بسیار بکر هنری را به ویژه در زمینۀ سینما مشاهده داشته که همه حاکی از روح انسانی است! بلی!
     انسان اگر با عناد و لجاجت هم که شده، نمی تواند از مسیر فطرت خویش فرار نماید! روسهای سوسیالیزه شده، هر چند معتقد به اخلاق و عقل نبوده و آن را رد می نمایند ولی عملاً به آن پایبندی نشان می دهند، مایه هائی که در هنر امروز روسیه موجود است از دو مبنای متضاد ریشه می گیرد!
     نخستین ریشۀ هنر امروزی روسیه را نهادهای انسانی ئی تشکیل می دهند که مأخوذ از اندیشه های اخلاقی غیر سوسیالیستی ست و تا آنجا بدانها میدان تبارز داده می شود که با نظام سیاسی حاکم بر روسیه در نیفتد! این مایه ها اغلب، تنفر از جنگ و گرایش به سادگی و احیاناً نوعی همزیستی مسالمت آمیز را تلقین می دارند! هر چند آنچه را ما همزیستی مسالمت آمیز نام نهادیم، در آن جامعه «عشق» عنوان می کنند!
     روی همین علت است که پس از شروع رویداد اکتبر، روسیه، هنری جهانی از دست هنرهای جاوید گذشته تقدیم بشریت نکرده است! متأسفانه این نمود منحط سیاست فریب در جوامع تحت سلطه نیز سرایت کرده است! جوامع وابسته به روسیه همه به این درد مبتلا بوده و اغلب سیاست رسمی، ارائه کنندۀ مبتذل ترین نمونه های هنری ست.
     دومین ریشۀ هنر امروزی روسیه را «استعمار و استبداد» هنری تشکیل می دهد، و گمانم بر این است که عاقلی پیدا نخواهد شد تا منکر این واقعیت تلخ باشد، سیاست فریب می کوشد تا با جانبداری از زمینه های شدید عاطفی و گاه اجتماعی خود را جانبدار انسان و انسانیت جابزند! و که نمی داند که این جانبداری محدود در یک چوکات مصلحت پرستانه و استعماریست؟ سیاست فریب اگر براستی نمی خواهد عواطف و احساسات انسانی را جریحه دار سازد، چرا نخست ملت در بند کشیده شدۀ روسیه را، که از موهبتی الهی به نام آزادی محروم ساخته است، آزاد نمی گذارد تا با مغز خویش بیندیشند و با چشم خویش به جهان و واقعیت های آن نگاه نمایند؟!
     و باز چرا برای تحقق اهداف استعماری خویش حاضر است میلیون ها انسان را در سراسر جهان به زجر و شکنجه و ناراحتی بکشاند؟! اگر هنر امروزی سیاست روسیه ریشه در استعمار نداشته و از روح پر عاطفۀ انسانی برخوردار بود، سیاست مداران طرفدار این هنر را اجازه نمی داد، برای اشغال و تداوم اشغال نظامی جامعه ئی چون افغانستان، صد ها هزار انسان را به خاک و خون بکشانند!
     هنر انسانی، روح انسانیت و عاطفۀ زلال و رقیق انسانی را شکوفا می سازد نه خشونت و تزویر و شقاوت و جلادی و زورگوئی و انحصارطلبی و...! به هر یک از نمایندگان سیاست فریب در اروپا، آسیا و آفریقا نگاه کنید مشاهده می دارید که اینان دارای کمترین عاطفۀ انسانی نمی باشند!
     اگر در افغانستان تره کی، روحانیون را می کشد، عین این عمل را «ناصر» در مصر با «سید قطب ها» می نماید! کاری که شاید با امام موسی صدر! به عمل آمد!
     در زمینۀ دوری انسان از زمینه های عمیق فلسفی بهتر آنکه به کتب و نوشته های دانشمندان عالی مقامی مراجعه کرد که با قدرتی کم نظیر توانسته اند، پراکندگی فلسفی سیاست فریب را ملموس بسازند.

خواندن 1478 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار