شنبه, 28 دی 1392 13:19

بازگشت به ارتجاع و توحش

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

     در قسمت اول این نبشته (نمودهای شکست روسیه) به بخش کوچکی از ویژگی های سیاست فریب، نمودها و عوامل شکست آن اشاره کردیم. در این بخش برآنیم تا پرده از چهرۀ واقعیتهای دیگری برگیریم که با همۀ روشنی از چشم انداز بعضی پنهان نگهداشته شده است.
     این واقعیت ها، خود نمودهای رنجبار و یأس آور دیگری ست از ویژگی های سیاست فریب و عوامل شکست آن، منتها با این تفاوت که نمودهای بر شمرده شدۀ قبل تا حدودی ناشناخته تر و قابل توجیه و تأویل می توانند بود لیکن در ضد انسانی بودن، استعماری بودن و غیر قابل توجیه بودن این نمودها کسی نمی تواند تردیدی به خود راه بدهد.
     قبلاً تذکر داده شد که سوسیالیست های روسیه در اوایل امر، با آنکه خود به خوبی متوجه مسئله شده و به این واقعیت پی برده بودند که نظام سوسیالیستی یارای آن را ندارد که به نیازمندیهای همه جانبۀ انسان بدون توسل به فریب و نیرنگ پاسخ منطقی و کامل بگوید، بر آن بودند که با ابراز شعارهای پوچ و فریبکارانه ذهن ساده اندیشان و خوشباوران را مشغول به ظواهر فریبنده سازند تا مردم متوجه واقعیت های اصلی نشده و راه برای هوسرانی های اینان باز باشد. و همانطور هم شد. سوسیالیست های روسیه، در اوایل بیشتر خود را پیرو علم سیاست و فلسفۀ اقتصاد مارکسیسم و طرفدار رنجبران و زحمت کشان و... قلمداد کرده و بیشتر بر آن بودند تا رویدادهای اجتماعی را رنگ به اصطلاح تاریخی و علمی زده و پدیده های اجتماعی را بر مبنای ضرورت های تاریخی ـ که به قول خود علمی نیز هست ـ توجیه و تعلیل نمایند.
     لازمۀ این گرایش مزورانه و روشنفکرنمایانه، مخالفت و دشمنی با زمینه هائی بود که سیاست سوسیالیستی نمی توانست توجیه و تعلیلی تاریخی و مبتنی بر ضرورت های تاریخ برایشان تهیه بیند؛ لذاست که در تفسیر های فریبکارانۀ ایدئولوگهای روسیۀ نیمۀ اول قرن بیستم کودتا را مشابه و همگون با دزدی و غارت و چپاول می یابیم و تجاوز را عین امپرالیسم و هر دو را مساوی با روشهای جنگل.
     اما همین که این سیاست بازان پای خویش را بر زمین قدرت و زورگوئی محکم کردند، مداومت بر اشتباه را اشتباهی دیگر تلقی کرده و بر آن شدند که راه و روش اصلی خود (همان استعمارگری و خوشباشی و...) را پیشه سازند.
     اینان بدان اشتباه و در حقیقت بدان خفت و ذلت از آن جهت تن دردادند که با اندیشه ای بسته و با خردی ناسالم و اخلاقی معیوب به مسئلۀ انسان و اجتماع و آزادی و عدالت برخورد می کردند، اینان «خیال» می کردند، لازمۀ زیستن در جامعه اینست که یا ذلت سرمایه داری رسوای استعمارگر را باید تحمل کرد و یا پستی و منافقتِ استعمارگرایانۀ غیر سرمایه داری را. چه اینان به خوبی درک کرده بودند که سوسیالیسم خود نوعی دیگر از استعمار است، منتها استعماری منافق، حتی منافق با خودش!
     لذاست که متوجه می شویم، اینان به جای بازگشت به فطرت سالم و هویت انسانی خویش، بازگشت به ارتجاع و توحش نمودند، و که نمی داند که ثمرۀ این بازگشت خفتبار چیزی جز، تجدید حیات ایده های ضد انسانی استعمار و رقابتهای فلاکتبار استعماری با رژیم های ارتجاعی و ضد انسانی تحت هر نام و نشان! نتواند بود؟!
     این مسئله روسها را به فکر رقابت با ممالک استعمارگر غرب انداخت؛ آنهم تا آنجا که همۀ اصول سیاست سوسیالیستی را از یاد بردند جز اصل استعمارگری آن را و همین نکته باعث شد که سوسیالیست های دو آتشۀ روسیه به فکر ایجاد گروپها و کتله هائی باشند که قبل از همه بردگی فکری نظام استعماری سوسیالیست های روسیه را بپذیرند. سرِّ اصلی بازگشت به توحش در همین نکته است.
      سوسیالیست های گلاب به صورت روشنفکر و قانون دان و سنت تراش برای رویدادهای اجتماعی و متفلسف، نخست «خود» بردۀ هوسهای خویش شده و از مرتبۀ شرافت خواهی، روشنفکری، عدالت پسندی، مردم گرائی، تکامل خواهی و... یکباره تن به ذلت بردگی سپرده و همۀ این شعارها را وسیلۀ رسیدن به قدرت و شهوت و... قرار دادند و در ثانی، به فکر ایجاد احزاب و گروههائی افتادند که روحیۀ بردگی و پذیرش بی چون و چرای بردگی در آنها موجود بوده و زمینۀ رشد داشته باشد. بردگی در بردگی.
     چه در غیر این صورت هوسهای استعماری روسها برآورده نمی شد و سیاست سوسیالیستی روسیه قدرت پایداری در مسابقۀ استعماری را در برابر غرب و به نفع غرب را در خود احساس نمی کرد. لذا روسها نیز در پی نسخه هائی رفتند که پیشگامان استعمار در قرون جدیده ـ فرانسه، انگلیس، آمریکا و... ـ رفته بودند! کودتا! و آنهم اغلب نظامی و در میان ممالکی، که تا حدودی رنج استعمار غرب را چشیده و شعارهای کمونیستی سرابی را از دور برکه ئی برایش نمایانیده بود!
     در میان ممالک اسلامی مصر بهترین تجربه بود ـ ولی تجربه ای مشکل ـ که به سادگی به کام استعمار روسیه افتاد. مردم این سرزمین که از دست انگلیسها رنج فراوان برده بودند شعارهای کمونیستی را تا حدودی به فال نیک گرفته و به امید آینده ای بهتر هر روز بیشتر از روز پیش به سوی پرتگاه فساد و بدبختی کشیده شدند.
     همزمان با کودتای بدفرجام سوسیالیستی در مصر، بوق و کرنای روسها جهت هر چه پر شکوه تر و هر چه زاینده تر جلوه دادن این رویداد و در واقع جهت فریب هر چه بیشتر مردم محروم و زجر کشیدۀ منطقه به صدا در آمده و طبق نسخۀ اصلی کودتا، انقلاب نام گرفت و انقلاب هم رنگ مردمی به خود گرفت!
     سوسیالیست های روسیه، از همۀ امکانات در سراسر منطقه برای بارور جلوه دادن رویداد مصر استفاده کردند، گزارش و بررسی کامل و همه جانبۀ فعالیت های فریبکارانۀ سیاست بازان فریب، از عهدۀ مقاله ئی کوچک بیرون است و تنها می توان گفت که روسها تا حدودی توانستند به سراب سوسیالیسم و کودتای سوسیالیستی مصر رنگ چشمة حیوان ببخشند! طبیعی ست در همچه مقطعی که استعمار پلید غرب روحیۀ منطقه را درهم شکسته و کارشناسان استعماری توانسته اند، همۀ توجه به اصطلاح روشنفکران جهان سوم را متوجه غرب ساخته و رابطۀ آنها را با فرهنگ خودشان بریده باشند، این رویداد به ویژه برای روشنفکران زمان، رویدادی قابل توجه تواند بود. بر مبنای همین دو اصل (بریدگی از فرهنگ اسلامی ـ توجه همه جانبه به فرهنگ غرب) است که متوجه می شویم، نظام سوسیالیستی برای روشنفکرانی از ایندست مایۀ امید و گاه نزد برخی از خوشباورترین اینها، یگانه راه حل اجتماعی تلقی می شود. و مهمتر از این مسئله آنکه، روسها توانستند در رابطۀ با رویداد مصر، خویشتن را یگانه نظام حامی روشنفکر سوسیالیزه شده تلقی نمایند!
     این مسئله، فتح باب دیگری بود برای روشنفکران خودباختۀ شرق زدۀ بدون خط فکری! و بر مبنای همین واقعیات است که متوجه می شویم، روسها توانستند طی حدود پانزده سال خود را بر قسمتی از منطقۀ خاورمیانه ـ به صورت غیر مستقیم و از طریق کودتاهای بدفرجام بردگان فکری خود ـ تحمیل نمایند.
     ضمناً بررسی تاریخ اجتماعی اکثریت مطلق ممالک جهان سوم میان سالهای 1950 تا 1975 بیانگر این واقعیت است که طی این دوره، اکثریت روشنفکر نماهای خوشباور این سرزمین ها، فهمیده و نفهمیده خواهان سوسیالیسم هستند.
     لذاست که متوجه می شویم، روسیه تا حدود سالهای 1971 می تواند از طریق دست اندرکاران سوسیالیست خود مثل «ناصر» و بورقیه و حسن البکر و نمیری و اسد و قذافی و... برای خود در منطقه جای پائی پیدا کند!
     اندک توجه به این واقعیت که اکثریت مطلق این آقایان را خدمت گزاران ارتش تشکیل می داده است روشن می کند که سوسیالیست های استعمارگر روسیه تا کجا در کام خفت و دنائت فرو افتاده اند.
     کارشناسان استعمار روسیه چنین خیال می کردند که می توان مردم را برای همیشه فریب داد و یا آنکه از هر طریق ممکن قدرت سیاسی را به دست آورد و به قیاس خودِ روسیه، می توان بر آنها حاکمیت همه جانبه پیدا کرد! و همین خیال باطل باعث آن شد تا استعمارگران روسیه، به ارتشی ها توجه و نیز به کودتاهای نظامی به عنوان ساده ترین شکل تحمیل سیاست استعماری خود بر مردم، اطمینان پیدا کنند.
     اینان ارتشی های خوشباور و کم سواد را تحت تربیت سیاسی گرفته و طی خدمت گزاری، پائین رتبه های ارتشی را به درجات بالای ارتش ارتقا می بخشیدند تا آنان نیز در قبال این محبت ها همۀ اوامر را بدون دقت اجرا نمایند. و به قول معروف مردم ما: ضابط های ماشینی با سرعت به درجۀ جنرالی مفته خر می شوند، البته با قبول شرایطی!
     و که نمی داند که شرایط استعمار نمی تواند غیر استعماری باشد! بردگی فکری، بریدن از فرهنگ خود، قیام علیه دشمنان سوسیالیسم و به ویژه روسیه، آدم کشی، جنایت و... در فرصت لازم، و در یک کلام تبدیل شدن به موجودی بی اراده و بی هویت انسانی و عامل دست استعمار. طبیعی ست که اگر کسی مثل ببرک کارمل که حتی اجازۀ خودکشی هم ندارد، اینها را شعار تلقی نمایند، شرایط سنگینی نخواهد بود.
     بررسی این وقایع می تواند ما را به درک یک واقعیت نزدیک نماید و آن اینکه هر چه بر طول عمر این فعالیت ها افزوده می شد، چهرۀ کریه استعمار روسیه، برملاتر می شد آنهم تا آنجا که موضع گیری های خاص استعماری روسیه در قبال انقلاب مردم الجزایر و نیز در قبال انقلاب فلسطین، عده ئی از همین خوشباورها را به واقعیت هائی آشنا کرد ولی از آنجا که جهان را محصور بین شرق و غرب می دانستند بر آنشدند که: هرگاه قرار باشد بردۀ استعمار بود، بهتر است بردۀ غرب شد تا شرق!
    لذا عده ئی چون، جعفر نمیری و صدام و سادات عقبگرد نموده و زمینۀ افشای همه جانبۀ سیاست استعماری روسیه را فراهم آوردند. البته لازم به تذکر است که مسئلۀ بازگشت افرادی چون نمیری و... نمی تواند بدون دلیل موجه بوده و به سادگی انجام پذیرد! مثلاً همین خود نمیری، در اوایل یکی از سر سپردگان روسیۀ سوسیالیست بوده و در انتقاد از غرب تا جائی که می توانست افراط کرد، آلمان شرق را به رسمیت شناخت، و پیشگام برای ایجاد «اتحاد جماهیر عرب» با لیبی و مصر شد، اما وقتی که دید، خبرهای بدتری برایش دارند، از روسیه طلاق گرفت!
    قابل توجه است که روش استعماری روسیه چون از مایه های راستی تهی بود، بی خردانه متوجه ارتشی های خوشباوری شد تا بتواند ذهن شان را از وعده های رنگارنگ پر سازد، ولی متوجه نبود اینگونه افراد با جزئی ترین تغییر دگرگون شده و ممکن است به همان آسانی که در دام اول گرفتار شده اند بدام های دیگری نیز بیفتند و چنین نیز شد. شرح این مجمل را باید از کتب مفصل تاریخی و سیاسی جست.
     در طول و عرض این فعالیت های استعماری گاهگاهی متوجه زمینه هائی می شویم که می توانند ذهنیت اکثریت ممالک اسلامی را به خود جلب نموده و به عنوان زمینه های غیر قابل انفکاک زندگی تلقی شوند.
     فرهنگ و ریشه های فرهنگ اسلامی را می توان در صدر این زمینه ها قرار داد. این واقعیت زمانی بیشتر احساس شد که اسلام توانست در قبال استعمار فرانسه، در تحریک مردم الجزایر نقش عمده ئی را ایفا نماید.
     از جانبی برخورد استعماری روسها با مسلمین، این واقعیت را برایشان اثبات نموده بود که نمی توان از طریق مخالفت علنی و رسمی با قرآن و خدا و مذهب و... بر مسلمین پیروز شد، لذا بر آن شدند که علیه احساسات مذهبی مردم قیام نکرده و بر مشکلات خویش نیفزایند، و آنجا هم که توانستند سنت های فرعی اسلامی را در کنار اصول استعماری خویش بکار گیرند، گرفتند و همین امر هم باعث آن شد که روسیه به فکر اسلام پناهانی چون قذافی و یاسر عرفات بیفتد.
     شعار قذافی، اتحاد ـ آزادی ـ سوسیالیسم است اما ایشان تأکید دارد که زن عرب نباید بدون حجاب باشد! مطالعۀ «کتاب سبز» به اصطلاح تألیف قذافی می تواند به گوشه ئی از فعالیت های شترمرغ وار ایشان خواننده را آشنا سازد.
     وضع عرفات که اکنون روشن است. البته وضع برادر عرفات! و البته از کم خردی ست که انسان در انتظار نتیجه ای غیر این باشد؛ چه به قول معروف «گندم از گندم بروید، جو ز جو» زیرا که نه روسها براستی شعارشان انسانیت، عدالت و آزادی بوده و نه عرفات، و هرگاه هدف قدرت و شهوت باشد، طبیعی ست که شهوت باز قدرت گرای آن را در جائی جستجو می کند که هست، حال روزی شرق می تواند برایش آماده سازد و روزی غرب! لذا اینان روزی روی به شرق و پشت به غرب می کنند و دیگر روز، پشت به شرق می دهند و رو به غرب.
     وعده های دروغین روسها در مورد فلسطین و جنگ با اسرائیل و خلف این وعده ها، سیاست سازشکارانۀ روسیه با غرب را روشن ساخت. آمریکا، جانبداری همه جانبۀ یک میلیون یهودی را به نفع خویش تشخیص داد و براستی و به خوبی آنان را حمایت کرد، ولی روسها جز دروغ چیزی نگفتند.
    قسمت عمدۀ عوامل ناکامی فلسطینی ها نتیجۀ روکردن به روسیه است. به همان اندازه که استقرار فلسطینی ها در جنوب لبنان برایشان امتیاز ببار آورد، به همان میزان خیانت روسیه و همدستانش در منطقه به آنها صدمه وارد کرد.
    سوریه که ادعاهایش مبنی بر حمایتش از فلسطینی ها و همدردی او در رابطه با از دست دادن بلندی های جولان، گوش جهان را کر کرده بود، و هر روز ادعا می کرد سام های شش سوری آمادۀ دفاع از جنوب لبنان می باشد، جز دروغ چیز دیگری را به کار نگرفته و جز به سوداگری ـ آنهم استعماری و برای حفظ موقعیت بردگی خویش ـ به چیز دیگری نپرداخت.
     در کنار این جنایت ها، هرگاه دلخوری های سادات و عواملی که باعث شد وی از روسیه رویگردان شده، کارشناسان نظامی روسی را اخراج نموده و خود به دام غرب بیفتد، و مسایل سودان و تونس و... را نیز علاوه نمائیم، متوجه می شویم که چرا فلسطینی ها وضع منطقه را به نفع غرب تشخیص دادند! هر چند در این رابطه نمی توان نقش گروههای طرفدار چین را دست کم گرفت. جالب اینست که متوجه می شویم بعضی از نوچه سیاسی ها، غروغاش های فریبکارانه و
به اصطلاح سیاسی و محیلانۀ گروههای چین گرای فلسطینی را بر اساس مخالفت با عرفات توجیه می کنند!
     بهر حال هر چند در رابطه با شکست اخیر فلسطینی ها لازم است مسایل متعددی را در نظر گرفت ولی یقیناً یکی از پر اثر ترین مسایل و عوامل سیاست های استعماری روسیه در قبال مسئلۀ فلسطین تواند بود.
     سکوت مرگبار روسیه و همدستانش در قبال مسئلۀ جنوب لبنان و هجوم وحشیانۀ اسرائیل و قتل و عام و کشتار دسته جمعی مردم فلسطین و آواره کردن مردم مسلمان و مخلص جنوب لبنان، حادثه ئی نیست که بتوان بدون تأمل از آن در گذشت، هر چند سکوت موافقت آمیز روسها در سال گذشته در قبال منع ورود مهمات نظامی به لبنان خود حاکی از توافقات پشت پردۀ سوسیالیست های روسیه با آمریکا و ایادیش در منطقه تواند بود.
     قابل توجه است که طی جریان سیاست بازیهای استعمار روسیه و با در نظر گرفتن ادعاهای روسها مبنی بر عداوت و مخالفت با امپریالیسم غرب و عدم موضع گیریهای عملی و فعالانه در منطقه و جهان، نخست فریب خوردگان سیاسی منطقه و بعد هم مردم این سرزمین ها متوجه شدند که سیاست کنونی روسها بیشتر سیاستی استثماری بوده و این غرو لندها و گاه هم ناز و کرشمه ها، همه به واسطَ استثمار این مردم از طرق مختلف و به ویژه فروش اسلحه و... می باشد.
     با در نظر گرفتن همین واقعیات است که متوجه می شویم سیاست روسها از بلغورهای روشنفکرنمایانه تا چماق نوسان پیدا می کند.
    بدین معنا که سیاستِ روسها آنگاه که مشغول فریب ذهنیت خوشباورهای داخلی می باشد، چون هنوز نتوانسته است حاکمیت سیاسی رویداد اکتبر را محکم نموده و در زمینه های اقتصادی و نظامی در حد مطلوب گسترش بخشیده و مستحکم نماید، همانطوری که در صدر نبشته آمد، صحبت از علمی بودن مارکسیسم و کشف قوانین اجتماعی و روابط اقتصادی و ضرورت تاریخ و عدالت و رنج برده و ظلم ارباب و جانبداری از حق ـ علمی و اجتماعی و فلسفی ـ مظلوم و... می نماید، ولی همینکه متوجه می شود مردم به نقاط ضعف و نارسائی های انسانی و اجتماعی و عوامل ضد هویت انسانی نهفته در بطن بلغورات سوسیالیسم علمی! پی برده اند، برای جبران شکست سیاست منفی و شکست خوردۀ خویش و عقب نیفتادن در مسابقۀ استعماری در رابطۀ با آمریکا و... نخست به طرح کودتاهائی در منطقه دست می آلاید و بعد هم که این نقشه ها از جانب ملت های مسلمان و جزءً از جانب رقیب استعماریش بدستیاری همگامان خودفروختۀ داخلی شان نقش بر آب می شود، به تأسی از روح پلید چنگیزخان دست به عملی می زند که روی همه آدم کشان حرفه ئی را سپید می کند و آن اینکه: ارتش آزادی بخش! سرخ دولت جمهوری سوسیالیستی روسیۀ شوروی را برای بخاک و خون کشیدن صدها هزار انسان بی دفاع با تانک و توپ و طیاره به افغانستان گسیل می دارد.
     افغانستان که امروز حکم مخوفترین منطقۀ سیاسی را برای روسها و سیاست استعماری آنها پیدا کرده است. زمینه را برای شکست کامل و همه جانبة سیاست استعماری روسیه فراهم آورده است. چه هرگاه مسئله را با در نظر گرفتن زمینه های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی وسیعتری مد نظر بگیریم متوجه خواهیم شد که این مسئله یک شعار ایدآلی و یک دل خوش کنک کودکانه ئی بیش نیست.
     امروز دست روسیۀ جنایت کار از اکثریت مطلق ممالک خاورمیانه کوتاه شده و جز چند کشور محدود که عده ئی کثیف و خود فروخته با حمایت شوروی مردم را تحت فشار و خفقان سیاست های شوم روسی گرایانۀ خود قرار داده و جمع نفوس تمام این کشورها به چهل میلیون نمی رسد، اکثریت مطلق این دولتها نسبت سیاست های کثیف و ملحدانة روسیه، خود بردگی غرب را پذیرفته و مردم را نیز به سوی غرب می برند!
     از جانبی تنفر ملتهای این کشورها از روسیه امری طبیعی بوده و رویگردانی دولتمردان روسی گرای این ممالک نیز امر قریب الوقوع و با دلایلی نیز همراه می باشد.
     هرگاه بر این مسایل نهضت آزادیخواهانۀ ملت های اروپائی و محکوم شدگان به سیاست استعماری روسیه همچون مردم لهستان و... را مورد توجه قرار دهیم، البته با در نظر گرفتن همۀ ابعاد این مسایل، متوجه می شویم که روسیه چگونه و چسان در تلۀ افغانستان درگیر بوده و موذیانه برآنست تا از طریق تفاهم با شیطان بزرگ راه حلی استعماری برای مسئلۀ افغانستان پیدا کند.
     تفاهم و راه حلی که ضمناً بتواند غایلۀ اسلام را در ایران نیز پایان بخشیده که بیشتر به رسوائی چهرۀ استعماری آنها دامن نزند.
     تفاهم و راه حلی که بتواند جلو موج گستردۀ تبلیغات محافل امپریالیستی علیه استعمار روسیۀ سوسیالیستی را گرفته، بیشتر از این، سندِ فشار و رسوائی به دست رقبا و دشمنان سیاسی و ایدئولوژیکی روسها ندهد. و چون برین زمینه ها مسئلۀ قرضه ها و نیز مخارج روسیه در جنگ با افغانها را مد نظر بگیریم، به این یقین خواهیم رسید که افغانستان یگانه گورستان نظام اندیشه ها و استعمارگران سوسیالیست روسی خواهد بود.
     قابل یادآوریست که اگر انقلاب ایران با آن مایه های اصیل اسلامی و آن رهبری والا ـ که به قولی:

 

گر نبودی خلق محجوب و کثیف

 

ور نبودی خلق ها تنگ و ضعیف

در مدیحش داد معنی دادمی

 

غیر این منطق لبی بگشادمی

ذکر او حیف است با زندانیان

 

گویم اندر مجلس روحانیان

 

     و... ـ و آن حرکت وارسته و یکپارچه و سایر امتیازات بحقی که شایسته است اندر باره اش کتابها بنگارند، نبود، و روسها با درک نقایص درونی خویش و با لمس ضعفهای سیاست استعماری خود، به محاسبة استعماری نمی نشستند و با مسئلۀ انقلاب اسلامی ایران و موضوع افغانستان برخوردی استعماری نمی کردند، نمودهای سیاست استعماری روسیه تا این حد علنی نمی شد و روسها نیز تا بدین پایه رسوا نمی شدند.
     انقلاب اسلامی ایران شدت ترس روسها را در زمینۀ مسابقات استعماری با آمریکا چند برابر کرد، از جانبی انقلاب اسلامی ایران در محافل دیپلماتیک اثری سخت قابل تأمل نهاده و علاوه بر اینکه موازنۀ سیاست های استعماری شرق و غرب را بهم زد، معیارهای آنها را نیز بهم ریخت، قوانین مسخرۀ سوسیالیستی در رابطۀ با تحولات اجتماعی چنان بی آب و رنگ شد که سیاست مداران مکار سوسیالیست در پی تراشیدن اصطلاحات و توجیه و تعلیل های مسخره تری برآمدند.
     توطئه های شرق و غرب مبنی بر جدائی سیاست از مذهب و نیز مبنی بر عدم توانائی اسلام در رابطه با نظام سیاسی به شکست مواجه شد، اسلام در همۀ زمینه های اجتماعی، اعم از سیاسی و فرهنگی و اقتصادی چنان قدرتی از خود نشان داد که سیاستمداران استعمارگر شرق و غرب به واهمه افتادند. آمریکا از ایران اسلامی ناامید شد و روسیه هم که تأثیر شگرف انقلاب اسلامی ایران را بر روی مردم مسلمان و به ویژه مردم افغانستان مشاهده کرده بود و از جانبی عملاً و علناً
بی کفایتی عمال کثیف خویش را در افغانستان مشاهده کرده بود، دست به اقدام تازه ئی زد و آن حرکتی بود چنگیزی، منتها با توپ و تانک و طیاره! و به خاک و خون کشیدن صدها هزار انسان مسلمان.
     آخرین نمود ضعف سیاسی نظام سوسیالیستی و روشن ترین نمود شکست روسیه را باید در همین وحشی گریهای تجاوزکارانه به تماشا نشست. ولی از آنجا که سنت الهی بر این قرار گرفته است تا همیشه خدعه های ابلیسی و ابلیسی گرایان را مواجه به شکست سازد، این نمود نیز دچار شکست گردید تا آنجا که نه تنها توانست سیاست خارجی روسیه را چنانکه هست به جهانیان و انسانهای آزادۀ جهان بنمایاند که توانست در سیاست داخلی آن چنان اثر اندازد که بحرانی تازه و نقطۀ عطفی جدید را ببار آورد.
     روسهای تجاوزگر، پس از سه سال و اندی تجاوز متوجه شدند که چه خاکی بر سر سیاست استعماری خویش ریختند، ولی از آنجا که خداوند بر امراض قلبی دلهای مریض اینان افزوده و ابلیس آنها را به سوی ظلمات جهل و دنائت و بدبختی می کشاند، برای ترمیم سیاست شکست خوردۀ خود و به خیال خود برای سر و سامان بخشیدن به سیاست داخلی و خارجی، سردمداران کرملین در داخل حزب و نظام حزبی دست به کودتای ننگین دیگری زده و برژنف را با روی کار آوردن خلف دیگرش، به دیار عدم فرستادند.
     ما معتقدیم و شواهد متعددی هم گواه این واقعیت است که مرض ساری کودتا ـ البته به شکل سوسیالیستی آن ـ به خود سوسیالیست های روسی نیز سرایت نموده است، و طبیعی ست که در همچه یک مواردی پاکسازی شده ها را، سکتۀ قلبی، درد بیدرمان و... می گیرد!
     اینک ملت ما و سایر ملل آزادۀ عالم بخوبی متوجه شده اند که سیاست روسیه مواجه با شکست می باشد ولی آنچه برای ما و ملت شهید داده و از خود گذشتۀ ما مطرح و سخت قابل تأمل می باشد اینست که: امروز ـ و به ویژه امروز که هم شرق و هم غرب متوجه قدرت معنوی اسلام شده است ـ استعمار روسیه و آمریکا از نظرگاه های متعددی به ویژه در زمینه های استعماری به توافق همه جانبه رسیده اند و بر آنند تا از طریق این همکاری اسلام را نابود سازند، و هر چند که نخواهند توانست به این آرزوی خویش برسند اما ممکن است بتوانند سد راه تکامل و گستردگی ارزشهای اسلامی شده و از این طریق ضرباتی بر پیکر مسلمانان وارد آوردند.
     از اینرو بر ملت مجاهد افغانستان است که متوجه ترفندهای سیاسی و نیز مدعیان سیاست اسلامی باشند. تا خدای نخواسته طوری نشود که پس از دادن قربانیان بیشمار و تحمل رنجها و مشقت ها، دوباره به چهرۀ دیگر روسیه (آمریکا) سلام کرده باشیم.

أَلَا إِلَى اللَّهِ تَصِيرُ الْأُمُورُ


خواندن 1588 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار