شنبه, 28 دی 1392 18:59

علت رکود سیاسی گروههای اسلامی

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

    بررسی وضع گروههای سیاسی در افغانستان، این مسئله را در ذهن انسان بگونۀ پرسشی تکان دهنده ایجاد میدارد که با وجود تأکید بر مترقی بودن اندیشه و روش گروههای اسلامی اصیل، چرا تاکنون این گروهها نتوانسته اند از اقبالی چندان در تصاحب قدرت سیاسی برخوردار شوند؟! چه در زمینۀ سیاسی فرض بر این است که هرگاه گروهی همگرای با مردم، همساز با فرهنگ، با تاریخ، با ایدئولوژی، با نظام ارزشی و... آنها باشد، خواهد توانست با اتکای به مردم قدرت سیاسی را فراچنگ آورد. در حالیکه درین مورد جامعۀ افغانستان و گروههای اصیل ازین نعمت بی بهره مانده اند.
    ظاهر قضیه خیلی جالب توجه و فریبنده و تا حدی بحث انگیز است، لیکن چنان نیست که زمینه، بدون قانونمندی باشد. و ما هرگز بدرک روح و هستۀ این مسئله نخواهیم رسید و علل نهادین آن را درک نخواهیم کرد مگر آنکه ویژگیهای رکود سیاسی را در افغانستان، طی تاریخ سیاسی معاصر آن از نظر بگذرانیم.
    این ضرورت و احساس نیاز شدیدیکه جهت فهم زمینه تولید میشود، بر آنمان میدارد تا قبل از بررسی و بیان ویژگیها و علل رکود سیاسی گروههای اسلامی علل و ویژگیهای رکود سیاسی جامعۀ افغانستان را به بحث بنشینیم.
     علل رکود سیاسی: هر چند در زمینۀ بررسی علل وجودی گروههای سیاسی، این مسئله را بصورت جنبی مورد دقت قرار دادیم که گروههای سیاسی زمانی به وجود خواهند آمد و رشد خواهند کرد که زمینۀ سیاست اجتماعی از پهلوهای متنوعی به رکود و تضاد و متلاشی شدن نزدیک شده باشند؛ و در آنجا این مسئله را تذکر دادیم که نبود زمینه هائی باعث درک و احساس خلاء سیاسی شده، و این زمینه ها خود نیازی شدید به پر ساختن این خالیگاه ها را ایجاد میدارند.
     درین جا احساس میکنم لزومی نداشته باشد که دوباره به شرح آن موارد و مسایل بپردازیم و تنها جهت تذکر و یادآوری مجدد، عناوین موضوعات و موارد را ذکر میداریم، منتها با این تفاوت که در آنجا مسئله دور زمینه های سلبی دور میزد و در اینجا دور زمینه های ایجابی، یعنی موارد متضاد آنها تذکر داده خواهد شد.
الف ـ وجود تضاد طبقاتیی ظالمانه.
باء
ـ اغتشاش و پراکندگییِ فرهنگی.
جیم
ـ سیستم ارزشی ضد انسانی و متضاد با فطرت.
دال
ـ محکومیت، اجبار و وابستگی همه جانبه به استعمار.
هاء
ـ ابهام و اغتشاش ایدئولوژیکی ـ سیاسی.
واو
ـ قدرت طلبیهای ابلهانه.

     خوانندۀ مدقق، از برخورد به زمینه های ذکر شده خود به این نتیجه خواهد رسید که این مسائل تا کجای یک جامعه ریشه خواهد دوانید و هستی و هویت اجتماعی جامعه را تا کجا به تخریب و متلاشی شدن سوق خواهد داد و درین مقطع از تاریخ سیاسی یک جامعه، فقط و بازهم فقط چه گروههایی و با استفاده از چه زمینه هائی خواهند توانست خویشرا به برد سیاسی نزدیک نمایند.
    البته لازم به تذکر نیست که گروههای اصیل اسلامی موظف اند که فقط باید از طریق عملکرد به روشهای صددرصد اخلاقی و ایمانی و منطبق بر اخلاق خدائی و دوری جستن از زمینه های دروغ پردازانه و نفاق افکنانه در تحقق و پیاده کردن نظام سیاسی اسلامی بکوشند.
    اینان چون به اخلاقی دیگر و نظامی دیگر که اساس تحققش را معنویتی سازنده و خداگرایانه تشکیل میدهد باور دارند، نمیتوانند رسیدن به نظام خدائی را از طریق دروغ بستن و خدعه کردن و ارائة ارزشهای چند خدائی و ضد اسلامی گذر کنند؛ و لذاست که در بازار آشفته ئی اینسان، توقع پیروزی اینگونه گروهها، اگر نگوئیم ابلهانه میباشد، زیادی و عبث هست.
    اینک باید پی آوردهای این رکود سیاسی را در جامعه به تحقق نشست تا پس از روشن شدن مسایل، برگردیم به اصل موضوع مورد بحث. البته بیان پی آوردهای این ویژگیها برای رفع شبهه یی ست که قبلاً بیان شد.

     پیآمدهای رکود سیاسی: رکود سیاسی در جوامع نسبت به اینکه زمینۀ آن گسترده و زاینده و طرح کنندۀ سایر زمینه های اجتماعی است طبیعتاً نتایجی نومید کننده، اضطراب آمیز، رنجزای و زمانی هم عصیان خیز و خشم بار را ببار خواهد آورد، چه اصولاً زمینۀ سیاست، عموماً از جانب مردم، در بردارندۀ کل روشهای اجتماعی است، بدین معنی که فرض برین است که این روش سیاسی جامعه است که سیاست اقتصادی، سیاست فرهنگی، سیاست نظامی و سایر روشهای حیات جمعی را طرح و تنظیم و جهت بخش و هدف دار میسازد.
    لذا درک پراکندگی سیاسی و احساس ناهماهنگی جوهری در روش سیاسی ست که زایندۀ نوعی بی رغبتی و احساس نومیدی کردن نسبت به خود زمینۀ سیاسی و در نتیجه به سایر ابعاد اجتماعی میشود.
    به همانگونه که درک انسجام و هماهنگی در جوهرۀ روش سیاسی و ایدئولوژی کردن، انسان را بنوعی امید و تحرک مجهز ساخته و در پرتو همین آرزو و تحرک، نه تنها زمینۀ سیاست که ابعاد دیگر اجتماعی نیز از آسیب پذیری بیشتر مصئون میماند.
    مثالهای زندۀ هر دو حالت و هر دو رویداد را میتوان در بررسی اندیشه های مارکسیستی و اسلامی مشاهده کرد.
    مارکسیست ها پس از یک دورۀ تجربه و تحقیق، به حضورِ تضاد بین رویدادهای اجتماعی ـ تاریخی و باورداشتهای فلسفی گونۀ خویش پی می برند به ویژه که اگر اینان در ممالک شرقی و بصورت اخص آن، اگر در ممالک اسلامی به سر ببرند.
    درک وحشت بار این حقیقت، نوعی بی میلی و نومیدی نسبت به کارآئی و توانمندی روش سیاسی مارکسیسم، در تحقق آرمانهای انسانی را، برایشان تحمیل می کند، از همین لحظه، دیگر سیاست مدار انسان دوست مارکسیست تبدیل می شود به یک هوسباز قدرت  طلب آشفته نظر خودفریب، و از همین هم هست که اصول علمی مارکسیست بدل میشود به اصول مصلحتی و مؤثر از زمینه های سودجویانۀ غیر علمی؛ لذاست که بجای پیاده کردن سوسیالیسم ادعایی و تحقق بخشیدن آرمانهای تاریخی طبقۀ کارگر، شروع میکنند به پیاده کردن زمینه های استعماری ـ استثماری و سد راه تحقق آرمانهای تاریخی طبقۀ کارگر شدن.
   و از آن طرف، ایمان به جوهره و روح هماهنگ، بارور، تکامل دهنده، تعهد بار، ایثارخیز، و اخلاص جویانۀ ایدئولوژی سیاسی اسلام است که مسلمان مؤمن را وامیدارد تا اخلاصمندانه با همۀ مشکلات و نارسائیها و کمبودها و رنج ها و دربدریها و لعنت ها و نفرت ها و...، در آرزوی تحقق ایدئولوژی سیاسی اسلام، سالها مبارزه کند و درین راه اگر جامعه را نتواند به آن الگو برساند خود تجسم عینییِ آن الگو باشد؛ و درین تجربه، ما شاهد شگفتگی و تبلور چهره های پیامبرگونۀ زیادی هستیم که عظمت روحی و باروری خصائل انسانی شان، شخص را به نوعی تسلیم وامیدارد.
   از آنچه گذشت میتوانیم چنین نتیجه بگیریم که رکود سیاسی در جامعه، و بگونۀ واقعیتی زنده در افغانستان توانسته است این پیامدهای ناگوار را ببار آورده:
   الف ـ پراکندگی در سیاست: که این خود ناشی از یک سلسله علل و ریشه های دیگری بوده است.
   فرایند نکبتبار این پراکندگی بنوعی بدبینی، نسبت به همۀ گروهها و شخصیتهای به اصطلاح سیاسی، انجامیده است چه درین رابطه، رابطۀ قدرت طلبی بر انجام وظیفه مقدم بوده است.
    باء ـ بیتکلیفی: پراکندگی سیاسی تولید نوعی بلاتکلیفی مزمن در میان تودۀ میلیونی کرده است، بدین معنا که چون توده، آن پراکندگی سیاسی را در رابطۀ متقابل محرومیت دردبار کل جامعۀ افغانستان مشاهده میکند، درین رابطه خواهی نخواهی متوجه نوعی امتیاز نسبی گروهها نسبت به تودۀ میلیونی شده است. هر چند که نرسیدن بدرک ریشۀ آن بلاتکلیفی را میتوان در همین زمینه بگونۀ روشن و ملموسی تجربه کرد.
   جیم ـ بیاعتمادی: زمینه های فوق میتواند پایگاهی باشند تولد نوعی بی اعتمادی و دید شک آلود و تردیدزای را نسبت به گروهها؛ بویژه زمانیکه گفته میشود، برخی از این گروهها وابسته، برخی غیر اسلامی و برخی هم قدرت مدار و جاه طلب اند.
    این دید تردید زای، تا آنجا ریشه دوانیده است که گاه اینان برای شناخت گروهها و افراد، بجای استفاده و کاربرد روشها و ضوابط اصولی، از روی هیئت و ریخت برونی شان آنان را به بررسی می نشینند و طبعاً نتیجه معلوم است که چه خواهد بود.
   دال ـ بحران روحی: کسانیکه با زمینه های یاد شده بگونۀ واقعی و تجربی آشنایی داشته باشند خوب میدانند که جوامعی که در تب آن همه نارسائی میسوخته اند، به چگونه بحران روانی دچار میباشند.
   پنداشته نشود که میگوئیم آن جوامع از نظر فکری و عصبی بنوعی بیماری دچار میگردند، هرچند گاه عدۀ زیادی از افراد این جوامع بدین امراض نیز دچار میباشند نه، بلکه میخواهیم بگوئیم روان اجتماعییِ جامعه برخوردار از سلامت و ایدۀ مشخص سیاسی، جهت معین، بارور، تکامل بخش، هدف آفرین، مسئولیتزای،هماهنگ با هویت و فطرت انسانی، که طبعاً نتیجه اش « وَأَنتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ »*؛ میباشد نیست.
   وقتی در جامعه هر گروهی، راهی ویژه برود و نظام ارزشی ویژه داشته باشد، اعتقادات ویژه داشته باشد، نیازهای متضاد داشته باشد، دردها و رنج های خنده آور داشته باشد ـ چه زمانیکه رنج و درد یک طبقۀ از جامعه رنج گرسنگی باشد و برهنگی و از آن گروه دیگر، این رنج و درد که چرا درآمد امسالۀ من نسبت به سال قبل صدمیلیون کمتر است، معلوم است که دردها و رنج های خنده آوری بر جامعه تحمیل شده است ـ و حتی وقتی جامعه یی، عصیانهای ویژه ئی داشته باشد، بروشنی درک میشود که روح جامعه دستخوش بحرانی سهمگین و رنج بار است.
    هاء ـ بحران اخلاقی: زمینه های بالا، بخواهیم یا نخواهیم نوعی بحران شکنجه دهنده، اذیت کن و آزاربخش را ببار آورده و عده ئی از روحیه هایی را که در بند کردار اخلاقی و قبول تعهدات انسانی میباشند، خرد میکند؛ و طبعاً این مسئله زمینۀ تولید هزارها گونه فساد را آماده میدارد! چنانکه در اغلب ممالک جهان امروزی که بی نصیب از این دردها نیستند، دردناکانه مشاهده کرده و
می بینیم که روح اخلاقی جامعه متشنج، آلوده بناپاکی و غیر مطمئن میباشد.
   واو ـ بحران اقتصادی: که نگو.
   زاء ـ اتلاف نیرو:اینجاست که ما بدرک نومید کنندۀ این واقعیت میرسیم که در چنین جامعه هایی همۀ نیروها به سوی نابودی و نهادهای ناسالم و استثمارگرایانه و ضد انسانی سوق داده میشود.
   جامعۀ افغانستان را مدنظر بگیرید با تقریباً 18 میلیون نفوس، صرف نظر از همۀ عقب  افتادگی ها، آیا اگر این جامعه دچار این مصائب دردبار سیاسی نبود کدام عاقل می توانست تصور نماید که زندگی این مردم بی پناه، از هر نگاه، خیلی بهتر و بارورتر از اکنون نمیتوانست باشد؟! بگذر که درد جوش می زند و بهتر آنکه عقده ها در اینجا نترکد.
   حاء ـ تخریب انسان و انسانیت: درین مرحله ما با پوست بدن خویش شلاق ها و پتک هایی را که برای تخریب هستی ما و بدتر از آن انسانیت ما فرود می آیند، احساس میکنیم.
   درین رابطه است که انسان به متلاشی شدن، به از خود غائب شدن، به با خود در جدال شدن، به از خود بیگانه شدن، به در خود ـ آنهم خود شهوی ـ محدود شدن، به بر خود ـ آنهم خود خدائی ـ عاصی شدن، به با خود متضاد شدن و در یک کلام: به از خود خالی شدن سوق داده میشود.

    در این رابطه، خوانندۀ محترم و دلسوزیکه میخواهد به انسانیت و انسان و باروری و کمال آن بیندیشد، حتماً میتواند به این درک نایل آید که مسلمانان به علتِ غایب بودن از پهنۀ ایدئولوژی سیاسی اصیل ـ که بعداً مشخصات و ویژگیهای دیگرشانرا نیز ذکر کرده و خواهیم دید که آن ویژگیها نیز، خود زمینه ساز عدم پیشرفت شان، نسبت وجود آن جو ناسالم سیاسی بود ـ نتوانسته اند قدرت سیاسی را در افغانستان فراچنگ آورند.
    پس از بیان این کلیات اینک نوبت را میدهیم به بیان علل رکود سیاسی گروههای اسلامی.



* ـ سورۀ آل عمران ـ 139

خواندن 1518 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار