چهارشنبه, 02 بهمن 1392 11:21

فن سالاری و استعمار فرهنگی

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(2 رای‌ها)

     « ... نظام آموزشی همگانی ابزار نیرومندی برای ابقای نظم اجتماعی حاضر است ؛... به کودک ... یاد داده می شود که تسلیم قدرت شود، خواست دیگران را به عنوان اصل و قاعده بپذیرد و در نتیجه عاداتی در ذهنش تشکیل بشودکه در دورۀ بزرگسالی جملگی به سودطبقۀ حاکم است. »(1

 

     آنچه تصدیقش به هیچ برهان و استدلالی نیازمند نمی باشد اولاً: پذیرشِ این واقعیت است که استعمار امری تاریخی بوده و همۀ اقوام و ملل حداقل در مقطعی از حیات سیاسی ـ اجتماعی خود با آن دست به گریبان بوده و با برخی از جلوه ها و چهره های آن آشنائی دارند؛ و ثانیاً: متوجه شده اند که هدف اصلی و نهائی استعمار پیشگان از رویکردن بدان یا تمرکز و تکاثر مالی می باشد، یا توسعۀ حوزۀ اقتدار و سلطه و حاکمیت، و یا تفاخر و تفرعن و افاده فروشی و غیره؛ و ثالثاً: به نیکوئی دریافته اند که روشهای شناخته شده و مورد توجهی که از طریق آنها امر استعمار تحقق پیدا کرده است یا نظامی بوده است؛ یا سیاسی و یا فرهنگی، که بیشتر متعلق به دوران معاصر و استعمار جدید می باشد. و این نبوده است مگر به دلیل امتیازهای قابل توجهی که زمینۀ استعمار فرهنگی از آنها برخوردار می باشد، که اگر بخواهیم بطور فهرستوار به تائی چند اشاره نمائیم، مهمترین آنها را چنین خواهیم یافت:
1 ـ خشونت زدائی؛ و این یعنی پنهان کردن چهره و طبع خشن استعمار.
2 ـ حساسیت زدائی؛ و این یعنی جلوگیری از انگیزش حساسیت علیه تجاوزگر.
3 ـ مصرف زدائی؛ و این یعنی کم کردن مصارف نظامی ـ تهاجمی.
4 ـ حفظ نیروهای انسانی خود و استفادۀ از آنها در زمینه های دیگر.
5 ـ نمایش گونه های شیطنت بار دلسوزی.
6 ـ ادغام نیروهای بومی؛ و این یعنی استعمارگر را درونی ساختن.
7 ـ گریز از رو در روئی با استعمار شده و رو در رو ساختن او با هموطنش.
8 ـ ایجاد رقابت برای استقبال از استعمار و استعمارگر در میان بومیان.
9 ـ انتخاب ( = استعمار شده بودن ) را با لطایف حیل بر آنان تحمیل کردن.
10 ـ همۀ هستییِ آنان را، با دست خودشان به خویش تقدیم کردن و...!

     آنچه آمد مؤید آنست که: یکی از روشهای مفید و کار آمد و یکی از زمینه های قابل تأملی که نهادهای استعماری دنیای فن سالار، از دیر باز متوجه کارائی و امکان سوء استفاده های کلان از آن شده اند، زمینۀ استعمار فرهنگی از طریق اندیشه سازی، باور تراشی، جهت بخشیدن به نگرشها و گرایشهای متنوع و طرح و تبلیغ ارزشهای تازۀ وهم ساخته برای دنیای سوم و انسانهای مورد تهاجم و چپاول آنها می باشد. همۀ واقعیت های جاری در جهان سوم و بویژه در میان ملتهای مسلمان، مؤید این امرند که تلاشهای وسیع انحرافبار استعمار در این راستا، باعث گردید تا کارشناسان استعمار در رابطه با تولید، تحکیم، پخش و تداوم اندیشه ها، باورها و ارزشهای ویژه ئی ـ از فلسفۀ علمی! تا گونه های الحادی اگزیستانسیالیسم، دموکراسیهای قلابی ظاهرفریب، سکولاریسم منافقانۀ تضادبار و حتی پلورالیسم منحط و بی ریشۀ بی تقدس ـ نقشهای بسیار ویرانگرانه ئی را ایفا نمایند؛ نقشهائی که جز در جهت تباهی ذهنی، هویت انسانی و سرمایه های مادی پذیرندگان این عقاید و اندیشه های مبتذل ساختگی و تقویت بنیۀ مادی، روحیۀ چپاولگرانه، درنده خویی عاملان مغرور فن سالاری و فساد و تلاشی هویت ربانی انسان نینجامیده است.([2])

     در این رابطۀ ویژه، نه تنها همۀ تلاشهای تکنوکراتهای سودپرست متوجه آنست تا اسیران و دنباله روان آنها به اشیا و امور هستی، به روابط و مناسبات انسانی و اجتماعی، به مقولات سیاسی، فلسفی، عقیدتی، اخلاقی، هنری و... چنان اندیشیده و باورمند باشند که آنها می خواهند، بلکه با همۀ نیرو و توان تلاش می ورزند تا کلیۀ اعمال و گرایشهای آنان را در جهتی هدایت نموده و فعال سازند که از قبل برایشان طراحی و تعیین نموده اند.
     معنای ضمنی این امر از نظر ما مثبت و مؤید این نکته می باشد: اینان که خود از آدمیت بریده و با هویت انسانی خود قهر کرده و در افتاده اند، تلاشهای خود را در جهت شیئی ساختن انسان متمرکز کرده و با همۀ توان می کوشند تا انسان را به شیئی بی خصلت ـ آنهم شیئی که خود طراحی کرده و از وی کارها و کاربردهای ویژه ئی را مطالبه دارند ـ بدل نمایند! اینان به تجربه ـ آنهم در میان بردگان فکری خود در بسیاری از ممالک آسیائی، افریقائی و... ـ در یافته اند که اینگونۀ از تغذیۀ فکری، هدایت های عملی و راهبری های ارزشی، از آدمی زادگان برایشان موجوداتی تواند ساخت که بی پروا به تخریب و تلاشیِ هویت خود و هموطنان خود، در جهت تحقق و تداوم اغراض پلید فن سالارانِ سود پرست، عمر و آبرو و شخصیت خود را فدا نموده، جامعه و نهادهای جمعی و مقوله های ارزشی را به گونه ئی طراحی، تبلیغ و در صورت ممکن شکل بخشیده و رنگ آمیزی نمایند که مورد پسند اربابهایشان می باشد!
     به هر حال، آنچه برای هر واقع نگر منصفی روشن و بی نیاز از برهان می نماید این است که تغییرات اجتماعی زادۀ تغییر در « نگرشها، باورها، معتقدات » و « گرایشها و کنش های » فکری و باطنی می باشد؛ و این تغییر خود شامل مراحلی است که در یک تقسیم بندی اولیه از این قرار تواند بود:
الف ـ مرحلۀ پیدایش یا ایجاد و ابداع اندیشه و تفکر.
باء ـمرحلۀ پخش، چالش، مقایسه و مقارنه.
جیم ـمرحلۀ پذیرش و تأیید.
دال ـ مرحلۀ گرایش و کاربرد و بهره گیری که نتایج این گرایش پس از رویکرد عملی نمایان و پیدا می شود.
هاء ـ مرحلۀ ارزیابی.

     با در نظر گرفتن آنچه آمد، اگر بخواهیم حوزه و مراحل فعالیت های استعمار را در رابطه با ملتی مورد توجه، تحلیل، تدقیق و ارزیابی قرار دهیم، متوجه خواهیم شد که: استعمار برای تحقق و تداوم شرایط مورد نظر خود، باید از هر نظر خود را آماده کرده باشد تا کلیۀ حوزه های یاد شده را مد نظر داشته و در کلیۀ مراحل حضور فعال داشته باشد؛ و این کار متضمن برنامه ریزی دقیق، جمع آوری اسباب و ابزار لازم و متناسب، افراد تربیت شده، جهت گیری ها و جهت دهیهای مشخص و تلاشهای وسیع و طاقت شکن می باشد. با این مایۀ از باور، اگر نگاهی سریع و زودگذر به رویدادها، وقایع و جریانهای چند دهۀ ممالک مورد تهاجم استعمار ـ و از جمله مملکت خودِ ما ـ بیاندازیم، به فوریت متوجه خواهیم شد که استعمار:
     اولاً به ایجاد، ابداع و طراحی انواع اندیشه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، روانی، هنری، و... پرداخته و از این طریق مواد و مواردی را در برابر اندیشه ها و باورهای بومی و سنتی مردم علم کرده، بعضی اذهان را نسبت به باورهای قبلی شان مشکوک ساخته، یا از معتقدات آنها تقدس زدائی نموده و یا حداقل نسبت به قبح این تقدس زدائی، تقلید و دنبال رویهای ناشیانه و ابلهانه بی خیالشان ساخته و از آنان به گونه ئی حساسیت زدائی نموده است.
     ثانیاً در زمینۀ پخش و اشاعۀ آن زمینه ها تلاش مجدانه به خرج داده و از این طریق: هم زمینۀ وسیع و عمیق چالش اندیشه ها را به نحوی شیطنت آمیز دامن زده است؛([3]) هم عده ئی از مزدوران تربیت کردۀ خود را بنام دارندگان اندیشه های مدرن و رهبران افکار مترقی وارد صحنه ساخته، از طریق ایجاد مراکز نشراتی، زد و بندهای تبلیغی و... شخصیت بخشیده است؛ و هم زمینۀ تزریق افکار، باورها و ارزشهای مورد نظر خود را سر و سامان داده و از این طریق تا اعماق احساس و اندیشه های عده ئی راه برده است!
     ثالثاً با سوء استفاده از زمینه های یاد شده، به قسمت قابل توجهی از اغراض مورد نظر خویش ـ اعم از مادی و معنوی ـ جامۀ تحقق پوشیده است!

     به هر حال، قبل از اینکه مطلب مهمی را در رابطه با این زمینۀ ویژه ولی در رابطه با تلاشهای استعمار در میهن خود ما ارائه نمائیم، مجدداً متذکر می شویم که در این بخش از این دفترچه، به هیچ روی سرِ تحقیق مدرسی و مرتب استعمار فرهنگی را نداشته و نداریم؛ و اگر مواردی را مطرح می کنیم، حکم تذکری دردآلود و حسرتبار و اشاره ای گنگ و نارسا را داشته و بر آنست تا به قسمتی از علل کژفهمی جمعی از مردم ما، در رابطه با تمدن تماس داشته باشد. و اما ذکر آن مطلب:
    به یاد می آوریم که قیام های ملی و تلاشهای نظامی مردم ما علیه تجاوزات مستقیم استعمار انگلیس در قرن گذشته، ممالک معظم آنروز ( روس، انگلیس، آلمان و فرانسه ) را مجبور کرد تا افغانستان را به عنوان منطقۀ حایل و آزاد ( = آزاد از زیر سلطۀ مستقیم فقط یکی از این کشورها بودن ) بپذیرند! منتها ذوق سلطۀ کامل و حضور مستمر بر این ممالک آنان را به این باور مجهز ساخت که در شرایطی از این دست بهترین راه نفوذ و استعمار، همان راه رخنه کردن در بعد فرهنگی این مملکت می باشد. از اینرو به پیشنهاد کارشناسان امور مربوطه و پشتیبانی دولتها و بنیادهای استعماری در مدت زمانی نه چندان طولانی ـ هر چند با اندک تفاوت ـ طرح ایجاد مدرسه ها و دانشکده هائی را ریخته و از این طریق خود را به قلب فرهنگ افغانستان رسانیدند! حاصل این تلاشهای ویرانگر در مرحلۀ اول و در لباس توجه به علم و فرهنگ و... ـ آنهم فقط در سطح شهر کابل ـ آنشد که:

     * فرانسوی ها « لیسۀ استقلال » را به شکل مورد نظر خود طراحی نموده، مواد درسی آنرا ـ از صنف هفتم تا صنف دوازدهم ـ خودشان به زبان فرانسوی مدون ساخته، زیر نظر کارشناسان و تربیت شدگان مورد نظر خود، که تا مدتها فقط فرانسویها و بعداً افغانیهای مورد اعتماد بودند، به بچه مدرسه ای های ما تدریس دارند!
     در این مدرسه نه اینکه مواد علوم به اصطلاح جدیده را طرح و تدریس می نمودند که « تاریخ اسلام » را نیز خودشان به زبان فرانسوی تدوین کرده و به خورد بچه های ما می دادند!
     در رابطه با دانشگاه نیز، چنانکه مشهود بود « دانشکدۀ حقوق و علوم سیاسی » بطور دربست ـ از طرح و تدوین برنامه، گزینش استاد فرانسوی و بومی و تدریس و... ـ زیر نظر فرانسوی ها و با کمک مالی ـ فرهنگی آنها اداره می شد!
    * آلمانی ها « لیسۀ امانی » ـ که بعدها بنام « لیسۀ نجات » تغییر نام یافت ـ بصورت مورد نظر و هدف خود طراحی و تمویل نموده، مواد درسی آنرا ـ از صنف هفتم تا دوازدهم ـ به زبان آلمانی تدوین و تدریس نموده و زیر نظر افراد مورد اعتماد خودشان ـ چنانکه در مورد فرانسوی ها اشارت رفت ـ اداره نمایند!
     در رابطه با دانشگاه نیز، « دانشکدۀ اقتصاد » را دربست و با اختیارات تام و تمام ـ مثل فرانسوی ها ـ زیر نظر و ادارۀ خود داشتند!
   * روسها « لیسۀ ملالی » و دانشکدۀ « پولی تکنیک » را با همان مشخصات! و بالاخره:
   * انگلیس ها، « لیسۀ غازی » را تجدید بنا نموده، سازمان داده و دانشکدۀ « تعلیم و تربیت » را با همان کیفیت اداره نمایند.([4])

     دیری نپائید که آمریکا به عنوان قدرتی تازه وارد میدان شده و در پشت سر بنیادها و سازمانهای استعماری قلب فرهنگ مردم افغانستان را مورد تهاجم قرار داده، در کنار تدوین و پخش کلیۀ کتابهای درسی از طریق سازمان « فرانگلن »، « لیسۀ حبیبیه » و دانشکدۀ انجینیری ( = مهندسی ) را با همان کیفیت، ولی با قدرت، جرأت، و ریخت و پاشهای بسیار چشمگیر طراحی و مورد
بهره برداری قرار داد!
     در این رابطۀ ویژه، اگر چه باورمان بر اینست که نفس یادآوری و تذکرِ مطلب یاد شده هر جوان مدرسه دیده ئی را متوجه عمق فاجعه ساخته، پرده از رازهای بسیاری بر می دارد که مثلاً جوان پنجاه سال قبل متوجه آنها نمی شد؛ ولی برای اینکه این نبشته از تأیید کارشناسان امور استعمار فرهنگیِ خودِ دنیای فن سالار برخوردار شود خوانندۀ عزیز خود را به گوشه ئی بسیار موجز از باورهای این دستۀ از فرهنگیان غربی عطف توجه می دهیم.
      مارتین کارنوی در کتاب « آموزش و پرورش در خدمت امپریالیسم فرهنگی »، در رابطه با تأسیس اینگونه از مراکز آموزشی دارد که:

      « ... نظر ما اینست که هدف از تأسیس مدارس غرب در گوشه و کنار جهان مفید واقع شدن مردم در سلسله مراتب جدید بود نه کمک به آنها در ایجاد مناسباتی در جامعه که از ساختی اجتماعی به ساختی برتر منتقلشان کند. بنابراین مدرسه به مردم کمک نمی کند تا به مراحلی فراتر از این سلسله مراتب سرمایه داری که در دست بیگانگان و یا طبقۀ خاصی است روند، بلکه می کوشد آنان را فراخور نیازهای این سلسله مراتب سازد، چه به نفعشان باشد و چه نباشد. ما این جنبه را استعمارگری مدرسه می نامیم. »([5])
      « هدف از کمکهای آموزشی سازمان توسعۀ بین المللی بانک جهانی و سایر سازمانهای کمک دهنده، از جمله بنیادهای خصوصی و انجمنهای مذهبی ظاهراً پیشبرد رشد اقتصادی است ولی زمینۀ این کمکها و همچنین مشاورۀ فنی همراه آنها شرایط خاصی را بر فرایند رشد و توسعه تحمیل می کند. هدف از این کمکها ایجاد نهادهایی که مکمل سازمان تولید سرمایه داری باشد ـ سازمان اقتصادی که بخش عمدۀ تولید را در اختیار تنی چند گذارده و سرمایه گذاری خارجی را مجاز و حتی لازم می داند ـ و به راه انداختن دستگاهی سیاسی است که در خدمت یک چنین ساخت پلکانی و علائق نظامی آمریکا باشد. »([6])
       باید یادآور شد که این تنها کارنری نمی باشد که به چنین نتیجه ئی دست یافته، بلکه صدها و هزاران دانشمند واقع بین و ارزش گرای دیگر نیز به همین باور و برداشت مجهز شده و دست یافته اند. واقع مطلب هم مؤید آنست که غرب با آن گذشتۀ پوچِ بی بارِ بی ریشه و با آن تلاشهای ننگین ارزش ستیزانه هرگز نمی تواند بدون غرض و مرض دنیائی، آن سرمایه گذاریهای هنگفت را وجهۀ همت خود قرار دهد؛ در حالی که وضعیت فقیرانِ بی خانمان، یتیمان بی سرپرست و سایر بدبختهای بی پناه این ممالک، سیمای شهرها را درد انگیز ساخته و قلب هر انسان با عاطفه ئی را بدرد می آورد!
       پس آنچه باقی می ماند « شکل، ریخت و رنگ » بخشیدن به اذهانی است که مورد هجوم قرار داده اند تا از این طریق به تحقق حد اعظم خواستهای استعماری خود دست پیدا کنند!
       ادوارد برمن در کتاب « کنترول فرهنگ » در رابطۀ با همین موضوع آورده است که:
      « از سال 1945 به بعد، برنامه هایی تحت حمایت بنیادها در داخل و خارج توسط معدودی نخبگان منتخب که به دقت پرورش یافته بودند، طراحی و اجرا شده اند. اتکاء به افرادی معدود برای تعیین خط مشی های سیاسی و اجرای برنامه ها، صرفاً تداوم سنت قدیمی بنیادها بوده است. »([7])
      « ... حمایتی که بنیادها از انواع برنامه های آموزشی در داخل و خارج از کشور به عمل می آورند، نمی تواند جدا از شرایط تاریخی آنها بررسی شود. مضافاً اینکه این شیوه به بنیادها نیز امکان خواهد داد تا بدون مواجهه با هیچ انتقادی به مطرح کردن این ادعا بپردازند که وجود آنها به منظور بهبود شرایط زندگی انسانها و جستجوی حقیقت بوده است. چنین ادعای بی پایه ای به تقویت نظم سیاسی ـ اجتماعی موجود منجر می شود و زمینۀ استمرار سلطۀ عقیدتی نهادهایی همانند بنیادها را که بر جامعۀ آمریکا حاکم هستند فراهم می آورد. خودداری از تحلیل نقادانۀ برخی از مبانی فکری این مؤسسات صرفاً می تواند به اشاعۀ گسترده تر تصویری که آنها از واقعیات ارائه می دهند و برنامه های ناشی از آن منجر شود؛ برنامه هایی که همانند موج اصلاحات « ترقی خواهانه » اوایل قرن حاضر در صدد اند تا چشمگیرترین نابرابری های اجتماعی آمریکا را تعدیل کنند و این جامعه را در نظر اکثر شهروندان محیطی مطلوب جلوه دهند. »([8])
      « تلاشهای فرهنگی و آموزشی بنیادها در خارج، که مکمل برنامه های رسمی کمک خارجی ایالات متحده بوده است، بخشی از همان مجموعه ای را تشکیل می دهد که لش آن را « جنگ سرد فرهنگی » می نامد؛ جنگ سردی که می خواهد به تربیت آن دسته از رهبران جهان سومی توفیق یابد که راه میانه بین فاشیسم و کمونیسم را بر می گزینند. »([9])
      « در آفریقا این واقعیت کاملاً مشهود است، زیرا در آنجا فارغ التحصیلان دانشگاهی غرب زده ترین، و از نظر فرهنگی وابسته ترین آفریقائیان هستند. در میان پیشگامان اصلی تجدید حیات فرهنگی، هیچیک از آنها نبوده است و آنها علاقه و احترامی برای نظامهای اعتقادی، میراث زبانشناختی، شیوه های تفریح و سرگرمی و یا سلوک زیبایی شناختی بومی، قابل نبوده اند. » این وضع، بخصوص در آسیا هم مشهود است.
      دانشگاههای جهان سوم صرفاً به وارد کردن اطلاعات و عقاید تولید شده در دانشگاههای غربی، و بالتبع استمرار وابستگی فرهنگی کشور خود، بسنده نمی کنند، این دانشگاهها، هم چنین، به نحوی که به صدور مواد طبیعی و خام از ممالک توسعه نیافته به کشورهای پیشرفته شباهت دارد، اطلاعاتی را به دانشگاههای غربی منتقل می کنند. این تبادل علمی، مانند مبادلات اقتصادی مشابه، بین شرکای نابرابر صورت می گیرد و کشورهای پیشرفتۀ مرکز، از این مبادله به مراتب بیشتر سود می برند. »([10])
      « آرنو نقش بنیادها در تربیت اتباع کشورهای جهان سوم را بررسی کرده و به این نتیجه می رسد که پژوهشهای ایشان بیش از آنکه در خدمت کاستن از وابستگی فرهنگی و اقتصادی کشورشان باشد، کشورهای صنعتی متروپل را متنفع می کند.
      آرنو می نویسد که « این شبکۀ محلی ( پژوهشگران ) تحت حمایت بنیادها، جریان ایده ها بین کشورهای متروپل و کشورهای پیرامون را تسهیل می کند. »
       این شبکه ها تولید و اشاعۀ ایده ها و اطلاعاتی را تسهیل می کند که دانشگاهها و سازمانهای دولتی کشورهای صنعتی غرب، آنرا مهم تلقی می کنند.
       آرنو می گوید: حمایت بنیادها مانع از آن می شود که فعالین جهان سوم با توجه به مقتضیات خود و با استفاده از منابعی سازگار با سطح توسعۀ جامعۀ خود، به مشکلات داخلی جوامع خود برخورد کنند. »([11])

بر مبنای همین باورها و تحلیل واقعیت های تلخ انکارناپذیر می باشد که محقق دیگر غرب ( هور نوی ) ابراز کرده است:

     « بحث ما اینست که آموزش و پرورش اروپائی یا آمریکائی اگر چه مردم را از قید سلسله مراتب سنتی رها می کند ولی آنها را اسیر سلسله مراتب سرمایه داری می سازد. این فرایند در عین حال که شامل عناصر آزادیبخش است عناصر وابستگی و از خود بیگانگی نیز به همراه دارد. مهمتر آنکه، مدرسه شرایطی به وجود نمی آورد که در این شرایط شاگرد بتواند دست به کار آزاد سازی خود شود. در عوض، حد مجاز آزادی در مدارس را کسانی که مهمترین نقش را در تعیین هدفهای جامعه دارند ضبط و ربط می کنند. »([12])
     همین واقعیت را نویسندۀ کتاب کنترول فرهنگ بدینسان تحریر داشته است:
     « ... تأکید بر شکل تشکیلات و محتوای فکری و دانشگاههای کشورهای غربی، موجب تقلیل ظرفیت دانشگاه برای پذیرش عقاید و دیدگاههای ملی می شود. و این به نوبۀ خود به آن معنی است که دانشگاههای وابسته « به بهترین وجه ایدئولوژیهای تثبیت شده در مرکز، همراه با ضمائم جدیدتر آن را در میان دانشجویان و طبقۀ تحصیل کردۀ ملی اشاعه می دهند. » این واقعیت که هیچ بدیل استوار در مقابل دیدگاههای فکری مسلط در کشورهای پیشرفتۀ سرمایه داری، مطرح نمی شود، به گونه ای اجتناب ناپذیر به تسلط آن عقاید منجر می شود. در عین حال، ادعا می شود که چیرگی این عقاید، صرفاً ناشی از برتری علمی ذاتی آن است و بدین گونه مشروعیت آن تضمین می گردد. »([13])
     در حال حاضر آمریکا به روال بریتانیا و فرانسۀ سدۀ نوزدهم ( و سدۀ کنونی )، کمکهای خود را به آموزش و پرورش نیز اختصاص می دهد تا آن نوع آموزش و پرورشی را که مکمل حفظ « نظم » در امپراطوری است و به گسترش سرمایه داری خصوصاً... به گسترش شرکتهای چند ملیتی و مؤسسات مالی آمریکا پر و بال می دهد ترویج می کند. در پناه سیادت آمریکا، گسترش آموزش رسمی و اصلاحات آموزشی وسیلۀ ترویج مفاهیم آمریکایی از جامعۀ « کارا » و « دموکراتیک » می شود. »([14])
      « معمولاً کارشناسان آمریکائی و سایر کشورهای صنعتی در خصوص آموزش و پرورش این طور فرض می کنند که مدرسه پیش از هر چیز جائی برای گسترش مهارتهای شغلی... است که به کار هدفی برای جامعه یعنی به حداکثر رساندن رشد اقتصادی بیاید. ولی این تنها کارکرد مدرسه و احتمالاً کارکرد اصلی آن هم نیست. مدرسه منتقل کنندۀ فرهنگ و ارزشها و خشت زنندۀ کودکان در قالب نقشهای گوناگون است. »([15])
     رسوائی تلاشهای ویرانگرانۀ غرب در زمینۀ استعمار فرهنگی و دامنۀ رسیدن به شناخت و فهم فسادبار آنها، تا بدانجا گسترش و عمق پیدا نموده که عده ئی از نویسندگان جهان سوم را نیز برانگیخته است تا پرده از فعالیت های نفرت انگیز استعمار پیشگان غربی بردارند؛ بطور مثال « ممّی »([16]) نشان می دهد که چگونه وجود تشابه و اختلاف میان نظامهای آموزشی کشور قطب و مستعمره هر دو علیه استعمارزده کار می کنند. مواد درسی و زبان تدریس در مدارس مستعمرات به طرز حیرت انگیزی نظیر کشور قطب به ویژه مدارس مخصوص فقرا است.
      در مدارس ابتدائی توجه خاصی به زبان، ارزشها و هنجارهای اروپائی ( مسیحیت ) و تحقیر همۀ آنچه که ساده بینانه است می شود. »([17])
      به هر حال، در زمینۀ مدرسه هائی از این دست نظر استعمار شناسان این است که:
     « در کشور غیر صنعتی، مدرسه نهادیست که نه تنها فرد را از خودشناسی بلکه کل جامعه را از شناخت خویش باز می دارد. مدرسه دقیقاً چون اقتصاد، سیاست و ساخت اجتماعی دنبالة ساخت کشور قطب است. »([18])
     « به موجب نظریۀ ما، مدرسه استعمارگر است به این معنا که می کوشد مناسبات و سیاستی در جامعه را خصوصاً بر آن دسته از کودکانی که کمترین فایده را از این مناسبات می برند ( یا بیشترین ضرر را می بینند ) تحمیل کند. »([19])
     نیل پستمن ـ استاد رشتۀ جامعه شناسی دانشگاه نیویورک آمریکا در همین رابطه در کتاب جنجال برانگیز « تکنوپولی » ـ دارد که:
     « ... مدارس نیز ابزار و مکانیسمی برای کنترول اطلاعات هستند. چه اطلاعاتی کنترول می شوند که و چگونه و با چه ضابطه ای؟ نگاهی به برنامه های آموزشیِ مدارس و یا دقیق تر از آن، مطالعۀ برنامه و کتابچۀ واحدهای دروس دانشگاهی به این سئوال پاسخ می دهد. در این برنامه و جدول واحدهای درسی دانشگاه، کلاسها، سیمینارها، موضوعات و بخشهای مطالعاتی و آموزشی، ردیف شده اند که در مجموع به طور نسبتاً دقیقی تعیین می کند که یک دانشجوی جدی و طالب علم، دربارۀ چه مطالبی باید به مطالعه پردازد. یا به عبارت دیگر از واحدها و مطالبی که این برنامۀ آموزشی در بر ندارد، می توانیم دریابیم که یک دانشجوی مشتاق و درسخوان به چه موضوعاتی نباید بیندیشد. به زبانی دیگر، جدول واحدهای آموزشی دانشگاه با این شکل و فورم، برنامه ای است جهت تسلط یافتن بر اطلاعات و نیز ابزاری است که به علم و دانش، عنوان، نام و نشان و مدارجی می بخشد. و از این طریق نوع معین و دیگری از اطلاعات را به طور منظم از رده خارج می کند و آنها را کم ارزش، عوامانه و غیر قابل توجه اعلام می دارد. به این دلیل، جدول واحدهای آموزشی و درسی دانشگاه معنا و اهداف مشخصی را عرضه می کند ـ بهتر است بگوئیم، این جدول به منظور ابزاری برای ارائة معنا و هدف به اطلاعات و نیز علوم تنظیم می گردد. از آنچه که این جدول و برنامۀ آموزشی عرضه می کند و یا از برنامه و کار خود حذف می کند، می توان به مبانی نظری، هدف و منظور و معنای تعلیم و آموزش پی برد.»([20])

       و اما در مورد دانشگاههای وابستۀ خود ما، آنچه روشن و بی نیاز از برهان می نماید اینست که برای استعمار تهاجم فرهنگی هدف نبوده بلکه حکم وسیله ئی قوی، دامنه دار و پرثمر را دارد که از طریق آن اهداف سیاسی ـ اقتصادی خود را تحکیم می نماید. از سوئی، تا آنجا که از روش شناسی تلاشهای استعماری محقق شده، یکی از نیرنگهای فن سالاران استعمارگر در تمام طول تلاشهای هویت برانداز و رنج آفرین شان این بوده و هست که قبل از حاکمیت بخشیدن به ابزار صنعتی بر زندگانی استعمار شده، عقاید و ارزشهای فن سالاری را به عنوان عقایدی پیشرفته، کارآمد و مفید، اولاً بر نگرشها و نظام فکری استعمار شده حاکمیت می بخشند و ثانیاً در نظام ارزشی او. زیرا به روشنی دریافته اند که تا افراد به روابط و مناسبات حاکم بر حیات تکنولوژیک، رفاه مند و دنیامحور مخلصانه ایمان نیاورده و ارجمندی و ارزش آثار، جلوه ها و پیامدهایش را نپذیرند، اولاً سلطۀ اینان موقتی بوده و ثانیاً، با اعمال فشارهائی حساسیت انگیز، رسوائی آور، بیدار کننده و مقابله زای خواهد بود. این در حالی است که در دست داشتن رهبری عقیدتی، فکری، عاطفی، ارزشی و... از طریق سلطۀ باورهای پا گرفته از احکام و مناسبات فن سالاری، اشتیاق همسوئی، همگامی، همدلی و... استعمار شده را با مدافعان و طراحان فن سالاری بالا برده و او را با گامهای شتابان و اشتیاق ابلهانۀ خودش به مزبلۀ عفن تشبه، وابستگی و بردگی های متنوع می کشاند.
      بدیهی است که طبیعتِ اجرای چنین طرح و هدفی نیازمند تهیه و فعال ساختن عده ئی به اصطلاح کارشناس، دانش دیده، صاحب عنوان و برخوردار از وجهۀ فرهنگی و اجتماعی می باشد؛ افرادی که هم به راحتی بتوانند زبان ارباب را بفهمند؛ هم طرحهایش را سریع و درست و به موقع اجراء نمایند! هم به این طرح و برنامه ـ به واسطۀ تربیت ویژه ئی که دیده و یافته اند ـ ذهناً اعتماد و اطمینان داشته و از احساس ضرورت تحقق آنها ـ ولو به قیمت خودفروشی و اسارت و بدبختی همنوعان شان تمام شود ـ مجهز باشند! هم آنها را از طریق تبلیغ و تکرار و... به نفع مردم جا بزنند؛ هم جلوِ مخالفان طرحهای استعماری را با پرروئی و بی حیایی بگیرند! هم آماده باشند تا سرمایه های مادی و معنوی ملت را به پای هوسهای استعمارگران بریزند!
      روشن است که ساختن و آماده کردن چنین ابزاری به « کارخانۀ مزدورسازی » نیاز مبرم دارد. منتها استعمارگران ابلیس منش، هم چنانی که نام بسیاری از چیزها را عوضی قالب کرده، بسیاری از نامها را تحریف کرده و بارِ معنایی اصیل و انسانی آنها را مخدوش و یا حذف می کنند، اسم این کارخانه های مزدورسازی را نیز « دانشگاه » قالب کرده و از طریق این مراکز هدفهای ضد دانشی ـ ارزشی و هویت برانداز خود را تعقیب می دارند.
نویسندۀ کتاب « کنترول فرهنگ » در همین رابطه گزارش داده است که:
      « مزروعی اشاره می کند که دانشگاهها... « عملاً به عنوان نهادهایی برای ارتقاء تمدن غربی مشخص شده اند. » ابعاد اقتصادی و فرهنگی این تمدن از دیرباز مشخص شده است. این اهداف اقتصادی و فرهنگی به وسیلۀ قدرتهای استعماری ئی که بسیاری از این دانشگاهها را بنیاد گذاشته اند، دقیقاً مد نظر بوده است.
      دانشگاهای وابسته « چنان نظام آموزش عالی یی در جوامع خود ایجاد می کنند که چه از نظر شکل تشکیلات و چه از نظر محتوای دروس، کاملاً مطابق با نظام آموزش عالی در کشورهای توسعه یافتۀ غرب باشد و آن شکل و محتوا را باز تولید کند، نه آنکه نظام تعلیمات عالی یی را ایجاد کند که امکان بالقوۀ تحقق استقلال فرهنگی در جامعۀ خود را افزایش دهد. »([21])
       آنچه را عاجزانه و با همۀ پرروئی به خوانندۀ پرحوصلۀ این دفترچه تأکید می داریم اینست که برای درک عمق فاجعۀ استعمار فرهنگی، لطف نموده برخی از کتابهای مربوط به این عمل ضد انسانی را ـ که اتفاقاً در دوران ما زیاد هم هست ـ مورد تورق قرار دهند.

     جالب است یادآور شویم که این دستۀ از تلاشهای شرمبار استعماری در زمانی صورت می گیرد که هزاران دانشمند تیزبین و موشکاف، متوجه این نیرنگ هویت برانداز بوده، به نقد و افشاء آنها پرداخته و هر کدام به گونه ای از آن تبری جسته و نفرت خود را نسبت به این کار تبارز می دهند.
      از آنچه آمد، این نکتۀ دردبار نیز روشن و ثابت می گردد که در حوزۀ حضور و حاکمیت نظام فن سالاری ماهیت فرهنگ و جهتِ روشنگر، استعلائی و رهانندۀ آموزش و پرورش دچار تحول و انحرافی اسفبار شده، بجای آنکه وسیله ئی باشد در جهت آزاد کردن فرزند آدمی از زنجیرهای جهل و جور و رنج و سرگردانی و... به یوغ جنایت و اسارت و... بدل شده است. این در حالی است که همۀ خردمندان عالم در طول تاریخ باورمند می باشند که فرهنگ و نظام آموزشی وظایفی مقدس را عهده دار بوده که از روشن ترین آنها: روشن ساختنِ اقلیم جان انسانها از طریق انتقال دانش و پرورش استعدادهای ویژه ئی است که در نهایت به تبلور و شکوفائی هویت ناب و ربانی او، آزادی معنیدار او، اعزاز وجودی او، آرامش واقعی او و طرد و نفی هر آنچه مانع تحقق، تکامل و تداوم زمینه ها و مواد یاد شده، می باشد.
     همۀ آنهائی که توانسته اند با گوهر دانش و نقش عزت بخش و روشنگرانه اش آشنائی بهم رسانند، نه تنها گفتۀ ما را تأیید می دارند که می کوشند آنرا در افکار دیگران رسوخ داده و ذوق تحققِ کاملِ همۀ آنچه را گفتیم بیدار و فعال سازند. حال اگر مشاهده می شود، عده یی که دانش اندوزی را وسیلۀ تحقق اموری غیر از موارد یاد شده، و متضاد با جهت و آثار ناب انسانی آنها قرار می دهند، نه از آن جهت است که بتوانند آن اصل اصیل را منکر بوده و یا برای نقضش براهینی خردپذیر داشته باشند! بلکه بدان علت دچار این انحراف عملی شده اند که هنوز به دلایلی نتوانسته اند خود را از دام زمینه های وهمی ـ غریزی نجات داده و با حوزۀ تجربه های شفاف علمی و عرفانی و... آشنائی بهم رسانند.
     به هر حال، از آنچه آمد، این نکته مسجل می شود که در آموزش و پرورش، انسان و شکوفائیِ هویت او حیثیت محور و مرکز نگرشها و تلاشها را داشته و به سایر زمینه ها، ابزار و موارد به میزانی اهمیت داده شده و پرداخته می شود که در خدمت تبلور و شکوفائی هویت فرزند آدمی، عزت و حرمت وجودی او، آزادی معنادار و افتخارانگیز او، آرامشِ شوکتبار و پر برکت او و طرد و نفی هر آنچه مانع تحقق، تکامل و تداوم زمینه های یاد شده باشد و لاغیر.
     حال اگر روشی بخواهد حیثیت محوری انسان را ـ مستقیم و یا غیر مستقیم ـ منکر شده و آنرا به امری دیگر بخشد، بر مبنای هر بینش، مکتب و نظریه ای که مسئله را وارسی و ارزیابی نمائیم، متوجه این واقعیت خواهیم شد که این روش عملاً خلاف طبیعت وجودی خود ( امر آموزش و پرورش ) عمل کرده و در عمل به انکار خود پرداخته است! چرا که اصل آموزش ـ به معنائی که ما یادآور شدیم ـ اساساً و ذاتاً امری انسانی بوده و لازم است تا در جهتِ تبلور زمینه ها و اموری انسانی باشد. به عبارت دیگر: آموزش ـ چون ذاتاً امری انسانی است ـ نه می تواند و نه شایسته است تا چیزی جز ذاتیات انسان را مورد توجه قرار داده و در خدمت تحقق و شکوفائی آنها باشد.
     با این مایۀ از باور، می توانیم پذیرای این حکم رهاننده باشیم که: هر آنچه و یا هر آنکه بخواهد آموزش را از خدمت ذاتیات انسان خارج ساخته و در اسارت اشیاء و اموری غیر از مواردی که آمد قرار دهد، نه تنها عملاً و علناً به انسان و فرایند شکوفائی هویت او خیانت کرده است! که: به خودِ فرهنگ نیز ستم روا داشته و آنرا از وجهۀ عمیقاً انسانی و معنی دار او تخلیه کرده است! امری که نظام فن سالار حاکم بر غرب، نه تنها با پرروئی و وقاحت آنرا دنبال می کند که بی شرمانه « استعمار فرهنگی » مردم خود و جهان سوم را عالی ترین و زلال ترین گونۀ دلسوزی قلمداد می کند. در واقع مشاهدۀ دردانگیز همین امر است که « نیل پستمن » را واداشته است تا بدین افشاگری همت گمارد:

     « تعلیم و تربیت دنیای جدید نه فقط از این لحاظ عقیم است که به دانش آموز نمی آموزد جینجر راجز، نورمن مایلر، و هزاران نفر دیگر از این دست، چه کسانی بودند، بلکه به آن دلیل که فاقد مرکز ثقل اخلاقی، اجتماعی و عقلانی است. این نظام فاقد مجموعۀ اندیشه ها و نگرشهایی است که بر تمام بخشهای برنامۀ آموزشی حاکم باشد. محتوای برنامۀ آموزشی امروز را نمی توان به عنوان یک روند تحقیقاتی قلمداد کرد، بلکه آمیخته ای است از موضوعات بی معنی و درهم برهم. این برنامه حتی یک تصویر واضح به دست نمی دهد که از آن بتوان خصوصیات یک فرد تحصیل کرده را استنباط کرد؛ جز آنکه به شخص مهارت و توانائی متفاوت می بخشد.
     ناگفته نماند که این برنامه آرمان تکنوکراتها را برآورده می سازد. پرورش افرادی ـ و نه انسانهایی ـ که فاقد تعهد و دیدگاه خاص هستند. با مهارتهای فراوان قابل عرضه در بازار عرضه و تقاضا. »([22])

      به هر حال، گفتیم که عده ئی از مردم ما در مورد شناخت گوهر تمدن و مسایل مربوط به آن دچار کژفهمی شده اند؛ حال اگر بخواهیم به گوشه ای از علل این کژفهمی و عوامل تحمیل، تحمل و استقبال از آن ـ بیشتر و روشن تر از اشاره های قبلی و ضمنی ـ اشراف پیدا نمائیم، شایسته آنکه مسئله را قدری جدی تر گرفته و عمیق تر پنداشته و هوشیارانه سراغ علل و عواملی برویم که می توانند به تحلیل ما عمق و به تعلیل ما ارزش تأمل و توجه را ارزانی دارند؛ و آنچه در این رابطه به ذهن نگارندۀ تبه روزگار این دفترچه خطور نموده است از این قرار می باشد:



[1] ـ آموزش و پرورش در خدمت امپریالیسم.

[2] ـ همین جا تذکر داده باشیم که یکی از عمده ترین دلایلِ تشدید و تقویت این درنده خویی ـ آنهم از گونه ای که فن سالار متمدن! حاضر باشد تا همنوع خود را به گونه های متنوع و نفرت انگیز سیاسی، اقتصادی، نظامی، هنری و... تا سرحد وسیله قرار دادنش تنزل وجودی بخشد، شخصیت زدایی کند، تحقیر و توهین نماید، و در یک کلام: قربانی کند ـ آن بوده است تا فقط « عدد » درآمدهای پولیش بالا رود! هر چند که در واقع، همۀ این نابکاریها را در رابطۀ با هویت و شخصیت خود، آنهم در همۀ ابعاد مرتکب شده و بر هویت خویشتن تحمیل کرده است!

[3] ـ آنهم تا حدی که به قول پرفسور عطاس: « درگیر و دار اشتباه بشر در سراسر قرون و اعصار، چالشهای بسیار در برابر او قد علم کرده است، ولی شاید هیچ یکِ از آنها جدی تر و ویرانگرتر از چالش امروز نیست که به توسط تمدن مغرب زمین در برابر انسان قدعلم کرده است. من به خود جرأت می دهم و اظهار نظر می کنم که بزرگترین چالش و مبارزه طلبی که زیر جلی و محرمانه در عصر ما به وجود آمده، چالش شناخت است، البته نه بر ضد نادانی؛ بلکه مقصودم آن شناخت که در جهان به توسط تمدن مغرب زمین شناخته شده و انتشار پیدا کرده است؛ شناختی که ماهیت آن از این جهت نامعلوم و !
" مشکوک است که چون به صورتی نادرست تصور و فهمیده شده، هدف واقعی خود را گم کرده است، و به همین جهت سبب پیدا شدن یک هرج و مرج و آشفتگی در زندگی آدمی، و بیش از آن در صلح و آرامش و عدالت بوده است؛ شناختی که مدعی حقیقی و واقعی بودن است، ولی اشتباه و پریشانی و شکاکیگری تولید می کند و شک او حدس را ترفیع مقام داده و در روش شناسی آن به مقام «علم» رسانیده، و شک را افزار شناخت شناسی گرانبهایی برای جستجو و دست یافتن به حقیقت دانسته است.

... آنچه صورت بندی و انتشار پیدا می کند، شناخت تزریق شدۀ با خصوصیت و شخصیت آن تمدن است... آیا خصوصیت و شخصیت و جوهر و روح تمدن باختری چگونه است که این چنین، هم خود و هم جهان، هر دو را تغییر داده، و همۀ کسانی را که تفسیر باختری را از شناخت پذیرفته اند، به حالتی از آشفتگی و پریشانی در می آورد که رسانندۀ آنان به حاشیۀ بدبختی است؟ » ( اسلام و دنیویگری، صص 125 و 126 )

[4] ـ قابل یادآوریست که ادارۀ مستقیم این مراکز فقط تا زمانی که کادرهای معتمد و مورد نظر خود را تربیت نمودند، بدست خود آنها بود و بعداً به معتمدین بومی سپرده شد.

[5] ـ آموزش و پرورش در خدمت امپریالیسم فرهنگی، ص 31

[6] ـ همان، ص 349

[7] ـ کنترول فرهنگ، ص 40

[8] ـ همان، ص 5

[9] ـ همان، ص 22

[10] ـ همان، ص 254

[11] ـ کنترول فرهنگ، صص 6 ـ 255

[12] ـ آموزش و پرورش در خدمت امپریالیسم فرهنگی، ص 26

[13] ـ کنترول فرهنگ، ص 253

[14] ـ آموزش و پرورش در خدمت امپریالیسم فرهنگی، ص 349

[15] ـ آموزش و پرورش در خدمت امپریالیسم فرهنگی، ص 369

[16] ـ در کتاب « چهرۀ استعمارگر، چهرۀ استعمارزده ».

[17] ـ آموزش و پرورش در خدمت امپریالیسم فرهنگی، ص 84

[18] ـ همان، ص 87

[19] ـ آموزش و پرورش در خدمت امپریالیسم فرهنگی، ص 31

[20] ـ تکنوپولی، صص 105 و 106

[21] ـ مأخذ یاد شده، ص 252

[22] ـ تکنوپولی، ص 242

خواندن 1367 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار