چهارشنبه, 02 بهمن 1392 13:06

تحریف مقوله ها

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

     یکی از بدترین خطرهائی که جامعۀ جوان ـ از نظر رشد فکری و نه سِنّی ـ را مورد تهدید جدی و هراسبار قرار داده است، نحوۀ برخورد هواداران و مزدوران بی هویت نظام فن سالاری با واژه ها و اصطلاحات کلیدی و تعیین کننده است در جهت مبانی، احکام و مناسبات و اهداف مشخص و ویرانگر نظام فن سالاری!
     این هویت باخته های مزدور وقتی از مبانی و اهداف نظام استعماری، سودمحور، اسارتبار، ارزش ستیز و فاجعه انگیز غربِ فن سالار صحبت می کنند، نه تنها واژه ها و اصطلاحات کلیدی و تعیین کننده ـ مانند پیشرفت، کمال، توانمندی، تجدد، نوگرائی، عقلانیت، تمدن و... ـ را از معنای دقیق و بلیغ آن ها تخلیه کرده و در موضعی قرارشان می دهند که اساساً برای آن موضع، جز کاربردی تحریفی ـ و لاجرم رنجبار و فسادبار ـ نداشته و قابل طرح نمی باشند، بلکه از آنان معنای تحریف بار و فسادانگیز را اراده نموده، تلاش می ورزند تا با مغالطه کاری و... گفته ها و تعریف های خود را موجه، بجا، طبیعی، معقول و لاجرم ناچار از پذیرش جلوه دهند!
     « با ظهور تکنوپولی ( انحصارگری تکنولوژی ) یکی از این دو جهان فکری [ یعنی: تکنوکراسی و دیگری: فرهنگ و سنت ] از صحنه حذف می گردد. امپراطوری تکنولوژی به حذف رقیب خود [ یعنی سنت و فرهنگ ] می پردازد. روشی را که برای از میدان بدر کردن بکار می برد، آلدوس هاکسلی در کتاب خود بنام « دنیای قشنگ جدید » توصیف می کند. این امپراطور رقیب خود را از مشروعیت ساقط نمی کند، به او رنگ بی خردی نمی زند، و حتی از شهرت او نمی کاهد، بلکه او را نامرئی ساخته و بی تأثیر می کند. و این توفیق را از این راه بدست می آورد که به مذهب، هنر، خانواده، سیاست، تاریخ، حقیقت، حوزۀ شخصی افراد، هوشیاری و روشنفکری، مفاهیمی دیگر می دهد؛ آنها را آنطور معنی و معرفی می کند که توقعات این امپراطور آن را ایجاب می کند. به عبارت دیگر تکنوپولی، تکنوکراسیِ غلبه یافتۀ مستبد و بلا منازع است، این امپراطور، همان تکنوکراتی است که اینک حاکم تمام عیار است. »([1])
    
به هر حال، یکی از این واژه های مظلوم و بی پناه در دوران ما ـ که از آن برای قالب کردن فن سالاری به جای تمدن سوء استفاده شده است ـ واژۀ عقل و اصطلاحِ عقلانیت می باشد؛ که چون ما سرِ نقد روش شناسی و رفتار شناسی زبانی و ادبیِ این سیه روزگاران را در این رساله نداشته و این مورد را هم، فقط از باب تذکر به جوانان و ارتباط تحریف کننده ئی که با واژۀ تمدن ـ بر مبنای نگرش، جهت و اهدافِ فن سالارانِ سودپرست ـ برقرار کرده است، متذکر شده ایم، تنها به نقد همین یک واژه، از میان صدها واژه و اصطلاح دردمندِ مظلومِ بی کس و بی پناه بسنده می نمائیم.
     در این رابطۀ ویژه، تلاش هویت ستیزانۀ همۀ این سیه روزگاران بر این است تا بنیان نظام فن سالاری غرب را « تعقل و عقلانیت » قلمداد نمایند. دکتر عبدالکریم سروش برداشت خود را از این تلاشها چنین ابراز داشته است:
     « تعقل و عقلانیت را بنیان مدرنیته دانسته اند، تعقل در دو بعد مطرح است: یکی در بعد ابزاری و دیگری در بعد ارزشی. از اولی به تعقل ابزاری... و از دومی به تعقل ارزشی... تعبیر می شود. میوه های توسعه در غرب از ریشه ای تغذیه می کند که از آن  به عقلانیت ابزاری نوین غرب زمینیان یاد می شود. »([2])
    « عقلانیت ابزاری به عنوان اندیشه ای حسابگرانه و فایده طلب مطرح است و بر این اساس است که منطق حاکم بر رفتار واحدهای تولیدی در غرب و در نظام سرمایه داری، سودبخشی، کارآیی، جنبۀ عملی داشتن و مفید بودن است. این واحدها، با تکیه بر تعقل ابزاری که از خصوصیات بارز علوم اجتماعی جدید در باختر زمین است، تنها هدف کاربردی بودن و مفید([3])واقع شدن را دنبال می کنند. »([4])
    « میثم موسائی » نویسندۀ کتاب « دین و فرهنگ توسعه » را باور بر این است که:
    « این نحوۀ از تفکر موفقیتهای زیادی در رشد اقتصادی به همراه داشته است. اما تعقل ارزشی، تعقلی است که خیر و مصلحت آدمی و جامعه و ارزشهای اخلاقی و خط مشی های عمومی و توجه به اهداف و غایات و کمال انسانی را مد نظر دارد.
    آنچه به عنوان اساس مدرنیسم از آن یاد می شود همان تعقل از نوع اول است، عقلی که حسابگر است و هر چیزی را که در ارزیابی این تعقل، حسابی داشت دارای منزلت و ارزش است و توسط انسان([5]) انتخاب می شود و برعکس .»([6])

     به هر حال، مدافعان شیاد این روشِ تحریف گرانه با تمام نابخردی « باورمند مینمایند » که با معقول جلوه دادن ـ و به یک معنا و باور دیگر: با دین گریز و واقع گرای جلوه دادنِ ـ این نظام خواهند توانست عده ئی از کوته فکران هوسجوی مسئولیت گریز را فریب داده و بدام آن بیندازند! زیرا عده ئی به دام این خیالِ توهین آمیز گرفتار خواهند شد که: اگر دست از تلاشهای دینی برداشته، خرد و انرژیهای عقلانی خود را در حوزۀ تکنولوژی و احکام و مناسبات آن متمرکز و فعال ساخته و تلاش نمایند، در تحلیل نهائی « متمدن » خواهند شد!
     این در حالی است که اینان به شدت از این نکته غافل و بدین واقعیت جاهل می باشند که: « عقل » خصلتی عمیقاً انسانی بوده و عقلانیت روی به سوی گوهر انسانی، که امری ذاتاً درونی می باشد دارد. و لذا، با زمینه ها، ابزار و پدیده هائی ویژه سنخیت داشته و کمال خود را در مواردی جلوه گر و شکوفا خواهد ساخت که اولاً: با ماهیت خودش هم سنخ و در پیوند باشد؛ ثانیا: در جهتِ تقویت، تنور، صفا، شکوفائی و تداوم خود او و اهدافِ مورد تأیید و توجه او باشد؛ ثالثاً: زمینه ها، روشها و ابزار مورد نظر دفاع پذیر، ارزشمند و استعلائی بوده و حضور و هدف و جهت آنها را ـ حداقل، خودِ عقل ـ توجیه و تأیید نماید؛ و رابعاً: جهتی تکاملی و استعلائی داشته و در مسیر عزت، آزادی، آقائی، پاکی، طراوت و آرامش واقعی انسان قرار داشته باشند. در حالی که همۀ واقعیت های مشهود حاکم بر نظام فن سالاری دنیای امروز ـ آنهم نه بر مبنای باور و برداشتِ مخالفان؛ که بر مبنای مشاهده و اعلامِ صریح انزجار و افشاگریهای رسوائی آور انسانهای منصف، واقع نگر و ارزش مدار غرب ـ مؤید آنند که:
آنچه در این نظام هیچ گونه، نقش هدایت گرانۀ جهت دهندۀ ارزشمندانۀ آزاد سازندۀ آرامش دهندۀ کمال آفرین انسانی ندارد عقل و عقلانیت می باشد. زیرا که نفسِ اینگونۀ ویژۀ از ابزار محوری و برخورد با عقل، عمیقاً و ذاتاً ضد عقلانی ـ انسانی بوده و نه تنها هرگز روی به سوی گوهرِ انسان ندارد که متأسفانه در جهت راندن او از مرکز وجود فرزند آدمی، بیگانه ساختنِ او با حقیقت و آثار برین وی، تقلیل بخشیدن ارزش و اعتبار وجودی او، بی اثر ساختن نقش او، محدود کردن حوزۀ حضور و فعالیت او و در نهایت تفسید و تلاشی او عمل می کند.([7])
     « خرد باوری افزاری چنان دلمشغول آن تمامیت فرضی ( که ساختۀ خود آن است ) می شود که امکان داوری میان موارد خاص را از دست می دهد. این شکل از خرد باوری، با « ایدئولوژی بهره برداری و سودخواهی » همراه می شود و همچون هدفی در خود، علیه غریزه، شادی، شور، لذت و آزادی بکار می آید. »([8])
     اگر واقع و حاق مطلب را خواستار باشیم، باید اذعان نمائیم که در این نظام، این تنها « عقل » نیست که آقائی و محوریت خود را به عنوان تنها ممیزۀ انسان از حیوان و ارزشمندترین مایۀ ممتاز سازندۀ او از دست داده و به بردگیِ ابزار تکنولوژیک در آمده است! زیرا که: خود ابزار تکنولوژیک هم جهت و هدفِ تشخیصِ وجودی خود را از دست داده و ضمن گرفتار شدن به درد عقل و عقلانیت و تحمل توهین و تمسخر و... عملاً بردۀ سودطلبی، تکاثر وهمی و: « بالا رفتنِ رقم عددِ » سرمایۀ بی مهارِ بی هدفِ جهت گم کردۀ ارزش ستیز بی معنای ضد انسانی شده است! و بلکه این توهمِ تاریکِ دفاع ناپذیر تاریکی پراکن است که اسیران خویش را بدین پندار مجهز ساخته است که گمان کنند: نگرشها و گرایشهای ویرانگر آنها « معقول » بوده و از عقلانیتِ
دفاع پذیری برخوردار می باشد!
     اینک که سخن از توهمات بیمارگونۀ اسیران فن سالاری به میان می باشد خوبست به سخنان روشنگر و حکیمانۀ « رنه گنون » در کتاب « بحران دنیای متجدد » گوش دل سپرده دریابیم که اینان همین برخورد را با مقوله های دیگری چون « حقیقت، اشراق و... » به انجام رسانیده اند:
     « انسان متجدد، بجای کوشش در راه اعتلای خود به پایگاه حقیقت، مدعی است که حقیقت را به پایگاه خود پائین می آورد. و بدون شک بهمین سبب بسیاری افراد را توان یافت که وقتی سخن از « علوم مبتنی بر سنن معنوی » و یا حتی از ماوراء الطبیعۀ محض بمیان می آید، تصور می کنند که فقط منظور « علم غیر معنوی » و « فلسفه » می باشد. »([9])
     « اشراق روحی و معنوی که فقط در پرتوی آن معرفت راستین به ماوراء الطبیعه حاصل می پذیرد مطلقاً با اشراق و شهودی که بعض فلاسفۀ معاصر از آن سخن می گویند، ارتباطی ندارد: اشراق و شهود این فلاسفه جنبۀ محسوس دارد، و آشکارا مادون امور استدلالی است، در صورتیکه اشراق واقعی که عقل محض می باشد، بر عکس، مافوق امور استدلالی است. ولی متجددین که در زمینۀ امور مربوط به عقل هیچ چیز را برتر از عقل استدلالی نمی شناسند، حتی نمی فهمند که اشراق روحی و معنوی چیست. »([10])
     « فردپرستی پیش از هر چیز مستلزم نفی اشراق و شهود روحی است، بدین عنوان که شهود روحی ذاتاً استعدادی فوق بشری است و در طراز معرفتی که حوزۀ ویژۀ این اشراق می باشد، یعنی ماوراء الطبیعه به مفهوم حقیقی آن، به همین علت هر چه را فیلسوفان متجدد در زیر نام همین ماوراء الطبیعه در آنجا که وجود امری ماوراء الطبیعی را روا میدارند، بیان می کنند، مطلقاً پیوند و مشابهتی با متافیزیک راستین ندارد: بلکه مصنوعات عقلانی و فرضیات تخیلی است، از اینرو مفاهیم و تصوراتی است صرفاً فردی([11])، که قسمت اعظم آن، علاوه بر این فقط به حوزۀ « فیزیک » یعنی طبیعت پیوستگی دارد. حتی اگر در این زمینه مسئله ای دیده شود که بواقع با شئون ماوراء الطبیعه بستگی داشته باشد، شیوه ای که آنرا در نظر گرفته و بحث کرده اند، آنرا باز هم محدود به « ماوراء الطبیعة دروغین » ساخته و بعلاوه هر گونه راه حل واقعی و ارزشمند آنرا غیر مقدور میسازد. »([12])
     « ... حتی گوئی برای فیلسوفان([13])، بیشتر سخن از طرح « مسایلی » به میان باشد، مسائلی تصنعی و توهمی، که کمتر به حل آنها توجه دارند، و این امر خود یکی از وجوه نیازمندی آشفتۀ پژوهش بخاطر پژوهش است، یعنی نیازمندی به هیجان روحی و دماغی و نیز اضطراب و بی قراری جسمی هر چه بیهوده تر، و نیز منظور همین فیلسوفان، آن است که نام خود را بر یک « منظومه و سیستم »، یعنی بر مجموعه ای از نظریات جداً محدود و تنگ نظرانه که صرفاً متعلق به خودشان و فقط مصنوع خاص ضمیر خودشان باشد اطلاق نمایند. در نتیجه میل دارند به هر قیمت که شده، ولو به بهای فدا کردن حقیقت هم باشد، بدیع و مبتکر و نوآور بشمار آیند: برای اشتهار یک فیلسوف ابداع و اختراع یک خطا و یک اشتباه جدید بهتر است تا تکرار حقیقتی که سابقاً دیگران بیان کرده اند. بعلاوه این نوع از فردیت پرستی که وجوه آنهمه « مکاتب و سیستمهای فلسفی » متناقض با یکدیگر ـ حتی اگر خود بذاته هم متناقض نباشند ـ مدیون آنست، هم در نزد دانشمندان دیده می شود و هم در نزد هنرمندان. ولی شاید در نزد فیلسوفان بتوان صریحترین نوع هرج و مرج و آنارشی روحی و دماغی را که نتیجۀ ناگزیر آن است، مشاهده کرد. »([14])
     « در یک تمدن مبتنی بر سنن معنوی، تقریباً نمی توان تصور کرد که فردی مدعی شود که اندیشه ای ملک خاص اوست، و به هر حال، اگر چنین ادعایی هم بکند، با همین عمل، هرگونه اعتبار و قدرت کلام را از خود سلب می کند. زیرا آن اندیشه را به صورت نوعی تفنن و خیالبافی فاقد هرگونه ارزش واقعی در می آورد، اگر یک اندیشه حقیقت دارد و صادق است، به جمیع کسانی که قادر به درک آنند به یکسان تعلق دارد، و اگر این اندیشه کاذب و ناصواب است، بخاطر ابداع آن بر خود بالیدن معنی ندارد.
     اندیشه ای صادق و حقیقی نمی تواند « نو » باشد، زیرا صدق و حقیقت محصول و زادۀ ضمیر انسانی نیست، و مستقل از ما وجود دارد و ما فقط آنرا شناخته ایم، بجز این شناخت و معرفت، هر کار دیگری خطا است. ولی آیا به حقیقت، متجددین پایبند حقیقت و صدق هستند و آیا حتی میدانند که حقیقت چیست؟ »([15])
      آنتونی گیدنز، در رابطه با نسبی بودن ـ و پذیرش آنرا نوعی کمال فکری پنداشتنِ ـ نظریه پردازهای دنیای فن سالاری دارد که:
      « در شرایط مدرنیت، هیچ دانشی دانش به معنای « قدیم » آن نیست که « دانستن » به معنای قطعی بودن بود. این قضیه به یکسان در مورد علوم طبیعی و اجتماعی مصداق دارد. »([16])
      نیچه که خود از دین ستیزان شهرۀ جهان غرب و بر مبنای نگرشی ویژه: از اخلاق گریزان آن دیار می باشد، ادعای عقل محوری فن سالاری را به سخره گرفته و باورمند است که:
       « سلطنت عقل خود از عقلانی خواندن چیزهایی نابخردانه نتیجه می شود و در همین حال همۀ آن چیزها را توجیه می کند. خرد باوری در نهایت چیزی نیست جز یک ایدئولوژی که سلطۀ مرد غربی را بر زنان، طبقات تهی دست، کودکان، بومیان مستعمرات، اقلیت های نژادی، جنسی و... توجیه می کند. از سوئی دیگر می توان دید که این نگرش خرد باور آرام تبدیل شد به برداشتی کم ادعاتر. برداشتی که عقلانیت را به باورِ به خرد ابزاری تقلیل داد، خردی که در خدمت برآوردن نیازها و خواست ها قرار گرفت و سرانجام به بنیان « جامعه ی مصرفی » رسید. »([17])
       جامعه ئی که در آن، توجه و توان انسان به جای آنکه معطوف به خودش، هویت متعالیش و نظام وجودیش باشد، متوجه چیزهای بی جان و روابط مرگ محور است! جامعه ئی که در آن، داشتنِ چیزهای مرده بهتر از زنده دل بودن و بامعنا، باارزش، با طهارت و با هدف بودن است!
       جامعه ئی که در آن مصرف کردن و دور ریختن اشیاء مادی با ارزش تر از کم مصرفی است!
       همۀ اینها مؤید آنند که: نه زیر ساخت فن سالاری عقلائی می باشد و نه جهت گیری آن، بلکه واقعیت های انکار نابردار ثابت می دارند که هر دوی اینها، عملاً در برابر خرد و راهبریهای او عمل کرده و می کنند.
       « سازماندهی اقتصادی سرمایه داری مدرن راه را برای تحقق نهائی خرد ابزاری می گشاید. در سرمایه داری، تولید برای بازار است، و در آن ارزش مبادله هدف نخست محسوب می شود، و ارزش مصرف ( برآوردن نیاز ) در حاشیه قرار می گیرد.
        ... روشنگری که ادعای آزادی، بر آوردن نیازها و غریزه های انسانی را داشت و می خواست از دامنۀ ضرورت ها بکاهد، چیزی آفرید یکسر علیه این همه. این است معنای دقیق خود ویرانگری روشنگری. »([18]) چرا که در آن تنها انسان و هویت انسانی به فساد و تباهی محکوم نمی شود، بلکه آنرا به ویرانگری غیر ـ اعم از اشیاء، اشخاص، امور و مقوله ها ـ تشویق، ترغیب و تقویت می کند. و از همین روست که: « آدورنو و هورکهایمر در دیالکتیک روشنگری نشان دادند که خرد ابزاری و بنیان خردباوری مدرن، هر محصول فرهنگی را چون کالا تولید می کند، و بنا به همان منطق آشنای بت وارگی کالاها، در محصول فرهنگی نیز جهان باژگونه شکل می گیرد. آثار فکری و هنری همچون پیوست قوانین بازار آفریده می شوند، اما ادعای استقلال از مناسبات تولیدی دارند. صنعت فرهنگ، تکنولوژی و نتایج خرد ابزاری را بکار می گیرد تا سلطه ی سرمایه را گسترش دهد. سازماندهی سرمایه دارانه ی تولید و نظام اقتصادی و اجتماعی استوار به مالکیت خصوصی ابزار تولید، و در رقابت و سودخواهی امکان تحقق نیروهای آفرینشگر ذهنی و معنوی را از میان می برد. آن خرد انتقادی، و خردورزی که راه را بر خیال پردازی زیبائی شناسانه می گشاید سرکوب می شود، و فرهنگ در فرایند « غیر انسانی کردن » مناسبات اجتماعی نقش کلیدی می یابد، و این نقش در عین حال راهی است بر فهم کارکردهای این نظام. »([19])
       « به نظر آدورنو و هورکهایمر آن خردباوری که عقلانیت را در بهره جوئی می یابد، روزگاری ادعای رهایی انسان را داشت و می خواست در مبارزه با سنت ها، به اسطوره هایی تازه ( و به معنای تازه از اسطوره ) دست یابد، اما خود سازندۀ سنت تازه یا جزم های نوظهور شد و در نهایت شکل گسترده تر و مستحکم تری از سلطه را ایجاد کرد. خرد باوری ابزاری، نظامی است استوار به پایگان و رده بندی که انفراد و استقلال هر پدیده را به سود « کلیتی دروغین، خودساخته و ایدئولوژیک » منکر می شود. در این خردباوری ابزاری ادراک سویۀ خاص، واقعی و تاریخی هر پدیدار از نظر دور می ماند، و سوژه نمی تواند موارد نابرابر را ( و مواردی را که همانند یکدیگر نیستند ) باز شناسد. بر اساس تعلق جزء به کل فرضی، پژوهشگر به قلمرو شناختی، مفهومی و فکری ای وارد می شود که سلطه را توجیه می کند. و یکی از جنبه های این پذیرش باور به سالاری فنی ( تکنیکی ) است.»([20])
       « این دو دانشمند، در کتاب « دیالکتیک روشنگری » پا فراتر نهاده و پس از بررسیهای متنوع: به « آرمان علم روشنگری » انتقاد کردند. عقل ابزاری هدف سلطه بر طبیعت دارد. پیشرفت انسان در تسلط بر طبیعت نتایجی ضد انسانی به بار می آورد. آرمان روشنگری نه تنها به دست نیامده است، بل به بندگی انسان در برابر سرمایه نیز منجر شده است. و به زندگی در جامعه ی توتالیتر، و به رشد فاشیسم. »([21])
       « اما حکومت عقل همان آزادی ای نبود که وعده اش را می دادند. آسان می توان فهمید که امید و آرزوی روشنگران هیچ نبود جز خواب و خیال. آنان رهایی کامل انسان را در گرو تکامل خرد علمی و دستاوردهای تکنولوژی و توسعۀ خردباوری می دانستند. اما این همه نه به رهایی آدمی بل به آنچه وبر «گسترش خرد ابزاری» خواند منجر شد که نظاره ئی بیشتر است بر شیوه های زندگی اجتماعی و فرهنگی. رشد خردباوری ابزاری نه فقط تحقق آزادی همگان نبود، بل به
کلام مشهور وبر « قفس آهنینی » ساخت که خردباوری بروکراتیک بر پا کرده بود، تا از درون آن راه گریزی باقی نماند. تمثیل « قفس آهنین » که در پایان اخلاق پروتستان و روح سرمایه داری آمده است نشان می دهد که مدرنیته با سویه ی عقلانی ابزار شناخته می شود و نه با جنبه های عقلانی ارزش ها، که اخلاق، تعهد و مسئولیت را پیش می آورد. »([22])
       نکته ای که در پایان نقل این همه تأکید بر جنبه ها و جهت گیری های مختلفِ خرد ابزاری و تنقید از آن ـ و در واقع: نمودار ساختنِ جلوه ها و نمودهای تحریف مقوله یی تا بدین حد مشعشع، مقدس و مورد احترام کلیۀ انسانها در سرتاسر تاریخ ـ لازم به تذکر می نماید آنست که: معنای ضمنی باورها و گرایشهای مدافعان عقل ابزاری این می باشد که:
 این همه توجه به ابزار تکنولوژیک؛
این همه شتاب، در رویکرد به ابزار تکنولوژیک؛
این همه اشتیاق برای بهره وری از ابزار تکنولوژیک؛
این همه اصالت، بها و ارزش قایل شدن به ابزار تکنولوژیک؛
این همه تأکید، مبنی بر ضرورتِ توجه، رویکرد، بهره وری، احترام، اقبال، استسلام و... از احکام، روابط و مناسبات حاکم بر نظام تکنوکراسی؛
این همه پس زدن انسان از محوریت و تحمل غیبتِ او برای محوریت بخشیدن و حضور ابزار تکنولوژیک؛
این همه بی حرمتی نسبت به ارزشهای ایمانی، اخلاقی، عاطفی، عرفانی و... برای حرمت نهادن به ابزار و تجلیل از ابزار تکنولوژیک؛
این همه بی توجهی، بی رغبتی و بی خیالی نسبت به اسارت و بی ارجی انسان و تداوم موضع ابزارمندانه و ارج زدایانه اش در چنگال فن سالاری؛
این همه بی مهری نسبت به آزادی، آقائی، طهارت، عزت و آرامشِ معنیدار انسان و... نه تنها مردود « عقل و عقلا » نیست! که مورد تأیید هم می باشد!

      منِ بیچاره، اصلاً نمی دانم تا در برابر کسانی که به چنین باور توهین آمیزی مجهز می باشند، چه بگویم تا آنان بدانند ( = به طور ملموس و جدی متوجه شوند ) که واقعاً بوئی از خرد و آدمیت به مشامشان نرسیده و از هر بی شعوری، بی شعورتر می باشند! نمی دانم! از اینرو، برای مقلدان و دنباله روان و بلغور کنندگان چنین توهین های بی شرمانه ئی ـ نسبت به خرد، خردورزی و خردمندان ـ که اصلاً حرفی ندارم. لذا بهتر می نماید تا نقدِ چنین پندارهای ابلهانه ئی را با سکوتی معنیدار به اجراء گذارم.
       با همۀ اینها، برای اینکه متوجه ژرفای فاجعۀ تحریف مقوله های کلیدی و حیاتی شده و با منابع چنین تلاشها، طراحان، پخش کنندگان و پی آمدهای ستم گرانه و ذلتبار آن آشنائی بهم رسانیم، بهتر آن می نماید تا مسایل مربوطه را از دیدگاه واقع بینان دنیای تکنوکراسی مورد تأمل جدی قرار دهیم. ادوار برمن در « کنترول فرهنگ » آورده است که:
       « نحوۀ برخورد ما با جهان، مقوله هایی که برای تنظیم اعمال روزانۀ خود بکار می گیریم و چهارچوب هایی که سیاستهای مهم خارجی و داخلی در آن شکل می گیرند، به طور « طبیعی » ایجاد نمی شوند. اینها به شکل مقولاتی کاملاً مشخص از آسمان نازل نشده اند، بلکه افراد و سازمانهای مشخصی، این مقولات را بر مبنای ملاکهائی که مناسب تشخیص می دهند، آگاهانه تعیین می کنند. خلاصه آن که این معیارها پدیده هایی اجتماعی و مخلوق استنباطات افراد یا گروههایی خاص، از واقعیت است. بنیادها نقش اساسی در مشروع جلوه دادن پدیده های خاص اجتماعی ایفا کرده و به این ترتیب به تضمین حاکمیت برداشت خاصی از واقعیت که با منافع آنان سازگار باشد کمک کرده اند. در همان حال، بنیادها در ایجاد و تداوم سلطۀ فرهنگی و عقیدتی، به نحوی که برداشتهای دیگر از واقعیت اجازۀ ظهور نیابد نقشی اساسی ایفا کرده اند. »([23])
       به طور مثال، تعریف هائی که از « نظام سنتی و نوین »، بر اساس همان معیارها و اغراض ویژه به دست داده می شود، از این قراراند:
« ... ویژگی های نظام های سنتی عبارتند از:
1 ـ عدم گرایش مساعد نسبت به تغییر
2 ـ تکنولوژی کمتر توسعه یافته و یا ابتدائی
3 ـ پائین بودن سطح سواد، آموزش و درک روشهای علمی
4 ـ فشارهای اجتماعی برای حفظ نظام موجود، اینگونه فشارها به وسیلۀ مهمان نوازی یا روابط دوستانه اعمال می شود که در اینگونه نظامها، دارای ارزش بسیار می باشد.
5 ـ ارتباط محدود اعضای نظام اجتماعی با خارج از نظام و کمبود تسهیلات حمل و نقل و ارتباط با جامعۀ بزرگتر، باعث می شود تا جامعه سنتی بطور نسبی منزوی بماند.
6 ـ عدم توانایی اعضای نظام برای اینکه خود را در نقش دیگران به ویژه افراد خارج از نظام ببینند، فردی که در نظام اجتماعی دارای هنجارهای سنتی زندگی می کند به دشواری می تواند با دیگران رابطه ی جدید برقرار کند، او معمولاً یک نقش را بازی می کند و دیگر نقش ها را فرا نمی گیرد.

     در مقابل، یک نظام اجتماعی نوین دارای ویژگی های زیر می باشد:
1 ـ گرایش مثبت نسبت به تغییر
2 ـ تکنولوژی پیشرفته همراه با تقسیم کار
3 ـ اهمیت ارزش آموزش و علم
4 ـ رابطه، بیشتر به صورت روابط کاری و منطقی است تا روابط دوستانه و احساسی
5 ـ افراد، دارای دیدی جهانشهری هستند. اغلب با افراد خارج از نظام، به راحتی تماس برقرار می کنند. این امر باعث ورود عقاید و ایده های جدید در نظام می شود.
6 ـ توانائی همدلی اعضاء زیاد است. فرد می تواند نقشهائی کاملاً مغایر با آنچه قبلاً داشته است ایفا کند. »([24])

     این تعریفها که با شیادی و شیطنت ننگبار و هویت براندازانه، از جانب مراکز معلوم الحال و برای تحقق اغراض ویژه ئی مرتب شده، به نویسندگان کتاب یاد شده رسیده و ما نقل آنها را به عهده گرفتیم، از رذیلانه ترین تعریف های تحریف شده ایست که چندین مقوله را مورد تهاجم قرار داده و چندین هدف استعماری را در لابلای کلمات، اصطلاحات و مقوله هائی همچون: گرایش مساعد نسبت به تغییر، روشهای علمی، حفظ نظام موجود، ارتباط محدود، ارزش، انزوا، خود را در نقش دیگران دیدن، هنجارهای سنتی، رابطۀ جدید، بازی در نقش واحد، ناتوانی در نقشهای دیگر، نظام اجتماعی نوین، گرایش مثبت نسبت به تغییر، روابط پیشرفته، روابط احساسی، دیدی جهان شهری، پذیرش عقاید و ایده های جدید، توانائی همدلی و... تعقیب می کند!
     این در حالی است که جوانکِ از همه جا بی خبر و پاک ضمیر جهان سوم، اصلاً به مخیله اش هم خطور نمی کند که انسان تا بدان حدِ از دنائت و پستی سقوط نماید که در متنی چند سطر به این همه مقوله دستبرد خائنانه زده، معانی راستین و ارزشمند آنها را تحریف نموده ( بعضی را دارای بار ارزشی مثبت و برخی را منفی معرفی کرده ) و بخواهد کل نظام فکری و ارزشی او را مورد تهاجم، تهدید، اهانت و تلاشی قرار دهد!
      به هر حال، با آنکه مسایل بعدی این رساله به قسمتی از مقوله های یاد شده پرداخته و به نحوی، پرده از رخسارۀ حقایق و واقعیت های مربوط به آنها بر خواهد گرفت، از آن دسته از جوانان خوش قلبی که موارد و زمینه های تحریفی مقوله های یاد شده برایشان روشن نبوده و بنده هم در اینجا بدانها نپرداخته ام، پوزش طلبیده، ملتمسانه تمنای تأمل وتلاشِ واقع یابانه را دارم.
      برای اینکه ثابت شود، آنچه آمد فقط برداشت و نظر این نگارندۀ تبه روزگار نمی باشد، این بخش را با آوردن گفته هائی از استعمارشناسان دنیای غرب به پایان می رسانم.
      « ... به عقیدۀ چند تن از صاحب نظران، برخی از علمای اجتماعی صاحب نفوذ که در مورد مسایل توسعه در جهان سوم کار می کردند، آنقدر که تحمیل دیدگاه های خاص در زمینۀ توسعه را به مردم این کشورها ـ به هر طریق ممکن ـ دنبال می کردند، در پی شناخت خواستهای توده های مردم در آن کشورها نبوده اند. ([25])
      زیرا: « بنیادهای عمده در آفرینش برداشتی از واقعیت که توسط بسیاری از مردم پذیرفته شده است، نقش مهمی ایفا کرده اند. آنها به عنوان مثال از طریق دخالت در گسترش تلویزیون آموزشی، و یا تأمین نیازها مالی برنامه های معینی در دانشگاههای منتخب، در تحقق این هدف کوشیده اند.
      صلاح در بررسی خویش نتیجه گیری می کند که « طبقة مسلط با بهره مندی از امکانات وسیع خود در نهادهای فکری ( که از آن میان باید از رسانه های گروهی و دانشگاهها نام برد )، به تبلیغ ارزشهایی می پردازد که موقعیت آن را در ساختار اجتماعی تحکیم می کند. در همان حال، تبلیغ ارزشهای تأیید کنندۀ موقعیت طبقۀ مسلط، در خدمت تعیین ضوابط مجاز برای بحث و جدل پیرامون اعتقادات، ارزشها و جهان بینی های متفاوت قرار می گیرد. » ([26])

      « ... یک جنبۀ مهم از فرایند گسترش سلطه، توانایی متقاعد کردن مردم و القاء این باور است که دیدگاههای خاصی « صحیح » است و نحوۀ بخصوصی از نگرش به جهان پیرامون، مناسب است. »



[1] ـ تکنوپولی، ص 71

[2] ـ نامۀ فرهنگ، سال دوم، شمارۀ 1 و 2 ص 19

[3] ـ توجه شود که در اینجا جهت و رابطۀ مفید بودن گم می باشد و فرد متوجه مفید بودن برای چه و که را در نمی یابد!

[4] ـ سید مهدی الوانی، فرهنگ و خصوصی سازی، ص2

[5] ـ کدام انسان؟ سودپرستِ استعمارگر؟ یا خداپرست ایثارگر؟! آیا در رابطۀ با اولی می توان عنوان انسان را بکار برد؟!

[6] ـ دین و فرهنگ توسعه، ص 155

[7] ـ باید یادآور شد که: همۀ این برخوردهای دشمنانۀ رسوائی آور را، در رابطۀ با خودِ عقل و عقلانیت نیز مرتکب
می شود.

[8] ـ مدرنیته و اندیشۀ انتقادی، ص 130

[9] ـ بحران دنیای متجدد، ص 100

[10] ـ بحران دنیای متجدد، ص 58

[11] ـ نظر ایشان در مورد « فردگرائی » یا خودمحوری بیمارگونه بعداً می آید.

[12] ـ همان، ص 83

[13] ـ وقتی فیلسوفان اسیر روابط فن سالاری چنین گرفتار باشند، وضع سیّاسان و صاحبان تراستها و کارتلها روشن خواهد بود!

[14] ـ بحران دنیای متجدد، ص 84

[15] ـ بحران دنیای متجدد، ص 85 ـ 84

[16] ـ پیامدهای مدرنیت، ص 48

[17] ـ مدرنیته و اندیشه ی انتقادی، ص 19

[18] ـ مدرنیته و اندیشه ی انتقادی، ص 130

[19] ـ مدرنیته و اندیشه ی انتقادی، ص 141

[20] ـ مدرنیته و اندیشه ی انتقادی، ص 130

[21] ـ همان، ص 130

[22] ـ مدرنیته و اندیشه ی انتقادی، ص 32

[23] ـ مدرک یاد شده، ص 43

[24] ـ رسانش نوآوری ها، صص 39 و 40

[25] ـ کنترول فرهنگ، ص 169

[26] ـ کنترول فرهنگ، ص 45

خواندن 1609 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « بی طرف جا زدن مأموران تغییر »

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار