چهارشنبه, 02 بهمن 1392 13:40

فصل دوم - ارمغان دیدگاهها

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

      گمانم بر این است که با عرایض گذشته ـ که خلافِ دأب دانشی مردان خطۀ اندیشه و قلم، بر قسمتی از مطالب مربوط تقدم بیانی داده شد ـ صحت ادعای ما مبنی بر « داشتن مشکل نسبت به فهم تمدن و شناخت مؤلفه ها، نمودها، موقعیت وجودی، وضعیت کنونی و سایر موارد مربوط به آن » برای دسته ای از جوانان ثابت شده باشد.
      از اینرو شایسته آن می نماید تا « عذر تقصیر » آن گستاخی را، بدون پرداختن به هرگونه مقدمه و موضوعی، ارائه ی مطالبی قرار دهیم که ابرازش را برای مخاطبان این وجیزه ضروری یافته ایم. لذا، قبل از پرداختن به بحث های زنجیره ئی و پرداختن به مسایل اصولی و محوری، بهتر آن می نماید تا « تعریف تمدن » را از چشم انداز تنی چند از صاحبان اندیشه و قلم مورد توجه و تبیین قرار دهیم؛ و در این مسیر آنچه اولی تر می نماید آنست که به پیروی از بزرگان، خوانندۀ تیزهوش خود را به سیر ریشه شناسیِ این مقوله دعوت نمائیم. صاحب « المنجد » آورده است که:
« مَدَنَ ـ مُدُوناً بِالمکان: اقام ( و هو فعلٌ ممات ) [ و ـ المدینة: اتاها.
مَدَّنَ المدائنَ: بناها و مصّرها؛ تَمَدَّنَ: تَخَلَّقَ بِاَخلاقِ اهل المدن
] انتَقَل مِن الهمجیَّة الی حالة الانس و الظرف.
تَمَدیَنَ: تنعم: المدینة ج مُدن و مُدُن؛ و مَدَائِن: مجتمع بیوت یزید عددها علی بیوت القریة اوهی المصر الجامعه؛
عَلَمٌ اطلق بالغلبة علی مدینة
« یثرب »[ مدینة الاسلام: لقب بغداد ([1])
با در نظر گرفتن این دیدگاه ریشه شناسی بوده است که مرحوم دکتر علی شریعتی در کتاب « تاریخ تمدن » گفته است که:

     « تمدن از ریشۀ مدن و خویشاوند مدینه است. بنابراین مدینه به معنای شهر است و تمدن به معنای انتساب، استناد، وابستگی نمودن به آن معنایی است که در این باب آمده است... مثلاً کبیر به معنای بزرگی و تکبر به معنای وابستگی به بزرگ نمایی است. بنابراین تمدن یعنی احساس وابستگی به مدینه و نمایش آن. »([2])
     « در فرانسه و انگلیسی و لاتین همین بینش را برای تمدن گرفته اند و آن سیویلیزاسیون ( CIVILIZATION ) است که از ( CIVIL ) ( میآید. سیویل یعنی شهری و کشوری و سیویلیزاسیون اسم مصدر است که از سیولیزه ( CIVILIZER ) یعنی متمدن کردن میآید. اینکه می گوئیم هم لاتین و هم شرقی هر دو یک مفهوم را گرفته اند، به این دلیل است که هر دو ملاک تمدن را به شهرنشینی گرفته اند. این بینش انسان در دو مرحله از زندگیش صورت گرفته، یکی مرحلۀ غارنشین بودن و دیگری وقتیکه پدیده ای بنام شهر در تاریخ ایجاد می شود، که لغتِ تمدن بوجود آمده است. شهری یعنی متمدن در برابر چادر نشین و صحرا نشین.

     اما کلمۀ سیویلیزاسیون با تمدن در عین حال که خودش به معنای واقعی تمدن نیست ( مقصود از شهرنشینی تمدن نیست ) اما واقعیت نشان میدهد که مفهوم شهر در تاریخ با مفهوم تمدن در تاریخ گرچه متجانس نیستند ولی همزاد و هم اصل هستند و بهم نزدیکند. تمدن شهرنشینی نیست اما انسان متمدن وارد مرحلۀ شهرنشینی شده و در « معانی بیان » اینرا تسمیۀ شیئی نه به خودش، بلکه به لازمۀ آن میگویند؛ مثل اینکه به نویسنده بگوئیم صاحب قلم در صورتیکه نویسنده و صاحب قلم دو مفهوم جداگانه است. »([3])
     «
یوگیشی » نویسندۀ کتاب « نظریۀ تمدن » با آنکه نگرش ریشه شناسانه اش با آنچه آمد هم آهنگی دارد، اما به واسطۀ برداشت خاص و بار معنائی ویژه ای که در آن یافته است ابراز نظر می کند که:
     « اصطلاح « تمدن » ( CIVILIZATION ) در زبان انگلیسی نیز از همین جاست. این اصطلاح از کلمۀ لاتین CIVTAS مشتق می شود که به معنای « ملت » است. از این رو « تمدن » فراشدی را توصیف می کند که به وسیله ی آن روابط بشری در جهتِ بهتر گشتن به تدریج تغییر می کند و شکل معینی می گیرد. تمدن به مفهوم ملتی است متشکل در برابر حالتی از انزوای بدوی و بی قانونی. »([4])
     صاحبِ این قلم را باور بر اینست که: این ریشه شناسی و خویشاوندشناسی الزاماً مؤید آن نمی باشد که « تمدن » از شهر و با شهر آغاز شده و در صورتی که شهر و شهرنشینی نداشته باشیم تمدن و مدنیتی هم نخواهیم داشت؛ هر چند مؤید آنست که حضور شهر می تواند نمودار بخشی و یا جلوه ای از تمدن باشد. آنهم مشروط بر اینکه گرایش برای ساخت و سکنی در شهر، از هدفی معنیدار، استعلائی و ارجمند برخوردار باشد. زیرا، ما را اعتقاد آنست که حقیقت تمدن با فرار از موارد، زمینه ها و اموری ([5]) و اقبال به موارد، زمینه ها و اموری آغاز شده و تحقق پیدا می کند. و این مؤید آنست که تمدن « ریشه » در ارزشهای استعلائی داشته، حول رشد و شکوفائی ویژگیهائی ذاتاً انسانی، که نمودار عظمت، شکوه و زیبائی هویتِ انسانی می باشند دور می زند.
     این باور متضمن این نکته است که: رابطۀ تمدن با شهرنشینی رابطه ئی ضروری نبوده و انسان واقعاً متمدن ( = آنیکه از ضد ارزشهای هویت برانداز گریخته و به ارزشهای معنیدار و معرف روح الهیِ انسان روی آورده و مجهز شده است ) در برون از شهر هم، اگر حضور بهم رساند متمدن است؛ زیرا: انسان متمدن وجودی است که همۀ نیروها و کلیۀ امکانات وجودی او به طور آگاهانه و هدفمندانه در جهتِ رشد دائمی حقیقتِ وجودی ( = هویتِ والای ) او فعال و پویا باشد، و نه در جهتِ دست ساخته های برونذات او! هر چند که این دست ساخته ها از اهمیت، سودآوری و ظرافتهای متنوعی هم برخوردار باشند. چرا که با هر منطق و معیاری که میان این دو ارزیابی صورت پذیرد، اصالت و ارزش حقیقتِ انسان از مکانت، شرافت و ارزشِ بیشتری برخوردار
می باشد. ([6]) و جامعۀ متمدن همانیست که همۀ نیروها و امکاناتش ـ اعم از اقتصادی، نظامی، سیاسی، فرهنگی و عاطفی ـ در جهت رشد حقیقت وجود جمع، تا مرز اتصال به کمال مطلق و معبود عزتبخش و... پویا و شکوفا باشد.
     با این مایۀ از باور، اگر فرد و یا جامعه ئی از نیروها و امکانات متنوع و قابل توجه رفاهی برای محافظت و پرورش جسم، تلذذهای جسمانی، هوسهای سکرانگیز جنسی و...؛ سرگرمی های نشاطبار، تفرجگاههای کیف آور، داشتنی های رنگین، مدرن، چشم نواز و گران قیمت و... برخوردار باشد ـ با آنکه توان و امکان مصرف کردن کلیۀ نیروها و امکاناتِ مصرف شونده در جهت تحقق حقیقتِ وجودی خود و به نمایش نهادنِ کمال انسانیت و هویتِ انسانی را دارد ـ ولی چون از همۀ اینها در جهت هدر دادن گوهر قیمت ناپیدای عمر، در جهت هرز دادنِ نیروهای شوکت آفرین عقلی، عاطفی، اخلاقی، در جهت تشدید غفلت خود از خود و گوهر هویتِ خود و روح الهی خود و منزلت ربانی خود، در جهت به نمایش نهادنِ جلوه های متنوع غرایز حیوانی خود، در جهتِ عینیت بخشیدن به اوهام و تخیلاتِ ابطال کنندۀ اصالت خود و در یک کلام: در جهتِ غیبت اصالت و ارزش وجودی خود بهره می گیرد، انسان و یا جامعۀ متمدن نتواند بود. هر چند که ممکن است در این جامعه « انسانهای واقعاً متمدنی » حضور داشته باشند که مایۀ افتخار انسان و تاریخ انسانیت باشند.
     این که تأکید نمودیم « جامعه »ئی از آندست، جامعه ئی متمدن نتواند بود، بدان علت است که: اکثریتِ مطلق افراد اینگونه جامعه ها، عملاً در جهتِ حذف هویت معنادار ربانی خود به تلاش مشغول اند!
     « ویل دورانت » در کتاب پرآوازۀ تاریخ تمدن اظهار داشته است که:
     « تمدن را می توان به شکل کلی آن، عبارت از نظمی اجتماعی دانست که در نتیجۀ وجود آن، خلاقیت فرهنگی امکان پذیر می شود و جریان پیدا می کند. »([7])
      در کتاب « درآمدی بر کتاب تاریخ تمدن » آمده است که:
     « تمدن نظامی است اجتماعی، که آفرینش فرهنگی را تسریع می کند. همچنین نظامی است که عرف و اخلاق و قانون نگهدارندۀ آن است و نظامی است اقتصادی که با مداومت تولید و مبادله برقرار می ماند. آفرینش فرهنگی است زیرا برای ابداع و اظهار و آزمون و برخورداری از اندیشه ها و ادبیات و آداب و رسوم و هنر، آزادی و تسهیل فراهم می کند. تمدن رشته ای است پیچ در پیچ و زودگسل از روابط انسانها که دشوار به دست می آید و آسان تباه می شود. »([8])
    یوگیشی ـ دانشمند جاپانی در « نظریۀ تمدن » دارد که:
    « توصیف تمدن با عبارات مشخص بی نهایت دشوار است و حتی کسانی یافت می شوند که راه افراط را می پیمایند و بر سر بود و نبود تمدن مشاجره می کنند. حال اگر ما دربارۀ علتهای چنین مشاجره ای تحقیق کنیم، در می یابیم که « تمدن » می تواند هم معنای گسترده و هم معنایی محدود داشته باشد. « تمدن » به معنای محدود آن یعنی فقط افزایش دادنِ آنچه که انسان مصرف می کند و تجملات ظاهری که به ضرورت های روزانه ی زندگی اضافه می شوند. « تمدن » به معنای
گسترده ی آن یعنی نه فقط آسایش در زمینه ی ضرورتهای روزانه، بلکه همچنین پالایش معرفت و پرورش فضیلت به نحوی که زندگی بشر را به مرتبه ای بالاتر ترفیع دهد. »([9])
     همین نویسنده، مؤلفه های تمدن را عبارت از « معرفت و فضیلت »، آنهم در سطح عام شمرده و جهت تصفیۀ زمینه از هرگونه غرض ورزیهای توطئه گرانه تصریح کرده است که:
     « ... تمدن به پیشرفت بشر در امر معرفت و فضیلت اشاره دارد. آیا این بدان معناست که وقتی با آدمی دارای معرفت و فضیلت رو به رو هستید، می توانید او را شخصی متمدن بنامید؟ پاسخ من مثبت است، شما می توانید او را شخصی متمدن بنامید. ولی این هنوز به شما نمیگوید که آیا کشوری که او در آن می زید کشوری متمدن است یا نه. تمدن نباید که به اعتبار یک فرد مورد بحث قرار گیرد بلکه فقط به اعتبار تمامی یک ملت...
    تمدن امری مربوط به معرفت و جهالت افراد نیست بلکه امری است مربوط به روح تمامی ملت. بنابراین فقط با در نظر گرفتن روح منتشر در همۀ سرزمین است که ملتی را متمدن بشناسیم. این « روح » تجلی معرفت و فضیلت تمامی مردم است. از میان دوره های تغییر می گذرد و منبع نیروی حیاتی ملی در هر لحظه است. وقتی قادر باشیم حضور این روح را تشخیص بدهیم، درجۀ تمدن همه ی ملت روشن خواهد شد و آسان خواهد بود که آن را ارزیابی کنیم و دربارۀ ارزشها و کاستیهای آن به بحث نشینیم.
     ... بنابراین به هنگام جستجو برای پی بردن به روح تمامی یک ملت و جریان عمومی معرفت و فضیلت آن، لازم است تجلیات آن ها را در کل یک ملت در نظر گرفت. این معرفت و فضیلت را نمی توان به عنوان معرفت و فضیلت یک فرد، که به عنوان معرفت و فضیلت یک ملت توصیف کرد. »([10])
     همین تحلیل گر برای اینکه مؤلفه های مورد نظرش دچار تأویل های مغرضانه نگردند، خود به تعریف و تبیین آنها پرداخته و متذکر شده است که:
     « در بحث پیشین واژه های معرفت و فضیلت را در این نظریه ام که می گفت پیشرفت تمدن هم به توسعۀ فکری و هم به توسعه ی اخلاقی توجه دارد، به هم پیوستم. در این فصل میل دارم این دو را از هم تمیز دهم و تفاوتهای میان آنها را روشن گردانم.
     فضیلت به معنای اخلاق و درستکاری است، در غرب آنرا « اخلاق » نامیده اند. « اخلاق » به کردار نیک درونی یک شخص اشاره دارد، اینها شخص را قادر می سازند که از نظر درونی احساس آرامش کند و از هیچ چیز حتی از درونی ترین اندیشه هایش شرمسار نباشد. معرفت به معنای فهم است، در غرب آنرا عقل نامیده اند. کارکرد آن، اندیشه کردن، فهمیدن و چیزهای مرتبط با آنهاست. »([11])
     « مالک بن نبی » دانشمند پرآوازۀ الجزائری ـ که در شناخت، تحلیل و ارزیابی اندیشه ها و مکاتب مختلف فکری گوی سبقت از همگان ربوده است ـ در مورد تمدن گفته هائی دارد که ما به صورت گلچین شده، تقدیم خوانندۀ حقیقت جوی خود می سازیم:
     « تمدن مجموعۀ عوامل اخلاقی و مادی است که به یک جامعه فرصت می دهد که برای هر فردی از افراد خود در هر مرحله ای از مراحل زندگی، از طفولیت تا پیری همکاری لازم را برای رشد به عمل آورد. »([12])
      تمدن دستاوردی است که از حرکت فراگیر جامعه در صحنه های فکری و اقتصادی و در گشایش تعادل مادی و روحی حاصل می شود.([13])
     ... بطور خلاصه می شود گفت که: طبیعت به ایجاد نوع انسان می پردازد و تاریخ جامعه را می سازد. هدف طبیعت صرفاً نگهداری بقای انسان است در حالی که هدف تاریخ آن است که با مرکب ترقی، به سوی نوعی زندگی پیشرفته برود که ما آنرا تمدن قلمداد می نمائیم.([14])
     ... با این حساب، تمدن را تاریخ انسان می سازد و طبیعت با تواناییهای خود آنرا یاری می رساند، و این در صورتی است که شکل گیری این توانایی ها و جهت گیری آنها به سوی اهداف مشخص و روشن انجام شده باشد، زیرا ماده حاصلی به دست نمی دهد مگر وقتی که بر طبق برنامه ریزی ئی جوشیده از سیستم فکری به کار گرفته شود که در آن روش دقیقی نهفته باشد.
    تمدن ترقی و پیشرفتی است در تمام صحنه های زندگی به سوی یک واقعیت برتر. »([15])
     اینک که نگرش ـ حدوداً ـ تاریخی و تاریخ مدار تمدن به میان آمده و مطمح نظر می باشد، بهتر آن می نماید تا به قسمتی از نگرشهای مرحوم دکتر شریعتی هم عطف توجه داشته باشیم:
     « تمدن به معنای کلی عبارت است از مجموعه ی ساخته ها و اندوخته های معنوی و مادی جامعۀ انسانی، وقتی می گوئیم ساخته های انسانی، مقصود آن چیزی است که در طبیعت در حالت عادی وجود ندارد و انسان آنرا می سازد، بنابراین ساخته ی انسانی در برابر ساخته ی طبیعت قرار می گیرد.
     ساخته ی انسانی چیزی است که در دنیا وجود دارد و ساخته ی طبیعت نیست. مقصود از اندوخته عبارت است از انباری از تجربه ها، داده ها و دانشها و قراردادها و اختراع های گذشته... که به جامعه میراث می رسد. اینها را جامعه از دو طریق به میراث می گیرد: یکی از گذشتۀ تاریخی خودش و یکی از دیگران؛ مثلاً ما تصوف را از گذشته می گیریم، اگزیستانسیالیسم را از دیگران و طریق سوم ساخته ی اکنون خود ماست. »([16])
      « تمدن عبارت است از مجموعۀ اندوخته ها و ساخته های معنوی و مادی در طول تاریخ انسان و فرهنگ عبارت است از مجموعۀ ساخته ها و اندوخته ی مادی و معنوی یک قوم یا نژاد یا ملیت خاص در طول تاریخ. بنابر این نمی توانیم بگوئیم تمدن اسلام و مسیحیت یا شرقی و غربی، بلکه باید گفت تمدن قرن 17، 15 و 5 ؛ چون تمدن انتسابش به یک نژاد خاص نیست، بلکه مربوط به بشریت است، فقط ممکن است به یک منطقه ای خاص بیشتر توجه کند ولی این ناحیه نمی تواند خود به تنهایی محل تمدن و پیشرفت و فرهنگ باشد. پس تمدن منسوب به بشریت است ولی فرهنگ خاص یک است: فرهنگ سیاه پوست، زرد و شرق و غرب. »([17])
     « تعریف مشترک و مورد اتفاق اینست که « تمدن و فرهنگ عبارتست از مجموعۀ اندوخته ها و ساخته های مادی و معنوی یک جامعه » ولی به عقیدۀ من « تمدن عبارتست از زمینۀ مساعد و بارآوری که هر استعدادی در آن امکان شکوفا شدن آزادانۀ خویش را بدست می آورد. » انسان متمدن هم همینطور است، یعنی موقعی متمدن است که این زمینه در او فراهم باشد... پس تمدن از نظر من ذهنی است نه عینی و به عبارتی معنوی است نه مادی.
     آنهائی که تمدن را عینی می دانند، به لباس و ثروت و تولید و مصرف و ساختمان و به طور کلی به ظاهر افراد و مظاهر خارجی تمدن نگاه می کنند. در حالی که در صورت دوم طبق نظر من، تمدن یک حالت روحی و درجۀ معنوی و فکری است و این تمدن را از طرز فکر و بینش و اندیشه و درجۀ احساس و گسترش جهانبینی و وجدان اجتماعی و میزان خود آگاهی و احساس مسئولیت و هدف و ایدئولوژی و آگاهی سیاسی افراد میشود فهمید، هر چند که سطح زندگی مادی و تکنیکی پائین باشد. »([18])
     یوگیشی در « نظریۀ تمدن » خود را جانبدار نوعی تعادلِ نسبی جلوه داده و اعلام داشته است که:
     « من می گویم که تمدن هم به دسترسی به رفاه مادی و هم به اعتلای روح بشری اشاره دارد. هم به معنای فراوانی نیازمندیهای روزانه است و هم به معنای احترام گذاشتن به پالایش بشری. اگر تنها بخش نخست برآورده شود، آیا می توان آنرا تمدن نامید؟ هدف زندگی تنها در لباس و غذا خلاصه نمی شود. اگر هدفِ انسان همین می بود، نمی شد او را از یک مورچه و یا یک زنبور متفاوت دانست. این نمی تواند آن چیزی باشد که پروردگار برای انسان در نظر گرفته است.
     از سوی دیگر آیا اعتلای روحی به تنهایی را می توان تمدن نامید؟ در آن صورت هر کسی می بایست به سان ین هوی باشد که در کلبه ای ساده می زیست و فقط با آب زنده بود. این را نیز نمی توان اراده ی خداوند نامید. از اینرو باید جنبه های مادی و معنوی، هر دو وجود داشته باشند تا بتوان از تمدن سخن گفت. از این گذشته برای رفاه مادی و پالایش روحی انسان حدی متصور نیست. منظور از رفاه مادی و پالایش روحی حالی است که در آن هر دو جنبه واقعاً پیشرفت کنند. و منظور از تمدن یعنی هم پیشرفت رفاه مادی و هم پیشرفت پالایش انسان. از آنجا که آنچه رفاه مادی و پالایش را میسر می سازد، معرفت و فضیلت است، تمدن در نهایت به معنای پیشرفت معرفت و فضیلت انسان است. »([19])
     « برای نمونه آیا می توان گفت که سبکهای رایج غربی که در زندگی جاپانی به گونه ای روز افزون مشاهده می گردد، نشانه ای از تمدن است؟ آیا می توان افرادی را که در خیابان مشاهده می کنیم و موهایشان را به سبک غربی اصلاح کرده اند افرادی متمدن نامید؟ آیا تنها فردی را تنها به خاطر اینکه گوشت می خورد فردی روشن اندیش نامید؟ هرگز.... لیکن به نظر می رسد که برخی از آنان فقط از شکلهای ظاهری تمدن صحبت می کنند در صورتی که روح آنرا نادیده می گیرند.
    پس منظور از روح تمدن چیست؟ آرایش معنوی یک قوم است که نه می توان آنرا خرید و نه فروخت؛ همچنین نمی توان آنرا به آسانی به کمک نیروی انسانی به وجود آورد. »([20])
     قبل از اینکه به تعریف مورد نظر و باور خودمان از تمدن بپردازیم، به عنوان تذکری نه چندان جدی و تأمل انگیز معروض می داریم که: در هر کدام از ابراز نظرهای این بزرگان، مقوله ها، واژه ها و اصطلاحاتی وجود دارند که از شفافیت لازم منطقی (آنچه حکیم حدود متعارف آن می شناسد) برخوردار نبوده، گاهی قابل تأویل می نمایند و زمانی نارسا و نامقبول. منتها از آنجا که در این فصل ویژه اولاً جز در پی ارائه ی دیدگاههای اهل تحقیق نبوده ایم؛ و ثانیاً عرایض بعدی ما قسمتی از زاویه های بسیار عمده را نمایان و روشن تواند کرد، از نقد و بررسی این دیدگاهها دیده بر می بندیم.
    به هر حال، بر مبنای برداشت ما: تمدن حالت، وضعیت و شرایطی نظام یافته و نهادینه شده ئی است که در آن کلیۀ ابعاد و امکانات وجودی ـ و نه وهمی و اعتباری ـ فرزند آدمی، اعم از اینکه مادی باشد و یا معنوی، بصورتی بالفعل شکوفا و پر رونق بوده و در جهت رشدِ بی وقفۀ هویتِ الهی انسان و تبلور ارزشهای معنیدار و استعلائی او تا رسیدن به جوار قرب حق محضِ مطلق فعال و پویا باشند.
     این تعریف، همۀ زمینه های پنداری ـ وهمی را نفی و طرد کرده، به تمدن جنبۀ واقعی ( = هستیمند و هستیمدار )، جهتِ انسانی، ارزشی، تعالیمند و ارادی می بخشد؛ و نه ابزاری و سودمحور.
     در شرایط و موقعیت کنونی که غرب فن سالار با همۀ نقایص و نواقص ارزشی ـ عاطفی خود، تلاش می ورزد تا خود را به طور دربست متمدن و جلودار تمدن قالب کند، آنهم در حالی که گند فسادهای سیاسی، عقیدتی و اخلاقی پر مدعاترین رهبران این نظام هویت ستیز و این تمدن تهوع آور ( رئیس جمهور آمریکا ) دماغ جان هر انسان معتدلی را آزار می دهد و تاریخ را به ننگی بی بدیل می آلاید، این نکته به شدت قابل توجه می باشد که: انسان واقعاً و ذاتاً متمدن ـ و نه کاریکاتورهای تقلبی ئی که به زور تبلیغات متمدن جا زده شده اند ـ با اینکه می تواند عضو، نماینده و یا نمونۀ جامعۀ متمدن باشد، خود غیر از جامعۀ متمدن به مفهوم متعارفِ آن بوده و هرگز نمی تواند بدلیل حضور خود در جامعه، آن جامعه را نیز متمدن قلمداد کند. ([21]) زیرا جامعۀ متمدن، جامعه ئی است که از حضور انسانهای متمدن و رشید بهم رسیده باشد. انسانهائی که کلیۀ ابعاد و امکانات وجودی شان در جهت رشد عزتمند هویت الهی آنان در حرکت است. طبیعی است که چنین جامعه ئی به نوبۀ خود ـ و از طریق نگرشها و گرایشهای ارزشمند و استعلائیِ انسان های متمدن ـ می تواند افراد دیگری را به تمدن رساند.
     معنای ضمنیِ این باور آنست که « جامعۀ متمدن » زائیدۀ حرکت تکاملی نگرشها و گرایشهای ارزشمند، خردپذیر، معنادار، خدامحور و استعلائی افراد همان جامعه می باشد. این قول به هیچوجه معنای آنرا نمی دهد که همۀ این افراد همزمان و در عرض یکدیگر جهتِ تکاملی را اختیار نموده و از همان طریق به طور دست جمعی تمدن را شکل و رنگ بخشیده اند. زیرا تا آنجا که مطالعۀ سیر تاریخی تحقق تمدن های انسان محور ـ و نه ابزار، قدرت و یا سود محور ـ ثابت کرده اند، معمولاً نقطۀ شروع تمدن از حوزۀ تلاشهای ربانی پیام آوری از پیغمبران و جانشینان آنها نمودار شده و با جذب کردن و ساختن و جهتِ الهی بخشیدن به انسانهای فرهیختۀ خود یابِ خود باورِ کمالجوی اصالت طلبِ تعالیخواه و... تمدنی معنادار را ضمانت کرده اند.
     به هر حال، در جامعۀ متمدن، هر انسان به عنوان نمونۀ عینیِ محوری که همۀ مؤسسات و نهادها ـ اعم از اداری و تولیدی و... ـ در جهتِ تکامل استعلائی او مشغول خدمت می باشند، فرصت پیدا می کند تا: از طریق برخورداری معنیدار، استعلائی، خدای محور و زاینده، از کلیۀ نعم و امکانات مادی و معنوی جامعه، از یکسو: هویت ربانی خود را به عنوانِ عالی ترین و ارزشبارترین نمود و نتیجۀ تمدن، تحقق بخشیده، شکوفا ساخته، تعمیق و گسترش داده و تکامل بخشاید. و از دیگر سوی، کلیۀ توانهای نهفتۀ ناشناختۀ فطری و خدائی خود را متبلور ساخته؛ تعادل حیرتجوش ابعاد مختلف وجود خویش را به نمایش نهاده؛ فردیت خلاق و بی همتای الهی خود را شکل داده؛ معنای تاریخِ هستنِ خویش و تاریخ معنای هستیِ خود را در نگرشها و گرایشهای معشوق محور رقم زده؛ نظمی را شکل بخشد و نظامی را طراحی کند که در آن « انسان » و مهر انسانی، نقش اساسی و محوری داشته و همه چیز ابزار او، و همه کس یار و همکار او در زمینۀ تلاشهای معنادار و خدامحور باشند.

 



[1] ـ المنجد، ص 752

[2] ـ تاریخ تمدن، ج اول، ص 4

[3] ـ تاریخ تمدن، ج اول، ص 4 و 5

[4] ـ نظریۀ تمدن، ص 53

[5] ـ در این مورد بعداً سخن خواهیم گفت.

[6] ـ بر پایۀ همین باور است که خداوند و پیام آور کمال پسندش « مؤمن » را به تنهائی جامعه و ملت معرفی می دارند: قالَ النَّبِیُّ (ص): اَلمُؤمِنُ وَحدَهُ حُجَّةٌ؛ وَالمُؤمن وَحدَهُ جَماعَةٌ. *

رسول خدا (ص) فرمود: مؤمن به تنهائی خود حجت و خود تنها یک گروه و جماعت است ( که خداوند فرمود: ابراهیم خود تنها یک امت و ملت بود. ) * *

* وسایل ج 3 ص 380

* * اِنَّ اِبراهیمَ کانَ اُمَّةً قانِتاً حَنیفاً... نحل 120

[7] ـ تاریخ تمدن، ص 3

[8] ـ درآمدی بر تاریخ تمدن ص 256

[9] ـ نظریۀ تمدن، ص52

[10] ـ نظریۀ تمدن، ص 69

[11] ـ همان، ص 116

[12] ـ مالک بن نبی، اندیشمند مصلح، ص 198

[13] ـ همان، ص 198

[14] ـ همان، ص 198

[15] ـ مالک بن نبی، اندیشمند مصلح، ص 200

[16] ـ تاریخ تمدن، ص 5 و 6

[17] ـ تاریخ تمدن، ص 14

[18] ـ تاریخ تمدن، ص 46

[19] ـ نظریۀ تمدن، ص 56

[20] ـ همان، ص 24

[21] ـ هم چنانی که امروزه در غرب انسانهای واقعاً متمدنی وجود دارند که مایۀ افتخار بشریت می باشند، ولی هرگز حضورشان دلیل متمدن بودن غرب به طور کلی نتواند بود.

خواندن 1918 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار