پنج شنبه, 03 بهمن 1392 10:29

ریشه ها و سرمایه ها

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

     عده ئی از جامعه شناسانِ دو سه قرن اخیر که در کنار بحثهای متنوع جامعه شناسی به طور ضمنی از ریشه ها، سرمایه ها و عوامل تحقق بخشندۀ تمدن نیز یاد کرده اند، اولاً: بیشتر متوجه نمودها و زمینه های ظاهری و برونی بوده، جواهر درونذات، سرمایه های معنوی، علت و یا علل واقعی را یا اصلاً در نیافته اند و یا به دلایلی به دست نداده اند! و ثانیاً: تمدن را نه بر پایۀ نگرشِ توحیدی ـ که ابراهیم علیه السلام را به تنهائی امت می شمارد ـ بلکه بر مبنای نگرشهای ماده محورِ غربی ـ به مفهوم مبتذلِ شیادانۀ دروغین آن ـ مورد شناسائی و تأیید قرار داده اند! لذا به جای آنکه بگویند مثلاً « موسی و عیسی و محمد » علیهم السلام، با ارائه ی باورهائی استعلائی، گشودن پنجره هائی به سوی حق و ابدیت، متقابل نمودن دیدۀ دل انسان با سیمای نشاط بخشِ حقیقت الهی او، ساختن انسانهائی بی بدیل و مدنیت پرور، نمودار کردن ارزشهائی هوشربا و روحنواز و... تمدنِ معنادار ربانی را متبلور ساختند؛ می گویند: مصر و هند و ایران و روم و... با سلاطینی فلان، ساختمانهائی بهمان، ارابه های جنگی ویرانگر، برده پروری خجلتبار و روابط و مناسبات قدرت محورانۀ آزادی ستیزانۀ تفرقه افکنانۀ اسارتبار و... تمدنهائی را به نمایش نهادند!
     شرمسارانه اعتراف می کنم که این نگرش ننگبار هنوز در میان عده ئی از مسلمان زاده های ممالک شرق حضور داشته و مشاهده شده! و گاهی با آب و تاب جانبداری هم می شود! و تا آنجا که منِ بنده متوجه شده است، این نگرشی است که استعمار پیشگان غرب، گسترش و تعمیق آنرا نه تنها از خدا می خواهند؛ که حاضرند برای تداوم حاکمیت آن صدها خروار خرما را نیز مصرف و ایثار نمایند!
     نگارنده، علت پیوند دادنِ شرایط و اوضاع فعلی دنیای غرب به تمدن رومی ـ یونانی را، دین زدائی و اخلاق ستیزی غربی های سود پرستِ هوسباره می شناسد. و همینانند که قلم زنان خودفروخته و بی شخصیت را به مزدوری کشیده و توسط آنها ریشه های فلسفه، ادب، هنر و... غرب را به ریشِ خدا ناپرستان یونان و روم گره می زنند! زیرا اگر به مسیحیت پیوند زنند، التزام و تعهد به دین و ارزشهای ربانی و دوری از لاقیدی های مذهبی را تأکید و تشدید نموده([1]) و این با روح هوسجوی سودپرستانۀ آنان در تضاد می باشد.
     به هر حال، باورمان بر اینست که تمدن از بیخ و بن یک امر انسانی، ارزش محورانه و استعلائی است. از اینرو نه تنها نمی تواند از طریق خزعبلاتی چون « عوامل نژادی، غریزی، و جبرهای اقتصادی، اجتماعی و... » تبیین، تعریف و توجیه گردد! بلکه اصولاً نمی تواند جز از طریق عملِ آگاهانۀ هدفمندانۀ ارزش محورانۀ استعلائی، معنا پیدا کرده و توجیه شود. زیرا همانگونه که بارها اشاره شده است، تمدن نمودِ کمال و شکوفائی نگرشها و گرایشهای فرزند آدمی است، و نه نمایشِ عالی ترین شکل گیری و جلوه نمائیِ طبیعت بی ارادۀ بی هدف و یا ابزار تکنولوژیکِ جهت گم کرده! چه در صورتِ دوم، از گل و بلبل و... که بگذریم، در کرگدن، کور موش، خفاش و خرِ معروفِ مشهور هم، می توان شاهد عالی ترین شکل گیری موارد طبیعی و کارائی های حیرتجوش بود. آنهم در حدی که هرگز دستِ بشر تا قافِ قیامت هم بدان مرحلۀ از کمال، زیبائی و کارآئی نخواهد رسید.
     پس گوهر و نمود ذاتی تمدن اصیل و واقعی را باید در آنجاها جستجو کرد! از سوئی اگر بپذیریم که کمال و شکوفائی واقعی، مثمر، دفاع پذیر، استعلائی و معنادار نگرشها و گرایشهای فرزند آدمی، وقتی ظهور، نمود، جاذبه و ارزش پیدا می کند که متوجه جنبه ها و جلوه های وجودیِ خودِ او بوده و اگر هنر و توانی دارند، در جهتِ کمال، زیبائی، شکوه، عظمت، عزت، طهارت، سعادت و رشد خودِ او ـ و نه فرآورده های ساخت دستِ او ـ مصرف نمایند، متوجه می شویم که هرگاه از این رشد و جاذبه اثر و خبری نباشد، اولاً از خودِ کمال و شکوفائی نگرشها و گرایشها خبری نخواهد بود؛ و ثانیاً از آنچه تمدنِ انسانیش می نامند. زیرا، آنچه تردید را بر نمی تابد اینست که تمدن حاصل و زادۀ نگرشی ویژه به هستی و هویت انسانی بوده و بدون حضور و حاکمیت چنین نگرشی، از تمدن ـ به معنای انسانیِ آن ـ اثر و خبری نتوان داد.
     از سوئی، هر نگرشی بالیده از فرهنگی ویژه و مدافع ارزشهائی ویژه بوده و مقبولیت و ارجحیت خود را از همان فرهنگ و ارزشها فراچنگ می آورد، و از آنجا که همۀ موارد و زیر ساختهای موارد یاد شدۀ انسانی ( = فرامادی، ماوراء نما و... ) می باشند، این واقعیت مسجل می شود که: محور تمدن « انسان و تحقق و شکوفائی ظرفیت های استعلائی » او بوده و همین ذوق و نیز اشتیاق تحقق هویت ربانی و تبلور بشکوه استعدادهای الهی او در ایجاد تمدن معنیدار انسانی، نقش اساسی را ایفا می نماید. از اینرو هرگاه تلاشهای جامعه ئی، محور اساسیِ خود را باخته، وظیفۀ محوری خود را فراموش کرده و تحت تأثیر تخیلات و توهماتی سخت تحقیر کننده قرار گرفته و به جای تلاش و صرف نیروها و امکانات خود در جهت رشد ارزشهای وجودی ـ و نه وهمی، اعتباری ـ آنها را صرفِ رشد جنبه های اعتباری ـ وهمی و ضد ارزشی سازد، نباید منتظر باشد که عقلاء و دلسوزان به انسان و ارزشهای انسانی آنرا برخوردار از تمدن به معنای انسانی کلمه بشمارند. زیرا این یک اصل فطری و سنت خلاف ناپذیر الهی است که هرگاه تلاشهای جمعی در جهت شکوفائیِ ظرفیت های وجودی و ارزشهای خدا محور باشد، هم از استقبال و جانبداریِ معنادار کمالجویان بهره مند خواهد بود؛ هم از تداوم ثمربار تکاملی؛ ولی هرگاه این تلاشها جهت تفاسدی و عدمی
به خود گرفته و از مسیر ارزشهای ربانی منحرف شدند، هم نفرت و انزجار تولید می کنند، هم تنفر از خود و خویشتن ستیزی را تشدید می دارند و هم راه تلاشی و فساد همه جانبه را در
پیش خواهند گرفت.
     آنچه آمد مؤید آنست که حفظ و جانبداری ارزشهای روحانی در رسیدنِ به تمدن انسانی از اهمیت ویژه ئی برخوردار بوده و بی توجهی به آنها ـ با آنکه شاید در تولید و تداوم ابزارمحوری، ثروت اندوزی، لذتبارگی، قدرت پرستی، فن سالاری و... مؤثر باشند ـ انسان و جامعۀ انسانی را از مواهب معنوی و مینوی و ارزشهای پایان ناپیدای تمدن انسانی محروم خواهند ساخت.
      اینکه باورمندیم: تمدن واقعاً انسانی، ارزشهائی پایان ناپیدا دارد، بدان علت است که اولاً: این تمدن جوهر و ذاتی انسانی ـ و لاجرم معنوی و الوهی ـ داشته؛ در حوزۀ تلاشهای ناب ارزشی متبلور شده؛ از مراقبت های ویژۀ ربانی برخورداری حاصل نموده؛ از گنجینۀ ارزش ناپیدای اهدافی استعلائی حراست نموده؛ از چشمه سار زلال خرد، معرفت، بینش، اخلاص و... سیراب شده و در سایه سار عشق به دلدار برین پرورش یافته است؛ از اینرو، هر آنچه را در این مسیر جان پرور مخالفِ طبیعت ارزشی و استعلائی خود بیابد، پشت سر انداخته فقط به محبت او می نگرد و جوار قرب او را می جوید و بس.
      در تمدنی از این دست، انسان از حوزۀ پر مخاطره، پر آشوب و پر خجالتِ تضادها و تصادم های ماده محورِ لذّی ـ که نظام فن سالاری در رسوائی انگیزترین مقطع و توجیه نابردارترین موقعیت آن قرار دارد ـ رهیده؛ و اگر مشکلی دارد، مشکلِ « چرائی » انتخاب خوبتر به جای خوبترین می باشد! و اگر درد و سوزی دارد ـ که دارد ـ سوز و درد « دیر رسیدن » به حضور حضرت معشوق است! و نه درد و سوز دور ماندن از ماشینِ فلان مدل، خانۀ بهمان گونه، قدرت در فلان زمینۀ لذی و مادی، و بدتر از همه: درد دیر رسیدن « به عددِ » فلان رقمی پول های زیادی و لذت های حیوانی، وهمی و اعتباری!
      در همین جا برای کسانی که به مبانی صرفاً انسانیِ تمدن باورمند هستند متذکر باید شد که چون انسان فقط یک بار شانس زندگانی و بهره مند شدن از حیات را دارد؛ و چون نفس این واقعیت، حقِ نشاط و آرامشِ انسانیِ او را به عنوانِ حیوانی برتر از سایر حیوانات تأیید و جانبداری می کند، تمدن او باید شدیداً انسانی و در جهتِ حق تبلور و تبارز نشاط و آرامش او بوده و هر آنچه از پول، قدرت، شهرت، سیاست و... که این نشاط و آرامش را تهدید و زایل می سازد تخطئه و طرد نماید.([2]) و ثانیاً: تمدنِ ناب انسانی به دلیل اینکه خود ذاتاً ارزشی و بالیده از بذری معنوی و ارزشمند و فرارونده به سوی آسمان معنویت و روحانیت است، به همان واقعیتی می ماند که مثلش را قرآن مجید چنین به تصویر کشیده است:

    أَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَ فَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ * تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا و... * ابراهیم، 24 و 25
« نبینی چگونه خداوند مثل زده است سخنِ خوش پاک را به درخت خوش پاک که بیخ آن در زمین استوار و شاخ و برگ آن در بالاست * آن درخت هر زمان میوۀ خود را به دستور پروردگارش می دهد و... ».

    « میبدی » را در رابطۀ با این قسمت از کلام خداوند سخنی به غایت نغز می باشد که چشم پوشیِ از آنرا نمایش کمال بی ذوقی می پنداریم:
    « سخن پاک و گفتِ راست که از دهن مؤمن بیرون آید همچون درختِ پاک است که میوۀ پاک بیرون دهد و درخت پاک بر تربتِ پاک با آب خوش، جز میوۀ نیکو و شیرین ندهد.

     لطیفه: تربتِ پاک نفس بندۀ مؤمن است و درختِ پاک درختِ معرفت است، و آبِ خوش آبِ ندامت است، میوۀ شیرین کلمۀ توحید است. همان گونه که درخت ریشه به زمین فرو بَرَد، معرفت و ایمان هم در دلِ مؤمن ریشه دواند، و چنانکه شاخۀ بر هوا میوه آرد، درخت معرفتِ توحید هم ایمان به زبان و عمل به ارکان آرد و هر دو بالا روند که:
     فرمود: اِلَیهِ یَصعَدُ الکَلِمُ الَّطیِّبُ وَ العَمَلُ الصّالِحُ. آیه، همانگونه که قوام درخت به ریشه و ساقه و شاخه است، درخت ایمان هم به سه چیز بر کمال است: اقرار به زبان، تصدیق به جنان و عملِ به ارکان! ـ که این حدیث از پیغمبر است.
     پیر طریقت گفت: خدایا، آب عنایتِ تو به سنگ رسید، سنگ  بار گرفت، سنگ درخت رویانید، درختِ میوه بار گرفت، چه درختی؟ ـ درختی که بارش همه شادی، مزه اش همه انس و بویش همه آزادی! درختی که ریشۀ آن در زمینِ وفا، شاخ آن بر هوای رضا، میوۀ آن معرفت و صفا، حاصلِ آن دیدار و لقا!
     تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّهَا. آیه. آن درخت که خداوند ایمانِ مؤمنان را بدان مثل زد، درختی است بهشتی که میوۀ آن هرگز بریده نگردد و به سر نیاید، چنانکه دلهایِ اهل عرفان از میوه های ایمان هرگز بریده نشود و دلهایِ اهلِ حقیقت از آن میوه ها هیچ گاه منصرف و منقطع نگردد، و این میوها همیشه و در همه حال در دست رَسِ آنان است و هرگز از دیده ها دور نمی شود. »([3])
     به هر حال، اگر بپذیریم که تمدن دارای طبیعتِ ارزشی و گوهر انسانی بوده و تحقق آن ممکن نتواند شد مگر پس از مجهز شدن به نگرشی ارزش محورانه و استعلائی، راه صواب را پیموده ایم، هر چند که این ضرورتِ تکوینِ نظام عقیدتی و ارزشی را ایجاب می کند. منتها باید پذیرفت که در این مسیر و در فرایند تحقق تکاملی تمدن، گروندگان به دو جلوۀ ویژه از نظام عقیدتی ـ ارزشی مواجه می باشند که جلوه ای از آنها تمدن سازند و در برخی از جوانب و مواقع، از اوجِ کمال خود جدا و دور افتاده؛ و جلوه ای دیگر که در پرتو تلاشهای پس از تحقق تمدن و برخورداری از میوه ها، نورانیت ها و مکاشفات تمدن محقق می شوند و لاجرم برخوردار از مدارجِ شکوفائی و کمال.
     از اینرو، هرگاه جامعه ئی محروم از جلوۀ نخستین نظام عقیدتی ـ ارزشی باشد، از ساختن و پرداختن تمدن انسانی و معنیدار ناتوان خواهد بود. زیرا اولاً خرد را مبرهن است که چنین فرد و یا جمعی که خود فاقد بار و گوهر معنائی ـ ارزشی می باشد، چگونه موفق تواند شد تا تمدنی معنادار و ارزش محور بیافریند؟ و ثانیاً تجربۀ سایر ملل ـ از هند و مصر و چین و یونان و... ـ مؤید آنند که هرگاه در ژرفای نگرشها و گرایشهای جامعه ئی نظام عقیدتی ـ ارزشی ریشه ندوانیده و شکوفا نشده باشد، اگر چه این جامعه احیاناً از داشتن دولتهائی مقتدر، ثروتمند، لذتمند و غیره برخوردار هم گردیده باشد، ولی چون هرگز از نظام خدای محور، ارزش پرور، عدالت گستر و آزادیبخش بهره مند نبوده است، از تحققِ تمدن واقعاً معنیدار ناتوان و محروم مانده است! و لذاست که جوامعی از این دست، اغلب با پیامبرانی خداخوان و صلحائی عدالت جوی و آزادیخواه مواجه شده، و متأسفانه گاهی هم در افتاده است! و بررسی نهضت های معناجوش پیام آورانِ الهی در طول قرون و اعصار گواه تردید نابردار آن؛ چرا که نبود نظام اشباع کنندۀ عقیدتی ـ ارزشی از یکسو، و حضور گرایشها و نگرشهای اصطکاکبارِ دنیامحور از دیگر سوی، بالضرور مردم را به نوعی سرگردانی عقیدتی، احساسِ بی ریشگی فکری، نابسامانی ارزشی، تزلزل روانی، ناهماهنگی عاطفی، فقر معنوی، احساس پوچی و بی معنائی و... دچار ساخته و در کل زمینه را برای رهیدن از روابط و مناسبات ضد فطری و رسیدن به فضائی قدسی، معناجوش و آرامش بخش آماده می سازد.
     روشن است که این نظام عقیدتی ـ ارزشی، در صورت حضور و حاکمیتِ شکوهبار، طهارت بار، عزت بار، تقدس بار، آرامش بار، معنابار و آزادی بار توحیدی خود، نه تنها مبین روابط و مناسباتی ارزشی ـ استعلائی بوده و آنها را در سطح تاریخ انسانیت ـ و نه انسان و اجتماع و تاریخی محدود ـ قابل تحقق، گسترش و تداوم می شمارد که برای تحقق هر کدام از این زمینه ها و هر بعدی از ابعاد حیاتِ معنادار انسانی ـ اعم از فردی و جمعی؛ مادی و معنوی ـ سرمایه ها و احکامی بخردانه، ارزشمندانه، بینشبار و روحنواز دارد که هر چند برخی از موارد آنرا قبلاً در زمینۀ روشها ـ و به عنوان روشِ برخورد و نه سرمایۀ قابل ارائه([4]) ـ متذکر شدیم، در این محور ویژه و زمینۀ خاص، با حفظ رعایت ایجاز و گریز از اطالۀ کلام به ذکر فهرستوارِ فقط مواردی بسنده می داریم که در ذهن حضور داشته و می توانند گوهر تمدن معنادار انسانی را شکوفا ساخته، حمایت نموده، به نمایش نهاده و تداوم بخشند:
* عشقِ فانی کننده و اعتمادِ فراکشنده به خدای منان.
* ایمانی مخلصانه به ارزشباری احکام الهی.
* احترامی شوکتبار و دلسوزی ئی شراره جوش نسبت به روحِ الهی و هویتِ ربانی خود.
* دلی ایثارگر و مشتاقِ دهش و احسان، و نه خردی تنها عدالتجوی.
* بصیرتی پستی شناس و بدی گریز.
* فراستی ارزش نگر، آینده نگر و حقیقت شناس.
* اشتیاقی جوشان و هدف محور.
* خردی ارزش گزین، حق نگر و مسئولیت پذیر.
* استقامتی امیدبار و یأس زدای.
* طلب و تلاشی طاقت جوش، مستمر و هدف محور.
* تفکری پویا، موقعیت شناس، ابزار شناس، روش شناس و برگزینندۀ برترین و مؤثرترین هر کدام از موارد یاد شده.



[1] ـ اگرچه وقتی که برخی جنبه های آنرا به مسیحیت پیوند می دهند شیادانه آنرا با نگرشهای به اصطلاح تعدیلی، و در واقع دنیامحور مسیحیون، به گونه ئی الزامی همگام تلقی می کنند!

[2] ـ این در حالی است که فن سالاری ارزش ستیز غربی به واسطۀ خلق، گسترش، تحمیل و جانبداری از نیازنماهای ضد انسانی، آرامش زدای و هویت برانداز، نه تنها نشاط و آرامش صرفاً انسانی مردم را از آنان سلب کرده است که به هزاران نیاز، حسرت، درد، سوز، دلهره و ناامنی گرفتارشان نموده است.

[3] ـ تفسیر ادبی و عرفانی کشف الاسرار، ج 1، ص 521 و 522

[4] ـ و یا به عنوان روشهائی که باید بکار گرفته شوند و نه سرمایه هائی که بکار افتند؛ و این دو را نزد خبیر مدقق تفاوتِ بسیار است.

خواندن 1426 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار