پنج شنبه, 03 بهمن 1392 11:38

جهتِ تمدنِ معنیدار و...

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

     همۀ انسانهای تعالیجوی معتقد  اند که نگرشها و گرایشهای فرزند آدمی به طرزی ضروری و اجتناب نابردار از یکسو جهت داشته و هدفی ویژه را تعقیب می نماید و از دیگر سوی نتیجه و پی آمدهائی را متجلی می سازد. از اینرو، تلاشهای انسانی از نظر جهت گیری و هدفمندی، در یک تقسیم بندی کلی و فراگیر به دو دسته تقسیم توانند شد:
     یا در جهتِ ارزشها و تحقق و تداوم و شکوفائی ارزشهائی هستند که همگام با فطرت الهی انسان بوده و در تحقق هویت ربانی او نقش دارند؛
     یا در جهت تولید اشیاء و اموری قرار دارند که بنابر ماهیت ذاتیِ خود چنین هدفی را تعقیب کرده نمی توانند؛ هر چند که دستۀ دوم، خود اقسامی را شامل بوده و حتی اشیاء و اموری را فرا می گیرد که ظاهراً ضد ارزشی و لاجرم در برابر دستۀ اول می باشند.
     به هر حال، به هر میزانی که تلاشهای انسانی جهت گیری ارزشمدارانۀ استعلائی داشته و در خدمت تحقق هویت الهی او قرار داشته باشد به همان میزان، تلاشها متمدنانه، فرآورده ها جزء تمدن بوده و خودِ فرد در ساختن و متبلور ساختن تمدن نقش خواهد داشت؛ و لاغیر. این گفته متضمن این باور است که هرگاه تلاشهای فرزند آدمی جهت گیری ارزشمندانۀ خدامحورانۀ خود را از دست داده و به فکر تولید و تحقق پدیده ها و اموری بیفتد که به هر دلیل انسان را در ساختن و تبلور بخشیدنِ هویت ربانی او یاری رسانیده نمی توانند ـ خوب دقت شود ـ ، ولو که این پدیدها از ظریف ترین مایه های علمی و فنی بهره ور؛ از بیشترین زیبائی و کارآئی برخوردار و از بیشترین توانِ ممکن و قابل تصور بهره مند باشند، چون جهت گیری انسانی و معنیدار خود را از دست داده؛ چون اصالت انسانی خود را به فساد کشانیده؛ چون ارزش انسانی خویشتن را ابطال و پایمال کرده، چون محوریت و اصالت را از انسان گرفته و به نحوی او را در خدمت خود و آثار ویرانگر خود قرار داده؛ چون آزادی و آرامش معنادار و استعلائی انسان را فدای جهت گیری پوسیدة باطن و پی آمدهای فسادبار و تلاشی سازندۀ خود ساخته؛ و در یک کلام: چون در برابر انسان به دشمنی برخاسته و در جهتِ نابودی گوهر وجودی او عمل می کند؛ نه خود جزء نمودهای تمدنِ معنیدار انسانی به حساب می آید و نه تولید کنندگان شان جزء متمدنان واقعی تمدن ساز!
     در این رابطۀ ویژه، آنچه قابل تذکر می نماید اینست که اولاً: ساخته های دستِ فرزند آدمی ـ اعم از مادی و معنوی ـ فقط زمانی جزء نمودها و آثار و تجلیات تمدن قرار می گیرند که آن جهت گیری را داشته باشند و لاغیر. این گفته به هیچ وجه معنای انکار وجود و مفیدیت های غیر ارزشیِ آنها را نرسانیده، بلکه سنخیت، مکانت و جهت وجودی شان را معین ساخته و می گوید که: نمودهای « تمدن انسانی » نمی باشند! چرا که در این دیدگاه، انسان همان موجودیست که به شکل بخردانه و برهانمندانه خود و خدای خود را شناخته و با عشقی توصیف نابردار، ایمانی زلال، اخلاصی نوازشگر و شفاف و اشتیاقی به دور از هر شائبه، همۀ تلاشهای فردی و جمعی را توحیدی، متعبدانه و لاجرم ارزشمندانه ساخته و بر همین صراط طی طریق می نماید! و آنی که ایمان به خدای سبحان نداشته و تعقل نمی کند، ـ بر مبنای برداشت قرآنی ـ ولو که همۀ زمین را از فرآورده های مادی پر ساخته باشد، بدترین جنبندگان به حساب خواهد آمد. و ثانیاً: باید متوجه بود که قسمت عمدۀ پدیده های تکنولوژیک در حدّ ذات خود، ضد ارزشی نبوده بلکه این نحوۀ بکارگیری و نیت و هدف بکارگیرندگان آنهاست که آنها را متمدنانه و یا وحشیانه می سازد.
     این تذکر را در همین جا لازم می شماریم که: اگر چه برخی از نظریه پردازان و تحلیل گران با نگرشی ساده اندیشانه و سهل انگارانه با قضیه برخورد کرده اند؛ با آنکه تمدن را « به معنای کلی » عبارت از « مجموعه ی ساخته ها و اندوخته های معنوی و مادی جامعۀ انسانی » می شمارند؛ بی آنکه متوجه عمق مطلب و ظرافتهای بسیار پیچیدۀ آن بشوند، در رابطه با ساخته ها، اندوخته ها و اعلام باورهای انسانی، ناشیانه اعلان می دارند که: « آنچه معنوی است، فرهنگ و آنچه مادی است، تمدن می گوئیم ( به معنای خاص ) »! در حالی که ما را باور بر اینست که ساخته های مادی دست بشر ـ از یک کارد و یا تبرِ سنگی و یا آهنی، تا ظریفترین نرم افزارهای شگفتی انگیز، در واقع تجسم و تبلور فکر اوست. منتها فکر و اندیشه ای که از قالبِ ماده سر بر آورده و از طریق مصالح مادی خویشتن را جلوه گر و متبلور ساخته است.
     حال، جهت گیریِ این فکرِ سر بر آورده از مصالح مادی کدام است؟! امریست که سنخیت، مکانت ذاتی و ارزشِ وجودی او را معین می سازد.
     و این یعنی: اگر جهت گیری استعلائی و معنیدار باشد، به پدیده سنخیت استعلائی بخشیده و او را با همۀ مادیت ظاهری در حوزۀ نمودهای تمدن انسانی قرار می دهد؛ وگر نه با همۀ بهره وریهایش از فکر و هنر و زیبائی، چون خود را از جهت گیری استعلائی محروم ساخته و در خدمت غریزه، وهم و... قرار داده است، شرافت و مکانت علوی خود را باخته، شایستگی  بار یافتن به حوزۀ نمودهای تمدنِ معنیدار را از دست می دهد. حال اگر بخواهیم مسیر سخن را عوض کرده و زمینه را از چشم انداز دیگری مورد توجه قرار دهیم باید بگوئیم که: یکی از مشخصه های ممتاز سازندۀ تمدنِ واقعی از قلابی، جهت گیری بشکوه خردمندانۀ ارزش محورانۀ آن است به نفع هویت استعلائی انسان؛ و این نفی کنندۀ همۀ آفتهائی است که:
یکم ـ نشاط و آرامشِ انسانی و معنیدار او را زایل می سازند؛
دوم ـ خردورزی و خردگرائی او را به فساد می کشانند؛
سوم ـ خداگرائی و تعالی خدا محورانه اش را به تحقیر می نشینند؛
چهارم ـ ارزش محوری و ظرفیت های ارزش بار وجودیش را به سخره می گیرند؛
پنجم ـ عاطفۀ ناب و مصفایش را به کدارت و تباهی می سپرند و...! آنهم تا بدانجا که هر چه و هر که این جنبه ها و امکانات واقعاً انسانی وی را تهدید نماید، فقط دشمن او به حساب تواند آمد و لاغیر. چرا که در این نگرش هر آنچه انسان را از « خودِ متعالی »ش غافل و یا دور ساخته و هر آنکه میان او و معبود او فاصله ایجاد نماید هرگز و به هیچ روی دوست او به حساب نتواند آمد؛ اگر چه این حایل « علم و یا فرآورده های او » باشد! آنجا که گفته شده است «العلم هو الحجاب الاکبر»، مراد علمی است که خود مانع توجه و تعشق به معلوم و معشوق شده است. و این مؤید آنست که تمدن انسان را به سوی « آزادی واقعی » که همان آزاد شدن از بند هر آنچه مادون هویت الهی اوست فرا می کشاند. و این، آرامش دهنده است و سکینه زای. چرا که او را از بند رنجهای پاگرفته از حیات غریزی ـ وهمی و نیازنماهای جوشیده از زمینه های مشابهش رهائی بخشیده؛ از رنج و اضطراب بالیده از زمینه های اعتباری نجات داده؛ از دام زمینه های برهان گریز ضد ارزشی آزاد نموده و از دلهره های جوشیده از بطن زندگانی سودمحورِ هوس پرور رهائی بخشیده و نیروهایش را در جهت توجه، دلسوزی و احترام نهادن به خودش پویا و شکوفا می سازد.
     باید تأکید نمود که: بدون حضور پویا و مؤثر این مشخصه ها، اولاً از تمدنِ واقعاً انسانی هرگز خبر و اثری نتواند یافت؛ و ثانیاً جامعۀ فاقد آنها، جامعه ئی آگاه، هدفدار، تعالیجوی و به عبارتی « متمدن » به شمار نتواند رفت. چرا که در شرایطی از این دست جامعه هست، اما جامعه ئی ست که اساس همگرائیِ آنان بر زمینه ها و احکام غریزی، وهمی و اعتباری نهاده شده است. هر چند که جامعه ئی با این هویت در پرتو اکتشافات علمی ظریف ترین نرم افزارهای ممکن در عالم را اختراع کرده و بکار گرفته؛ سودبارترین روشهای اقتصادی را دنبال نموده و ظریف ترین روشهای « با هم داشتن » ـ و نه آرام داشتن معنادارِ ـ جمع را عملاً نمودار ساخته باشد.
     « حسن تحقیر نیچه در مورد مدرنیسم و « ایده های مدرن » در واقع بیزاری اوست از چیزهای متوسط. چیزهائی که او « نهادینه شدنِ حقارت در شکل دموکراسی » می خواند. احساس نفرت ناشی از آگاهی به فرودستی، احساسی که اخلاق بردگان را می سازد و نیچه آن را  Ressentiment خوانده است، و در آرمان « برابری برادران » جلوه گر می شود، آرمان برابری در حقارت و پستی. این است ریشۀ نفرت نیچه از دموکراسی: « اخلاق در اروپای امروز اخلاق حیوان گله ای است »، و دموکراسی از آنجا که انسان را چون حیوان گله ای می خواهد « نه تنها صورت پستی از سازمان سیاسی است، بلکه صورتی است از تباهی انسان » از این رو:
     امروزه، یعنی به روزگاری که در اروپا تنها حیوان گله ای را بزرگ می دارند و اوست که بزرگداشت ها را بخش می کند، به روزگاری که « برابری حق » به آسانی به برابری در ناحق بدل تواند شد ـ یعنی به جنگی همه گیر با هر آنچه نادر است و غریب و ممتاز، به جنگی با انسان والاتر، با روان والاتر، با وظیفۀ والاتر، با مسئولیت والاتر، با آفرینندگی قدرتمندانه و چیره دستانه ـ در چنین روزگاری والا بودن و برای خویش زیستن و توانائی جز دیگران بودن و تک ایستادن و زندگی خویش را به عهده گرفتن، بخشی از مفهوم « عظمت » است. »([1])

      به هر حال باید اذعان نمود که آنچه تمدن معنیدار انسانی را از کتله های با همِ سودجوی مخترع رام جدا می دارد، محور بودن هویت متعالیِ انسان و تعالیِ همین هویت تا مرز اتصال به خدای عزیز می باشد. از اینرو، هر آنچه این آقائی، این آزادی، این آرامش، این تکامل، این غنا و این شرافت و طهارت و... را از وی گرفته و او را به خود مشغول دارد، دشمن است و از فضول علم و دانش و اختراع و...! چه علم مفید، علم به کمال و مبدأ کمال؛ علم به آزادی و کمال آزادی، علم به طهارت و شرافت و عزت و آرامش معنیدار پاینده، دفاع پذیر، استعلائی و مراتب کمال هر کدام است. و صنعت و آفرینندگی مفید و ارزشمند، آفرینش هویتِ هوشربای انسانی و عشق و احترام به تحقق و شکوفائی هویتِ آزاد آرام کمالجوی مصفای مطهر متمایل به مبدأ همۀ اینهاست؛ چنانکه سود واقعی و معنادار، فراچنگ آوردن گوهر بی همتای هویتِ الهی خویشتنِ خویش است در هیئت موجودِ آزاد پاک پویای آرام خردورز ارزشگرای هدفدار متعبد فراروندۀ از هر چه این سود را به بازی گیرد. زیرا از دیدگاه آنیکه گوهر هویتِ انسان را باز شناخته است علمی که کمال هویت فرزند آدمی را مایۀ سوختِ خود قرار دهد جهل است؛ اختراعی که شرافت و عزت و آزادی انسان را در جهت محکومیت او مصرف نماید، ذلت، بردگی و اسارت است و سودی که روح الهی سودآفرین را در جهتِ گرد کردن، انبار کردن و مصرفِ بی معنای دفاع ناپذیر تباه سازد زیان است؛ و این دردها همه، ناشی از سلطۀ ستمگرانۀ فرهنگی است استعماری، ضد انسانی و تمدن ستیز؛ فرهنگی که به قالب کردن تعریف هائی از مقوله های انسانی پرداخته است که نه تنها هویت انسانی را مورد تهاجم تحقیرگرانه قرار می دهد که خودِ فرهنگ و از جمله حتی همین تعریف های تحریفی را نیز به گنداب فساد و تلاشی سوق می دهد.

      « گوهر بحران روزگار مدرن، به چشم او [ = سیمل ] در فرهنگ نهفته است. فرهنگ والاترین بیان زندگی آفریننده است، اما این زندگی درونی، و این پویائی ناب روانشناسانه « چیزی می سازد که خود زندگی نیست، و زندگی به یک معنا هدفش را در آن از کف می دهد، و با خواست های زندگی سر جنگ می یابد ». فرهنگ به اشارۀ تلخ سیمل « سازندۀ یک آشوب مدام میان شکل های اتمیزه می شود ». آدمی دیگر قادر به آفرینش شکل های تازۀ باور دینی نیست، هنر دیگر بیانگر نیست، فلسفه در بحران به سر می برد. »([2])
      « ... لودویک ویتگنشتاین در طرحی که به سال 1930 برای پیشگفتار کتاب اشارات فلسفی نوشته بود، و پس از مرگش در کتاب فرهنگ و ارزش به چاپ رسید، نوشت: من متوجه شده ام که ناپدید شدنِ یک فرهنگ به معنای ناپدید شدنِ ارزشهای انسانی نیست، بل خیلی ساده معنایش ناپدید شدن ابزار خاصی در بیان این ارزشهاست. با این همه، این حقیقت به جای خود باقی است که من هیچ علاقه ای به تمدن موجود اروپایی ندارم، و اهدافش را درک نمی کنم، اگر اساساً هدفی داشته باشد. پس من برای دوستانی می نویسم که در گوشه و کنار این سیاره پراکنده اند. »([3])
     تازه، این نحوۀ برداشت و برخورد زمانی صورت گرفته است که جنگ جهانی دوم با آنهمه ضایعه و رسوائی رخ ننموده، چهرۀ نفرت انگیز استعمار و خیانتهای استعماری تا بدین حد روشن نگردیده و زمینه های فسادبار و رسوا کننده ئی چون نهیلیسم، هیپی گری، سکس و... تا بدین حد رسوائی ببار نیاورده بوده است!
     « دو فراشد معکوس، همزمان، تاریخ مدرنیته را رقم زده اند. در روزگار مدرن اندیشۀ آدمی یگانه واقعیت یقینی، و خرد او ملاک همه چیز شناخته شد. انسان مرکز جهان و هستی شد، نیروهای متعالی همه انکار شدند، سالاری علم و باور به توانایی های بیکران آدمی در کشف و ساختن آغاز گشت. فراشدی معکوس نیز، اما، کار می کرد، و به آرامی همین انسان را برخلاف نیروی خردورزی والایی که به او نسبت می دادند، از مرکز به حاشیه راند، و آدمی را با این که خود می پنداشت که جای خداوند، و هر نیروی متعالی ای را گرفته است، مدام تنهاتر و غریب تر کرد. »([4])
     « ورنر سومبارت در سرمایه داری مدرن... نوشته است که ایدئولوژی مدرنیست بیان نو شدن مناسبات تولیدی و اقتصادی است. او سپس در کتاب بورژوا... حکم داد که این ایدئولوژی از همان نخستین جوانه های پیدایش اقتصاد کالایی و بازار، همپای پیدایش ایده ی « سود آوری » شکل گرفته بود و در تکامل خود نشان داد که قدرت و نظارت نیروهای اجتماعی و سیاسی بر « زندگی اقتصادی » از میان رفته است یا باید از میان برود. »([5])
     « ج. ک. گالبرایت خاطر نشان می سازد که ذوق تکنولوژیک یکی از ارزشهای مسلط جوامع غربی است و هدفهای دیگر از آن جدا می شوند. از اینرو هیچ گونه روش قابل پذیرشی وجود ندارد که « برتریهای دستاوردهای اکتشافات فضایی را نسبت به کمک به فقراء اندازه گیری کنیم... فضیلت مطلق پیشرفت تکنولوژیک بار دیگر پذیرفته می شود »؛»([6])
     آنچه آمد و هزاران نمونۀ دیگر مؤید سلطۀ بیمارگونۀ فرهنگی است که توجه و محبت فرزند آدمی را نسبت به خودش دریغ می دارد.
     به هر حال، در تمدن، همۀ نهادها و مؤسسه های جمعی در جهت شناخت، تحقق، تداوم و رشد مؤلفه های اصلی و ارزشهای بالیده از هویت ربانی انسان قرار داشته و با همۀ قوا و اخلاص از گوهر هویت الهی او پاسداری و محافظت می کنند. معنای ضمنی این سخن آنست که همۀ مؤسسه های اجتماعیِ تمدن اولاً معناداراند؛ ثانیاً آگاهانه پی ریزی شده و شکل گرفته اند؛ ثالثاً جهتی استعلائی دارند؛ رابعاً خود هدف نبوده بلکه در خدمت هدفی برتر که در تحلیل نهائی همان رسیدن به رضا و لقاء حضرت معشوق باشد، قرار دارند؛ خامساً فقط تا زمانی محترم و قابل اعتناء می باشند که ابزار تحقق اهداف استعلائی و معنادار مجتمع متمدن باشند؛ لذا، به مجرد اینکه به هر بهانه و توجیهی این خصلت خود را از دست داده و یا به عامل انحراف، غفلت و فساد مردم بدل شدند، حرمت و اصالت خود را از دست داده و متناسب با نیازهای استعلائی جامعۀ معنادار انسانی باید از بن نوسازی شده و جهت انسانی خود را باز یابند.
     در واقع، فقط در جهت گیری، شرایط و احکام و مناسباتی از همین دست می باشد که هم زمینۀ تحقق و ایجاد شرایط عادلانۀ زیستِ معنادار جمعی ممکن می شود؛ هم زمینۀ آزادی انسان از زنجیر غرایز و یوغ اوهام و مناسبات وهم ساخته ـ اعم از اینکه مربوط به دولت، نهادهای متنوع، القاب و مقام های اعتباری، فرآورده های مشغولیت بار رفاهی و لذی و... باشد ـ فراهم می شود؛ هم آرامش معنادار و مینوی او تحقق پیدا می کند؛ هم تکامل عزتبار و سعادت آفرین او متبلور و شکوفا می شود و هم زمینۀ تحقق موجودی به نام « خلیفۀ خدا » در زمین وی آماده گردیده و از همین طریق امکان رسیدن و مشاهدۀ حضوری حضرت معشوق میسر می شود و لاغیر.

      معنای باورمندی به آنچه آمد متضمن آنست که انسانِ متمدن عملاً از چنگال ستم و بی عدالتی های متنوع، پنهان و آشکارا رهیده؛ از گونه های متنوع اسارت و محکومیت ـ اعم از طبیعی، فیزیکی و اعتباری ـ رهائی پیدا کرده؛ از اضطراب، ترس، یأس و احساس ناامنی های متنوع پاگرفته از شرایط ضد انسانی نجات یافته؛ از مزبلۀ فساد، ناتوانی، بی حرمتی، ذلت و بدبختی آزادی حاصل نموده؛ و در یک کلام: از روابط، احکام و مناسباتی که شایستۀ انسان متمدن و هویت استعلائی او نمی باشد خود را نجات داده است. و این مؤید آنست که ـ دقت شود ـ اگر در اجتماعی، زمینه های منفیِ یاد شده عملاً علیه او استیلای عام داشته و زمینه های مثبت ذکر یافته از فعلیت و شکوفائی شایسته و بایستۀ خود برخوردار نباشند، ولو که این جامعه از نظر رفاهی و امکانات متنوع تفریحی، لذی و... هزار مرتبه برخوردارتر از جامعۀ امروزی غرب باشد، چون برخلاف هویت الهی او عمل کرده و در جهت غیبت هر چه انسانی ـ الهی است عمل می کند، هرگز نمی توانش جامعه ای متمدن نامید؛ چه طبیعت ذاتی اش حکم می نماید که آنرا جامعه ئی بدوی، وحشی و ستم باره معرفی کرد.
      در واقع بر مبنای همین گونۀ از باور می باشد که متوجه می شویم عده ئی از دانشمندان واقع بین و ارزش گرای غرب، فن سالاری حاکم بر دنیای خویش را مورد نکوهش و تمسخر قرار می دهند.
      « در مورد زمان حاضر س. لوئیز... معتقد است که بوروکراسی [ حاکم بر دنیای غرب ] مجسمۀ صنعتی شیطان و یا تجسم تکنیکی خود شیطان است: « من در عصر مدیرسالاری و یا در دنیائی شبیه به یک سازمان اداری زندگی می کنم؛ بزرگترین معاصی و خطاها در گوشه های دور افتاده و چرکین خاص تبهکاران صورت نمی گیرند؛ آنطور که دیکنس با ذوق و علاقۀ فراوان به شرح آن پرداخته است ـ و نه حتی در اردوگاهها، اعم از اردوگاه کار اجباری یا زندانهای جمعی و تبعیدگاهها. آنچه ما در این زوایا و اماکن مشاهده می کنیم، بقایای آخرین آثار این جرایم و معاصی هستند. جایی که جنایات و جرایم بزرگ طراحی و سازمان دهی می شوند ـ از مرحلۀ تحریک و طراحی و حمایت در اجرا گرفته تا صورت برداری و تنظیم گردش کار ـ در دفاتر و اتاقهای تمیز گرم و پرنور با کفپوشهای شیک و به دست مردانی آرام با یقه های سفید و ناخنهای مانیکور شده، چهره های اصلاح شده و گونه های تیغ زده، صورت می گیرد که هرگز صدایشان هم در نمی آید. به این دلیل چهره و تصویر دوزخ در نظر من، بوروکراسی یک نظام پلیسی، یا دفاتر و راهروهای یک تراست و کارتل زشت سیما است. »([7])
      آنچه در این رابطۀ ویژه برای هر صاحب فکر و انصافی از بدیهیات می باشد آنست که 1 ـ طرح اغلب احزاب سیاسی چپ و راست و...؛2 ـ طراحی اغلب کودتاهای نظامی؛ 3 ـ طرح اغلب برنامه های به اصطلاح فرهنگی استعمارگرانه؛ 4 ـ طراحی برنامه های شرم آور استثماری در زمینۀ اقتصاد؛ 5 ـ طراحی جنگهای ویرانگر که هر کدام به تنهایی شخص و یا شخصیت میلیون ها انسان را به فساد و تلاشی می سپارد در همین جایها آماده می شود.
      حال اگر بخواهیم فجایع متنوعی را که از این طریق بر میلیون ها انسان تحمیل می شود، با جرایم چند تا دزد و بدکار مقایسه نمائیم، نفس مقایسه به ریشخندمان می گیرد!

      « در راستای این گسترش و توسعه است که دیگر بوروکراسی در خدمت نهادهای اجتماعی نبوده، بلکه حاکم بر آنها می گردد. بوروکراسی در عصر حاضر نه تنها مشکلاتی را حل نمی کند، بلکه به خلق مشکلات جدید نیز می پردازد. از اینها همه مهمتر: بوروکراسی خود به معرفی مشکلات پرداخته و به ما می گوید که مشکلات ما کدامند! از دیدگاه بوروکراسی، مشکلات خلاصه می شوند در مسایل مربوط به کارآیی و سودرسانی بیشتر یک نهاد و یک تشکیلات. از این رو بوروکراسی ـ آن طور که س. لوئیز می پندارد ـ تبدیل به یک عارضۀ بی نهایت خطرناک و مهلک می گردد. »([8])
      نکته ای که در اینجا لازم به یادآوری می باشد اینست که: در همچو جامعه هائی ـ چه غرب پر زرق و برق، قدرتمند، رفاهمند و لذتبارۀ امروزی و چه مشابه های پیشرفته اش ـ اگر چه آثار علمی و فرآورده های متنوع و جذاب صنعتی به وفور به چشم می خورد، و اکثریت مردم نه تنها توان و امکان بهره وری از آنها را داشته که تلاش می کنند تا مازاد تولید خود را به بیرون از محدودۀ حیاتی خود فرستاده و از این طریق سایرین را، هم در نگرشها همسان خود بسازند و هم در گرایشها همگام و هم جهت خود، اما از آنجا که همۀ آثار و فرآورده ها و نهادهای متنوع سیاسی ـ اقتصادی مربوط به آنها، با همۀ توان تبلیغی و سودآفرینی ئی که دارند، نه تنها نتوانسته اند تا در طریق ایجاد شرایطی کاملاً عادلانه گام بردارند که در تجدید شرایط و جو ستمگرانه و بهره کشانه، به شکل رسوائی آوری عمل کرده اند؛
      و از آنجا که: نه تنها نتوانسته اند زمینۀ آزادی معنادار انسانی را فراهم آورند که در جهت طرد و نفی قسمت عمدۀ آزادی های ارزشبار او فعال بوده اند! و باز نه تنها نتوانسته اند تا آرامش مینوی و نشاطبار جامعه را فراهم آورند که عملاً در جهت تشدید جو ناامنی و احساس دردبار اضطراب و دلهره عمل کرده اند! و در یک کلام به دلیل آنکه نه تنها نتوانسته اند تا در جهت تحقق گوهر هویت انسان، به عنوان جانشین خدای رحمان در زمین فعال باشند، که عملاً در جهت تحقیر و تلاشی هویت او ـ و گاهی تا مرتبتی مادون حیوان ـ فعال بوده اند و... نه تنها این جرأت را به انسان های واقعی، و واقع بینان جامعۀ انسانی داده اند تا غرب امروز را به طور دربست و کلی، متمدن ندانسته و ادعاهای آنرا مبنی بر داشتن تمدن ـ ولو به طور نسبی و به عنوان « تمدنِ مادی » و تکنولوژیک ـ و متمدن بودن، باز هم به همان معنای نسبی، مادی و صنعتی به نیش تمسخر سپارند که آنانرا مجبور کرده است تا در برابر مدعیان مغرض فاسد و فسادگستر چنین ادعاهائی ایستاده، از آنها و ادعاها و زمینه های ادعائی آنها ( آنچه به عنوان تمدنش علم کرده و قالب نموده اند ) تبرا جسته و دامن نگرشها و گرایشهای خود را از لوثِ چنین ادعاهائی پاک سازند!([9])
      نیل پستمن در این رابطه دارد: « در فرهنگی که ماشین به دلیل توانائی انجام هر کار و قابلیت تکرار بی نهایت هر عمل، بدون رابطه ای انسانی، جایگاه متعالی انسان را اشغال کرده و نمونۀ بارز شبه انسان گشته و به عنوان عامل ترقی محسوب می گردد، بدیهی است که ذهنیات و معنویات جایگاهی برای تجلی ندارند. تکنیک نه فقط با چند بعدی بودن، پیچیدگی و تعدد معانی در آراء انسان می ستیزد، بلکه اصولاً مقوله های ذهنی را دشمن خود می داند؛ زیرا این مقوله های انسانی، آمار بوروکراسی، سنجش افکار و تستهای یکنواخت را با دیدۀ تمسخر می نگرند. در نظام تکنوپولی این امر کافی نیست که هر از چندگاهی ضرورت کشف مجدد حقایق مشهود می گردد و پژوهشگران اجتماعی با دیدۀ انتقادی به مسایل اخلاقی و رفتار انسانها می نگرند و اظهار نگرانی می کنند. در نظام تکنوپولی اگر به کسی عنوان « اخلاقی » داده شود، یک توهین تلقی می گردد. تکنوپولی همچنین نمی پذیرد که پژوهشهای اجتماعی به خلق استعارات، صور خیال و اندیشه هایی دست زنند که یاریگر انسان در یک زندگی همراه با تفاهم و عظمت باشند. »([10])
     « در سیستم تکنوپولی این قول که بی خانمان شدن انسانها امری است ضد اخلاقی و دور از شأن آدمی، به هیچ وجه کارآیی ندارد، حتی اگر از یک قاضی، یک سیاستمدار و یا یک بوروکرات بخواهید تا کتاب بینوایان یا نانا... نوشتۀ امیل زولا، و یا حتی عهد جدید را بخوانند؛ بلکه باید آماری ارائه داد که نشان دهد انسانهای بی خانمان، واقعاً بدبخت هستند و سربار اقتصاد جامعه. »([11])
     آنچه افساد و عناد ذاتی و خطر هستی برانداز و هویت زدایانۀ نظام فن سالاری غرب امروزی را ثابت و افشا می دارد، تنها این واقعیت ملموس انکارناپذیر نمی باشد که این نظام به جای استفادۀ معنیدار، بخردانه، ارزشمندانه و استعلائی از توان انسانها، همۀ نیروها و امکانات وجودی آنها را ـ از طریق تولید و مصرف کالاهای متنوع و تبلیغ مدها و مدلهای جدید و تازه و طرد پارسالی ها و بلکه فصلهای گذشته ـ در جهت « رشد اعداد سود » مادی به مصرف می رساند، بلکه آنست که اولاً: این نظام، مردم را از فهم موقعیتی که در آن سقوط کرده و از درک موضعی که عملاً در آن قرار دارند بی خبر نگه می دارد! و ثانیاً: با لطایف حیل، مانع مقایسه و محاسبۀ ارزشییِ داد و ستد آنها شده و نمی گذارد تا دریابند: بجای آنچه ـ از قبیل پول و ماشین و لذات و... ـ فراچنگ می آورند، چه از دست می دهند؟!
     این برخورد شیادانه، واقعیت غرض ورزانه، ضد ارزشی و ضد انسانیِ نظام فن سالاری را افشا کرده، زنگ خطر هویت زدائی را در گوش هر آنکسی که نسبت به هویت قدسی و معنوی خویش دلسوز می باشد، به صدا در می آورد.
     این در حالی است که اگر انسانی واقع بین و دلسوز به خویشتن بخواهد در رابطه با پیشرفته ترین، لوکس ترین، چشم نوازترین و حتی « مفیدترین » دست آوردهای نظام فن سالاری کاوشی عمق نگرانه، ارزش محورانه، استعلائی و لاجرم انسانی به عمل آورد، به روشنی در خواهد یافت که: روابط و مناسبات حاکم بر این نظام باعث شده است تا بیشترین و گرانترین و... فرآورده های آن، در جهت اشباع عقده ها و کمبودهای وهمی ـ تخیّلی، نارسائی های وجودی، کسرهای معنوی، کمبودهای ارزشی، ناتوانی های عاطفی و... بکار رفته و فرد را به صورتی سخت ابلهانه، از موضع و موقعیت خودآگاهانه، خودانگیخته گی، خوددریابانه، خودباورانه و لاجرم مقابله و مواجهه و مشاهدۀ آنهمه نقص و کسر و کمبود و غیره، به موضع ناآگاهانه و خودگریزانه کشانیده، بهره وری او، از داشتنی های صرفاً اشباع کنندۀ وهم و خیال را، بهره وری او، از بودنی هائی همطراز خرد و معرفت و ایمان و عاطفه و طهارت و ابتکار و... جا بزند.
    روشن است که افراد ابله و خودستیز، هر چه از فرآورده های متنوع تر، جدیدتر، زیباتر و قوی تر تکنولوژی بهره  جویند، گرفتاری و اسارت شان به این پندار وهن آلود شدیدتر و عمیق تر خواهد شد که: از دارائی های متنوع تر وجودی و امکانات و سرمایه های بهتر، معنوی تر و زیباتر حیاتی، آنهم به مفهوم ربانی و ارضا کننده اش بهره مند می باشند! از همین روی، به صورتی سخت ابلهانه و رقت انگیز نه تنها به سخنان دلسوزان و تعالیجویانی که آنها را متوجه موقعیت ذلتبار، شرم آگین، ضد حیوانی و ابزار گونۀ شان می دارند گوش فرا نمی دهند که اصلاً برای گفته های پرمغز، نورانی، رهاننده، عزتبخش، سعادتبار، آرامش دهنده و استعلائی آنان معنا و مفهومی نمی یابند! و این، شاید بدترین حالتی باشد که موجودی بنام انسان دچار آن شده و دردبارترین موقعیت هویت زدایانه ئی باشد که بدان گرفتار می شود! زیرا که در این موقعیت ویژه، وی « صورتِ انسانیِ » خود را به معنای دقیق و عمیق کلمه از دست داده و از نظر پستی و دنائتِ وجودی به چیزی شباهت پیدا می کند که جز خود، بدیلی ندارد! بر اساس همین باور است که نیل پستمن فریاد برآورده است:
     « در نظام تکنوپولی وظیفۀ بی اعتبار ساختن ارزشها و مبتذل کردن مقدسات، به عهدۀ اقتصاد و تجارت گذاشته شده است. نه به این دلیل که اقتصاد و تجارت آمریکائی آزمند و طماع است، بلکه از اینرو که احترام و ارزش تکنولوژی، فوق ارزشها است. سمبلهائی که اعتبار و ارزش آنها ریشه در عقاید مذهبی و آیینهای سنتی دارد باید به سریعترین وجه ممکن از اعتبار ساقط و از اثرگذاری آنها کاسته شود و در نهایت بی اعتبار و بی اثر گردند؛ و این بدان معنا است که باید لباس قداست از تن سمبلها بدر آید. پذیرفتن یک خدا و قرار دادن آن در جایگاهی متعالی، مستلزم انکار دیگر خدایان و به زیر کشیدن آنها است. آیۀ « مبادا جز من به خدای دیگری بگروی »، هم در قلمرو تکنولوژی معتبر است و هم در قلمرو خدای عهد قدیم. »([12])

      « ... در جای دیگر من این دنیا [ دنیای تکنوکراسی ] را دنیای « قایم موشک بازی » نامیده ام. دنیائی که در یک لحظه حادثه ای نمودار می گردد و در همان لحظه مجدداً ناپدید می شود. جهانی نامحتمل و دنیایی پر از عجایب. دنیایی که در آن پیشرفت تکنولوژی جای پیشرفت بشریت را ـ به تعبیر بیکن ـ اشغال کرده است. در این دنیا برطرف کردن جهل و خرافه و آلام بشری هدف نیست، بلکه هدف غایی در این خلاصه شده که خود را با توقعات و تمایلات و ایجابات تکنولوژی جدید هماهنگ سازیم. مسلماً خواهیم گفت این انطباق و هماهنگی، زندگی بهتری را برای ما به ارمغان می آورد، اما این نظریه چیزی جز زبان بازی و چرب زبانیهای بازمانده از رخسارۀ رنگ و رو باخته و نقاب از چهره برداشتۀ عصر تکنوکراسی نیست. ما در حال ساختن فرهنگی هستیم که خود را به کمک اطلاعات، میان تهی می سازد. »([13])
      آنچه نظام فن سالاری را از نظام های مشابه آن در گذشته های دور ممتاز می سازد: استیلا، غلبه و فراگیری هراسبار و خجلت انگیز روحیۀ غیر روحانی و ضد احکام و مناسبات معنوی و انسانی است. زیرا این نظام نه تنها خود، ذاتاً غیر معنوی می باشد! که با همۀ توان و تلاش عملاً از موضع عناد با معنویت و ارزشهای پاگرفتۀ از آن برخورد می نماید! آنهم با گستردگی، ژرفا و فراگیریِ خجالتبار، وقیحانه و اسارتزای امروزین خویش!
      این نظام، با این تلاش زداینده و مرگبار، خود را از هر آنچه معنیدار، استعلائی، آزاد کننده و غنابخش بوده است، خلع کرده و اسیر روابط و مناسباتی ساخته است که نه تنها فقدان گوهر انسانیت، زلال معنویت و ارزشهای ربانی را ننگ نمی شمارد که نفس این فقدان، فرارِ از آن جواهر علوی و ستیز با هر جلوۀ قدسی و معنوی را از افتخارات خود بشمار می آورد! در واقع، بر مبنای همین باور و برداشت می باشد که نه تنها با همۀ وجود در پی ساختن و استفاده جستن از زمینه ها و امکاناتی می باشد که با وجود پستیِ ذاتی و قبحِ ظاهری، می توانند او را هر چه بیشتر از زمینه های معنوی و علوی دور سازند! که می کوشد با زدودنِ این قبایح، نگرش خود را « تقدس » بخشیده! و به عنوانِ بهره بارترین نگرش و مدرن ترین گرایش، تا پنهان ترین زوایای حوزۀ زندگانی مردم عالم سرایت بخشد! این بخش را با گزارش تکه هائی ـ بسیار محدود ـ از افشاگریهای دانشی مردان دنیای فرنگ همراه می سازیم:
      * « تمدن جدید در وضع دشوار و اسفناکی قرار گرفته، زیرا با سرشت ما متناسب نیست. این تمدن بی توجه به سرشت و طبیعت ما به وجود آمده و صرفاً زائیده ی اکتشافات علمی و خواسته ها و تصورات و تمایلات آدمیان است. با آنکه فرآورده ی تلاشها و کوششهای ماست، با شکل و حجم ما متناسب نیست؛([14])... توسعه و پیشرفت صنعت نیز کاملاً بدون توجه به سرشت انسانهائیکه ماشینها را به گردش در می آورند و همچنین بدون توجه به اثراتی که زندگی صنعتی کارخانه در خود این افراد و در نسل ایشان باقی می گذارد، انجام گرفته است. »([15])
        * تمدن ما تا کنون نتوانسته است محیطی در خور فعالیتهای روانی آدمی ایجاد کند، باید قسمت اعظم کمبود هوش و اخلاق مردم این روزگار را معلول بی کفایتی و بدی ترکیب محیط روانی ایشان دانست. تفوق ماده و اصول آئین صنعتی، فرهنگ و حس زیبائی شناسی و اخلاق را لگدکوب کرده است.
      ... همین تحولات طرز زندگی موجب پراکندگی خانواده ها و اجتماعات کوچک که دارای شخصیت و عادات و آداب ویژه ئی بوده اند، گردیده است. انتشار بیحد روزنامه ها و ادبیات بی مایه و عامیانه و نقش رادیوها و سینماها، طبقات روشنفکر را به نازلترین مرحلۀ سطح فکر سقوط داده است. از اینرو طبقۀ کودن و کندذهن اجتماعات روز بروز بزرگتر و وسیعتر می گردد و این در همان هنگام است که برنامه های مدارس و دانشگاهها روز بروز مدرن تر و کاملتر می شود. و شگفت آن است که کندذهنی غالباً در مواردی بروز می کند که شناخت علمی پیشرفته تر است! کودکان و شاگردان مدارس افکار خود را با قالب برنامه های مبتذلی که برای وسایل سرگرمی عمومی ـ از قبیل رادیو و سینما ـ تنظیم شده است، شکل می دهند و از اینجا که می گوئیم: محیط اجتماعی بجای آنکه به رشد فکری کمک کند به سختی با آن مبارزه می نماید. »([16])
       * « عقل و نیروی اراده و اخلاق با یکدیگر رابطه ئی مستحکم و ناگسستنی دارند، نهایت، وجدان اخلاقی به مراتب از عقل اهمیتش بیشتر است و هر آنگاه که این وجدان و احساس در ملتی فرو میرد شخصیت اجتماعی آن ملت نیز تدریجاً رو به تحلیل خواهد رفت.
        تمدن ما تاکنون موفق نشده است که محیطی مناسب و مساعد برای فعالیت های عقلانی بوجود آورد. ... محیط اجتماعی امروز تقریباً به طور کلی « حسّ اخلاق » را در بوته ی فراموشی قرار داده و حتی مظاهر آن را سرکوب ساخته است بطوریکه حالت گریز از مسئولیت را در عموم مردم می توان مشاهده کرد. کسانی که نیکی را از بدی تشخیص می دهند و در عین تحفظ و مراقبت، به کار اشتغال می ورزند، همواره تهیدست و بینوا می مانند و به علاوه مورد تحقیر و گوشمال نیز قرار می گیرند. مادری که فرزندانی چند آورده و بجای پرداختنِ به خویشتن، زندگی خویش را وقف آموزش و تربیت آنان کرده، در منطق این اجتماع، فردی ابله و کودن بشمار می آید؛ مردی که برای گذران زندگی خود و خانواده اش و تربیت و تعلیم فرزندانش مالی ناچیز ذخیره کرده، اندوختۀ او دستخوش غارت دزدان اجتماع، یعنی بانیان مؤسسات مالی یا کارگزاران دستگاههای دولتی می گردد. »([17])
      * « صنعت، انسان را از بکار گرفتن قوای مختلف فکری که هر یک میتوانند نوعی بهره عاید او کنند، محروم ساخته است. تمدن جدید با قربانی کردن عقل در راه ماده، خطای بزرگی را مرتکب شده است. خطائی که عواقب آن روز بروز خطرناکتر و مشکلتر می شود؛ زیرا کسی در برابر این خطا قد مخالفت علم نمی کند. »([18])
       به گمان منِ بنده، بد نخواهد بود، اینک که سخن از حال و هوای نظام فن سالاری به میان بوده و بر حول و هوش نارسائی های زجرآور آن می چرخد، به طور فهرستوار به گوشه هائی از مؤلفه های وجودی و زیر ساخت های گوهری این نظام نیز توجه داشته باشیم؛ باشد تا زمینه ئی برای مقایسه و مقارنۀ هر چند اجمالی ـ بسیار اجمالی ـ فراهم آمده باشد.
یکم ـ دنیا محوری در هر نگرش و گرایش؛
دوم ـ لذت طلبی ـ که در این دیدگاه مساوی است با گرایش به لذتهای غریزی، وهمی و اعتباری ـ از هر نگرش و گرایش؛
سوم ـ اعتقاد نداشتن به ابعاد و جنبه های علوی و الهی انسان، و او را ـ از طریق حذف و نفی این جنبه ها ـ حیوانی سراپا مادی و غریزی شمردن؛
چهارم ـ خودمحوری و خودگرائی در کلیۀ تلاشها؛ و از آنروی که چون این خود، خودی حیوانی ـ وهمی است، کار فرد را عملاً به خودگریزی و خودستیزی ـ و بناچار به ابزارمحوری و سودمحوری و... ـ می کشاند.
پنجم ـ تجربه محوری و محصور کردن دانشِ نسبی انسان به حوزۀ تجربه های معمول؛ ولی از آنجا که انسان به صورت فطری در این حوزه نگنجیده و در حین ادعای چنین باوری ـ و با نفسِ اعلام انتقاد به آن ـ از آن فراتر رفته، بر آن پا نهاده و در گرایشهای متنوع خود آنرا ابطال می نماید، مجبور به خرافه محوری و اعتبار پرستی شده، یا سر از ریاست طلبی و شهرت طلبی در می آورد! و یا از سودپرستی که خرافه بودن و اعتبار بودنشان روشنترِ از آن است که به آوردن برهان نیازمندمان بسازد.
ششم ـ تجمل گرائی؛
هفتم ـ مصرف زدگی و اسراف بارگی؛
هشتم ـ تنوع طلبی فخر فروشانۀ بی معنا؛
نهم ـ تقدس زدائی از خود و جز خود؛
دهم ـ ارزش ستیزی در کلیۀ زمینه های انسانی و معنیدار؛
یازدهم ـ نداشتن هدفی استعلائی ـ ارزشی و در مواردی ستیز با آن؛
دوازدهم ـ احساس بی ریشگی و بی متکائی ـ در ژرفای واقعیت ناپیدای هستی ـ و فناپذیری، آنهم قبل از فنای نمودی! چرا که این نظام و نگرش قبل از اینکه از طریق فنای نمودهای ظاهریش اعلام فنا کند، از طریق هویت زدائی از خود، از طریق ارزشهای عقلانی، ایمانی، عاطفی و... فنای وجودی خود را پذیرفته و توجیه تقرر وجودی خود را از طریق عقل و ایمان و عاطفه و اخلاق و غیره، از دست داده است!

      تا آنجا که منِ بنده متوجه شده است و بررسی های عدهجئی از جامعه شناسان نیز آنرا تأیید می نماید این نکته مسجل می شود که: در اواخر قرن نوزدهم، برای اکثریت مطلق دنیامداران غرب، اصول سیاسی پذیرفته شده در مورد آنچه خودِ آنان « تمدن خیالش »([19]) می کردند، از این قرار بوده است.
الف ـ واقع گرائی؛ که عملاً در اشکال متنوع دنیاپرستی، هوسبارگی، تجمل گرائی و لذت طلبی حضور و استیلا پیدا کرده و از هرگونه واقع گرائیِ فراگیرِ غیر مادی کناره می گرفت؛
باء ـ معناگریزی و معنویت ستیزی که متأسفانه به عنوان نمود تجدد و دانشمندی پذیرفته شده بود! و متأسفانه مایۀ مباهات!
جیم ـ سودمحوری که در حصار سود مادی اسیر مانده و از جستجوی هرگونه سود معنوی طفره می رفت.
دال ـ ارزش ستیزی و ارزش گریزی که باز هم به عنوان مظاهر رهائی از چنگال ایده آلیسم ـ و در واقع: خدای محوری ـ تلقی می شد!
     روشن است که هر کدام از این اصول، موارد و زمینه ها، پیامدها و آثار دردباری را به دنبال داشته، هم انسان را از برکت وجود و حضور نعمتها و ارزشهای ناب ربانی محروم می سازد! و هم او را به تحمل رنج نقمت ها، خجلت ها و بلاهائی گرفتار می نماید!
یوگیشی ـ دانشمند جاپانی، در کتابِ نظریۀ تمدن ـ ضمن آنکه ریشه ها و مؤلفه های اصلی تمدن را « فضیلت و معرفت » قلمداد می نماید، منشاء فن سالاری امروز غرب را، این موارد و زمینه ها معرفی می دارد:
1 ـ پلورالیزم؛
2 ـ سهیم شدنِ کشیشها در کارهای دنیائی؛
3 ـ وجود شهرهای قانونمند؛
4 ـ روحیۀ استقلال جوئی و آزادی خواهی؛
5 ـ احساس نیاز به وحدت ملی؛
6 ـ دین پیرائی، یا دنیائی ساختن و چند بعدی کردن دین.

      آنچه در رابطه با برداشتهای یوگیشی قابل تأمل می نماید مغالطۀ ناشیانه ـ یا رندانه و شیطنت آمیز ـ اوست، در رابطه با مثالی که می آورد! زیرا تمدن را که یک حالتِ ویژه و یا موقعیتِ نگرشی ـ گرایشیِ خاص می باشد و نه یک شیئی و یا شخص مادی و ملموس ([20])، با انسان ـ به عنوان موجودی عینی و برونی ـ مقایسه می کند! و دقیقاً به واسطۀ همین گیر افتادن در مغاک مغالطه است که اعلام کرده است: « جهل و فقدان فضیلت، از بیماریهای تمدن اند »! این در حالی است که همۀ انسان شناسان ارزشگرای را معتقد آنست که: اصلاً و ابداً بدون خرد و ایمان و ارزشهای بشکوه معنوی ـ اعم از اخلاقی، عاطفی و عرفانی ـ نمی توان نشانی از تمدن انسانی به معنای راستین و دقیق کلمه ارائه نمود.
      عبدالکریم سروش ـ که خود از تحصیل کرده های فرنگ و از طرفدارانِ متعصب پلورالیسم در ایران امروز پنداشته می شود ـ معتقد است که:
      « جدی گرفتن دنیا در برابر آخرت، اسطوره زدایی از علم و علوم، تکیه بر عوامل مادی و طبیعی و بریدن از آسمان و رو آوردن به خاک و تدبیر عقلانی امور معیشت و طمع و تکاثر ورزیدن در بهره وری از طبیعت، چشم بستن بر شرور فردی در برابر خیرات جمعی، گریختن از عالم درون و اقبال به عالم برون و حرمت نهادن به علم و عالمان طبیعت ( در مقابل شریعت ) و قناعت به ظن و یأس از یقین و مشارکت بخشیدن عموم مردم در عموم امور و تقدس زدایی از فکر و محرم دانستن همه کس در کشف رازهای هستی و تجدید نظر در حقوق بشر و... از اهم ارزشها و بینشهایی است که در توسعۀ نوین لازم هستند.
      بر این اساس تمام میوه های شیرین این توسعۀ نوین بر شاخه ای نمایان شده و از ریشه ای تغذیه می کند که آن ریشه را عقلانیت ابزاری نوین مغرب زمینیان آبیاری می کند. »([21])
     « پروفیسور « عطّاس » در کتاب اسلام و دنیوی گری در همین رابطه دارد که:
     « اعتقاد کردن به قدرتهای عقل بشری که تنها برای راهنمائی انسان در زندگی است؛ معتقد بودن به ارزش دید دوگانه از حقیقت و واقعیت؛ تصدیق کردن واقعیت جنبه های ناپایدار هستی که منعکس کنندۀ یک جهان بینی دنیوی است؛ حمایت کردن از آموزۀ انسانیگری؛ تقلید از واقعیت به اصطلاح جهانی درام و تراژدی در زندگانی روحانی، یا متعالی، یا در زندگی درونی انسان، و درام و تراژدیها را همچون عناصری غالب و واقعی در طبیعت وجود آدمی تصور کردن ـ این عناصر که روی هم رفته همچون یک کلّ در نظر گرفته شوند، به اعتقاد من، چیزی خواهد بود که ماده و روح و خصوصیت و شخصیت فرهنگ و تمدن غربی را تشکیل می دهد. همین عناصر است که برای آن فرهنگ و تمدن، قالب مفهوم شناخت و جهت و هدف آن، و صورتبندی محتویات و تنظیم و انتشار و پراکنده شدن آنرا تعیین می کند؛ بدان گونه که شناختی که هم اکنون به صورت منظم در سراسر جهان انتشار پیدا کرده، لزوماً شناخت راستین نیست، بلکه آلودۀ به شخصیت و خصوصیت فرهنگ و تمدن غربی است، و بار شده با روحیۀ آن و آماده برای رسیدن به هدف آن، پس همین عناصر است که باید شناخته شده و از تنۀ شناخت جدا شود، تا شناخت بتواند از آنچه از این عناصر که آن را آلوده کرده باز شناخته شود، چه این عناصر و آنچه آنها را آلوده کرده، معرّف شناخت به معنای خاص آن نیست، بلکه تنها شکل خاصی را تعیین می کنند که در آن شناخت تصور و ارزیابی شده و بنابر هدفی سازگار با جهان بینی تمدن باختری مورد تفسیر قرار گرفته است. »([22])

      به هر حال، همۀ واقعیت های جاری و انکارناپذیر مؤید این حقیقت اند که نظام فن سالار غرب را ـ در کلیتش ـ هرگز نمی توان دارای جهتی انسانی ـ حتی به همان معنای متعارف اومانیسمِ معنا باخته و بی تقدس غربی ـ تلقی کرد. زیرا که در این نگرش ( اومانیسم معنویت باختۀ غرب ) « انسان » معیار و محور همه چیز بوده و خود غایت و نهایت همۀ نگرشها و تلاشهای فردی و جمعی پذیرفته شده است. لذا نفس پذیرش آن، هر آنچه را بخواهد این محوریت را از انسان گرفته و او را وسیلۀ تحقق، رشد و تکامل و تداوم خود قرار دهد، دشمن اوست! و لاجرم نفی کردنی. در حالی که کمترین توجه به روابط و مناسبات حاکم بر نظام فن سالاری روشنگر این واقعیت می باشد که: انسان در این نظام به ابزاری بی اراده در عمل و کار خویش، به مزدوری بی اجر در تلاشهای خویش، به اسیری مضطرب و مأیوس از پایان کار خویش و به زایده ئی بی ارج در حیات توسعه مدار و سود محور خویش بدل شده است که اجری جز تحقیر و دلهره؛ ارجی جز بی حرمتیِ در خدمت سود قرار داشتن و آزادی ئی جز انتخاب یکی از گونه های اسارت تهوع آورِ ارائه شده از جانب سلاطین فن سالاری را ندارد!
      در دنیای فن سالار غرب، دیگر این انسان است که معیار و محور همۀ نگرشها و تلاشها بوده و خود غایت خویشتن به حساب می آید؛ بلکه این « توهم و تخیل بیمارگونۀ توسعه، انباشت و قدرت » است که انسان بیچارۀ سیه روزگار را در آن موقعیت و موضع رقت بار قرار داده است! و:
      « چنین نتواند شد مگر در مرحله ئی که معنویت راستین راه نیستی سپرده باشد. ... مگر با حد اعلای مخالفت و تضاد با معنویت ازلی و اولیه، و بدست مردانی چنان مستغرق و مستهلک در مادیات، که دیگر در ورای ماده چیزی به ادراکشان در نیاید، و بلکه بالاتر از آن، بردۀ زر خرید ماده ئی شده باشند که می خواستند به خدمت خود در آورند، و همین امر ایشان را به اضطراب و بیتابی روزافزون، بی قاعده و فاقد هدف و مقصد، و به پریشانی در میان کثرت، و سرانجام به انحلال و اضمحلال نهائی، می کشاند. »([23])



[1] ـ مدرنیته و اندیشۀ انتقادی، ص 34

[2] ـ مدرنیته و اندیشۀ انتقادی، ص 47

[3] ـ کتاب تردید، ص 38

[4] ـ همان، ص 201

[5] ـ مدرنیته و اندیشه های انتقادی، ص 30

[6] ـ تکنولوژی و فرهنگ، ص 199

[7] ـ تکنوپولی، ص 118

[8] ـ همان، ص 121

[9] ـ بگذریم از اینکه مسلمان های متفکر آنرا « جاهلیتی نوین » دانسته و معرفی کرده اند.

[10] ـ تکنوپولی، ص 207

[11] ـ همان، ص 208

[12] ـ تکنوپولی، ص 216؛ مثالهای مورد ارائه اش بسیار عبرت انگیز است! به صص 215 و 216 همان کتاب مراجعه شود.

[13] ـ تکنوپولی، صص 99 و 100

[14] ـ ادعا نامه ای علیه تمدن غرب، ص 198

[15] ـ ادعا نامه ای علیه تمدن غرب، ص 199

[16] ـ همان، ص 266

[17] ـ ادعا نامه ای علیه تمدن غرب، ص 201 ـ 202

[18] ـ ادعا نامه ای علیه تمدن غرب، ص 202

[19] ـ و ما جز فن سالاری بیمارش نمی شماریم.

[20] ـ زیرا آنچه واقعاً و عیناً وجود دارد: طبیعت است و انسان و فرآورده های مادی و فکری آندو!

[21] ـ مجله نامۀ فرهنگ، شمارۀ 1 و 2، سال دوم، ص 19؛ به نقل از: دین و فرهنگ توسعه، ص 103

[22] ـ اسلام و دنیوی گری، ص 129

[23] ـ بحران دنیای متجدد، ص 22 و 23

خواندن 1544 دفعه آخرین ویرایش در پنج شنبه, 03 بهمن 1392 12:14

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار