پنج شنبه, 03 بهمن 1392 13:06

ماده گرائی

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

     انسان پرداختۀ دنیای فن سالاری که خودش، ناشیانه خودش را متمدن پنداشته و جارچیان شرف باختۀ استعمار در سرتاسر دنیا وی را متمدن قالب می کنند، موجودی به اصطلاح ماده گرا می نماید؛ هر چند که ماده گرائی به مفهوم ایدئولوژیکی اش به شدتِ ماده گرائیِ رفتاری اش نمی باشد. سلطۀ برهان ستیزانۀ این نگرش و احکام و مناسبات این گرایش باعث شده است تا:
     * حقیقتِ روحانی، جنبۀ الهی و بعد معنوی او به صورتی سخت مغرضانه و دشمن کامانه، حتی از خودش کتمان شده و از چشم درایتش پوشیده نگه داشته شود.
     * آشنائی و انس وی، نسبت به این بعد وجودی او به نحوی رقت انگیز و ترحم آلود زدوده شده و با همۀ شدت و سرعت متوجه زمینه های به اصطلاح مادی و برونی شود.
     * او را از آسمان روحانیت و معنویت و کرامت و عزت به ارضِ بهیمیت، مادیت و ذلتِ وابستگی به اشیاء مادی ساقط سازد.
     * جنبه ها و استعدادهای علوی و ربانی وی را مغشوش نموده، در مواردی به زدایشِ رذیلانۀ آنها پرداخته، جنبه ها و استعدادهای وهمی، غریزی و اعتباری وی، به گونه ئی واقعاً خجلت انگیز تقویت شوند.
     * پیوند منطقی، برهانمند و معنیدار وی با حقیقتِ خودِ وی و با صورتِ راستینِ انسانی وی بریده و پاره گردد.
     * گرایش بیمارگونۀ توهمی او به زمینه های مادی، وهمی و اعتباری تقویت و تشدید و تسریع شود.
     * میان توجه و تفکر وی با دنیای باطنی، امکانات اصالی، استعدادهای ربانی و مصفای وی حجابی به ضخامتِ وهم و پندار و هوس و... کشیده شده، همۀ توجه او به نحوی شرمسارانه به غیر او و به آنچه نافی مکانت و کرامتِ وجودی اوست، معطوف و مصروف گردد.
     * حرصِ مصرف ( = به تخریب و تلاشیِ ) دست آوردهای مادی و چسبیدن به زمینه های عفن غریزی را در وی بیدار کند؛ و این کار را نوعی تلاش ارزشمندانۀ متمدنانه قلمداد نماید. روشن است که پی آمد طبیعی و ضروری این گرایش « اصالت بخشیدن » به تخریبِ اصالتهای وجودی خود، منطقِ تکوینی حیات خود و به فساد کشانیدن امکانات حیات طبیعی و معمولی خود خواهد بود.
     مبرهن است که چنین نگرش و گرایشی به حوزۀ ماده و مادیات، گرایشی طبیعی و سالم و منطبق با منطق و سنن حاکم بر حیات انسانی ـ حتی به عنوان موجودی کاملاً طبیعی ـ نبوده، بلکه مؤید قرار گرفتن در موقعیتی کاملاً غیر طبیعی، ضدمنطقی، ضدبرهانی، وهم آلود، تخیلی، تخدیری و... می باشد. زیرا که این نحوۀ نگرش و گرایش را هیچ نوع منطقی متناسب با امکانات، استعدادها و نیازهای وجودی انسان بما هو انسان به شمار نیاورده و آنرا گونه ئی از تلاشِ انحرافی، تفاسدی و بیمارگونه معرفی می کند.
     روشن است که وقتی مصرف ـ و در واقع: تخریبِ خود و کلیۀ زمینه های برونی، اعم از طبیعی و تکنولوژیک ـ ارزش و یا نوعی تعبد متعصبانه پذیرفته شد، اولین پیامدش آن خواهد بود که از انسان عملاً ارزش زدائی شده و به شکلی سخت نفرت انگیز وسیلۀ تحقق ـ و به معنائی کاملاً دقیق و ویژه وسیلۀ مصرف و در نتیجه تخریب ـ ماده و زمینه های مادی پذیرفته می شود.
     تلاش برای « اراده زدائیِ » عملی از وی، امری طبیعی، سودآور، منطقی و ارزشمند پذیرفته شده؛ تحرک نگرشها و گرایشها، سامان بخشیِ نیروها و امکانات وجودی و جهت بخشیدنِ به همۀ موارد یاد شده را، به اصطلاح نظام ماده گرائی و اوهام بالیده از احکام و مناسبات همان ماده گرائیِ دروغین، قلابی و فراری از پذیرشِ منطقِ ماده گرائی به عهده می گیرد.
     اصالت وجودی او به نحوی سخت توهین آلود، از وی سلب و به همان ماده گرائیِ دروغین سپرده شده و عملاًَ از وی اصالت زدائی به عمل می آید.
      سلب موقعیت طبیعی ( = زیست شناختی ) و مکانتِ انسانیِ خود او به عنوان حیوانی برتر از سایر حیوان ها، امری طبیعی و مفید پذیرفته می شود.
      پذیرش هویتش به عنوان موجودی تبادله ای ( کالاوار و قابل خرید و فروش ) امری معمولی، رایج و عاری از قبح و علت و غرض تلقی شده و انکار آن به عنوانِ واقعیتی ملموس در روابط سیاسی، اقتصادی و... عملی ایده آلیستی ( اخلاق محور ) و لاجرم تمسخرانگیز پنداشته می شود. زیرا که همۀ واقعیت ها مؤید آنند که او عملاً وسیلۀ سود، تلذذ، پست و مقام و شهرت و... قرار داده شده و لذا: انکارش عملی ابلهانه می باشد.

      باید متذکر شد که در این بخش به کار گرفتن واژه ها و ترکیباتِ « به اصطلاح ماده گرائی، ماده گرائی دروغین، قلابی و... » مبین آنند که از نظر نگارنده: این چهرۀ از ماده گرائی ـ که شاید در تاریخ نمونه های مشابهش بسیار نادر باشد ـ حتی با « منطق و اصول موضوعه و متعارفۀ ماده گرائی » به عنوان نگرشی که به ماده ارزش، اصالت، محوریت، تقدس و حرمت بخشیده و در نتیجه آنرا « هدفِ خود » قرار می دهد نه تنها سازگاری ندارد که عملاً در تضاد می باشد. زیرا در آن گونۀ ویژه و راستینش، چون به ماده ـ چه مادۀ برونی یعنی تکوینی و صنعتی و چه مادۀ وجودی و درونی خود فرد ماده گرا و آثار مربوط به هر یک از زمینه ها و خطه ها ـ اصالت، حرمت، تقدس، ارزش و محوریت داده می شود، نه تنها همۀ تلاشِ مؤمنِ ماده گرا متوجه آنست تا ماده و آثارش، در جمیع اشکال، صور و جلوه های وجودیش دچار تحقیر، بی حرمتی، بی ارجی، بی تقدسی، فساد، تلاش، زائده شدگی و... قرار نگیرد که نسبت به تحقق و بروز چنین حالات و موقعیت هائی نفرت و هراس هم عملاً ظهور و بروز دارند؛ و یا حداقل منطق طبیعی و ذاتیِ وی حکم می کند که چنین باشد! در حالی که در این نگرش و گرایش قلابی نه تنها نسبت به هویت ربانی انسان، آن می شود که حرفی از میلیونش را این رساله عهده دار شده است! که نسبت به ماده، چه در جلوه های برونی و چه در جلوه های درونی آن، یعنی انسانِ مادی، همۀ آن دشمن کامیها صورت می بندد! که اتفاقاً موارد اعتراف خود غربی ها ـ و به ویژه دانشمندانی که واقعاً ماده گرا بوده ولی انسان و جامعۀ انسانی را بر مبنای منطق طبیعی و مادی حیات مورد توجه و تحلیل قرار داده اند ـ به حدی زیاد است که ما را از ذکر نمونه و شاهد مثال و... بی نیاز ساخته است. و این کار یعنی: نه تنها انسان را از معنی تخلیه کردن و از اقلیم زندگانی معنوی و معنیدار برون انداختن، که یعنی ماده را نیز از معنای منطقی خود او تخلیه کردن.
      در  این رابطۀ ویژه، آنچه به صورتی سخت ناباورانه و شگفتی انگیز به اعلام خود می ارزد اینست که: مبلغان دنیای فن سالاری و ماده گرائیِ قلابی نه تنها از داشتن چنین نگرش فعالی خجالت
نمی کشند؛ نه تنها از بروز آثار فرایند گرایشهائی اینطوری حیائی به خود راه نمی دهند؛ و نه تنها از موضع گیری خود نسبت به انسان و ماده، آنهم با این نحوۀ رسوائی انگیز، بیمارگونه، فاسد کننده و ویرانگرانه احساس شرمساری نمی کنند که: این نوع نگرش را عالمانه و متمدنانه و آن نوع گرایش و موضعگیری را سودآفرین، شایستۀ تعقیب و تشدید و لاجرم افتخار آور تلقی و اعلام می دارند! و خردهای فعال دنیا هم، شاهدِ این تلاشِ شرم آور هستند! حال، این برداشت را با چه کلامی باید به تحقیر و تمسخر ایستاد؟! بنان از بیانش سر باز می زند!
      طبیعت قرار گرفتن در چنین حالتی و اسیر کردن خویش در چنان موضع و موقعیتِ بلاهتباری ماده گرای دروغین ـ و به تبعِ وی همۀ پیروان و دنباله روان و مقلدان هویت باخته اش ـ را به مزبلۀ خجلتبارترین، ذلتبارترین، شرم آورترین نوع « خلاء ایدئولوژیک » سقوط داده و او را از داشتنِ هر گونه نظام و متکای فکری محروم می سازد. و این از یکسو مؤید آنست که او نه تنها غیبت رنجبار و شرم آگین خود را به عنوان انسان، در آن موقعیت ویژه پذیرا شده است! که از این غیبت وهن آلود به صورتی مفتخرانه استقبال کرده، آنرا وجهۀ همتِ نداشتۀ خود قرار داده و از دیگر سو، بی ریشگیِ همه جانبۀ خود را ـ چه در رابطه با نظام نگرشی و چه گرایشی ـ مورد تأیید، پذیرش و استقبال قرار داده است. بی ریشگی ئی که از هیچ گونه منطقی جز منطق بلاهت و اسارت و... برخوردار نبوده و هیچ نظام وهمی، خیالی و ایده آلیسم پوچ توهین آلودی ـ جز نظام سودمحور و تکاثرطلب فن سالار غرب امروز ـ نه می تواند آن ماده گرائی مسخره را تأیید کرده و بدان بنازد؛ و نه آن خلاء ایدئولوژیک را توجیه کرده می تواند؛ نه آن بیریشگیِ نفرتبار هستی برانداز را پذیرائی کرده می تواند و نه آن غیبت و فراموشی مرگبار انسانی را تحمل کرده می تواند.

      « ... اگر نگاه کنید به تمدن جدید، اشکال تمدن جدید فراموشی انسان است، مبنایش فراموشی است و پنهان کردن انسان از خودش که کی هستم. تئوریهای متعددی هست؛ آن ایسم، این ایسم، مارکسیسم و... که مطرح می کند روی هم، انسان چیست؟ هیچ کدامش به حقیقت انسان توجه ندارد، هیچ کدامش نمی گوید انسان موجودی الهی است و می تواند برگردد به مقام الوهیت خودش. کلام مشترک در بین ادیان و سنتها به قول خودشان، در تمدن جدید فراموش شده است. »([1])
       مسایل و موارد گفتنی در این زمینۀ ویژه خیلی بیشترِ از آن است که حوصلۀ این عنوان بتواند آنها را تحمل نماید.



[1] ـ ویلیام چیتیک، مجلۀ نقد و نظر، ش 17 و 18، ص 143

خواندن 1696 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار