سه شنبه, 08 بهمن 1392 09:38

تلاشی و زوالی شرمبار

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

     رنه گنون باورمند است که: « آنچه را رنسانس نام داده اند عبارت بود از مرگ بسیاری از چیزها... از این پس بجز فلسفه و علم « غیر معنوی » چیزی وجود نداشت، یعنی نفی معنویت راستین و تحدید معرفت به پست ترین امور، یعنی بررسی تجربی و تحلیلی واقعیاتی که به هیچ اصل و مبنائی وابسته نیستند و پراکندگی در میان انبوه نامشخص و جزئیات بدون معنی و مفهوم، انباشتن فرضیات بی اساسی که پیوسته بنیاد یکدیگر را ویران می سازند، و نظریات جزئی و پراکنده که نمی توانند کسی را به جائی راهبر باشند بجز به موارد اجزای عملی خود که موجد تنها تفوق واقعی تمدن جدید است، تفوق و تقدمی که کمتر کسی بدان رشک می برد و در حینی که تکامل یافته و دیگر مشغله ها را خاموش کرده، به تمدن جدید خصلت مادی صرف داده که آن را به صورتی عجیب و هیولائی واقعی در آورده است. »([1])
     « ... تصویر بحران حاضر بر متن کلیۀ جوامع با ایدئولوژیهای گوناگون، نهایت با شدت و ضعف متفاوت و در هر یک به نوعی، افتاده است و بقول « رنۀ حبشی » « اختلاف زمینه هر چه باشد زمینه پوچ و ناخوانا است. جوانان همۀ جهان به ناراحتی و اختلالی دچارند که هر یک از نقاط ضعفش از یک سر دنیا آمده و اینک در بوتۀ وجدانهای پریشان بهم پیوسته است »؛ و بالاخره بحران حاکم بر جهان حاضر آنچنان دنیای معاصر را دست خوش بهم ریختگی و تلاشی نموده که « دنیا به نظر همه خرد شده و متلاشی می آید »؛ و یا به قول تولستوی... « هر کدام به شیوۀ خاص خود بدبخت هستند »؛... » ([2])
     « ایروینگ هاو ( Irving Hawe ) نوشته است: « ما در عصری زندگی می کنیم که تمام سیستمهای غالب و مسلط جهانی که روزگاری پایۀ حیات عقلانی غرب را شکل می دادند، از الهیات تا ایدئولوژی، رو به زوال نهاده و در معرض از هم گسیختگی قرار گرفته اند. این امر به سرانجامی خواهد رسید که در آن، شک گرائی، ندانم گرائی و نیست انگاری پدیدار خواهد شد؛ اوضاع و احوالی که ساده ترین ذهنها را بدانجا سوق می دهد که همه چیز را زیر سئوال برند. از اختلاف ارزشها گرفته تا ارزش اختلافها. » ([3])
     « آدورنو » دارد که: « همه جا بحث از « پیشرفت استوار به سازه، که سازندۀ ناسازه است » در میان است، تاریخ انسانی که سرگذشت پیروزی عقل ابزاری بر نیروهای طبیعت است، به هیچ رو تاریخ پیشرفت آزادی نیست. یکی از دو چهرۀ این ژانوس، توسعه است، یعنی جهتی که به « وعده های خرد » ناظر است. اما چهرۀ دوم « از کف رفتن گوهر انسانی پیشرفت » است. اینجاست که عقل به وعده های خود عمل نمی کند، به خود خیانت می کند، خود را ویران می سازد، و از این جهت تاریخ انسانی هیچ نیست مگر تاریخ قربانی دادن های بی حساب برای پیشرفت.
      ... خرد ابزاری، ابزاری دیدن طبیعت، ابزار ساختن از انسانی دیگر، سودخواهی به یاری کارکرد ابزارها، و نگرش ابزاری به مجموعه ی مناسبات انسانی، تا آنجا پیش می رود که همه چیز را باید در پای آن قربانی کنیم. » ([4])
     « در این حالت منش مشخص هر چیز ( یا به گفته ی آدورنو، کیفیت آن ) تقلیل می یابد. تمایزهای کیفی از یاد می رود تا منش نا موجود، خیالی و فرضیِ همسانی در حد کمی پدید آید. فرد آنسان که هست قربانی این قاعده ی بی رحم اقتصادی ـ اجتماعی می شود. فرد که در روزگار پیشرفت بورژوازی تقدیس می شد، و در جریان آزاد مبادله، آزادی اش ضمانت می شد، به نیرویی غیر انسانی ( بس غیر انسانی ) تقلیل یافت. » ([5])
     « هربرت مارکوز » باورمند است که: « حقوق و آزادی های فردی که از عوامل بنیادین نخستین مراحل پی ریزی یک جامعه ی صنعتی تلقی شده در جامعه های پیشرفتۀ امروز نفوذ و تأثیر خود را از دست داده و از مفهوم سنتی گذشته، دوری جسته است. آزادی فکر، آزادی گفتار و آزادی شناخت، همگی آزادیهای مربوط به مشاغل، که در گذشته، باعث ظهور نظریات انتقادی در هر جامعه می گردید، جای خود را به فرهنگ مادی و حساب گرانه سپرده و بکلی از ارزش و اعتبار پیشین افتاده اند. این فرهنگ مادی، نفوذ و تأثیر قاطعی در همۀ شئون زندگی افراد جامعه بدست آورده است. » ([6])
    « بهره مندی از آزادی سیاسی، رهایی یافتن افراد، از سیاستی است که هیچگونه نظارت واقعی در کیفیت اجرای آن ندارند. بهره مندی از آزادی فکری، بازگشت تفکر انسان، به سوی آزادی است، تفکری که امروزه، در تبلیغات وسایل ارتباط جمعی، گرفتار آمده و قربانی این عقیده گردیده که سازندگان « افکار عمومی » و اصولاً اینگونه افکار، سالیانیست که از جامعه ها رخت بر بسته اند .» ([7])
    ویل دورانت غرب را اینگونه به تصویر کشیده است: « امروز فرهنگ ما سطحی و دانش ما خطرناک است، زیرا از لحاظ ماشین، توانگر ولی از نظر غایات و مقاصد فقیر هستیم. آن تعادل ذهنی که وقتی از ایمان دینی گرمی بر می خاست، از میان رفته است. علم، مبانی فوق طبیعی اخلاقیات ما را از ما گرفته است و گوئی همۀ جهان در اصالت فردیتی در هم و بر هم که نشانه ی قطعه قطعه شدن نامنظم خوی و منش است گم گشته است. »([8])
    « کنراد لورنتس » در کتاب « هشت گناه بزرگ انسان متمدن » به این نتیجه رسیده است که:
    « بشر امروز بیش از آنچه که می پندارد یک موجود سازنده است، موجودی ویرانگر است. این انسان بی خبر گمان می کند با استفاده از مواد شیمیایی توانسته حشرات موذی را نابود کرده و به پرورش و رشد گیاهان کمک کند، در حالیکه با استفادۀ نامعقول و بی رویه از این مواد محیط زیست انسانی خود را به نابودی کشانده است. ویران سازی محیط زیست همچنین موجب شده تا حس زیبائی جوئی انسان نیز درست ارضا نشود و انسان روزگار ما به « نابینایی مطلق روانی نسبت به زیبائی » گرفتار شود. » ([9])

     « گنون » در زمینۀ تکنولوژی معناباخته به نتیجه ای ویژه رسیده و می نویسد:
     « از آنجا که خطر اختراعات، حتی اختراعاتی که آشکارا هدفش ایفاء نقشی مرگبار برای نوع بشر نیست، ولی فجایع و بلایایی کمتر بوجود نمی آرد، بدون در نظر آوردن اغتشاشاتی که نمی توان حدس زد، ولی در روی کرۀ ارض از آنها ناشی می شود، بی شک تنها کاری که خواهد کرد اینست که موانع و مشکلاتی برون از اندازه ببار خواهد آورد، بنابراین حق داریم فکر کنیم که همانطور که اشارت رفت، دنیای متجدد اگر نتواند تا هنوز که مجالی باقی است در این راه متوقف گردد، سرانجام خود به تخریب خود خواهد پرداخت. » ([10])

     « الکسیس کارل » معتقد است که:
     « انسانیت نمی تواند تمدن کنونی را در مجرائی که امروزه در آن قرار گرفته بیش از این تحمل کند، چرا که هم اکنون کاروان بشر رو به عقبگرد و انحطاط است. دانش مواد بیجان، آنان را از خود بیخود ساخته و نمی دانند که درک و احساس ایشان با قوانین طبیعی ـ یعنی غامض ترین و پیچیده ترین قوانین جهان و در عین حال همچون قوانین جهانی، در نهایت صلابت و استواری ـ در حال اصطکاک است، همچنین نمی دانند که تجاوز به این قوانین هرگز بدون مجازاتی سخت و دردناک نخواهد ماند. » ([11])

      مارکوز بر این باور است که: «... از رهگذر تکنولوژی، فرایند فرهنگ، سیاست و اقتصاد در هم می آمیزند و سیستمی به وجود می آورند که با دخالت در تمامی شئون زندگیشان، انسانها را می بلعد [ چنانکه امروز انسانیت را بلعیده ] ، و هر جهشی را وا پس می زند. » ([12])

      این بخش را با آوردن بخشی از گفته های « کارل » که بیشتر به مویه ای رقتبار شباهت دارد، پایان می بخشیم:
      « ... محیطی که ساخته و پرداختۀ فکر ما و اختراعات ماست با شکل و ساختمان ما کاملاً  بی تناسب است... ما بدبخت و تیره روزیم، زیرا از لحاظ فکری و اخلاقی تحلیل می رویم. اجتماعات و ملتهائیکه تمدن صنعتی در آنها به اوج کمال رسیده، اگر به دقت بنگریم، بیشتر به انحطاط و اضمحلال نزدیک می شوند و زودتر به سوی وحشیگری و بربریت پیش می روند، هرچند خود آنان از این واقعیت بی خبراند. و این بدان جهت است که در برابر محیط خصمانه ئی که علم برای آنان ایجاد کرده، بیدفاع می باشند. حقیقت آنست که تمدن کنونی ما همچون تمدنهای گذشته، بر اثر موجباتی که هنوز بدرستی روشن نیست، شرایط خاصی برای زندگی بوجود آورده که ادامه ی زندگی را در آن ممتنع می سازد. » ([13])

 



[1] ـ سرمایۀ تاراج رفته، ص 65

[2] ـ سرمایۀ تاراج رفته، ص 72

[3] ـ تکنوپولی، ص 233

[4] ـ مدرنیته و اندیشۀ انتقادی، ص 136

[5] ـ مدرنیته و اندیشۀ انتقادی، ص 132

[6] ـ انسان تک ساحتی، ص 37

[7] ـ انسان تک ساحتی ص 40

[8] ـ ادعانامه ئی علیه تمدن غرب، ص 235

[9] ـ سیمای انسان کامل از دیدگاه مکاتب، ص 459

[10] ـ بحران دنیای متجدد، ص 141

[11] ـ ادعا نامه ئی علیه تمدن غرب، ص 222

[12] ـ انسان تک ساحتی، ص 32

[13] ـ ادعانامه ئی علیه تمدن غرب، ص200

خواندن 1318 دفعه آخرین ویرایش در چهارشنبه, 28 اسفند 1392 18:26

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار