یکشنبه, 27 بهمن 1392 11:13

تولد ثانوی

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

     انسان در مسیر تکامل و اشتداد روانی خود میان دو دسته از نیروهای پرجاذبۀ قوی قرار می گیرد:
     دسته ئی که متوجه سرشت طینی اوست و ملایم سرشت طینی و پا گرفته از همین مرتبۀ وجودی! دسته ئی که متوجه سرشت الهی اوست و ملایم با سرشت الهی و جان گرفته از این مرتبۀ وجودی.
     طبیعی ست که این گفته معنای آنرا نمی دهد که گرایشهای افراطی به دستۀ اول، از ضرورت و جبری غریزی ـ زیستی برخورداراند! چه در صورت اثبات حکم ضرورت غریزی، تقاضای عقل و شرع آن خواهد بود که آن ضرورت برآورده و مرتفع شود، در حالیکه حکم عقل و شرع به تعدیل آنهاست.
     لذاست که در صورت عدم کنترول، خطر و مرض می زایند! و این خود مؤید آنست که افراط در گرایشها، از ضرورت و نیاز غریزی حاکی نبوده، بلکه حکایت انحراف از اعتدال غریزی را دارند. زیرا که اگر نیاز بود، باید برآورده شدنش رفع خطر نمی کرد، در حالیکه مسئله برعکس است.
     به هر حال، میان این دو دسته از نیروها، با آنکه در نگرش اولیه، گونه ئی از تضاد به چشم
     می خورد و از دیدگاهی ویژه متناقص یکدیگرند، جنگ ـ به مفهوم دقیق و درست کلمه ـ بر پا نیست. بلکه هر کدام عمل ویژۀ خود را انجام داده و اثر خاص خود را می گذارند. ولی از آنجا که عده ئی از انسانها، در گزینش و اختیار میان آثار هر دسته ئی، گاه مردد و سرگردان می مانند، و از ترک هر کدام و محرومیت از هر یک، گونۀ ویژة گرفتگی، و از وجدان هر کدام و بهره وری از هر گروه، گونۀ ویژه ئی از نشاط را حس می کنند، تردد و جنگ خود در گزینش را، به حساب جنگ نیروهای متضاد! و مخالف روان خویش می گذارند! و منشاء جنگ را جنگ نیروها و اختلاف جهت عمل و جاذبۀ آنها قلمداد می کنند!
     اصولاً یا باید بپذیریم که انسان به صورت طبیعی و غریزی، انحراف طلب بوده و طبیعت یا جبر غریزه او را بدانجا می کشاند! یا باید از این اصل دست برداریم که می گوید: انسان انحراف طلب متولد نمی شود.
     این مسئله در رابطه با پذیرش تضادهای درونی قابل تأمل می باشد. اگر انسان را جبراً انحراف طلب نشماریم، باید بگوییم که: این تضادها طبیعی و تکوینی و اجباری نبوده، بلکه اختیاری و ممکن اند زیرا در صورتیکه اجباری باشند:
     تغییرپذیر نتوانند بود، برآنها جزا تعلق نتواند گرفت، تقبیح آنها، قبیح خواهد بود!
     در حالیکه همۀ این امکانها از آزادی بر می خیزند، چه انسان مجبور است که آزاد باشد و در هر آنی انتخاب نماید! پس در او جز اجبار انتخاب ـ و به تعبیری جز یک بعد ـ وجود ندارد! بعد دیگر و یا جنبۀ دیگر، از دندۀ چپ همین بعد متولد می شود!

      از سوئی اگر بپذیریم که انسان حیوان محض نبوده، بلکه چیزی و یا چیزهائی بیشتر از حیوان دارد که مایۀ امتیاز اوست ـ که ناگزیریم این واقعیت را بپذیریم ـ باید قبول کنیم که «هویت»، «من»، «خود» و یا هر آن اصطلاح دیگری که مبین ذات انسانی اوست، از تبلور و تشخص همان چیزیکه مایۀ امتیاز او شده، متبلور و متشکل می گردد! و تا آن چیز تبلور و تشخص پیدا نکند «خود» انسانی او تحقق نیافته و او موجودی «بی خود» است!
      از جانبی سنت خلقت را اقتضاء آنکه: هویت انسان به ناچار بروز نماید و متبلور گردد و آثار خود را بروز دهد و جاذبه های خود را بنمایاند و جهت گیریهای ویژۀ خویش را، پیش گیرد و...!

      با بروز آثار این مرحله، فردی که تا کنون در حوزۀ فعل و انفعالات غریزی قرار داشت، متوجه کششهای جدیدی می گردد که از سوئی قوی، جذاب، هوشربا، اصیل، پرطراوت، نورانی، رشددهنده و غیره است، و از سوئی هم، برای خودش نو و ناآزموده است! در واقع حضور و اثر همین کششهاست که او را به نوسان وا می دارد. چه او قبلاً فقط با جذبه های غریزی آشنا بوده و حتی به مفهومی ویژه، بدانها نوعی اعتیاد پیدا کرده بود. لذا با ورود جاذبه های تازه در معرض دید و تجربۀ شخص و باز شدن فضایی جدید در برابر ذهن و تجربۀ او، نوعی دودلی و نوعی ترددِ در انتخاب، در او بروز می کند، که هر چه جریان ورود و تأثیر جاذبه ها و نیروهای جدید شدیدتر، عمیق تر، تندتر و... باشد، شدت دودلی و تردید، بیشتر و قویتر می گردد!

      آنچه در این رابطه مسلم است اینکه: هر چه جاذبه های تازه در معرض فهم و دید و تجربۀ فرد بیشتر قرار می گیرند، او احساس وجودی قوی تر، روشن تر و پخته تر می نماید. و هر چه غفلت از اینها بیشتر و عمیق تر می شود، احساس خفقان، تنگی، ناچیزی، کدارت و خامی و قشری بودن بیشتری مینماید! تا آنجا که اگر فرد صاحب درایت و انصاف و دقت بوده و وضع جدید «خود» را با وضع قبلی «خود» مورد مقایسه قرار دهد، با شگفتی متوجه می شود که او «خود» را چیزی کاملاً نو در می یابد.
      این امر مربوط به دوره های اولیه نبوده، بلکه در مسیر رشد و کمال، ادامه داشته تا بجائی میرسد، که با همة بیگانگی و ناآشنائی با ذات خود، خود را از بیخ و بن چیز دیگری می یابد، زیرا که به شناخت و اشراف کاملاً بکر و جدیدی از خود دست یافته است!
     از آنچه آمد این نکته ثابت تواند شد که با بروز همین آثار است که هویت انسانی یا «خود» او تولد خویشرا اعلام می دارد! و با همین تولد اصلی و به عبارتی تولد ثانوی است که «خود انسانی» شکل می گیرد. زیرا در تولد اولیه (بیولوژیک) ساختار زیستی و ابزار لازم برای ولادت ثانوی شکل می گیرند، نه خود انسانیی فرد. طبیعی است که از اینجا تا تحقق مرحلۀ کمال و پختگی خود، راهی طولانی در پیش است.
      آنچه از مطالعۀ آراء مربوط به روان انسانی بر می آید مؤید این واقعیت است که برخی از روان پژوهان را عقیده بر اینست که: عناصر متضاد و متخالف در وجود انسان به صورت فطری و تکوینی وجود دارد. اتفاقاً برخی از نویسندگان مسلمان هم، وقتی متوجه خلقت و جنبه های طینی و الهی انسان شده اند، گمان برده اند که چون سرشت ظاهراً دوگانه می نماید، در نتیجه تمایلات هم جبراً دوگانه است. در حالیکه چنین نیست.
      زیرا اگر بپذیریم که آیه: «... اِنَّا لِلَّهِ وَ اِنَّا اِلَیْهِ راجِعُونَ» مبدأ و معاد فرزند آدمی را مشخص می دارد، باید بپذیریم که آنچه آغازش خدائی و انجامش خدائیست، دوگانگی نمی تواند در آن محل و معنائی داشته باشد. آنهم دوگانگی ذاتی و ماهوی.
      در کل خلقت هم همینطور است. باید دید خلقت از کجا و از چه آغاز شده و به کجا و به چه باز می گردد؟! ...اَللَّهُ یَبْدَؤُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعیدُهُ ثُمَّ اِلَیْهِ تُرْجَعُونَ *. سورۀ روم ـ 11
      فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِه مَلَکُوتُ کُلِّ شَئیءٍ وَ اِلَیْهِ تُرْجِعُونَ *. یس ـ 83

     در واقع، آنجا که بزرگان دین و حکماء موی شکاف و مفسرین بزرگ نیز چیزها گفته اند، گذشته از اینکه اثبات کنندۀ وجود عناصر و گرایشهای متضاد جبری نمی باشند، اغلب از تنگی قافیه و نداشتن مستمع و نبودن فهم درست و به تناست طاقت شنوندگان و مخاطبان گفته اند. مثلاً در کتاب پرارج «اصول روانشناسی اسلامی » ضمن بر شمردن ویژگی ها و جریان های عمدة روان دارد که:
     «با بررسی عناوین، اصطلاحات و آموزشهای خاصی که در مکتب اسلام بکار رفته اند، می توان به این نتیجه رسید که این مکتب معتقد به وجود دو جریان اصلی ذاتی، ثابت و متضاد در انسان می باشد که در آموزشهای اسلامی به نام فطرت و شهوت نامیده می شوند. بین دو جریان روانی ذاتی، همواره جنگ و تصادم وجود دارد و این روش تا پایان عمر فرد ادامه دارد. در هر صورت هیچکدام از جریانهای اصلی روانی، به کلی از بین نمی روند و فقط تضعیف می گردند و با تغییر وضع روانی فرد ممکن است در موقعیت متناسب، مجدداً امکان تقویت و رشد یابند.
     ... در آموزشهای اسلامی، تمام فعل و انفعالات روانی که در حیوانات انجام می پذیرند تحت عنوان شهوت خلاصه شده اند و سازمان روانی انسان ترکیبی از جریان شهوت و عقل معرفی شده است. شهوت از نظر لغوی به معنی دوست داشتن و احساس کشش نسبت به جنبه هایی که مورد تمایل نفس است و همچنین به معنی میل جنسی مطرح و با همین مضامین در قرآن مجید مورد استفاده قرار گرفته است».([1])

     همین نویسنده، در صفحۀ 342 همین کتاب دارد که:
     «16 ـ فطرت بمنظور پیاده کردن اهداف خویش و دست یابی به کمال، همواره با شهوت در جنگ می باشد و این جنگ دائمی است». ایشان در تفسیر این شماره (16) از ویژگیهای فطرت که با حروف درشت نوشته شده آورده است که:
     «هر دو جریان شهوت و فطرت به علت سرشت خاص خویش، تمایل به تسلط بر کل شخصیت را دارند و برای آنکه تسلط خویشرا بر کل شخصیت اعمال نمایند همواره در نزاع و جدال اند و یک جنگ تمام عیار در تمام طول عمر در تمام انسانها بین این دو جریان برقرار است».
     این نحوۀ تعبیر از جریان گرایشهای آدمی، به نظر نگارنده از لغزاننده ترین گونه های بیان یک مسئلۀ روشن است.
     زیرا تا آنجا که مسئله به حقیقت روح ارتباط دارد، روح به واسطۀ وحدت خاصۀ خود از چنین اتهاماتی کاملاً مبراست. در قدم دوم، باز تا آنجا که مسئله به نفسِ قوای عقلانی و شهوانی بر می گردد، اصلاً میان آنها اختلاف، و جنگ قابل تصور نمی باشد! زیرا که این دو جریان تا وقتی از موضع طبیعت خود و منطق تکوینی خود عمل می کنند، نه تنها مخالف یکدیگر عمل نمی کنند که مکمل یکدیگر نیز می باشند.
     در حقیقت قوای وجودی ـ اعم از عقل و شهوت ـ تا وقتی از موضع طبیعت خود و منطق تکوینی خویش عمل می کنند، در جهتی واحد (در خدمت گوهر یگانة روان و هویت ناب انسانی) قرار دارند. منتها وقتی هر کدام از اینها حالت اعتدال خود را از دست داد، در جهت مخالف رشد و کمال آدمی قرار می گیرند.

      تازه این مربوط به شهوات نیست. زیرا همانگونه که در اسلام افراط در شهوات بد معرفی شده، افراط در عبادات ـ مثل رهبانیت، و گرایش به طاعات افراطی در غیر محل خودش ـ هم بد معرفی شده است. گمانم بر اینست که اگر کسی با وقت و دقت کافی، موارد نکوهش عبادتهای افراطی را بازشناسی، تحلیل و ارزیابی کند، خود بصورت مستقل نوشته ای جداً قابل ملاحظه خواهد شد. اینکه در بیان باب مدینه علم نبوی آمده است که:
      «خداوند فرشتگان را آفرید و سرشت آنانرا به عقل در آمیخت، و چهار پایان را خلق کرد و در نهادشان شهوت نهاد، و آدم را آفرید و عقل و شهوت را در سرشتش به هم آمیخت، پس هر کس عقل بر شهوتش غلبه نماید، از فرشتگان برتر است و هر کس شهوت بر عقلش غلبه نماید، از چهار پایان کمتر باشد».([2])

     ناظر بر اینست که جریان فطرت، به نفع عقل و غلبۀ آن بر شهوت می باشد و این خود مؤید آنکه این دو جریان همیشه در تضاد با هم نبوده، از ثنویت و ثبوتی ضروری (جبری و جبلی) برخوردار نمی باشند. زیرا در صورتی که جریان شهوت چنانکه آمد: «اصلی ذاتی، ثابت و متضاد با عقل بود» و تا پایان عمر این جریان ها در برابر هم قرار داشته باشند، نه تنها خداوند و صاحب شرع او که هیچ آدم معمولی نیمه عاقلی هم نمی تواند گرونده به جریان شهوت را خطا کار، ضعیف، ناکامل، منحرف، گناهکار و در نتیجه مستحق مجازات بشمارد!

     البته می توان گفت که روان انسانی و فرد موجود واحد ـ به عنوان یک شخص ـ بواسطۀ ذیمراتب بودن «قوای وجود» در برابر گرایشهای متنوع و متضاد قرار گرفته که در اختیار یکطرف، تا رسیدن به پختگی ـ اعم از پختگی عقلی، ایمانی و یا اعتیادی ـ در تردد است. اینکه هیچ کدام از این گرایشها، یعنی هیچ کدام از این جاذبه ها تا آخر عمر از بین نمی روند، و بلکه: گرایش معتدلِ منطقی بهر کدام و اشباع درست و به موقع هر یک کمک کننده به آن دیگری هم می باشند، مؤید آنست که: ایندو مکمل یکدیگرند. در این رابطه حدیثی از حضرت رضا(ع) ذکر داشته دنبال عرایض خود را پی می گیریم:
     «بکوشید اوقات شبانه روزتان به چهار بخش تقسیم شود:
      1 ـ قسمتی مخصوص به عبادت و راز و نیاز با پروردگار.
      2 ـ ساعاتی برای تأمین امور زندگی.
      3 ـ بخشی صرف معاشرت با دوستان مورد اعتمادیکه عیبهایتان را بی شایبه به شما باز گویند و باطناً نیز دوستی مخلص باشند.
      4 ـ ساعاتی هم اختصاص ... به تفریحات سالم و لذت های مشروع، استفادة مطلوب از این قسمت است که شما را بر آن سه دیگر توانائی می بخشد».([3])

      اینکه در قسمت قابل توجهی از روایات صحبت از جهاد با نفس و مقابله با دیو شهوت رفته و بر آن پاداشهای بزرگ وعده داده شده و... گذشته از اینکه حاکی از جبری و ضروری نبودن گرایشهای شهوانی می باشد، مؤید آنست که اینکار مربوط به قوای نفس و دارائیها و توانمندیهای اوست که گفتیم روان عین هیچکدام از آنان نبوده، بلکه بر یکایک آنها اشراف دارد.
      حال ریشۀ این تردد و بقول معروف سرِ نخ به کجا بر می گردد و چرا انسان دچار چنین ترددی می گردد، مربوط به اصل بسیار اصولی دیگری است که خواهد آمد.

      اما اینکه آمد... تا پختگی، باز هم طبیعی ست که چنین باشد، و اگر طبیعت امر چنین نبود، ارسال رسل ـ که عمدۀ رسالتشان از طریق تعلیم و تزکیه و «پخته ساختن» انسان است ـ بی خود بود. اصلاً انبیاء آمدند تا به انسانها بفهمانند که شهوت را بر تو استیلائی ضروری نبوده، و پس از تعلیم و تزکیه و رسانیدن وی به پختگی نظری و عملی، از این ترددِ موهوم نجات بخشند؛ تا با درک درست از هر یک، انسان را به اعتدال همه جانبۀ رفتاری ـ اعم از رفتار قلبی و قالبی ـ برسانند.

      ما اساساً در آموزشهای اسلامی، در میان هزاران آیت و روایت حتی یک مورد هم نداریم که به نابودی مطلق شهوات (جنبه های زیستی ـ غریزی) دعوت کرده باشد. حتی آنجاهائی هم که بوی اطلاق می آید چنانکه در غرر آمده:
      اِنَّ اَفْضَلَ النَّاسِ عِنْدَاللهِ مِنْ اَحْیا عَقْلَهُ وَ اَمات شَهْوَتَهُ وَ اَتْعَبَ نَفْسَهُ لِصَلاحِ اخِرَتِهِ *
      «به درستیکه افضل ترین مردم نزد خدا کسی است که زنده گردانیده باشد عقل خود را و میرانیده باشد خواهش خود را، و به تعب انداخته باشد نفس خود را از برای به صلاح آوردن آخرت خود...»([4])

       مراد روشن است و از سایر احادیث و روایات بر می آید که مطلق رسانیدن به اعتدال و بهره وری از موضع درست و مسیر شرعی است و لاغیر. گذشته از اینکه این کلام، مؤید امکان از اضمحلال شهوت و به پایان رسیدن جنگ او با عقل نیز می باشد. و این خود، برای کسی که انسان را از دیدگاه اسلامی شناخته است، امری روشن خواهد بود. چه انسان از این دیدگاه، بواسطۀ سرشت توحیدی و یگانه ئی که دارد، به میزان رشد عقل و ایمان و گرایشهای پاگرفته از این دو انسانتر می باشد.

      به هر حال، ما برای پرهیز از اطالۀ کلام با بیان فشرده و رمزگونه درین زمینه مطالب را دنبال می داریم. قرآن، فطرت مردم را «فطرةالله» می گوید. حال اگر به آیۀ:
     فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ * روم 30
     خوب توجه کنیم، متوجه برخی از ویژگیهای فطریات خواهیم شد.
     1 ـ معتدل اند (حنیف اند) . ابن اثیر، حنیف را متمایل به اسلام، معنی کرده است. حنیف از نظر اصل ریشه «ملیل» می باشد، پس می توان حنیف را، حقگرا، خداگرا، و... ذکر کرد. 
     2 ـ ریشه ئی اند؛
     3 ـ ثابت اند؛ منتها نه بمعنای ایستا، بلکه به معنای دائمی و مستمر بودن؛
     4 ـ راست (مستقیم)، درست (منطقی = قانونمند) و استوار (با استحکام)اند؛
     5 ـ اختیاری (گزیدنی)اند و نه تحمیلی. قابل تذکر است که پذیرفتن و گزیدن آنها مایۀ آزادی از بسیاری از قیدها و زنجیرهای وهمی، خیالی، اعتباری و به قولی: جبرنماهای طبیعی ـ اجتماعی شده، باعث تشدیدِ تبارزِ وحدت و یکپارچگی روان گردیده و اعراض و نپذیرفتنشان به عکس زمینه ساز اسارتهای فسادبار و...! تا آنجا که جالب است یادآوری شود: یکی از مشخص ترین، بارزترین و ملموس ترین جنبه های این نمایشِ فطرت رنجی است، حسرتی است و یا احساس غبنی است که زادۀ دور شدن فرد از فطریات می باشد. یعنی: نفس این رنج فطری است!
     آنچه از ویژگی اختیاری بودن بر می آید آنست که:
    6 ـ فطریات معلوم انسانند، و خود این اصل مؤید آنکه: فرد به جهت و کیفیت آنها آگاهی دارد.
    در واقع، فطریات آنهائی اند که: ریشۀ هویت انسان بر آنها بوده و انسان «فقط» به واسطۀ حضور و حاکمیت آنها به هویت انسانی خود دست یافته و به میزان رشد و تکامل آنها از اشتدادِ وجودی برخوردار می شود، زیرا که تظاهر و تبلور هویت انسان از ناحیۀ آنها و به وسیلۀ آنها صورت گرفته و به عبارتی: مظاهر هویت انسانند. چنانکه کمال هویت انسانی بر کمال فعلیت و تشخص آنها قرار داشته و در نتیجه:
     سعادت و سلامت انسان در قید تحقق آنهاست.
     و همین هایند که انسان را به سوی رفع نارسائیها و تکمیل و تکامل و شکوفائی هر چه بارزتر رسائی ها می رانند. یعنی: فطریات بر اساس دنیامیسمی کاملاً ویژه انسانرا بسوی «خودِ کامل» او هدایت می دارند.
     طبیعی است که این امر: ابزاری ویژه را می طلبد، مسیری کاملاً ویژه را خواهانست، روشی کاملاً اختصاصی را طلب می کند و سنن و قوانینی ویژه را لازم می شمارد.
     بر مبنای آنچه آمد، اگر بپذیریم که: انسان ـ بما هو انسان ـ دارای نیازهای مشترک (واحد) است، باید بپذیریم که بر انسان یک قانون مشترک واحد جاریست. قانونیکه بیانگر آن نیاز مشترک و حلال آنست. و این مؤید آنست که:
     او یک مسیر واحد دارد و یک روش واحد را دنبال می کند که همان مسیر تحقق هویت اوست و همان روش مورد نیاز آن.

     وقتی می گوئیم «نیاز» منظور چیزیست که او را «او» می سازد و فقط از طریق تحقق و تبلور نیازها «او» می شود و نه چیز دیگری! و این می رساند که انسان اسیر شرایط زمانی و مکانی، شرایط اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و... نمی باشد. بلکه شرایط ساز و اختیار کنندۀ آنست. و از همین روست که آنچه موجودی را میلیونها سال قبل «هویت آدمی» می بخشیده است، همین حالا هم، موجودی را هویت آدمی می بخشد. و اگر نه چنین بود، قرآن نمی توانست غایت خلقت آدمی را «عبادت» خداوند قلمداد نماید.
     درست با این مایة از بینش است که متوجه می شویم: قرآن «انحرافات» را گزینشی معرفی میدارد، روشن ترین و تردید نابردارترین نمونۀ این دسته از آیات را، آیات مربوط به استیلا و غلبۀ شیطان بر فرزند آدمی تشکیل میدهد. قرآن در سورۀ مبارکۀ ابراهیم، با صراحتی بیبدیل از قول شیطان دارد که:
     ... وَ مَا كَانَ لِيَ عَلَيْكُم مِّن سُلْطَانٍ إِلَّا أَن دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلَا تَلُومُونِي وَ لُومُوا أَنفُسَكُم... * ابراهیم 22
     «... مرا بر شما تسلطی نبود، جز اینکه شما را خواندم و اجابتم کردید. مرا نکوهش مکنید و خودتانرا سرزنش کنید...»

     و باز در سورۀ «حجر» از قول خداوند، خطاب به ابلیس دارد که:
    «إِنَّ عِبَادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إِلَّا مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْغَاوِينَ
     تو را به بندگان خالص شدۀ من تسلطی نیست. مگر کسانی از گمراهان که ترا پیروی کنند. حجر 42.

     در آیۀ یازدهم سورۀ مبارکۀ انفال به صراحت غیر جبری و غیر ضروری بودن گرایشهای افراطی و قابل حل بودن تضادهای صوری را چنین بیان کرده است:
     ... وَ يُنَزِّلُ عَلَيْكُم مِّنَ السَّمَاءِ مَاءً لِّيُطَهِّرَكُم بِهِ وَ يُذْهِبَ عَنكُمْ رِجْزَ الشَّيْطَانِ...*
     ...و از آسمان بارانی بر شما فرود آورد تا بدان پاکتان سازد و وسوسۀ شیطانرا از شما ببرد...* انفال 11.

      علاوه بر آیات یاد شده که راه هرگونه توجیه و تأویل را سد نموده و برای عاقل موحد جز پذیرش اصالت فقط فطرت را باقی نمی گذارد، آیاتی که نفرت و انزجار حق را تبیین می دارند، همه متوجه زمینه هائی هستند که گرایش و اقبال به آنها نه تنها از هیچگونه جبر و ضرورتی تکوینی پشتیبانی نمی شود که در همۀ موارد شخص از اختیار و آزادی یی انکارناپذیر برخوردار است.
     ما در این مورد ویژه فقط به ذکر آیات بسنده میداریم:
     1 ـ وَ قَاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَكُمْ وَ لَا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ * بقره ـ 190.

     2 ـ وَ أَحْسِن كَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ وَ لَا تَبْغِ الْفَسَادَ فِي الْأَرْضِ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ * قصص 77.    

     3 ـ ... وَ اللَّهُ لَا يُحِبُّ الظَّالِمِينَ * آل عمران 57.

     4 ـ ... وَ لَا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ * انعام 141.

     5 ـ ... إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الْمُسْتَكْبِرِينَ * نحل 23.



[1] - بررسی مقدماتی اصول روانشناسی اسلامی، ج 1، دکتر سید ابوالقاسم حسینی، 1364، مؤسسۀ چاپ و انتشارات آستان قدس رضوی. ص 272.

[2] - وسایل الشیعه ، ج 11، ص 164. علل الشرایع، ص 4. به نقل از بررسی مقدماتی اصول روانشناسی اسلامی، ص 270.

[3] - سخنان گهربار، تألیف و ترجمة حسین حائری کرمانی، سازمان چاپ مشهد 1363، ص14، حدیث 19.

[4] - غرر الحکم و در الکم آمدی، شرح خوانساری، ج 2، ص 562، چاپ دانشگاه تهران. بهمن ماه 1366.

خواندن 1469 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « مراتب گرایشها روان و آگاهی »

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار