سه شنبه, 29 بهمن 1392 08:45

ریشۀ اضطرابها و ناهماهنگی ها

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

     غَلَبَةُ الشَّهْوَۀُ تُبْطِلُ العِصمَةَ وَ تُورِدُ الْهُلْکَ. علی (ع)

     مقدمتاً باید دانست که انسان وقتی خود واقعی خویشرا با خود آرمانی مقایسه می نماید، در هر مرتبه ئی که قرار داشته باشد!([1])چون در اغلب موارد، میان آنچه واقعاً هست و آنچه حقیقتاً باید باشد، تفاوت زیاد است، نسبت به خود واقعی احساس نارضایتی می نماید؛ معنای دیگر این نارضایتی همان سرزنش تواند بود.
     هر چند باید بگوییم که اگر این فرد واقعاً به آرمانهای خود دلبسته و باورمند باشد، آن جنبه از روان که این مقایسه را انجام داده و به گونه ئی توانسته است سود و زیان، خیر و شر، محق بودن و یا خاطی بودن خود را تمیز دهد و میزان آنها را حدس و تخمین بزند، به تناسب درک عقلی و رشد ایمانی، خود واقعی خویشرا سرزنش کرده و بر آن میدارد تا در جهت رسیدن به الگوی خود آرمانی تلاش نماید.
     زیرا از دیدگاهی خاص، گرایشها و تلاشهای انسان زادۀ اضطرابی ست که از دوری چیز و یا چیزهائی دارد. چرا که زمانی به فقدان و دوری آکسیجن گرفتار تواند بود، و اضطرابش زادة آن و زمانی به فقدان و دوری از تعبد و نیایش و اضطرابش مایه گرفته از آن. با این مایه از بینش، قبل از اینکه مطلب را پی گیریم، این نکته را متذکر می شویم که: اضطرابها در یک تقسیم بندی کلی بیش از دو گونه نتوانند بود:
     1 ـ اضطرابهای بیماری زای،
     2 ـ اضطرابهای بیماری زدای!

     عمدۀ اضطرابهای بیماری زدای ناشی از تلاشها و گرایشهای کنشی می باشند و نه واکنشی! به عبارتی روشنتر، این اضطرابها برای ایجاد سلامت و در جهت اکمال هویت و تقویت و تشدید روان عمل میدارند و نه برای جبران کمبود های غریزی، خیالی و وهمی!

میل روحت چون سوی بالا بود

 

 

در تزاید مرجعت آنجا بود

ور نگون سازی سرت سوی زمین

 

 

آفلی، حق لا یُحِبُّ الْآفِلینَ

     به هر حال، ترس از خود، نفرت از خود، دشمنی با خود، تحقیر خود، آزار و شکنجۀ خود، ترس از دیگران و گوشه گیری های بیمارگونه و... زادۀ مقایسه میان خود واقعی و خود آرمانی است. زیرا همانگونه که آمد: خود آرمانی به موازات خود واقعی شکل پذیرفته و تحقق می یابد!
     از اینطرف آنچه در زندگانی فرد و جامعه، زودتر و بسیار زودتر سلطه پیدا می کند، خود آرمانیست، هر چند که بیشتر در شعار! چه اغلب افراد خام تلاش می کنند خود را نمونۀ عینی خود آرمانی قلمداد نموده و جا بزنند! اگر چه بسیار هم از آن دور باشند! لذا اگر فردی از این دست، در خود نقصی و کمبودی هم مشاهده می نماید، در واقع ناشی از مشاهده و مقایسۀ تصاویر روشن و بسیار زیبائیست که از خود واقعی و خود آرمانی دارد. زیرا متوجه می شود که خود آرمانی نه تنها آن نقص را ندارد که به جای نقص، یک سلسله قوتها هم دارد! زیرا که فرد، در این مرحله از رشد و شناخت، تا حدود قابل توجهی به زمینه های سلبی نیز همان اهمیت را می دهد که به زمینه های ایجابی.

     به دیگر سخن، اگر او خود آرمانی را مورد توجه قرار ندهد، اصولاً متوجه نقص خود نتواند شد. از سوئی بر مبنای دیدگاهی کاملاً ویژه می توان گفت که اصل و ریشۀ بیماریهای روانی را وقوف و شناخت محتوای زجر دهندۀ نقص ها، نارسائی ها، ضعف ها و کسرها از یک طرف، و شناخت جانمایۀ نورین قوتها، رسائیها، کمالها و... از دیگر طرف، تشکیل می دهد. یعنی اگر کسی متوجه آنها نشود، چون زمینۀ مقایسه میان خود آرمانی و خود واقعی منتفی شده است، بیماری هم خود به خود، منتفی خواهد بود!
     پس اینکه برخی گمان می کنند: بیمار نمی تواند میان خود آرمانی با خود واقعی تمیز قائل شده و آنقدر خیال پردازی می کند تا خود را از دیدن خود واقعی و مقایسۀ آن با خود آرمانی کور کرده و در نتیجه محروم گرداند، یک خیال محض می باشد! زیرا آنچه او را آزار می دهد کوری نیست، بلکه بینائی ست، آنچه شکنجه می دهد غفلت نیست، آگاهی است، آنچه می سوزاندش غیبت نیست، بلکه حضور است. لذا برای فرار از آزار، برای رهیدن از شکنجه و در امان ماندن از سوختن، از زمینه هائی فرار کرده و به زمینه هائی پناه می برد! تا با این فرار و آن پناه، زمینۀ غیبت خود را، زمینۀ غفلت خود را و زمینۀ کوری خود را ـ نسبت به خود واقعی و نارسائیهای رنجدهندۀ او ـ فراهم آورد! سعی می کند تا از مواجه شدن با خویش، با توسل بدان وسایل جلوگیری نماید.
     در نگرش ما، افسردگیها، رنجها، اضطرابها، عدم تعادل ها و در یک کلام فعالیتهای روانپریشانه، از ناخودآگاه سرچشمه نمی گیرند هیچ، که عملاً پا گرفته از آگاهی وی می باشند. بدین قرار که:
     فرد خود را ارزیابی می کند و میان خود واقعی و خود آرمانی تفاوت یافته، به این تفاوت، بالفعل در حالِ آگاهی قرار می گیرد؛ خود را آدم پذیرفته و به آدم بودنِ خود، بالفعل در حالِ آگاهی به سر می برد؛ به اینکه می توانسته است با استفاده از توان خود، خود را از آنچه فعلاً هست رهانیده و به آنچه باید می بود رسانیده، ایمان و آگاهی کامل داشته و در حال آگاهی قرار می گیرد؛ به اینکه آنچه باید می بود، از آنچه فعلاً هست، بهتر بوده و به عبارت دیگر: آنچه باید می بود ـ در صورت تحقق ـ برآنچه فعلاً هست، رجحان دارد، در حالِ آگاهی قرار دارد؛ به اینکه شایسته نیست چنین بوده، و شایسته هست چنان باشد، در حال آگاهی قرار دارد.
     به اینکه فعلاً فقیر و محتاج و حقیر و... می باشد، در حال آگاهی قرار دارد، و غیره و غیره!
     در واقع، همۀ این آگاهیها او را به عکس العمل وامیدارند. حال چرا گاهی درست عمل می کند و گاهی نادرست، بر می گردد به ریشه ها و منشاء آگاهیها و باورهای او. چه افراد از این لحاظ به گونه ئی تأمل طلب فرق داشته و همانگونه که در جای دیگری هم گفته شد: یا آگاهی شان متکی به برداشت و تجارب خودشان است که همیشه خلل می زاید! و یا متکی به برداشتهای جامعه و عقلا و بینشمندان و وحی، که در صورت نهائی به سلامت دست توان یافت.

     در این رابطه مولانا را سخنی ست که توجه بدان می تواند راهگشای اندیشه و خرد ما بوده، در صورت تعمق و توجه راهگشایانه بدان، از برکت گرایشهائی «دل پسند» و لاجرم «دلدارپسند» بهره مند توانیم شد.

صد جوال زر بیاری  ای غنی

 

 

حق بگوید: دل بیار  ای منحنی

گر ز تو راضیست دل، من راضیم

 

 

ور ز تو معرض بود، اعراضیم

ننگرم در تو، در آن دل بنگرم

 

 

تحفه او را آر،  ای جان در برم

با تو او چونست؟ هستم من چنان

 

 

زیر پای مادران باشد جنان

     اینکه انسان از مشاهدۀ شکاف میان خود واقعی و خود آرمانی ناراضی بوده و رنج می برد.
     اینکه پس از توجه به گرایشهای نبایسته و مشاهدۀ حضوریِ ناچیزی ثمرۀ این گرایشها، به تحقیر و شکنجة درونی گرفتار می شود، اگرچه آمد که: به واسطۀ حضور شکاف و تضاد و تفاوت میان خود واقعی و آرمانی می باشد! و اگر چه خواهد آمد که: از اسارت و از توهینی که به او شده است، مایه می گیرد، ولی باید گفت: ریشۀ بروز آنها را نکتۀ دقیق دیگری تشکیل می دهد و آن: احساس هویتِ برین و استعلائی و برجسته ایست که از خود دارد!
     زیرا که انسان چه اعتراف کند و چه انکار، از آنجا که سرشتی الهی دارد، به گونه ئی جبری و ضروری، خود را موجودی برتر می شمارد.
     لذا وقتی گرایشهایش با این باور و ایمان تغییرناپذیر و خدشه نابردار، ناهمگون و از نظر ارزشی بی ارج و ناشایست باشد، خود به خود دچار احساس غبن و باختنی خودساخته و خود گرویده (اختیاری و آزادانه) می شود. نفس این احساس مؤید آنست که:
     فرد خودش به صورتی حضوری، آگاهی و ایمان دارد که گرایشهای وی جبری نبوده، بلکه اختیاری و آزادانه بوده اند!
     نسبت به زمینۀ مورد گرایش، جاهل محض و ناآگاه نبوده است! چه در مواردی که اجبار و جهل در کار باشد، فرد بدین شدت احساس ناراحتی نداشته، بلکه خویشرا به علت «بی توجهی» مغبون می یابد.
     این که بیمار عقیدتی از خود حالات ویژه ئی نشان می دهد، جای شک نمی باشد اما در رابطۀ با عمل ویژة «تعکیس» باید گفت:
     بیمار عقیدتی، با مشاهدۀ نارسائی خود واقعی، متوجه ناشایست های خود می شود و از اینکه چرا بر هویت والای او نقطه و یا نقطه های ناشایستی افتاده و حضور دارد، رنج می برد.
     در واقع او، از حکمی که خودش دربارۀ خودش صادر کرده است رنج می برد! زیرا در نفس امر، او با تصویر ویژگیهای خود آرمانی، یک سلسله احکام سلبی و ایجابی را در لوح باطن خود تصویر کرده است، که نفس این تصویر مساوی با پذیرش ـ نوعی از پذیرش ـ آنها و قبول حاکمیت آنها و احساس تعهد و التزام نسبت به آنهاست.
     از سوئی، آنگاه که متوجه ناشایستی می شود، در می یابد که او با خودش به نیرنگ برخاسته است، اگر چه شاید در مراحل بسیار ابتدائی این درک صریح نبوده و او فقط از حضور و سلطۀ تضاد رنج ببرد!
     لذا خود او ـ و اگر می خواهی بگو: او از زبان «من»ی که میان خود واقعی و خود آرمانی عمل مقایسه را انجام می دهد ـ خویشرا محکوم نموده و سرزنش مینماید! و همین حکم است که او را رنج می دهد. زیرا که حکم او را مستقیماً به نقص و کسر موجود انکارناپذیر هدایت می دارد.
     و از دیدگاهی: حکم از سوئی و حضور نقص و کسر، به عنوان حکمی صامت، از سوئی دیگر، او را رنج می دهد!

     در این حال، اصل آنست که او مفری می جوید و برآنست که از شرّ رنج برهد. لذا دست به دامن توجیه گری می زند! یعنی در اغلب موارد علت را در برون، در شرایط ظالمانۀ محیط و جامعه، در عوامل باز دارندۀ حاکمیت عدل و آزادی و... سراغ می دهد! آنچه درین رابطه بسیار مهم می باشد اینکه: بیمار عقیدتی، با اینکار می کوشد تا چشم بر خویش ـ بر عیوب خویش ـ ببندد! و چنین می پندارد که اگر بر عیب خود روپوشی از توجیه انداخت نفس عیب معدوم می گردد! هر چند عقلاً خود معترف است که چنین امری هرگز روی نخواهد نمود!
     در واقع تلاش او متوجه آنست تا با ایجاد مشغولیت و انحراف فکری ـ عملی، خود را از مواجهة سرزنشگرانۀ خویش نجات بخشد! چه متوجه می شود که با هر توجیه گری، چون قسماً از خود غافل می شود، اندکی از رنج خود را فراموش می کند، و این در حالیست که در واقع امر، هیچ تغییری روی ننموده است.

     اما دومین مطلب مهم از این قرار است که: او خودش در باطن خودش و نزد خرد معمولی خودش «یقین» دارد که توجیه گریهایش (عمل تعکیس) منطقی نبوده و قانونیت ندارد! چه انسان هرکسی را بفریبد، خود را نمی تواند بفریبد. چه اگر می توانست خود را بفریبد، هر بیماری با رویکردن به عمل تعکیس و توسل ماهرانه جستن به آن، خود را از چنگال رنج و عذاب درونی، رهائی می بخشید. و در نتیجه اضطرابهای بیماری زای از رشد باز می ماند! در حالیکه چنین نیست! بیمار با هر عمل تعکیس، در واقع رنجی بر رنجهای خود افزون می دارد. و در نتیجه اضطراب و تشویش او بیشتر می گردد، و این روند تا زمانیکه بیمار واقعاً بیدار گردد، ادامه خواهد داشت. بیدار گردد و با چشم عقل و وحی، بر ارزشها و ضد ارزشها نظر اندازد، و با نیروی عقل و وحی، ضد ارزشها را به دور انداخته و ارزشها را در آغوش کشد. دل از ضد ارزشها و لذات زادۀ آنها برگفته و به ارزشها سپارد.
     آنچه تذکرش در اینجا ضروری می نماید آنست که: برخی از بی عقیده ها گمان می کنند: نظام ارزشی و به تبع آن، نظام رفتاری عقیده مندان با بی عقیده ها به هم نزدیک بوده و فرایندها و نتایج مشابهی دارند! به ویژه که متوجه می شوند که آنها هم ظلم را بد و احسان را نیک، تبعیض را محکوم و عدالت را جانبداری، راستی را مدح و کژی را ذم، وفا را تأیید و خلف وعده و عهدشکنی را تحقیر می نمایند و...! در حالیکه نمی دانند همۀ اینها از ریشه به مذهب و عقاید مذهبی برمیگردند، نه به بی عقیدتی و دهریت!
     «دنیای انسان» با مذهب شروع شده است و با ارزشهای مذهبی شکل گرفته است. مقوله های ارزشی ـ ولو تحریف شده و دست و پا شکسته ـ در میان هر طایفه و قبیله و جمعی که سراغ شود، ریشۀ عقیدتی دارند!
     از سوئی، همۀ اینها بلا استثناء باورشان بر اینست که «خود» هر ریشه و مبدائی که داشته باشد، در جریان اعتقاد پیدا کردن به مقوله ها و در نتیجه باورمندی به ارزشهائی ـ حال هر چه می خواهد باشد ـ شکل گرفته راه سلامت و یا ملامت و ناسلامتی را پیش می گیرد! و هیچکدام اینها، ارزشها را در ارزشهایی کاملاً و صرفاً زیستی و غریزی محدود نمی سازند! و بر مبنای همین باور معتقد نیستند که همۀ تعارضها و اختلالهای روانی صرفاً جنبۀ غریزی دارند. حتی خود فروید. زیرا وی عقده ها را صور تغییر شکل یافتۀ نیازهای غریزی می داند و نه خود آنها. و از نظرات او چنین فهمیده می شود که: فرد پس از اشباع نشدن نیازها و در نهایت واپس زده شدن امیال به قسمت ناخودآگاه، به خود نیاز توجه کمتر دارد تا به منع.

     محتوای این نکته را اگر خود فروید متوجه آن شده بوده باشد ـ که یقین دارم متوجه نشده است ـ بسیار جالب خواهد بود. همانسانکه این نکته را متوجه شده است که: «بین خود و غرایز تعارضهای روان نژندی وجود دارد.» و این مؤید آنست که در انسان گرایشهای فوق غریزی به صورتی فطری وجود دارد.
     انسان، انسانست، انسانرا برآورده نشدن نیازهای غریزی زجر نداده و به درون زندان عقده هایش نمی افکند، بلکه منع، عوامل منع، موقعیت و وضعیت ویژۀ منع او به عنوان انسان، زجر می دهد!
     انسان از سرکوب شدن نیازهای غریزی دچار عقده نمی شود، بلکه از سرکوب شدن هویت خود عقده مند می گردد. لذاست که اگر گروه بیشماری از انسان ها، در شرایطی قرار بگیرند که همه را خطر گرسنگی و تشنگی و... به مرگ تهدید نموده و هیچ زمینۀ اصطکاک باری هم برای سرکوب هویت همدیگر آنها وجود نداشته باشد، همه با شفقت و دلسوزی مرگ یکدیگر را غمشریکی می دارند! ولی مثلاً اگر در همین میان، بستۀ نان و یا بشکۀ آبی پیدا شد و تائی چند به منع و هتک حرمت عده ئی پرداختند، منع و هتک شده ها به شدت خشمگین و عقده مند و... می گردند!

     یعنی انسان از هتک حرمتی که بدان شده و به شکل ممانعت از رسیدن به ارزش مورد نظرش بروز می کند، عقده می نماید! لذاست که متوجه می شویم، عقده ها وقتی راهِ فرار می یابند، بیش از نود در صد در غیر موضع و در غیر زمینۀ اصلی عمل می کنند! مثلاً کسی عقدۀ علمی و حیثیتی داشته و سرکوب شده، اما در موقع آزادی، به جای عمل در زمینۀ اصلی به صورت، تلاشهای جنسی، استبدادی و... بروز می نماید.
     آنچه در رابطه با این منع قابل توجه جدی می باشد اینست که: فرد مورد منع، متوجه می شود جامعة مانع ـ که معمولاً به نحوی ناسالم هم هست ـ در مورد برخی دیگر افراد، این منع را روا نداشته و اعمال نمی کند!
     نتیجه ای که می خواهیم از این حرفها بگیریم اینکه: حتی از نظر اغلب روانشناسان بی عقیده، «خود» بر مبنای باورمندیهای فرد به اصول و ضابطه ها و در نتیجه ارزشهایی، شکل می گیرد، راه شدن و رشد را پیش گرفته و یا مسیر انحراف، فساد و بیماری را!
     منتها آنچه اینان ارزش به شمار می آورند، اولاً همه جا و در همه حال، ارزش به مفهوم راستین کلمه نمی باشند! و در ثانی، آنچه را اینان «خود» انسانی قلمداد می کنند، نه «خود» است! زیرا که هنوز در بند مقوله هایی ست غریزی! و اگر در این رابطه بتوان اصطلاح «خود طبیعی» یا «خود غریزی» را به کار برد، شاید تا حدودی بتواند روشنگر موقعیت وجودی اینان از نظر روانی باشد.

     ولی نکتۀ اصلی همانست که: وقتی صحبت از انسان و سلامت روانی او و یا «روانپریشی» می شود، هرگز نمی توان در مرز «خود طبیعی» متوقف شده و تعارضات و تضادهای «خود طبیعی» او را به جای «خود انسانی» وی گرفته و در نتیجه او را بیمار و یا سالم ـ از نظر روانی ـ خواند! چه اگر انسان فقط غریزه و جسم نیست پس باید پای ارزشها، عقل و ایمان به میان آمده و هویت وی در سایۀ آنها تبلور یابد. زیرا غیر از جاذبه های عقلی ـ عقیدتی و ارزشهای پاگرفتۀ از آنها، بشر برای تبارز خود، زمینة دیگری ندارد تا با توجه بدانها، هویت خود را تحقق بخشد.
     علوم تا آنجا که در خدمت ارزشهای انسانیست، تبلور دهندۀ «خود» و هر جا فاقد این ویژگیها باشد، متلاشی سازندۀ آن (خود) خواهد بود.
     به هر حال، از منظری ویژه، ریشۀ اضطرابها را باید در «تعلق خاطر افراطی» به لذتها جست. وقتی فرد دل به لذتها (ارزشهای ناپایدار) می سپارد، چون به این تجربه ـ خواهی نخواهی ـ مجهز خواهد شد که ذات و نفس این لذتها فانی (= این زمانی ـ این مکانی) هستند، خودش متزلزل می شود و خود را فانی می یابد. چه دریافته است که لذتها آسیب پذیر، فساد پذیر، تزلزل پذیر و ناپایدارند!
     اصل قضیه و واقع امر از این قرار است که: واقعیت وجودی هر فردی، خود هر کسی و به عبارتی روشن تر «منِ» هر انسانی، وابسته به آن چیزیست که بدان دل بسته است و در جهت او قرار گرفته، به او می اندیشد، به امید رسیدن به او تلاش می کند، از عشق او نیرو می گیرد و در راه او خود را عملاً به نمایش می گذارد.
     از این نظر، من و خود انسان نه چشم او و نه دست و گوش و... اوست، نه بیداری و خواب او، بلکه «خود» او یعنی: آنچه او را بر انگیخته، جهت بخشیده، شکل داده، رنگ نموده و به تلاش فکری و جسمی واداشته است! و به تعبیری یعنی «مقصود» او و «معشوق» او و «هدف و آرمان او»! و دقیقاً همین قبلۀ توجه اوست که هویت او را تعین می بخشد و مشخص می دارد.
     حال اگر مرکز توجه و گرایش او، متزلزل و آسیب پذیر بود، چون فرد هویت و هستی خود را در او می یابد، «خود» او دچار تزلزل شده و او «خود» را آسیب پذیر و متزلزل می یابد. بر عکس آنکه هدف و مرکز توجه خود را ارزشی پایدار قرار داده است چون در ارزشها تزلزلی نمی یابد، احساس تزلزل نمی کند!
     چه به عبارتی ویژه: حد و رتبه و درجۀ وجودی هر انسانی مساویست با حد و رتبه و درجۀ آرمانی که دارد. و دقیقاً از همین روست که: عمل و جهت گیری انسان به تناسب آرمان و هدفش تغییر می کند، ارج می یابد و یا بی مقدار می شود. لذاست که می توان از عمل فرد ـ و البته عمل آزادانۀ او ـ و از جهت گیریهای او، هویت و مرتبۀ وجودی او را حدس زد. چه درین صورت، او در جهت آرمان خود قرار گرفته و با تلاش در همین جهت، خود را به نمایش نهاده و گوهر وجودی خود را متبلور می سازد!

     واقعیت این امر زمانی بهتر درک می شود که انسان متوجه می شود: وقتی فرد آرمان خود را در معرض آسیب و فساد و تلاشی می یابد، شدیداً دچار اضطراب، اندوه و... می گردد! چه اگر او خود را در آرمان خود و هدف و معشوق خود سراغ نمی داد! اگر اینها خودِ او را تشکیل نمی دادند، اگر تعین و تشخص وجودی خود را در آنها نمی دید، با فساد آنها احساس فساد و با تلاشی آنها، احساس تلاشی نمی نمود! و بر عکس! زیرا همانگونه که آمد: چون خود انسان به وسعت و پهنه و عمق هدفهای اوست ، لذا هرگاه به هدفهایش آسیب آورده شود او احساس ناراحتی، اضطراب و دلهره می نماید!
     در واقع، خودِ مشخص مرئی او، تعینی است از آن خودِ غیر مستقیم غیر متعین، وسیع و ژرف.
     با این مایه از بینش، وقتی هدف انسانرا لذت تشکیل دهد، خود او را امری دمدمی و ناپایدار تشکیل می دهد. امری که هر آن امکان تلاشی آن می رود، خودی که هیچگونه ضمانت بقائی ندارد، خودی که از هر گونه وسیلۀ ثبات بی بهره است، خودی که تقررش بر بی تقرری می باشد و ثباتش بر بی ثباتی، قیامش بر قعود و استواریش بر فروریختگی! این خود، قبل از اینکه خود بشود، ناخود شده و قبل از تحقق متلاشی. لذا می توان گفت: برای انسان، این دسته از ارزشها عامل تلاشی و فسادند!
     شراره ای که پر پرواز او را می سوزاند و موانعی که مسیر تحقق حقیقت وجودی او را مسدود می دارند. به عبارتی: رنج اویند، اگر چه به ظاهر، لذت تکیه زدن بر سریر سلطنت باشند! یا لغزیدن در آغوش زیبا صنمی فتنه انگیز!

     با توجه به آنچه آمد، در رابطه با بروز تضادها و زمینۀ بروز تضادها می توان گفت: کمیت و کیفیت تضادها، قوت و شدت تضادها و... مربوط به دو امر است:
     یکم ـ نظام عقیدتی؛ بدین معنا که هر چه نظام عقیدتی پخته تر، منسجم تر، ژرف تر، ریشه دارتر، فراگیرتر، عملگراتر، توحیدی تر و... بروز تضادها کمتر، شدت آنها ناچیزتر و پهنۀ آنها محدودتر خواهد بود.
    دوم ـ گرایش عقیدتی؛ و باز بدین معنا که هر چه گرایش عقیدتی شدیدتر، همه جانبه تر، خالصانه تر و... بروز تضادها کمتر است. و دقیقاً از همین روست که آن عوارض حاد روانی ئی که در نظام های غیر توحیدی به چشم می خورد، میان معتقدان نظامهای توحیدی، به چشم نمی خورد!

     حتی میان موحدان، آنیکه گرایش عقیدتی قویتری دارد، کمتر دچار اضطرابهای روانی ست تا آنهائی که گرایشهای عقیدتیِ ضعیف تری. لذاست که ما امراض شدید روانی رایج در غرب را، هرگز مثلاً در میان پیروان آئین برهمائی هند نمی یابیم. چه هند، و این دسته از مردم او، از مایه های عقیدتی فراگیری برخوردارند! آن اضطرابهای روانی را در میان اغلب مذهبی های ممالک اسلامی نمی یابیم. زیرا نظام عقیدتی و گرایش عقیدتی، فرد را از نظر باطنی، اشباع می کند و با بروز احساس رضایت خاطر، کشمکش ها خود به خود، کم می شود.
     نظام عقیدتی ذهن فرد را به واسطۀ نیروی وحدت بخش خود، تکسو و تک جهت می سازد.
     نظام عقیدتی، ارزشها را وجودی و قدسی تلقی می دارد نه اعتباری و در حال تزلزل!
     نظام عقیدتی ضد ارزشها را بگونه ئی روشن طرد نموده و فساد آنها را ابلاغ می نماید!
    گرایش عقیدتی، گوارائی ارزشهای عقیدتی را متبلور و محسوس می سازد! گرایش عقیدتی، انس به ارزشها را شدت می بخشد؛
    گرایش عقیدتی نفرت از ضد ارزشها را قوت و شدت بخشیده به میدان بیداری عملی می کشاند!

     از اینرو، چون فرد خود را در هر آنی، در برابر باور تازه و متضاد با باورهای قبلی، نمی یابد، چون خود را ناچار از انتخاب عقیدة تازه ئی نمی یابد، چون خود را مجبور به ترک باور و ترک گرایش قبلی نمی یابد، دچار تضادهای تازه ئی هم نمی شود! و در نتیجه: خود واقعی با خود آرمانی، کمتر دچار تضاد می گردد. تا آنجا که هرگاه و در هر زمینه ئی که تضاد میان خود آرمانی و واقعی پیدا شد، باید باور کنیم که فرد در رابطه با معتقدات و گرایشهای خویش، دچار تزلزل ـ و حداقل گونه ئی از تزلزل ـ گردیده است. و همین تزلزل در نظام گرایشی وی تحولی به وجود آورده و بروز تضاد جدید میان گرایش جدید و ترک گرایش قبلی، باعث بروز تضاد میان خود واقعی و خود آرمانی شده است.

     آنچه در این رابطه تذکرش بسیار مهم می نماید آنست که: به میزانی که نظام عقیدتی، عمیق، سخته، منظم و متعالی و... باشد. خود آرمانی فرد از تنور، استیلا، جاذبه و نیروی استعلائی بیشتری برخوردار خواهد بود. چه همانگونه که آمد این خود از مجموعۀ صفات و ویژگیهای بسیار چشمگیری شکل میگیرد که در میان مردم جامعه ـ به عنوان مقوله های والا ـ شناخته و پذیرفته شده است. لذا خطری هم که از عدم هماهنگی میان نظام عقیدتی و گرایش عقیدتی ممکن است سر برکند، به همان میزان قوی و شدید است. چه در این صورت، تفاوت میان خود آرمانی و خود واقعی بسیار خواهد بود.
     آنچه تذکرش واجب و دقت در آن از اهم مهمات می نماید اینست که: رسیدن به سلامت روانی، بدون هماهنگی با معیارهای ربانی میسر نمی باشد. منتها باید متیقن شد که رسیدن به این سلامت روانی همیشه ملازم با آرامش طبیعی (زیستی غریزی) و احساس لذت و خوشیهای غریزی نخواهد بود. چنانکه رسیدن به آرامش طبیعی و لذت ها و خوشیهای زیستی ـ غریزی، ملازم با سلامت روانی نتواند بود.
     زیرا تجربه های مکرر و متوالی مؤید آنند که بسیاری از افراد راحت و لذتمند و... از نظر زیستی، از نظر روانی آرامش نداشته! و بر عکس، بسیاری از کسانی که در آرامش کامل روانی به سر می برند، از نظر لذی محروم و از نظر رفاه طبیعی و... درسختی به سر برده و می برند!
     خواهد آمد که بیماری زادۀ ناهماهنگی و ناهمسوئی خود واقعی و آرمانی ست. اکنون برآنیم تا علل این تضاد و ناهمسوئی را با بیان گسترده تری ارائه دهیم.
     باورمان بر اینست که در یک تقسیم بندی کلی، علل ریشه ئی را ـ بعد از آن بیداری و بینائی ای که آمد ـ دو چیز تشکیل می دهد:
     الف ـ تجارب طبیعی و غریزی به جا مانده از دوران کودکی.
     باء ـ بیماری مسلط و بارز خانواده و اجتماع، بدین شرح که:

     هر فرد انسان به واسطۀ نیازهای طبیعی و گرایشهای غریزی به یک سلسله از لذتها آشنا شده و متناسب با محیط و موقعیت ویژۀ خودش به برخی بیش از دیگران، گونه ئی وابستگی و اعتیاد پیدا می کند. تا آنجا که ملایم ترین چیز مورد پسند و طبع او را همان ها تشکیل می دهد! و تا زمانی که به تجربه ئی ملایم تر و طبع پسند تر دست نیابد، حاضر نیست به هیچ وجه آنها را از دست بدهد.
     و چون این سلسلة از تجارب از دوران کودکی با فرد همراه بوده و مکرر می باشد، هر فرد انسانی، نسبت به آن شناخت و تجربة مستقیم داشته و رفته رفته به این باور تواند رسید که این موارد «ریشه و هستة» اساسی و مرکزی زندگانی را تشکیل می دهند!
     و چون چنین می باشند (چون ملایم طبع او بوده و از نظر فکری آنرا از مؤلفه های اصلی حیات تلقی داشته است) افراط در گرایش به آن زمینه ها برایش زیاد غریب، غیر طبیعی و در نتیجه قبیح نمی نماید. به ویژه که اغلب ما در دوران کودکی، نسبت به برخی از این زمینه ها افراط کرده ایم.
     از سوئی دیگر، تا آنجا که برای همه ما روشن است، زمینۀ اصلی این تجارب مادی و محسوس بوده، برای دریافت لذاتِ ناشی از آنها، داشتن حواس و جهاز های حسی کافی بوده است، که آنرا نیز طبیعت به رایگان در اختیار همه گذاشته است. لذا کسب تجربه در آنها نیاز به تأمل و دقت و کنجکاوی و... نداشته، بلکه با برخورد مستقیم با زمینه، فرد بدانها مجهز می شود. حال از تجربة لذت نوشیدن آب بگیر تا به انواع بازیهای رایج و... برو! و داشتن همین تجربۀ مستقیم شخصی ست که فرد را میان انتخاب فلان مقولۀ ارزشی با فلان مقولۀ غریزی مردد می سازد. به ویژه که از قسمت عمدۀ آن مقولۀ ارزشی ناآگاه و نسبت به پی آمد های آن در حد حدس و گمان به سر می برد.
     از سوئی کودک از آوانِ رسیدن به حد تمیز، متوجه می شود که اغلب کردارها بر خلاف گفتارهاست! مثلاً متوجه می شود که او را از تنبلی نهی می کنند! اما خودشان دچار آن می باشند! او را از ترس نهی می دارند، اما خودشان ـ و اغلب از سوسک و چلپاسه ـ می ترسند! او را از نا امیدی و یأس نهی می کنند، اما خودشان نسبت به همه چیز مأیوس اند! از سیاست، از اقتصاد، از اخلاقیات مردم و از همه چیز...! او را از دشمنی نهی می کنند اما اغلب: یا پدر و مادر با هم کلنجار دارند، یا از رفتار عمو و دائی و خاله و عمه و... شکایت دارند! کینه و دشمنیِ فلان فرد یا فلان سیاست ـ چه سیاست اقتصادی و چه اداری و چه... ـ را پنهان کرده نمی توانند!

     گمانم: اگر آدم با حوصله ئی کمر همت را بسته و مواردی از ایندست را فقط یادداشت نماید، اعم از مواردی که پدر و مادرهای بیمار و دارای شخصیت های متعدد به کودکان «می فرمایند» و خود مخالف آنها عمل می کنند! و مواردی را که معلم های خام و ساخته نشده در مدرسه ها بلغور می دارند! و مواردی را که روحانیون بی عمل هر فرقه به خلق الله ارشاد و القاء می دارند! و مواردی را که هر یک از ماها، به عنوان افراد جامعه، ریاکارانه ـ در مقام معلم اخلاق و ادب و سعادت و... ـ به یکدیگر تحویل می دهیم و... به قول معروف: مثنوی هفتاد من کاغذ شود.
     زیرا کودک و هر فرد کودک خوئیکه هنوز نتوانسته است جانمایۀ مقوله ها را به صورتی عاقلانه و برهانمند دریابد، از خودش می پرسد: راستی را اگر این حرفها درست است، چرا خودِ این فرمایش کنندگان از آنها طفره می روند؟! و همین تردید خام ابتدائی، برای ایجاد شکافی خطرخیز میان خود آرمانی و خود واقعی ـ آن هم به عمق روانپریشی ـ کافی می باشد! به ویژه در جوامع بیمار امروزی که فرد هر چه بالاتر می آید و با مردم بیشتری تماس حاصل می کند، تضادهای بیشتر و مهیب تری را شناسائی می دارد!
     نکته قابل تأملی که لازم است در مورد برخی از رفتاری های ویژة کودکان گفته آید اینست که: نباید این رفتارها را بیماری تلقی کرد. اگر چه از دیدگاهی ویژه و به تعبیری کاملاً خاص غیر طبیعی می نمایند! زیرا در واقع این ها پاسخهائی هستند به رفتار ناسالم بزرگان! چه تا آنجا که از بررسی رفتار اغلب خانواده ها بر می آید: اغلب بزرگترها و به ویژه پدر و مادرها به علل مختلف و از جمله: خستگی، نداشتن فرصت کافی و... مثلاً به کودک بی توجهی روا می دارند!
     به واسطۀ نداشتن درک و فهم کافی نسبت به احتیاجات ویژة او بی اعتنائی می کنند!
     به عللی از راهنمائی درست و منطقی او عاجز می مانند! به عللی در تحسین و تمجید (محبت) و یا در تحقیر و توبیخ (خشونت دچار افراط و تفریط می گردند! به عللی، دچار بدگوئیهای رسوا کننده و تردیدانگیزی می گردند!) و...

     طبیعی است که هر یک از آن موارد، خود به عنوان عامل خارج سازندۀ کودک از حالت طبیعی ـ فطری او عمل کرده می توانند! و دقیقاً به علت همین عملکردن در خلاف جهت طبیعت او، کودک، پاسخهای به اصطلاح غیر عادی می دهد.
     پس این دسته از رفتارها، از جهتی چون بر مبنای طبیعت حساس، تأثرپذیر، اثرگذار، گیرنده و دهندۀ او می باشد، و چون متناسب سن و عقل و امیال او هستند، با آنکه از نظر ما، که خود اغلب نامتعادلیم، غیر عادی می نماید، پاسخهائی عادی خواهند بود! ولی از آن جهت که متناسب شأن انسانییِ کودک انسان، نیستند ـ و شایسته آن می نماید که کودک انسان هم، رفتاری بهتر داشته باشد ـ غیر عادی و یا بیمارگونه به نظر می رسند!
     حال خود این تفسیر، در رابطه با رفتار کودک، تفسیری منطقی هست یا نیست، مسئله ای جداست! یعنی اینکه ما این دسته از رفتارهای کودکی را که خود ما «بزرگترها!» نتوانسته ایم نظمش بدهیم، مرتبش بنمائیم و شکلش ببخشیم، بیمارگونه تفسیر می کنیم و بر چسب بیماری بر آنها میزنیم و کودک را به بیماری متهم می داریم و... منطقی است یا بیمارگونه؟!
     گمان نگارنده برآنست که: اگر همۀ ما آنچه را به کودک داده و می دهیم (= همۀ برخوردهای ما) سالم و طبیعی بوده و باشد، ولی پاسخ او به آنها ناهماهنگ! آن وقت تفسیر ما معقول و منطقی می نماید. ولی وقتی آنچه ما به کودک می دهیم، معمولاً نامناسب به حال اوست، پاسخ او معقول و تفسیر ما ـ همچون رفتار ما و یا به عنوان بخشی از رفتار ما ـ در مورد او بیمارگونه است.
     زیرا عقل را حکم آنکه، کودک در برابر رفتار ما باید پاسخ بدهد! و نفس اینکه پاسخ می دهد معقول است، نه اینکه پاسخ کودک عاقلانه باشد! و از جوهر عقلانی برخوردار!
     در واقع کودک ـ و یا هر انسان بالغ دیگری ـ به عنوان موجود زنده اولاً:
     در برابر هر عملی باید عکس العمل نشان دهد، و اگر ندهد غیر طبیعی ست.

     ثانیاً: باید بکوشد تا با محیط خود توافق حاصل نماید و اگر نکوشید غیر طبیعی و نامعقول و بیمارگونه برخوردکرده است، که خودِ سازش دفع تعارضها را در پی می تواند داشت.

     ثالثاً: باید برای ثبوت، حضور، هستی و تشخص خود، به عنوان یک انسان زندۀ آگاه، یک سلسله فعالیت ها و تلاشها و تنشهای فعالانه داشته باشد، که دارد، از اینرو میتوان گفت: کودک و یا هر فرد دیگری، وقتی به عملی پناه می برد، انگیزة وی یکی از دو مورد زیر خواهد بود:
    الف ـ یا برای دفع تنشهاست،
    باء ـ یا برای افزایش تنشهای کاملاً جدید و فعال؛ زیرا هیچ موجود زنده ئی همیشه حرکت انفعالی نداشته، بلکه برخی از حرکاتش انفعالی می باشد، چه رسد به انسان. حال اگر کودک به دلایلی نمی تواند از پاسخ درست برخوردار باشد و یا از گرایش منطقی بهره مند، نفس کودک بودن، او را از اتهام بیرون می آورد!

     آنچه را درین مورد با تأکید مؤکد یادآوری می داریم آنست که اگر: بزرگترها، اولاً در رفتار خود ، نسبت به خود و نسبت به کودک، تجدید نظر نکنند، اگر خود را اصلاح نکنند و از طریق اصلاح خود، ذهنیت و نیز رفتار کودک را اصلاح و جبیره ننمایند، بی اعتمادیها، و ناباوریها و تردیدها و... پهنه و عمق پیدا نموده، به موازات گسترش روابط او با جامعه، زمینۀ بد رفتاری و بدآموزی و... بیشتر و شدیدتر شده، نخست زمینۀ بی عقیدتی، رشد و عمق پیدا می کند و در تعقیب آن بیماری و رفتار نامناسب! که هم تاریخ پر از نمونه هاست و هم جوامع مختلف.
     با این مایة از بینش، باید میان این دسته از رفتارها و رفتار فرد بالغی که به علت فقدان عقیده و انحراف از نورانیتِ ارزشها و ایجاد شکاف میان خود آرمانی و خود واقعی، دچار روانپریشی شده است فرق گذاشت. زیرا به حکم:
     بَلِ الْاِنْسانُ عَلی نَفْسِه بَصیرَۀُ * وَ لَوْ اَلْقی مَعاذیرَهُ* قیامه ـ 14 و 15
     «بلکه انسان بر نیک و بد خویش به خوبی آگاه است * و هر چند پرده های عذر بر چشم بصیرت بیفکند*»

     فرد بالغ، هر چند توجیه نموده و به اصطلاح معروف: از برخی مکانیسم های دفاعی سوء استفاده نماید، باز هم نسبت به خود (نسبت به وضع وجودی خود، به دارائی، به ارج، به نداری و... خود) آگاهی دارد. و قبلاً گفتیم که: اگر نسبت به هر چیزی ناآگاه باشد، نسبت به ناتمامی و نارسائی و ناکاملی خود آگاه است! و گفتیم که نفس تلاش و حرکت او مبین آنست. چه آنرا برای رفع نقص و کسب کمال انجام میدهد. حتی آنجا که خودنمائی می کند. و این از جملۀ شگفتی هاست.
     زیرا بر خلاف سایر موجودات زنده، انسان اصلاً «نمی تواند» نسبت به آنچه واجد و یا فاقد آنست «نا آگاه» باشد. و همین آگاهی است که وی را نسبت به وضعی که در آن قرار دارد حساس می سازد تا:
     یا به حفظ آن بکوشد،
     یا از آن فرار کند،
     یا بر آن بشورد و یا: آنرا به وسیله ئی از خویش پنهان نماید! تا بدینوسیله بتواند از بار رنج و اضطرابی که آن خود آگاهی بر او تحمیل می کند بکاهد.
     ما به عنوان مدعیان پیروی از اسلام در شعار ـ و در واقع در پندار و خیال ـ خود را از دیگر امم و پیروان سایر ادیان برتر! و پاکتر و درست تر و بلکه ...ترین! قلمداد می کنیم. حال که پای تجربه به میان آمده و پس از سالهای سال آرزو، انقلاب اسلامی بر پا شده، بچه ها و بچه خوها، از ماها چه تناقضگوئیها و تناقض کاریها که ندیدند؟!
    خود ما بر پلۀ آخرین منبر نشستیم و از ایثار دم زدیم، اما در عمل لذت هم خوابگی با همسر سیمین ساق را، بر عزت همسنگری با فلان مجاهد ترجیح دادیم! و ایثارمان: ایثار واجب بود به لذت!
    ما از شهادت دم زدیم، اما خود را شهید تن پروری و هوسبارگی و... ساختیم! و اینک اگر مردم ـ مردمی که متوجه تناقضگوئیها و تناقضکاریهای ما شده اند ـ ما را قبول ندارند و از خیلی از موارد مورد شعار و مورد پیشنهاد ما، سر باز میزنند! چه کسی را باید بیمار واقعی و مقصر اصلی معرفی کرد؟!

     وقتی وضع مدعیان اسلام ـ و گاهی مدعیان اسلام ناب محمدی و علوی و... چنین باشد، وضعیت سایر جوامع مشخص خواهد بود. لذا با برخورد با این زمینه هاست که: بی اعتمادی، بی اطمینانی، تزلزل، شک، تردید و حتی گاهی تشویش و اضطراب نسبت به نادرستی مواضع اعتقادی و اصول انسانی در فرد به وجود می آید!
     چه از یک طرف متوجه می شود که فلان فرد ـ دانشگاهی یا روحانی ـ ریاست طلبی، لذت طلبی، قدرت طلبی و... را محکوم می دارد و از طرفی می بیند همان فرد، حاضر است برای حفظ مقام خود و لذائذ پست حیوانی خود، دروغ بگوید، ستم بکند و حتی آدم بکشد! دیگر برایش نه تنها اعتمادی نسبت به آن فرد باقی نمی ماند که نسبت به معتقدات و شعارهای آن فرد هم مردد گردیده و در برخی از شرایط و در برخی موارد نسبت به کذب بودن، اغفال کننده بودن و وسیلۀ هدفهای ناپایدار بودن آنها، خلجان هائی پدیدار می شود! اینکه قرآن به مؤمنین دستور میدهد:
     یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اجْتَنِبُوا کَثیراً مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ... * حجرات ـ 12
     نظرش آنست که: اگر انسان نسبت به اطرافیان خود و نسبت به ابراز محبت ها، همدردیها، دلسوزیها، غمشریکیها، تعاضد و تعاون ها، همزبانیها و همگامی ها و... مردد شد و گمان برد که در این برخوردها صمیمیت و صداقت انسانی وجود ندارد، شالودۀ نظام روانی جمعی به هم می خورد!
     زیرا در بعد جمعی و تشکیل هویت اجتماعی، قویترین و مؤثر ترین عاملی که می تواند شکاف میان خود واقعی و خود آرمانی را وسعت بخشیده و آن به آن، آنها را از همدیگر دور سازد، حضور حاکمیت سوء ظن و احساس وجود تضاد گفتاری و رفتاری دیگران می باشد. و این سبب می شود که شخص به گوینده ـ و در شرایط حاد، به هر فرد دیگری ـ مشکوک باشد، بدگمان باشد، بی اعتماد باشد و...!

     طبیعی ست که این بدگمانی در اثر تجربۀ مکرر نادرستی ها، از شخص به شخصیت و از فرد به نظام اعتقادی او منتقل می شود!
     با همۀ اینها همانگونه که آمد، چون قانون خلقت و سنن اجتماعی بر آنست تا انسانیت، نه تنها محو نشود که شکوفا هم بماند، هر انسانی ولو هر قدر هم اسیر آن دو دام و دو عالم شده باشد، باز به گونه ئی و در شرایطی، متوجه جلوه هائی از ارزشهای متعالی انسانی، در برخی افراد رشید و کمال یافته می شود. هم چنانکه در شرایطی ویژه، دلیلی برای طرد و نفی کامل و همه جانبۀ خود آرمانی نمی یابد تا با توسل به آن، خود را از قید ارزشهائی که خود، به صورت خود آرمانی در آورده، نجات داده و از تعارض میان خود واقعی و آرمانی رهانیده، خود را بدست لذت و گرایشهای بی مهار غریزی بسپارد.

     از اینرو کشمکش باقی و در گیری پیداست، تا زمانی که یکسره بار اقامت به سوی خود آرمانی بکشاند یا عناد و لجاج پیشه کرده، اضطرابهای همیشگی را تحمل و به فرارگاههای نا امن و متزلزل و خانه های لعابین قدرت، و شهرت و لذت و... پناه گیرد! پناهی که نیشش از نوشش به مراتب بیشتر است! و چه زیباست نالۀ پیر بلخ درین رابطه:

جان زهجر عرش  اندر فاقه یی

 

 

تن ز عشق خاربن چون ناقه ئی

جان گشاید سوی بالا بال ها

 

 

تن زده اندر زمین، چنگال ها

زین کند نفرین حکیم خوش دهن

 

 

بر سواری کاو فرو ناید زتن



[1] - معصوم از محدودۀ این وضع و بحث خارج است.

خواندن 1494 دفعه آخرین ویرایش در یکشنبه, 24 فروردين 1393 10:21

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار