سه شنبه, 29 بهمن 1392 09:05

رابطۀ روانپریشی و آگاهی

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

     فَاِنَّکَ قَدْ جُعِلْتَ طَبیبِ نَفْسِکَ وَ عُرِفْتَ آیَةُ الصِّحَةِ ...
امام صادق (ع)

     در قسمت قابل توجهی از روانشناسی جدید غرب تأکید بر اینست که: بیمار نسبت به خود و عوامل بیماری خود شدیداً  ناآگاه می باشد! و به دیگر سخن: ریشۀ اغلب بیماریهای خطرناک و مزمن فرد، در «ناآگاه» او قرار دارد.
    این حرف، از یک نظر و به یک تعبیر کاملاً ویژه، قسماً درست است ولی نه بدانگونه که روانپژوهان غرب خیال کرده اند!
    اینکه روانپریش در هر گرایشی که انجام می دهد، از ریشۀ ریشۀ گرایش خود غافل می باشد برای آنست که «خود» (گوهر فطرت خود) را، بواسطۀ «خدا فراموشی» و گرفتاری در تبعات کور سازندۀ آن از یاد برده است. و این با آگاهی به عمل (کیفیت عمل از نظر خوبی و بدی) و جهت عمل و آثار آن مخالف نیست!
    لذاست که بیمار منحرف، عمل خویشرا «عقلاً» نه تنها تأیید نمی کند که نادرست می شمارد! به عبارت دیگر: روانپریش در زمان گرایش به عمل ضد فطری، نمی داند که ریشۀ ریشۀ ذوق و رویکرد به این گرایش را به ترتیب: انحراف از فطرت و لغزیدن بدرۀ مخوف ریشه ها و تمایلات غریزی و افراطبار، تلاش برای غافل سازی خود از مواجه شدن با خود واقعییِ نفرت انگیز، و کسب لذت آنی، و بالاخره: فراموش کردن حقِ قیومی تشکیل می دهد، که هستی ما وابسته به او، مربوط به او و بلکه عین ربط به اوست. طبیعی ست که اگر فرد به کشف درست معنای آنچه آمد دست یابد، یقین خواهد داشت که: فراموشی او، دقیقاً منشأ و مساوی با فراموشیِ خود، خواهد بود، و پی آمدها روشن!

    شاید بیمار نتواند به قسمتی از عوامل اضطرابها و کشمکش های باطنی خود پی ببرد ولی آنچه در هر موردی و در هر زمانی از چشم او پنهان نمانده و از دسترس آگاهی او فرار کرده نمی تواند «آگاهی به نارسائی و نقص خود» می باشد!
    اصولاً، حضور بیماری، از نظر ریشه شناسی و هستی شناسی ملازم حضور خود آگاهی به نقص خود و نارسائیهای خود می باشد! یعنی حاکمیت تضاد میان خود واقعی با خود آرمانی، فقط از طریق همین آگاهی بروز و تجلی دارد! یعنی: کشمکش ها و اضطرابهای بیمار، تنها مظاهر تردید نابردار آن آگاهی می باشند.
    حال ممکن است شخص راه نجات فوری خود را تشخیص ندهد، ممکن است در وهلۀ اول نتواند علل بیماری خود را تبیین و علل کژ رفتاریهای خود را دسته بندی نماید، اما به آنچه شدیداً آگاهی تام دارد:
    یکم ـ نقص و نارسائی وجودی ست، منتها ساده ترین راه فرار نمودن را همان زمینه ای می داند و می پنداردکه به آن گراییده است. ولی نه تنها راه! حتی اگر آزار دیگری باشد.
   دوم ـ کیفیت آنچه را بدان روی می آورد، به روشنی فهم و ارزیابی داشته، خوبی و بدی آنرا نیک در می یابد.

    فلاسفه، حرکت را «خروج شیئی از قوه به فعل» تعریف می کنند که تعریف جامعی است. حال اگر بپذیریم که انسان موجودی «خودآگاه» می باشد، باید بپذیریم که درآنچه مربوط به هویت انسانی او شده و به کلیۀ نگرشها و گرایشهائی که در جهت رشد و تکامل و تبلور او و منبعث از اوست آگاهی دارد، یعنی: می داند که چه می کند، با چه ـ و یا با که ـ می کند، و چرا میکند! اینکه بیمار برای کارهای خود ـ حتی بازیهای خود ـ طرح دارد مؤید آنست که:
    1 ـ آگاهانه عمل می کند،
    2 ـ هدفدارانه عمل می کند،
    3 ـ به تلاش خود ارزش ـ متناسب با دید خود ـ قایل است،
    4 ـ زمینه ها و مقوله های متقابل را در حد زمینه و مقولۀ مورد گرایش به حساب نمی آورد.

    و این مؤید آنست که لغزیدن انسان به دام روانپریشی و پی آمدهای هویت زدای آن، نتیجۀ ارادی و مستقیم گرایشهای آزادانۀ خود فرد می باشد. زیرا روان در برابر زمینه های برونی پذیرنده و منفعل صرف نمی باشد، بلکه دقیقاً در رابطه با پدیده هائی از خود عکس العمل نشان می دهد که: شدیداً با تمایلات و زمینه های مربوط به میل او و اهداف و آرمانها و زمینه های آرمانی او ارتباط داشته باشند. و این مؤید آنست که ریشۀ گرایشها، درون و میل و آرمانهای فردند و نه زمینه های اعدادی برون!
    حتی آنجا که روان در برابر آنچه با میل ها و آرمانهای او پیوندی ندارند، پاسخ و عکس العمل نشان نمی دهد، دقیقاً نشانۀ فعال بودن اوست، چه او با بی توجهی، اثبات می کند که آگاه بوده و پس از ارزیابی پاسخ و عکس العمل نشان می دهد و بس!

    اینکه فرد مسافر و یا گردشگر، از میان هزاران چهره، میلیونها حرکت، صدها هزاران بوق ماشین و... فقط در برابر عدۀ محدودی ـ ولی کاملاً مشخص و معین ـ پاسخ می دهد و حساسیت نشان می دهد مؤید همان مطلب است.
    لذا باید متیقن شد که: فرد بدون شناسائی، بدون تمیز و بدون مقایسه ـ با میل ها و آرمانهای خود ـ چیزی را نگزیده، بدان نگرویده و در برابر هیچ پدیده ئی پاسخ و عکس العمل نشان نمیدهد! و این ثابت کنندۀ آگاهی فرد است نسبت به کاری که می کند!
    بهترین دلیل برای اینکه ثابت شود هویت انسانی به طور دربست معلول تعاملات جامعه ـ و حتی غالبِ تعاملاتی که بر رفتار اکثریت سلطه می راند ـ نبوده بلکه محصول آگاهی، آرمان، عقیده و گرایشهای انتخابی و آزادانة خود فرد می باشد اینست که هیچ متفکر، قاضی و حاکمی در طول تاریخ بشریت نتوانسته است از روی مطالعه روحیۀ غالب و اصول و ضابطه های مسلط رفتاری جامعه، هویت فرد را مورد شناسائی، حاکمیت و قضاوت قرار دهد!
    زیرا که انسان در موارد بی شماری در برابر اصول و ضابطه های مسلطِ بر اکثریت افراد جامعه مقاومت نشان داده است! چنانکه در برابر خانواده، پدر و مادر و معلمی که فرد را تربیت نموده و گاه هم، در برابر پیامبری که او را به هدایت و کمالِ خودِ او خوانده و امام و رهبری که خیر و صلاح و سعادت خودش را خواسته اند مقاومت نموده است. چنانکه در برابر کفر و الحاد و ظلم و ستم و فسق و پلیدیهای متنوع.
    این واقعیت به صورت سخت تهوع آور و جاهلانه، در رفتار و طرز برخورد کمونیست ها با انسان و زمینه های انسانی بروز کرده است. زیرا اینان که از یک طرف انسان را آلت فعل روابط تولیدی معرفی کرده و او را فاقد قدرت تکون اختیاری هویت خودش قلمداد می کنند به گونه ئی سخت ابلهانه:
    اولاً تعلیم و تربیت و تبلیغات و... را برای تحقق اهداف خود مفید قلمداد کرده و سخت بدان دل سپرده اند!
    و ثانیاً در برخوردهای اجتماعی، فرد مجرم را «آزاد» قلمداد کرده و او را محاکمه می کنند!
    و این بدان می ماند که از یک سو اعلام داریم که آهن گداخته، اسیر روابط کاری آهنگر است، و از دیگر سوی مدعی شویم که اولاً: حرفها، سرودها و ترانه های آهنگر (تبلیغات و ارشاد و...) روی نحوه شکل پذیری و رنگ پذیری آهن اثر دارد! و ثانیاً اگر دیدیم لبۀ تیز آهن، پای کسی را مجروح کرد، خود آهن را سرزنش و محاکمه کنیم! شهید مطهری در رابطه با اینکه انسان ساختۀ اراده و انتخاب و گرایشهای آزادانۀ خود می باشد، سخنی دارد که توجه بدان راهگشا تواند بود:

    «انسان در نحوۀ وجود و واقعیتش، با همۀ موجودات دیگر اعم از جماد و نبات و حیوان متفاوت است. از این نظر که هر موجودی که پا به جهان می گذارد و آفریده شده است... ماهیت و واقعیت و چگونگی هایش همان است که بدست عوامل مختلف ساخته شده است. اما انسان پس از آفرینش، تازه مرحلة اینکه چه باشد و چگونه باشد، آغاز می شود. انسان آن چیزی نیست که آفریده شده است بلکه آن چیزیست که خودش بخواهد باشد. آن چیزی است که مجموعۀ عوامل تربیتی و از آن جمله اراده و انتخاب خودش او را بسازد.»([1])
    منتها باید اذعان داشت که نفس گرایشهای پریشی زای، ناشی از فرار از موضع فطرت و حقایق ایمان و تعبد است. یعنی تا فرد از حق (= حق مطلق و حق حیات و پدیده های فیزیکی و روانی = منطق تکوین) روی نگرداند، هرگز به گرایشهای بیماری زای مصاب نمی شود. به عبارت دیگر تا گرایشهای منطقی و همسو با منطق هستی را رها نکند، اصلاً توجه و دقت برای گرایشهای غیر منطقی بدست نمی آورد.
    اصولاً باید پذیرفت که پیروی حاکمیت نفس تحقق نمی یابد مگر با اعراض از حق! یعنی: اول، خدافراموشی! بعد خود (خود حقیقی) فراموشی. و این مؤید آنست که: پیروی از نفس و شهوت (= قبول و پذیرش و عمل، بر خلاف طبیعت و منطق طبیعی و فطری) معلول است و نه علت! زیرا که فطرت انسان بر سلامت است و اعتدال نه انحراف و ناسلامتی و نابسامانی و...
    در اینکه منحرف می داند که در مسیر انحراف است شکی نیست، ولی در اینکه نمی تواند عمق و قبح انحراف و گوهر و جلال اعتدال را ببیند، علت همان انغمار و اعتیاد و دلبستگی های او به زمینه های مورد گرایش اوست، چه بیشتر و پیشتر از هر چیزی متوجه زمینه و دلبسته به آنست، لذا خودِ این توجه و دلدادگی پرده ئی ست که نمی گذارد، او واقعیت موضع خود را دریابد. قرآن در رابطه با اینها دارد:
    کَلَّا بَلْ رَانَ عَلی قُلُوبِهِمْ مَّا کانُوا یَکْسِبُونَ *
    «... چنین نیست، بلکه ظلمت و بد کاریهایشان بر دلهای آنها غلبه کرده است ـ که قرآنرا انکار می کنند ـ ». مطففین ـ 14

     امام حسن عسکری (ع) در رابطه با آیه های ششم و هفتم سورۀ مبارکۀ بقره توضیحی روشنگرانه دارند که آوردنش ما را از هر پرچانگی و استدلالی بی نیاز می گرداند:
     اِنَّ الَّذینَ کَفَرُوا سَواءٌ عَلَیْهِمْ ءَاَنْذَرْتَهُمْ اَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا یُؤْمِنُونَ *
    خَتَمَ اللهُ عَلی قُلُوبِهِم وَ عَلی سَمْعِهِمْ وَ عَلی اَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ *
    بَأَنَّهُم لَمَّا أَعرَضُوا عَنِ النَّظَرِ فِیمَا کُلِّفُوهُ ـ وَ قَصَّروا فِیمَا أُرِیدَ مِنْهُمْ وَ جَهِلُوا مَالَزِمَهُمُ الایمَانُ بِهِ فَصَارُوا کَمَن عَلی عَینَیهِ قطاءٌ لا یُبصِرُ مَا اَمامَهُ فَإِنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ یَتَعَالی عَنِ العَبَث وَ الفِسَادِ وَ عَن مُطالَبَةِ اَلعِبَادِ بِمَا مَنَعَهُم بِالقَهرِ مِنهُ فَلا یَأمُرُهُم بِمُغَالَبتِه وَ لا بِالمَصِیرِ إِلی مَا صَدَّهُم بِالقَسرِ عَنه»([2])

    امام صادق (ع) به عبد الله بن جندب ـ در حدیثی ـ می فرماید:
    وَاْجْعَلْ نَفْسَکَ عَدُوّاً تُجاهِدُهُ وَ عاریةً تَرُدَّها فَاِنَّکَ قَدْ جُعِلْتَ طَبیبَ نَفْسِکَ وَ عُرِفْتَ ایةُ الصِّحَةِ وَ بَیِّنَ لَکَ الدَّاءُ وَ دُلِّلْتَ عَلَی الدَّواءِ ...
    «نفس خویشرا دشمنی قرار ده که با او مبارزه و جهاد کنی و امانتی که بازش گردانی. زیرا تو را طبیب نفس خودت کرده اند و نشانۀ بهبودی را به تو یاد داده و دردت را برایت گفته اند، و به درمان راهنمائی ات نموده اند...»

    علی (ع) در یکی از خطبه های نهج البلاغه... می فرماید:
    فَتَدا وِ مِنْ داءِ الفترةِ فی قَلْبِکَ بعزیمةِ وِ مِنْ کَرَی الغفلةِ فی ناظِرِکَ بیقظةِ.
    «پس (ای انسان) بیا و درد سستی (بی خبری) دلت را با تصمیم قطعی مداوا کن، و از خواب غفلتی که در دیده ات آمده بیدار شو...»

    ... اساساً بزرگترین امتیاز انسان همین اختیار و آزادی اوست که هم می تواند با یک تصمیم خود را از اسارت شهوت و کمند غرایز سرکش رها سازد و به عالیترین کمالات برساند و هم می تواند خود را به دست هوا و هوس بسپارد و از هر حیوانی پست تر گردد.

دیده اگر جانب خود وا کنی

 

 

در تو بود هر چه تماشا کنی

عاقبت از غیر نصیب تو نیست

 

 

 

غیر تو  ای خسته طبیب تو نیست

از تو بود راحت بیمار تو

 

 

نیست بغیر از تو پرستار تو

چارة خود کن که طبیب خودی

 

 

همدم خود شو که حبیب خودی

ای شده غافل ز غم و رنج خویش

 

 

چند نداری خبر از گنج خویش

گنج تو آن خاطر آگاهِ تست

 

 

گوهر تو اشک شبانگاه تست

خواهش مرهم ز دل ریش کن

 

 

هر چه طلب می کنی از خویش کن

 

چشم بصیرت نگشائی چرا

 

 

بی خبر از خویش چرائی، چرا

 

از رهِ غفلت به گدائی رسی

 

 

ور بخود آئی بخدائی رسی([3])

     پس اینکه عده ئی از روانکاوان تلاش می کنند فرد را نسبت به وضع خودش ناآگاهِ محض جلوه دهند، یک حرف بی ربط و غیر تحقیقی خواهد بود اینکه فرد به ریشۀ ریشۀ رفتار و گرایشهای خویش و یا به پی آمدهای عمل خویش علم نداشته باشد و نداند که درین مسیر چه آفتهائی به او حمله ور خواهند شد، چیزیست و اینکه فرد بخود و مسیر خود و کیفیت رفتار خود ناآگاه باشد چیزی!
     به هر حال، واقع و نفس امر اینست که فرد به جهت و مسیر خود آگاه است و به دلایلی که بارها ذکر شد تلاش می دارد تا به خود بقبولاند که: این مسیر زیاد هم بد نیست! نه اینکه به خود بقبولاند که خوب است و همسنگ آنچه خود آرمانی ارائه نموده است!
     اصلاً ممکن نیست که فرد بیمار عقلاً موضع خود را «خودش» بپذیرد! اگر چه تلاش نماید تا برای دیگران با ذکر دلایلی، آنرا موجه هم قلمداد نماید! زیرا که او عملاً از موضع غریزه، خیال و یا وهم عمل کرده است. یا تلاش نماید تا آنرا برای خود قابل تأمل سازد، چرا که تلاش برای قابلِ تحمل ساختن آن برای خود، مؤید آنست که بیمار عقلاً آنرا نپذیرفته است! چنانکه تلاش برای موجه ساختن آن برای دیگران!
     علی (ع)، گرونده به انحراف را به سوار بر اسبِ چموشی تشبیه نموده است، که در رابطه با موضوع بحث تشبیهی بسیار گویاست:
     ... اَلا وَ اِنَّ الْخَطایا خَیْلٌ شُمُسٌ حُمِلَ عَلَیْها اَهْلُها وَ خُلِعَتْ لُجُمُها فَتَقَحَّمَتْ بِهِمْ فِی النَّارِ...
     ... آگاه باشید که معاصی مانند اسبهای سرکش لجام گسیخته ایست که سوار کرده شدة بر آنها گناهکاران اند، و می اندازند سوار خود را در آتش»([4])

     در این رابطه آنچه روشن است اینکه:
     1 ـ سوار، خود میل سواری گرفتن و لذت بردن داشته است.
     2 ـ سوار، می دانسته ـ و می داند که ـ بر چه می نشیند.
     3 ـ سوار، متوجه بوده و هست که مرکب چموشی میکند و خطر تعقیبش می نماید.

     در واقع او خود به خوبی متوجه است که با گرایش به زمینه و سوار شدن بر مرکب انحراف و لذت، قسمتی از ارادۀ خود را ـ چنانکه در زمینۀ آرمانها آمد ـ به مرکب هبه می کند! زیرا که عملاً از بخشی از ارادۀ خود چشم می پوشد. چه هر سواری می داند که: مرکبِ چموش، آنگونه که من می خواهم ره نمی سپرد و طی طریق نمی نماید و...!
     اما چرا مرکب را رها نمی کند؟! آنهم در حالیکه می داند و یقین دارد که: می تواند از پشت مرکب بر پرد؟!
     واقع امر اینست که سوار میان خطر احتمالی پریدن (از دست دادن امتیازها و لذتها و...) و خطر ادامة سواری مقایسه نموده، ماندن را بدلایلی ـ همچون جهل، عادت، جحد و دلبستگی ـ ترجیح داده است. پس چنان نیست که بیمار به وضع خود و گرایشها و کیفیت آنها ناآگاه باشد.
     آنچه در این رابطه قابل تأمل است اینکه: بیمار به قسمتی از آفتها و ضررهایی که زادۀ گرایشهای اوست آگاهی نداشته و چون بیشتر فکر و قوای فکریش حول زمینه و لذائذ ممکنۀ حاصله دور میزده، از درک و در نظر گرفتن امکان روبرو شدن با زیانها و مصائب و رنجهای زاده شدة از آنها محروم مانده است.
     از طرفی، چون با زمینه به شکل پندارگرایانه برخورد کرده و بگونۀ بسیار ترحمباری تلاش می کند، خود را از مواجه شدن با حقایق و در نتیجه پذیرش آنها کنار بکشد تا بتواند به وضع موجود ادامه بدهد! تا مجبور نشود از وضع موجود گذشته و رنجهای این راه رفته را تحمل و شکست و انحراف خود را باور و اعتراف نماید.

     در مورد «خطر» عملاً تغافل می ورزد! یعنی: پریدن از اسب انحراف و بیماری را نیز «خطر» قلمداد می کند و برای خود هراسی ویژه می تراشد! آنهم در برابر خطر سوار بی ارادة مرکبی چموش بودن! در حالیکه اگر عمق روان خود را، خودش باز کند درخواهد یافت که علت همۀ اینها را همان دلبستگی به لذتها و اعتیاد به آنها تشکیل میدهد!
     به هر حال، وقتی پذیرفتیم که «می داند» چه «می کند» و «چرا» می کند و...، نفس این پذیرفتن مساویست با پذیرش اینکه او در وقت گرایشها به چرائی عمل خود آگاه می باشد.
     طبیعت این آگاهی متضمن آنست که او: به نارسائی خود، آگاه باشد! و به رفع آن، مشتاق! لذا نفس آن آگاهی و این اشتیاق، نوعی نیروی انگیزاننده، نوعی حکم انگیزاننده و نوعی گرایش قوی در وی پدید می آورد که فرد را بسوی رهائی از آن نقص می کشاند، که بر خلاف گفتۀ بسیاری از روانشناسان «نوعی اجبار و آمریتِ اجباری» نبوده، بلکه گرایشی اختیاری و اشتیاق آلودست! چه همانگونه که آمد:
     1 ـ زادۀ آگاهی ست به چرائی عمل، و:
     2 ـ زادۀ اشتیاق به کمال و یا حداقل: فرار از نقص و یا رفع نقص است که دریافت نموده است.

     اینکه بیمار تلاش دارد از مواجه شدن با تک تک از موارد کسر و نقص و نارسائیِ خود فرار کند؛ اینکه می کوشد به وسیله ئی از دیدن آنها سر باز زده و روی آنها را با بستن چشم خود! بپوشد؛ اینکه تلاش میکند ارزشهایی را به عنوان جانشینان آنها برای خود بتراشد و بزرگ نماید، اینکه با اصرار شگفتی زائی تلاش دارد، هراس خود را از روبرو شدن با خود واقعی پنهان نماید؛ اینکه... همه و همه ناشی از آنست که: هر کدام از اینها برای خودش تداعی کنندة گوشه ئی و گونه ئی از نارسائی های اوست!
     من در دوران درسهای اخلاق، پس از آنکه به عده ئی از شنوندگان، خواندن کتابهای «شهید دستغیب» را توصیه نمودم، متوجه شدم که بیشترینة آنها از مطالعة آن کتابها و به ویژه «قلب سلیم»، «گناهان کبیره»، «ایمان»، «توحید»، «معارفی از قرآن» و غیر طفره رفتند! پس از پیجوئی و صحبت با آنها متوجه شدم که در واقع: اینان از مواجه شدن با نقص های تحقیر کنندۀ رنجزای خود طفره می روند! چه هر صحفه از آنها، تداعی کنندۀ گوشه ئی و گونه ئی از نقص ها و نارسائیهای خوانندۀ نپخته تواند بود!

    حال شاید فرد به دلایل مختلف از فهم علت اصل حضور و حاکمیت رنجی که از نارسائیهای خود می برد، عاجز و ناتوان باشد و علت رنج و حتی گاهی نارسائی های خود را نداند! ولی آنچه را «نمی تواند» ـ اصلاً نمی تواند ـ نفهمد و بدان ناآگاه باشد، درک نارسائی «خود» می باشد.
    مشکل اساسی او مشکل عدم پذیرش «خود» است. او خود را قبول ندارد، یعنی در حد قابلِ تحمل قبول نداشته و آگاهانه باور دارد که: باید بهتر و برتر از این (آنچه هست) می بود، و باز: بهتر و برتر از این باشد!
     و این مشکل از بیخ و بن، با آنچه عدۀ زیادی از روان پژوهان غرب در رابطة با مشکلات دوران طفلی و برخوردهای ناهنجار دارند، در تناقض نبوده، بلکه مکمل آنست که شاید شرحش بیاید.



[1] - انسان و ایمان، مطهری.

[2] - بررسی مقدماتی اصول روانشناسی اسلامی، ص 364.

[3] - کیفر گناه، سید هاشم رسولی محلاتی، انتشارات کتابخانۀ صدر، بیتا، صص 82 و 83، ج اول.

[4] - نهج البلاغه، فیض، خطبۀ 16، ص 69.

خواندن 1327 دفعه آخرین ویرایش در سه شنبه, 29 بهمن 1392 09:08

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار