سه شنبه, 29 بهمن 1392 09:49

ریشه ها و زمینه ها

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

... نَسُوا اللهَ فَاَنْسیهُمْ اَنْفُسَهُمْ ...

 

بیدل از یاد خویش هم رفتم

که فراموش کرده است مرا

 

 

     اگر بخواهیم مسئلۀ شناخت هویت انسانی ساده تر و در نتیجه روشن تر صورت پذیرد، لازم است دنبال یک تجزیه و تحلیل عقلی رفته و «خود» انسانی را بنا به مراتب تکوین و رشدش به دو بخش:
     طبیعی(زیستی ـ غریزی)،
     ارزشی (عقلی ـ ایمانی)، تقسیم نمائیم.

     انسان در عین انسانیت خود، دارای طبع غریزی و طبیعت زیستی می باشد که چون همۀ ما بیش و کم با این بخش از هستیِ خود آشنائی داریم و نیز از آنجا که به بحث حاضر ما ارتباط جدی و مستقیمی ندارد، زیاد روی آن توقف نمی کنیم.
     این بخش عهده دار تنظیم مکانیسم جنبه های ثابت و فیزیکی جسم و آنچه مربوط به آنست می باشد.
     خودِ طبیعی متوجه جهازهای مختلف جسم، حفظ، تنظیم، جذب ملایمات و دفع ناملایمات مربوط به آنست. این خود ـ به همان مفهوم ویژه ئی که قبلاً بدان اشارت رفت ـ بر پایة احساس لذت و نفرتی قرار دارد که از طریق حس ـ یکی از حواس ـ دریافت می شود هر چند گاهی مستقیم نمی باشد.
     این جنبة از خود، تا آنجا که سلامتِ طبیعیِ آنرا آفتی از برون تهدید نکرده باشد، در همه یکسان عمل می کند. لذاست که متوجه می شویم که همه مثل هم تشنه می شوند! مثل هم عرق می کنند! مثل هم می خورند! و...!
     اما خودِ ارزشی، دارای قانونمندیهای دیگری است. زیرا این خود بر مبنای اصول و گوهر های عقل و وحی، شکل می گیرد. یعنی تا زمانیکه فرد به درک عقلانی اشیاء و اشخاص و امور نرسیده است، و تا موقعیکه از برکات وحی برخوردار نشده باشد، دارای «هویت» به مفهوم درست، منطقی و انسانی (ارزشی) نمی باشد! ولی از آنجا که خلقت را اقتضاء آنست که عقل فرزند آدمی پس از مدتی فعال شده و جلوه گر شود، و نیز حکمت حق را تقاضا آنکه، بشر از چشمه سار وحی برخوردار بوده و دروازۀ ارتباط خلیفه (انسان) با مستخلف عنه (خدا) همیشه باز بماند، لذا به مجرد پدیدار شدن جلوه های برین عقل و وحی و قرار گرفتن وی در برابر جلوه های تازۀ وحی و عقل، خود انسانی پدیدار می شود!

     به عبارتی دقیق تر: پدیدار شدن جلوه های عقلی و ارزشی، مساوی با پدیدار شدن هویت انسانی است. خود انسانی متوجه جاذبه های عقلی و لاجرم فوق غریزی ست! خودِ انسانی متوجه جاذبه های ارزشی و لاجرم فوق طبیعی (زیستی) است! لذا تا وقتیکه فرد در چنبر جاذبه های غریزی ست، موجودیست غریزی و در حد غریزه، و چون همانگونه که آمد، در این مرتبه با سایر غریزه مندان همگون است ـ اگر چه میان هر دسته از آنها و گاه هر فرد از افراد دسته، در شدت و ضعف برخی از جنبه های غریزی اختلاف وجود دارد ـ در او چیزی ممتازسازنده و تشخص بخش جلوه ننموده است تا به واسطۀ آن بشود او را «چیزی برتر» از غریزه مندان به حساب آورد! یعنی فقط پس از بروز نور عقل و روشنائی وحی است که او صاحب آن جنبۀ ممتازسازنده می شود.
     پس خود و هویت انسانی از بیخ و بن جوهر دیگری دارد و در پرتو بروز و ظهور انوار همین جوهر است که خود، تبلور و معنی پیدا می کند. و از آنجا که هر صحبتی در مورد انسانیت، به همین جوهر و به همین خود فوق زیستی ـ غریزی بر می گردد، وقتی صحبت از روان پریشی هم به میان می آید، باید متوجه باشیم که از «روان» حرف میزنیم، نه از جسم! و باز باید بدانیم که آنچه روان را فاسد می سازد، غیر از آنچیزهائی است که خودِ طبیعی و غریزی را به فساد دچار می نماید!
     از اینرو بخواهیم نخواهیم، تضادهای روانی و ریشۀ تضادهای روانی انسان امروزی بر می گردد به مسایل عقلی و ارزشی! جز اینکه بخواهیم حیوانیت انسان را مورد تحقیق قرار دهیم. اگر چه در صورت تحقیق حیوانیت انسان هم، چنانکه آمد ریشۀ زیست شناسانه خواهد بود و نه روانکاوانه. ولی آنچه را هیچ روان پژوه واقعگرا و منصفی انکار نمی کند اینست که: اولاً اختلافات زادۀ طبیعت زیستی بسیار اندک، بسیار سطحی و بسیار زود قابل جبیره اند! و ثانیاً بیش از هشتاد درصد این اختلافاتِ ناشی از تضادهای زیستی، خود زادۀ اختلاف برداشت و عادات کودک و بزرگ سالان ـ به ویژه پدر، مادر و بزرگتر هائی ست که با وی هم خانه ـ می باشند! و از همین رو هم هست که کودک آن تضاد و یا واکنشی را که در برابر پدر، مادر و... نشان می دهد، در وهلۀ اول، هرگز با همسن و سال خود نشان نمی دهد! چه کودکها معمولاً با همدیگر زود به تفاهم می رسند! کودک ها نسبت به همدیگر به ندرت عقده بروز می دهند. اگر چه علت بروز عقده میان دو کودک بر می گردد به اختلاف و برداشت و عادات.

     اغلب بزرگتر ها ـ و اغلب بدون آنکه خود متوجه غلبۀ هویت انسانی خود باشند ـ می کوشند کودک را، که هنوز در محدودۀ خودِ طبیعی به سر می برد، بر اساس اصول ارزشی رهنمون شوند! لذا حکم عقل و تجربۀ میلیون ساله آنست که اختلاف بروز می کند، که باز هم اختلاف برداشت و آگاهی ست.
     و ثالثاً بیش از نود و اندی درصدِ روان پریشی های امروز را، ریشه در عمقِ «جهانبینی ها» و «ایدئولوژیها» ست. چه یا به کفر و جهل و عدم تجربۀ زمینه هائی ویژه بر می گردند! یا به جحد و ستیزه ئی که از لغزیدن در تهِ دره های ناروا و تصلب حاصل نمودن و معتاد شدن و زندانی کردن مایه گرفته است.
     با این مایه از بینش به سهولت می توان متوجه این اصل شد که: تضادهای روانی، دو ریشه و دو دوره خواهند داشت:
     1 ـ ریشۀ زیست شناسانه؛
     2 ـ ریشۀ ارزش مدارانه؛

    تضادهائی که معمولاً در کودکان و نیز در سالمندان نابالغ به چشم می خورد، ریشة ـ اغلب ـ زیست شناسانه دارند! که میان «ملایم طبع و ناملایم طبع» آنان در نوسان است!
    علت اینکه قسمتی از ناسازگاریهای کودکان، در زمینه های حسی مثل خوردنیها، دیدنیها، شنیدنیها، بازکردنیها و... بروز می کند، همین امر است. چه برخی از گریه ها، پرخاشها، قهر ها، (انزوا طلبی های کودکانه، سلطه جوئیهای کودکانه = پرخاش و مهرطلبی و...) زمانی بروز می کند که: کودک و یا فرد کودک خوی چیزی را مطابق میل و ملایم طبع خود می یابد یا نمی یابد، و با مقاومت بزرگان مواجه می شود!
    نگارنده را باور بر این است که: اگر «عقیده» چنانکه باید و شاید، جای خود را در فکر و عمل ماها باز کند، بیش از نود در صد از ناسازگاریهای زیست شناسانه نیز رفع خواهد شد! زیرا فرد مجهز به علم و رفتاری می شود که او را در زمینۀ نحوۀ ارتباطِ بارور، آماده و موفق می دارد! ولی تضادهائیکه معمولاً در اغلب سالمندان ـ غیر مجنون ـ به چشم می خورد، ریشۀ ارزشمندانه دارد، و میان ارزش و ضد ارزش در نوسان است! آنهم تا آنجا که شاید گاهی میان ارزش برتر و فروتر در نوسان باشد!

     لذا کسی که می خواهد تحقیق او دربارۀ نابسامانیهای روانی دقیق باشد، باید شدیداً مواظب این نکته باشد.
     از آنچه آمد، پذیرش این اصل آسان خواهد شد که مدعی ست: اضطراب روان پریش که اغلب او را به کارهای تشدید کنندۀ بیماری (خلاف منطق حیات و حق) می کشاند، از بیخ و بن، زادۀ شناخت او از خیر و شر، پاکی و پلیدی، درستی و نادرستی و... می باشد! ـ البته در رابطه با گرایشهای رفتاری او و نه علمی، فلسفی و... که حسابشان جداست ـ در واقع چون او می داند و باور قلبی (= ایمانی) دارد که:
     شرّ را برگزیده؛
     بدی را پیشه کرده؛
     قشر را بر مغز ترجیح داده؛
    فانی را بر باقی ارجحیت بخشیده و... بر خود عصبانی ست! زیرا: هیچکس خود را به واسطۀ کاری که اشتباهاً ـ و از روی حسن نیت و هدف ـ انجام داده است، چنین سرزنش نمی کند!

    هیچ کس خود را به واسطۀ کار اجباری ملامت نمی کند! از اینرو می توان ادعا کرد که: بیشترینة تلاشهای ویرانگر بیمار، در تحلیل نهائی به همین نکته باز گشته و منجر می شود. یعنی او برای گریز از شر همین اضطراب و سرزنش جانکاه، به آن زمینه ها پناه میبرد!
    حال، شاید پس از آنکه غرق دنیای خود (دنیای خلاف کاری) شد به ترمیم خویش و امکان جبران و برگشت به فطرت و خود آرمانی مأیوس گردید، فعالیت های تخریبی برایش شکل طبیعی پیدا کرده و در هر مورد، متوجه علت اولیه نباشد، ولی باید یقین داشت که: نسبت به نادرست بودن هر یک از کار های خلافِ خویش ـ و لو بسیار جزئی ـ آگاهی و اذعان دارد! هر چند شاید علناً اظهار نکرده و به توجیه گری هم بپردازد!
    آنچه درین رابطه ذکرش واجب می نماید اینکه: هر تضادی دلیل و مبین ناسلامتی روانی نیست. چه انسان هر روز با برخی از زمینه های متضاد مواجه می شود، و اگر قرار باشد که همه منشاء بیماری باشند، دیگر سلامتی باقی نخواهد ماند. چرا که انسان در گرایشهای روزانه اغلب برخورد می کند به تظاد میان خریدن یکی از دو چیز، خوردن یکی از دو چیز، دیدار یکی از دو موضوع و زمینه، رفتن به یکی از دو جا، کردن یکی از دو کار و غیره. واقعیت ها مؤید آنند که فقط آن تضادهایی ناسلامتی و انحراف روانی را در پی دارند که میان ارزشهای نورانی عقیدتی و ضد ارزشهای کدر بی عقیدتی بر پا باشند!

    از سوئی چون انسان انسان است و دارای مایه ئی که او را از سایر حیوانات ممتاز می سازد، و چون به هیچروی نمی تواند خود را برای همیشه از توجه به خود برکنار و معزول بدارد، و چون با هیچگونه فعلی و عمل غیر انسانی نمی تواند جلو گرایشهای شدید و خالصاً انسانی خود را سد کند، چه به قول قرآن:
     بَلْ یُریدُ الْاِنْسانُ لِیَفْجُرَ اَمامَهُ *([1])
     فقط آن تضادی می تواند مایۀ ناسلامتی او را فراهم آورد که به نحوی با جنبه های انسانی او گلاویز و مقابل شده باشد. دقت شود: از سوئی تضاد با برون از خود نمی تواند منشأ بروز اختلال روانی گردد!

      ممکن است دو و یا چندین دو نفر با هم تضاد فکری و رفتاری و... داشته باشند، ولی به هیچروی به ناسلامتی روانی آنها منجر نشود، چنانکه هست و هرگز نمی شود. ولی وقتی صحنۀ تضاد ـ به همان مفهوم ویژه ئی که قبلاً آمد ـ به درون منتقل شد، و فرد با خودِ نظام رفتاری خود ـ اعم از قلبی و قالبی ـ در افتاده و در گزینش و جهت گیریها دچار تردید و تزلزل و اضطراب دائمی شد، علائم ناسلامتی بروز می کند!
     گذشته از آن، بیمار از آن جهت بیمار نیست که رنج دیده، تحقیر دیده، شکنجه دیده، اجحاف دیده و... بلکه در تحلیل نهائی، عمیق و بیطرفانه از آنجهت بیمار است که: خود را با خود (خود واقعی را با خود آرمانی) هماهنگ نکرده، آشتی نداده، هم جهت نساخته و در نتیجه: رنج داده، تحقیر کرده، شکنجه داده و غیره...!
     هیچ علامت بالینی، مؤید آن نیست که بیمار با برون  از خود در ستیز باشد! و هیچ روانشناسی هم تأکید بر این مدعا ندارد! منتها برخی از روانکاوان زمینه های برونی را منشأ و مایۀ بعضی از حالات گزارش کرده و تعارضات ناشی از آن حالات می دانند! و ما قبلاً گفتیم که: بیماری روانی انسان را باید در رابطه با جنبه های انسانی او مورد بررسی قرار داد. و این میسر نتواند شد، الا اینکه ریشۀ تضادها را اولاً: در رابطه با جنبه های انسانی او مورد جستجو قرار دهیم و در ثانی: آنها را، در رابطه با خود فرد، و در نتیجه: در رابطه با درون فردی که متوجه جنبه های انسانی شده است! حال ممکن است برخی از معالیل، باز خود علت برخی از پی آمدهای دیگر باشند، ولی اصل قضیه و ریشۀ مسئله را نباید از یاد برد.
     با در نظرگرفتن عرایض گذشته باید پذیرفت که روانپریشی از بیخ و بن چیزی غیر جسمانی ست و دقیقاً به واسطۀ همین خصلت ویژه است که هم از نظر عامل با بیماریهای جسمانی تضاد دارد، هم از نظر زمینه.
     زیرا، در رابطه با بیماریهای روانی، عامل برونی نقش اصلی نداشته بلکه آفت و عامل اصلی را، گرایشهای انسانی تشکیل می دهد و مسایل برونی همچون سیاست، اقتصاد، هنر، تعلیم و تعلم و... نقش دست دوم را دارند! ـ اینکه عده ئی از تعلیم یافته های حوزه های علوم دینی بسیاری از ممالک، بسیار فاسدتر از کسانی اند که در بیرون از آن حوزه ها تربیت شده اند، مؤید این نکته است! ـ چنانکه زمینۀ عمل آفت هم در درون انسان بوده و دقیقاً همان چیزیست که قیام فرد (قیام و قوام انسانیت فرد) به آنست. شرح مختصر مسئله از اینقرار است که:
     انسان بخواهد یا نخواهد یا در جهت ارزشها قرار دارد، یا در جهتِ لذتهای زود گذر افراطی (ضد ارزشها)؛ یعنی نمی تواند جز در یکی از این جهت گیریها قرار داشته باشد.
     واقع امر مؤید آنست که ریشه و محور هر کدام از گرایش های فرد، خواست ها و تشخیص های درونی او میباشد که به نحوی از صافیِ آگاهیِ ـ ولو نسبی ـ و مقایسه و ارزیابی او گذشته است. یعنی تا فرد چیزیرا ملایم طبع خود و ملایم باطن خود نیافته و آنرا ـ در همان شرایط، ظاهراً ـ به نفع خود نیابد، بدان نمی گراید، چه: انسان بخواهد و یا نخواهد، و خود بداند یا نداند، یک سلسله اصول و معیارها را پذیرفته و بر خود و بر گرایش های خود حاکمیت بخشیده است. و همین اصول و معیارهاست که تعیین کنندۀ انتخاب و یا انصراف او می باشد. یعنی رد و قبول زمینۀ گرایش را همین ها معین می دارند! حال، این معیار ها هر چه باشند، گرایشها را به شکل و رنگ خود در می آورند!

     انسانیکه لذتها و اصول حاکم بر لذتها را، حاکم باطن خود ساخته است، جهت گرایشهای او، جهت لذات تواند بود و بس! به همانگونه که عکس این قضیه نیز درست می باشد. چه تا فرد گمشدة خود را در زمینه پیدا نکند! تا فرد آنچه را می پسندد در زمینه نیابد! و تا آنچه را با معیار های درونی او مطابق است در زمینه سراغ نداشته باشد، به زمینه نمی گراید!
     بر مبنای این اصل می توان یقین کرد که: آنچه انسانرا کشیده و جذب می دارد، خواست و میل درونی او و تشخیص اوست. شاید برخی اذهان خام و تازه کار اشکال نمایند که فرد تا به زمینه مواجه نشود برای رسیدن، کسب و تحقق آن انگیخته نمی شود، لذا بر خلاف ادعای شما اصل زمینه است نه خواست!
     باید بگوییم که اینان به عللی که نه جای بحث آنها بوده و شایسته آنکه در مسفوراتِ فلسفی آنها را جستجو کرد، متوجه مسائل ساده معمولی هم نشده اند.
     انسان همانطوریکه با هزاران پدیدة دیدنی و شنیدنی مواجه می شود ولی هرگز در حوزۀ ادراک فعالانة او قرار نمی گیرند، با آنکه به قسمتی از آنها نیاز هم دارد، با بسیاری از زمینه ها مواجه می شود، ولی از آنجا که با شرایط و وضعیت ویژة او سازگار نمی باشند، با آنها برخوردی فعالانه به عمل نمی آورد! همانگونه که در بسا موارد: مقتضی موجود و مانع هم مفقود است، ولی چون آنرا با معیارهای خودش هماهنگ نمی یابد، بدان روی نمی کند. یکی گران نمی فروشد و دروغ نمی گوید، با آنکه می تواند و در بازار می باشد! دیگری نماز نمی خواند و راست نمی گوید با آنکه می تواند! و در حوزۀ درسی علوم دینیه هم به سر می برد!

     آنچه در این رابطه قابل تأمل است آنکه ما: از نظر فلسفی و به ویژه در مسئلۀ شناخت، نه تنها نگرش ایده آلیسمی را نمی پذیریم که آنرا رد کرده و منبع شناختهای انسانی را برون می شماریم. و چون از شناخت تا گرایش عالم هائی فاصله است! لذا: هم چنانکه در آنجا معتقد به رئالیسم هستیم و پایۀ شناخت های حسی را واقعیت های برونی می شماریم در اینجا هم معتقد به رئالیسم بوده، پایۀ گرایشهای فرد را واقعیت هائی می شماریم که ذهن فرد را ـ به عنوان یک واقعیت تردیدنابردار ـ احتواء کرده است؛ با درخواست پوزش از خوانندۀ دقیقه یاب، در کنار توضیح مختصری که برای خوانندۀ غیر متدرب داشتیم این نکته را نیز علاوه میداریم:
     اینکه همۀ پاکان، تلاش کرده و می کنند و سفارش و توصیه می دارند تا شرایط برونی را خوب و ارزشی بسازند، معنای آن را نمی دهد که پس برون برای زمینه های یاد شده اصل و گریزناپذیر می باشد! چه در این صورت، در مواقعی که شرایط برونی نادرست می باشند، فرد نه باید از جانب خدا مجازات و مؤاخذه گردد و نه هم از جانب خلق سرزنش و توبیخ! یعنی: زمانیکه حاکمیت جمعی الهی ـ ارزشی نبوده و گرایشهای اغلب ضد ارزشی می باشد، افراد نباید به جرم ارتکاب خطا و گناه، مجازات و... گردند!
     نفس جریان مؤاخذه و... در هر حال و شرایط، مؤید آزادی فرد در گرایشها و توان اعراض او از بدیها است.
     از اینرو آنیکه منشاء اصلی و منبع اولیة ناهنجاریهای روانی را در برون از فرد جستجو می کند، یا نمی داند که چه می کند، یا خودش نیز مریض است و به دنبال زمینه ئی توجیهی و در واقع: دل خوش کنی می گردد و یا مغرضانه به نظریه پردازی پرداخته است که ما امیدواریم فقط از روی نادانی باشد!
     اما باید اذعان داشت که زمینه های برونی، به عنوان عوامل اعدادی و تشدیدی می توانند عمل کرده و در زمینه سازیِ گرایش، تداوم گرایش، توسعه و تعمیق گرایش و... کمک نمایند!
     اینکه در طول تاریخ جهان، دوران حاکمیت های ناصالح بیشتر از آنست که با دوران حاکمیت های صالح مقایسه تواند شد، امری مسلم است!
     اینکه در طول تاریخ، اکثریت انسانها، در جهت لذت ها قرار داشته، جای تردید نیست!
     اینکه برون ـ به عنوان واقعیت ـ هرگز به انسانها دروغ نگفته و خود را از حیطۀ ادراکشان کنار نکشیده، آنها را سرگردان نساخته است، انکارناپذیر می باشد، ولی با همۀ اینها اینکه: بهترین، برترین، نابترین، درستکارترین، مهربانترین و در یک کلام «آدم ترینِ» انسانها، بر خلاف جریان نامساعد برون و بر اساس اصول و معیارهای متعالی درونی خویش، خود را به اوج قلۀ آدمیت رسانیده و بر تارک تاریخ انسانیت، زیباتر از خورشید ـ بسیار زیباتر از خورشید ـ درخشیده اند، مؤید آنست
که بر خلاف شناخت ها، مبدأ گرایشها را واقعیت های درونی تشکیل می دهند! چه در عمل حضور اینان نقض چیزی ست که دیگران «واقعیت» و «قانون»ش خیال می کنند! و از همین جاست که ما متوجه دو نکتۀ زیبا، در کلام بسیار زیبای برترین انسان شناس عالم وجود پس از نبی گرامی اسلام علی (علیه السلام) می شویم که گفت:

دوائُک فیکَ و ما تشعر                                            ودائک مِنکَ و ما تبصر

     امام علی (ع) سلامت، رمز سلامت و داروی سلامتی را در «خود» می جوید و سراغ می دهد! نه در برون، چه این مائیم که باید به دواء روی آوریم! همانگونه که درد ما را هم «ازخود» ما می داند!
     درد ما در گرایشهای ناسالم ما به زمینه های لذی ناپایدارست! زمینه هائی که هرگز به ما دروغ نگفته اند! هرگز با ما خدعه نورزیده اند! هرگز لباس نفاق برتن نکرده اند! هرگز ریا ننموده اند! و هرگز آنقدرها که ما ـ خود ما ـ به خود دروغ گفته ایم، وعدة نادرست داده ایم، چیزی را چیزی جا زده ایم و... هرگز، دنیا و هرگز لذتهای دنیائی و مقوله های پاگرفته از آن نکرده اند!
     دنیا و لذتهای آن، چه به زبان پر طنطنۀ فلسفه، چه به زبان پر جذبۀ مذهب و چه به زبان روشن و صریح بی زبانی (واقعیت)گذشت خود را بارها و بارها به همۀ ما ـ همۀ همۀ ما ـ اعلام کرده است:
     من «گذشتنی» ام، من ناپایدارم، من دگرگون شونده ام، من با تو همیشه نخواهم بود، ترا رها خواهم کرد، همگامی من موقتی، همراهی من زود گذر... است!
     همۀ ما می دانیم که: هر لذت و یا دستۀ از لذتها زود گذراند! شهرتها موقتی، قدرتها چند روزه و... می باشند! از اینرو، تا آنجا که از یک بررسی و تحقیق منصفانه بر می آید، این نکتۀ تردیدنابردار روشن می شود که زمینه های برونی: تا آنجا که از واقعیت سهم دارند هرگز به انسان دروغ نگفته اند! و او را به درد سر نینداخته اند!

     حال اگر انسان نتوانسته است آنها را بشناسد و بدون شناخت درست و بر مبنای حدس و گمان و خیال، با آنها برخورد نموده و رنجی کشیده، گناه خود اوست و بس! پس درد انسان از خود اوست و از گرایشهای ناسالم او، و چون این قضیه پذیرفته شد، مشخص است که دواء او نیز از خود او و از گرایشهای سالم او تواند بود و بس. اگر بخواهیم فرمایش امام (ع) را، متناسب با مصطلاحات این نبشته تقریر داریم می توانیم بگوئیم که:
     خود آرمانی چون انسانرا به ارزشها می خواند و بر آنست تا با گرایش به ارزشها، حقیقت و گوهر وجود آدمی متبلور شود، جنبۀ داروئی دارد. چه تنها با همین دارو و مصرف همین دارو و خود را در جریان احکام همین دارو قرار دادن است که جان انسان و روان انسان از آسیب آفات نجات پیدا می کند.
     بیمار تا حاکمیت و تدبیر جسم را بدست دارو و فعالیت نیروهائی که در دارو وجود دارند نسپارد، تا جریان حکم دارو در فعالیت های جسمانی او حاکم و متبارز نشوند، امید بهبودی خیالی بیش نیست.
     روانپریش نیز تا خود را در جریان احکام خود آرمانی و حاکمیت ارزش های پایدار قرار ندهد، امید آزادی از دام روانپریشی خیالی بیش نیست. طبیعی ست که نفس این جریان و گوهر و ماهیت این جریان را، اختیار و انتخابِ خودِ فرد تشکیل می دهد، و چون ریشۀ اختیار در باطن است، پس می شود «دوائک فیک»!
     منتها باید باور کند که دوای او چیست! باور کند: همانگونه که شیطان را بر کسی حاکمیت جبری تکوینی نمی باشد، گرایش او به خداوند و مذهبی ویژه هم اختیاری ست و نه اجباری. اصولاً هیچ دینی اجباری نیست جز ادیان ضد دینی ئی همچون مارکسیسم! فقط این کمونیست هایند که می گویند یا باید به حزب بپیوندی! یا بمیری!
     ادیان و به ویژه ادیان ابراهیمی، همه پیشنهادی اند. لذا در درون و در باطن فرد، نماینده و مبلغ ارزشهای استعلائی و خدامحورانه، خود آرمانی ست که هیچ اجباری در کارهایش نتوان یافت. و این با فطری بودن گرایشهای استعلائی تضادی ندارد.
     با در نظر گرفتن آنچه آمد می توان گفت: خود آرمانی یعنی همان بعد و یا جنبه ای از انسان است که می خواهد در شکوفا ساختن انسانیت انسان نقش عمده بازی کرده و در طالع ساختن خورشید درخشان آدمیت سهیم باشد. درر و لئالی ناشناختة هستی فرزند آدمی را، در پرتو گرایشهای ربانیش، متجلی ساخته و نور هستی وی را آشکار گرداند!
     چه همین خود آرمانیست که او را به زمینه هایی می خواند و به مسیری دعوت می کند و به تلاشهائی ترغیب می دارد که در نهایت، تحقق هویت او را ضمانت می کنند. و همین نیرو و همین فشار است که وقتی هم جهت با آن می شوی، احساس امنیت، آرامش، وسعت، یکپارچگی و... می کنی و هرگاه در جهت متضاد با این نیرو و فشار قرار می گیریم، احساس اضطراب، ترس، نفرت از خود، ناهنجاری و غیره می کنیم.
     اینکه عدۀ بی شماری از روانکاوان معتقداند که انسان یک موجود واکنشی تنها نیست؛ اینکه تنها «نه» نگفته، بلکه معتقدند که این حالت بیشتر نمودار فقر و بیماری اوست و... دقیقاً به واسطۀ حضور همین فشار خود آرمانی ست. زیرا که خود آرمانی در اکثریت مطلق موارد کنشی عمل کرده و به گرایش های کنشی و استعلائی می خواند! او بر آنست تا فرد را متناسب الگویی که در خود پروریده و یا از آن ظهور نموده بسازد! و با مظهر وجودی خود همسان سازد. منتها در جهان عین و عالم واقعیت!

    طبیعی ست که تحقق این امر موکول به موارد متعددی می باشد که مثلاً یکی از آنها: رهیدن از خود واقعی، عادتها و ترک لذتهای ناپایدارست.
    این ترک، از نظرگاهی، گونه ئی از ترکِ خویش است، رها کردن جلوه ئی از خویش است، پا نهادن بر سر مرتبه ئی از خویش است. چه همانگونه که آمد: انسان با آرمانهای خود و یا به تعبیری دیگر با خودآگاهیِ خود به گونۀ ویژه ئی اتحاد دارد و به نحوی ویژه هماهنگی برقرار نموده است.

    انسان وقتی دل به گِل بست گنداب می شود، و چون در این حال واقعیت او را همان چیزی تشکیل می دهد که در آن توقف کرده، تنیده، دل بسته و بیتوته کرده است، لازمۀ رسیدن به خود آرمانی، نفیِ این خود است، قربانی کردن این خود است به پای خودی برتر؛ خودی که می خواهد گلستانت کند. چه واقع امر می رساند که تا از خودِ ناخالص عبور نکند، تا از خود نارسا چشم نپوشد، تا رشته های اسارت زای لذت بارگی را از پای خویش پاره نکند، تا گوهر آرمانها را دگرگون نساخته، به آرمانهای ربانی دل نداده و در مرکز خودآگاهیِ خویش قرار ندهد، تا دیدۀ باطن را متوجه آنها نسازد، تا با پای دل به سوی آنها نشتابد، تا معیار ها را به نفع آنها عوض نکند و... امکان رسیدن به سلامت و یکپارچگی روانی، خیالی بیش نخواهد بود.



[1] - قیامه، آیۀ 5.

خواندن 1501 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار