سه شنبه, 29 بهمن 1392 10:08

ریشۀ اصلی:

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

     باورمان بر این است که گرایشهای بیماری زای یک عامل اصلی بیش ندارند، ولی از آنجا که زمینه های مختلفی دست به دست هم داده و هر کدام باز، به نوبۀ خود عامل مؤثر جدیدی قرار می گیرند، بر آن عنوان عوامل نهادیم. به هر حال، از یک دیدگاه، عامل اصلی را فهم و درک حضور و حاکمیت اختلاف و تضاد میان خود واقعی و خود آرمانی تشکیل می دهد، یعنی اگر میان گرایشهای فرد و مطالبات صوری خودِ آرمانی تضاد و اختلافی نباشد، چون خود واقعی در جهت خود آرمانی و عیناً در طول آن قرار گرفته است، دیگر محلی برای گرایشهای بیماری زای باقی نمی ماند.
     حال اگر کسی بپرسد چرا تضاد به وجود می آید؟ اگر چه جواب همانست که در عوامل ناهمسوئی آمد ولی برای نزدیکتر شدن به ریشۀ اصلی و کانون و هستۀ اصلی روانپریشی گوئیم که:
     روان فقط زمانی دچار اختلال و ناهماهنگی می شود که فرد به علل متعدد ـ که حتماً ذکرش رفت ـ از فطرت دور و به زمینه های ملایم غریزه، آنهم به صورت افراطی نزدیک شود؛ چه این کار باعث می شود تا میان خود واقعی و آرمانی تضاد به وجود آمده و زمینة تجزیة وحدت روانی فراهم گردد.
     یعنی در انسان، چون جنبۀ انسانی اصیل است، جنبۀ غریزی تابع متغیری را تشکیل میدهد. و به همین واسطه است که منحرف را سرزنش کرده و جزا میدهند.
     گرایشهای خود واقعی همانگونه که آمد به طور مطلق بد نمی باشد، چه تا زمانیکه گرایش او تابع خرد و منطق خردمدار تکوین و بر مدار فطرت و متغیری است که از فطرت و عقل تبعیت می کند، نه تنها بد نیست که وسیلۀ کمال انسان می باشد! ولی آنگاه که فرد خود را تابع بخشی از خود (لذت، قدرت، شهرت و...) قرار داد و بر خود شورید و از همۀ خود برای جزئی از خود عبور کرد، طبیعتِ عمل و گرایش او نفس (خود واقعی) را دچار اختلال می کند.

     در واقع آنچه فرد بیمار را به فساد می کشاند آنست که: به زمینه استقلال بخشیده، خود را از آزادی، در برابر زمینه محروم ساخته، عمل (فکر و پویائی ) خود را بر زمینه متمرکز ساخته، وسیلۀ حیات و تکامل حیاتی را هدف اصلی و محوری حیات قرار داده و...!
     طبیعی ست که این معنای آنرا نمی دهد که او توانسته است بر خود آرمانی پیروز شود! چه اینکار در کنار اینکه مؤید شکست او در برابر خود آرمانی می باشد، مثبت این واقعیت نیز هست که او با اتخاذ این نحوه از گرایش به خود واقعی خویش خیانت و بی مهری کرده است. و از آنجا که خودش متوجه می باشد که چه کرده است، و در بازگشت، از مشاهدۀ عمل خود شرمنده است.
     به ویژه که بازتاب و پی آمدهای منفی آنرا مشاهده می دارد. و همین جریان، کار را به جائی می کشاند که او از مواجه شدن با خود واقعی ـ که باز هم نه آن خود بالقوه است ـ می هراسد.

     به هر حال اگر بخواهیم اساسی ترین علت رویکرد افراد را به انحراف بررسی کنیم، ریشه ئی ترین علت را پشت کردن به فطرت (= الحاد = دور شدن از عقیده به آفریدگار = خداگریزی = خداستیزی) تشکیل میدهد و علت اصلی همین است! ولی وقتی این «علت» پیدا شده و بر رفتار فرد استیلا پیدا کرده و فرد به هر علتی، به فطرت خود پشت کرد، و یا در واقع: امکان تکامل خود را نابود کرد، زمینه های رشد فضائل را در هم کوبید، خود را از امکان رشد و تصفیه و تنور محروم ساخت، میان خود و روشها و زمینه ها و ابزار آزادگی و کمال خود گودال عمیقی به عمق «بی عقیدتی» حفر کرد، زمینه را برای تحقق و بروز معلول های این علت آماده می کند.
     روانکاوهایی که می خواهند در مورد انسانشناسی و رفتارشناسی انسان به روشن بینی و دقت بیشتری، و در حقیقت به واقعیت های روشن تر و منطقی تری برسند، شایسته است خود را از مرز مسائل سطحی نجات دهند. چه لازمة کار تحقیقی آنکه محقق در تحلیل پدیده ها و روشها به دریافت های سطحی خوشدل نبوده، بلکه شایسته است به صورتی عمودی و طولی به تعلیل و تحلیل خود ادامه دهد.

     اینکه عده ئی از اینان، ریشۀ ناهنجاریها را محیط و یا رفتار پدر مادرها قلمداد می کنند، به بخشی سطحی از حقیقت دست یافته اند؛ زیرا که این دریافت فقط جزئی از حقیقت بوده و شایسته آنکه از خود بپرسند: علت اینکه محیط ناهنجار بوده و رفتار ناهنجاری را مثلاً از طریق پدر مادرها بر کودک تحمیل کرده و او را دچار تردید و تضاد و... می سازد چیست؟!
     این که پدر مادرها، ریشه های ناهنجاری ها را در کودک به وجود می آورند، از چه مایه هائی آب می خورد؟!
     این برخورد محیط و پدر مادرها، یک اصل تکوینی و دگرگونی ناپذیر می باشد یا نه علتی دیگر دارد؟!
     با چه عناصر و چگونه می توان محیطی فاقد این ناهنجاریها به وجود آورد؟! که اگر با حوصله و دقت و بی طرفی به پرسشهایی از این دست پاسخهائی واقعاً دقیق، معقول و کارساز بیابد، خود متوجه می شود که: اساسی ترین علت را نبود عقیده به ارزشها، عدم برخورد محترمانه و متقدسانه به ارزشها، بی مبالاتی به ارزشها و ریشه های عقیدتی ارزشها و رویکرد به متناقض های آنها تشکیل می دهد.
     اینکه در موردی آمده است که: بی عقیدة منحرف فقط یک درد و یک نیاز دارد که عبارت از بی عقیدتی و نیاز به عقیده است، برای آن می باشد که معتقدیم ریشۀ همة ناهنجاریهای او را همین مسئله تشکیل می دهد.
     اینکه می گوئیم: روانپریش فقط به یک مرض دچار است، یعنی به بی عقیدتی، برای آنست که مرض اصلی او همانست. ولی خود این شجرۀ خبیثه، هر لحظه دردها و ناهنجاریهای دیگری به بار می آورد.

     نابسامانیهای محیط، خود معلول هایی هستند که باز می توانند در حد خود علت نابسامانیهای دیگری گردند؛ ولی آنچه شایستة توجه می باشد اینست که علل یا علت نابسامانی محیط شناخته و مورد هجوم واقع شود. زیرا که این امر در مسئلۀ درمان نقش مهمی داشته و فرد با رویکرد به این روش درمانی با یک تیر چند هدف را تصاحب تواند کرد. زیرا، آنچه را همة خردمندان از مسلمات می شمارند آنست که درمان اساسی و منطقی، از بین بردن آفتِ اصلی ست. چه مبارزۀ اساسی، مبارزه با علت است و نه با معلول. حال گرفتیم که رواندرمان، فرد را متوجه فلان بیماریِ او ساخته و در بازیافت سلامت به وی کمک نمود! ولی جامعة فاسدِ ناهنجار، درد دیگری را بر او تحمیل خواهد کرد! لذا باید پذیرفت که درمان اساسی درمانی ست که درد جامعه را از ریشه نابود کرده باشد! آنهم نتواند بود، مگر درمان باطن افراد و رویکردن به فطرت توحیدی آنها.
     خوشبختانه در زمان ما، با همۀ لجاجتهای بیمارگونه، آنچه همه بدان باور دارند، انبارهای تجارب اجتماعی ست.
     روانکاو و یا رواندرمان منصف دلسوز واقعگرا، بدون پیشداوریها می تواند جامعه های مختلف و کتله های متنوع اجتماعی را از نظر اتکاء آنها به زمینه ها و نقشی که آن زمینه ها در سلامت و رشد انسانها داشته و دارند مورد ارزیابی، تحلیل و تدقیق قرار داده و مشخص نماید که آیا:
     سلامت افراد جامعه را رفاه تضمین می کند؟!
     سلامت افراد جامعه را قانون تضمین می کند؟!
     سلامت افراد جامعه را هنر تضمین می کند؟!
     سلامت افراد جامعه را ایمان تضمین می کند؟! و...
     طبیعی ست وقتی صحبت از عقیده و ایمان به میان می آید، منظور هر نظام فکری و عقیدتی نبوده، بلکه منظور نظام عقیدتیِ کامل و فرا گیریست که ضمانت سلامت ظاهری و باطنی فرد را عملاً در صحنۀ اجتماع می تواند به تناسب عمق و پهنۀ گرایش پیروان خود تحقق بخشد.
     من یقین دارم که تاریخ سرشار است از اقوامی که:
     قبلۀ آمال خود را قدرت؛
     قبلۀ آمال خود را شهرت؛
     قبلۀ آمال خود را شهوت؛
     قبلۀ آمال خود را ثروت؛
     قبلۀ آمال خود را عبادت و پرستش خدای واحد احد قرار داده اند، هر چند در یک مقطع کوتاه! لذا محقق می تواند میزان سلامت و ناهنجاریهای این اقوام را در رابطه با زمینه های یاد شده ارزیابی نموده، با بیطرفی نظر نهایی خود را به بشریت اعلام نماید.
     و باز من یقین دارم که آنچه را هیچ کافر منصف و واقع نگری نمی تواند انکار نماید اینست که: همیشه در طول تاریخ، سلامت روانی و هنجارهای رفتاری از آن افراد و اقوامی بوده است که عمیقاً به خدا و ارزشهای خدائی معتقد بوده اند.
     اگر کسی منکر این واقعیت است، لطفاً در برابر آن همه شواهدی که پیروان عقیده دارند، شواهدی از دوره هائی که مردم در پناه بی عقیدتی از سلامت روانی برخوردار بوده اند بیاورد!
     از سوئی، آنچه را هم تاریخ و هم جریان های متعدد و متنوع فردی و اجتماعی معاصر ثابت می دارد اینست که: افراد و جوامع، همین که از بار عقیده خالی شده اند، دچار انحراف گردیده و سرانجام، سر از روانپریشی در آورده اند.
     به هر حال، آنچه برای ما تردید نابردار می باشد اینست که: پیدایش ناهنجاری روانی، پراکندگی شخصیت، غلبۀ انحرافهای هویت زدای و تثبیت و تداوم اینها زادۀ فطرت گریزی بوده و تا فرد جریان توحید و گرایشهای توحیدی را رها نکرده و تا پشت به ارزشهای توحیدی ننماید، گرفتار روانپریشی نمی شود.
     ما برای ردِّ هر گونه اشکال، مبنی بر ذهن گرائی و غیر تجربی بودن این نظریه، همة مخالفان را، در سرتاسر جهان دعوت می نمائیم تا یک مورد را برای ما نشان دهند که جز بر پایۀ این نظر و اصول آن و به عللی غیر از رها کردن ارزشهای فطری و پشت کردن به گرایشهای توحیدی، به روان نژندی دچار شده باشد.
     این نظریه به حدی ملموس، عینی، واقعگرایانه، ضد پنداری و مستحکم است که نظیر ندارد. هر چند، وقتی ما از ایمان و ارزشهای ناب انسانی صحبت می داریم، شاید عده ئی به این پندار گرفتار آیند که ما بر آنیم تا از طریق یک روش از پیش تعیین شدة غیر تجربی، یک سلسله مسائل را بازگو کرده باشیم! که باید بگوئیم: این واقعاً پنداری بیش نیست.
     ما در همین اول قضیه اعلام می داریم که روش ما، بر خلاف موارد تبیین فلسفی مطلب، یعنی بر خلاف مواردی که فیلسوف به تبیین فلسفی روان می پردازد، روشی ست تجربی. آنهم نه در یک فضای بستۀ محدود معین، بلکه: در پهنۀ دنیا و در میان تمام معتقدان راستین به خدا و گروندگان مخلص به احکام و ارزشهای خدائی در همۀ اعصار. بدین شرح که: خوانندۀ این رساله، خود رفتار و موضعگیریهای سیاسی، هنری، اقتصادی، ارتشی و... افراد مؤمن و مخلص را ـ ولو در برابر دشمنان خود آنها، چه رسد به دوستانشان ـ مورد تحلیل و تجزیه و آزمایش قرار دهد تا موارد هنجار از ناهنجار را خودش مشاهده نماید! زیرا متیقنیم که آنچه در آن هیچ شکی وجود نخواهد داشت، این خواهد بود که در تمام دنیا، رفتار به هنجار مؤمنان به مراتب بیشتر و مشاهدة بیماری های مسخره ـ بسیار مسخره ـ و رقت انگیز و هراسبار و... در میان آنها کم ـ و بسیار کم ـ خواهد بود.
     آنچه را باز هم تأکید می داریم این است که : این مؤمنان محصور به پیروان اسلام امروزی (محمدی) نبوده بلکه شامل مؤمنان ادیان یهود، نصاری، زرتشتی و حتی ادیان عمق نگر دیار هند را نیز شامل می شود منتها هر چه غنای ربانی دین بیشتر و اعتدال وجوه آن متقن تر و مستحکم تر، قدرت وقایوی و سازندگیش بیشتر خواهد بود.
     به هر حال، از نظر این رساله، عامل اصلی و ریشه ئی گرایشهای بیماری زای را «الحاد» و گرایش به ارزشهای ناپایدار تشکیل می دهد یعنی تا انسان به ارزشهای الهی پشت نکند، به بیماری روی کرده نمی تواند. قرآن این واقعیت را بدینگونه تبیین نموده است:
     فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ اَضاعُو الصَّلوةَ وَ اتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ یَلْقَوْنَ غیّاً * مریم ـ 59.
     «پس جانشین آن مردم خداپرست قومی شدند که نماز را ضایع گذارده، شهوات نفس را پیروی کردند. و اینها بزودی ـ کیفر ـ گمراهی را خواهند یافت».

     و این یعنی اول نماز ضایع می شود، بعد شهوات پیروی! یعنی پشت کردن به ارزشهای الهی مساوی و همراه می باشد به روی کردن به ارزشها و گرایشهای بیماری زای. ام الفساد همین جاست، و بدترینشان نیز!
     حال ممکن است کسی اشکال نماید که ما بسیاری از خداناپرستانرا می شناسیم که سالم اند و هیچگونه علامت بیماری در آنها سراغ نداریم!
     در پاسخ باید گفت: اولاً بیماریهای روانی، همیشه با عارضه های خشن و مرئی و محسوس همراه نمی باشند!
     ثانیاً همیشه علیه دیگران عمل نمی کنند.
     ثالثاً محدود در قلمرو گرایشهای طبیعی و غریزی نمی باشند، بلکه محدودۀ عقاید و نظامهای عقیدتی، ارزشی و عاطفی را نیز متأثر می سازند.
    رابعاً در مواقع ویژه و متناسب با موقعیت های خاص خود تبارز پیدا می کند.

     همچنانکه می توان گفت: آنها از دیدگاهی عملاً مریض بوده و در متن روانپریشی دست و پا می زنند، اما ما نسبت دوری از قله های سلامت و طراوت روانی، متوجه نشده، ضعف دریافت، تنگنای دید و نابینائی خود را به حساب نبود مرض، در آنها قلمداد کرده ایم!
     زیرا واقع امر این است که اینان با مخالفت علنی خود با ایمان به خدا و ارزشهای استعلائی و متعال، به گونۀ هراسباری در کوری، در جهل و لجاجت و بی پروائی به سر برده و به گونۀ رقت انگیزی تردید، دودلی، تزلزل، شک و... ایجاد می کنند.
     اینان با گرایش به الحاد، نه تنها، تقدس گرایشهای ربانی را پایمال و قانون شکنی در مورد ارزشهای ربانی را مجاز قلمداد می دارند که خود با زبان گرایشهای خود و رفتار خویش قانون زندگانی ـ آنهم قانونی بهتر و برتر و سعادتمندانه تر و کمالزای تر ـ می تراشند!
     اینان با پشت کردن به ارزشهای ربانی، نه تنها مشروعیت آنها را خدشه دار جلوه می دهند که نحوۀ رفتار خود را مشروعیت و حقانیت و قانونیتی تازه می بخشند! آنهم تا آنجا که عملاً دیگران را به ترک ارزشهای ربانی و قبول شریعت خود تشویق و ترغیب می دارند.
     در حالیکه انسان سالم همیشه تلاشش متوجه آنست تا در جهت گسترش و تعمیق وجود خود قرار گرفته و هر جا عقل، امکان گسترش، تعمیق و ارتباط را نتوانست نفی کرده و آنرا ممکن شمرد، فعالانه در جهت رشد و گسترش تجربة خود تلاش نماید، نه اینکه جاهلانه و لجوجانه از زمینه هایی بارور و نتیجه بخش محروم سازد که متأسفانه این دسته ساخته اند!

     اینان با این نحوۀ عملکرد، به قول «یاسپرس» اولاً در خود و برای خود و ثانیاً برای شاهدان حیات و گرایشهای حیاتی خود تعهد ایجاد می کنند! ویرا درین زمینه گفتۀ قابل تأملی است که به ذکرش می ارزد:
     «... او می گوید که مرجع صالحه خداست. اما به سادگی می توان دریافت که خدا را در اینجا کاری نیست مگر اینکه بخواهند تلویحاً تکلیفی را خاطرنشان سازند که بر عهدۀ واقعیت انسانی است تا خویشتن را مسئول همنوع خود بداند ـ مسئول بدین معنا که کوچکترین عمل من بشریت را متعهد می سازد. هر عملی پاسخی است یا سوالی، و شاید هر دو. من در واقع با بیان طریقه ای که وجودم با توسل بدان از خود فراتر می رود، ارزش عمل خویش را برای دیگری تأیید می کنم. و به عکس، حالت انفعالی که در ایام پر تلاطم تاریخ دیده می شود، در حکم قصور در انجام این تعهد محسوب می گردد.»([1])
     و بر مبنای همین باور است که «یونگ» در کتاب «تصور نمایشی معاصر» دارد که:
    «هر فرد اروپائی باید در برابر یک آسیائی یا یک هندو، مسئول جنایاتی باشد که نازیها مرتکب شده اند.»([2])

     از همۀ اینها که بگذریم، باید گفت: عدۀ بیشماری از بی عقیده ها، در گرایشهای خود ـ به گونه ئی سخت ناخودآگاه و نسنجیده ـ بی عقیده نبوده و به عبارتی روشن تر، از موضع صاحبان عقیده و ایمان حرکت می کنند!
     یعنی آنها نمی دانند که در روش رفتاری خود، خداناپرست نبوده و از موضع عقیدتی خودشان عدول کرده اند. هر چند از آن نظر که خود را از ارزشهای برین ایمانی و نگرشهای ناب و تلطیف شدۀ توحیدی محروم ساخته و با جهت گیریهای مسخرۀ نظری خویش ـ چنانکه آمد ـ خود و دیگران را به بد آموزی دچار، قبح موضعگیریهای خردستیزانه را کم و ارزش ارتباط انسانرا با خدا نادیده گرفته و با عملِ خود مخدوش کرده اند و... مؤید بیماری آنهاست!
     و این بدان علت است که: قانون خلاف نابردار تکون جامعۀ انسانی برآنست که اجتماع انسانی، از ارزشهای استعلائی خالی نباشد ـ که نمی باشد ـ ! لذاست که آنان نمی توانند خود را از مواجه با مقوله ها و زمینه هائی که ریشۀ عقیدتی دارند، دور نگه داشته، اگر چه خدا را قبول ندارند، اما ناآگاهانه ارزشهائی را که جز منشأ خدائی ندارند، قبول کرده و عملاً مورد گرایش قرار می دهند.

     احسان را مدح می کنند! ایثار را تأیید می کنند! پاکی و عفاف را ستایش می دارند! و متقابلهای آنها را رد می کنند! لذا، اگر آنها را در قسمتی از رفتارهایشان سالم می یابیم دقیقاً به علتِ موضعِ عقیده مندانۀ آنهاست. همچنانکه بسیاری از ـ به اصطلاح ـ موحدان را دارای اخلاق و گرایشهای خداناپسندانه می یابیم! اینان در ادعا، به خدا ایمان دارند، اما در عمل: دروغ می گویند! هوسرانی می کنند! ریاست پرستی می کنند، خیانت می کنند، ظلم می کنند و...!
     وانگهی مگر امراض روانی محدود و منحصر می باشد به: افسردگی، ترس، اضطراب، خجالت و...؟!
     مگر آنیکه چیزی (مقوله، ارزش، حقیقت، واقعیت و باوری) را به واسطۀ نداشتن دلیلی ویژه نپذیرفته و رد می کند! ولی مشابه آنرا، با وجود نداشتن همان دلیل می پذیرد! بیمار نیست؟!
     اینکه برخی از خداناپرستان مثلاً خدا را به این علت نمی پذیرند که نمی توانند بفهمند که او را چه موجودی آفریده است! ولی همین ها، با آنکه نمی دانند طبیعت را چه موجودی آفریده است، آنرا پذیرفته و باور می کنند!
     طبیعی ست که مراد ما و مراد خودِ آنان، نمودها و پوست و قشر زمخت و محسوس طبیعت نبوده بلکه حضور، شعور، نیرو و قانونمندیهای پیچیده و غیر مرئی آنست!
     اینکه ارزشهای اخلاقی را، همچون خیلی از به اصطلاح فلسفه گویان به دیدة تردید نگریسته و آنها را به واسطۀ نداشتن دلایلی برای پذیرش ـ که نمودار جهل و ضعف و فقر علمی خود آنهاست ـ رد می کنند، بیمار نیستند!
     چطور است که تنبلی بیماری ست! ولی دست و پا نکردن برای پیدا کردن دلایلی خردمندانه جهت اثبات حق و ارزشهای حقانی ـ که خود نوعی از تلاش است ـ بیماری نبوده، بلکه نمود کمال علمی! و در نهایت سلامت تلقی می شود!
     آنهم در حالیکه تنبل می تواند برای عمل خود، ده ها دلیل از قبیل حفظ انرژی، بی ارزشی زمینه های گرایش، بی میلی و... بیاورد، ولی انکار عفاف، راستی، استغنا و... بیماری به شمار نمی آید؟!

     به هر حال، ما را عقیده بر اینست که ریشة بیشماری از بیماریهای سطحی و ظاهری ـ همچون اضطراب، خجالت، شهوترانی و ... ـ در همین طرز برخورد و ناشی از همین نحوۀ موضع گیری می باشد.
     از سوئی، آنچه قابل تجربه است، نیازمند مناقشه نتواند بود! از اینرو کسانی که به این دیدگاه به دیدۀ تردید می نگرند، برای رسیدن به واقع مطلب می توانند به یکی از دو تجربه دست یازند:
     الف ـ خود با همۀ وجود گرایشهای عقیدتی را پیشه نموده و به ارزشهای ربانی ارج و گردن گذارده، نتایج گرایشهای خود را بررسی کنند!
     این روش به واسطۀ اینکه خود شخص، برخود و به خود ناظر و حاضر می باشد، او را از هرگونه واسطه بی نیاز و از هرگونه تردید برکنار می دارد.
     باء ـ زندگانی مؤمنان مخلص به خدا و کافران مخلص به دنیا را با همدیگر مقایسه نموده، نمونه های بارز بیماری را در هر دسته آمار گرفته، عمق فاجعه و ژرفای واقعیت را، مورد ارزیابی قرار دهند.

     در حالیکه، اگر از واقع نگریزیم، زندگانی معتقدان راستین و گردنگذاران واقعی ارزشهای ربانی نیز، همچون سایر مردم و همچون بیماران جوامع در میان همین جوامع بیمار امروزی طی می شود! و نه در بهشت و زیر سایة رأفت فرشتگان!
     این نکته برای عده ئی قابل توجه تواند بود که آیاتی در قرآن هست که ثابت می کند تا انسان خلاف فطرت عمل نکند به ناهنجاری گرفتار نمی شود. یعنی اول فرد به فطرت پشت می کند، بعد دچار ناهنجاری می شود. هر چند نفس پشت کردن به فطرت، خود نوعی ناهنجاریست. در سورة توبه آیۀ 67 آمده است:
     اَلْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُمْ مِّنْ بَعْضٍ یَاْمُرُونَ بِالْمُنْکَرِ وَ یَنْهَوْنَ عَنِ اَلْمَعْرُوِفِ وَ یَقْبِضُونَ اَیْدِیَهُمْ نَسُوا اللهَ فَنَسِیَهُمْ إِنَّ الْمُنافِقینَ هُمُ الْفاسِقُونَ *
     «مردان و زنان منافق از همدیگر و طرفدار همدیگراند، دست از نیکی کشیده و مردم را به کار بد وامیدارند و از نیکوکاری منع می کنند، و چون خدا را فراموش کردند، خدا نیز آنها را فراموش کرد (بخود واگذاشت تا از هر سعادتی محروم شوند) که در حقیقت بدترین زشتکاران عالم همان منافقانند *»

     در سورۀ کهف، آیۀ 57 دارد که:
     وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّن ذُكِّرَ بِآيَاتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْهَا وَ نَسِيَ مَا قَدَّمَتْ يَدَاهُ إِنَّا جَعَلْنَا عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَن يَفْقَهُوهُ وَ فِي آذَانِهِمْ وَقْرًا وَ إِن تَدْعُهُمْ إِلَى الْهُدَىٰ فَلَن يَهْتَدُوا إِذًا أَبَدًا *
     «و کیست ستمکارتر از آن کسی که متذکر آیات خدا شده باز از او اعراض کرد و از اعمال زشتی که کرده بود ـ به جای توبه و انابه ـ از همه به کلی فراموش کرد، و ما ـ پس از اتمام حجت ـ بر دلهایشان پردة ـ جهل و قساوت ـ انداختیم تا دیگر آیات ما را فهم نکنند و گوش آنها را ـ از شنیدن ـ حق سنگین ساختیم و اگر به هدایتشان بخوانی، دیگر ابداً هدایت نخواهند یافت *»

     چنانکه در سورۀ مبارکۀ حشر دارد:
     وَ لا تَکُونُوا کَالَّذینَ نَسُوا اللهَ فَاَنْسیهُمْ اَنْفُسَهُمْ اُولئِکَ هُمُ الفاسِقُونَ *آیۀ ـ 19
     «و مانند آنان نباشید که به کلی خدا را فراموش کردند ـ و بعصیان شتافتند ـ خدا هم نفوس آنها را از یادشان برد. آنان به حقیقت بدکاران عالمند» *

     آنچه در این رابطه به شدت قابل تأمل می باشد اینست که: قرآن ریشۀ روانپریشی را «نسیان حق»، «اعراض از آنچه حقانی» ست و «ستیز با حق» دانسته و راه علاج را بازگشت به حق معرفی می دارد.
     و این مثبت آنست که: تا از حق اعراض نکنی، به روانپریشی روی کرده نمیتوانی.
     در قرآن، آیاتی هست که از آنها چنین بر می آید که: فراموشی حق بعد از غلبۀ شیطان محقق می شود: ([3])
     ولی اگر خوب توجه شده، زمینه و آیات مربوط قبل و بعد به دقت مورد تعمق قرار گیرند، این نکته روشن خواهد شد که علت غلبۀ شیطان، اعراض از حق بوده است. قبلاً نیز آمد که شیطان بر انسان جبراً حاکم نیست، بلکه فقط می خواند (دعوت و پیشنهاد می کند) و بس.

     در واقع قبول شیطان و زمینه های پیشنهادی او، پس از توجه به او و آن زمینه ها صورت گرفته و توجه به او و زمینه های پیشنهادی او ممکن نمی شود مگر پس از گرفتن توجه از حق و زمینه های حقانی. از همین روست که با صراحتی بی بدیل در سورۀ مبارکۀ طه فرموده است:
     فَمَنْ اَعْرَضَ عَنْ ذِکْری فَاِنَّ لَهُ مَعیشةً ضَنْکا وَ نَحْشُرُهُ یَوْمَ الْقِیامةِ اَعْمی *
     و هر کس از یاد من اعراض کند، همانا ـ در دنیا ـ معیشت او تنگ شود و روز قیامتش نابینا محشور گردانیم * آیه ـ 124.
     و در کل، بر مبنای همین اصل و بینش است که:
     1 ـ ناهنجاری گمراهی را، زادۀ بی ایمانی؛
     2 ـ هراس را زادۀ شرک و فراموشی و اعراض از حق واحد احد؛
     3 ـ نفاق و دورنگی و دو زبانی را زادۀ خداستیزی؛
     4 ـ تشدید، تعمیق، توسعه و تکاثر در انحراف و افراط در آنرا نشانۀ دلِ خداگریز می شمارد. چنانکه به ترتیب در آیات زیر روشن فرموده است: سورۀ انعام آیۀ 125؛ سورۀ آل عمران آیۀ 151؛ سورۀ آل عمران آیة 167 و سورۀ توبه آیۀ 125.

     اصولاً از نظر قرآن سلامت و کمال حیاتی فقط پس از اجابت خدا و رسول او صورت می گیرد که آورده است:
     یا اَیُّهَا الَّذینَ امَنُوا اسْتَجیبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ اِذا دَعاکُمْ لِما یُحْییکُمْ...آیۀ 24. سورۀ انفال
     ای اهل ایمان! چون خدا و رسول شما را به ایمان دعوت کنند اجابت کنید تا به حیات ـ سالم واقعی ـ دست یابید...*

     واقعاً دور از انصاف خواهد بود اگر در رابطة با این آیۀ مبارکه سخنانی را که «میبدی» در تفسیر «کشف الاسرار» آورده است نقل ننمائیم؛ وی آورده است که:
     «... استجابت بر لسان اهل اشارت بر دو وجه است: یکی استجابت توحید، دیگر استجابت تحقیق، توحید یکتا گفتن مؤمنان است و تحقیق یکتا بودن عارفان، توحید صفت روندگان است و تحقیق حال ربودگان. آن صفت خلیل است و این صفت حبیب، خلیل رونده بود و بر درگاه عزت بر مقام خدمت ایستاده که:
     «وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذی فَطَرَ السَّمواتِ وَ الْاَرْضَ حَنیفاً». حبیب ربوده، درصدر دولت به حرمت نشسته، که خطاب آمد از حضرت لم یزل که: «السلام علیک ایّها النبی و رحمة الله و بر کاته». روش سالکان در استجابت ظواهر است بر متابعت رسول و کشش ربودگان در استجابت سرائر است بر مشاهدۀ علام الغیوب، اینست که عالم طریقت گفت:
      اِسْتَجیبُوا لِلَّهّ بِسَرائِرِ کُمْ وَ لِلرَّسُولِ بِظَواهِرِ کُمْ اذا دعاکم لما یحییکم؛ حیوة النّفوس بمتابعة الرّسول و حیوة القلوب بمشاهدة الغیوب.
     ... هیچکس را از اصل آفرینش به حقیقت حیوۀ مسلم نیست، بی اجابت توحید و بی توقیع تحقیق، تا از حضرت نبوت این نداء عزت می آید که: «امرت ان اقتل الناس حتی یقولوا لا اله الا الله». «اِذا دعاکم لما یحییکم»، اهل زندگی و زندگان به حقیقت ایشان اند که از تراجع پاک اند و از تهمت دور، و به دوستی مشهور، از سلطان نفس رسته و دلهاشان با مولی پیوسته، و سرهاشان باطلاع حق آراسته، به نسیم انس زنده و یادگار ازلی یافته و به دوست رسیده. پیر طریقت گفت: نه جز از شناخت تو شادیست، نه جز از یافت تو زندگانی، زنده بی تو چون مردۀ زندانی است، زندگانی بی تو مرگی ست، و زندۀ تو زندۀ جاودانی است».([4])

     و اینها مؤید و مثبت این واقعیت هستند که سالم ترین افراد، دقیقاً همانهائی خواهند بود که خود را در مسیر همین اجابت قرار داده اند، چنانکه بدترین افراد را همانهائی تشکیل خواهند داد که: نه «ایمان» می آورند! و نه «تعقل» می کنند، چرا که خود گفته است:
     اِنَّ شَرَّ الدَّوابِّ عِنْدَاللهِ الَّذینَ کَفَرُوا فَهُمْ لا یُؤْمِنُونَ * انفال ـ 56
     اِنَّ شَرَّ الدَّوابِّ عِنْدَاللهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذینَ لا یَعْقِلُونَ * انفال ـ 22



[1] - پوست سیاه، صورتکهای سفید، فرانتس فانون، ترجمة محمد امین کاردان، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی، چاپ دوم، 2535، ص 92.

[2] - همان

[3] - در سورة مجادله آیۀ 19 آمده است که:

اسْتَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشَّيْطَانُ فَأَنسَاهُمْ ذِكْرَ اللَّهِ...*

«شیطان بر دل آنها سخت احاطه کرده که فکر و ذکر خدا را از یادشان برد... *»

و در سورۀ مبارکۀ یوسف، آیۀ چهل و دوم سخنی دارد که بسیار تکان دهنده، بسیار تنبیه کننده و بسیار بسیار تقویت کننده می باشد. که شایسته است خود خوانندۀ این وجیزه بدان رجوع کرده و تفسیرش را از تفاسیر معتبر دریابد.

[4] - کشف الاسرار و عدة الابرار، جلد چهارم، میبدی، انتشارات امیرکبیر، چاپ سوم، 1361، صص 35 و 36.

خواندن 1446 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار