سه شنبه, 29 بهمن 1392 10:19

علت توسل به انحراف:

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

     تلویحاً آمد که زمینه های انحرافی از هر جهت عقیم، انحراف دهنده، تخدیر کننده و در یک کلام دشمن و مخالف و متلاشی سازندة وحدت و یکپارچگی شخصیت بوده، و خود به نوبۀ خود نیز، زاینده و پرورش دهندۀ آفتهایی ست که در تلاشی شخصیت انسان بسیار کمک می نماید. سؤال اینست که با همۀ اینها، چرا بی عقیدۀ منحرف (بیمار) به آنها متوسل شده، سخت چسبیده و به دشواری از آنها جدا می شود؟!
     باورمان بر  اینست که: باز هم باید علت را در رابطه با اختلاف و حضور شکاف میان خود آرمانی و خود واقعی جستجو کرد. خود آرمانی همانگونه که آمد متوجه آرمانها و ارزشهای بکر و بلیغ و پاک و نورانی و پاک کننده و نور بخش و... است، نه ارزشهای ناپایدار و ارزش نماها و...!
     از سوئی، وقتی روانپریش به زمینه ئی پناه می برد، چون زمینه می تواند به صورت قشری و سطحی در او دگرگونی هایی ایجاد نماید و گوشه هایی از حس و خیال و وهم او را تحت تأثیر قرار داده و به گونۀ تحریف آمیزی اشباع نماید، از سوئی روانپریش تخدیر شده و مشغول گردیده و رنج خود را فراموش می کند! و از دیگر سو، قوۀ واهمه که اسیر لذتهای غریزی گردیده به نفع غریزه داخل عمل و فعالیت شده، پندارها را عین واقع، سراب را عین آب، ارزش نماها را عین ارزش، وسیله نماها را عین وسیله و آرمان نماها را عین آرمان جا میزند، و به قول قرآن:
     ... وَ اِذْ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ اَعْمالَهُمْ وَ قالَ لا غالِبَ لَکُمُ الْیَوْمَ مِنَ النَّاسِ... انفال ـ 48

     چه در حالاتی از این دست (شرایطی که بیمار برخورد عاقلانه را کنار می گذارد) هر چند هرگز نمی تواند عقل را در حدی کنار زند که متوجه کیفیت عمل خود نشود، چون شخص خود را از پویائی عقلی محروم ساخته و پر و بال خرد را بسته و امکان هرگونه پرواز عقلی را نابود کرده است، از سوئی: بیمار وسیله ای عالی برای تمیز ارزشها از ارزش نماها و انگیزه ئی سخته برای گرویدن به ارزشهای استعلائی ندارد، و از سوی دیگر: وهم در قبضۀ غریزه مانده و به نفع آن نیز عمل کرده و در زمینه هائی به تلاش مشغول میگردد که ارباب (غریزه) دستور می دهد!
     لذا روانپریش به کمک وهمِ اسیرِ تحریف گرِ غلط انداز، چیزی را چیزی می بیند و ماهیتی را دیگری گمان می کند و می پذیرد! مثلاً وقتی سلطه جو، به جای رویکردن به ارزشها به سلطه گری روی می آورد، چون این زمینه عمل با مقداری تلاش، قدرت نمائی، پرخاش، زور گوئی و... همراه بوده و این ابزار و حالات را نیاز دارد!
     روانپریشِ سلطه جو هر یک از اینها را به کمک وهم تحریف گر، چیز دیگری، با نما و رنگ دیگری جلوه داده و در اوایل با سماجت و لجاجت و جحد و نفرت انگیزی تلاش می دارد تا به خود بقبولاند که اینها واقعاً همان چیزهایی است که وهم نشان می دهد و نه چیز دیگری! اگر چه خودش می داند که از بی چارگی و لجاجت تن به این جدل مسخره داده و بیهوده تلاش می کند. مثلاً قدرت نمائی را،، قدرت! زورگوئی را، صراحت! پرخاشگری را جدیت و لیاقت و... جا بزند! ولی شدت فرار و شدت گرایش و تلاش و تلقین و... او را به نوع ویژه ئی از تخدیر دچار می دارد و همین امر باعث می شود تا او از یک طرف نسبت به نقص های خود ناهشیار بماند و در نتیجه از مقابله شدن با خود آرمانی مصون و از رنج و نفرتی که نسبت به خود واقعی دارد بر کنار بماند! و از سوئی هم به همین نماها مشغول و سرگرم گردیده و معتاد باقی بماند! چه مثلاً روانپریش سلطه جو به نحوی کاملاً متزلزل و ناپایدار، خود را قانع ساخته است که مثلاً، پرخاشگری های او، نه پرخاشگری، که نمایانگر نیرومندی اوست!

     سوء استفاده از هر وسیله ای، برای ادامة وضع مورد نظر خودش، نشانۀ زیرکی و واقع گرایی او ـ در میدان تنازع بقاء ـ می باشد.
     بی عاطفگی های او، نمایشگر صفای باطن و خلوص نیت و یک رنگی اوست؛ زور گوئیها و درشت گوئیهای او نشانۀ صراحت، رک گویی و... است!
     ظلم و ستم تجاوزگرانة خود را نشانۀ شهامت و شجاعت پنداشته و لازمۀ حیات انسان شجاع و پویا، قلمداد می کند! زیرا که:
     او سلطه جوئی را کمال و علو رتبی قلمداد می دارد و نه تجاوز گری! و لذاست که آنرا به حساب ارج و منزلت خود می گذارد و نه به حساب نقص و ذلت خود!
     او سلطۀ خود بر دیگرانرا نشانۀ ممتاز بودن و برتری خود جلوه می دهد! از سوئی چون جامعۀ منحرفِ منحرف پرور، قسمتی از این دروغهای دمدار را باور کرده است، باور انحرافی، باعث نشاط خاطر و تقویت تخیلات و باورهای غیر معقول و وهم آمیز خود او نیز می گردد! از سوئی همانگونه که بر اغلب روانکاوان روشن می باشد، یکی از راههای فرار از خود، یا یکی از پناهگاهها «بزرگ نمائی» می باشد.

     روانپریش از خودگریز، چون به شدت زیر بمباران سرزنش باطنی و نفرت از خود و فرار از خود و... قرار دارد، به گونۀ سخت کودکانه و ترحمبار تلاش می کند تا: با درشت کردن ریزه میزه امتیازهای خود! و چند برابر جلوه دادن آنها و ارج مضاعف نهادن به آنها و... خود را «قابل تحمل» بسازد! اگر چه هرگز با اینکار نمی تواند «قابل قبول» بسازد!
     لذا امتیاز طبیعیِ اندک خود ـ بسیار اندک خود ـ را مهم و بسیار مهم می نمایاند! اگر ریزۀ هوشی داشته باشد، به نبوغش بدل می دارد! اگر ریزۀ حسنی به ستارۀ زیبائی تبدیلش می کند! اگر ریزۀ نیرو و استعدادی، به چیزی اعجاب انگیز! چنانکه در رابطه با امتیازهای رفتاری از قبیل ریزۀ شجاعتی، ریزۀ تواضعی و ریزۀ عاطفه ئی نیز چنان است!
     گر چه ممکن است، اصلاً او فاقد این موارد باشد، یعنی وقاحت، تهور و پرخاشگری را، شجاعت بداند! و ترس از دیگران را تواضع و...([1]) با همۀ اینها این بزرگ نمائی، پناه گاه پوشالی و متزلزلی ست که برای قابل تحمل ساختن خود واقعی، تدارک دیده است.

     لازم به یادآوریست که به میزانی که در این بزرگ نمائی سرمایه گذاری می کند از درون پوسیده است و از تحمل آن رنجور و از مقابلة با آن در اضطراب! از اینرو: از دروغ بستن های چاپلوسانۀ دیگران، نسبت به خود شادان می شود! مثلاً اگر وارسته و آزاده اش بخوانند ـ با آنکه می داند نیست ـ خوشحال می شود! هر چند که در واقع، خوشحالی او زادۀ تغافل او از خود اوست!
     بر خلاف آنچه برخی از روانکاوها تصور (خیال) کرده و می کنند، بزرگ نما، دقیقاً متوجه سرمایه ها ـ و در واقع نارسائیهای باطنی ـ خود و میزان کم و کیف آنها بوده و در مراحل نخستین نیز، می داند که دارد برای خود مواد توجیهی دست و پا می کند! ولی رفته رفته، وقتی بزرگ نمائی به شکل عادت در آمد، ممکن است، در همۀ موارد و احوال خودش نداند که چرا به بزرگ نمائی پناه می برد!

     اینکه کلیة بزرگ نماها، دچار نوعی میل، توقع، خواست و... برای رسیدن به کمال می باشند، مؤید آنست که اینها میان آنچه هستند و آنچه می نمایند، خودشان فاصله می بینند!
     اینکه میل دارد واقعاً نوعدوست باشد، اینکه می خواهد واقعاً وارسته باشد! اینکه خیال می کند، دیگران منتظرند که او واقعاً به مسئولیت، به تقدس و به سایر مکارم ارزشی ـ آراسته باشد در حالیکه این «دیگران» جز فطرت خود او که به زبان خود آرمانی و از طریق خود آرمانی با او صحبت می کند و تماس دارد، نمی باشد ـ نشانة آنست که او به خود بینا است، به کسرهای خود بینا است، به پرده هایی که بر خود کشیده بینا است و... وگر نه توقع و خواست هماهنگی بی معنا بود! آنچه درین رابطه بسیار طبیعی ست آنکه:
     1 ـ بزگ نما، بزرگ نارسائی های طبیعی و رفتاری خود را کوچک شمارد!
     2 ـ عیب های کوچک دیگران را، بزرگ و حسن های بزرگ دیگران را کوچک قلمداد نماید!

     چه این عمل، مکمل بزرگ نمائی و در واقع متمم آنست، و بدون این کار، بزرگ نمائی تحقق کامل نخواهد یافت.
     اینکه عده ئی با وقاحت و سماجت شگفتی انگیزی می کوشند: با خراب کردن دیگران ـ آنهم از طریق همین عمل بزرگنمائی ـ خود را موجه جلوه دهند، خود را بی عیب جلوه دهند، خود را فاقد آن ناهنجاریها و نارسائیها جلوه دهند و... برای آنست که «خود» را برای خود قابل پذیرش و قابل تحمل سازند! همچنان که گاهی، به شکل واقعاً بیمارگونه و پندارآمیزی خیال می کنند: همانگونه که خودشان نسبت به کسرها و نارسائی های خود بینا و بصیر می باشند، دیگران نیز به ناهنجاریهای خلقی و رفتاری شان بینا و بصیراند! لذا:
     مصرانه تلاش می ورزند، ذهن مخاطب خود را به شدت متوجه نقایص دیگران سازند! تا بدینوسیله خود را عاری از آن نقایص و طرفدار فضایل و مکارمِ متضاد با آنها جلوه دهند!
     در همچو مواردی کافی ست مخاطب زرنگ، صحبت را به محور مکارم کشیده و موارد تجربۀ باطنی و خصوصی اینان را مورد تدقیق قرار داده و مثلاً مورد پرسش قرار دهد! و یا بگوید: چقدر خنده دار است، آنکه خودش واجد هیچگونه فضایلی نیست، به شرح و افشاء رذایل دیگران می پردازد!
     به هر حال، همانگونه که آمد، چون زمینه های انحرافی در واقع حکم پناهگاه هایی را دارند که فرد فراری از خود بدانجا پناهنده می شود، خواه ناخواه، و از آنجا که به قول مولوی:

پس بد مطلق نباشد در جهان

 

 بد به نسبت باشد این را هم بدان

     این پناهگاه ها نوعی از وظیفۀ دفاعی را بانجام رسانیده و متناسب با وضع ویژه ئی که بیمار دارد، مفید بودن خود را «برای فرد بیمار» نمودار می سازد!
     آنچه در این رابطۀ ویژه مهم است اینکه: روانپریش فراری، هیچ رنجی را از رنج مواجه شدن با خود برابر نمی شمارد! ولو در واقع، چندین برابر آن باشد. علتش آنست که بی عقیده خود را حتی در حد خودش هم نمی شناسد! و از آنجا که با خودش برخوردی عالمانه ندارد، همانگونه که از رسائی ها و نارسائی های وجود خود، از هنجاریها و ناهنجاریهای وجود خود نیز شناختی عالمانه ندارد؛ لذا نارسائی های خود را هم گاهی چند برابر خیال می کند! و دقیقاً در همچو مواردیست که رنج مقابل شدن با خود را نیز بدترین و کشنده ترین رنج پنداشته، رنج پناه بردن به سلطه جوئی ، قدرت طلبی، پذیرش طلبی و... را کمتر از رنج مقابله شدن با خود گمان می نماید! و در شرارۀ آن کمتر می سوزد و لذاست که با آن می سازد!

     از اینرو هر چه ترس بیمار از مواجه شدن با خودش بیشتر و شدیدتر باشد، گرایش و توسل وی به زمینه های تحریفی بیشتر و پاینده تر خواهد بود. چه وی در این حالت از احساس آرامش نسبی ئی، خود را برخوردار پنداشته و از تعادل بیشتری بهره مند گمان می کند؛ در حالیکه چنین نیست! زیرا که وهم برای قابل تحمل ساختن او برای خودش، از او برای خود او، تصویر دیگری ارائه داده و درین تصویر او را: برتر و فرادست، با ارج و منزلت، با عظمت و با قدرت، با هیبت و با احترام و... قلمداد می دارد! چه او با خوار ساختن، تحقیر کردن، کوچک کردن و بی ارزش کردن دیگران و یا با فریب دادن، آلت دست ساختن، تحمیق کردن و به کار گرفتن دیگران (تیپ ادغام پذیر و پذیرش طلب) احساس پیروزی، احساس کارآئی، احساس تفوق، احساس پویائی و... می کند!
     او عملاً متوجه می شود که توانسته است مطابق میل خود و بر مبنای شرایط خود، در زندگانی دیگران تغییر ایجاد کند، در اداره و طرز رفتار دیگران مؤثر واقع شود، آنها را ابزارگونه در چنگال ارادۀ خود داشته باشد، حیات آنها را از اراده تهی و از مسیر اصلی تحریف و در جهت منافع خود به کار اندازد! و بالاخره با در هم کوبیدن خواست و میل آنها در جهت میل خود، بر آنها سلطه و پیروزی یابد! و دهها زمینۀ دیگر. چه هر کدام باعث توانند شد تا بیمار در پس آن حصار کور سازندۀ تخدیر کننده، به نوعی ویژه از احساس امنیت و تعادل مصنوعیِ بیشتری، دست پیدا نماید!
     ولی در واقعیت، دروغی بودن این خیالات از آنجا ثابت می شود که:
     اولاً: روانپریش هرگز و در هیچ شرایطی و هیچ لحظه ئی نمی تواند نسبت به حقانیت مواضع خود متیقن باشد!
     ثانیاً اینکه: همیشه از مواجه شدن با خود هراسان است!
     و ثالثاً اینکه: هرگز نمی تواند برای همیشه و به گونه ئی یقینی خودِ آرمانی خود را طرد و نسبت به باطل بودن و واهی بودن او متیقن باشد!



[1] - هر چند در نفس امر، چون او به این موارد، از موضوع ارزشها و اخلاق و ایمان و... برخورد نمی کند، فاقد آنهاست.

خواندن 1468 دفعه

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار