سه شنبه, 29 بهمن 1392 13:55

سلطه جوئی

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

اِنَّ فِرعُونَ عَلی فِی الْاَرْضِ ...

     پناه گاه دیگری که ممکن است فطرت گریز بیمار، به آن پناه بُرده و به وسیلۀ آن حقارت و ناچیزی وجودی خود را پوشانیده و خود را از سرزنش خود ایده آلی و رنج زادۀ نارسائی ها و... نجات بخشد، سلطه جوئی ست.
     این پناه گاه بر خلاف پذیرش طلبی، هیچگونه وجهة معقول و منطقی نداشته در همۀ حال برای هر دو طرف، نتایج ویرانگر و ضد ارزشی دارد. چرا که در این چهرة از بیماری، روانپریش خود را به گونۀ هراسباری از هویت انسانی تخلیه کرده و از موضعِ موجودی غیر انسانی، با دیگران برخورد می کند.
     او نیز همچون پذیرش طلب که از پذیرش طلبی، عقلاً و قلباً بیزار بود عقلاً و قلباً از سلطه جوئی بیزار بوده، اما به واسطۀ گریز از فطرت ارزشمدار خود، تنها راه را سقوط در سلطه جوئی می یابد.
     سلطه جو فاقد هویت واقعی ست! چه وی همیشه در حال فرارِ از خود به سر می برد! همیشه در حال فرار از مشاهده و دیدار خود قرار داشته و عمل می کند! او در مسیر گریز از تحقق هویت خویش گام برداشته و در خلاف جهت رشد و تعالی هویت خود تلاش می ورزد.
     از دیدگاهی، او هویت ساختگی و تخیلی خود را در یک وضعیت ویژه (سلطه) سراغ گرفته و از همین موضع به نمایش و تثبیت هویت خویش می پردازد!
     او نیز تجزیه گریست که خود را به خود و نه خود، به خود و غیرخود تجزیه نموده و خود را همیشه در رابطة با آن موقعیت جستجو و دنبال می کند! آنچه محقق است آنکه، او حتی خود را هم، در رابطۀ با آن موقعیت جستجو نکرده، بلکه، به دنبال نوعی بیخودی و نوعی ناخودمندی بیمارگونه است! تا از رنج خودآگاهی و مشاهدۀ نقص های خویش برهد!
     او از اینکه ذهنش متوجه دید و برداشت مردم شده و خود را در دیدگاه مردم فردی مسلط می یابد هم خورسند است و هم به صورتی آنی از سرزنش خود آرمانی در امان! در واقع، همین نشوۀ فریبناک باعث می شود تا نتواند به گونۀ عاقلانه پذیرای سختیهای بازگشت به خویشتن گردد.
     باید متوجه بود که سلطه جوئی اشکال متنوعی داشته و در گرایشها و موضعگیریهای مختلف و گاه متناقضی ظهور و بروز می نماید.
     ممکن است سلطه جو دم از اخلاق و ارزشهای والای انسانی و یا ضرورت اجراء مکارم اخلاق و پیاده شدن احکام انسانی و ارزشی زده و چنان با حرارت هم اینکار را انجام دهد که ساده دلان وی را یکی از عاشقان اخلاق و لطایف و ظرایف گرایشهای ناب اخلاقی پندارند! ولی واقع امر این باشد که سلطه جو می خواهد به گونه ئی نامرئی، سلطۀ فکری خود را به شنونده تثبیت نماید!

     به طور خلاصه می توان گفت که چون بی عقیدۀ سلطه جو، تنها راه گریز را سلطه جوئی خیال کرده است، تلاش همه جانبة او متوجه این نکته است که در هر مورد و هر زمینه ئی، سلطۀ خود را ثابت نماید! لذا بررسی می دارد که در چه شرایط و کدام زمینه ها می توان مسلط شد. و چون یقین به مسلط شدن پیدا کرد، اقدام می کند! ولو زمینه، زمینۀ ابراز عشق باشد که ظاهراً با هرگونه سلطه جوئی ناسازگار می نماید! لذا عشق خود را به گونه ئی ابراز می دارد که مستقیم و یا غیر مستقیم، سلطة او را بر طرف، ثابت نماید!
     ممکن است فطرت گریز سلطه جو بخواهد، سلطۀ خود را از طریق شهرت علمی، شهرت هنری و یا سیاسی ثابت کند، لذا باید متوجه بود که وی به خودِ علم، به خودِ هنر و سیاست و... هیچگونه ارزش، احترام و... قایل نبوده ولی چون اینها را نزد دیگران مقدس می یابد، تلاش می کند تا از این طریق، سلطۀ خویشرا ثابت و متجلی بسازد! چه متوجه شده است که: در شرایطی ویژه هم می توان از طریق آنها مسلط شد! و هم شخصیت دیگران را خرد کرد! چه از دیدگاه فطرت گریزِ سلطه جو، علم و هنر و سیاست و... هم می توانند مظاهر سلطه باشند، هم وسیلۀ ترس و تحقیر دیگران.
     لذاست که: به میزانی که فطرت گریز از شکست خود تنفر داشته، از حقارت خود آگاه، از ناچیزی خود فراری و از مقابل شدن با خودِ واقعی هراسان و سر افکنده باشد، در ایجاد ترس و تحقیر دیگران کوشاتر و در روشهای سلطه گری خشن تر و شدید تر عمل می کند.
     در رابطة با بیمار سلطه جو، آنچه بی نیاز از برهان می نماید آنست که سلطه جو، تلاش می کند تا در رابطه اش با دیگران، ایجاد هراس و ابهت نماید! او از اینکه دیگران از او بترسند، شرمنده و ناخوشنود نیست که بگذر، بلکه لذت هم می برد! زیرا، او از اینکه مرجع و منبع هراس باشد، رنجی نداشته و زشتی آنرا درک نمی کند! لذاست که، تلاش می کند از زمینه ها، ابزار، برخوردها و... به گونه ئی استفاده کند و به جائی استفاده کند و به موقعی استفاده کند که در طرف مقابل ایجاد هراس نماید! چه گمان سلطه جو برآنست که با برقرار کردن رابطۀ ترس هم بهتر می تواند به نیازهای سلطه جویانة خود جامۀ عمل پوشاند! و هم با اینکار، درجۀ سلطه پذیری طرف مقابل را افزایش بخشد! چنانکه می پندارد بر نفوذ او به عنوان سلطه جو افزایش، عمق، پهنه و تداوم ایجاد می کند!
     از سوئی، وقتی می بیند دیگران از وی می ترسند، او این ترس را به حساب احترام گذاشته، از ناحیۀ ابهت خود شمرده، احساس وجود و حضور و لاجرم پذیرش و تحمل خودش را می نماید! لذا به میزانیکه خود را ناچیز می یابد، دیگران را تحقیر کرده و به میزانیکه از شکست خود متنفر است، دیگران را با شکست مواجه ساخته و از شکست آنها احساس قدرت و نیرو و استیلا می کند! اینکه برخی گمان می کنند: سلطه جو همیشه و همه جا آدمی ست خشن، عصبانی، جسور، بی عاطفه، پرخاشگر و... با آنکه درست است، کامل نیست. چه اینان فقط متوجه یک چهرۀ سلطه جو می باشند و نه همة چهره ها و مظاهرش!

     اصلاً باید باور کرد که سلطه جوی، فقط سلطه جوی است و نه پرخاشگر، جسور، عصبانی و...! چه این روشها و ابزار و... فقط در یک حالت ویژه و شرایط خاص مورد توجه سلطه جویند و نه همیشه! زیرا ممکن است سلطه جو به روشها و ابزار دیگری خود را نیازمند پنداشته، بدانها مجهز شده و از همانها بهره جوید!
     ممکن است یک زن خوشگل ظریف طناز عشوه گر، سلطه جو باشد! ولی او جز طنازی و عشوه گری و... وسیله ئی نداشته و جز از طریق همانها، اعمال نفوذ ننماید. چنانکه یک کودک نازپرور، فقط از طریق معین خودش به سلطه جوئی پرداخته، پدر و مادر بی انضباطش را زیر سلطة خویش می کشاند! این واقعیت در مورد روحانی نمای سلطه جو، که با تفسیر جزمی و من در آوردی آیه ها، حدیثها و احکام عمل کرده، یا واعظ و سخنرانی که مطابق میل شنوندگان خود ـ و نه نیاز آنها ـ سخن می گوید! یا فردی که با زور و فشار، مبلغی عبارتِ ظاهرفریب و کلیشه ای را حفظ نموده و دانشمند نمائی می کند و یا مظلوم نما و بد بخت نمائی که می کوشد با آه و ناله قلب طرف را زیر سلطة خود قرار دهد و دیگران و دیگران قابل تعمیم و صدق تواند بود.

     فطرت گریز سلطه جو، اگر به قدرت برسد، دم از خدائی هم می زند! مگر نمرود در جواب ابراهیم (ع) که گفت:
     اِذْ قالَ اِبْراهیمُ رَبِّیَ الَّذی یُحْیی وَ یُمیتُ ... نگفت که: قالَ اَنَا اُحیی وَ اُمیتُ؟! ([1]) مگر فرعون نگفت: ... اَنَا رَبُّکُمُ الْاَعْلی...؟!([2])
     اینان هرچه بر تلاشهای سلطه جویانه شان افزوده گردد، هر چه میدان عملشان فراخ و شدت عملشان بیشتر و تجارب عملی آنان کار سازترگردد، در سلطه جوئی حریص تر و جری تر می شوند!

     اینان هر چه روحیۀ مردم را حقیرتر و آمادگی مردم را در سلطه پذیری بیشتر بیابند، شرورتر می شوند! آنهم تا آنجا که گاه تنها به ادعای خدائی بسنده نکرده، بلکه تا بدانپایه از روانپریشی پیش می روند که بدون کمترین احساس شرمی مدعی می شوند و متوقع می باشند که «باید» مردم، به بندگی خود، ناچیزی خود، بی ارادگی خود و... نسبت به اینان اعتراف نمایند! گریز از خود و همۀ واقعیت وجودی، بر اینان چنان استیلا یافته و ابلیس برآنها چنان تسلط یافته که به قول قرآن:
     وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَیْهِمْ اِبْلیسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ اِلَّا فَریقاً مِنَ الْمُؤمِنینَ .* سباء ـ 20
     «چنان خیال می کند که آنچه می پندارد درست و آنچه متوقع می باشند، به جای می باشد!»

     طبیعی ست که این رابطه، بنابر طبیعت ذاتی و گوهر روان پریشانه خود، رابطۀ خدای غنیِ غفورِ رحیمِ رحمان با بندگان خود نمی باشد تا بنده از فیض و رحمت معبود خویش به رشد، به نعمت، به کمال، به آزادگی، به راحت، به پاکی، به خرد، به نور، به راستی، به بزرگی، به ارج و به هستی برسد! بلکه رابطۀ ناخداوندِ بیچارۀ حقیرِ تهی مایة از خودگریزِ بی خصلتی است که از بی مایگی به سلطه جوئی فرار کرده است.
     موجودیست که نه تنها خودش اسیر شده است که می کوشد با توسعه و تعمیق و تشدید سلطه جوئی، بندگان خود را از هرگونه معنی، حرمت، عزت، ارج و تقدسی خالی سازد!
     خدائی ست که بیش از بندگان خود محکوم و اسیر رابطۀ خدائی و بردۀ بندگان خویش می باشد! خدائی ست که نه تنها خودش از عزت وجودی گریخته است که می خواهد عزت وجودی دیگران را نیز پایمال روابطِ سلطه جویانه نماید!
     خدائی ست که به جای القاء سیرت خداوندگاری، خواری، زبونی، پستی، ناچیزی، بی هویتی و... را القاء می دارد! زیرا: بیمار سلطه جو، از همه توقع خدمت، نه، بلکه انتظار نوکری دارد! و وقتی کارش بالا گرفت منتظر است تا دیگران نوکری او را نوعی عمل افتخارآمیز، نوعی کار ارج بخشنده و شخصیت افزای بشمارند!

     با این مایة از بینش است که متوجه می شویم: چرا عشق نزد سلطه جوی، معنای دیگری پیدا کرده است! او نباید عاشق کسی بشود. بلکه این وظیفة دیگران است که عاشق او باشند! به عشق او بسوزند! و به درد او افتخار کنند!
     سلطه جو چون به خود و عواطف خود پشت کرده و از درک آنها عاجز است از موقعیتی که برای عواطف خود ایجاد کرده است بی خبر است! و از اینکه عواطف استعلائی و گوهر خود را متلاشی ساخته است، غافل می باشد! و دقیقاً به همین واسطه هم هست که از تلاشی و فساد آنها محزون نیست!
     طبیعی ست وقتی کسی مثلاً از محبت و زمینه های درونی و برونی آن گریخته باشد، چون نمی تواند نسبت به آنها اشراف داشته باشد نسبت به صلاح و فساد آنها نیز، بی توجه و غیر حساس خواهد بود. از اینروست که سلطه جو، سلطه و روابط سلطه را عشق قلمداد می کند! منتها، وقتی هم کسی عاشق او شد، نباید این گرایش باعث شود که آندو در یک هویت واحد به هم برسند! بلکه روابط ویژه حکم میدارد که عاشق باید بسوزد تا معشوق او را درک کند! چرا که او فقط از طریق خواری عاشق است که می تواند او را درک کند، نه از طریق عزتی که عشق به عاشق می بخشد! هر چند که وی به گونۀ مسخره ئی ادعا می کند که هر که عاشق او شود عزت می یابد! اما چون نمی تواند معنای این انتظار و ادعا را درک نماید، مایل است که عاشقش گرفتار رابطۀ سلطه باقی مانده و در ذلت سلطه دست و پا بزند! و دقیقاً از همین روست که به عاشق خود دل سپرده نمی تواند! یعنی چون رابطه اش واقعاً رابطه ئی قلبی و عاشقانه نیست، چون عاطفه اش در امر عشق سهیم نبوده و لاجرم اشباع نمی شود، نمی تواند در بند عاشق بماند! و لذا به دیگری عشوه می فروشد!

     طبیعی ست که درین بحث، مسئلة جنسیت مطرح نبوده و موضوع اعم از مرد و زن و نر و ماده مورد نظر می باشد!
     اینان دلی که داشته اند به سلطه داده اند! لذا دلی ندارند تا به عاشق و یا معشوق خود بدهند! از اینرو، همیشه از لذت محبت ورزیدن، از لذت عاشق شدن و عاشق بودن، از لذت واقعی معشوق بودن، از لذت انتظار کشیدن، سوختن، رنج بردن و... در راه عشق محروم می باشند! زیرا که عشق دلی آزاد و جانی آتشناک می طلبد و اینان اسیرند و دلمرده! و لذا از درک آنهمه لطف محروم!
     فطرت گریز سلطه جو، به گونۀ رسوا کننده ئی، زیر سلطه به سر می برد! گوئی عاشق سلطه است! زیرا که او در بند، در اسارت و زیر سلطۀ ذوق و خواست سلطه گیری ست.
     او زیر تمایلِ سلطه بر دیگران است! او اسیر تمایل سلطه بر دیگران است! او عاشق سلطه بر دیگران است! و چون این عشق بدون حضور دیگران ناممکن بوده و بدون سلطه پذیری دیگران ممتنع می باشد، متوجه می شویم که او در واقع زیر سلطۀ دیگران است! منتها خودش متوجه نبوده و نمی داند که زیر سلطۀ حضور و سلطه پذیری سلطه پذیران خود به سر می برد!

     او با شیئی قرار دادن شخص و کنترول و استعمال او، در واقع خود را از شخصیت تخلیه و به شیئیت بدل می سازد. زیرا عملش مناسب کسی که به خود شخصیت قابل باشد نیست. چه سلطه جو به همه کس و همه چیز (اشیاء و اشخاص) به عنوان وسیله نگاه کرده و با همه چیز از همان موضوع برخورد می کند!

     فطرت گریز سلطه جو یک هراس اصلی دارد و یک سلسله هراسهای فرعی. هراس اصلی او روبرو شدن با خود واقعی، ناقص و نارسا و رنج حاصل از این مقابله و روبروئی ست.
     باید خاطر نشان کرد که هراس روانپریش سلطه جو از شناخته شدن (هراس از اینکه دیگران بفهمند که او موجودی ناقص و نارساست) هراسی فرعی بوده و از این هراس بدان جهت هراس دارد که مجبور می شود از این طریق به خود بنگرد و با خودِ واقعی و رنج مشاهدۀ کاستی های آن مقابل گردد. زیرا روانپریش سلطه جو به واسطۀ شناختی که از خود دارد و بصیرتی که به نارسائی های باطنی خود دارد ـ بر خلاف تصویری ادعایی که از خود بروز می دهد ـ تصویر نفرت انگیز و تحمل نابرداری از خود پرداخته است!
     او خود را موجودی زاید، بی محتوا، پست، بی عاطفه، منافق سیرت، بی اراده، بی تقدس، ارزش گریز، موذی، ستمگر، سختی گریز، راحت طلب، بی استقامت، خشن، بد اصل، بی صبر، بی نیرو، کم حوصله، بی مرام، بی ریشه، بدبخت، بیگانه با همه و از همه، بی همزبان، دشمن تراش و... می داند! و در واقع داشتن همین تصویر هراس انگیز است که او را به خشونت بیشتر، به دخالت و فضولی بیشتر، به بی عاطفگی بیشتر و... وامیدارد!
     لذا به جرأت می توان گفت که: قسمتی از گرایشات سلطه جویانة او برای پوشیدن هراس خودش می باشد. و اگر خواستی بگو: برای پوشانیدن نقص ها و ندیدن آنها می باشد.
     آنچه در این رابطه به گونۀ شگفتی زائی جالب توجه می نماید آنست که: آنچه روانپریش سلطه جوی از آن خود را متنفر نشان می دهد، در عمل گرفتار آن می باشد! فرعون از خدا می گریخت! اما این گریز، سر از خداوندگاری خودش بیرون آورد! کمونیستها از مذهب می گریختند، اما، به پرستش بافته های منحط سیاسی ـ حزبی خودشان انجامید! از استبداد، به استبداد کارگری! از دولت، به حاکمیت پرولتاریا! آنهم به شکل، رنگ و شدتی که در تاریخ بشریت کمتر می توان نظیرش را سراغ داد!

     به هر حال، فطرت گریز روانپریش، وقتی به دام سلطه جوئی کشیده شد، یگانه راه نجات از ترس مقابل شدن با خود را، سلطه جوئی و احیاناً تشدید کیفی و کمی آن گمان می کند! و لذاست که متوجه می شویم: او از یک سو همچون فرعون، سزار، چنگیز، هیتلر، استالین و... به شدت عمل روی می آورد و از دیگر سوی، برای فرار از سرزنش و نیز برای گسترش زمینه، به بازشناخت راههای سهل تر و پرداخت بدانها می گراید! لذاست که در کنار کشتارهای دسته جمعی، مثلاً از «فلسفۀ علمی!» هم دم می زند! و یا همچون سلطه جویان غربی، در کنار سانسور غیر مستقیم اذهان ـ که گاه از طریق بمبارانهای لغزاننده و تحریف کنندۀ تبلیغاتی صورت می گیرد ـ از آزادی بیان و عقیده هم دم می زنند!
     این نکته به روشنی پیوسته است که: سلطه جو ـ همچون قدرتگرا ـ چون اصل را بر سلطه گذاشته است، هراسی بسیار مسخره او را احاطه می دارد! او نه تنها از روابطِ سلطه هراسان است که از مظاهر اشکال مختلف برتریهای انسانی نیز، اعم از فرهنگی، سیاسی، نظامی، اقتصادی، اجتماعی و حتی هنری نیز می ترسد!
     آنچه به یادآوری خودش می ارزد آنست که: سلطه جو، خودش، سلطه جوئی را انتخاب کرده، پیشه ساخته و در عمل خود نه تنها آنرا قانونیت بخشیده که از طریق عمل خویش به تبلیغ آن برخاسته است! ولی با همۀ اینها از روابط سلطه بیمناک و هراسان است. منتها باید اذعان داشت که ترسش از به هم خوردن موقعیت خود او ـ به عنوان مسلط ـ است! و دقیقاً به همین علت هم هست که از مظاهر سلطه نیز می ترسد. آنهم تا آنجا که گاه یک کتاب مخالف تعادل آنرا به هم می ریزد! یک صدای مخالف رعشه بر اندامش می افکند! یک نقاشی تشویشش را چند برابر می سازد و...! و لذاست که به سادگی، در جریان مناسبات ترس، مقهور تاکتیکهای دلهره انگیز قرار گرفته و به آلت دست ترس انگیزان بدل می شود! وقتی به صحنه های سیاسی ـ اقتصادی توجه جدی و ارزیابانه معطوف گردد، این نکته روشن خواهد شد که نیروها و استعدادهای زیادی از ترس ـ ترسِ پیش افتادن دیگری ـ افتخار انتخاب شدن و پیش فروش کردن خود را، قبل از دیگران، جشن می گیرند!

     چه سیاست زده های بی ریشه ئی که از ترس، به چالۀ آلت دست شدن قدرتها سقوط نکرده و نمی کنند؟! و باز چه چهره هائی که به وسیلۀ هراس دیگران بدل نمی شوند؟! چه چرندهائی ـ همچون فلسفۀ علمی! ـ مایه و تندیس رعب و هراس میلیون ها انسان قرار نمی گیرند؟! چه نیروهائی در دخمۀ ذهنهای ترسانیده شده نگندیده اند؟! چه قیام هائی که به شکست مواجه نشده اند؟! چه حق هائی که پایمال نگردیده و چه آزادی ها و آزادگی هائی که پایمال هراسهائی از این دست نشده اند؟!
    هدف اصلی فطرت گریز سلطه جوی را، نفس سلطه جوئی و یا پی آمدهای آن تشکیل نمی دهد، هر چند او برای تحقق سلطه جوئی تلاشهائی را به خرج می دهد، راهها و روشهای متعددی را تجربه می دارد، برای شناسائی ابزار کار آمدتر و براتر رنج می برد، به شناسائی زمینه ها همت می گمارد، اما همۀ اینها نقش دست دوم، سوم را دارند! زیرا که هدف اصلی، گریز از رنج خود واقعی است.
    به عبارت دیگر، سلطه جو یک نیاز اصلی دارد (نیاز به هماهنگی با خود آرمانی) و یک سلسله نیازنماهای فریبنده! گرایش او به سلطه جوئی، بر مبنای رفع نیازنماها بوده و هیچ ارتباط ضروری با نیاز های واقعی و اصیل او ندارد. حال اگر او به سلطه جوئی رنگ و شکل نیاز بخشیده و آنرا با پرروئی و وقاحت یک نیاز قلمداد می دارد یا برای پنهان کردن چهرۀ واقعی خودش می باشد و یا به علت خوی ثانوی شدن این گونه رفتار و برخورد! ولی آنچه مسلم است اینکه: هیچ ضرورت حیاتی و هیچ اجبار غریزی گرایشات سلطه جویانة او را پشتیبانی نمی کند! و هیچ اجباری او را بدانسوی نمی کشاند! مگر میل تخدیر و اغفال خود!

     آنچه درین رابطه از نظر برهانی مهم است اینکه: گرایش او فقط به عقیده (فطرت) ضروری و در نتیجه زاینده و ثمربخش می باشد و بس.
     از دیدگاهی ویژه، سلطه جوئی یعنی کشتار. چه سلطه جو، در تحلیل نهائی بر آنست تا: هم بر اندیشۀ دیگران داغ مرگ بزند، هم بر عمل دیگران. طبیعی ست که اینکار را کرده نمی تواند مگر آنکه اول مرگ سلامت اندیشه و عمل خود را اعلام کرده باشد. زیرا او می خواهد دیگران نظراً و عملاً بمیرند تا او تحقق یابد! چه او بگونه شگفتی زائی از اندیشه و آزادی اندیشة دیگران می هراسد! درست به همانگونه که از عمل و ارادۀ آزاد دیگران برای عمل می هراسد! و لذا بر آنست تا دیگران ابزار اندیشه ای باشند که او برای آنها تهیه دیده! و ابزار عملی باشند که او پیشنهاد می کند!
     فطرت گریز سلطه جو، برای اینکه خود را اگر سرزنش خود آرمانی برهاند، زندگانی را میدان جنگ و انسانرا گرگ انسان، معرفی می دارد! گرگی که اگر تو او را از پای در نیاوری، او تو را نابود خواهد کرد. او با طرح همین سفسطۀ هویت برانداز، به سلطه جوئی خود قانونیت و مشروعیت بخشیده، آنرا عملی دفاعی و ناچار از پذیرش تلقی می دارد!
     در زمان ما سلطه جوئی زیر نقاب ترحم، دلسوزی، ترقی (استعمار) و... نمایان گردیده، سلطه جویان حرفه ئی، برای توجیه عمل شنیع خود متوسل به سفسطه گوئیهائی می شوند که هیچ احمقی هم آنرا باور کرده نمی تواند!
     اگر آرمان و هدف را دارای بار ارزشی بدانیم، سلطه جو، هدف ندارد، چون «خود»ی ارزشمدار ندارد. او خودِ واقعی خویشرا قبول نداشته و با خودِ آرمانی هم، هنوز هم جهت نشده است! هر چند که فطرت گریز گاهی خود را هدف دار جا زده و هدف خود را نیز ارزشی قلمداد کرده و برای اثبات حقانیت ادعا و عمل خود دلیل تراشیهائی هم می کند، ولی در واقع: برای فرار از برخوردی ناشایست و پنهان کردن نمای واقعی خویش است که به سفسطۀ سلطه جویان فطرت گریز متوسل شده، به قانونِ «هدف وسیله را توجیه می نماید» می گراید! تا با قانونیت بخشیدن به رفتار خود، خود را از رنج سرزنش شدید خود آرمانی رهائی بخشد. زیرا که رفتار دسته ای از سلطه جویان فطرت گریز، برای رسیدن به آنچه هدف قلمداد می کنند، از مرز حیوانیت و ضد حیوانیت هم می گذرد! و این برای خودش هم ناراحت کننده و غیر قابل تحمل است! لذا برای تخدیر خود و رهائی از چنگال محکومیت باطنی به سفسطه گوئی پناه می برد!

     در واقع روانپریش، با روی کردن به سفسطه و مشغول کردن خود به آن، از خود آگاهی فرار می کند! تا با قرار گرفتن در حوزۀ نوعی بی خودی، خود را نبیند! به خود آگاه نباشد! تا رنج نبرد! و این همان معنای: «از ترس رنج، تن به بدی دادن» است! از اینرو می توانیم یقین داشته باشیم که سلطه جو تا در حوزۀ گرایشهای سلطه جوئی به سر می برد، برای خودش آرمان و هدفی نداشته و گریزش به سلطه جوئی انفعالی و برای تخدیرخود و فرار از احساس رنجی ست که می برد! یعنی چون رفتار سلطه جو، فعالانه و تنش زدای نبوده بلکه منفعلانه و تنش زای می باشد، غیر هدفمندانه است، هرچند که سلطه جوی، به صورتی سخت خیال پرورانه برخی از تلاشهای خویشرا «مقدس» و در نتیجه ارزشی و هدفمندانه قلمداد می کند! در حالیکه او، هم بی تقدس است و هم هدف گریز!
     ممکن است سلطه جو خود را دلسوز مردم، محب و غمخوار مردم و متمایل به تحقق اهدافِ آنها جا بزند! ولی همۀ اینها زمانی خواهد بود که این گرایشهای منافقانه بتوانند سلطة او را بر دیگران مسجل سازند! از سوئی باید بپذیریم که چون فطرت گریز سلطه جو، بی تقدس است، نوعدوستی او نیز بدون بار احترام و از موضع سلطه جوئی ست! زیرا که وی هم طعم دوستی را نچشیده و کسی را هم جز برای تثبیت سلطه جوئی دوست نمی دارد! یعنی ممکن است که او دیگران را دوست بدارد، اما برای آن دوستشان می دارد که بر آنها مسلط باشد! درست همچون قصابی که گوسفند چاق و چله را دوست می دارد!
     همانگونه که ممکن است پذیرش طلب، برای تحقق پذیرش طلبی، به شهرت طلبی یا سود جوئی و یا سلطه جوئی روی نماید، سلطه جو نیز ممکن است به پذیرش طلبی روی آورد! ولی این فقط زمانی خواهد بود که دیگران او را به عنوان فردی مسلط بپذیرند.
     باورم بر اینست که هر یک از ما، با کمی دقت متوجه خواهد شد که برخورد سلطه جو نسبت به سایر انسانها، بسیار شگفتی زای است! چه از سوئی آنها را ابزار اهداف بیمارگونۀ خود تلقی کرده و به هویت انسانی آنها به دیدۀ تحقیر می نگرد! و لذا ظاهراً نسبت به سرنوشت دیگران بی توجه می نماید! ولی از سوئی، چون خود را در حضور منفعلانة دیگران سراغ می کند، تلاش خنده آوری دارد تا سرنوشت دیگران را به عنوان موجودی مسلط بدست گیرد! لذا در هر کارشان مداخله می کند، در هر امرشان خود را شریک قلمداد می کند و...

     در تحلیل نهائی می توان باور کرد که او با اعمال سلطه، در واقع دیگران را از احساس مسئولیت نسبت به خودشان محروم، منع و خالی می سازد! زیرا که به گونۀ رقت انگیزی آنها را از مداخله در امور حیاتی خودشان محروم و به گونۀ هراسباری متکی و وابسته شان می سازد! چه معتقد است که اگر دیگران خود برای خود تصمیم بگیرند، به مرور ایام سلطة او بهم می ریزد! لذا به هر عنوان ـ و حتی به عنوان دلسوزی و دوستی و... ـ مداخله گرانه عمل می کند!
     روانپریش سلطه جو، در موارد بی شماری رقت قلب، عواطف ملایم، نرم خوئی و دلسوزی را نادیده گرفته، در برخی از موارد آنرا نفی و نشانۀ ضعف شخصیت قلمداد می دارد! ولی آنچه مسلم می باشد اینست که او به واسطۀ بیماری، برخلاف عقیده و فطرت خود برخورد می کند. یعنی اگر بیمار سلطه جو، این موارد را نادیده می گیرد، نه به واسطۀ آنست که بر وی اثر نکرده و یا عقلاً بتواند آنها و اثرات مثبت آنها را نفی کند، بلکه به این علت از آنها کناره می گیرد که: یا می ترسد تحت تأثیر قرار گرفته و موضع گیری او نشانۀ ضعف وی تلقی شوند و یا می ترسد که عمل او از موضع سلطه تنزل یابد! زیرا که وی تنها از منظر سلطه و از طریق سلطه به نشوه می رسد!

     روانپریش سلطه جو اغلب منضبط، بانظم، خوش عمل، دقیق و... می نماید! درست همانگونه که اغلب پرتلاش و پر جنب و جوش می نماید! اما باید میان کار در جهت رشد و کمال هویت که کار است و بیگاری که چیزی جز تلاش در جهت فساد و تلاشی  هویت نیست، فرق گذاشت! همچنان باید میان انضباط، نظم، خوشکاری و دقتی که در جهت فطرت است از آنچه در جهت خلاف فطرت می باشد، امتیاز قایل شد. لذا باید پذیرفت که گرایش به کار بیشتر، خود گرایش به زمینه های سلطه جوئی ست. همانگونه که زمینه و فرارگاهی ست از احساس شرم و رنج نارسائیهای خود واقعی! چه بیمار، به میزانی که مشغول و متوجه کار است، از خود غافل است، به همان نحوی که گاه توجه به نظم و... یا برای نمایش قدرت و در نتیجه تثبیت و تداوم و تعمیق سلطه است! یا فرارگاهی موقتی است و یا خود را دلسوز خود و ... قلمداد کردن! در حالیکه او نه به کار سالم و نظم سالم و معنادار توجه دارد نه به انضباط سالم و معنادار!

     بیمار سلطه جو نیز همچون پذیرش طلب، خود را از خیلی چیزها محروم ساخته است، که با وجود تذکر آنها در بخش مربوط به پذیرش طلبی به واسطۀ اهمیت بسیار برجستة آنها، همۀ آن موارد را عیناً دوباره درینجا نیز یادآوری می داریم، سلطه جو به واسطۀ انغمار در سلطه جوئی خود را:
از تهذیب نفس خود؛
از بررسی و محاسبۀ درجۀ فساد و کمال خود؛
از بیداری نسبت به حقیقت خود؛
از تلاش و جهاد در جهت تکمیل خود؛
از وقایۀ خود؛
از تصفیۀ خود؛
از تفکر نسبت به خود؛
از استقامت در طریق ساختن خود؛
از محبت و دلسوزی به خود؛
از امید به رشد و پروردن خود؛
از همت در زمینۀ آزادی خود؛
از مراقبت جوهر و هویت ربانی خود؛
از بصیرت نسبت به وضع و جنبه های استعلائی و امکانات متعالی خود؛
از معرفت به دارائیهای خود؛
از انس و الفت با خود؛
از خوف و هراس نسبت به آفات هویت و رشد و کمال خود؛
از مشاهدۀ زیبائی های خود؛
از درک عظمت وجودی و امکانات بیبدیلِ کرانۀ ناپیدای رشد و عزت و... خود محروم می گرداند!

     علاوه بر اینکه این تیپ ها در واقع:
از پذیرش عواطف و اهداف خود فرار می کنند!
از نمایش اصیل و آفرینش هویت های مختلف، یا هویت خود در ابعاد مختلف فرهنگی، سیاسی، اقتصادی، هنری و... فرار می کنند!
از ارزشهای درون ذاتی، واقعی و تحققیِ هویت انسانی خود به سوی اعتباریات وهمی فرار می کنند!
از زمینه های تجهیز خود به نیروی نفی بدیها و نارسائیها و... و نیز توانائی اثبات خوبی ها فرار می کنند!
از شوریدن بر نارسائیها و از عصیان علیه بدیهای خلقی خویش فرار می کنند!
از عملِ دمیدن، روئیدن، بالیدن، و جوشیدنِ از درون ـ آنهم به نفع هویت انسانی خود ـ فرار می کنند! و...!



[1] - بقره ـ 258

[2] ـ نازعات ـ 24

 

خواندن 1300 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « قدرت طلبی پذیرش طلبی »

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار