یکشنبه, 04 اسفند 1392 10:17

لذت گرائی

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

اَلشَّهَواتُ اَضَرُّ الْاَعْداءِ. امام علی (ع)    

     یکی از فراگیر ترین و عمومی ترین فرار گاههای بیمار فطرت گریز «لذت گرائی» و توسل افراطی و کشنده به لذت و زمینه های لذی در جلوه ها و سیماهای مختلف و متنوع آن ـ اعم از گرایش به لذتهای پاگرفته از قدرت گرائی و ثروت جوئی و ریاست طلبی و شهرت پرستی و شهوت بارگی و... ـ می باشد.
     همانگونه که در نوشتۀ دیگر ما (مؤلفه های حیات و حاکمیت شیطانی) آمده است، لذت در چهره ها و جلوه های بسیار مختلف و بسیار متنوع مورد توجه قرار گرفته و باعث می شود تا فرد، نمودهای عرضی و تکراری لذت و زمینه های لذی را، نمودهای طولی و بکر و تازه پنداشته، چنان در خدر احساس تلذذهای تکراری گم و بی رنگ شود که هویت ربانی و فطرت متعالی و ناب خویشرا وسیلۀ تحقق همان زمینه های خام غریزی ـ وهمی سازد! چه لذت گرایان، به گونۀ شگفتی انگیزی خود را از خود دریغ داشته و تا آنجا به لذت و زمینه های لذی می سپارند که آدم به این توهم دچار می شود که نکند در عالم چیز مهم تر و کارآمدتر و نتیجه دارتر و شخصیت بخش تر و... از لذت وجود ندارد! زیرا اگر وجود می داشت، اینان با این همه قدرت، از فطرت نگریخته و با همة حواس و حوصله چشم به زمینه های مختلف لذت ندوخته و تا بدین پایه خود را در برابر لذت از یاد نمی بردند!

     آنچه در این رابطه به دقت قابل تأمل می باشد اینست که: اولاً شاخه های اصلی لذت محدود و معین بوده و با همۀ تنوع جزئی، دسته های بی شماری از لذت، جزء یک شاخة معین محدود قرار می گیرند و در ثانی: بین لذت پرستان از نظر کیفی هیچگونه اختلافی وجود نداشته، با آنکه هر یکی به لذتی می گراید، ولی در اصل قضیه که انحراف از فطرت و اعراض از هویت الهی خویش بوده باشد، هرگز با هم اختلافی نداشته و بیمار به حساب می آیند. چرا که در این رابطه اصل، اصلِ انحراف از هویت و پناه بردن به زمینۀ موضوعیست که بیمار برای رهائی از مشاهدۀ خود و فرار از مواجه شدن با خود واقعی پیش گرفته است، که این اصل، در مورد هر کدام از لذت گراها صادق می باشد.

     اینکه لذت گرا به لذت و زمینه های لذی با چه نگرش و عقیده ئی نگریسته و برخورد می نماید، در واقع امر، چیزی را تغییر نمی دهد. چه در این رابطۀ ویژه، آنچه مایۀ بیماری را تشکیل می دهد نفس اعراض از فطرت و پناه بردن به لذت است؛ خواه بیمار از نظر عقیدتی لذت را زیربنای حرکات و تحولات فردی و جمعی دانسته و آنرا علت ریشه ئی فعل و انفعالات فردی و جمعی بداند، چه نداند! هر چند اگر خوب دقت نمائیم، بیمار با گرایش عملی خویش به لذت، با زبان گرایش و کلام و حکم عملی خود اثبات می دارد که لذت زیربنای کلیۀ گرایشهای فردی و اجتماعی وی پذیرفته شده است که اگر این بعد را بر بعد قبلی بیفزائیم، وی را بیماری سخت قابل ترحم خواهیم یافت. زیرا گرایش وی حاکی از آن تواند بود که وی شخصیت و تحقق شخصیت خود را در پناه زمینه های لذی سراغ گرفته و در عمل، همۀ جلوه های هستی خود را اسیر محدودۀ تنگ، کور و عقیمِ احساس لذت ساخته، از خود عملاً سلب شخصیت نموده، لذت را شخصیت ساز و تحقق بخش جوهر وجود خویش می پندارد! چرا که اگر به چنین برداشتی محکوم نشده بود، هرگز حاضر نمی شد تا به صورتی ابلهانه، همۀ استعدادها و توانمندی های والای وجود خود را فدای درک بی معنا و نتیجۀ ناپیدای لذائذی سازد که هرگز نمی توانند جز بعدی حیوانی را اشباع نمایند.

     یکی از نفرت انگیزترین تبعات لذت گرائی آنست که بیمار لذت گرا به واسطۀ آن باور مسخ کننده و ابطال سازندة اصول متعالی و ارکان ارزشهای انسانی در مزبلة باور عمل دیگری می لغزد که پی آمدهایش به مراتب بدتر از باورهای اولیۀ اوست! چه بیمار لذت گرا در عمل مجبور است تا نگرش خود را به همه چیز و از جمله به همنوعان به گونه ئی عیار کند و رنگ بخشد که با روابط و مناسبات لذتگرائی و احکام پا گرفتة از آن سازگار باشد!
     حال از آنجا که در نظام رفتاری بیمار لذت گرا، هویت ربانی وسیلۀ تحقق لذت و بازیچۀ تخیلات لذت بارگی قرار گرفته و بیمار به خویشتن خویش نه به عنوان عاملی برتر، شرافتمندتر، عزیزتر، ارجمندتر و... نگاه می کند، بخواهی نخواهی، مقوله ها و احکام و اصول و ضابطه ها و مؤلفه ها مکانت و ارج اصلی خود را از دست داده، اشیاء و اشخاص، وسایل و ابزارهائی پنداشته خواهند شد که به سادگی و بی هیچ دغدغۀ خاطری می تواند از آنها در جهت تحقق لذتها بهره کشید! و این درست برابر است به اینکه شخصی به ابطال شخصیت و سلامت هویت خود کمر بسته و به حذف خویش، تن در دهد! طبیعی ست که هیچ عاقل سالم منصفی را سراغ نداریم تا بگوید می توان بیمارانی بدتر از این قماش را سراغ داد. زیرا فردی که برای رسیدن به درک لذت، حاضر می باشد هستی، حضور، سلامت و شخصیت خود را نادیده گرفته و خویشتن را تا سرحدِّ آلت فعل دیگران تنزل وجودی بخشد، نه تنها هرگز نمی تواند سالم باشد که از دیدگاهی ویژه، اصلاً نمی تواند آدم باشد.

     بیمار لذت گرا، به واسطۀ افتادن به آن بلاهت عملی، نه تنها تحقق شخصیت خود را در عمل، زادۀ رهائی خویش از حوزۀ اصول و ضابطه های ربانی و عقلانی و ارزشهای ناب و پالودۀ عاطفی می پندارد که اعراض از این زمینه ها را یگانه راه نجات خود از نقص شمرده و جانبداری و حمایت از اینکار (فرار از فطرت) را عملی منتج و موجه می پندارد! و لذاست که این دستة از بیماران، چه در غرب باشند و چه در شرق، چه در بلاد کفر و چه در بلاد اسلام، با زبان عمل خود مؤید این شعار می باشند که:
     اگر می خواهید به آرامش و کمال و آزادی و... برسید، باید از فطرت ربانی و استعدادهای فراغریزی و عقلانی و ایمانی و اخلاقی و... بریده، خود را همچون مؤمن عاشق شیدای بی طاقتی به دامن لذتها بیندازید!
     طبیعی ست که اینان برای لذت هیچ نوع قید و بند و ویژگی ئی جز قرار داشتن در برابر فطرت، معین نساخته، هر زمینه و امری را که بتواند بیمار را از مواجه شدن با خودش مصون نگه داشته و به درک لذتی از لذائذ برساند، از ایمان و عقل و عاطفه و اخلاق و... بهتر می شمارند!
     آنچه در رابطه با بیماران لذت گرا مورد تأمل تواند بود اینست که:
     اولاً، کمتر افرادی را می توان پیدا کرد که تجربه ئی از گونه های متعدد احساس لذت را نداشته باشند؛ در ثانی، چنان آنرا طبیعی و آشنا و همدم خویش می یابند که گوئی تجربه ئی قوی تر، نزدیک تر، و ثمربخش تر از آن در زندگانی اینان وجود نداشته و ندارد! و ثالثاً، با چنان عشق و ایمان و علاقه ئی بدان گرویده اند که گوئی اصلاً انسان برای درک فقط همین تجربه آفریده شده است.

     در همین رابطه یادآوری این نکته را از ضروریات می دانیم که از بررسی رفتار بیمار فطرت گریز لذت گرا نیز این واقعیت منکشف می گردد که پی آمد های این بیماری نیز، هرگز در بعد زیستی و غریزی اینان محصور نشده بلکه کلیۀ شئون به اصطلاح فردی و جمعی آنها را مورد هجوم قرار داده است! زیرا اندک توجه به نحوۀ نگرش و برخورد اینان به زمینه های مختلف فرهنگی، اقتصادی، هنری و... مؤید این واقعیت دردبار است که اینان مثلاً با فرهنگ و زمینه های مختلف فرهنگی، از همان موضعی برخورد می کنند که با زمینه های مطلقاً جسمانی و حسی، مانند خوراک، پوشاک و یا فلان لذت جسمانی محض! و این ثابت کنندۀ آن واقعیت می باشد که برای اینان فرهنگ و زمینه های فرهنگی هیچگونه جاذبه، جوهر و ارج فراغریزی نداشته، بلکه حیثیت وسیله هائی دارند که باید در رسیدن به لذت، از آنها بهره برد. چنانکه زمینه های هنری و اخلاقی نیز! و این می رساند که وقتی بیمار از فطرت خویش رویگردان شد، دچار گریز و انحراف از جوهر زمینه های کاملاً انسانی و فراغریزی و فراوهمی شده و حقیقت زمینه های یاد شده را، نه تنها درک و مشاهده کرده نمی تواند که در عمل در جهت مسخ و فساد آنها قرار گرفته، دقیقاً آنها را متناسب قالب ذهن بیمار خود و به رنگ مورد پسند روان ناسالم خود در می آورد!

     مگر بیمار به اصطلاح درس خوانده ئی که علم و شرافت علمی را وسیلۀ کسب شهرت، ریاست، ثروت و... می کند، در علم و دانش و معرفت چه چیزی را درک و شهود کرده است که آنرا وسیلۀ آن مایه های فساد ساخته است؟! مگر کاسب و تاجری که کسب و تجارت را از موضع وسیلۀ خدمت و پیوند با همنوعان خود بدر برده و به وسیلۀ سود بیشتر و بهره کشی رذیلانه تر بدل می سازد، در کار خود چه حرمت و ارج و ارزشی را درک و شهود نموده است که آنرا وسیلۀ نابودی خویش و فساد شخصیت ارزش ناپیدای خویش ساخته است؟!
     از سوئی چون بیمار لذت گرا، اصل اعراض از هویت ربانی و فطرت انسانی و گرایش به لذت را در عمل، طبیعی و ارزشمند و شخصیت ساز و... می پندارد، بدون توجه به پی آمدهای فساد بار رفتار خویش، همیشه و همه جا تلاش می ورزد تا گرایش به انواع لذتها، دلبستگی و ایمان به آنها را بهترین و نزدیکترین و سهل ترین راه رسیدن به اصل زندگانی و نشاط و آرامش و سلامت روانی و کمال شخصیت معرفی دارد! و از همین روست که نه تنها از آنچه کرده پشیمان و از آنچه رفته نادم و نسبت به نتایج تلاش خود مشکوک نمی شود، بلکه به گونه ئی سخت ابلهانه، این روش را تنها روش سالم و تعقیب آنرا یگانه راه رسیدن به سلامت و آرامش می پندارد. و لذاست که در کنار کانالیزه کردن کلیة نیروهای خود در مسیر لذت بارگی های شرم آور، اگر بتواند دیگران را نیز، به سوی خود و در جهت لذت گرائی می کشاند! هر چند هر عمل او به خودی خود، تبلیغی ست زنده و انکار ناپذیر در جهت لذت گرائی و فرار از فطرت!

     در واقع، همین نحوۀ نگرش و گرایش به زمینه های لذی ست که عملاً سلامت، کمال، فردیت و شخصیت سالم را از محدودۀ تلاشها و تپشها ـ و اگر خواستی بگو: زندگانی ـ بیماران لذت گرا نفی و طرد نموده و علاقه و توجه به اصول انسانی، مکارم و لطایف اخلاقی، معیار های ارزشی، مقوله های عقلی و برهانی و عاطفی را به باد فراموشی سپرده! و شرم از اینهمه بی مایگی را به وقاحتی ننگبار و دیده درآئی و ژاژ خایی هائی شرم آور بدل کرده است! زیرا که لذت گرا، چنان خود را در لفاف نفرت انگیز لذتهای وهمی پیچیده و در غفلتی هستی سوز تبعید ساخته و در سکری خفتبار لغزانیده است که به سادگی نمی تواند از قعر آن تعفنگاه تیره و خفقان آور، نور فطرت و ارزشهای فطری را با آن دیدگان غبار گرفته مشاهده نماید.
     توجه افراطی به لذتهای غریزی ـ وهمی چنان درک و قوای ادراکی او را ناتوان و محدود ساخته است که نمی تواند بفهمد ورای لذتها، ارزشهائی هم وجود دارند که اگر روان انسان با آنها آشنا شد، به چنان لذتی دست پیدا خواهد کرد که هرگز و هرگز، جز در پرتو توجه و عشق به فطرت و گرایش متعبدانه به ارزشها و مقوله ها و زمینه های فطری، درک آنها میسر نتواند بود!
     سقوط هراسبار در مغاک همین توجه افراطی باعث شده است تا همۀ علاقه و توجه اینان معطوف جنبه های غریزی ـ وهمی و صرف احساسهای لذی شده، از محبت، دقت و علاقه به سایر ابعاد وجودی کاسته شده و در نتیجه هرگز در پی شناخت صلاح و فساد، رشد و نقص، سلامت و ناسلامتی زمینه های عقلی، اخلاقی و ایمانی نبوده و نسبت به آنها بی علاقه باقی مانده، از نارسائیها و ناسلامتی ها، احساس نا امنی، خطر و رنج نکرده و در نتیجه، هرگز در جهت جبران مافات و طرد نارسائیها و بخشیدن سلامت و کمال آن ابعاد و جنبه های وجودی نباشد!

     عبارت اُخْرایِ این گفته آنست که: بیمار لذت گرا، به واسطۀ توجه افراطی به زمینه های لذی و اصالت بخشیدن عملی به آنها، هرگز در برابر زمینه های فوق لذی، اعم از ایمانی، عقلی، اخلاقی و... نمی تواند جدی بوده و متناسب با شأن انسانی خود و از موضعی دفاع پذیر برخورد نماید! و لذاست که اینان نسبت به ضعف ها، کمبودها، کسر ها و نارسائیهای غیر لذی، بی پروا بوده و احساس شرم و فقر و ناچیزی نمی کنند! اگر چه در صعق مطلب، همانگونه که بارها آمد، در واقع حضور، غلبه و استیلای همین شرم و ناچیزی ست که اینان را به دام مثلاً لذت گرائی کشانیده است.
     این نحوۀ نگرش و گرایش بیمار لذت گرا باعث گردیده است تا اینان عملاً در یک تضاد کشندۀ رفتاری گرفتار آمده و از نداشتن درکی عاقلانه از خود و جهان و روابط پیچیدة موجودات رنج نبرده، از نداشتن ایمانی تنوربخش، رشد دهنده و آزاد کننده، از هر آنچه مادون شأن و هویت انسانی است رنج نبرده، و از نداشتن عاطفه ئی انسانی نسبت به خود و دیگران رنج نبرده ولی از دور افتادن از درک لذتهای وهمی و غریزی چنان دچار رنج و احساس نا امنی می گردند که بدون کمترین احساس شرمی، همة استعدادهای والای خویشرا به پای رسیدن به درک لذتهای ناچیزی قربانی می دارند!
     عبارت دیگر این گفته آن تواند بود که: نزد بیمار لذت گرا، همۀ آنچه شدیداً انسانی، ارزشمند، شخصیت بخش، معقول، سلامت مدار و ممتاز سازندة هویت و روان بشری می باشد بی ارزش و در حکم نیازهای فرعی و دست سوم به شمار آمده و اغلب حکم ابزار و وسایلی را می یابند که می شود از آنها در جهت تحقق لذتها سود جست! در واقع همین نحوۀ باورمندی باعث شده است تا اینان عقل و ایمان و اخلاق و... را به پای لذتها فدا کرده و از آنها به عنوان وسایل تحقق، تداوم و تکاثر لذتها بهره گیرند! اینکار شاید از آنجا ناشی شده باشد که چون بیمار لذت گرا، در حوزۀ گرایشهای عملی و نه شعاری ـ به هر دلیل ـ ارزش وجودی و مؤلفه های اصلی شخصیت خود را در لذت و مظاهر متنوع آن سراغ و جستجو می دارد، لذا برای رسیدن به آن، نه تنها حاضر می باشد همۀ اصول ارزشی و ضابطه های عقلی و معیارهای ناب عاطفی و احکام الهی را نادیده بگیرد که خود را در زمینۀ وسیله قرار دادن همۀ اینها و استفاده از آنها در جهت لذت آزاد و مجاز پنداشته و در مواردی این کار را ضروری می شمارد. علت دیگری که می تواند در کشانیدن اینان به این مزبلۀ متعفن و هراسبار نقش داشته باشد آنست که بیمار لذت گرا بدان علت تا بدین حد متوسل به لذت شده و متعبدانه از آن جانبداری می کند که لذتها به واسطۀ «آسان یابی» و «اغفال کنندگی» شان می توانند بیمار را مشغول و غافل از وضع و موقف خودش ساخته و در سکری کاملاً کور سازنده اش قرار دهند. و از آنجا که این مشغولیت مانع از مواجه شدن بیمار با خود ناقص نارسای تحمل ناپذیر وی می گردد، بیمار با ولعی ترحمبار به لذتها فرار می کند. کمترین و ناچیزترین پی آمد این کار، دیده از خود بر گرفتن، خود را از دریافت عالمانۀ خویش دریغ داشتن، به خود و شناخت خود پشت کردن، از رشد و سلامت خویش دوری جستن و خود را از دسترس تجربه های فرا لذی دور نگهداشتن می باشد که بخواهیم نخواهیم، فساد استعدادها، نارسائی قوای حیاتی، محرومیت از سلامت و کمال و پوسیدن در وهم و غریزة به پوسندگی کشیده شده را در پی خواهد داشت.

     از مصائب جبران ناپذیری که بیمار لذت گرا بدان مصاب بوده و از رنجهای هستی سوزی که هر لحظه در شرار آن می سوزد یکی آن که بیمار لذت مدار، چون همۀ همت و توان خویشرا متوجه زمینه های لذی ساخته است، قدرت تعقل و ارزیابی را عملاً به تلاشی و فساد کشیده و حتی نمی تواند از خردی نقاد و وقاد و تیزبین برای درک و شناخت و تحقق لذتهای برتر و بارورتر و... برخوردار باشد! زیرا طبیعت موضعگیریهای او به گونه ئی ست که جائی و مجالی برای جولان و پرواز همای عقل و نیروهای عقلانی و... باقی نگذاشته است. معنای دیگر این سخن آن تواند بود که بیمار لذت گرا، عقل و قوای عقلی را از حوزۀ دید و عمل و گرایشهای خویش تبعید کرده و در رخوتی ننگبار زندانی نموده است. زیرا، یا بیمار لذت گرا در سکر لذت و مغاک غفلت به سر برده متوجه ضرورتِ سلامت، بالندگی، رشد و نشاطِ عقل و نیروهای عقلانی نمی باشد؛ یا تا آنجا که برایش ممکن است عقل و نیروهای عقلانی را در جهت تحقق و تبلور مظاهر لذت به کار گرفته و از پرواز آنها در فضای نورین عقلانی جلوگیری می کند و یا ترس از توجه عاقلانه و ارزیابانه به خود، او را وامیدارد تا از عقل و توجه عقلانی به خود فرار کرده و با رویکرد به لذتها، در عمل زمینه ساز رکود و فساد عقل و نیروهای عقلانی گردد! زیرا که بیمار لذت گرا از خویشتن تصویر بسیار کریه و زشت و تحمل ناپذیری ترسیم نموده و چون خویشتن را موجودی واقعاً زائد، ناشایست، پاکی ناپذیر و کمال نابردار خیال می کند، می کوشد تا با فرار از توجه عقلانی به خود، خود را دچار عذاب، نا امنی و اضطراب باطنی نساخته و به عبارتی موجز: از ترس رنج بردن، خود را از نور عقل و پرتو خرد تهی ساخته، فنای عقل را به بقای لذتهای غریزی ـ وهمی ترجیح می دهد.

     دقت ارزیابانه و تحلیل گرایانة این حالتِ بیمار لذت گرا تداعی کنندۀ این باور تواند بود که: بیمار لذت گرا به گونه ئی سخت پنداری و ناموجه، باور به ضرورت و کارآئیِ توجه عاقلانه و ارزیابانه را نسبت به خویش از دست داده و ناشیانه گمان می کند که به هیچروی امکان جبران مافات و ترمیم ضایعات و رسیدن به کمالات میسر نمی باشد! گوئیا به یقین رسیده است که تنها راه رسیدن به آرامش، گریز از نگرش عاقلانه و ارزیابانه به خویش می باشد؛ شاید بیمار لذت گرا گمان می برد که بریدن از لذتها و روی آوردن به حیات عاقلانه کاریست ناممکن و یا بسیار مشکل، پررنج، طاقت سوز و بدور از هرگونه نشاط و انبساط خاطر! زیرا به واسطۀ اعتیاد به حیات و مناسبات حیات لذی و عدم انس به زمینه های عمیق و ارجمند عقلانی و ارتباط قشری و ابتدائی با زمینه های اولیۀ عقلانی متوجه شده است که رمیدن از حوزۀ احساسهای لذی و لمیدن در حوزۀ ادراکات عقلانی، حاوی از رنج و سختی و خالی از نشاط و راحتی و... می باشد. در حالیکه چنین نتواند بود. اگر چه گرویدن به زمینه های عقلانی در مراحل ابتدائی ـ بواسطه اعتیاد به زمینه های لذی ـ خشک، جدی و عاری از نشاط به نظر می آیند. چنانکه گرویدن به زمینه های ناب عبادی در مراحل ابتدائی چنین می نماید! ولی همینکه فرد ذهن خود را از زنجیر توهمات و اصول وهمی و خودساخته آزاد ساخته و اصالتهای وهم ساخته را بدور ریزد، بدون تردید متوجه احساس ویژه ئی نشاط و سرورِ سبک سازندۀ آزادگی بخشی خواهد شد که با درک آن، دیگر هرگز حاضر نخواهد بود، لحظه ای از عمرش را صرف زمینه های غریزی ـ وهمی سازد! در واقع، همین نحوۀ باور و تخیل است که بیمار لذت گرا را به موجودی «بی خود» و حتی «بر  خود» تبدیل می دارد. چه بیمار در عمل خود را اسیر گونۀ ویژه ئی از دریافت (احسان لذت) و شناخت ساخته، متوجه نمی باشد که این تصویر ناشایست و نارسا از واقعیت های وجودی او، تصویر راستین خود او نتواند بود. همانگونه که اگر برخود نبود، به هیچ وجه حاضر نمی شد تا از ابعاد مختلف وجود خویش چشم پوشیده، همۀ لذائذ حیاتی را محدود و محصور لذائذ حسی ـ وهمی پنداشته، خود و استعدادهای خلاق و متنوع خود را فدای جزئی از قوای نازلۀ وجود خود نماید.

     از این پس روح عصیان و اعراض و نارضایتی جهت عوض کرده و بصورتی سخت خیالبافانه از موضع دیگری وارد عمل و مبارزه می شود، بدین شرح که: بیمار لذت گرا که لذت را پناهگاه خویش ساخته بود تا از چنگال زجر و تحقیر خویش رهیده و خود را به نحوی از خویش پنهان نموده باشد، با رویکردهای تکراری و تکاثر تجربه هایی از ایندست، بدین باور می رسد که آرامش در بیشدوی و بیش گرائی هر چه شدیدتر به لذتها است! از سوئی چون هر چه بیشتر می دود کمتر می یابد، گمان می برد علتِ دست نیافتن به آرامش، اشباع کامل نشدن از لذتها و دست نیافتن به مراحل بالا و بیشتر از آنها می باشد! لذا به جای در افتادن با اصل لذت طلبی و رویکرد بخردانه و متعبدانه به ارزشها و دلسپردن به فطرت ربانی خود، به صورتی ابلهانه با
کمیت های پائین و احیاناً با کیفیت لذتها در افتاده، علت نقص و ناآرامی خود را در برخورداری ناقص و اندک از لذتها می پندارد و نه در اصل لذت گرائی! طبیعی ست که از این پس هم دشمن و ساز و کارهای او جا عوض می کند، هم روشهای مبارزه و مدافعه، هم راهها و ابزار و مواضع! زیرا بیمار به جای آنکه باور کند که علت اصلی رنج و نا امنی و اضطراب و احساس ناچیزی او  فطرت گریزی و در افتادن با هویت ربانی او بوده و دشمن واقعی او را برداشت وهمی و نادرست خود او تشکیل می دهد، علت را کمبود لذتها و دشمن را ربایندگان لذتها ـ اعم از اشخاص و اشیاء و شرایط و... ـ پنداشته، می کوشد تا از این طریق به تثبیت و رشد و رهائی شخصیت خود پردازد! روشن است که وقتی مقدمات توجه به امری نادرست و انحرافی بود، نتیجه جز رسیدن به عمق انحراف و رنجها و مصیبتهای تازه ئی نبوده، و در این رابطة ویژه نیز، بیمار جز به درجۀ تازه و حالت ویژه ئی از بیماری نخواهد رسید.

     بررسی درونمایۀ این نگرش و گرایش مؤید آنست که اینکار به بیمار لذت گرا به گونۀ هستی براندازی تاخته و باعث می شود تا وی گوهر شخصیت خود را به عنوان موجودی پالایش ناپذیر و تحمل نابردار، از محدودۀ نگرشها و گرایشهای عاقلانه و رشد یابنده به شدت تارانیده، زمینة طرد و حذف کامل آنرا ـ در گرایشهای عملی خود ـ فراهم آورد. طبیعی ست که اینکار را پی آمدهای شماره نابردارِ هراسباری است که شرح کامل آنرا نمی توان در این بخش موجز گنجانید. ولی اگر بخواهیم به صورتی اشاره وار به مسئله نگریسته و رئوس گوشه ئی از پی آمدها را یادآور شویم باید بگوئیم که گوشه ئی از پی آمدها، محرومیت از زمینه هائی ست که به صورتی فهرست وار در پایان بخشهای «پذیرش طلبی و سلطه جوئی» قبلاً آمده است، و گوشه ئی دیگر را محرومیت از درک موقعیت وجودی خود، از درک ارزش و ارج واقعی خود، از درک توان و صلاحیت راستین خود، از درک جهت تکاملی، رشدیابنده و آرامش بخش خود، از درک ابعاد و استعدادهای متنوع و لذتهای پاگرفته از آنها، از درک مرتبت وجودی و پایگاه الهی خود، از درک توانمندیها و سرمایه های واقعی خود، از درک ابزار و شرایط رشد و سلامت و آرامش واقعی خود، از درک سیر و مسیر رشد ربانی خود، از درک روشهای رساننده به کمال وجودی خود، از درک غایت پیدایش و هدف شایستۀ تلاشهای انسانی خود، از درک آفتهای کمال راستین شخصیت و سلامت و سکینۀ خود، از درک سنن و قوانین حاکم بر روان و سلامت و نشاط روانی و ناسلامتی، شخصیت زدائی و فساد روانی خود و... تشکیل می دهد!

     از سوئی موضعگیری اینان باعث می شود تا در گرایشهای عملی و زبانِ انکارناپذیر عمل، انسان موجودی لذت مدار معرفی شده و چنان تفسیر شود که تحقق گوهر وجودی او جز در پرتو گرایشهای لذی ناممکن بوده و غرض اصلی تحقق شخصیت وی نیز، احساس لذت و ریشه و مبنای سلامت روانی او در تعقیب لذت، زمینه های لذی و احکام و مناسبات پاگرفتة از لذت محوری پذیرفته شود. زیرا اگر نه چنین بود، اینان نیز برای خود هدف و آرمانی غیر از لذت و زمینه های لذی معین کرده، در کنار گرایشها غریزی، مقداری از نیروهای خویشرا در جهت تحقق آنها سوق می دادند. و این می تواند حکایتگر آن باشد که بیمار لذت گرا، ارزش محوری شخصیت و سلامت خود را از لذت و زمینه های لذی پنداشته و هر آنچه از این حوزه خارج و از دفاع و توجیه آن ـ به هر دلیل ـ ناتوان باشد، برای وی حکم ارزشهای فرعی و احیاناً ضد ارزش را داشته و از رسانیدن وی به کمال شخصیت و سلامت روانی و آرامش باطنی ناتوان معرفی می شود. لذاست که بیمار لذت گرا، آن توجه و اقبال عملی و ارجگزاری و اعتمادی را که به لذت و زمینه های لذی دارد، مثلاً به ایمان و تعبد و تعقل و تفکر و زمینه های عاطفی و اخلاقی ندارد. زیرا در عمل، و گاه بدون کمترین شرمی، نه تنها صرف وقت و نیرو و امکانات را در جهت تحقق و رشد آنها باطل و عبث و بیهوده می پندارد که ارزشهای عقلانی و ایمانی را نادیده گرفته، تحقیر کرده، انکار کرده، ناچیز شمرده، دست دوم و فرعی انگاشته، از محوریت خارج کرده و وسیلۀ تحقق لذتها می سازد!

     این موضعگیری باعث می شود تا نزد عده ئی بهانه جو و توجیه گر و مقلد، لذت و زمینه های لذی و احکام و مناسبات پاگرفتة از آن به گونۀ ویرانگرانه ئی قانونی، شرعی و قابل گرایش پذیرفته شده، تلاش ورزند تا هم خودشانرا بدانها مؤمن و گرویده بنمایند و هم دیگرن را به این باور شخصیت برانداز ترغیب و تشویق نمایند! و اینکار از یکسو معنای جابجائی ارزشها و اصول حیات و هویت را تداعی می دارد و از دیگر سو تبلیغی ست عملی برای ایمان آوردن به اصالت و محوریت لذتهای وهمی ـ غریزی. زیرا این گرایش به زبان عمل، انسان و کلیۀ نیروهای او را ابزار و وسیلة تحقق لذتها قلمداد کرده و عملاً هم در کلیه زمینه های حیاتی از آن دفاع می کند.

     از بدترین پی آمد های این بیماری سلامت برانداز یکی آنست که رابطۀ بیمار لذت گرا را با «اشیاء و اشخاص» رابطه ئی شکننده، زجربار، محدود ساز، فلج کننده و امنیت زدای ساخته، او را از ایجاد ارتباطی با استحکام، جذبه دار، وسعت بخش، آزاد سازنده، پوینده و معنی دار محروم می سازد. واقع مطلب اینست که در شرایطی از ایندست، بیمار ضابطه و معیار برقرار کردن ارتباط و پیوند با اشیاء و اشخاص را مثلاً لذت (اصلی بسیار محدود، سطحی و بی ثمر) دانسته، وقتی دل به پیوند و ارتباط می بندد که زمینه بتواند او را مثلاً از نظر لذی ـ یا از نظر قدرت، پذیرش، سلطه و... ـ اشباع نموده و راضی نماید. اینکار از سوئی باعث می شود تا بیمار نتواند به تجربة احساس پیوندهای بی شائبه دست یابد! از سوئی وی را از پیوندهائی که بازدۀ غیر لذی (عقلانی، ایمانی، ارزشی، عاطفی و...) دارند محروم سازد و از دیگر سوی، به واسطۀ دلبستن به بازدهیِ ویژه، مانند لذت، با پست ترین زمینه ها، ناشایست ترین گرایشها و جهت گیریها، بی ریشه ترین اشخاص و بی ارجترین اشیاء و... پیوند برقرار کرده، پی آمدهای بسیار زشت و هویت برانداز چنین پیوندهای شنیع و نفرت انگیزی را تحمل و توجیه نموده و در عمل خویش ـ خواسته یا نخواسته ـ از آنها دفاع نماید!

     روشن است که نتیجۀ طبیعی اینکار، دور ماندن از خوبها و خوبیها، سالم ها و سلامتی ها، رشدها و رشیدها و... خواهد بود. حال اگر شرایط و مناسبات حاکم بر اصل لذت گرائی وی را مجبور نکند تا با زمینه های یاد شده در افتاده و بر روی بهترین نمونه و الگوهای سلامت و فردیت ایستاده و دست به گریبان شود! که متأسفانه بررسی های تاریخ مؤید آنند که اکثریت مطلق دشمنی های دفاع ناپذیر و توجیه نابردار با بهترین نمونه ها و الگوهای انسانی، آنهم در طول تاریخ و در میان کلیۀ اقوام و ملل از ناحیۀ بیمارانی از همین دست و بر مبنای خواسته های بیمار گونه ئی از همین قبیل صورت پذیرفته است.
     بیمار لذت گرا، اگر چه به واسطۀ هراس از مواجه شدن با خود واقعی به لذت پناه جسته است، ولی دیری نخواهد پائید که هراس اصلی و مرکزی او را «هراسِ دوری از لذت» و فراق زمینه های لذی تشکیل داده و آن هم در حدی که گوئی اینان در حوزۀ حیات و هویت خویش، بیش از یک ترس و بیشتر از یک کمبود اصولی و دفاع پذیر ندارند. زیرا فقط زمانی دچار اضطراب شدید و هراس تکان دهنده می شوند که گمان برند لذتها و زمینه های لذی مورد نظرشان دچار تحدید و تهدید گردیده و ممکن است از نظر کمی دچار کمبود احساسهای لذی گردند! در حالیکه از احساس کسر و کمبود سایر زمینه ها مانند: احساس کمبود رشد و کمال ایمانی، احساس کمبود سرمایه های عقلانی، هنری، اخلاقی و... نه تنها دچار هراس نشده و به تلاش و تپشی جبیره کننده نمی پردازند که اصلاً متوجه ضرورت رشد و ضرورت فرار از ضرر و زیانهای کسر و کمبود آنها نشده و به حضور و غیابشان اهمیتی نمی دهند! این بدبختی گاه تا بدانجا دامن می گسترد که اینان اصلاً متوجه کمبود تعادل، کسر آرامشِ معنیدار و معقول و نقص سلامت خودشان هم نبوده، حضور و غیبت تعادل روانی و سلامت شخصیت و هویت خویشرا یکسان می شمارند!

     توصیۀ جدی و مؤکد نگارنده آنست که خوانندۀ دقیقه یاب این رساله، فصل «لذت گرائی» را از کتاب «مؤلفه های حیات و حاکمیت شیطانی» مطالعه نموده، با زوایای تاریکِ بیشتر و پی آمدهای تاریکی زای مهم تر از رفتارشناسی اینان آشنائی بهم رساند؛ زیرا، ما به دلیل آنکه بحث مزبور را در آن کتاب مفصل تر آورده ایم، در این رساله، این بخش را به اختصار بیان کردیم.

 

خواندن 1431 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « آفتهائی فراگیر قدرت طلبی »

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار