یکشنبه, 04 اسفند 1392 10:31

آفتهائی فراگیر

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنكًا ... طه ـ 124

     در میان فطرت گریزان، نوعی احساس حقارت وجود دارد که از سایر فطرت گریزان، درس خوانده ها، دانشگاه دیده ها و به اصطلاح روشنفکرها آنرا بیشتر حس می کنند؛ این احساس حقارت مربوط به حقارتِ زادۀ کمبود مرام و تعهد است. چه، نفس فطرت گریزی با بی مرامی و بی تعهدی ربط پیدا کرده و لذا تداعی کنندۀ آنها می باشد. و اما علت اینکه درس خوانده ها بیشتر آنرا حس می کنند، از یک سو به واسطۀ موقعیت ویژه خود آنهاست و از دیگر سو به واسطۀ آنکه متوجه می شوند دانش و موضعگیری عملی آنان، از عهدۀ اثبات حقانیت موضع و دفاع از گرایشهای عملی آنان ناتوان می باشد. از اینرو می کوشند تا به گونه ئی بر آن چیره شده، خود را محق، در موضع قابل قبول، قابل پذیرش، قابل دفاع و... تثبیت نمایند؛ ولی چون به شدت از تثبیت و اثبات آن ـ حداقل برای خود ـ ناتوان می باشند، تلاش می ورزند تا برایش جانشین پیدا کنند. یعنی به جای اینکه از نظر علمی و ارزشی زمینه های اثبات کنندۀ موضع خویشرا تشخص بخشیده و ممتاز گردانند تا شخصیت و استحکام موضعگیری خود را ممتاز ساخته باشند، زمینه های جانشین شونده را تشخص بخشیده و ممتاز می دارند!

     نتیجۀ عملی این تلاش، چنانکه تاریخ اقوام و ملل مختلف نشان می دهد یا لغزیدن در دام قدرت گرائی، ریاست طلبی (= سلطه جوئی)، ثروت طلبی و شهرت طلبی بوده است و یا لغزیدن در مزبلۀ عفن لذت طلبی و پذیرش طلبی و ادغام شدن در قدرت و شهرت و شهوت و گاه تا سرحدِّ آلتِ دستِ قدرت های ظالمانۀ سیاسی، اقتصادی تنزل هویت پیدا کردن. مبارزة با این احساس حقارت گاهی تا به مرتبه ئی از ابتذال سقوط می کند که متوجه می شوی، بیماری فطرت گریز بر آنست تا خود را مثلاً با پوشیدن فلان لباس و یا داشتن فلان چیز بی ارزش ـ و در واقع، تبعیت از فلان مدتراش لباس و... ـ از دام حقارت نجات بخشد!

     * وضعیت ویژۀ بیمار فطرت گریز به گونۀ هول انگیزی همۀ امکانات، راهها و همۀ شیوه های خود شناسی را از وی می گیرد. نفس گریز از فطرت و رویکردن به بیمرامی، در حکم خلع سلاح بی عقیده است از هرگونه امکان تحقق خود شناسی و خود سازی. چه خودش متوجه این نکته باشد چه نباشد.
     تا آنجا که از مطالعۀ موارد انسان شناسی بر می آید، این نکته به گونه ئی تردیدنابردار ثابت می باشد که: نه تنها بیمارانِ فطرت گریزی که مرتکب تبیین گوشه هائی از مسایل انسان شناسی شده اند، متوجه این نکتة بسیار ظریف نشده اند، بلکه عدۀ بیمار بیشمار دیگری نیز که روی سائقه های مختلف به امر تبیین گوشه هائی از انسانشناسی پرداخته اند، یا اصلاً متوجه امر نشده اند و یا اگر هم شده اند، در خورِ ظرافت و ژرفای موضوع، بدان توجه ننموده اند! علت اصلی را شاید بتوان در این واقعیت سراغ  گرفت که: متن جهانبینی بیمار فطرت گریز (متن جهانبینی ئی که وی را بدان موضع عملی کشانیده است) و به تبع آن، نفس انسانشناسی بیمار، با نفی و طرد عملی هویت انسانی همراه می باشد. و درست همین امر او را تا سرحدِّ حیوانی خودمحور و یا بدتر از آن تا سرحد آلت فعل حیوانی خود محور تنزل هویت بخشیده و زمینۀ خودشناسی را از وی می ستاند. طبیعی ست که از این به بعد، هر چه دربارۀ او گفته و شنیده شود مربوط به «خود» انسانی او نبوده، بلکه یا جنبۀ زیست شناختی دارد و یا جنبۀ ابزارشناختی.
     مشکل اساسی فطرت گریز این است که: نمی تواند تصور کند که او به موجودی «بی خودِ» بی هدف، بی تقدس، خودگریز، بیمار، دشمن اصلی و راستین خویشتن، بی هویت، بی ریشه و... بدل شده است؛ نمی تواند بپذیرد که او به موجودی صرفاً آلی و به وسیلۀ دست پست ترین افراد انسان نما بدل شده است؛ نمی تواند تصور کند که از داشتن شخصیتی واقعی و حیاتی ارزشمند و تکامل بخش محروم شده است؛ نمی تواند تصور کرده و پذیرا شود که شخصیت و حیات معقول و انسانی خود را از دست داده است!

     طبیعی ست که هرگاه شخص بر این مشکل غلبه کرده و در عملِ آگاهانه، هدفمندانه و مخلصانه به خودآگاهی رو کند، به زندگی واقعی و فطرت مدار رو نماید، به هویت ربانی خود روی نهد، به دشمنی با خویش پایان دهد، از تحمل رنج راهِ رشد نهراسد و... هم می تواند به حیات ارزشبار انسانی دست یابد و هم به هویت و شخصیت پرارزش الهی خود!
     در مورد انسان وقتی می توان از «خود» و یا «ذات انسانی» و هویت انسانی حرفی به میان آورد که: بپذیریم او از نظر رتبت وجودی و مرتبة هستی، نسبت به دیگر موجودات برتری دارد، آنهم در حدی که به گونه ئی عینی ـ به عنوان یک عین انکارناپذیر ـ قبول نمائیم که در او چیزها و یا حداقل چیزیست که هویت او را ممتاز و هستی او را متشخص تر از سایرین می دارد! و این همان روح الهی و نفخۀ رحمانی است.
     و چون فطرت گریز روانپریش، از اول قرار را برگریز از پذیرش این نکته گذاشته است، خود به خود، در واقع از امکان هویت شناسی و یا خود شناسیِ انسان فرار کرده و می کند! طبیعی ست که فرایند این فرار، به فرار از خودسازی منجر شود. از سوئی چون فطرت گریز، از نظر هستی شناسی انسانی، عملاً انسانرا متعلقِ برون او گردانیده و متعلق به جلوه هایی از جنبه های زیست شناسانة او ـ مانند لذت، راحت و... ـ می گرداند، به گونۀ نامرئی ولی رسوا کننده ئی ، هرگونه امکان خودشناسی و خودسازی را از او می گیرد. چه در نظام گرایشی فطرت گریز، غایت خلقت انسان بر می گردد  به جلوه هایی بسیار ناچیز، دمدمی، گذرا و... از وجود او! که از نظر فلسفی بسیار مسخره و از نظر ارزش شناسی بسیار رسوا کننده می باشد. درست به مانند آنکه بگوئیم هواپیما را برای آن درست کرده اند تا پروانه هایش دور بزند! یا چراغهایش روشن بشود و...!

     از اینرو، هرگونه توجیه و تبیین خودشناسانه در این نظام، در واقع بر می گردد به توجیه و تبیین جلوه هایی بسیار سطحی از خود و نه از اصل و حقیقت خود، زیرا در نظام رفتاری فطرت گریز، چون خود از نظر غایی متعلق به برخی از جلوه هاست، از بیخ و بن متعلق و وابسته است، و بدون آنها تشخص و حضور ندارد. باورمان بر اینست که حقیقت ادعای ما را بررسی رفتارشناسی فطرت گریز و بررسی جهت گیریهای متنوع سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و... فطرت گریز ثابت می نماید، آن هم به گونه ئی که اگر منکر شود از وی خواهیم پرسید: چرا موضعگیریهای شما بدینگونه است؟!

     اصل قضیه از این قرار است که: کلیۀ جهت گیریهای فطرت گریز، چه در رابطة با خودش و چه در رابطة با دیگران، متوجه ابعاد و جلوه های زیست شناسانة او و آنهاست! چه بیشتر حول محورهای راحتی، لذی و... دور می زند!
     شاید بر ما اشکال نموده و بگویند: گاهی فطرت گریز به گونۀ افراطی در بند شهرت طلبی و قدرت طلبی گرفتار می شود، حال آنکه نمی توان برای آنها جنبۀ به اصطلاح زیست شناسانه سراغ داد؟! پاسخ ما این می باشد که: اگر او به سوی هویت انسانی خود می آمد، اگر او از هویت حیوانی فرار می کرد و فاصله می گرفت، اگر او خود را زندانی برداشتهای محدود زیست شناسانه نمی ساخت؛ اگر او در اثر این کجمداری دچار مشکل بی هویتی نمی شد؛ اگر او هستی اصیل انسانی خود را گم
نمی کرد و... اصلاً به زندان زجرآور شهرت طلبی، قدرت طلبی و... نمی افتاد. یعنی درست است که در ظاهر امر، شهرت طلبی و قدرت طلبی و یا هر انحراف روانی مشابهی، زیست شناسانه نمی باشند، اما از رویکرد به گرایشهای زیست مدارانه متبلور می شوند! انسانی که عقل متعالی را کنار بگذارد و از ثمرات آن خود را محروم نماید، انسانی که از وحی رو بگرداند و از انوار آن خود را محروم بسازد و... جز به دنبال وهم و خیال رفتن راهی ندارد!

     از سوئی، مگر خودِ فطرت گریز شهرت طلبی و قدرت طلبی و... را محکوم نمی کند؟ مگر آنها را انحراف و مرض روانی نمی داند؟! اگر حتی در کل موارد بیماران روانی، یک مورد پیدا می شود که پاسخ مثبت باشد، نفس پذیرش این که اینها مرض می باشند مؤید و اثبات کنندۀ این واقعیت است که اینها منشأ عقلی و برهانی نداشته، بلکه به زمینه هائی بسیار مادون آنها بر می گردد!
     از اینرو، چون جهت گرایشهای فطرت گریز به نفع جلوه های زیست مدارانه است پس در این دیدگاه، «خود» بدون آنها نه معنا پیدا می کند و نه تحقق؛ و همین نگرش و گرایش، یعنی خود را از توجیه و تفسیر خود محروم کردن و به توجیه و تفسیر جنبه هائی از خود سرگرم نمودن.
     * آمد که تضاد میان خود واقعی و خود آرمانی باعث می شود تا فرد به تلاش روی آورد. حال اگر تلاشها در جهت تحقق خود آرمانی (منطبق کردنِ خود واقعی با خود آرمانی) بود، فرد از تلاشهایش راضی ست، چه: اولاً فعالانه عمل کرده است و نه منفعلانه و در ثانی، به افزایش وی انجامیده است و نه به کاهش او! هر چند از دیدگاهی به کاهش نارسائیهای وی انجامیده است.
و گرنه بر عکس، ناراضی است، رنجور است و مضطرب است و کاهیده شده!

      آنچه در این رابطه قابل تأمل است اینکه برخی انتخاب خود آرمانی را مساوی با انتخاب الگوی برونی خیال می کنند. چه متوجه می شوند که خود آرمانی قبل از آنیکه زادۀ تجربه درونی خودشان باشد و قبل از آنیکه خودشان ضرورت تحقق آنرا حس کرده باشند، برون آنرا تجربه و احساس کرده است. مذهب و مذهبی ها و هواداران ارزشهای الهی و معقول و... آنرا گوشزد کرده اند. بویژه که به دلایل تخدیر و اعتیاد به زمینه های حسی، از درک محتوا و ارزش آنها محروم می باشند! در حالیکه چنین نیست، زیرا مسایل فطری به گونۀ ویژه ئی مورد توجه فرد و به شکل کاملاًً قابل توجهی پس از معرفی و تبلیغ دیگران، مورد تأیید او قرار می گیرند؛ ولی از آنجا که فرد فطرت گریز، همیشه به دنبال توجیه گری و بهانه تراشی ست، گاه این شبه اشکالها را فرارگاه خویش ساخته و به گونه ئی سخت پنداری و ابلهانه، مرهمی بر زخم ناسور خویش می پندارد. در حالیکه اگر از همین فرد پس از بیداری، گرایش و تحقق کامل و قابل قبول آنها بپرسیم، صریحاً خواهد گفت که اصل حقیقت وجودی و هویت انسانی من در گرو همان مقوله هایی ست که خود آرمانی می نمایانیده است. یعنی پس از دریافت، تجربه و مجهز شدن به تجارب لازمه است که فرد متوجه می شود خودِ خودش، این خود واقعی (خودی که هست و نباید به همین حال باشد) نبوده، بلکه چیزیست که خود آرمانی آنرا تصویر نموده است (خودی که نیست و باید تحقق یابد).

     به هر حال، دقیقاً به واسطۀ همین فریب و به خیال این که بی توجهی به خود آرمانی ـ چون برونی است و بی توجهی به آن مرگ طبیعی ببار نمی آورد و ـ ضرری ندارد، به خود آرمانی پشت می کند! در حالیکه اگر خوب دقت و ارزیابی شود، درست این پشت کردن مساوی خواهد بود با پشت کردن به حقیقت خود و به هویت انسانی. و این مساوی ست با پشت کردن به کل انسان و به تعبیری دیگر یعنی خیانت.
     از سوئی، وقتی به خود آرمانی پشت می کند، متوجه می شود که به رشد نرسیده، به نورانیت نرسیده، به کمال نرسیده، به افزایش هویت نرسیده، به آرامش نرسیده و... از اینرو، نسبت به گرایشهای خود مشکوک می شود؛ نسبت به خود واقعی و احساسهای معتاد شدة خود مشکوک می شود، نسبت به لذتهای مورد توجه خود مشکوک می شود و...! و باز چون خود را دست خالی و مشکوک می یابد، مضطرب می شود و از خودش بدش می آید و از مواجه شدن با چنین خودی رنج می برد! و لذا به دنبال پناهگاه می دود که نتیجتاً به یکی از دو راه ممکن مزبور خواهد انجامید؛ یعنی یا طریق فطرت و ارزشهای فطری، یا فرارگاههای انحرافی و تلاشیزای که قسماً آمد.
     * آنچه روانپریش فطرت گریز فاقد آن بوده و به گونه ئی کشنده ـ بسیار کشنده ـ از آن رنج می برد؛ آنچه فطرت گریز از دست داده و به گونۀ هول انگیزی باخته است، آنچه روانپریش از آن تجرید شده، رانده شده، دور مانده و در شرارۀ فراق آن می سوزد، دنیای خود اوست و به عبارتی عمیق تر «دنیای انسانیت» است.

     او هم از هویت خود دور مانده است و هم از عالم نورانی ئی که مراودات انسانی به وجود آورده و می آورده است. چه وقتی رابطه ها و مراوده ها بر مبنای هویت ربانی و فطرت الهی انسان، مایه گرفتة از آن و در جهت رشد و تکامل و تبلور هر چه پردامنه تر از آن باشد، دنیائیکه به وجود می آید بسیار مشعشع، پرجذبه، روحنواز، نشاط بخش و... خواهد بود. در حالیکه کلیۀ جوانب زندگانی فطرت گریز مؤید این واقعیت می باشد که او از این دنیا، از ارزشهای معنوی آن، از ثمرات زندگی بخش آن و از نوازشهای محبت بار آن محروم است. در واقع او از موقعیتی محروم است که در آن به هویت او ارج و احترام قایل می باشند. موقعیتی که فطرت، راه رشد و مسیر تلطیف و نورانیت شایستة خود را یافته و به هویت ناب انسانی به دیدۀ احترام نگریسته می شود. و علتش هم آنست که روانپریش، با گریز از فطرت، با گریز از مایه های ربانی هستیِ انسان، با گریز از جوهر متعال وجود خویش، نه تنها به هویت خود، به ارزشهای هویت خود و به ارجگزاری هویت خود پشت کرده که هویت ربانی خود و ارزش بیبدیل آنرا مورد تمسخر، مورد اتهام، مورد تردید، مورد استهزاء، مورد بی مهری، مورد تحقیر و... قرار داده است. زیرا که وی خود را و هویت و فطرت متعالی خود را آنطور که هست نپذیرفته است و این نیز بدان علت است که او خود را نشناخته و نجسته است؛ زیرا به وجود همچو امری اعتماد نداشته و ارجش را نمی شناخته است!

     فرایند اجتماعی اینکار، یعنی این گریز به اشیاء و امور پنداری و فرار از اشخاص و امور عقلانی، محروم شدنِ از دیگران به عنوان انسان ها است. و طبیعی ست که این محرومیت همه جانبه خواهد بود. زیرا که از آن پس فرد بیمار از محبت (= محبت متقابل و...) محروم است، از تعاون محروم است، از تأثر محروم است؛ از طهارت و صداقت محروم است؛ گوئی همة تلاش بی عقیده صرف آن می شده است که جهان را از هویت انسانی تهی ساخته؛ دنیا را از مراودۀ ناب انسانی خالی نموده؛ هستی را فاقد ارزشهای انسانی ساخته و سپس در انجمادکده ئی خالی از هویت و منزلت های انسانی، جشن تحقق هویت ضد انسانی را، با دردی هر چه جانگزاتر و رنجی هر چه تحقیرآمیزتر بر پای نماید!

    * فطرت گریز، در گزینش خویش ـ اگر بتوان برای وی گزینشی سراغ کرد ـ دچار تضاد نفرت انگیز و تلاشی زائی می باشد. قبلاً آمد که فطرت گریز به دلایلی از فهم خود، از رسیدن به خود و در نتیجه از شناخت خود محروم است. در واقع وی به همان دلایل از گزینش خویش نیز محروم می باشد. و اگر از خلال حرفهای گذشته متوجه شده باشیم که فطرت گریز خود را در آنجا، آنچیز و آنکس و آن موقعیت می یابد، این واقعیت را باور خواهیم آورد که او به جای خود، آنجا، آنچیز، آنکس و آن موقعیت را می گزیند!

     علت این خودسپاری و خود واگذاری و ناخودگزینی آنست که وی درست بخش عمدۀ خود را باطل کرده است؛ از بخش عمدۀ هستی خود دست کشیده و فرار نموده است، بخش عمده و عمیق هویت خود را نفی و انکار کرده است؛ و به دیگر سخن، وی بر مبنای اصولی نادرست و مسایلی کاذب و احکامی غلط نسبت به خود قضاوت نموده و بر اساس وضعیتی سخت فریبنده و تحریفی و ناخالص و دروغین و... به سراغ خود رفته است.

     او پس از چشم بستن به قسمت متعالی و ربانی هستی خود، خود را به نظاره نهاده و مورد بررسی و ارزیابی قرار داده است. از اینرو گزینش وی ـ به اصطلاح از خودش ـ چیزی جز فراری زجر دهنده از خویش و از اصالتهای وجودی خویش نمی باشد. چیزی جز مخفی کردن هویت الهی خویش از برابر دیدگان خودش و از برابر دیدگان همۀ آنهائی که می خواهند او را در ردای قدسیش نظاره کنند نخواهد بود. چه عملاً ثابت است که هر نتیجه گیری از مقدمات نادرست، اجباراً نادرست خواهد بود. روشن است که هر گزینشی که بر مبنای مسایل و احکام و وضعیت نادرستی صورت پذیرد، گزینشی نادرست خواهد بود. و لذاست که متوجه می شویم، فطرت گریز به جای انتخاب خود، دیگری را انتخاب کرده و به جای روی آوردن به خود، به دیگری روی آورده و به جای وسیله قرار دادن اشیاء و وضعیت ها، خود را وسیله قرار می دهد! آن هم تا جائیکه گاه برای آباد ساختن دنیا و زندگانی دنیائی کسی، خود و عاقبت امور خویشرا به باد فنا می سپارد! آنچه در این رابطه رقت انگیز می نماید آنست که گاه فطرت گریز، متوجه علت و ریشۀ این خودفریبی و از خودگریزی نمی باشد!
    * تماس و ارتباط فطرت گریز با دنیای نورانی و ارزشهای آزاد سازندۀ انسان مؤمن فطرت گرای، او را آزار داده و به «واکنش» سوزنده و اضطراب آلودی وا می دارد که در برخی موارد که ساختمان روانی فطرت گریز متزلزل، ضربه پذیر، و در معرض هراس از شکست باشد، او را به فراری افراطی به سوی اشیاء و موقعیت های ضد فطری سوق داده، به سقوط در درۀ هولناک و پندارگرایانة اثباتِ حضور و تشخص خود می کشاند! چه فطرت گریز با مشاهدۀ جلوه های متعالی و ناب و درونذاتیِ ارزشهای عقیدتی فرد مؤمن، احساس «بی خودی» و «بی منشی»، احساس طفیلی بودن و در دیگری، در آنجا، در آن چیز و در آن موقعیت بودن می کند! زیرا که بدون هیچگونه پرده و حجابی، خود را در دیگری، در آنجا و... یافته و تحقق خود را مدیون همانها و حتی امکان تحقق خود را فقط از طریق گذر کردن از آنها میسر می شمارد! زیرا که او جوهر و واقعیتِ ارج خود را در دیگری، در آن چیز، و آن موقعیت و... سراغ می دهد! او «خودش» را با آن چیز، با آن موقعیت (مثلاً رئیس، مدیر و...) تعریف می کند. یعنی نمی گوید که مثلاً من کلبی هستم و مجهز به این ارزشها و...! بلکه می گوید: من رئیس یا مدیر فلان ... هستم و دارای این قدرت!
     در واقع گرایشهای فطرت گریز ثابت می دارد که او معتقد است: آن چیز، آنجا، آنکس و یا امر و آن موقعیت است که مرا «ارزشمند» می سازد! ارج مرا تعیین می کند، خودِ مرا شکل می بخشد، هویت مرا بروز می دهد، تکامل مرا تضمین می دارد و...!

      آنچه در این رابطه بسیار قابل تأمل می باشد آنست که بی عقیده خیال می کند با این تلاشها برای خودش هویت و کمال و ارج و ارزش تهیه می دارد! در حالیکه اگر خودش هم قدری دقت نماید متوجه می شود که: او با قرار دادن خود در جهت برون، ارزش خود را نفی و هستی خود را عملاً وابستة به دیگران و زمینه های برونی معرفی و اثبات می دارد! این واقعیت را زمانی بهتر لمس خواهیم کرد که او را مظهر و امری واقعی مانند لذت و یا اعتباری مانند ریاست و مالکیت بیابیم. و دقیقاً از همین روست که هر وقت مثلاً رئیس شد، خود را پر ارزش تر احساس کرده و کاملتر می پندارد! ولی همو وقتی رئیس نبوده و دیگری بر کرسی ریاست تکیه زده است، رئیس را و نه ریاست را، موجودی بی ارج و تهی باطن قلمداد و معرفی می دارد! و اینها همه مؤید آنند که وی موجودی «بی خود» بوده و هستی خویشرا در برون جستجو می دارد! و ثابت می دارد که او و تلاشهای او متوجه اثباتِ ارج و ارزش واقعی او نبوده، بلکه متوجه اثبات ارج و اهمیت پدیده های برون اوست!

     * برای انسان فطرت گرای، هر پله از ترقی و رشد به سوی رستگاری و تخلق به حق، پله ای برتر را در پی دارد، لذا وی نمی تواند نسبتِ به آنجائی که هست راضی و خاطر جمع باشد و به عبارتی احساس رضایت کامل بنماید، بلکه به دلایلی متعدد تشنه تر، حریص تر و با شور و شوق تر می شود. از سوئی خبط و اشتباه و ناکامی در مورد و یا مواردی معمولاً با توفیق درست کاری و خدمت و... از یکسو و با پیش گرفتن راه توبه از سوی دیگر جبران می پذیرد. زیرا فطرت گرای تلاش فطری خود را اصیل ترین سرمایه و لاجرم جبران کننده یافته و بدانها به گونه ئی ویژه عطف توجه دارد؛ از اینروست که متوجه می شویم فطرت گرای ساخته شده، در بنبست قرار ندارد. زیرا راه رهیدن از اشتباه را بروی خویش باز یافته و می تواند نقص خود را به عنوان انسان ظلوم و جهول و کفور بپذیرد! و لذاست که خویشتن را به گریز و گریزگاه محتاج و وابسته نیافته، به بدلی ها، به الترناتیوها و... متوسل نشده و پناه نمی برد! راه و با گریز به ... راه را بر خود یک طرفه ـ به سوی گریزگاه ها ـ نساخته و بر خود نمی بندد؛ اما انسان فطرت گریز، برای جبران کمبودها، شکستها، حقارتها و... چون ذهن و روانش محصور و بسته است؛ چون گرایشهای روانیش یک طرفه است و... متوسل به گریز به سوی جانشین ها می شود. حال این جانشین قدرت باشد یا شهوت، لذت باشد یا ریاست و... چون زمینه اش از هر لحاظ محدود است، لذا اشباع سازنده نمی تواند باشد و چون زمینه اش اصطکاک زای است، محکوم به گریزها و گریزگاههای بعدیش می دارند! از اینرو تا می خواهد در زمینه ئی اثبات خود نموده و خود را متشخص و ممتاز نماید، مجبور به ترک آن موضع و فرار از آن گریزگاه گردیده و این ترکهای پی هم، اولاً او را به بی خود بودن باورمند می سازند و در نتیجه به پوکی و بی مایگی و گندیدگی و بی ریشه گی و... و در ثانی، هم بی ارجش می سازند و هم بی ارجیش را ثابت می دارند! و این بی ارزشیِ خودش را، اهدافش را و اعمالش را در پی دارد! درست به همانسانکه در نهایت امر، تشنه، دلزده، نومید، ولی دیوانه وار، او را به تکاثر و تمرکز در گرایشها زندانی می دارند! چرا که فطرت گریز به گونة بلاهت آمیزی به نیاز های باطنی و فطری خود توجه و اعتماد ندارد! چه هنوز به صورتی تجربی و بلاواسطه از تجارب فطری و باطنی محروم بوده و گمان می کند که اینها را دیگران وضع و القاء کرده اند! خیال می کند که مثلاً نیاز به تعبد، نیاز به پیوند همه جانبه با جان هستی، نیاز به ارزشهائی چون عشق و ایثار و طهارت و راستی و درستی و آزادگی و... دروغ است و پنداری! ولی از سوئی، هیچ دلیل قانع کننده ئی برای رد آنها ندارد تا با دور ریختن و کنار نهادن یکباره آنها خود را از رنج برهاند! و چون شدیداً پندارگرایانه برخورد می کند، لذا از ابراز، گرایش و توجه به این سلسله از نیازها ناتوان است، و چون ابراز نمی دارد، در واقع خود را از تحقق نتایج سرشار آنها محروم و برکنار نگاه می دارد! و چون با این کار خود را در مخاطرة ارزشها و برکات آنها قرار داده و پهنۀ شایستگی های اختیاری و عملی خود را محدود ساخته و به عبارتی دیگر، بی سرمایه شده است، جرئت و قدرت مقابل شدن با نارسائیهای متعدد را از دست داده و مواجه با آنها برایش فاجعه می نماید! و همۀ اینها، یارا و جرئت و نیروی مبارزه با نارسائیها را از وی می گیرند!

      * آمد که فطرت گریز، از نظر فکری علیل، از نظر اخلاقی بی مایه، از نظر هویت مغشوش و از نظر اعتدال ناهماهنگ است. و باز آمد که: اغلب متوجه این مسایل نبوده و نسبت به بخشی از آنها آگاهی ندارد! از سوئی، تا آنجا که بررسیهای متعدد نشان داده و ثابت کرده است، فطرت گریز همیشه سرخورده و اشباع نشده باقی مانده است، و این امر او را آزار داده، منزجر ساخته و عصبانیش می دارد؛ ولی برای آنکه نمی تواند خود را مسئول و نظام فکری و نحلۀ برخورد خویش با مسایل انسانی را عامل قلمداد نماید ـ چه اینکار نفرت از خود را در وی شدت بخشیده و نارضایتی او را از خودش بیشتر نموده و به ملامت جدی و روشن خودش می انجامد، از اینرو ـ دست به نوعی فرا افکنی زده و به نوعی تعلیل بیمارگونه متوسل می شود. بدین معنی که اولاً عامل اصلی ناکامیها و نارسائیها و سرخوردگی ها و... را دیگران ـ اعم از اشخاص و اشیاء و اوضاع ـ قلمداد می کند و در ثانی، تمام کثافتهای باطنی، فسادهای خلقی و دنائتهای اخلاقی خود را به فطرت گرایان نسبت داده و مثلاً می گوید: اینها به رشد عقلی نرسیده اند، چه اگر رسیده بودند، دست از لذائذ زندگانی برای احکامی پنداری و دور از دسترس حس و تجربه و... نمی کشیدند! اینان دچار مصائب و آلام و احکام و مناسبات زندان خرافه پرستی هستند! و همین خرافه پرستیهای اینان است که مانع تحقق بسیاری از زمینه های لذتبار زندگانی گردیده است! اینها به جای توجه به خود و احساسهای انکارناپذیر خود، متوجه خرافه ها بوده و به جای لذت بردن از جنبه های واقعی زندگانی خود، خویشتن را از آن محروم کرده و زمینۀ محرومیت دیگران را نیز فراهم ساخته اند! و...!

     باید یادآور شد که هدف اینان از ابراز و بیان این خزعبلات، ابراز حقایق و در نتیجه راهنمائی جمعی از نیازمندان به این حقایق نبوده، بلکه بر آنند تا با این برخورد کودکانه، اولاً خود را راضی و وضع خود را قابل قبول گردانند! و در ثانی بگونه ئی ابلهانه خود را از داشتن یک سلسله عیوب مبرا و پاک جلوه داده و خویشرا از شر احساس نقص و نارسائی و ناپاکی و... رهائی بخشند! در واقع، اینکار برای آنان حکم خانه تکانی نوروزی، یا شستشوی پائیزی را دارد، ولی از آنجا که به دلایلی، بسیار تحول پذیر می باشند، پائیز و نوروزشان گاهی روزی چندبار تحقق می پذیرد!

    * فطرت گریز قدرت طلب میل به تسلط داشته و می خواهد همیشه مسلط باشد. مکانیزم این حالت الزاماً وابستگی به دیگریست. چه قدرت طلب تا از دیگری نگذرد به خود نمی رسد. یعنی اصل سلطه، نیاز به مؤلفه دارد تا تحقق پیدا نماید، و همین امر باعث می شود تا قدرت طلب وابسته بماند!

     از نظر روانی قدرت طلب «خود» را در حضور دیگری ـ و فقط در حضور دیگری ـ می تواند تشخیص داده و احساس کند! پس به خودی خود نه حضور دارد، نه واقعیت و نه اراده! از اینرو، دیگری برای قدرت طلب حکم آئینه ای دارد که تصویر او را در خود و از خود منعکس می دارد. از اینرو، هر جا که این آئینه تصویر لازم و فرمایشی و مورد نظر را ارائه نکرد، محکوم به طرد، محکوم به نفی، محکوم به بی ارجی و بی ارزشی، محکوم به نابودی و... است.

     این واقعیت در عالم سیاست و اقتصاد بیشتر و بهتر قابل تجربه است. هر چند در مورد فرد معمولی ئی که اندک سرمایه خود را ـ به دلایلی ـ از دست داده است، هم صادق می باشد. عده ئی از قدرت زده های مسلمان نما، وقتی به اندک قدرت مالی یا قدرت سیاسی و یا ... می رسند، آنرا موهبت و فیض ویژه حق شمرده و طوری ادا و اطوار در می آوردند که گوئی چون آنها انسانهای بسیار خوبی بوده اند خداوند هم آنها را لایق و شایستة این فیض ویژه و موهبت خاص یافته است! ولی همین ها وقتی فاقد آن قدرت باشند، آنرا چرک دست خوانده و چنان وانمود می نمایند که چون اینان از خاصان حق می باشند خداوند نخواسته است تا گرفتار جیفۀ دنیا گردند!
     در دستگاه فطرت گریز قدرت طلب «خود» وسیله است، نه هدف. یعنی در نظام بینشی و کنشی اینان، خود ابزار است، خود فرع است، خود آلت است، خود طفیلی است و...! لذا نه تنها فطرت گریز به خودش حق میدهد تا «خود» را به عنوان ابزار تحقق قدرت مورد استفاده قرار دهد که از دیگران هم توقع دارد تا اولاً: به او امکان دهند تا خود را آلت تحقق قدرت قرار دهد! و ثانیاً: به او حق دهند که اینکار خود را درست و در نتیجه منطقی به حساب آورد. چنانکه توقع دارد: این طرز نگرش و گرایش را یک عمل ارزشمندانه تلقی نموده، متعهدانه آنرا پیشة خود سازند! و در این توقع رازهائی وجود دارد که شایستۀ تأمل و کاوش می باشند.

     * در فطرت گریز، نوعی هراس وجود دارد؛ هراسی که از احساس عدم پذیرش، احساس بی مرامی و بی تعهدی ـ از چشم دیگران ـ ناشی شده است. و همین هراس، هیجان خفه سازنده ئی را بر او مستولی ساخته که مبنی بر آن، تلاش خنده زای و مرگ آوری به خرج می دهد تا اولاً:
    خود را نسبت به راهی که در پیش گرفته؛
    خود را نسبت به آرمانی که برگزیده و بالاخره خود را نسبت به درستی، منتج و نورانی بودن آینده ئی که در پیش دارد مجاب نماید.

     اینکه خودش برای مجاب کردن خودش تلاش می کند، کار بسیار معنی دار و قابل تأملی می باشد. و همین می رساند که او در جهت مخالف خودِ اصیل خود قرار گرفته است. چه مؤید آنست که خود اصیل و واقعی او ناراض است که وی دلیل می آورد! و یقیناً او (خود اصیل و واقعی) نخواهد پذیرفت. حتی اگر برای مدتی غافل گردیده و یا فریب هم بخورد، باز بیدار خواهد شد که این قانون است.

     و ثانیاً: دیگران را به این باور برساند که مسیر او دقیق، علمی، تردیدناپذیر، دارای ارزشهای واقعی، مطلق و... می باشد. و همین هیجان مضحک به وی حق می دهد تا خود را به جای پیام آور انکار ناپذیری خیال کند که از سوی واقعیت های قطعی عینی طبیعی مادی بر انگیخته شده تا پیام طبیعت، غریزه و وهم را به دیگران رسانیده و آنانرا از دام باور نیروهای پنداری و خرافی آزاد نموده و به خود راستین شان رهنمون شود!
     در این رابطة ویژه دو امر قابل توجه و تأمل تواند بود:
    1 ـ اعتراف او به نوپائی دریافتهای او و لاجرم نسبی بودن آنها،
    2 ـ تبلیغ مطلق گرایانة او، که خود مبین پذیرش نوعی ایده آلیسم است و نیز مبین پذیرش نوعی تضاد. و که نمی داند که هرگاه تفکر و نگرشی تواند با اصول خودش هماهنگ گردیده و یک مجموعۀ توحیدی ایجاد نماید، خود فریاد کنندۀ بی مایگی و بی پایگی خویش است.

     از سوئی تسلط آن هیجان رسوائی انگیز باعث می شود تا فطرت گریز به شناخت تازه ئی از خود برسد. شناختی که مبتنی بر اصول و برداشت دیگران از اوست. به عبارتی روشن تر: فطرت گریز به خودی دست می یابد که دیگران ترسیمش کرده اند! و چون عدول از این خود را نوعی خود ویرانی، یا تباهسازی هویت خویش می پندارد ـ چه خیال می کند عدول از آن باعث می شود که دیگران او را موجودی متلون، بی ثبات، متزلزل، بی ریشه و... قلمداد نمایند ـ در رابطة با شناخت و ساخت خویش، دچار تصلب و تحجر و جزمیتی می گردد که هستی ویرا به تباهی می کشاند. این تحجر و جزمیت همة هستیِ او را تلخ، هویت او را مسموم، آیندة او را تاریک، حال او را ضیق و خفقان آور و تلاشهای او را خود گریزانه و خود ستیزانه و... می سازد. زیرا وقتی او و تلاش او متوجه آنست که دیگرانش محق بدانند، دیگرانش در جهت درستی و صلاح بدانند و... مجبور است (خود را مجبور می دانند) به گونه ئی عمل نماید که این توقع را بر آورد!

    از اینرو، او همیشه برخود است، علیه خود است و همین امر باعث می شود تا او خودش نبوده و به شناختی از خودش نائل نیامده و راههای رسیدن به شناخت و تحقق خودش را بر رویش مسدود نموده و در نتیجه از خودسازی دور مانده و همیشه در هراسی جانگزا به سر برد.
    احساس فقدان ارزشهای درونذات، یعنی ارزشهائی که در عمل وجودی فرد حضور داشته و از گرایشهای عملی او مایه گرفته و هستی و هویت متعالی او را تبلور و تجسم بخشیده باشند، فرد را به بی ارزشی وجودی وی متقاعد ساخته او را به تأیید بی ارزشی قائل و معترف می سازند. این درک او را دچار برداشتهائی دردآور، خفه کننده، رنجبار، زندگی گریزانه و حتی مرگ جویانه می سازد! زیرا که وی خود را از چشم انداز دیگران موجودی اضافی، دور ریختنی، انگلی، زائد، بی تشخص، نفی شده، بی متکا، طرد شده، بی ریشه و در یک کلام ناقص و پست و پذیرش ناپذیر می شمارد. چه خود را در مرتبۀ وجودی مورد نظر خودش، در مرتبة در خور هویت مورد نظر خودش و در مقام لازم و شایستۀ انسانیِ مورد توجه خودش نمی یابد؛ لذا خود را ناچار از انتخاب یکی از دو راه می یابد:
    یا مجبور می بیند که به ارزشهای انسانی همچون عقل و ایمان و اخلاق و... رو نماید، یا به ارزش نماهائی همچون قدرت، شهرت، لذت، ریاست، ثروت و...!
    گرایش به شق دوم در اوایل امر ـ به دلیل تازه بودن، سرگرم کننده بودن، اغفال کننده بودن، توجه انگیز بودن و... ـ تا حدودی نفرت انگیز نمی باشد، اما هر چه بر عمر تجربه ها، عمق تجربه ها و تعدد و تکرار تجربه هائی از این دست می گذرد، ناکافی بودن، نازا بودن، نارسا بودن، ناتوان بودن آنها در اشباع روان و حقیقت هویت آدمی بارزتر؛ کسل کنندگی آنها مشمئز کننده تر و بی حاصلی آنها روشن تر می گردد.

    در این جریان مسئلۀ بسیار زشتی که رو می نماید و در قسمت عمدة از دوران حاکمیت این گرایش و این اسارت و این دورة غفلت و فترت حضور و سلطۀ انکار ناپذیر دارد، جریان هستی زداینده و زندگی ربایندة بیمار است. بدین معنی که فرد ناسالم با گرایش به شق دوم، عملاً در جریان پلشتی زای هستی زداینده ئی قرار می گیرد که هم موجودیت او را ابطال می کند و به انکار می ایستد، هم جهت حیات او را به سوی مرگ تغییر می دهد.

     اصل قضیه از این قرار است که انسان فطرت گریز، با گرایش به قدرت یا شهرت و یا... عملاً هستی و هویت و حیات خود را در آنها سراغ می کند، نشان می دهد و به نمایش می گذارد! از نظر روانی، او خود را در برون از خود و در آنجا، آن وضع، آن چیز و آنکس می یابد. وجودش را سایه ئی ازآنها می پندارد و هویتش را رشحی از آنها، لذا نفس زندگانی او نیز، تابعی از برون وی، از آنچه غیر حیات و احساس خود او می باشد، می شود!

     از سوئی، چون این نمودهای برونی ثابت نبوده و بنا به طبیعت وجودی خود در تحول و در معرض دگرگونی قرار دارند، فطرت گریز همیشه از نظر عاطفی دچار حالت ترس، اضطراب، نگرانی و تزلزل بوده و اغلب در انتظاری شکننده، هراس انگیز، واهی و بی محتوا به سر می برد؛ که در صورت اول همواره رنج طرد و نفی و پرتاب شدن به دورش، آزار می دهد. و لذاست که برای جلوگیری از یک واقعۀ احتمالی، دست به هر پستی می زند!
    * یکی از بدترین مشکلات روانی فطرت گریز ناسازگاری و به تبع آن محرومیت از محبت و پیوند راستین است. چه وی، اولاً: با خودش ناسازگار می باشد. زیرا که نتوانسته است میان لذتها و هوسها و ارزشها (میان خواستهای افراطی خود طبیعی و ارزشهای مورد نظر خود آرمانی) آشتی، سازگاری و تعادلی ایجاد نموده و یا یکی را انتخاب نماید. و چون با خود موافق نیست به انحراف کشیده شده و در کلیۀ زمینه ها نمی تواند توافق راستین و بی ریائی را برقرار نماید! زیرا وی، علاوه بر آنکه از هر یک از پناهگاهها به عنوان وسیله استفاده می کند، به انسانها نیز به دیدة ابزار می نگرد، که نفس این نگرش مانع از آنست که وی بتواند به اصل توافق و محبت و پیوند راستین انسانی بیندیشد. یعنی چون دیگران را ابزار تحقق اهداف خود می شمارد، ضرورت سازگاری و محبت با آنها را درک کرده نمی تواند. لذا توافق اجباری و ابزارمحورانة او با دیگران همسان توافق یک کارگر است با ابزار کارش! از اینرو، در هر لحظه و هر برخورد، از خود بیشتر دور شده و احساس بیگانگی بیشتر می نماید! با در نظرگرفتن این نکته که فطرت گریز از ابزار کار خود (دیگران) هراسهائی هم دارد، طبیعی ست که این امر به احساس تنهائی شدیدتر، بی ریشه گی بیشتر و اضطراب عمیق تر او بینجامد. آنچه را باید بپذیریم این است که: اگر گرایشهای فرد در محدودۀ نیازهای غریزی دور بزند، فرد احساس شدید غبن و خجلت و سرشکستگی و در نتیجه رنج نمی کند، حتی اگر وی نتوانسته باشد تا به نیازهای خودِ آرمانی هم رسیدگی کند. زیرا که نفس رسیدگی به نیازهای غریزی در حد خودش ضروری بوده و لذا گرایش به آنها دلهره و نفرت نمی زایند. ولی آنگاه که لذت های ناشی از اشباع برخی از نیاز های غریزی و زودیابی آنها، انسان را به خود معتاد کرده و در نتیجه به افراط کاری کشانید، و از دیگر سو، بی توجهی به نیازهای رشددهندة خود آرمانی به تفریط کشیده شد، از آنجا که رشد و کمال و تشخص جوهر هویت انسانی در گرو تحقق نیازهائی ست که خود آرمانی مطرح می سازد، و فطرت گریز هیچ دلیلی برای انکار آنها ندارد، فرد از آن افراط و این تفریط دچار اضطراب و ناراحتی شده و در خود نوعی بی عرضگی، شلختگی و... دیده و از مشاهدۀ خودی بدینگونه نارسا نفرت پیدا کرده و رنج می برد!

     معنای با خود موافق و سازگار نبودن، در واقع همین است:
     چه فطرت گریز با منطق نیازهای غریزی و میزان نیازهای خود طبیعی سازگاری نداشته و با طبیعت غریزی خویش برخورد افراطی می نماید. چنانکه با منطق نیاز های خود آرمانی نیز سازگاری نشان نداده و کار را به تفریط می کشاند. یعنی نه آنچه را طبیعتش (نظام بیولوژیکی بدنش) خواهانست می پذیرد و نه آنچه را جانش و روانش. چرا که فطرت گریز با این هر دو ناسازگار و عملاً مخالف می باشد.

    * فطرت گریز به گونۀ حیرت آوری تلاش می کند تا در تبیین و تعلیل نارسائیها، همیشه چیزی و یا کسی را عامل معرفی نماید. او با آنکه گاهی می تواند دیگران را فریفته و خود را در نگاه آنها تبرئه نماید، ولی از آنجا که خود را نمی تواند بفریبد، مضطرب و رنجور است.

     علت اینکه فطرت گریز با هیجان زیاد عوامل نارسائی را می کوبد، آنست که می خواهد به زور هم که شده زمینۀ پذیرش برای خود را دست و پا کند، ولی چون نمی تواند عصبانی است.
    یکی از مشکلات فطرت گریز اینست که به واسطۀ شدت توجه به راههای انحرافی (پذیرش طلبی، لذت بارگی، سلطه جوئی، قدرت زدگی و...) به نوعی غفلت کشنده دچار شده، از درک و تشخیص و استفادۀ کلیۀ زمینه ها، ابزار و روشهائی که می تواند به بیداری و آزادی وی کمک نماید محروم می ماند. و اینکار او را به چند درد گرفتار و از چند موهبت محروم می سازد که از جمله دردهایش می توان به: بی قدر بودن، زیادی بودن، بی منزلتی، خباثت، دل چرکی، منافقت، نیرنگ و تزویر، کورباطنی، پژمردگی، خمود و مرده جانی، رخوت و تنبلی و سستی، خودگریزی، برده خوئی، نوکرصفتی، برده منشی، هدف گریزی، بیمرامی، بی تقدسی، بی اعتمادی، نابخردی، تردید و شک و... اشاره نموده و اهم محرومیتهایش را از اینقرار دانست: محرومیت از ارج، از منزلت، از طهارت، از صفا، از بی ریائی، از بصیرت، از نشاط، از تقدس، از پویائی، از غرور، از ایثار، از خلوص، از حیات معنی دارِ ربانی، از خودجوئی و از خودشناسی، از آزادگی، از استقامت، از شهامت، از مرام، از محبت، از همزبانی و نوعدوستی و...!

     آنچه در این رابطه تصورش از تصدیقش مشکل تر می نماید اینست که: فطرت گریز از هیچ زمینه ئی لذت واقعی را نمی برد. چه گرایش او به زمینه ها در واقع برای تجربه و دریافت لذت باطنی نبوده بلکه برای فرار از رنج و سرزنش باطن اوست. از اینرو لذت او ناشی از رهائیِ از رنج یا لذت رهائیِ از رنج، و یا لذت رهائیِ از خودآگاهیست. و لذاست که هرگز اشباع نمی شود. چه لذتهایش همیشه با نوعی دلهره و هراس همراه می باشد و نه با آرامش. همانگونه که این امر در رابطۀ با دانش و مهارتهای علمی او نیز صادق است. چرا که وی عملاً از دانش خود برای تلاشیِ خود بهره می گیرد. دنیای تکنولوژیک امروز، خودش گواه است. فطرت گریز اسیر این دنیا نه تنها بمب می سازد! که چیزهائی را مورد ساخت و گرایش قرار می دهد که او را از خودش به بدترین شکلی معزول و به ساخته اش مشغول می کند. روشها و سیاستهائی که به اصطلاح برای پیشبرد امور اجتماعی و اقتصادی و... مورد توجه قرار می دهد نیز! و این همه گوشه ئی ست از پی آمدهای فطرت گریزی که در توان نبشتن این رساله بوده است و نه همۀ آنچه عملاً زندگی ها را درهم و روانها را متلاشی کرده است.

مشهد مقدس، تابستان 1372


خواندن 1296 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « پیشگفتار

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار