یکشنبه, 04 اسفند 1392 13:12

اما مسئلة افغانستان

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

      آنچه از بررسي تاريخي مسئله بر مي آيد مبين اين واقعيت مي باشد كه افغانستان از دير باز مورد طمع بيگانگان قرار داشته، از قرن هجدهم و بويژه از ميانة قرن نوزدهم، به عنوان حادترين نقطه ئي مورد توجه جهان تجاوزطلب، تشخيص داده شده است كه همزمان با تحكيم حاكميت بريتانيا بر هند، مسئله از اهميت بيشتري برخوردار مي شود. به اين معنا كه افغانستان به عنوان منطقة حايلي بين امپراطوري تزاري روسيه و بريتانيا قرار مي گيرد و طبيعي می نمايد كه بايد روسها بكوشند تا از آن به عنوان پايگاهي براي تهديد مستعمرة بريتانيا در هند استفاده كنند و انگليسيها هم بكوشند تا از آن در جهت تحديد و تهديد قدرت و رقيب در منطقه (روسيه) استفاده به عمل آورند . لذاست كه متوجه مي شويم افغانستان در نيمة دوم قرن 19 بيشتر به عنوان همچه يك زمينه یي مورد توجه هر دو امپراطوري تجاوزپيشه و ميدان تاخت و تازهاي استعماري قرار گرفته است.
     اين كشمكش ها تا زماني ادامه دارد كه تحولات بسيار اساسي و مهمي در ابعاد وسيع سياست منطقه و جهان رونما مي شود، قدرت استعماري انگليسها به ويژه در رابطة با افغانستان تضعيف مي شود، تزار و امپراطوري تزاري طعمة رويداد اكتبر مي گردد، سلسلة قاجاريه در ايران به شكست و نابودي گرفتار مي گردد، نظام عثماني دچار گذر به مرحلة بسيار جديدي شده، وضع خاورميانه به گونه یي جدي متحول مي شود، از طرفي ايدة آزاد يخواهي در شرق آسيا، بويژه هند و ژاپن به مراحل سرنوشت ساز و قابل تأملي مي رسد و ده ها مسئلة مهم و جنجال برانگيز ديگر.

     آنچه درين زمينه و در رابطة با مسئلة افغانستان حايز اهميت و دقت بسيار و قابل تأمل مي باشد، مسئلة شكست خفتبار انگليس ها در جنگ با افغانها و استقلال افغانستان و نيز رويداد اكتبر يعني سقوط نظام تزاري روسيه و رويكار آمدن سوسياليست هاي مدعي ايجاد و تشكيل جامعة طراز نوين در كشور روسيه مي باشد.
     از اين تاريخ به بعد چون اشكال كهن جامعة مصرفي بگونه ئي مجبور به عقب نشيني شده بود و جايشان را پديده هاي نوين، حالات و شرايط تازة مصرفي پرنموده بود، عطش سوزان فرودادن و بلعيدن افغانستان براي مدتي چهره عوض كرد و به اميد دست يافتن به روشهاي نوين و ابزار تازه، رقابت گرم بر سر مسئلة استعمار افغانستان به رقابت معتدل تبديل شد.
     دولتهاي نادرشاهي و ظاهرشاهي با هوشياري، براي تداوم بخشيدن به حاكميت هاي غير شرعي و غير قانوني خود، امكانات را به صورت عادلانه و متساويانه، بين اربابان، روسي، انگليسي، فرانسوي و آمريكائي تقسيم مي كردند و خود به عنوان نوكراني «زرين كمر» ظاهراً بر افغانستان حاكم بودند.

     اين رابطة گرگ و ميش، همچنان ادامه داشت تا آنكه سوسياليست هاي موجد جامعة طراز نوين! در خط مقدم مسابقة قدرت مداري، مصرفي و لاجرم استعماري ـ استثماري با جهان غرب، قرار گرفتند؛ و طبيعي ست كه اين امر، روز بروز بر شدت نيازمنديهاي شان بمنابع مادي و امكانات مصرفي مي افزود، در حالي كه آنچه درين رابطه از افغانستان به غارت مي بردند، در ظاهر با نيازمنديها، متناسب نمي نمود و عقل تكنولوژيك (مصرفي) حكم مي كرد، كه بايد در زمينة يافتن راه حل تازه ئي كه منجر به ازدياد تحصيل امكانات اين خطه مي شود، دقت بيشتر و سعي بليغ تري به عمل آورند.
     از سوئي، تجربة جمهوريهاي مسلمان نشيني چونان بخارا و... در شرايط آنروز، قرين به صرفه نبود و شايسته آن مي نمود كه به كشف راه و روش هاي تازه تري توسل جست تا با صرف هزينه ئي كمتر و بر انگيختن احساسات رقباي استعماري، به هدف نزديك شده، لذا شوراي مركزي دولت سوسياليستي اتحاد جماهير شوروي! پس از ماهها بحث عالمانه و فاضلانه اي كه شايستة دولتمردان جامعة طراز نوين بود، به اين نتيجه رسيدند كه بهترين راه و اصولي ترين روش تصاحب امكانات و سرمايه هاي افغانستان در اينست كه ما، عده ئي از خودباخته ترين و سست عنصرترين افراد مملكت افغانستان را خريداري كرده و سپس تحت تربيت استعماري قرار دهيم، تا اينان با تشكيل حزب و يا احزابي سياسي پس از چندي بتوانند، كمر خدمت را براي پيشبرد اهداف جامعة طراز نوين بسته و سرمايه هاي مملكت افغانستان را دربست در اختيار ما بگذارند!
     از جانبي، چون در قراردادي كه بين روسيه و افغانستان در اوايل دولت ظاهرخان بسته شده بود، روسها تقبل كرده بودند كه اسلحة مورد نياز افغانستان را، به شرط اينكه اين مملكت از هيچ جاي ديگري اسلحه خريداري نكند، بر آورده سازند! اين قرارداد، ايجاب مي كرد تا كساني كه مي خواهند از اين اسلحه در جهت حفظ و حراست حدود و ثغور دولت ظاهرخاني استفاده به عمل بياورند، در روسية شوروي، تحت نظر اساتيد فن و كارشناسان جامعة سوسياليستي آموزش ببينند!
     لذا، روسها، چون خود را در زمينة تربيت نيروي نظامي و در حقيقت نيروي كودتاچي، براي پلان هاي استعماري در افغانستان آماده مي ديدند بر آنشدند تا با تشكيل حزب ديموكراتیك خلق، دست به تكميل نيروهاي سياسي زده و هر آنگاه كه تعداد اين دو بخش به حد نصاب استعماري رسيد، با يك حركت سريع، وسيع و همه جانبه اين لقمة چرب و انرژي آفرين را، بدون واهمه از حلقوم به پائين بفرستند!

     جالب است كه متذكر شويم، سوسياليست هاي بنيان گذار جامعة طراز نوين در روسيه، به صورتي همه جانبه فكر اين كار استعماري را كرده بودند ولي اينان به يك مسئله اصلاً نينديشيده بودند و آن اينكه ممكن است اين لقمه روي دلايلي، «گلوگير» باشد! و روزي شرايطي را بر استعمارگران روسيه به وجود آورد كه بر امپراطوري مقتدر بريتانياي كبیر! آورد! و آنگاه نه تنها روسها را ناتوان از بلعيدن سرمايه هاي اين سرزمين گرداند كه راه بلعيدن ساير امكانات را نيز بر اين جامعة استعماري و مصرفي ببندد! چنانكه هم اينك بسته است.
     بهر حال روسها تحت جاذبة شهوت مصرف و مصرف شهوت بدون آنكه زمينه از هيچگونه جاذبة علمي، ارزشي و... برخوردار بوده باشد، تن به ذلت استعمارگري دادند و ابليسانه، با تشكيل و ايجاد حزب خلق دست به ترسيم و تصوير چهره و حيات واقعي نظام سوسياليستي و هر نظام استعماري و مصرفي شبيه به آن زدند. چه ما را عقيده بر اينست كه روي كار آوردن حزب خلق توسط روسها، يعني پس انداختن و دريدن يكي از عمده ترين حجابهاي منافقانة استعمارگران سوسياليست توسط خودشان! اثباتِ باطن اين معنا را اثبات همان سنت هاي الهي حاكم بر فطرت توحيدي انسان و جامعة انساني تشكيل مي دهد، بدين معنا كه اگر روي كار آوردن حزب خلق، افغانستان را توسط استعمارگران سوسياليست، در واقع دريدن و كنار زدن حجابي از عمده ترين حجابهاي منافقانة استعمار بدانيم، معناي باطني اش،كنار زدن و دريدن حجابي از عمده ترين حجاب هاي مذلتبار، از روي فطرت الهي انسان است.
     زيرا به همان مقداري كه انسان از تاريكيها و زنگارهاي باطني كم نموده و به پستي و پلشتي هاي حاكم بر هويت و فطرت خويش آگاهي حاصل مي كند، بهمان ميزان به خويشتن راستين و فطرت توحيدي خويش نزديك تر مي گردد.
     آنچه درين رابطه (رويكار آوردن حزب خلق) قابل تذكر مي باشد اينست كه بدانيم، روسها، از ديرباز به فكر ايجاد همچه يك زمينه ئي بوده و فقط منتظر آن بودند تا مسئله را از طريق ايجاد و زمينه سازي هاي فريبنده و غفلت آور بكار بندند، نه زمينه هاي حساسيت برانگيز! لذاست كه مي بينيم پس از رشد انديشه هاي سياسي ـ مذهبي، ميان سالهاي 1332 ـ 1325 هجري خورشيدي در مملكت افغانستان، بويژه پس از رويكار آمدن داودخان به عنوان صدر اعظم افغانستان، باب پخش و اشاعۀ افكار الحادي و سوسياليستي در افغانستان باز مي شود! آنهم بگونه ئي كه از پشتوانۀ حمايت دولت برخوردار مي باشد!

     سِرّ موضوع از اين قرار است كه همزمان با مبارزات استقلال طلبانة «پاك» هاي هند، و كودتاي عراق و مصر و... و مبارزان دوران مصدق و موضع گيريهاي مجتهديني چون آشتياني و... روح آزادي طلبي، جمهوري خواهي، مشروطه و مشروعه طلبي در ملت افغانستان بيدار مي شود. از سوئي دولت ظاهرخان هم كه متوجه مي شود نظام شاهي و استبدادي وي، داراي هيچگونه جاذبة انساني و اميدبخش براي جذب ملت نيست، به فكر يافتن راه و روشي براي سرگرم و مشغول نگه داشتن مردم بر مي آيد! مشورت با اربابان خارجي واز جمله روسها وي را به اين امر شايق مي سازد كه زمينة پخش انديشه هاي الحادي و كمونيستي را در جامعه به وجود آورده و از طريق پخش اين انديشه ها و برانگيختن احساسات مذهبي و ملي مردم، آزاديخواهان را در جنگي ايدئولوژيك مشغول ساخته، خود به غارت امكانات مردم بپردازد!
     از توسل به اين حيله و نيرنگ ضد انساني دولت ظاهرخاني تا روي كار آمدن رسمي حزب خلق بيش از ده سال گذشت، تا آخر حزب و تشكيلات حزبي رسميت پيدا كرد.
     بهر حال، حزب را در ساية جاذبه هاي استعماري و ضد انساني برويكار آوردند! در حالي كه مرامنامة حزب مدعي ايجاد جامعة طراز نوين! بود. به گمان ما، اصولي ترين راه شناخت چهرة واقعي حزب تعقيب سير عملكرد و موضعگيريهاي نظري و عملي آن تواند بود! چه در پرتو تعقيب همین موضع گيريهاست كه مي شود، حقيقت جوهري حزب، عوامل و نتايج حاصله از آن، جوهر و جاذبة اصلي آن را لمس كرد.
     حزب ديموكراتيك خلق، در نخستين گام مي كوشد تا ملت افغانستان و مردم اين سرزمين او را بيشتر به عنوان يك تشكيلات سياسي بشناسند، تا يك تشكيلات سياسي ـ ايدئولوژي! هر چند اين تلاش بيخود و بيهوده بود! چه در واقع اين حزب نه يك تشكيلات سياسي بود و نه يك تشكيلات سياسي ـ ايدئولوژيك! بلكه اين تشكيلات به «آله» یی استعماري ـ استثماري بيشتر شباهت داشت، چنانكه ثابت شد! لذا بر آن بود تا:
     1ـ جهان بيني الحادي خود را از ديد اكثريت مطلق ملت افغانستان كتمان نمايد.
     2ـ ايدئولوژي، اصول سياست و مشي سياسي خود را باز هم از ديد و انظار اكثريت مطلق ملت افغانستان پوشيده نگهدارد.

     اما در ساير زمينهها، اغلب به همان ديد الحادي و روش ماركسيستي به تحليل جهات مختلف ظلم و ستم و بي عدالتي و محکوميتها و... پرداخته و همة توجه خويش را صرف اين معنا مي كرد كه براي مردم، عدالت خواهي و آزادي جوئي و ترقي طلبي و تكامل خواهي و... حزب را القاء نمايد.
     اينان با زرنگي، در پي يافتن زمینه هائي بودند كه مي تواند همراهي و همگامي مردم را جلب نموده و اينان را غمخوار، دوست، همدرد و همراز ملت جابزند. چه اينان به خوبي متوجه اين نكته شده بودند كه ذات و جوهر حزب خلق براي جلب و توجه مردم از هيچ گونه جاذبة انساني برخوردار نمي باشد. و درست به همين جهت متوجه جاذبه ها و زمينه هاي جاذبه خيزي بودند كه مي شود با سوء استفاده از آنها، مردم را به خويش خواند، لذا از آزاديخواهان و حتي روحانيون و خطباء برجستة اسلامي بخوبي ياد كرده و حتي، گاه با استفاده از روزهاي مذهبي و... به چاپ عكسهاي عده ئي از اينان متشبث مي شدند!
    اينان روباه صفتانه، واقعة كربلا را در جرايد خويش تحليل كرده و از عاشورا و... تجليل به عمل مي آوردند! و در واقع همين موضع گيريهاي منافقانة ايشان بوده و هست كه مي تواند ما را به روح استعماري و بدون جاذبة مرام و مسلك اينان رهبري نمايد.
    براي روشن تر شدن روحيه و روش منافقانة اين مزدوران مدعي سوسياليسم و ديموكراسي شايسته است نظري به چند اصل از اصول نظام سوسياليستي بيفكنيم كه مربوط به اين بحث مي باشد، اصولاً سوسياليست ها و از آن جمله خلقي هاي وطنكي معتقد مي باشند كه:
    اصول سوسياليسم «ذاتاً علمي» است. يعني همانطوريكه پنج ضرب در پنج، مي شود بيست و پنج و به همانطوريكه اگر آب را تجزيه نمائيم گاز اكسيجن و هايدروجن بدست مي آيد و ميليونها مسئلة علمي ديگر، وقتي هم كه سوسياليسم مي گويد: داشتن سرماية خصوصي، باعث پيدايش شر و بدي مي شود، و يا داشتن زن و فرزند شخصي جنگ بر مي افروزد، لذا بايد بهرة جنسي گرفتن از زن همگاني باشد، و يا اينكه حتماً و ضرورتاً بعد از دوران رشد زمين داري (فئودالي) سرمايه داري و سپس سوسياليسم بوجود مي آيد، صد در صد درست است و شك كردن و شك داشتن درين زمينه ها مثل آنست كه شخصي شك داشته باشد، پنج ضرب در پنج، بيست و پنج مي شود!

     از اين بحث، ما به اين نتيجه مي رسيم كه اينان معتقدند، اصول و معايير نظام سوسياليستي مبنائي حقاني داشته و لذا داراي جاذبۀ علمي مي باشد.
     باز اينان مي گويند ما اعتقاد داريم به اينكه: اصول و معايير نظام سوسياليستي ثابت و خلاف ناپذير و ضروري مي باشد، بدين معنا كه، همانگونه كه اگر آب را تجزيه نمائيم حتماً و حتماً گاز اكسيجن و هايدروجن به ما تحويل مي دهد، نه هيچ عنصر ديگري، و به همانگونه كه اگر پنج را ضرب پنج نمائيم، ضرورتاً و حتماً عدد بيست و پنج را بما مي دهد و نه هيچ عدد ديگري را، وقتی هم كه سوسياليسم مي گويد، هرگاه انسانهائي و جامعه ئي از نظر حيات اقتصادي مثلاً در دورة نظام فئودالي بسر ببرند و سپس خواسته باشند به درجة بالاتري ترقي كنند، حتماً و ضرورتاً به نظام سرمايه داري ترقي خواهند كرد و نه به هيچ نظام و روش اقتصادي ديگري! از نظر اينان هر كسي كه غير از اين را باور كند، چون به باوري غير علمي و غير يقيني دل بسته است، احمق و بي خرد است!
     باز اينان معتقدند كه: حركت و ترقي جامعه هاي بشري هميشه تكاملي است و نه غير آن، يعني نظام هاي سياسي و اقتصادي جوامع و ممالك مختلف هميشه رو به ترقي و تكامل بوده و هرگز امكان ندارد مردم جامعه ئي به عقب و به دورانهاي گذشته و به مراتب پشت سر گذاشته شدة سياسي و اقتصادي برگردند! حتي اگر خودشان هم ارادة برگشت به چنين دوران عقب افتاده ئي را داشته باشند!
     لذا هر نظامي كه با علم و تمدن امروزي قرابت بيشتري داشته باشد به جامعة طراز نوين و جاذبه هاي بر جستة آن نزديك تر است. با اين تفاوت كه در رأس جامعه هاي پيشرفتة كنوني نظام سوسياليستي قرار دارد و درجة دوم امپرياليستي و سرمايه داري و همچنين در درجات پائين، رژيم ها و نظام هاي زمين داري يعني فئودالي و نيمه فئودالي مثل افغانستان و...!
     لذا اينان معتقدند كه: مثلاً، عقايد سياسي دين مسيح و يا دين اسلام، اصلاً و ابداً در قرن ما، قابل گرايش و تطبيق نمي باشد و هر اندازه هم كه ملتي و جامعه یي بخواهد آنها را در زندگاني سياسي و اقتصادي خود تطبيق نمايد، از آنها دورتر شده و موفق نخواهد شد! چه اين عقايد، كهنه است و بشر نمي تواند به آنچه كهنه شده گرايش پيدا نمايد!
     لذا برآنند كه اگر روزي افغانستان يا خود روسيه و... ترقي كند، حتماً ترقي اينها بسوي عدالت بيشتر، آزادي بيشتر و ارزش آفريني هاي بيشتر خواهد بود، نه به سوي ظلم بيشتر، تجاوز بيشتر، غارت بيشتر، حق كشي بيشتر، خونريزي بيشتر، مكر و فريب بيشتر و جنايت بيشتر!
     لذا اينان معتقدند كه: اصول و معايير نظام سوسياليستي در ساحة عمل و نظر «آزاد سازنده» يعني آزادي بخش است، نه اسارت آور و محكوميت آفرين. و از سوئي باز در ابعاد گستردة عملي و نظري هم «عدالت گراي» مي باشد و هم «عدالت آور»!

     معناي اين سخن چنين تواند بود كه: هرگاه انسان و يا دولت معتقد به نظام سوسياليستي بخواهد به زمينه ئي گرايش پيدا كند، همانگونه كه خصلت هاي ذاتي آن حكم مي كنند، آزادي و آزادگي و عدالت را نه تنها فراموش نكرده كه در عمل خودش بكار مي گيرد. به عبارتي ديگر اينان چنين مي پندارند كه دولت و يا انسان سوسياليست، نمي تواند آزادگي و عدل را در كردار خويش به كار نبندد، هر چند هم كه خود تصميم بگيرد!
     حال با اين ماية از بينش، و با صرف نظر از ساير اصول و معايير مورد ادعاي خلقي ها و اربابان سوسياليست و روسي اينان، بر مي گرديم به بررسي اعمال و موضع گيريهاي حزب خلق و دولت شوروي در رابطۀ با افغانستان! بدين معنا كه اگر اينان و موضع گيريهاي اينان را در رابطة با آنچه خود ادعا مي كنند و نه اصول بسيار والا و با كرامت انساني و اسلامي، بحق، يكرنگ و بيريا، يافتيم، به داشتن جاذبه هاي مختلف اصول مورد نظر ايشان اعتراف خواهيم كرد، و گرنه آنان و موضعگيريهاي آنانرا در رابطه با حتي شعارها و ادعاهاي مورد نظر و اصول مورد پذيرش خودشان منافق و دو روي و... يافتيم، مطمئن خواهيم شد كه اينان و اصول مكتب شان نه تنها از هيچگونه جاذبه اي انساني برخوردار نمي باشد كه خود خلاف جهت ارزشها و جاذبه هاي انساني به مخالفت برخاسته اند.
     گفتيم كه روسها و وسيله هاي استعماري ـ استثماري شان در افغانستان و در همه جا از علمي بودن اصول ماركسيسم صحبت مي دارند! اما وقتي حزب خلق را در افغانستان بروي كار آوردند، هميشه بر آن بودند تا نه تنها جهان بيني خويش را از نظر پنهان نمايند! كه هميشه آنرا در پوشش اهداف متعالي و انساني از قبيل عدالت و آزادي و... پنهان سازند.
     اين عمل خلقي ها نه تنها براي كسانيكه با انديشه هاي مختلف فلسفي و مكاتب و مسالك سياسي آشنائي داشتند شبهه انگيز و منافقانه مي نمود كه حتي براي كسانيكه با واژه هاي سياسي و مورد و نحوة بكارگيري اين واژه ها ـ و نيز موضع گيريهاي فكري جانب داران واژه هائي از قبيل ديموكراتيك، امپرياليسم و... ـ تا حدي آشنائي داشتند، شك و شبه توليد كرده بود.
     اينان نه به اين گمان بودند كه شايد بكار گيرندگان اين واژه ها غير سوسيالیست باشند، بلكه شك اينان در اين بود كه اگر اين مسلك اجتماعي ـ سياسي، بدانچه خود دعوي مي كند پايبند است و به علمي بودن اصول خويش متيقن! چرا خود، با اصول مورد نظر خويش منافقت پيشه كرده و نه تنها از اظهار حقايق باطني خويش جلوگيري مي كند كه مي كوشد، مانع افشاي چهرة الحادي سوسياليسم شود؟! چرا؟!
     آيا اصول علمي، و جاذبة علمي موجود در آن، براي جلوه گري، اظهار وجود و دفاع از خويش و حقانيت خويش كافي نيست؟ آيا گفتن اين اصل علمي كه: شش ضرب در نه، مي شود پنجاه و چهار هراس آور بوده و لازم است زمينه و جرئت اظهار اين اصل مسلم علمي را مهيا ساخت؟ و باز در صورتيكه اصول علمي ماركسيسم داراي جاذبة علمي تشخيص داده شده چرا خلقي ها آن را كتمان مي كنند؟ چه آنچه علمي است، نسبت خاصة كاشفيت و نورپاشي و
زنگار زدائي، بايد و صد البته كه بايد زايندة تاريكي هاي جهل و دروغ و نفاق و... باشد، نه اينكه عملاً از طريق منافقت با خود، تاریكي زاي، منافقت پرور، دروغباف و اسارت آور! چه خاصة علمي ايجاب مي كند كه ذهن انسان از زنجيرهاي جهل و نفاق و... آزاد گردد و نه اينكه انسان را به ذلت توسل و تمسك به نفاق و دروغ و... محكوم و اسير سازد.

     اين عمل خلقي ها، دلسوزان به اصول ارزشهاي انساني را به ابراز اين برهان واداشته بود كه اگر اصول نظام سوسياليستي خلاف ناپذير است، لازمة اين باور فلسفي آنست كه سوسياليست ها (خلقي ها و اربابان روسي شان) به ضرورتهاي تخلف ناپذير اصول اعتقادي خود، لااقل خودشان عالمانه ارزش و احترام قائل شده، در عمل با آنها منافقت نورزيده، براي سنن و قوانين تخلف ناپذير تاريخي ميدان و اجازه عمل بدهند،‌ نه اينكه با شيادي مانع عملي شدن آنها گردند!
     معناي صريح اين سخن چنين تواند بود كه با در نظر گرفتن اصول مورد ادعاي سوسياليسم، بويژه اصول علمي و تكاملي و ضروري بودن آن محلي و جاذبه ئي براي روپوش نهادن به عقايد فلسفي و سياسي شان و نيز محلي برای متوسل شدن اينان به دروغ، نفاق و... باقي نمي ماند؛ چه آنچه ضروري است، شدني ست و خواهي نخواهي آن قدرت نهفتة در آن و به ديگر سخن آنچه وي را «ضرورت» بخشيده و باعث ضروري شدن آن شده است، خود عامل معرفي و تشخيص و... آن نيز خواهد شد.

     وقتي آمدن بهار، با آنهمه بركت و نعمت را ضروري و حتمي بدانيم عقل سليم براي هر انسان عالم و آزاده ئي حكم مي كند كه منافقت با اين اصل و اين امر و متوسل شدن به دروغ، نيرنگ و منافقت، جز بر پاية خيانت باطن و... نتواند بود. كسي درين رابطه به دروغ، نيرنگ و منافقت متوسل خواهد شد كه يا بخواهد زمستان را بجاي بهار جابزند و يا حيله و ترفند ديگري در سر پرورانيده باشد!
     از سوئي ديگر، اينان (دلسوزان به ارزشهاي انساني) بر اين عقيده بودند كه اگر شعارها و اصول سوسياليسم براستي «ضروري» و خلاف ناپذير باشد، بنا به خصلت ذاتي خويش، بي نياز از قوة قهريه و فشار و تحميل است، نه اينكه خلاف اين اصل!
     پنج ضرب در پنج بدون اينكه سرنيزه بخواهد و زورگوئي لازم داشته باشد و... خود بخود بيست و پنج مي شود، بهار كه مي آيد، نه بوق و كرنا لازم دارد، نه تحميل و نه ديكتاتوري مثلاً بهاريه، نه شلاق و چماق و برچه و وقتي هم آمد،‌آثار جذبه و احكام پر بركتش همه را به بيداري و رشد هدايت وا مي دارد! ولي اصول سوسياليسم، از اصول ضروري يي بشمار مي رود كه فقط با زورگوئي و ستمكاري بايد ضرورتش اثبات شود! علمي بودن، تكاملي بودن و ضروري بودن اصول سوسياليسم، درست بر خلاف فطرت و قوانين جهاني ست وگرنه، كدام ضرورت طبيعي و منطقي به دروغ و نفاق و ستم و تجاوز و زورگوئي و كشتار و ويراني و غارت متوسل شده است؟
     وانگهي اگر اصل تكاملي بودن سوسياليسم، علمي و ضروري مي باشد و تاريخ و نظام سياسي، اقتصادي، اجتماعي و... جوامع هميشه رو به ترقي است نه رو به تنزل، چرا خلقي ها در رابطه با اصول عقايد خويش دست به منافقت زده و در جهت خلاف اين عقيده عمل مي دارند؟ مگر سوسياليسم را عقيده بر اين نيست كه بنا به اصول تخلف ناپذير اجتماعي، حتماً و حتماً پس از نظام فئودالي و بايد و بايد حتماً و حتماً، بالضروره نظام و رژيم سرمايه داري بروي كار بيايد، نه غير آن؟ مگر مي توان بدون رويكار آوردن رژيم و يا نظام و رابطة سرمايه داري به نظام سوسياليستي رسيد؟
    اينكار بدان مي ماند كه كسي يا كساني پيدا شوند و بگويند، اصلاً لازم نيست پس از فصل پائيز فصل زمستان بيايد، و ما همين كه پائيز را سپري كرديم، فصل بهار را هر طور شده بوجود مي آوريم!

    اصول سوسياليسم، آنگونه ضرورت گذر از فصلهاي اجتماعي را تأكيد مي دارد اما، خلقي هاي ما در افغانستان اينگونه تبليغ مي كردند و هنوز هم، كه ما بدون پشت سر نهادن فصل سرمايه داري، با يك «شاه خيز» خودمان را به بهار سوسياليسم مي رسانيم! اينگونه موضع گيري كردن در برابر اصول عقايد خود طرح كردة خويش، هر صاحب شعوري را به شك انداخته و آنرا مراقب اوضاع و احوال مسئله مي گرداند.
    از طرفي، اگر اين اصول عدالت گراست، چرا خود در عمل خويش اصل عدالت و عمل را كه در واقع همان نهادن هر چيز در جاي خودش و كردن هر كار در محل خودش است، به فراموشي سپرده است؟! چرا در رابطة با خود، از طريق توسل به دروغ و منافقت و مكر و... به بي عدالتي گرائيده است؟!
    آيا نظامي كه خود، براي تبيين و تحكيم اصول خويش خود را مجبور از گرايش و عملكرد به بي عدالتي از قبيل منافقتِ با خود، كتمان جوهرة خود و... مي داند آن نظام مي تواند، «عدالت گراي» باشد؟ چه نظامي كه داراي جاذبۀ عدالت است هرگز و هرگز بنا به ضرورت جوهري و ويژگي هاي ذاتي نه تنها نيازمند به گرايش هاي متبلور سازندة بي عدالتي از قبيل ستم و دروغ و خدعه و منافقت و كشتار و... نمي باشد كه با همة وجود و تمامت ابعاد مخالف اين زمينه ها و دشمن و زداينده و نابود كنندة آنهاست. به همانگونه كه اگر اين نظام «عدالت آور» و آزادسازندة انسان از زنجيرهاي ظلم و ستم و بي عدالتي و اسارت و... بود، لازمه اش اين اصل بسيار اساسي و انساني بود كه نخست خود، اصول خود و انديشه و عمل پيروان خود را از زنجيرهاي بي عدالتي و اسارت و محكوميت در دام دروغ و حيله و استعمار و استبداد و... رها سازد.

    پس از بررسي مختصرِ گوشه هائي از نحوة موضع گيري و عمل حزب خلق و روسهاي معتقد به سوسياليسم و جامعۀ طراز نوين! به اين واقعيت پي  خواهيم برد كه رويكار آوردن حزب خلق در افغانستان از هيچ گونه جاذبة علمي، ارزشي و... برخوردار نبوده و در واقع «زير كاسة حزب خلق، نيم كاسة» استعمار و استثمار قرار داشته است.
    و چون ذهن از مرتبة تأمل به جريان وجودي حزب خلق به اين درك رسيد و به اين مرتبه متحول شد، يقيناً متوجه اين اصل خواهد شد كه نفس نظام و اصول سوسياليستي، بنا به خصلت الحادي، قدرت طلبانۀ و مصرف پرستانة خويش، از هيچ گونه جاذبة انساني و ارزشي، نمي تواند برخوردار باشد؛ چه تا آنجا كه به يقين پيوسته و عرايض بعدي اين نبشته تكميل خواهد كرد، حزب خلق جز بر مبناي دساتير روسها، اقدام و عملي انجام نمي داده است! پس هر چه هست از قامت ناساز بي اندام نظام مصرفي و قدرت پرستانة سوسياليسم است نه از چيز ديگر.
    منافقتها و حيله گريهاي نظام سوسياليستي يكي دو تا نبوده، از بدو تأسيس جهت اشباع هوسها و تحقق اهداف مصرف پرستانة خويش، به خجلتبارترين زمينه ها متوسل شده است كه در رابطه با افغانستان مي توان يكي دو مورد از منافقت آميزترين موضع گيري هاي سياسي آن را نام برد.
    اين نظام ضد انساني، براي اشباع هوسهاي حيواني خويش، با ظاهرشاه خائن و مستبد چنان رابطة گرم و نيكو و برادرانه داشت كه نه تنها «ببرك» اين مهرة كثيف و روسياه استعمارگران سوسياليست و بنيانگذار ظاهري حزب پرچم، بدستور اربابان روسي خويش «ظاهر شاه» را به عنوان ديموكراتيك ترينِ شاهان منطقه و جهان مورد تمجيد و تكريم قرار داد كه نگاهي كوتاه و گذرا به جرايد روسية سوسياليستي در زمان حاكميت اين شاه طماع و مستبد، حالت تهوع را بر هر صاحب انديشه و صاحب عاطفه ئي تحميل مي نمايد!

    سوسياليستهاي روسي، از دولت ظاهرخان بگونه ئي جانبداري مي كردند كه گوئي با يكديگر همكاري و هماهنگي هاي استراتژيك و اهداف سياسي و فلسفي و اجتماعي معيني دارند؛ هر چند هم كه بعد ها ثابت شد كه ايندو دولت داراي همچه زمينه هاي مشتركي بوده اند. اگر چه به ظاهر، يكي شاهي و ديگري سوسياليستي معلوم مي شدند! چه روح و هستة وجودي هر دو نظام را استثمار و استبداد و تمايلات سركش ماده پرستانه و مصرف جويانه تشكيل داده ولي ظاهراً هر كدام از روشي مخالف آن ديگر‌، براي رسيدن به اهداف و تحقق اميال غير انساني و ضد اخلاقي استمداد مي جستند.
    اما، با وجود همة اين تأييدها و تمجيدها از دولت ظاهرخاني، آنگاه كه روي دلايلي كه نه جاي ذكر آنست، به اين فكر افتادند كه از مزدوران داخلي خويش براي نزديك تر شدن به اهداف استعماري استفاده برده و با يك شبيخون بي سروصدا، داودخان را به روي كار بياورند، بيشرمانه پس از كودتا، راديو مسكو، روزنامه هاي پراودا و... كودتاي داود را انقلاب لقب داده اند، داودخان را قهرمان انقلاب و پيام آور عدالت و آزادي و نجات بخش مردم و زنجير شكن قرن و... خواندند! اندر مدح وي قصائد بلند بالا و غرائي سرودند، دو سه سال تمام با همة امكانات در جهت تحكيم حاكميت وي، از طريق ايادي مزدور خلق و پرچم و... همكاري شبانه روزي كردند، آنهم در حالي كه ملت روي دلايلي به دولت مشكوك شده بود. چه مي ديدند، خلقي ها و پرچمي ها نه تنها با دولت داودخاني مبارزه و مجادله و تضادي ندارند كه مي كوشند از موضع گيري هاي وي دفاع نموده و قسماً عملكردهاي سياسي اش را توجيه نمايند.
    اما دست آخر، وي را نيز بپاس خدمتگزاريهاي بيدريغانه اش به روسية سوسياليستي، بديدار لنين، رهسپار جهنم ساختند و...!
    اصولاً، ما نتوانستيم بفهميم كه در نظام علمي سوسياليسم، يك حقيقت علمي با چند تا از متضادها و متناقضين خود سر سازش دارد؟ آيا هم هفت جمع شش مي شود سيزده هم هفت منهاي شش مي شود سيزده؟ اين چه گونه اصول علمي است كه اغلب مي تواند با نقيض هاي خويش هم سر سازش داشته باشد؟
    در اصول علمي سياست روسيه هم ظاهر و رژيم ظاهرخاني خوبست و مورد تأييد و مراوده و هم رژيم داودخاني! اينان هم نظام سلطنتي را تأييد مي كنند و هم نظام كودتائي را و خودشان هم «انقلابي»اند و جانبدار مشي فلسفي و ضروري انقلاب!
    بالاخره ما نتوانستيم بفهميم كه در نظر اين انقلابيون پيرو فلسفة علمي، جاذبه هاي ضروري ـ علمي پايدار و تخلف ناپذير  انقلاب اصالت دارد، يا شبيخون زدن كودتاچيان مزدور؟ اينان به ارزشهاي اصولي، ضروري و فلسفي انقلابهاي تكامل آفرين اعتقاد دارند، يا به ضد ارزشهاي غير انساني كودتاچيان استثمارگر خودفروخته؟
    سوسياليست هاي روسي، اگر به اصل تكاملي بودن پديده هاي تاريخ به گونة عالمانه ئي معتقد بوده و اين اصل از جاذبه، حقانيت علمي و ضرورت فلسفي و طبيعي برخوردار مي بود، لازمه اش در رابطه با پديده هاي استعماري اين بود كه در پرتو اصل تكاملي بودن پديده ها، پديدة استعمار ديگران هم، چه در ابعاد نظري و چه در ابعاد علمي خويش تكامل مي كرد. تا هر آنگاه كه اگر نظام آزاديخواهانه و عدالت گرايانة سوسياليسم ارادة استعمار و استثمار جامعه یي را داشت مجبور نشود متوسل به روش هاي ضد انساني دوران جنگل گردد. اما ديديم كه تاريخ به عقب برگشت و نظام سوسياليستي وقتي خواست نياز هاي مصرفي و هوسهاي حيواني خود را از طريق كوتاه ترين راهي كه تشخيص داده بود (استعمار و استثمار) بر آورده سازد، مجبور شد به همان وسايل و ابزار حاكميت هاي حيواني متوسل شده، قانون جنگل (زورگوئي، ستم، بي عدالتي، تجاوز، كشتار، ويراني و...) را در قرن بيستم تطبيق نمايد! و اين واقعيت دردانگيز و مصیبت بار ثابت مي دارد كه نه تنها همة اصول سوسياليسم بي بهره از جاذبه هاي انساني مي باشد كه گرويدن و دل بستن به رژيم و نظامي از ايندست، در نهايت امر، انسانرا به مرتبة ظهور و تجلي نيرومندِ قوا و استعداد هاي حيواني رهنمون خواهد شد و بس.

خواندن 1546 دفعه آخرین ویرایش در شنبه, 27 ارديبهشت 1393 09:43

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار