پنج شنبه, 19 دی 1392 09:16

2 ـ بی ایمانی دولتمردان

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(2 رای‌ها)

   موضوع دیگریکه در زمینۀ تحقق محکومیت یک جامعه می تواند نقش اساسی داشته باشد مسألۀ عدم مجهز بودن دولتمردان یک جامعه است به ذهنیت ایمان، اخلاص و اخلاق الهی ـ انسانی.

   اگر بخواهیم زمینه را تعمیم بخشیده و ویژگی های کلی چنین دولتهائی را ارائه دهیم باید به این واقعیت نیز تن در دهیم که بوده اند در تاریخ و نیز ممکن است جامعه ئی باشد که به اخلاق و عقاید الهی معتقد نباشد، لیکن دارای دولتمردانی باشند که خود عامل محکومیت جامعۀ خویش می باشند، در این صورت باید بگوئیم اینان به منطق و اخلاق سیاسیِ حاکم بر جامعۀ انسانی، مجهز نیستند!

   بهر صورت عدم ایمان به خدا، یا عدم احترام و ایمان به انسانیت و انسان از جانب دولتمردان یک جامعه، خود، زمینۀ محکومیت آن جامعه را تحقق می بخشد.

   آنچه در این رابطه مهم است و ما را بر آن داشت تا به این پرحرفی ها ـ اگر بتوان اینها را پرحرفی نامید ـ بپردازیم اینست که چگونه و از چه راهی می توان به حقیقت عدمِ مجهز بودن دولتمردان یک جامعه به اخلاق الهی ـ انسانی و یا منطق و اخلاق سیاسی دست یافت؟!

   ما ضمن بررسی زمینه هائی، می پردازیم به ارائه ی راهها و زمینه هائی که می تواند ما را به درک آن حقیقت رهنمون شود. در صدر این زمینه ها، عدم انطباق عقیده با عقیدۀ مردم قرار دارد.

   یکی از نمودها و ویژگیهاییکه دولت های بی ایمان به اخلاق الهی و سیاسی دارا می باشند اینست که اینان در عقیده، به گونه ئی عملگرا و واقع بینانه با مردم منطبق نیستند؛ هر چند میکوشند در ظاهر امر بر عدم باورمندی های خویش سرپوش گذاشته و خود را از طریق گرایشهای دروغین نظری، هم عقیدۀ مردم وانمود سازند!

   ما در جای دیگری (نمودهای وابستگی)، گفتیم که ایمان و آگاهیِ ایمانی به زمینه ئی حتماً و بخواهی نخواهی عمل کردن در جهت آن زمینه را به بار می آورد و باورمندِ بخویش را مجبور می دارد تا سر از خط ایمان و آگاهیِ ایمانیِ خویش نکشد. و گفتیم آنکه ایمان دارد «زهر» کشنده است، هرگز زهر نمی خورد و به طرف آن نمی رود؛ اما در زمینۀ عمل، مشاهده می داریم: دولتهائی که ایمان و عقایدشان همراه مردم و منطبق با مردم نیست دست به اعمالی می زنند که نمودار کنندۀ این تناقض می باشد.

   «ببرک کارمل» را مشاهده نمائید، با آنکه از نظر عقیده همجهت با مردم نیست و نیز از نظر سیاسی و اخلاقِ سیاسی همگام و همراه مردم نمی باشد، همیشه از طریق وسایل ارتباط جمعی بر آنست تا خود را همراه و همگام و هم عقیده و همدل و همدرد «مردم» قلمداد نماید! و چه بسا که او همراه و همگام و هم عقیده و همدل «مردم» باشد لیکن این «مردم» یا چپاول گران روسی اند و یا «روس نماهای» حزب تودۀ فلان کشور خارجیِ مثل ایران و...! نه مردم افغانستان، و چون این کس با مردم هم عقیده نیست و نیز از جهاتی که بعداً می آید با مردم افغانستان همراهی ندارد، و در یک کلام چون «از مردم نیست» باید و باز هم باید که «به غیر مردم و به دشمن مردم» تکیه زده و از کسی باشد که «بر مردم» می باشد، و لذا مردمِ خود را، به محکومیت دشمنان شان می کشاند، دومین زمینه ئی که می تواند ما را در شناخت واقعیت مسئله کمک نماید مسئلۀ عدم انطباق روشِ سیاسی دولت مردان با مردم می باشد.

   هم عقیده و همدل نبودن با مردم بخواهی نخواهی در زمینۀ اتخاذ روشهای سیاسی هم تأثیر می اندازد؛ بدین معنا که دولتهای مخالف عقیدۀ مردم، هرگز سیاستی را پیشۀ خود نمی سازند که با سیاست و خواستِ سیاسی مردم همگام و هم جهت باشد. چه دولت عقیده ئی دارد و مردم عقیده ئی دارند؛ و روشن است که هر یک از اینان باید براهی بروند که عقیدۀ اینان تقاضا دارد.

   مردم ایران چون به خداوند و عدل الهی و معاد و مجازات و مکافات باورمند بودند، همیشه بر آن بودند تا طوری زندگی نمایند که دینشان و آخرتشان در معرض خطر مفاسد دنیائی قرار نگیرد و طالب سیاستی بودند که حافظ این اندیشه و بارور سازندۀ آن باشد، اما شاه، همیشه سیاستی را اتخاذ می کرد که بهر چه بی خداتر ساختن مردم و تن در دادن به فحشاء بینجامد!

   این اتخاذ روش سیاسی ملهم از آمریکا، کار را به جائی کشانید که «خودِ مردم ایران» از هویتی که شاه بر آنان تحمیل کرده بود، متنفر شدند؛ خودشان دیگر تحمل بدیها و بدکاریها و بدرویها و بدمیلی های خود را نداشتند، خودشان از خودشان متنفر بودند! و... لذا نخست خودشان بر خود شوریدند؛ و پس از آگاهی به موقف تأسف بار خویش، احساس ضرورتِ دگرگون کردن و پاک ساختن خویش، و نفی محکومیت از خود و ضرورت کسب «آزادی» از چنگال آمریکا برای خود نموده و آن انقلاب را کردند و آزاد شدند.

   لذا به روشنی متوجه می شویم که عدم انطباق می تواند در تحقق محکومیت نقش به سزائی داشته باشد. موضوع در رابطه با افغانستان نیز روشن است و نمونۀ زندۀ آن را می توان ببرک کارمل دانست و نمونه های دیگر آن را می توان در میان گروههائی سراغ گرفت که هم اکنون در خلاف جهت سیاستِ مردم مسلمان افغانستان گام بر می دارند! بدین معنا که مردم افغانستان با دادن صدها هزار شهید می خواهند خود را به آزادیِ اسلامی برسانند، لیکن این گروهچۀ پست مزدور، با
تکیه زدن به یک نظام طاغوتی و ضد خدائیِ دیگری چون آمریکا، و به امید رسیدن به حکومت در افغانستان، از همین اکنون در قبال اخذ کمکهای استعماری ـ استثماری آن، می خواهد هم «خود» و هم «سرمایه های ملی» مملکت و هم «ملت» (ارادۀ ملی) و هم «حاکمیت» (حق حاکمیت الهی) مردم افغانستان را به غرب پیش فروش نماید!

   اگر مردم افغانستان کشته می دهند، آوارگی می کشند زندانی می دهند و... تا به رفاهیت و مال و منال دنیائی برسند که باید روس و آمریکا برای شان تفاوتی نکند؛ و هنوز که دیر نشده، با فراموش کردن خدا به روسها کرنش نمایند، یقیناً روسها هم آنان را مرفه خواهند کرد.

   به همین ترتیب اگر مردم افغانستان خدا را می خواهند و اسلام و قرآن را، این گروه ها باید بدانند که نه خدا در گرو کمک ها و معاونت های امریکاست و نه اسلام و قرآن! چه:

   «یَدُ اللهَ فَوْقَ اَیْدِیهِمْ»

   لذا اینان باید در سیاستی که دارند تجدید نظر نمایند و ملت هم اگر می بیند که اینان از سیاست خویش که در جهت پیش فروش کردن افغانستان و در حقیقت در جهت پیش فروش کردن اسلام و قرآن و حق حاکمیت الهی و دین و... مردم می باشد بر نمی گردند، لازم و واجب است تا با اینان معامله ئی را بکنند که با ببرک و یاران وی کردند! چه وقتی خدا قصد باشد، و اسلام و قرآن مطرح باشد، بر مسلمین است که دشمنان خدا و دشمنان اسلام و قرآن را در هر چهره و لباسی که هست نابود نمایند.

   از جانبی ملت افغانستان باید از خود بپرسند که چرا مسلمانان ایران علیه آمریکا انقلاب کردند؟ مگر نبود که آمریکا از نظر رفاهی و در حقیقت از آنچه به غارت می برد اندکی دستگیری حال آنان را نیز می کرد؟ لذا مسئله، مسئلۀ خدا و قرآن و اسلامیت بود، و در افغانستان هم باید مردم همین مسئله را دنبال نمایند؛ و اما اگر از فضولی و دستور دادن به ملت غیور افغانستان گذشته باشم می رسیم به ویژگی دیگر دولتهای بی ایمان، که عبارت باشد از عدم وجود هدفی مردمی.

   نبود عقیده ئی هم جهت با عقاید مردمِ یک جامعه، هدفمندی و ایده آلهائی را ببار می آورد که نمی تواند با اهداف کسانیکه در عقیده و آرمان با اینان انطباق ندارند سازگاری نماید.

   این تضادِ موجود در هدف، به تبارز زمینه هائی می انجامد که سرانجام دولتهائی از ایندست را وا می دارد تا نسبت بی اعتمادی به نیروی ملت، به قدرتهای دیگر تکیه زنند! و این کار میسر نخواهد شد مگر از طریق به محکومیت کشیدن ملک و ملت!

   مردم ما به خوبی مشاهده کرده اند که هدف ببرک کارمل و حکومتهای قبل از وی، از تشکیل حکومت چه بود؟!

   اینان اگر هدف شان این بود که برای مردم خدمتی انجام دهند که مردمِ ما را اینهمه به تباهی و سیه روزی و بدبختی نمی کشیدند.

   در دورۀ ظاهرخان، استعمار فرهنگی به عده ئی خرفتِ خوشباورِ استعمارزده توانسته بود این باور پلیدِ احمقانه را ایجاد نماید که «مردم» افغانستان به «سواد» و دانش علاقه ئی ندارند! اینان خزعبلات دولت ظاهرخانی را در زمینه باور کرده بودند، و چون اتفاق می افتاد، و عده ئی را می دیدند که نسبت مشکلات اقتصادی و یا بی اعتمادی به سیاست فرهنگیِ دولت، از سپردن فرزندان خویش به مکتب (مدرسه های دولتی) ابا دارند، این کار را به عدم میل نسبت به دانش تعلیل و توجیه رسمی درباری ظاهر خانی می نمودند!

   بحث و تحلیل جامعه شناسی و سیاست فرهنگی را مفصلاً در نوشتة دیگری (جامعه0شناسی سیاسی افغانستان) آورده ایم، و در اینجا سر تطویل کلام نداریم.

   امروز که ببرک در افغانستان آمده باز هم می بینیم مثل ظاهرخان اصلاً نمی تواند هدفی مردمی داشته باشد. چه همانگونه که همه می دانند ببرک در خانۀ ظاهرخان تربیت شده و همانگونه که در نوشته ئی دیگر (آیا نهضت افغانستان اسلامی است) آمد ظاهرخان وی را برای هدف های غیر مردمیِ خویش پرورانیده بود و در زمانی مناسب آنرا به صحنه آورد؛ منتها استعمار جهانی، خیلی ماهرانه با القاء ذهنیتی انحرافی و خودپرستانه و تولید و رشد هدفی غیر مردمی او را علیه ظاهر بکار برد؛ هر چند ظاهرخان هم چند سالی وی را مورد استعمال قرار داد!

   اینک هم روشن است که هدف او از هدف ملت جداست و اگر نبود، به همکاری ارتش سرخ روسیه صدها هزار انسان را شهید و میلیونها افغانی را آواره و مورد لعن و طعن این و آن قرار نمی داد، و با تسلیم شدن به خط فکری مردم و احترام به هدفهای اسلامی شان، اصالت و حقانیت خود را اثبات می کرد.

   دیگر از چیزهایی که اینان ندارند حق حاکمیت مردمی می باشد:

   دولتمردانیکه مجهز به ویژگیهای برشمرده باشند، یقیناً دارای حاکمیت مردمی نخواهند بود. چه رسد به حق حاکمیت اعتباری الهی که در زبان شرع از آن به «ولایت فقیه» تعبیر می دارند.

   حق حاکمیت چیزی نیست که بتوان از آن در جهتِ اشباع هوسهای خویش سوء استفاده کرد؛ چه این زمینه تبارز دهندۀ واقعیتها و ابعاد و مسایلی ست که در زمینۀ اجتماعی به عنوان مفاهیمی الهی ـ اخلاقی عرض اندام می دارد که در فرایند خویش می تواند عدل انسانی ـ الهی را محقق گرداند. و گفتن ندارد که عدالت زمانی در یک جامعه تبلور عینی خواهد یافت که جامعه از نظر «پندار»، «گفتار» و «کردار» به عنوان یک پیکرۀ واحدِ زنده تبارز و تجلی داشته باشد؛ نه اینکه عده ئی بنام دولت براهی بروند که خود مایل اند و کثیری بنام ملت به راههایی بروند که باز خود مایل اند.

   این زمینه، ایجاد آنرا دارد تا به گونه ئی سخت موجز متوجه چگونگی تکوین دولت بوده باشیم. لذا برای آنکه زمینة عینیت خود را بازیافته باشد موضوع را در رابطه با خود افغانستان مورد بررسی قرار می دهیم.

نظام سوسیالیستیِ حاکم بر افغانستان، نخست به شکل یک حزب سیاسی ئی که طرفدار ملت است و برای رهایی خلق های به زنجیر کشیده شدۀ افغانستان و شکستن قدرت ملاکین و سرمایه داران، مبارزه می نماید و بر آنست تا خلق افغانستان را به آزادی، عدالت، رفاهیت و... که نمودهائی از داده های شکوفائی حق حاکمیت ملت می باشد، برساند.

   در این اندیشه نخست از بی خدائی سخنی نبود، چه رسد به تبلیغ ضد خدائی و نفی و طرد و ممنوع قرار دادن اندیشه های الهی.

   اینان بیشتر خود را یک حزب سیاسی قلمداد می کردند و بر آن بودند که به عقاید مردم احترام! می گذاریم. در هیچیک از جراید اولیه و سخنرانیهای چند سال قبل شان جز در لباس به اصطلاح نظام فلسفی، سخنی از ضرورت نفی و طرد اندیشه های الهی بمیان نبود و حتی گاه که پرروئی هایشان زیاد گل می کرد، از وجود آزادی عقاید و مسجد و نماز و... در روسیه سخن می گفتند! لیکن آنگاه که به قدرت رسیدند، همان گونه که آمد قبل از اینکه ملاکین و سرمایه داران را بدام اندازند، تضاد طبقاتی و منشأ کلیۀ حرکات و زیر بنای تمام ارگانهای اجتماعی و... را بدست فراموشی سپرده، نخست بدست گیری خداپرستان پرداختند!

   مسئلۀ اصلی و مورد نظر ما در این رویداد اینست که اینان با بکارگیری بزرگترین نیرنگ سیاسی، باز هم نتوانستند از مجرای سیاسی، حق حاکمیت ملت را فراچنگ آورده و با دشمنان ملت آن کنند که لازمۀ آن بود، لذا به کودتا، پناه بردند!

   این بررسی پرده از روی واقعیتی بر می دارد که در طول تاریخ سیاسیِ ملل و اقوام در مورد حکومتهائی از این دست صدق می کند و آن اینکه: حکومتهائی از این دست یا از طریق «زور» به حاکمیت می رسند و یا از طریق «نیرنگ»های ابلیسی! منتهی لباسهاییکه هر یک در این موارد برخود می پوشانند متفاوت تواند بود.

   یکی زور را تکیه زدن به نیروی نظامی می پندارد و کودتائی براه می اندازد و حاکم می شود؛ دیگری آنرا از طریق زد و بندهای قدرتمدارانۀ ملوک الطوایفی، پارلمانی و...!

   در مورد نیرنگ بازیها هم چه بسا متوجه می شویم: حزبی و گروهی دست نشانده و خودگر، در مراحلی که ملت در بند اختناق و ستم و بی عدالتی می تپد و راه رهائی می جوید، چیزهائی را که ملت به عنوان هدف پذیرفته، مرام سیاسی خویش جلوه داده و همین که توجه ملت را به سوی خویش جلب کرد، دیگر به جستجوی راههائی می پردازد که می تواند در رسانیدن وی به هدفهای خودش و ایجاد غفلت در ملت او را یاری نماید.

   تاریخ سیاسی ممالک کم رشد و به ویژه ممالک عقب افتاده در رابطه با بررسی دقیق تاریخ استعمار ـ باز بویژه از نیمۀ دوم قرن نوزدهم و قرن بیستم ـ می تواند این واقعیت را به ما اثبات نماید که اکثریت مطلق حکومتهائی که درین ممالک بروی کار آمده اند به قدرت های بزرگ وابسته بوده و حاکمیت را از طریق کاربرد نیرنگهای سیاسی ـ ابلیسی ـ بدست آورده اند.

   اینان اغلب، ضعف ایمانی ـ سیاسی خود و عدم پشتیبانی ملی را از طریق توزیع امکانات مادی قدرتمداران جبران کرده اند. بدین معنا که چون حزب سیاسیِ مزبور از پشتیبانی قاطبۀ مردم برخوردار نیست، می کوشد تا از طریق خرید و به نوکری گرفتن عده ئی از خرفت ترین افراد و اشباع هوسهای آنان، خود را در بین مردم جا بزند.

   در میان گروههای سیاسی کمونیست افغانستانِ معاصر، خلقی ها؛ در میان گروههای لیبرال، هر چند بهتر است بگوئیم گروههای سلطنت طلب، مساوات و زرنگار و... که حتی توانسته بودند
عده ئی از روحانی نماهای «مبارز»! امروزی را نیز در خود حل نمایند، مثال زندۀ آنست.

   واقعیت عینیِ چنین گروههائی را در میان بعضی گروههای به اصطلاح مبارز و مسلمان امروزی که ادعاهای غمخواری ملت و دین را نیز دارند، می توان مشاهده کرد.

   این گروهها را مردم «جز از طریق سلاحها و کمک های امریکائی» نشناخته اند! اینان چون به هیچ نحو دیگری نتوانسته اند خود را میان مردم مطرح نمایند، دست به دامن «شیطان بزرگ» انداخته و رازِ راه یابی در میان مردم ـ هر چند نه در قلب و اندیشه و وجدان آنان، که در میان جمع شان ـ را در قبال فروش خود و خلق و امکانات و حق حاکمیت برخود و بر خلق، از وی به عاریت گرفتند.

   اینان به استکبار و سیاستهای استکبار جهانی متوسل شدند تا خلق را به سیاست آن بفروشند و خود ظاهراً صاحب اسمی و عنوانی شوند!

   آیا شده است اینان از خود بپرسند، چه چیز بوده است که اسم ما را به گوش مردم آشنا کرده است؟ و آیا شده است که مردم از خود پرسیده باشند که ما اینان را از چه راهی شناخته ایم؟ آنچه به نظر نگارنده از همۀ حرکتها و تلاشها و تپشها و پویش ها و... در این برهۀ از تاریخِ انقلابِ اسلامی افغانستان ضرورت رسیدگیِ بیشتر را دارد اینست که بتوانیم این سؤال را به عنوان یک پرسشِ پر اهمیت در ذهن مردم ایجاد نمائیم.

   آمریکا و گروههای مزدورش بموقع و درست «نیاز» مردم را درک کردند، هر چند در «تشدید»، «گسترش» و یگانه ترین و فوری ترین «جلوه دادنِ» این نیاز، خود به گونه ئی ابلیسی عمل کرده و دست داشتند؛ لذا، با رسیدن باین درک، امکانات خویش را به کسانی سپردند که ملت هرگز با نامشان آشنائی نداشت، تا شاید بتوانند از این طریق راه را بر روی سیاست خویش باز دارند.

   و پس از همۀ این مراحل است که می رسیم به این پرسش هراسبار که حال که وضع چنین است و واقعیت چنان، آیا باز می توانیم بگوئیم گروههائی از این دست دارای حق حاکمیت ملی هستند؟ در حالیکه به وضاحت مشاهده می داریم، این حق حاکمیت را «شیطان بزرگ» از طریق نیرنگ های سیاسی و پخش اسلحه و امکانات مادی برای اینان تفویض و کسب کرده است؟

   چه کسب زمینه ئی در قبال بخشیدن مادیات از قبیل پول و اسلحه و... با مورد «امانت شناخته شدن» و برای رفع مسئولیت ایمانی، حقِ حاکمیت ملی از جانب مردم را قبول کردن، خیلی متفاوت است.

   لذا اگر چنین گروههائی ـ خدا نکرده، زبانم لال ـ در افغانستان به حکومت هم برسند، حتماً از ویژگیهائی برخوردارند که یک دولت وابستۀ به طاغوت می تواند برخوردار باشد که شمه ئی از آنرا در فوق ارائه داده ایم! و طبعاً عملکردش بیشتر بر پایه های: زورگوئی و حق کشی و بهره کشی و ستم و بی عدالتی و تزویر و تخدیرِ ذهنیت و تحجّرِ مغزها و... خواهد بود؛ چنانکه در نمونۀ شرقی آن، «ببرک، امین و تره کی در افغانستان؛ حسن البکر در عراق، حافظ اسد در سوریه و...» و نمونه های غربی آن «شاه سابق در ایران، انور سادات در مصر، شاه حسین در اردن، اسرائیل در فلسطین، انگلیس و فرانسه در مستعمره ها» و در جایهای دیگر نیز مشاهده داشته و می داریم.

خواندن 1637 دفعه آخرین ویرایش در چهارشنبه, 21 خرداد 1393 10:47
محتوای بیشتر در این بخش: « 3 ـ ضعف عمومی ملت 1 ـ یورش آزمندان »

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار