شنبه, 18 مرداد 1393 13:51

شعر بلخی و ضابطه های جامعه شناسی

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

«مقرر است تا غنچه نشکفته، باغبان
استشمام رایحۀ عطر گل نکند؛ و تا صدف
گشوده نگردد غواص از حقیقت مراتب و
آب و تاب لؤلؤ با خبر نشود»
«جواهر الاخلاق»

     آنچه از پذیرفتن آن گریزی نمی باشد اینست که نزد اغلب کسانی که به جامعه شناسی بر مبنای معاییر امروزی و به ویژه معاییر و ضابطه های غریب پسند نگاه کرده و اصالت و اعتباری قایل می شوند، این شاخه از علوم (جامعه شناسی) دانشی ست نوبنیاد و در حال رشد و تحکیم مبانیِ خویش!
     همچون علم فیزیک و شیمی و مکانیک و... و بر این باور، همانگونه که مثلاً فیزیک، نحوۀ عمل و تأثیر و تقابل عملکرد پدیده های فیزیکی و نحوۀ عملکرد و تراکیب و انحاء مختلف این پدیده ها را مورد بررسی قرار داده و پرده از قانونمندیهای فیزیکی پدیده ها بر می گیرد، جامعه شناسی نیز نحوۀ عملکرد و تأثیر و تقابل عملکردِ وجدان انسانی جامعه (دریافتها و باورداشتهای ارزشی و ضدارزشی انسانی) و تراکیب مختلف فکری، احساسی و عاطفی وی را مورد ارزیابی، شناخت و تحلیل قرار می دهد.

     اما آنهائی که با مبانی فرهنگ اسلامی و فلسفی خود ما آشنائی دارند، خود بهتر می دانند که این علم (جامعه شناسی) بخشی از حکمت عملی یعنی «سیاست مدن» را تشکیل داده و حتی درین رابطه کتابها و جزوه های معتبری نیز تألیف گردیده است که بعضی همچون «آراء اهل مدینۀ فاضله» فارابی بیشترین توجهش به مایه های فکری و ساختمان اندیشۀ جامعه مبتنی است و برخی همچون «نصیحة الملوک» غزالی به رفتارشناسی و اخلاق اجتماعی امراء و ملوک و برخی دیگر  ـ که بیشترینۀ آنها را کتب تاریخی تشکیل می دهد ـ به مسایلی بسیار مشابه جامعه شناسی امروز پرداخته اند. هر چند که در بعضی از آنها رعایت امانت و ضابطه های پیشرفتۀ علمی دوران ما نشده است.
    از سوئی، اینکه در جامعه شناسی، نقش فیزیکی و فیزیولوژیکی انسان تبارز کامل و نقش اساسی خود را موقتاً از دست داده و در نقش روانی و یا ساختار منشی و فکری و ارزشی وی مدغم و یا پنهان گردیده و اساس کار جامعه شناسی و توجه کارشناسان اجتماعی، بر اساس هستی اجتماعی انسان یعنی روان، وجدان، نفس، روح، افکار، ارزشها و زمینه هائی که زایندۀ افکار و ارزشها و یا نابود سازندۀ آنها می باشند، قرار گرفته است، با آنکه نکته ای بسیار مهم می باشد، چون خود موضوعی است جداگانه، از بحث و بررسی آن چشم می پوشیم.

     به هر حال، چه جامعه شناسی را علمی کاملاً امروزی پنداریم و چه آن را دانشی کهنسال که در کنار سایر علوم متناسب با هویت و کارآئی خویش به رشد امروزی نائل آمده است، باید بپذیریم که: جامعه شناسی یعنی تحلیل اجتماع انسانی، و تحلیل یعنی عقده گشائی و بازسازی ـ و البته که نه به معنای دوباره سازی ـ بلکه به معنای گذر و هجرت از محدودیت دید و شناخت و برداشت و اعتماد و باور به گشادگی و پهنه و وسعت اندیشه و فکر و شناخت و ایمان به انسان و اجتماع. طبیعی است که این گذر و هجرت، چون از تنگی به گشادگی و از تاریکی به روشنائی است، حتماً ره آورد و نتایجی را به همراه خواهد داشت که شاید کمترین نمونۀ آن را طرح و برنامۀ چگونه زیستن، برای بهتر بارور ساختن استعدادهای انسانی و جلوگیری از ضایعات بیشمار و لغزیدن به دام فشارهائی که جز تباه ساختن حیات و نیروهای حیاتی نتیجه ای ندارند، تشکیل دهد!

     جامعه ای که به این مرحله از رشد رسیده باشد، دارای درکی تازه و بارور از خویش بوده و این درک او را با ظرافتها و ریشه ها و گوهر و ژرفای وجود وی آشنا ساخته، اهداف نورانی و آرمانهای پرجاذبه و زیبنده ای را در وی بیدار و شکوفا می سازد که برانگیزندۀ احساس ضرورت رشد همه جانبه و برانگیزانندۀ شور و نشاطی توانزا جهت تحقق آن اهداف ـ و در واقع تحقق اصالت ها و گوهرهای انسانی خود او ـ می باشد. و بدین بیان، جامعه شناسی یعنی: شناخت منزلت، مرتبت، گوهر و اصالت های جوهری انسان اجتماعی، انسانی که از خود طبیعی و فردی خویش نجات یافته و فراتر رفته است. و نیز شناخت «ابزار»، «روش ها»، «جهت» و «راههای» تحققِ این خود و یا هویتِ اصیل اجتماعی، که اگر با دیدی ژرف و همه جانبه بدان نگاه کنیم، این خود، انقلابیست دیگر و یقیناً انقلابی از این دست بدون داشتن «اندیشه» و اندیشمندان و دانش و دانشمندان انقلابی، همچون انسانی ست بدون مغز و یا سری است بدون چشم و یا چشمی ست بدون روح و لاجرم غیر میسر.
     در واقع راز اصلی این نکتۀ بس مهم جامعۀ خود ما، یعنی این واقعیت دردانگیز که: استعمار و مزدوران ابلیس منش داخلی آن طی دورۀ دوصد سالۀ اخیر تلاش می کردند تا جلو رشد فرهنگی جامعۀ ما را گرفته و نگذارند که حتی مردم با مبانی و ارزشهای فرهنگ سنتی خودشان آشنا گردند، در همین نکته نهفته است. چه مردم اگر به کشف خویش و به کشف استعدادها و توانمندیهای خویش نایل می آمدند، از بی جائی و بی چشمی برون شده و آنچه را در محیط انسانی و اجتماعی خویش درک و لمس نموده، به فکر خویش سپرده و پس از کنکاش، تحلیل و ارزیابی، آنچه را شایستۀ نگهداری باشد حفظ نموده و آنچه علیه آنها و علیه ارزشها، اهداف، آزادی و اصالت های وجودی اوشان باشد حذف خواهند نمود! و این به ضرر و زیان استعمار و نوکران او می باشد، لذا به روشنی لمس کردیم یگانه آرزوی استعمار را این مسئله تشکیل می داد که ما «مغز» نداشته باشیم تا او به جای ما بیندیشد و ما چشم نداشته باشیم تا او به جای ما ببیند و رنگها را تشخیص و زیبایی ها را از زشتی ها تمیز دهد و در برابر هر یک از اینها، متوقع عکس العمل ویژه ای باشد که خود خواسته است! نه ما و نه طبیعت انسانی و اجتماعی ما! و درست بر مبنای همین اندیشۀ کورسازنده و تاریکیزایی استعمار بود که اکثریت مطلق ما (افغانستانی جماعت) نتوانستیم بلخی را ببینیم، پیام نهضت درهم شکسته شده اش را درک نماییم، ماهیت فریادهای بشکوه و عصیانبار او را بشناسیم و از این طریق به آرمان و ارزشها و جهتی که مردم را و جامعۀ محکوم و محروم خود را بدان می خواند آشنا شده و با احساس ضرورت یک حرکت خودشناسانه و خودسازانه، مسیر بیداری و باروری و رشد و نور را در پیش گیریم. زیرا، استعمار در زمان حیات بلخی ـ همچون همۀ زمانها ـ نه تنها مردم و جامعۀ ما را به بی فکری و بی شعوری و بی فرهنگی و نابینائی و به قول قویم حق به ظلمات[1] می کشید و می کشانید که فریادگران ساحل آزادی و پهنۀ نور و روشنایی را نیز، به انحاء حیل و دسایس از مردم می گرفت، چنان که در مورد بلخی، هم جسم او را از مردم گرفت و هم جان (اندیشه، افکار اجتماعی و سیاسی و فلسفی و هنری و عرفانی) او را[2]. زیرا همان عوامل و دستهای پلیدی که باعث تبعید و زندانی شدن بلخی شدند، باعث سانسور افکار و آرمانهای تکامل آفرین وی نیز شدند. چه، این یک روش شناخته شدۀ استعمار است که هرگاه نتواند با مخالف خود معاملۀ قدرت و برخورد رویاروی نماید، موضع مزورانه پیش می گیرد و از این طریق (راه نامرئی منافقت و تزویر و نیرنگ و...) اهداف خود را پیش برده و مردم را از رسیدن به آرمانهایشان مانع می شود.

     در زمینۀ بلخی، وقتی دولت متوجه عمق اهداف سیاسی ـ اجتماعی، و نیز موقعیت بی نظیر وی در میان چهره های سیاسی و مذهبی گردید، با دقتی لازم و شایستۀ پیام بلخی با موضوع برخورد پیشه ساخت، لذا تا آنجا که ممکن بود، نگذاشت مردمِِِ در بند و مظلوم ما که تشنۀ چشمه سار زلال و حیات بخش افکار و اندیشه های انسانی بودند، با بینش، برداشت و در یک کلام افکار بلخی آشنائی حاصل کرده و به این چشمۀ فیض بار دست بیابند، چه در غیر این صورت کار دولت زار بود و روز استعمار و نوکران پلیدش تاریک تر از شب تار. چنان که هم امروز نیز اخلاف تازه به قدرت رسیدۀ همان بردگان استعمار، تلاش می کنند تا از رشد اندیشه و روشن شدن اذهان و... جلوگیری نمایند! پس به تعبیری همۀ این نیرنگ ها و تلاشهای فسادبار و بازدارنده را می توانیم نوعی سانسور جامعه شناسانه گفته و در هر شرایطی به عنوان زمینه های ضدانسانی علیه آنها تلاش نماییم، زیرا که هر آنچه انسان را مانع از درک و فهم درست موقعیت اجتماعی و تقدیر جمعی او سازد، نوعی سانسور اجتماعی است که هدفی جز دور کردن انسان از انسانیت وی نتواند داشت. چه انسانیت انسان جز در زمینۀ موضعگیری در برابر سایر انسانها شکوفا نخواهد شد.

     لذا بر مبنای این بینش، داشتن تحلیل جامعه شناسانه یعنی:
الف ـ داشتن آگاهی و شناخت نسبت به جامعه و ضابطه های جوهری اجتماع.
ب ـ داشتن اشراف بر روند دگرگونی ها و تحولات اجتماعی، و پیگرد و بازشناخت عوامل پیدایش، رشد و تکامل این تحولات و آشنائی با پی آوردها و فرایندهای مثبت و منفی این دگرگونی ها.
ج ـ داشتن آگاهی و اشراف بر اهداف و آرمانها، گرایشها و موضع گیریهای اجتماعی.
د ـ داشتن آگاهی و اشراف بر ابزار، جهت و روشهایی که مردم یک جامعه جهت رسیدن به اهداف مورد نظر خویش از آنها بهره می گیرند. و روشن است که در صورت نبودن و نداشتن این آگاهی و اشراف، هیچ یک از ابعاد ویژگی های یاد شده (اشراف و آگاهی نسبت به انسان، اهداف و گرایشها و...) به مفهوم انسانی آن میسر نخواهد شد. هر چند به مفهوم غیر انسانی آن، هم اینک در بسا از جوامع امروزی وجود داشته و بر مقدرات خیلی از انسانها حکم فرمایی می کند.

     باورم بر اینست که درین نکـتۀ بس مهم و مسئلۀ بس قابل توجه اختلاف نظری وجود نداشته باشد که: فرق «انسان» از «ابزار» و اشیاء و یا: فرق انسانی که زنده به حیات الهی و درجات متعالیۀ حیات طیبه ـ و یا لااقل در جهت آن ـ می باشد، از انسان مسخ  شده و زنده به حیات کور غریزی، در داشتن «آگاهی»، اراده و انتخاب بوده و اراده و انتخاب هم، چیزی جز: «تجلی داشتن تحلیل» نتواند بود. و طبیعی است آنجا که پای اراده و انتخاب مسایل اجتماعی به میان آید، تحلیل جامعه شناسانه مطرح خواهد بود.
     قرآن و سایر منابع و متون اسلامی، با در نظر داشت اهمیت و ظرافت همین مسئله و با توجه به پی آمدهای بسیار ژرف و پهنه مند همین موضوع، در رابطه با اراده و انتخاب کور زمینه ها و مسائل اجتماعی از گونۀ ربانی و پالوده و پرورش یافتۀ آن، اشارات عمیقی دارد که هرگز نمی توان در سایر دیدگاههای جامعه شناسانۀ کنونی، به این ظرافت و این عمق و این همه تأکید و راهنمایی سراغ گرفت. قرآن با سورۀ مبارکه «إِقرأ» (سورۀ علق) آغاز می شود و این برای جامعه شناسی علمی امروز، و جامعه شناس منصف و ژرف نگر، شگفتی زای است. زیرا این اوست (جامعه شناس است) که ادعای رسیدن به ضابطه ها و اصول علمی پیشرفتۀ امروز را دارد ولی مشاهده می کند کتابی که پایگاه و خاستگاه اصلی او را ـ به تعبیری ـ مذهب و دین تشکیل می دهد، با علم و اصول متقن علمی آغاز شده است. و باز همین کتاب علت مسجود واقع شدن آدم را، اشراف و آگاهی به اسماء الهی قلمداد می نماید و نه هیچ امر دیگری. و درست در رابطۀ با همین بینش است که تعریف انسان و جامعۀ انسانی به عنوان بکار گیرندۀ پدیده های اجتماعی و یا محور اساسی مسایل و مواضع جمعی، دستخوش دگرگونی قرار گرفته و مقامش از مقام انسان که مساوی با مقام خلیفة اللهی است تا شیئی و وسیلۀ تحقق هوسهای پوچ عده ای انسان نما، نوسان پیدا می کند. همچنان که جهت و ارزش عمل و جهت گیری وی در دو سوی کاملاً متضاد، از خاک تا خدا، از هبوط به ورطۀ عفن و فسادآلود تا صعود به جبروت عالم هستی و تا آنجا که ساقی الست، شراب وصال از خمخانۀ وحدت به سالک عارف و عاشق صادق ـ که درین رابطه همان دارندۀ هدف و جهت و تحلیل و برنامۀ اصولی، انسانی و اجتماعی ست ـ می دهد، تغییر و دگرگونی می یابد.

     زیرا عده ای توهمات و تخیلات هوسپرورانه و جاه طلبانۀ خود را آگاهی و اشراف پنداشته و موضعگیری های پا گرفته از همین توهمات را گرایشهای تحلیل مدارانه خیال کرده اند. و طبیعی است که درک اینان از انسان و جامعۀ انسانی چیزی جز ادراک شبهی از انسان و سایه ای از اجتماع انسانی و نیز آگاهی و اشراف و تحلیل شان از انسان و جامعه اش چیزی جز سایه ای موهوم از آگاهی و اشراف نتواند بود. و برعکس، جمعی که جویای کمال و تحقق کمالات وجودی خویش اند، با گذشتن از توهمات پوچ و تمایلات حیوانی و کشش ها و کنش های بهیمی و با توسل به مراتب عالیۀ عقلانی و ایمانی و عرفانی، هم به شناخت خود نایل می شوند و هم به دریافت قانونمندیهای الهی و فطری جامعۀ خود؛ هم ارزشهای جوهری و کمال آفرین خود را باز می یابند و هم مسایل و زمینه های اجتماعی آن را.

    در واقع اگر نگوییم سرّ اصلی و عامل منحصر به فرد، لیکن اذعان باید داشت که یکی از عمده ترین عوامل عروج و سقوط تمدنها، فرهنگ ها، جامعه ها و مکاتب مختلف اجتماعی را در طول تاریخ قرون و اعصار، همین داشتن شعور و خود آگاهی انسانی و اجتماعی تشکیل می دهد؛ زیرا مطالعه و کاوش در شناسایی عوامل اصلی و بنیادین هر یک از جوامع و تمدنها، خود گویای این واقعیت می باشد که هرگاه جامعه و تباری مجهز به اصول و ضابطه های علمی ـ بویژه در رابطه با مسایل انسانی و اجتماعی نباشد ـ چون پایه و بنیاد موضعگیری اجتماعی آن تبار بر وهم سست بنیان قرار گرفته است، نه تنها از تلاشها و تپش های خویش ـ حتی ـ نتیجۀ مورد نظر و پیش بینی شدۀ خود را نخواهد گرفت که با پی آمدهایی ظاهراً شگفتی زا و غیر منتظره و در جهت مخالف اهداف اولیه مواجه خواهد شد. چنانکه سرتاسر تاریخ گویای این واقعیت می باشد.

    فعالیت های نمرود در برابر منطق پرجذبۀ ابراهیم(ع)؛ فعالیت های فرعون در برابر ضابطه های نشاط انگیز و آزاد سازندۀ موسی (ع)؛ فعالیت های قیصر و درباریان هوسباره اش در برابر پیام صلح آمیز و محبت برانگیز عیسی(ع) و... چون از جوهر و ریشه ای منطقی برخوردار نبود و چون با تحلیلی درست از انسان و اجتماع مطابقت نداشتند، با همۀ هیبت و شکوه و دبدبه و کبکبۀ ظاهری به ضرر و زیان و شکست و نسیان خودشان می انجامد. و یا همانگونه که علت پیروزی علی (ع) و یا سایر ائمه علیهم السلام با آن همه رنج و تعب و مظلومیتی که بر آنان تحمیل شده بود، داشتن ایمان و آگاهی نسبت به انسان، جامعۀ انسانی و نتایج عملکردهای فردی و اجتماعی آنها بود، علت شکست و سرافکندگی دشمنانشان را نداشتن آگاهی انسانی و بی بهره بودن از تحلیل درست جامعه شناسانه تشکیل می دهد!

     همچنانی که یک بررسی کلی و عادلانه در مورد دولتهای امروز همین واقعیت را غیر قابل انکار می سازد. بدین معنا که چون اینان تحلیل درستی از انسان و گوهر ذاتی و دگرگونی ناپذیرش ندارند و بر مبنای چنین برداشت و بینشی به اجتماع «انسانی» و مؤلفه های گوهرین، ضابطه ها و اصول خدشه ناپذیر آن نگاه ننموده، و حتی بدتر از آن: چون نسبت به آنچه خودْ به نفعِ خودشان پنداشته اند اشراف درستی نداشته و نقاط آسیب پذیر و پایه های لرزان و حلقه های از هم گسستۀ آن را شناسایی نکرده اند و به واسطۀ کور شدن چشم دل و چشمه سار خرد و قلب خویش از
عبرت آموزیهای مسلسل و بدون انقطاع تاریخ، جوامع و ملل مختلف ناتوان گردیده اند، و باز چون نقاط تصادم و اصطکاک خواست های خویش را با عواطف و روح جمعی نمی دانند، اغلب گرفتار دام حماقت بار و رسـوائی آمیز تناقض گویی و تناقض کاری هایی می گردند که هم آبرویشان را بر باد داده و در بازار سیاست و حکومت و حکومتجداری شرمسار و سرافکندۀ شان می سازد و هم از آنچه بدان دل بسته بودند و آرمان و قبلۀ اندیشه و عمل خویش قرارش داده بودند محرومشان می سازد. زیرا این یک اصل اصولی و اساسی تاریخ و جامعه شناسی مبتنی بر بینش الهی است که: اگر هدف یا «خواست» و آرمان سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و...
«کسی= انسانی» از سوئی هم جهت با فطرت او و از دیگر سوی با سعۀ وجودی وی هم آهنگ و منطبق و متناسب نبوده باشد، این کس هرگز و باز هم هرگز به خواست خویش دست یافته نمی تواند، هر چند که ـ به خیال باطل خودش ـ مقدمات و وسایل ظاهری آن را نیز فراهم ساخته باشد! طبیعی ست که برای از بین بردن این انطباق عوامل زیادی می توانند مؤثر باشند که ما به ذکر یکی از موارد پایه ای بسنده می داریم.

     گاهی اتفاق می افتد که فردی از افراد و یا جامعه ای از جوامع به دلایلی که مهمترین آن را «ناخودشناسی» و عدم آگاهی و فقدان شعور و نداشتن شناخت نسبت به خود ـ که در اینجا «خود» مساوی با هویت اصلی یا فطرت یا سرشت واقعی و... باشد ـ تشکیل می دهد، اهدافی را مورد توجه خود قرار داده و چنین گمان می برد که: این اهداف دارای ارزش ـ حیاتی و یا انسانی ـ بوده و تحقق آن از جوانب مختلف و یا در شرایط و ابعاد متنوع به «نفع» او و لاجرم در جهت «رشد» و «تکامل» شخصیت او می باشد! لذا با همۀ وجود تلاش می کند تا به هر نحو ممکن در جهت تحقق و احیاناً گسترش و تداوم آنها عمل کند! و از آنجا که انسانهای کم مایه و کم عمق و ظاهرپسند و قشرگرای ـ به واسطۀ نداشتنِ عقل درست و حاکمیت نوعی حماقت بر اندیشه و عمل آنها ـ معمولاً با مواجه شدن به اندک ثمره و نتیجۀ عمل خود، احساس رضایت و نوعی نشاط زودگذر ولی «عطش زا» می کنند، به این خیال حماقت بار می افتند که در «تکاثر و تداوم» فزایندۀ آن خواسته ها، حتماًً به کمال مورد نظر و در نتیجه به آرامش قطعی که با زایل شدنِ این «عطش اضطراب انگیز» همراه می باشد دست خواهند یافت، ولی به واسطۀ اینکه اینان خود را نمی شناسند و چون ریشۀ اصلی و جوهری آن عطش و آن آرزوی رسیدن به کمال و «برتری» و حتی، چون اصلاً نمی دانند که: این «کمال» و این «برتر واقع شدن» یعنی چه و معنای آن را درک نکرده و نه هم می توانند توجیهش نمایند! آنچه را می تواند دو جانبه عمل نماید ـ یعنی در شرایطی ویژه می توان از آن به عنوان وسیله ای در جهت «کمال» استفاده کرد و در شرایطی دیگر هم می توان و میجشود آن را وسیلۀ نابودی آن «کمال» قرار داد ـ هدف و یگانه متکای حیاتی و اجتماعی خویش قرار می دهند. به طور مثال: ثروت، شهرت و قدرت در زمینۀ مسائل انسانی و اجتماعی چیزهایی هستند که می توانند دوجانبه و یا به عبارت بهتر دوگونه به کار گرفته شوند و در دو جهت کاملاً متضاد عمل کنند. ولی آنجا که عامل و در دست دارندۀ آن بدون شناخت خودش و شناخت ابزار و وسایلی که می خواهد از آنها در جهت تکامل خویش کار گیرد، با آنها برخورد می کند، چون این برخورد جاهلانه و بدون آگاهی و اشراف و تحلیل و بررسی دو جانبه است جز اینکه «عمر» گرانقدر گران قیمت و استعدادهای بی نظیر خویش را در معرض فساد و نابودی قرار دهد و بر عطش و اضطراب خویش بیافزاید، از گرایش و دلبستگی خود به آنها ثمرۀ دیگری نخواهد برد. و درست بر مبنای همین واقعیت و همین اصل بسیار مهم جامعه شناسی است که متوجه می شویم آنهایی که ـ در زمینۀ اجتماع ـ مثلاً قدرت، ثروت و یا شهرت را یگانه هدف و آرمان خویش قرار می دهند، و ناآگاهانه آن را مایۀ آرامش و کمال خویش پنداشته اند، به هر میزانی که بر این مثلاً قدرت یا ثروت افزوده می شود، بر عطش و اضطراب آنها افزوده می گردد، و حتی گاهی نوعی هراس دردآور به صورتی تهدیدآمیز آنها را همراهی می کند که خواب و بیداریشان را از رنجی سوزنده آکنده می سازد!

     درین مورد ویژه «زبانِ خواست» یا هدف و مطلوب با زبان «فطرت» مطابقت و هم آهنگی نداشته و گرایشهای عملی شخص به جای حرکت، جهت نزدیکی به خود (فطرتش) از آن فاصله می گیرد و دور می شود. گفتن ندارد که این دور شدن، همراه با عطش و اضطرابی خواهد بود که انسان را سخت می آزارد و در نهایت امر جز فساد و سرافکندگی نتیجه ای به بار نخواهد آورد.

     از آنچه آمد، یقیناً این واقعیت برای خوانندۀ محترم روشن گردیده باشد که: عامل عمدۀ همۀ این موارد را در محدودۀ حیات فردی خودشناسی و خودآگاهی و یا خودناشناسی و ناخودآگاهی، و در چوکات حیات اجتماعی و تعاملات جمعی جامعه شناسی و اشراف و آگاهی نسبت به مؤلفه ها و اصول حیات جمعی و یا فقدان این آگاهی و اشراف تشکیل خواهد داد و بس، و درست به دلیل اهمیت ویژۀ همین دیدگاه ها بود که بلخی اندیشه و هنر خود را در جهتِ بخشیدن و ایجاد همین آگاهی های فردی و جمعی بکار انداخت. و درست در زمانی که اکثریت مطلق هنرمندان و شعرا، زبان و اندیشه و هنر خود را، یا در خدمت هوسهای زودگذر تفننی قرار داده بودند و یا در خدمت قدرت به دستان هوسران و زبان شعر به زبان مدح شاه و شاهزاده و شاه بانو و... بدل شده بود، او شعر را به زبان آگاهی، زبان اشراف، زبان خرد، و نورانیتی مجهز ساخت که مسیر آدمیت و تکامل او را ضمانت نمود، زیرا که بلخی، آدمیت فرزند آدمی را در «آگاهی» و خرد او مشاهده می کرد و رنج و اضطراب و بدبختی و سیه روزی وی را در «جهل» و در نابخردی آن. و دقیقاً بلخی را همین برداشت و باورداشت ها جرأت و آمادگی بخشید تا بر سنت های حاکم بر هنر دوران خویش بشورد و شعر را ـ تا آنجا که برای خودش میسر بود و تشخیص میجداد؛ و تا حدود قابل ملاحظه ای ـ از نوکری و اسارت زیبائی پسندی و فورمالیسم بدر آورد. چه، وقتی انسان از مایه های جوهری و اصلی وجودش ـ که همان خرد و آگاهی و... می باشد ـ تهی گردد و یا تهی گردیده باشد، بهره گیری از زمینهجهای تفننی زیباپسندانه نه تنها نخواهد توانست وی را از منجلاب عفن جهل و بی خردی و غفلت نجات بخشد که اگر طرح این زیباپسندی تعفن آلود و یک بعدی از سوی استعمار و نوکرانش بوده باشد، یقیناً بر غفلت وی و در نهایت بر اسارت و محکومیت وی خواهد افزود.

    لازم به تذکر است که این گفته نه بدان معناست که بلخی اصلاً به جنبه های عاطفی و زیبا پسندانۀ این هنر (شعر) توجهی نکرده و در آن حال و هواها خودی نشان نداده باشد، چه این گفته با خیلی از نمونه های شعر بلخی مخالف بوده و حتی در مواردی می تواند عده ای را دچار این شبهه سازد که بلخی از آموزه ها و اصول هنری بهره ای نداشته است، بلکه معنای درست و دقیق آن چنین تواند بود که بلخی بیشتر مایه های سروده های خویش را، اختصاص به نیازها و زمینه هایی از نیاز انسان و اجتماع او داده است که می توانند در نهایت امر تکامل همه جانبۀ انسانی را تضمین نمایند. و این واقعیت پس از اندک توجه به اشعاری که تاکنون از وی به چاپ رسیده است ثابت و مبرهن خواهد شد.

 



[1]ـ اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ.

[2]ـ این قسمت از مقدمۀ دفتر یکم مشعل توحید اشاره ای به این مطلب دارد: «... آنجا که ناچیزترین نمود والائی کار بلخی هشت سال تبعید در هرات و حدود پانزده سال زندگی در زندانهای سیاه کابل باشد، در خطی چند شکسته و ریخته نمی توان والائی، پهنه و ژرفای کار «سید» را به تصویر کشید و ارج نهاد».

خواندن 1179 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « مقدمه سیمای انسان و سرود بلخی »

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار