دوشنبه, 31 شهریور 1393 16:00

کتاب شعر - از سبوی دل - صفحه 14 الی 26

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(3 رای‌ها)
جامه
اینک که ظهور از تو رنگین نامه است
هر موی تو، آئینۀ چندین خامه است

بنویس ز پیدائیِ بیرنگش «گل»
هر چند که گل برای او خود جامه است

بهار
آئینه ز عجز ما تماشائی شد
طوفان شکست را دلارائی شد

تا عطر تو سر کشید از سجدۀ ما
مشت گل ما بهار دانائی شد

مهمان
دردم، طرب از برم گریزان باشد
داغ از غم دیدنم هراسان باشد

یک نغمه دلی که بود، آنهم امشب
در خانقه گداز مهمان باشد

امید
در برج سکوت، شورِ آوازی هست
در بال شکسته، شوق پروازی هست

در یأس متن، که گر به تحقیق رسی
در چشم کلید هم، درِ بازی هست

تمنا
دل بخش که ریزم به قدمهای تواش
جان ده، که سپارم به تمنای تواش

یک آینه خانه، صافیم هدیه نمای
تا موج زند در او تماشای تواش

قلندری
در شعلۀ هجر، ناله پاشی چه خوش است
با پنجۀ اشک، دلخراشی چه خوش است

در برقِ ز خویش رفتن، هنگام وصال
پیمانه کشی و سر تراشی چه خوش است

برات درد
یاد تو بود معنیِ پیدائی من
آهنگ غمت، برات شیدائی من

دارائیِ هر دو کون جز درد تو نیست
جانا! بفزا کمی به دارائیِ من

آزادگی
گویند که راه عشق سختی دارد
صد بادیه آبله زمختی دارد

ما چون گل آزادگیش را چیدیم
دیدیم که عطر نیک بختی دارد

عروج
محراب شهید آستان خون است
معراج دل وی آشیان خون است

از خندۀ او دمی که پرپر می زد
گردید عیان که خود زبان خون است

آئینه
اینان که ز خویشتن رها می باشند
مشتاق نسیم نینوا می باشند

با سینۀ چاک چاک اندر سنگر
آئینۀ محفل لقا می باشند

آموزش
در مدرسه، عقل را حیا آموزی
در میکده، نشوه را صفا آموزی

در آینۀ دل چو بتابی، او را
صد دشت جنونِ عقل زا آموزی

مرگ اجل
آنروز که از بر من او را بردند
صد قافله عشق و آرزو را بردند

می مُرد اجل، چو نغمۀ تنهائی
زان، مایۀ زندگیّ او را بردند

مژده
آهنگ طرف رسیده، او می آید
گل بوسه به لب خزیده، او می آید

صد قافله خورشید، ز راه دل ها
بر بارۀ شب دمیده، او می آید

آزاد
آنانکه چو داغ دل شرر بنیادند
در طرح سجود بیخودی استادند

چون نغمۀ عطر در سراپردۀ گل
همخانۀ رنگند و ز رنگ آزادند

خطر باطل
پامال نمود آرزوها دل را
افشاند به مجمر هوس حاصل را

ز اوراق کتاب زندگانی خواندیم
یک عمر فقط همان خط باطل را

پذیرش
ای یاد تو کرده نغمه را گلباران
دیدار تو ساز بیخودی را جوشان

از عطر پذیرشت نمی گردد کم
صبحی بچمد اگر برین هیچستان

نیاز
دل نیست مگر عصارۀ اشک گداز
جان نیست مگر آینۀ گلشن راز

از جبهۀ دلدادۀ مسکین ندمد
جز نقش امید جوش رنگین نیاز

هدیه
در بارگه تو دل جبین خواهد بود
بیخویش تر از نقش نگین خواهد بود

غافل مشو از سجدۀ بی برگ و برم
چون هدیۀ من به تو همین خواهد بود

دُردِ درد
دارد میِ درد نشوۀ رنگینی
مینای طلب خمار شوق آئینی

بیدردی اگر بخواب بیند او را
گردد به حریم داغ او گلچینی

بینش
از ساغر بینش چو لبم رنگین شد
آزادیم از دام هوس حاصل شد

بستند بدوشم از غنا پروازی
آنسان که غبار من رمِ شاهین شد

دم
ای تاخته تا فسانه های دیروز
وی باخته در خیال فردا امروز

تو در گرو همین دمی، خود را باش
تا سرکشی از حقیقتِ خود پیروز

آگهی
وقتی گل آگهی شکفت از دل من
بالید ترانۀ غنا از گِل من

بر تار تعلق، نفسم می خندد
شد نغمۀ عافیت ازان حاصل من

اشک مرگ
از شاخۀ عمر برگها می ریزند
وز ابر نگه تگرگها می ریزند

خوشباد به حال آن که وقت مردن
بر دوریش اشک، مرگها می ریزند

تمنا
ای زنده! به زندگی تو معنایی بخش
بر سجدۀ بندگی تماشائی بخش

بی نغمۀ عشق باغ دل بیرنگ است
بر تار نفس گهی تقلائی بخش

دو پیاله آگهی
گر جام هوس نشاط بر دارد
بیداری دل، نشوۀ دیگر دارد

سرکش دو پیاله آگهی از خم او
تا فهم کنی که طعم کوثر دارد
 
آئینة حمد
حمدش پر و بال داده بر هر حمدی
بی او ندمد ز برج لبها حمدی

آئینۀ حمد اوست حمد همگان
زیرا که جز او برو ندارد حمدی

آرایش
ای حمد تو آرایش لبهای همه
یاد تو بهار شاد شبهای همه

خود طرح وجود ما بود حمد شما
ای جلوه دهِ معنیِ گپهای همه

هرگز
از عشق به جز خطی نخوانی هرگز
اسرار و رموز او ندانی هرگز

ور جهد کنی که ذات او دریابی
دانی که چرا نمی توانی هرگز

بارگاه عجز
از دوست بجز دوست که باشد آگاه
جز بارگه عجز، کدام است پناه

اسرار و رموز دلربائی هایش
در فهم نگنجد، به غمش باش همراه

آئین
با نام تو نامۀ دلم رنگین است
وز یاد تو کام جان من شیرین است

در آینه اش حل شده تمثالم لیک
جوییدن او مرا هنوز آئین است

نقاشی ناله
دور از تو شرار داغها جایم شد
نقاشی ناله وردِ شبهایم شد

دل رفت ز خود به یاد رویت چندان
کز آینۀ یاد تو پیدایم شد

جلوه گاه
نی عمر، گذرگهِ نگاهت باشد؟!
آئینۀ گلزار پناهت باشد

یاد تو بهار طربش ساخته است
آهنگ نسیم جلوه گاهت باشد

تنهائی
تنهائی، همان دوری از او باشد
جان کندن بیخودی به هر سو باشد

با نغمۀ یادش نبود تنها کس
زیرا که بهار دل فقط او باشد

سراغ
پنهان ز دل آمد به سراغ دل ما
افزود به رنگینیِ داغ دل ما

ای جبهه! گلاب سجده ریزان به رهش
از شعلۀ بیرنگ چراغ دل ما

رنگین
آزاده دلی، دماغ ما رنگین کرد
فتوای طرب، ایاغ ما رنگین کرد

رفتیم ز خود به سیر نازش دیشب
از برق حیا، چراغ ما رنگین کرد

بقا
آنم که ز رنگ من نوا می جوشد
از سایۀ دل، مشق وفا می جوشد

گر خون مرا بپای مردن ریزند
از طرح فنای من بقا می جوشد

عشق
آن سرّ عیانی که چه پیدا چه نهان
با ماست، ولی نهفته چون معنیِ جان

هم لفظ ازو پر است و هم معنی سبز
جز عشق چه توان نمودش عنوان

زخمۀ مهر
بر داغ لبی بوسۀ شادی می بار
بر تار دلی زخمه ئی از مهر بکار

گر خاطر کس شاد نیاری کردن
خار غم بی کسی زدل بیرون آر

علم خموشی
گر نکته ای از علم خموشی دانی
ور مسئله ای ز رازپوشی دانی

از سایۀ گفتگو گریزان گردی
چندانکه رموز نغمه پوشی دانی

سجده
تکبیر، اگر بدل موافق باشد
از خویش شدن به شخص فایق باشد

ای مانده به درگاه هوسها بی خویش
خود سجده همان ترک علایق باشد

یاری
ای شاد نموده خاطر غمگینی
بر دوش نهاده نالۀ مسکینی

یک پردۀ تلخ را اگر تار شدی
صد سینه مقام مهر را شیرینی

کمند مهر
جذب تو مرا به سوی خود می آرد
لطف تو مرا به کوی خود می آرد

باز آمدنم کمند مهر تو بود
زان، با همه های و هوی خود می آرد

نغمه زاری
جان برد به کوی او سرشک سردم
دامان نیاز و جبهۀ پر گردم

گنجینۀ او نغمۀ زاری کم داشت
بالید ز تار دل فغانِ دردم

نام
باز آمدنم، نغمۀ پیغام تو بود
بیخود شدنم، نشوه ای از جام تو بود

آئینه شدم بهار الطاف تو را
هر چند که آئینه همان نام تو بود

رضا
خوش باش به آنچه او به ما می خواهد
گر درد و مصیبت و بلا می خواهد

خوبست هر آنچه او کند تقدیرش
آن خوب، کجا زشت به ما می خواهد

ادعا
از دیده دلم برون تراود که: توام
وز آینه عکس من ببالد که: توام

بر جان عزیزت، ای گل بیرنگی!
من من نَبُوَم، اگر نگویم که توام

خیال
شب طرح وصال کردم از جوش خمار
سودای محال کردم از جوش خمار

اما تو در آئینه چون پیدا گشتی
خود را تو خیال کردم از جوش خمار

سیر باطن
گر تار تأمل از تو حاجت گیرد
آئینۀ دل صفا و حشمت گیرد

گر دوره کنی کتاب خود را هر شب
آوای تو عطر باغ عشرت گیرد

آئینه
نی گل، نه بهار؛ سجده ئی رنگینند
تسبیح ترا نمود آهنگینند

شب، صورتِ ادعای از خود رفته
روز، آینه دار آن لب شیرینند

یک دسته دل
کو کرب و بلا؟ آینۀ خون باشد
رنگین غزلِ جلوۀ بیچون باشد

هر دانۀ سبحه ای که از تربت اوست
یک دسته دلِ شکفته از خون باشد

خواندن 1302 دفعه آخرین ویرایش در دوشنبه, 31 شهریور 1393 19:22
محتوای بیشتر در این بخش: کتاب شعر - از سبوی دل - صفحه 26 تا 38 »

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار