شنبه, 05 مهر 1393 09:22

یک گام فراتر نه

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(2 رای‌ها)

     با این مایۀ از بینش، برای خوانندۀ عزیز ما این نکته مسلم شده باشد که رشد اندیشه و گرایش به زمینه ها و نیروهای عقلی و نیروهای فراتر از آن، می تواند در متبارز ساختن مؤلفه ها و استعدادها و قوای ناشناختۀ وجودی انسانی نقش عمده ای را ایفا نماید، که در رابطه با مسایل مربوط به شناخت و آگاهی یکی از این مؤلفه ها را «فرا رفتن از مرتبۀ ادراکات حسی و عقلی» و در نتیجۀ آن، فرا رفتن از خود طبیعی (= حیوانی) و ترک منزل جسمانی و جایگزیدن در منازل اشراقی و الهامی تشکیل تواند داد.

     این مسئله با نفی خود، ـ و احساسهای فردی خود ـ و خودیت، و من و منیت و استغراق در ابدیت و بیکرانگی هستی و... همراه بوده و نمود علمی و خردگرایانه اش را، گرایش به جنبه های ابدی و جهانشمول علم و دریافت های روشن و خدشه ناپذیر شهودی تشکیل می دهد. زیرا انسانِ حقیقت جوی و حق پرستی که با همۀ وجود و تمامیت قوا برای درک حقیقت هستی قیام کرده، همانگونه که پس از رشد قوای حسی و متکامل شدن ادراکاتش متوجه می گردد که نمی توان همۀ مفاهیم و دریافتها و روابط و پیچیدگیهای عالم ـ و حتی پدیده های حسی و فیزیکی ـ را با دریافتهای حسی توجیه و تبیین کرد، در مرحلۀ رشد و کمال عقلی نیز متوجه می شود که عقل به دلیل جوهر و حد وجودی خودش نمی تواند از بعضی حالات و شرایط خبر دهد و حقیقت جوی را شایسته چنانست تا به فکر رفرفِ دیگری و به اندیشۀ چراغ روشنایی بخش تری باشد و پس از مجاهدتها و تلاشها و سوزها و سازهاست که متوجه انوار چراغ جان و مصباح روح و ستارۀ الهام و خورشید اشراق قلب خویش شده، همۀ پوسته ها را شکافته، به مغزها رهزده و باز، در مغز هم به دنبال مغزِ مغز و جانِ جان هستی و پدیده ها می دود.

     درین مرحله، نه تنها انسان حقیقت جوی از «من» یا خود و آنچه به من و یا خودش نسبت ملکی و اضافی می دهد فاصله گرفته که از ادارکات و دریافته های محدود و فردی خویش نیز فاصله پیدا نموده، گاه آن را نوری از خورشید زار حضرت ملکوت مشاهده می دارد و گاهی نمی از دریای رحمت بی منتهای لاهوت. آنجا که «بیدل» با عجزی بی ریا زمزمه می دارد:
     بیدل از معنی طرازی بر کمال خود ملاف
     گرد ساحل باش، این موج از محیط دیگرست

پرده از همین شهود خویش بر می دارد.

     این همه تأکید برای استفاده و بهره گیری از دانش و تجارب دیگران و اکتفا نکردن به دریافتها و تجارب مستقیم خود برای آنست که: تا انسان در بند محسوسات و معقولات فردی خویش است و به هستی فقط از روزنۀ دریافتهای شخصی نگاه می کند، دچار نوعی تنگنا و محدودیت بوده و به زبانی دیگر و تعبیری رساتر: در خود و در محدودۀ ادراکات خود سیر می کند. طبیعی است تا زمانی که انسان در خود سیر نماید، و تا وقتی که ادراکات و دریافتهای انسان از مرز خودش فراتر نرفته است و در بند نیازها، آرمانها، تنش ها و برداشتهای حسی و عقلی خویش می باشد «خودش» است، فرد است و در بند فردیتِ محدود و گسترش نیافته و لاجرم محدود و ناکامل خود! اما وقتی پوستۀ خودیت را می شکافد و از زنجیرۀ محدود و... رهایی می یابد، فردیت وی به نوعیت انجامیده و از طریق بهره وری از پهنۀ وسیع هستی، به نوعی فردیت (= یگانگی = بی بدیلی) دست می یابد که: «رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند!» مصداق آن تواند بود و درست برای دست یافتن به همین مقام (بی بدیلی) است که بلخی نمی خواهد در محدودۀ دریافتهای عقلی مقید بماند. بلخی«مرغ باغ ملکوت» است لذا بر آن است که با دیده ای ملکوتی حقایق اشیاء را درک کرده و با پروازی ملکوتی خود را بدانجایی برساند که آن را نام نیست، لذا فریاد بر می آورد که:
     گر طالب فرهنگی یک گام فراتر نه
     دانش نتوان آموخت از مکتب نادانی

     آنهایی که حتی از دور با اصطلاحات قوم آشنایی دارند به درستی دریافته اند که بینشوران خطۀ اشراق و عرفان را پایبندی زیادی به عقل و عقلیات نمی باشد و این نه بدان معناست که برای عقل ارزشی قایل نباشند. چه احترامی که اینان برای عقل در مورد خودش قایل هستند، اگر بیشتر از ارجگذاری عقلیون نباشد کمتر نمی توان بود. اما باورشان بر اینست که عقل با همۀ توانی که دارد، جز به درک روابط و قانونمندی پدیده ها نایل نیامده و از فهم و دریافت کنه هستی عاجز می باشد. لذا گاهی «پای استدلالیان را چوبین» می یابند و زمانی مثل سید ما بلخی، مکتب عقلی را مکتب نادانی قلمداد می دارد اما برای آنکه مخاطب خود را از سرگردانی نجات بخشیده و راه مکتب دانایی را به وی نشان داده باشد فریاد بر می آورد که:
     معارف جو، نه هر تقلید رشد است.
     زیرا، با آنکه در محل شایسـتۀ خودش اعتراف می کند که:
     من فلسفهای غیر جدل مینشناسم
     یعنی که به جز سعی و عمل می
نشناسم

     وقتی متوجه می شود که پرواز همیشگی درین فضا و درین دائره درخور همچو اوئی نیست، فریاد رسای «یک گام فراتر نه» را سر داده است و مخاطب را به سوی اندیشه های عرفانی (= معارف) راهبری می کند.
     زیرا او در مدرسه ای به فراگیری معرفت نشسته که با وجود اعتراف و ایمان به عقل و حکمت و همدوشی عقل و حکمت طالب رؤیت و مشاهدۀ عینی حقایق است، چنانکه پیر بلخ (مولانا) را این زمزمه بر لب می باشد:
     من یقین دانم که عین حکمت است
     لیک مقصودم عیان و رؤیت است
     آن یقین می
گویدم: خاموش کن
     حرص رؤیت گویدم: نی، جوش کن

***

     چون شود آئینۀ دل صاف و پاک
     نقشها بینی برون از آب و خاک
     هم ببینی نقش و هم نقاش را
     فرش دولت را و هم فراش را

***

     هر که را باشد ز سینه فتح باب
     او ز هر سینه ببیند آفتاب
     در رود در قلب
ْ او، از راه عقل
     نقد او بیند، نباشد بند عقل

     لذا به دل و اشراقات قلبی پناه می برد و دست به دامن قلب سوخته و روح شیدا و سِرّ شورشزای خویش می زند، تا از ظواهر هستی فراتر رفته و پوستۀ آب و خاک را درهم دریده و خورشید حقیقت را در آسمان هستیِ هر ذره رؤیت نماید، لذا متوجه می شویم مردی که می خواست از طریق عقل و حکمت به «توحید» برسد و فریاد بر می آورد:
     جز در خم حکمت نبود صبغۀ توحید
     در خم چو افلاطون نشوی پس چه توان شد

و یا:
     آنچه در آثار قدرت بیش بینی «ای حکیم»
     بیشتر از مغز و عقلت دفع سودا میشود

     و پس از آنکه با شوری وصف ناپذیر حقایق نهفته در: «و من یؤت الحکمة فقد اوتی خیر کثیرا» را به تفسیر و تأویل می ایستاد، اینک فریاد می زند:
     با پای تعقل نرسیدیم به منزل
     این وادی لیلاست، خرد باز و جنون شو

     زیرا اینجا مقام دیگریست و آتشی که بر شجرۀ سرش افتاده او را هشدار می دهد:
     فاخلع نعلیک انک بالواد المقدس طوی

     لذا، شایسته آنکه نعلین خردگرایی را از پای جان بیرون اندازد و با چشم دل به نور جوشیده از باطن هستی خویش و هستی همۀ اشیاء بنگرد تا بتواند راه منزل مقصود و سرای فلاح و نجات را از چاه ظلمانی اسارت و... تمیز داده و در پایان کار، دامن مقصود به کف آورد. و این همان فریادیست که پیر صاحبدل بلخ را به فریاد آورده است:
     عقل را هم آزمودم من بسی
     زین سپس جویم جنون را مغرسی

یا:

     آزمودم عقل دور اندیش را
     بعد ازین دیوانه خوانم خویش را

و یا:

     آب و روغن نیست مر روپوش را
     راه حیلت نیست عقل و هوش را
     آنکه در عقل و گمان هستش حجیب
     گاه پوشیده است، گه بدریده جیب

     و بر مبنای همین برداشت عارفانه و عاشقانه است که شاگرد مکتب مولانا (سید بلخی) مترنم می باشد که:

     در دفتر عشاق بخوان حرفی و آنگاه
     در مکتب کونین خود استاد فنون شو

     زیرا اگر، عقل به حال خودش گذاشته شود و با الفبای دفتر عشق و الهام و اشراق آشنایی پیدا نکند، آفت خرد، بر وی هجوم آورده و در اندک زمانی او را به بیراهه می کشاند. زیرا:

     هست پنهان حاکمی بر هر خرد
     هر که را خواهد به فن از خود برد
     صورت آید چون لباس و چون عصا
     جز به عقل و جان نجنبد نقش
ها
     بی
خبر بود او که آن عقل و فؤاد
     بی ز تقلیب خدا باشد جماد
     یک زمان از وی عنایت بر کند
     عقل زیرک ابلهی
ها میکند.

     چون، هم در این بخش و هم در بحث های دیگر سخن از عقل و دیدگاه مولانای بلخ از عقل به میان آمد و ممکن است نزد عده ای این توهم ایجاد گردد که عرفا ـ و از آن میان مولانا و... ـ با عقل سر مخالفت داشته و هیچ ارج و قدری برایش قایل نمی باشند، محبوریم جهت رفع این توهم اول نظر مولانا را در مورد مراتب و گونه های عقل بازنماییم و آنگاه ستایشهای او را در مورد عقل و مراتب و اثرات و نتایج آن نقل کنیم:
     عقل دو عقلست اول مکسبی
     که درآموزی چو در مکتب صبی
     از کتاب و اوستاد و فکر و ذکر
     از معانی وز علوم خوب بکر
     عقل تو افزون شود از دیگران
     لیک تو باشی ز حفظ آن گران
     لوح حافظ تو شوی در دور و گشت
     لوح محفوظ است کوزین درگذشت
     عقل دیگر بخشش یزدان بود
     چشمۀ آن در میان جان بود
     چون ز سینه آب دانش جوش کرد
     نی شود گنده نه دیرینه نه زرد
     ور ره نبعش بود بسته چه غم
     کو همی جوشد ز خانه دمبدم
     عقل تحصیلی مثال جویها
     کان رود در خانه
ای از کویها
     راه آبش بسته شد، شد بینوا
     تشنه ماند و زار با صد ابتلا
     از درون خویشتن جو چشمه را
     تا رهی از منت هر ناسزا

***

     تا چه عالمهاست در سودای عقل
     تا چه با پهناست این دریای عقل
     عقل بی
پایان بود عقل بشر
     بحر را غواص باید ای پسر
     عقل پنهانست و ظاهر عالمی
     صورت ما موج یا از وی نمی
     این جهان یک فکر تست از عقل کل
     عقل کل شاهست و صورتها، رسل
     کل عالم صورت عقل کل است
     اوست بابای هرآنک اهل قل است
     عقل کل سرگشته و حیران تست
     کل موجودات در فرمان تست
     عذر خواه عقل کل و جان توئی
     جان جان و تابش مرجان توئی
     زهره نی مر زهره را تا دم زند
     عقل کلش گر ببیند کم زند
     عقل کل و نقش کل مرد خداست
     عرش و کرسی را مدان کز وی جداست
     جزء تو از کل او کلی شود
     عقل کل بر نفس چون غلی شود
     این سخن
هایی که از عقل کل است
     بوی آن گلزار سرو و سنبل است
     هش چه باشد عقل کل ای هوشمند
     عقل جزئی هش بود اما نژند
     چونکه قشر عقل صد برهان دهد
     عقل کل کی گام بی
ایقان نهد
     عقل کل را گفت: ما زاغ البصر
     عقل جزوی می
کند هر سو نظر
     پیش شهر عقل کلی این حواس
     چون خران چشم بسته در خراس
     عقل کل را از پس آئینه او
     کی تواند دید وقت گفتگو!
     عقل جزئی گاه چیره گه نگون
     عقل کلی ایمن از ریب
المنون
    جهد کن تا پیر عقل و دین شوی
     تا چو عقل کل باطن بین شوی
    جزو عقلِ این، از آن عقل کل است
    جنبش این سایه زان شاخ گل است
    بی
جهت دان عقل و علام البیان
    عقل
تر از عقل و جانتر هم ز جان
    صورت آمد چون لباس و چون عصا
    جز به عقل و جان نجنبد نقش
ها
    نعل
های باژگونه است ای پسر
    عقل کلی را کند هم خیره سر
    کی بگنجد در مضیق چند و چون
    عقل کل اینجاست از لایعلمون

    پس از آنکه این گام بلند و خطرخیز و رشد دهنده را برداشت، چون متوجه می شود که ساختهجها و یافته های عقل جز در محدوده ای از مسایل و در برشی از سیر حقیقت جوئی تأثیر نداشته و نورافشانی ندارد، دلسوزانه و مطمئن کوله بار خردگرایی محض را کنار نهاده و اقامت در ساختمان فلسفی و حکمی را ترک نموده و یک باره با شوری وصف ناپذیر در دل دریای مواج عرفان و عشق رحل اقامت می افکند و نغمه سر می دهد:
     حیف است دویدن ز پی فلسفه عمری
     خاک قدم ساقی
«فرزانۀ» ما باش

     گمانم براینست که ابیات نغز و پرمغز مثنوی ما را از شرح این بیت پرشور و حال و پرحکمت و بار بلخی بی نیاز ساخته باشد. ولی آنچه یادآوری و تذکرش جهت برانگیختن دقت و توجه مخاطب بلخی ضروری می نماید این نکتۀ ظریف است که: «ساقیِِ» بلخی بر خلاف معمول «فرزانه» است.

     لذا معلوم است که شراب جان بخش وی چه بیداریها خواهد آفرید و چه هشیاریها خواهد بخشید، رزقنا الله و ایاکم.

خواندن 1508 دفعه آخرین ویرایش در شنبه, 05 مهر 1393 09:50
محتوای بیشتر در این بخش: « آفت ادراک... هستی شناسی »

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار