پنج شنبه, 24 مهر 1393 08:47

کتاب شعر - از سبوی دل - صفحه 26 تا 38

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

شکر
زاندم که نگه به روی او مایل شد
غمنامۀ دهر، هم نشین دل شد

گر بوسۀ او بما نشد روزی، شکر
جان دادنِ ما براه او حاصل شد

هیچ
آن به که جز از هوای او پر نکشیم
افسانۀ بی کسی به هر در نکشیم

عمریم؛ همین، نه رنگ داریم و نه بو
گر ز آینۀ بهار او سرنکشیم

حیا
آئینۀ شرم ما دلارا نبود
زان نقش خرد در او هویدا نبود

از دوری لذت و هوس می شرمیم
وز فقر هنر هیچ غمِ ما نبود

... دیگر
در سینۀ عشاق شراری دگر است
در ساغر بیدلان خماری دگر است

مردن بره دوست نشاطی دارد
کز خمکدۀ ایل و تباری دگر است

شما
از سجدۀ ما یاد شما می جوشد
وز نالۀ ما عطر شما می جوشد

گر من دهم عرض رنگ و بوی خود را
ز ایینه همان نقش شما می جوشد

باید....
در کوچۀ تار نغمه باید چیدن
وز سایۀ تاک نشوه باید چیدن

هر جا که نمایشی ز حرف و صوت است
زان مایۀ ناز جلوه باید چیدن

تلاش
در آینۀ سجده چو بویش بردم
دل را به تماشاگهِ رویش بردم

بر بال سروش بیخودی، نیمۀ شب
یک دسته گلِ ناله به کویش بردم

بقا
بودت، عدم محض نمود تو بُوَد
در بزم فنا، شخصِ نبودِ تو بود

پرسی ز خودت اگر که: من کَی هستم؟
گوید که: دمی نفی وجود تو بود

تأمل
غفلت، سرِ فتنه با گل دیدن داشت
«بیزاریِ از خویش» پرستیدن داشت

در آینۀ کشف نمایانم شد
بیداری همان «مشق به دل دیدن» داشت

گداز
در مدرسۀ نیاز، منزل دارم
مشقِ هنرِ گدازِ بسمل دارم

در آینۀ نگاه او خواهم تافت
آن شعلۀ داغ را که در دل دارم

نیایش
یارب شرری به سینۀ چاک رسان
برگ نظری بر دل غمناک رسان

تا آینه از تو رنگ و بوئی گیرد
ما را ببر از خود و به خود پاک رسان

آئینۀ عشق
آنروز که عشق را شد آئینۀ سُرخ
بالید نگارش از گلِ سینۀ سرخ

کردند بخاک لاله گون جانش را
با ندبۀ جانگداز آدینۀ سرخ

خواهش
باز آی و دل شکسته را درمان بخش
آئینۀ رنگ رفته را سامان بخش

تنهائیِ مدحش مرا نفرین کن
امید ز پا فتاده را جولان بخش

درخواست
ای یاد تو شعله کار سینای دلم
طرح نگه تو نشوه افزای دلم

بی دردِ تو زندگی چو بی معنا است
سنگ دگری رسان به مینای دلم

مقبول
رفتم بدرش، گفت: چه داری در دست؟
گفتم که: دلی خراب از جام شکست

افشاند بر او دو نغمه از لطفِ نگاه
خواندش به درون و در بروی همه بست

جویش
آئینۀ تو، نگاه را می جوید
گمگشتۀ دشت آه را می جوید

گفتند مرا به عالم بی خویشی:
عفو تو، گل گناه را می جوید

بنگر که...
اکنون که حضور، محفل آراست ترا
پیمانۀ بیخودی مهیاست ترا

بنگر که زهر عضو تو کی جلوه گر است
یا کیست که آئینۀ پیداست ترا

... شد
عشق آمد و گِل، گلاب دانائی شد
داغ جگر، آئینۀ زیبائی شد

آن جلوۀ بیرنگ که ناپیدا بود
خود نغمۀ دلفریب پیدائی شد

قربان
تنهائی دلگیر مرا درمان ساز
با یک دو گل بوسه مرا مهمان ساز

بر خرمن دوری شرری از نو پاش
بی خویش ز من مرا بخود قربان ساز

احسان
عدلش همه دلپسند و نیکو باشد
لطف و کرمش فراتر از او باشد

او لایق ما به ما نخواهد فرمود
آن می کند او که لایق او باشد

بالش
از نقش خیال تو دعا می بالد
وز رنگ خرام تو نوا می بالد

طراحی آرزوی دیدار خوشت
از آینۀ سکوت ما می بالد

هُنر
آئینۀ فهم خویش را روشن کن
وز کشف بجان خویش پیراهن کن

بالیدن از آغوش فلک نیست هنر
معنای حیات خویش را روشن کن

سراغ
فتوای خمار، از ایاغم گیرید
سرمشق گداز را ز داغم گیرید

وقتیکه خیالش، سرِ غمخواری داشت
از گلشن بیخودی سراغم گیرید

گل مراد
از نغمه، نسیم یاد او می آید
آهنگ دف و داد او می آید

یکدامن داغ چیده دل بر سرِ راه
گویا که گلِ مراد او می آید

ستم
دور از تو فتادن، همه رنج و الم است
بیرنگ ترین نمایشِ مشق غم است

این عمر دو روزۀ ملال آور را
بی بادۀ عشق سر نمودن ستم است

جلوه زار
آئینه ترا دید، تماشائی شد
دل یاد تو کرد، جوش بینائی شد

ویرانکدۀ دهر، دم از روی تو زد
مینای طرب، بهشت زیبائی شد

حسرت
پیراهن تن حجاب جان گشت مرا
مینای هوس گل زیان گشت مرا

اندر همه جای لفظ، ظاهر «من» بود
«من» از رخ لفظ هم نهان گشت مرا

ناکامی
رفتن ز در تو دیده را داد بخون
آهنگ به لب رسیده را داد بخون

اورنگ غنا و عزتم بود امید
امید ز جان دمیده را داد بخون

دیدن
دل گشته نحیف و زار از دست نگه
پامال رهِ شرار از دست نگه

ترسم نرسد به خویش، حتی دم مرگ
زان نشوۀ بی خمار از دست نگه

التماس
یاد تو مراست رشتۀ دام دگر
گلزار غم تو، برگ انعام دگر

دل رفته ز خویش، ساقیا! از گل لب
تا باز نیاید بخودش، جام دگر

ننگ
عمری به گمان زندگی سر کردیم
بس مزبله را خیال کوثر کردیم

این مردنِ بی دفاع بی معنی را
بر جای حیات و عشق باور کردیم

یاد
او را نتوان به هیچرو برد از یاد
هر چند که یاد و هوش را داد به باد

او خود همه یاد است و به جولانگاهش
از هر چه کنی یاد، شود او خود یاد

ثروت
در دل چمنی از گل و نسرین داری
آهنگ خرام یار دیرین داری

بگشای درِ عقدۀ دل را سحری
تا وانگری هم آن و هم این داری

حاصل
آهن غمت مایل ما می باشد
یک دشت جنون حاصل ما می باشد

شبنم صفتیم، پای تا سر یک دل
بال و پر ما هم دل ما می باشد

کاش!
ایکاش نه رنج بیش و کم بود مرا
وز موجِ نخواستن، قدم بود مرا

چون آینه پر ز جلوه اش می بودم
رنگینیِ صد چمن عدم بود مرا

درد
دل از غم او پریش و بیتاب بُوَد
بیمار نگه اسیر خوناب بود

خواب از بغلم گذشت؛ گفتم: به کجا
فرمود: به خانه ای که بی آب بود

زاری
از جام ولای خویش مستم گردان
بی خویش ز خود، به خویش هستم گردان

شوریده ترین ترانۀ عشق بساز
آگاه ز اسرار الستم گردان

رنجش
از نالۀ گاه گاه من می رنجد
وز طرح گل نگاه من می رنجد

سوگند به داغ نامرادی یاران
کز پیچش مشق آه من می رنجد

هنوز
ما سوختۀ خیال خامیم هنوز
افسردۀ مکنت و مقامیم هنوز

عشاق ز جام عشق سرمست شدند
ما تازه به فکر بزم و جامیم هنوز

بشتاب
آن نالۀ سر بریده را می بینی؟
آن شمع بخون تپیده را می بینی؟

دستی برسان به کاکل افشانش
گر عشق به خود رسیده را می بینی

حُکم
از دام ستم شبی رها باید شد
با حضرت عشق آشنا باید شد

بر بارۀ خون خویش، همبال نسیم
همدرد شهید کربلا باید شد

جوشش
تن، جامۀ رنگین دعا می پوشد
دل، از خم بیرنگ شما می نوشد

خوشباد به حالتان که در خلوت شب
از سنگرتان نور خدا می جوشد

 غرض
اشکم، به درت رقص کنان می آیم
آهم، به رهت بال فشان می آیم

آئینه ام و بهار نازم رویت
از بهر نشان دادنِ آن می آیم

هذیان
لب نام تو بُرد، لاله زارش گفتم
دل یاد تو کرد آینه زارش گفتم

بر تار نفس شکفت آهنگ لبت
از گوش نهفته، نغمه زارش گفتم

پیدا
پنهانیش از رنگِ بهاران پیداست
پیدائیش از سکوتِ یاران پیداست

وقتی که به دیده می نهد پا، از شوق
رفتن ز خود، از تمامتِ جان پیداست

سیرت
صد پرده شرارِ نغمه در چنگ من است
بر دامن عطر، نقش آهنگ من است

آئین ز خویش رفتن از بس گرم است
پرواز، مقام طایر رنگ من است

جوشش
از سنگر او بوی وفا می جوشد
آهنگ نیایش و صفا می جوشد

از نای مسلسل غم آلودش، شب
آزادگی و عشق خدا می جوشد

فخریه
هم نغمۀ احسان تو رو کرده به من
هم فیض خرامان تو رو کرده به من

گاهی نگه تو می رمید از نگهم
او نیز چو پیمان تو رو کرده به من

راهِ...
خواهی که گذر کنی ازین غمخانه
از خویش برآ؛ همین، دو سه پیمانه

آنجا که توئی، سلامت آواره بود
و آنجا که نه ای، نگار و او در خانه

ثروت
عمرم شده آئینۀ آن روی نکو
هم رنگ گرفته از بهارش، هم بو

یک لحظۀ آنرا به دو عالم ندهم
زیرا که کشیده ناله را تا درِ او

خواندن 1229 دفعه آخرین ویرایش در شنبه, 13 دی 1393 12:55

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار