پنج شنبه, 24 مهر 1393 09:16

کتاب شعر - ازسبوی دل - صفحه 38 تا 45

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(3 رای‌ها)

 

دعوت
از برج شهادتش صدا می کردند
مستش ز شراب کربلا می کردند

وقتیکه به اوج قلۀ عشق شتافت
صد لاله برای او دعا می کردند

کسب
کاری بگزین که جسم را زنده کند
جان را ز بهار کشف تابنده کند

معنی دهدت به بودن، و نور به عقل
تصویر ترا چو عشق پاینده کند

شرافت بخشی
سجادۀ عشق را طراوت دادی
بر لاله ستان سینه برکت دادی

وقتیکه پیام ارجعی ساخت ترا
میخانۀ مرگ را شرافت دادی

امید
ایکاش که داغ دل جهانتاب شود
آهنگ غمش چو شعله بیتاب شود

امید که چون شمع بیاد رخ او
سر تا به قدم پرتو من آب شود

تهمت
از ساغر خویشتن پرستی مستیم
وز جهل، عروس دل به سختی خستیم

او خویش در آئینۀ خود می بیند
ما تهمت دیدار بخود وابستیم

شکیب
آهنگ حیات، زیر و بم ها دارد
هر گوشۀ او، زیاد و کم ها دارد

مخروش تو از زخمۀ ناساز بدرد
زیرا که فغان دل، الم ها دارد

تا...
کو ناله؟ که در رهِ تو بیتاب نشد
کو اشک؟ که جبه ای در آن باب نشد

هرگز نرسیدم به قدم بوسیِ تو
تا چون گلِ شمع آتش من آب نشد

باز...
در کوی خلوص، دلنوازش بینی
در پردۀ دل، محرم رازش بینی

تا با خویشی، درش به رویت بسته است
از خویش بر آی، تا که بازش بینی

برات سبز
آئینۀ عالم، گل تصویر تو داشت
آهنگ فرشته رنگ تکبیر تو داشت

از عطر کتیبۀ قضا می بالید
حکمی که براتِ سبز تقدیر تو داشت

اسم خفیّ
قابی ست برای عکس مهرت بدنم
طرحی ز بهار جلوۀ تو سخنم

بگذار که از اسم خفیّ تو شود
سر چشمۀ معنی و طهارت دهنم

هوای دیدار
جوشیده هوای دیدنت از بالم
رنگینیِ لبخند تو از احوالم

فردا به تمام خلق گردد معلوم
رنگ تو گرفته نامۀ اعمالم

یأس
چشمی که نه باطن حقایق یابد
گوشی که نه نغمۀ رقایق یابد

از این همه هیچ، غیر تسلیم مخواه
تا حیرت بیرنگ دقایق یابد

غنا
از بارگه عجز، ادب می جوشد
وز نغمۀ تسلیم، طرب می جوشد

چون دل ز صراحیِ غنا شد لبریز
آهنگ نخواستن ز لب می جوشد

بار
هر سو نگری به سوی او رو داری
در گلشن جلوه اش تک و پو داری

خواهی اگر او ترا به خود بار دهد
از خویش بر آ، اگر بخود رو داری

آیۀ ناز
از رنگ تو آئینه ترازم امشب
وز بوی تو پیمانه گدازم امشب

بالیده ای از من آنچنان کز مستی
سر تا به قدم آیۀ نازم امشب

یا...
ای خفته ز خود برآ، لبی شیرین کن
رنگی به تلاش ده، رهی آذین کن

یا در رهِ خشنودی غمگینان باش
یا جام نشاط خویش رنگین کن

آئین
در گلشن دهر، همچو غم گلچین نیست
جز مدهب عشق، بهر دل آئین نیست

رنج و غمت ار بپای دل گل کرده است
خوشباش که عشرتی ترا جز این نیست

اثر
آخر ستم تو، دل ما را بشکست
مینای طرب حاصل ما را بشکست

در آینۀ بیدلی افتاد رهم
وان نقش اثر باطل ما را بشکست

طعنه
زاهنگ نفاق سینه ام چرکین است
وز طعنۀ ناکسان دلم خونین است

ای مرگ ترا به حضرت عشق قسم
دریاب مرا که زندگی ننگین است

بس
محتاج توایم و این غنا ما را بس
تقدیس درت، گلِ دعا ما را بس

غیری نبود که ما به او روی کنیم
رو کردنت از وفا به ما، ما را بس

عریان
چون نغمۀ تسبیح، رخش عریان است
آئینه ز پیدائیِ او حیران است

پوشیده ز عریان خود پیرهنی
آنسانکه تمام هستی اش تابان است

بالان
در آینۀ نگاه من خوابیده است
وز رنگ فغان و ناله ام بالیده است

گویند مرا که خویشتن را دریاب
کو من؟ همه اوست کز لبم نالیده است

بی باک
از لذت اگر برانی ام باکی نیست
در ذلت اگر کشانیم، باکی نیست

از خویش مرا مران، که چون نغمۀ نی
بر ناله اگر فشانی ام، باکی نیست

من؟!
من کیستم؟ آنکه گفته او من را من
بالیده ز اورنگ حضورم، بی من

آئینه ای از خیال و رنگین ز خیال
طبلی که ازو دمد همین من من من

سراب
از ساغر عشق مست و بی پروائیم
وز شعلۀ بیخودی خرد پیمائیم

از هستیِ ما غرض فنا می باشد
در آینه اش سراب ناپیدائیم

هشدار
چون دهر، نه مأمن ثبات تو بود
بالیدنِ از مهر، نجات تو بود

آنگاه به مرگ دیگری دلخوش باش
کازادگی از مرگ برات تو بود

التماس
درد تو بود کنار و آغوش مرا
مهر تو، بلا و آفتِ هوش مرا

من خویش به یاد تو فرامش کردم
خود تو منما دگر فراموش مرا

غافل
با این همه رنگ و بو، غریو و افغان
پیدا نبود به غیر رفتن ز جهان

ای رفتنِ بیقرار! غفلت تا کی
در رفتنی و خبر نداری از آن

یگانگی
بالیده ام از عشق و درو می جوشم
پیراهنی از داغ به دل می پوشم

گر من نَبُوَم او ننماید خود را
ور او نبود من از کجا بخروشم

دَم
دیروز تو، رنگ رفته را یاد کند
فردا، هوسی نپخته فریاد کند

بر پردۀ حال، نغمه را جولان بخش
زیرا که همین پرده ترا شاد کند

انبانِ...
اینان که ز ننگِ جهل، سربار خوردند
در مزبلۀ هوس، گرفتار خودند

انبان هوی و حرص و آزند همه
چون زخم دهان گشوده افگار خودند

کفاف
از دوست خیال گفتگو ما را بس
آئینۀ طرح رنگ و بو ما را بس

گر هیچ نصیب ما نشد از بودن
ویرانیِ ملک آرزو ما را بس

تنبیه
حق را نتوان شناخت، مغرور مباش
وز جام خیال خویش، مسرور مباش

تحقیق به ذات او ندارد راهی
رنگی به سجود ده، ازو دور مباش

آه
آئینۀ زندگانیم تنهائی است
آوارگی و ستم کشی، رسوائی است

جوشیده ز هر داغ دلم «افغانی»
گویا که پیام مهر، ناپیدایی است

نشان آزادی
از خویش بر آی، ساغر شادی گیر
وارستگی و عروج از آن وادی گیر

مینای هوس بشکن و از نغمۀ او
سرشار طرب، نشان آزادی گیر

آزاده دلی
آزاده دلی آینۀ بیرنگی است
وارستگی از رنگ و جهان تنگی است

با هر که ز ملک دل پیامی دارد
همراهی و همزبانی و همرنگی است

بوی دل
از سایۀ ناله، بوی دل می جوشد
وز نشوه، خط سبوی دل می جوشد

گر نغمۀ ساغرم پر افشان گردد
از میکده رنگ و بوی دل می جوشد

نالان
بیتابیِ دوزخ از تبم می بالد
تنهائی دهر از شبم می بالد

از داغ وداع لاله های این دشت
صد شعلۀ ناله از لبم می بالد

گویا...
در وادی سینه ناله ئی گل داده است
غوغای تلاطمی به دل رخداده است

گویا خبری هست به ویرانۀ جان
کاینسان نفسم به دست و پا افتاده است

فرمان
عمر، آینۀ لقای جانان جوید
زان، راه وصال را شتابان پوید

آنگونه بزی که دسته های گل آه
از دوریِ تو بر لب یاران روید

مویه
ای خواب! بیا به دیدۀ ما جا کن
بر آینۀ نگاه ما مأوا کن

در وادی بیخودی سفرها کردی
امشب سر خود گیر، مرا پیدا کن

وای
کس یار نشد ز فقر با دل ما را
هر چند به باد رفت حاصل ما را

فردا ز مزار ما دمد موج شرار
تا رنج شود تمام و کامل ما را

غوغا
از عطر مزار او دعا می بالد
رنگینیِ یاد کربلا می بالد

خورشید چو بوسه می زند بر سر او
از سنگ خدا، خدا، خدا می بالد

تلاش
از نغمۀ بیخودی لبی تر می ساز
آهنگ حضور او مکرر می ساز

تا عشق رساندت به آغوش نگار
پا تا سر خود دلی معطر می ساز

مجرم
دل رنجه ز شورِ گشتنِ دیده بُوَد
بیمارِ سموم روزن دیده بود

گر شعلۀ درد او ز پایم فَکَنَد
خون دل من به گردن دیده بود

ذکر
ای ناله بیا که نغمه را ناب کنیم
رقاصۀ اشک را شرر تاب کنیم

با بوسۀ پر طراوت از تهلیلی
لبهای بخون تپیده را قاب کنیم

یادِ دل
یاران ز دل شکسته یادی بکنید
زین خاک به غم نشسته یادی بکنید

جاریست هزار نغمه خون از نایش
زین طایر بال بسته یادی بکنید

فاتح
آهنگ جهاد ازو خوش و زیبا شد
آئینۀ عدل و داد روح افزا شد

بالید ز خون خویش تا همچون مهر
خود فاتح قلعه های فرداها شد

نرسیدن
از گلکدۀ هوس، رمیدن بهتر
وز ساغر او نشوه نچیدن بهتر

بر ساحل غفلت و تباهیّ و ستم
دل را ز رسیدن، نرسیدن بهتر

بی تو
دور از تو کدام ناله زخمین نبود
تار نفس که زار و خونین نبود

ای مایۀ شادی و خرد، زیبایی
چون، بی تو حیات، تار و غمگین نبود
خواندن 1484 دفعه آخرین ویرایش در شنبه, 13 دی 1393 12:55

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار