جمعه, 16 آبان 1393 18:31

کتاب شعر - از سبوی دل - صفحه 45 تا 57

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)
دعوت
از برج شهادتش صدا می کردند
مستش ز شراب کربلا می کردند

وقتیکه به اوج قلۀ عشق شتافت
صد لاله برای او دعا می کردند

کسب
کاری بگزین که جسم را زنده کند
جان را ز بهار کشف تابنده کند

معنی دهدت به بودن، و نور به عقل
تصویر ترا چو عشق پاینده کند

شرافت بخشی
سجادۀ عشق را طراوت دادی
بر لاله ستان سینه برکت دادی

وقتیکه پیام ارجعی ساخت ترا
میخانۀ مرگ را شرافت دادی

امید
ایکاش که داغ دل جهانتاب شود
آهنگ غمش چو شعله بیتاب شود

امید که چون شمع بیاد رخ او
سر تا به قدم پرتو من آب شود

تهمت
از ساغر خویشتن پرستی مستیم
وز جهل، عروس دل به سختی خستیم

او خویش در آئینۀ خود می بیند
ما تهمت دیدار بخود وابستیم

شکیب
آهنگ حیات، زیر و بم ها دارد
هر گوشۀ او، زیاد و کم ها دارد

مخروش تو از زخمۀ ناساز بدرد
زیرا که فغان دل، الم ها دارد

تا...
کو ناله؟ که در رهِ تو بیتاب نشد
کو اشک؟ که جبه ای در آن باب نشد

هرگز نرسیدم به قدم بوسیِ تو
تا چون گلِ شمع آتش من آب نشد

باز...
در کوی خلوص، دلنوازش بینی
در پردۀ دل، محرم رازش بینی

تا با خویشی، درش به رویت بسته است
از خویش بر آی، تا که بازش بینی

برات سبز
آئینۀ عالم، گل تصویر تو داشت
آهنگ فرشته رنگ تکبیر تو داشت

از عطر کتیبۀ قضا می بالید
حکمی که براتِ سبز تقدیر تو داشت

اسم خفیّ
قابی ست برای عکس مهرت بدنم
طرحی ز بهار جلوۀ تو سخنم

بگذار که از اسم خفیّ تو شود
سر چشمۀ معنی و طهارت دهنم

هوای دیدار
جوشیده هوای دیدنت از بالم
رنگینیِ لبخند تو از احوالم

فردا به تمام خلق گردد معلوم
رنگ تو گرفته نامۀ اعمالم

یأس
چشمی که نه باطن حقایق یابد
گوشی که نه نغمۀ رقایق یابد

از این همه هیچ، غیر تسلیم مخواه
تا حیرت بیرنگ دقایق یابد

غنا
از بارگه عجز، ادب می جوشد
وز نغمۀ تسلیم، طرب می جوشد

چون دل ز صراحیِ غنا شد لبریز
آهنگ نخواستن ز لب می جوشد

بار
هر سو نگری به سوی او رو داری
در گلشن جلوه اش تک و پو داری

خواهی اگر او ترا به خود بار دهد
از خویش بر آ، اگر بخود رو داری

آیۀ ناز
از رنگ تو آئینه ترازم امشب
وز بوی تو پیمانه گدازم امشب

بالیده ای از من آنچنان کز مستی
سر تا به قدم آیۀ نازم امشب

یا...
ای خفته ز خود برآ، لبی شیرین کن
رنگی به تلاش ده، رهی آذین کن

یا در رهِ خشنودی غمگینان باش
یا جام نشاط خویش رنگین کن

آئین
در گلشن دهر، همچو غم گلچین نیست
جز مدهب عشق، بهر دل آئین نیست

رنج و غمت ار بپای دل گل کرده است
خوشباش که عشرتی ترا جز این نیست

اثر
آخر ستم تو، دل ما را بشکست
مینای طرب حاصل ما را بشکست

در آینۀ بیدلی افتاد رهم
وان نقش اثر باطل ما را بشکست

طعنه
زاهنگ نفاق سینه ام چرکین است
وز طعنۀ ناکسان دلم خونین است

ای مرگ ترا به حضرت عشق قسم
دریاب مرا که زندگی ننگین است

بس
محتاج توایم و این غنا ما را بس
تقدیس درت، گلِ دعا ما را بس

غیری نبود که ما به او روی کنیم
رو کردنت از وفا به ما، ما را بس

عریان
چون نغمۀ تسبیح، رخش عریان است
آئینه ز پیدائیِ او حیران است

پوشیده ز عریان خود پیرهنی
آنسانکه تمام هستی اش تابان است

بالان
در آینۀ نگاه من خوابیده است
وز رنگ فغان و ناله ام بالیده است

گویند مرا که خویشتن را دریاب
کو من؟ همه اوست کز لبم نالیده است

بی باک
از لذت اگر برانی ام باکی نیست
در ذلت اگر کشانیم، باکی نیست

از خویش مرا مران، که چون نغمۀ نی
بر ناله اگر فشانی ام، باکی نیست

من؟!
من کیستم؟ آنکه گفته او من را من
بالیده ز اورنگ حضورم، بی من

آئینه ای از خیال و رنگین ز خیال
طبلی که ازو دمد همین من من من

سراب
از ساغر عشق مست و بی پروائیم
وز شعلۀ بیخودی خرد پیمائیم

از هستیِ ما غرض فنا می باشد
در آینه اش سراب ناپیدائیم
نیایش
یا رب دل خسته را به درمان برسان
بیچارگیِ مرا به سامان برسان

یعنی که طراوتی به داغ دل بخش
وز حاشیۀ غمش به سامان برسان

طرح دل
در سینه، شرار جان گسل ریخته اند
وز داغ، بهار متصل ریخته اند

تا غنچۀ بیخودی شکوفا گردد
از شعلۀ عشق، طرح دل ریخته اند

ستم
ای دل! ز جفای دهرِ اندیشه ستیز
هر چند گرفته ای رهِ جنگ و گریز

از کور دلی به پهندشت عالم
جائی نگزیدی که نگویند بخیز

تباهی
از تار دلی، شور نبالد اینجا
احسان مگر از گور نبالد اینجا

از بس شده دلها ز هوس تار و تبه
از شمع کسی نور نبالد اینجا

کار
گر کار به روح تو نبخشد رنگی
ور زاینۀ دلت نگیرد زنگی

او می کندت، نه اینکه تو کار کنی
بر آینه اش برو بتازان سنگی

آوازه
از داغ تو گر چه نغمه خونین پر شد
آوازۀ درد عشق شیرین تر شد

با رفتنِ از خویش به آغوش نگار
آئینۀ بودنِ تو رنگین تر شد

لطف
ایدل! ز گداز ناله تبدار نه ای
وز گلشن سجاده خبردار نه ای

پا تا به سر ار سجده شوی، باز هنوز
بی جذبۀ او لایق دیدار نه ای

فیض
خاک از نگه تو گلستان می گردد
دل، جبهۀ اخلاصِ عیان می گردد

وقتیکه بروی من گشاید آغوش
مشت گل من رشک جنان می گردد

تغافل
از ساغر عمر رنگ و بو پیدا نیست
وز برج امید های و هو پیدا نیست

گمگشته چراغ ما بکوی غفلت
زان، نغمه به تار جستجو پیدا نیست

ظهور بیداری
با رود سحر بدیده ها جاری بود
بر تار امید، بانگ دلداری بود

آنقدر ز عدل و عشق پر بود که خود
بر خاستنش ظهور بیداری بود

اسیر
افزود غمت به آبروی زنجیر
تا کرد گذر شبی به کوی زنجیر

یاد خم گیسوی تو کردند، دلم
گردید اسیر رنگ و بوی زنجیر

جذبه
ای دهر مرید چشم بیمار شما
ای دیدن و دیده ها گرفتار شما

در آینۀ تلاش عالم پیداست
بیرنگی جذبۀ فسونکار شما

بقا
از ساغر چشم یار مستی جوشد
از ساز شکست دل درستی جوشد

شادیم بر او رنگ فنا از آنرو
کز هر طرفش حضور و هستی جوشد

تنهائی
عزلت شده جمعیت دل را یاور
برده است مرا به جلوه گاه دلبر

زین محفل بیخودی بسی خشنودم
زیرا که نهاده تاج فقرم بر سر

بی قدری
بی تو شب من نوحه کنان می گذرد
روزم به شرارۀ فغان می گذرد

هجران تو بس که ساخت بی قدر مرا
مرگ از برِ من ناله کنان می گذرد

یاری
یاران! دل خسته را مددکار شوید
او را به دو نغمه ناله، غمخوار شوید

تا گلشن داغ او طراوت یابد
آئینۀ جلوه جوش آن یار شوید

گوشۀ امن
کاش این دل مرده را کشانیم آنجا
فتوای حیات وی ستانیم آنجا

غیر درِ او، گوشۀ امنی نبود
تا جبهۀ دل را  برسانیم آنجا

شرط
لبیک به عشق، با همۀ دل باید
با نغمۀ خون خود، چو بسمل باید

شرط است که جز عشق نبیند عاشق
وان نیز به حال و رنگِ بیدل باید

فرمان
ای برده ز دل قرارم! آوازم ده
آهنگ امید بر رگِ سازم ده

آئینۀ وصل را چراغان فرما
بیخویش، بخویش حکم پروازم ده

منتظر
سرمایۀ دل، شرار یا تو بود
مینای فسونگرِ وِداد تو بود

با جلوه ئی، این شراره را رنگین کن
چون منتظر عروس دادِ تو بود

اولی
از ساغر آرزو رمیدن اولی
وز ورطۀ نشوه اش جهیدن اولی

زخمیست غنا و عافیت از شررش
زین مهلکۀ ستم رهیدن اولی

اگر...
گر از دل تو شرار یادش ندمد
ور از لبت آهنگ وِدادش ندمد

از بوی وصال بی خبر خواهی ماند
یعنی ز دلت گُلِ مرادش ندمد

چه
بی درد تو، دل چه قیمتی خواهد داشت
بی یاد تو، جان چه حرمتی خواهد داشت

در خرمن ناله ای که  سوزت نبود
جز بیهدگی چه برکتی خواهد داشت

نوید
بیداریِ او روح مرا یاری داد
رنگینیِ دلربای عیاری داد

برخاست دمی که خواب عادت شده بود
وز برج سحر نوید دلداری داد

وهم
از وهم دویی نصیبۀ ما شد غم
اورنگ شرار و درد و سوز و ماتم

در آینه از دیدن خود می ترسیم
شاید که: ز تنهائیِ ما گردد کم
خواندن 1228 دفعه آخرین ویرایش در شنبه, 13 دی 1393 12:54

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار