پنج شنبه, 22 آبان 1393 07:43

کتاب شعر - از سبوی دل - صفحه 57 تا 70

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(4 رای‌ها)
چه بهتر
در شعلۀ رنج، سینه بریان بهتر
وز یورش درد، دیده گریان بهتر

از ترس، اگر تن به مذلت سپریم
در کام شرار، دادن جان بهتر

بساز
با سوزش سینه، ناله را سوزان ساز
وز شعلۀ رنج نغمه را بریان ساز

میسوز به دردی که دوایش محن است
رقصیدن شعله را بدل آسان ساز

راضی
چشمی که حقایق نهانی بیند
آثار بهار لَن تَرانی بیند

شادی و غم جهان بر او یکسان است
زیرا همه را چو نقش فانی بیند

بجوش
ای سرزده از دلت گل اندیشه
داری به تهِ خمِ بصیرت ریشه

خود را بنمای، از جنون یا از عقل
طرحی بفکن به رنگ و بوی پیشه

محکوم
ظالم! دل ما شکسته ای با تحقیر
وز دشنۀ طعنه ات جهان شد دلگیر

زنجیر به پای من چو بستی، دیدم
کز زر، به دلِ تو بسته باشد زنجیر

همراهی
بوی دلم از نالۀ سردم پیداست
وز رقص سرشک، رنگ دردم پیداست

تنهائیم انباشت مرا از یادت
چندانکه نوای او ز گردم پیداست

بی همتا
ای بیخبر از گوهر بی همتایت
کس نیست در این عرصه که گیرد جایت

هم اول و هم آخرت آغوش وی است
سعیی، که همو، کنون بود مأوایت

تخیل
شب طرح بقای خویشتن بربستیم
آئینۀ عقل را سحر بشکستیم

ما، بین دو رفتن، عاشق ماندنیم
گویا به خیال باطل دل بستیم

آنی
گر از دلِ آگهی ببالی، آنی
وز نغمۀ اشراق کشی سر، جانی

این یک دو نفس که عشق را مهمانی
آئینۀ او اگر شوی جانانی

راه وصال
ای دوست! مباش غافل از دلبر خویش
یا دل بر خویش دار، یا دلبر خویش

گویند که راه خانه اش پیدا نیست
تو خود رهی، ارگام نهی بر سر خویش

سجده
ای گشته به فتوای خیالی مغرور
بنهاده جبین بخاک، بی ذوق حضور

پرسیدمش از سجده؛ بگفتا که: بود
غیبت ز خود و ذکر و حضور مذکور

حیرت
مائیم شکفته از بر و دوشِ او
وین طرفه که حتی نتوان دیدش رو

دامان تحیر همه جا گسترده است
زیرا که ازو نه رنگ پیداست نه بو

ذکر خفی
ای لطف خفی او شده شامل تو
صد نقش جبین به درگهش حاصل تو

در خانقه دلِ ز خود رفته، سحر
آنگونه بخوانش که نداند دلِ تو

سنگ
جاهل، ستمی شراره آهنگ بود
با ساغر هوش، بر سرِ جنگ بود

از صحبت بدجنس، خموشی خوشتر
چون آینۀ جان ترا سنگ بود

سرِّ سرّ
ای سِرّ بهار گفتن و بشنودن
مرآت ترانۀ کم و افزودن

قبل از همه قبل ها تو می تابیدی
بعد از همه بعد ها تو خواهی بودن

کو؟
جز یاد تو سرمایه برای دل کو
جز داغ غمت بهار این بسمل کو

آنجا که تو آئینۀ دیدار خودی
جز نغمۀ حیرت به لب بیدل کو

دارائی
ما تار نفس چو نغمه سوزان کردیم
دل با شرر یاد تو بریان کردیم

گنجینۀ هر کسی مطاعی دارد
ما هم به جگر داغ تو پنهان کردیم

نقش
سر، سایۀ خونین گلِ افسرِ تو
جان، نالۀ پرفشاندۀ چاکر تو

یک نغمه دلی که مانده در تار وجود
آن به که بود نقش نگین در تو

همه تو
ای آینۀ نهان و پیدا همه تو
جانمایۀ شور و شوق و سودا همه تو

دیروز پر از تو بود رنگین از تو
شادی و جمال و نورِ فردا همه تو

من و تو
بی تو من و بی دفا من و رسوا من
آلوده و پر جفا من و تنها من

پاکی تو و دلبری تو و خوبی تو
یک دامنه دل امید بی پروا من

تجسم عمل
در آینۀ دل هر چه باشد با آن
در حشر بپا شویم یکسر، میدان

ما داغ تو را در آینه تافته ایم
باشد که ببالیم از آغوش همان

دعوت
مرغ سحر آهنگ خوشی کرد آغاز
یعنی که ز خود برآ بر اورنگ نیاز

کن رشک بهار جبهه را از بویش
چون عمر سفر کرده نمی گردد باز

زبون
ای دردِ نداشتن ترا کرده زبون
آویخته در نگاه تو نغمۀ خون

هم داشتنت زغم فسرده هم ناداری
چندانکه شده ساغر عقل تو نگون

تاکی
سودائیِ طرح جام غفلت تا کی
رنجور می و خمار لذت تا کی

یک نغمه ببال از رگ آگاهی
ننگ پروبال جهل و نکبت تا کی

راز رفتن
تا خاکِ وجود من و تو بیخته اند
طرحی ز فنا به قاب او ریخته اند

از سوزش نغمۀ خزانی دریاب
رازی که بگوش رفتن آویخته اند
اوج
باری به دل تو غیر هستی نبود
کاری به تو به ز مشق مستی نبود

در عشق، دل شکسته سرمایه بس است
اینجا اوجش به غیر پستی نبود

نام
گل، جز به هوای تو نخندد به چمن
مل، غیر خمارت نستاند از من

تار نفسِ مرا اگر بفشارند
نام تو چکد ازو به طرف دامن

طرفه
گه یاد تو ناله را فروزان دارد
گه مطرب خنده را به جولان دارد

این طرفه که چون مرا بخود می یابد
گلهای نوازشم بدامان دارد

مسند شعله
دلدادگی، ادعای عاشق باشد
بسمل شدن از وفای عاشق باشد

در عشق خبر ز عافیت جوئی نیست
زان، مسند شعله جای عاشق باشد

جود
بر سینۀ شعله پرورم تابی بخش
بر نالۀ غصه پرورم آبی بخش

تا دل نشود فرامشت، ای همه یاد
از یاد خوشت برای او قابی بخش

پرواز
هنگام سحر چو خاست پر بگشاید
بر خلوت انس یار در بگشاید

سجادۀ عشق را ز خون رنگین کرد
تا بر رخ دوست چشم تر بگشاید

تابوت
آهنگ بیا بگوش داریم همه
تابوتِ فنا بدوش داریم همه

از بردنِ ما توان سرپیچی نیست
زیرا دل باده نوش داریم همه

تاج گیری
دور از تو ز اشک باج می گیرد دل
وز داغ جگر خراج می گیرد دل

از مهر تو این پایه بسش، چون هر صبح
از خاکِ در تو تاج می گیرد دل

فقر
بر دل ز غمش اگر ترا چاکی نیست
بی برگ تر از تو زیر افلاکی نیست

فقر آن بنود که جُبّه بخشی به گرو
آنست که از درش به سرخاکی نیست

خود باش
چندی که در این سراچه داری تمکین
از گلشن عقل و کشف، عطری واچین

چون سایه میفت سر به پای دگران
خود باش و شکفته از بهار آئین

آینه
ای آمدنت تمام ایمان و خرد
وی بودن تو نمایش ذات احد

مستی و سرور، سر به پایت دارند
زیرا که توئی آینۀ عمر ابد

بدنامی
خوشبخت کسی که همچو دل آگهِ اوست
مخمور نوازشِ گه و بی گه اوست

بدنام هوس شدیم و آگاه نه ایم
بدنامی، همان دوریِ از درگه اوست

رفتن
از آینۀ بهار، رفتن پیداست
وز تار خزان غریو رفتن پیداست

آهنگ جهان ببال لغزیدنهاست
گویا که سکون به روی رفتن شیداست

بالیدن
گل، عطر شکر خند ترا بالیده است
مُل، نشوۀ پیوند ترا بالیده است

آئینه، که صد بهار دیدن دارد
خمیازۀ لبخند ترا بالیده است

نوازش خورشید
سجاده ز عشق تو گزارش می کرد
تصویر رهِ ترا سفارش می کرد

بازوی مسلسل ترا، ما، هر صبح
دیدیم که خورشید نوازش می کرد

دشنه
از جور لئیمان دل من غمگین است
وز دشنۀ طعنه سینه ام خونین است

غوغای منافقان مرا ساخته کرّ
آهنگ سرشک من ازان رنگین است

شرم
از جهل و گنه حیا نمودن شرم است!
وز کار تبه حیا نمودن شرم است!

شرم من اگر که از فراق هوس است
زین شرم سیه حیا نمودن شرم است!

فراوانی
هم درد تو دیده را چراغان کرده است
هم یاد تو سینه را بهاران کرده است

هجر تو شرار خود گهی می کاهید
او نیز فشار خود فراوان کرده است

اشرار
میمون صفتانی که به منبر پرّند
از تیغ نفاق قلب حیدر درّند

ز تهمت و افترا نیارند به لب
گوئی که ز اصل آبیار شرّند

طلب
تب، از دل من بوی ترا می طلبد
همسایگیِ خوی ترا می طلبد

بالیده ز هستیم، چو یاد نگهت
آرامش پهلوی ترا می طلبد

عینِ خود
از عطر، بدن برای او ساخته اند
وز بوسه، دهن برای او ساخته اند

او عین خود است، مثل اخلاص و رضا
زایینه چمن برای او ساخته اند

اوج پستی
از جام خیال مستی اش را نگرید
غوغای هوس پرستیش را نگرید

بر اوج ستمگری بخود می بالد
این مرتبه اوج پستیش را نگرید

مأمن
در سنگر عشق لحظه ئی جا کردی
آهنگ عروج و فتح فردا کردی

با نغمۀ بیخودی به هنگام طلوع
در سینۀ آفتاب مأوی کردی

شهادت
روزیکه شهادت از تنت تاب گرفت
سنگر خط آبرو ز خوناب گرفت

خورشید گل زخم تو را با اخلاص
با نغمه ذکر خویش در قاب گرفت

تولّا
منظومۀ عشق را تمنائی بود
تکبیر جهاد را تولّائی بود

وقتیکه بخون خویش بازی می کرد
بر سینۀ مرگ، نقش زیبائی بود
خواندن 1339 دفعه آخرین ویرایش در شنبه, 13 دی 1393 12:54

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار