پنج شنبه, 19 دی 1392 10:51

مذاکرات سیاسی به نفع استکبار است

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

     اکنون که در مورد ببرک و تشکیلات مسخره اش به این نتیجه رسیده ایم، باید ببینیم استکبار جهانی برای رهائی از این تلۀ خطرناک و نیز نگهداشتن جای پائی در سیاست آیندۀ افغانستان چه اندیشیده و چکار می خواهد بکند؟!

     آنچه از موضع گیریهای تبلیغاتی ـ سیاسی استکبار جهانی فهمیده می شود اینست که می خواهند زمینه را نخست به انحراف بکشانند و سپس با یک سلسله زد و بندهای استعماری، سیاست آیندۀ افغانستان را به نفع خویش شکل و تحقق بخشند؛ لذا آنچه در این رابطه مهم است و برای هر فرد مسلمانی لازم می باشد با همۀ وجود به آن توجه نماید، بویژه در این برهۀ از زمان و انقلاب، توجه و احترام به هویت الهی و اسلامی خودِ ما و پرهیز از سیاستهای غیر اسلامی ست؛ چه در غیر این صورت، امکان فلاح و رستگاری ما نمی رود و گرفتیم از دام استعماری رهائی یافتیم یا به دام استعمار دیگری خواهیم افتاد و یا بدام استعمار واقعی (شیطان) و هواهای نفس؛ و چون مسئلۀ امروزۀ ما (انقلاب اسلامی و اهداف نهفتۀ آن) را می خواهند به تحریف بکشانند لازم است به صورتی جدی و عملی به زمینه های مربوط به آن نگاه نمائیم.

     ممالک غربی و شرقی و در یک کلام استعمارگران جهان با جو تبلیغاتی وسیعی که در رابطه با مسئلۀ افغانستان براه انداخته اند، می کوشند تا به مردم ما اینگونه بفهمانند که مسئلۀ افغانستان و حل همه جانبۀ آن فقط و فقط مربوط به قدرتهای بزرگ جهانی بوده و تا آنگاه که ابر قدرت ها در مورد افغانستان به توافقی نرسند مبارزات ملت مسلمان و اندیشه های اسلامی و روحیۀ اسلامی مردم و... کاری از پیش برده نمی تواند و متأسفانه توانسته اند این باور مسخره را در مغزهای خالی عده ئی جای دهند.

     وقتی ما پذیرفتیم که سرنوشت سیاسی ما بدست ابر قدرتهاست و کلید اصلی حل این مشکل بدست روسیه، آمریکا، چین، انگلیس، فرانسه و... می باشد، بدون اجبار و با اختیار خودمان اصالت را به زور داده ایم و از اندیشه ای پیروی کرده ایم که معتقد به اصالت قدرت می باشد نه از اندیشه ای که اصالت را به حق و حقانیت می دهد.

     در این حال، خود به خود ما متوجه سیاست و روشهایی می شویم که معتقدند مسئلۀ افغانستان باید از طریق قدرتها و رژیم ها و سیاست های متکی به قدرت حل شود و نه متکی به حق و اگر از مفاهیم «جهاد» و «شهادت» و... استفاده می شود، همه به عنوان وسایلی باشد که در جهت سیاست زور قرار دارند.

     آنهائی که قدری به مسئلۀ افغانستان به صورتی ژرف تر نگاه می کنند، حتماً متوجه شده اند که در برهه ئی که اسلام کمر ابرقدرتها را شکسته و موازنۀ سیاسی شرق و غرب را بهم ریخته و چنان استعمار شرق و غرب را به سرگیجگی و دست پاچگی وا داشته است که نمی دانند چکار بکنند، مزدوران و دست پرورده ها و خود باخته های شرقی و غربیِ آنها! بگوش مردم این افسون را می سرایند که راه حل مسئلۀ افغانستان بدست ابرقدرتهاست.

     این حرف، یعنی اینکه اسلام کهنه شده، انسان و انسانیت وسیله است و شیئی، و هر چه هست قدرت است و زور و...!

     این نحوۀ دید و بررسی مسایل به سرنوشت آیندۀ ما و نیز نحوۀ موضع گیری اسلامی ما، و در تمام شئون فرهنگی، اقتصادی و... تأثیر عمیق و پردامنه ئی خواهد گذاشت و از همین روز، خواسته یا نخواسته پیرو سیاستی شده ایم که از موضع سیاست اسلامی دور بوده و با آن در جدل و تضاد دائمی می باشد.

     سیاستی که بر مبنای اصالت زور باشد، اساس انسانیت و هویت انسانی را بر قدرت می گذارد و طبیعی است که درین سیاست کسی آدم است که قدرت داشته و امکانات توان آفرین را به اختیار خویش قرار داده باشد. و زمانی پیروز است که بتواند بر قدرت مادی و نیروهای مادی به اصطلاح دشمنانِ خویش دست پیدا کرده و در یک کلام بر مسند زور تکیه نماید! و وقتی شکست خورده است که زور نداشته باشد!

     در این بینشِ سیاسی، دیگر انسان محلی از اعراب نداشته و نه تنها انسانیت مفهومی ندارد، بلکه انسان خود وسیله ای ست در دست قدرت. و پیروان همین بینش سیاسی، اگر بر ملتی حاکم شدند، آنچه را فراموش می کنند خدا و ارزشهای خدائی و انسانیت و... بوده و آنچه را مورد توجه قرار میدهند قدرت است.

     لذاست که در رژیمهای زورپرست و قدرت دوست، کشتن انسانها و ریختن خون صدها هزار انسان مظلوم عین ریختن ته ماندۀ آب، بر زمین است.

     و اما اینکه چرا، استعمارگران به فکر القاء این فکر و نظر افتاده اند، هر چند نزد عده ئی روشن می باشد اما باز هم روشنیِ مطلب به حدی نرسیده است که در خود ضرورت مبارزه علیه اینگونه نگرشِ سیاسی را احساس نمایند، که تأسف ما هم در همین یک نکته است!

     استعمار چون از پوچی و پلیدی و سستیِ بنیان سیاست و روشهای سیاسیِ خویش به خوبی آگاهی دارد و می داند که اگر دیگران به پوسیدگی بنیانهای این رژیمها پی ببرند خیلی زود به نابودی آنها همت خواهند کرد، به اصطلاح دستِ پیشگی زده و اساسِ روشها و اندیشه های سیاسی دیگران را مورد تهمت و افتراء و غیره قرار می دهد تا دیگران به این فکر بیفتند که اینان با درک نواقص و روشها و اندیشه های سیاسی ما، رژیمی را انتخاب کرده اند که آن نارسائیها را ندارد.

     و چون این کار از پشتوانۀ تجارب استعماری برخوردار بوده و با جوسازی بسیار وسیع همراهی می شود، طبیعی ست که نزد آنهائی که از راز و رمزهای استعماری آگاهیِ همه جانبه ئی ندارند، تا حدودی درست و موجه جلوه می کند.

     استعمار از این می ترسد که ما بفهمیم اصل همۀ اصول اینست که در حیات اجتماعی اصالت اعتباری مال انسانهاست نه مال زور.

     آنها از این می ترسند که مردم متوجه شوند: این انسانها هستند که سرنوشت سیاستها را تغییر می دهند نه قدرت! آنها ترس شان از این است که اصالت انسانها و جوامع اسلامی به خودشان فهمانده شده و مردم به آن گرایش همه جانبه پیدا کنند! نه اینکه واقعاً آنها به فکر ساختن و گسترش نظامی باشند که در جهت خیر این ملتها باشد. لذاست که متوجه می شویم از چندی به این طرف مسئلۀ مذاکرات سیاسی افغانستان بر سر زبانها افتاده و عده ئی را باورمند ساخته است که نتیجۀ مذاکرات در نهایت امر به آزادی افغانستان خواهد انجامید! آنهائی که به این باور رسیده اند، قسماً خوش باور و ساده دل اند و قسماً هم از مسایل سیاسی آگاهی و اطلاع دقیقی ندارند! چه اگر اطلاع دقیقی از تاریخ مبارزات سیاسی کشورها و ملل و اقوام جهان به ویژه در قرون معاصر و دوره های رشدِ استعمار داشتند و از جانبی، اندیشه و روابطِ حاکم بر اندیشه های سیاسیِ معاصر، و باز هم بویژه، سیاست استعمار را دقیقاً می شناختند، یقیناً به این باور نمی رسیدند.

     برای اینکه بدانیم آیا مذاکره های سیاسی در مورد افغانستان می تواند به راه حل عادلانه، منطقی و شایسته ئی در مورد مردم این سرزمین و این خطه بیانجامد یا نه، اول تر از همه لازم می آید تا نظری دقیق، عالمانه و سخت انسانی به مایه های نهفته در این مذاکرات بیندازیم. زیرا تا آنوقت که ندانیم مایه های نهفته در این مذاکرات چه می باشد، نمی توانیم به نتایج آن خوشبین بوده باشیم. از جانبی هرگز نخواهیم توانست باین هدف، جامۀ تحقق پوشیم تا آنگاه که دقیقاً به این زمینه ها اذعان و آگاهی پیدا ننمائیم:

1 ـ چه کسانی به این مذاکرات شرکت می نمایند و بدان خوشبین هستند؟

2 ـ برای چه به این مذاکرات شرکت می نمایند؟

3 ـ روی چه مطالب و زمینه هائی در این مذاکرات گفتگو می شود؟

4 ـ بر مبنای «چه معاییری» این مذاکرات استوار می باشد؟

     دقت و تأمل روی کسانیکه با سر و صداهای حاکی از خوشبینی و خوشباوری به این مذاکره ها روی خوشی نشان داده و شرکت کرده اند، نشان می دهد که اینان نمی توانند واقعاً دارای حسن نیت انسانی باشند زیرا،گذشته از اینکه تاریخ دو صد سالۀ اخیر مشحون و سر شکسته از پلیدی ها و پلشتی های طرفهای اصلی این مذاکره هاست، جهان کنونی، بالفعل در تب تجاوزها و تبهکاریهای این غولان بیمار می سوزد.

     از جانبی، آنهائیکه چونان سازمان ملل، سنگ بی طرفی به سینه می زنند، چون در حقیقت وابستگان به ابرقدرتها بوده و عملاً جانبداری از ابرقدرتها می نمایند و بالفعل به سازمان دول تبدیل شده است، و نیز چون مایه های عقیدتی ایشانرا، همان روابط و معاییر غیر انسانی سیاستها و زمینه های سیاسیِ استعماری تشکیل می دهد، نمی توانند موقف و سرشتِ خویش را تنها در مورد افغانستان تغییر داده و یکباره خلاف طبیعت واقعیِ خویش به نفع پابرهنگان مظلوم افغانستان تصمیم بگیرند.

     بطور مثال، یکپایۀ از این مذاکره ها را خود روسیۀ متجاوز تشکیل می دهد! حال کدام با انصاف عاقل می تواند بپذیرد که روسیۀ خونخوار برآنست تا در زمینۀ افغانستان ـ که در حقیقت زمینۀ آزادی خود روسها از نمودهای شکست حتمیِ سیاسی و غیر سیاسی می باشد ـ تصمیم انسان گرایانه بگیرد؟

     برای آنکه بتوانیم خود را به جوهر اصلی و هستۀ مرکزی و اهداف نهائی ترفندهای استعمار مبنی بر جانبداری از معاملۀ سیاسی مسئلۀ افغانستان نزدیک نمائیم. نیازمند ابراز مقدمه ئی هستیم که هر چند در ظاهر امر و نزد عده ئی، با اصل مسئله ارتباط نزدیک آن قابل لمس نمی باشد، ولی در فهم ریشه های ظریف و فریب آلودِ مطلب اصلی نقش به سزائی دارد.

     تا آنجا که از بررسی خط مشی، آراء و نظرات گوناگون و موضعگیریهای مختلف و متنوع نظامهای فکری و اجتماعی بدست می آید، این واقعیت اثبات می گردد که: پایه و اساس هر نظام فکری و یا اجتماعی بر «چیزی» نهاده شده و سر انجام آرمانها، کنش ها و موضعگیریهای مختلف و متعدد پیروان و مدافعان آن نظام فکری و اجتماعی، به همان «چیز» بر می گردد.

     آنچه نحوه و گونۀ هستی این «چیز» را متجلی ساخته و از سایر زمینه های امتیازش می بخشد، جوهر «ارزشمندانۀ» آنست که گرایش به آن و تحقق جلوه های گوناگون آن در صحنۀ زندگانی می تواند «کمال وجودی» گرونده را تضمین نماید؛ لذاست که متوجه می شویم، این چیز نزد پیروان خویش از احترامی ویژه و گاه تقدیسی خاص برخوردار می باشد! و درست به میزان ایمان و یقینی که مبلغان و پیروان، به اصالت، ارزش و کارآئی آن دارند، از نگاه عقیدتی مورد حمایت، احترام و تقدیسش قرار داده و از نگاه عملی مورد گرایش قرار می دهند.

     اهمیت این واقعیت تا بدان پایه است که اگر کوچکترین تحریف و یا دگرگونی ای نسبت به جوهر و اصالت آن پایه ها وارد شود، بواسطۀ ایجاد تردید و شکی که برای بعضی و ناراحتی و عصیانی که برای برخی دیگر از باورمندانِ خویش تولید می نماید، یا بسا از فعالیتها و موضعگیریها و... معطل می ماند و یا این که ـ حداقل ـ بی نتیجه و عبث قلمداد می گردد. اگر چه این دگرگونی در آن «چیز» از دیدگاهی دیگر، نتایج و ارزشهائی را برای عامل خود نیز بوجود آورده باشد. زیرا آنچه در این رابطه برای پیروان و مدافعان یک نظام فکری مهم و ارزشمند بوده و دارای اصالتی انکار ناپذیر می باشد، پایه و محوریست که روی دلایل و براهین قابل توجهی ـ در نزد پیروان همان نظام فکری ـ «هدف» و غایت شناخته شده و حکم محوری را پیدا نموده است که مدار موضعگیریها و حرکت های متعدد فردی و اجتماعی آنها قرار گرفته است. لذا نزد جانبداران هر یکِ از این نظامها، اگر کنش ها و موضعگیریهای پیروان، و نیز نتایج و ثمراتیکه بر این اعمال مترتب است، با آن محور، همریشه و همجهت نباشد، نه تنها از اهمیتی برخوردار نتواند بود که شاید حمل بر اغراض و... نیز بشود.

     به طور مثال، در نظام عقیدتی اسلام «عبادت» و کسب رضای خداوند، پایه و محور همۀ گرایشها، برخوردها و موضعگیریهای فردی و اجتماعی بوده و همۀ تفکرات و فعالیتهای سیاسی، اقتصادی، هنری، اجتماعی و... پیروان این مکتب بر حول همین محور گردیده و فقط زمانی دارای ارزش و اعتبار خواهند بود که دارای روحی عبادی باشند. طبیعی ست، هر گاه رابطۀ محوری این اعمال بهم خورده و ریشۀ جوهری (عبادی) خود را از دست بدهند، باطل، عبث و یا حرام اعلام شده و از دیدگاه این مکتب دیگر ارزشی بر آن مترتب نخواهد بود ولو نتایج مادی و یا شخصی (غیر عبادی) فراوانی هم داشته باشند! و درست بواسطۀ همین دقت و ظرافت است که در اندیشۀ اسلامی، در کنار باورمندی به توحید ذاتی، صفاتی و افعالی، مؤمنانِ به این نظام عقیدتی، به «توحید عبادی» نیز مؤمن بوده و با ظرافتهای نظری و عملی ویژه ئی، از آن جانبداری می کنند. تا آنجا که گاه نزد عرفأ والامقام و روشن ضمیر، از چنان ظرافت و نزاکتی این اندیشه برخوردار می گردد که مثلاً توجه به غیر خدا ـ بدون هدف الهی ـ را مثلاً نوعی شرک و گناه کبیره قلمداد می کنند. چه هر آنچه چشم دل عبد را از معبود و عاشق را از معشوق جدا کرده و مانع شهود گردد، همان مایۀ بدبختی اوست!

     به هر حال، همین پایۀ جوهری در آئین مسیحیت در کسوت «عشق و صلح و محبت» متجلی شده و غایت و محور کلیۀ اندیشه ها و اعمال فردی و اجتماعی پیروان آن حضرت (ع) قرار گرفته و طبعاً برخوردها و موضعگیریهائی متناسب با همین ریشه و محور را طلب می نماید و انتظار
می کشد.

     در آئین هندی، همچون برهمنیسم و یا بودیسم، اشتیاق رسیدن به نیروانا و یا فنای کامل و مطلق مرتاض سالک در براهما و استهلاک واقعی و کامل وجوه امکانی سالک مرتاض در هستی مطلق ـ و یا براهما ـ اساس و پایۀ حرکتها و موضعگیریهای مختلف پیروان آنها شناخته شده است. لذاست که موضعگیری مرتاضهای سختکوش بدانگونۀ از تلاشهای قدرت شکن و افسانه ئی استوار
می باشد.

     نزد عده ای از فلاسفۀ عقل گرای، «عقل» که در جلوه های «عقل کل» و یا «عقل محض» و غیره دریافت شده است، حکم پایه یافته و تنظیم کلیۀ فعالیتهای نظری و عملی بر مبنای عقل، محور اصلی آنرا تشکیل می دهد، و رسیدن به جهانی عقلانی وجهۀ همت فلاسفه می باشد.

     از سوئی چون این مسئله مربوط به نحله های فکری و عقیدتی خاص و محدود به مذاهب و ادیان و نظامهای فلسفی نبوده است، اگر با نگرشی وسیع تر از محدودۀ یاد شده به کتله های مختلف اجتماعی نظر اندازیم حوزۀ حاکمیت و پذیرش آنرا در زمینه های سیاسی نیز درک و لمس کرده می توانیم، و پس از اندک تأمل و دقت متوجه می شویم که مثلاً طرفداران نظام دیموکراسی، «آزادی»، «تساوی حقوق» و «رفاه عمومی» را ریشه معرفی کرده و ضمن دعوت مردم به این نحلۀ اندیشه و عمل ادعا می دارند که ریشۀ همۀ فعالیت ها و غایت و هدف نهائی همۀ برخوردها و موضعگیریهایشان را تحقق همان مسایل تشکیل می دهد. همچنانکه طرفداران نظامهای سوسیالیستی: برابری اقتصادی و رفاه عمومی را ریشه قلمداد می کنند!

     طبیعی است که پیروان و مدافعان هر یک از این نظامها تلاش می نمایند تا حرکات و موضعگیریهای نظری و عملی خود را منبعث از همان پایه قلمداد نموده، آنگونه عملکرد را در جهت رشد، تکامل، تعمیق، توسعه و تداوم ارزشهای انکارناپذیر ریشۀ اصلی و نیز متکی به همان ریشه بشناسانند، و خود و عمل خود را تبلور و تجسم عینی آن ارزشهای ریشه ئی قلمداد نمایند! اگر چه این تلاش و این ادعا، در عمل، در سطح شعار باقی بماند! و چنانکه مشاهده کرده ایم، روی دلایلی اغلب در سطح شعار باقی مانده است!

     با همۀ اینها، درست بر مبنای باور به کارآئی و اصالت همین پایه ها می باشد که هر یک از این نظامها، مسایل، ابزار و جهت و روابط مختلف سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی خودش را پی ریزی، طرح و ارائه می نماید و پس از تلاش فراوان و کسب تجارب بیشتر، راهها، روشها و ابزاری را شناسائی کرده و در دسترس باورمندان و گروندگان به اصالت و ارزشمندی این عقیده و کارآئی این روش قرار می دهند، تا جهت رسیدن به هدف نهائی و تحقق ارزشهای پایه ئی ازآنها بهره گیرند!

     اینان که سعادت و تکامل مادی و معنوی بشریت را در گرو عملکرد به آن می شمارند، ضمن دعوت مردم به نظام خویش، معتقداند که ـ با حفظ اصالت های ریشه ئی ـ در شرایط ویژه اش، مثلاً زدن سیلی به صورت دیگری ظلم است و قساوت قلب است و لاجرم حرام و دارای مجازات! و قصاص، حکمی عادلانه و دارای ارزشی حیاتی، کمال آفرین و بیدار کننده به شمار می آید.

     یکی از شگفتی آورترین مواردیکه انسان ـ پس از بررسی این مکاتب مختلف و غیر اسلامی ـ بدان بر می خورد، خصلت «مطلق سازی» هر یکِ از این نظام ها در رابطه با جوهر و احکام جوهری خودشان است! بدین معنا که هر یک از این نظامهای فکری ادعا می کنند که آنچه اینان مردم و موضعگیریهای متعدد مردم و جوامع گوناگون را بدان می خوانند و به صورت مطلق ـ برای هر زمانی و مکانی ـ ارزشمند، کمال آفرین، تحرک زای و کارآمد می باشد! در حالیکه بررسی
کنش ها و تنش های مختلف پیروان و مدعیان این مکاتب نشان دهندۀ تناقضی بوده که سرانجام اش به انکار حکم اطلاقی و ادعائی شان می انجامیده است! و طبیعی است که این مسئله یا از ضعف مبانی بینشی آن نظام ها برخاسته است و یا از ضعف بینشی و کنشی پیروان و گروندگان به آن نظام ها؛ چه آنگاه که پای بررسی حقانیت و میزان کارآئی و ارزشمداری پایه ها و احکام یک نظام به میدان کشیده می شود، و یا آنجا که پای هماهنگی و انطباق میان جوهر ریشه ئی نظام فکری و خاستگاه و جهت حرکت و موضعگیریهای پیروان و مدعیان آن به میان می آید، چون همیشه ادعا با عمل مطابق نبوده و امکان بروز برخورد و موضعگیری ناهماهنگ و یا منافقانه و غرض آلود، وجود داشته و میان ادعا و عمل و شعار و شعور ناهماهنگی و فاصله به مشاهده می پیوندد، ضمن اینکه حضور و تبلور تناقض، غیر قابل انکار می گردد، برای باریک اندیشان، راه حل تناقض موجود نیز پدیدار گردیده و در نتیجه اصالت یا عدم اصالت نظام فکری یا سیاسی، و اصالت یا عدم اصالت برخوردها و موضعگیریهای پیروان آن هویدا می گردد.

     از سوئی، برای درک و شناسائی واقعیت اصلی جوهر و ضابطه ها و اصول یک نظام فکری و اصالت و صداقت موضعگیریهای جانبداران آن لازم است تا: ریشه ها، ضابطه ها و اصول آن نظام فکری؛ جهت و غایتی که پیش روی پیروان خویش می گشاید؛ ابزار و روشهائیکه در اختیار باورمندان به خود می گذارد و نیز: جهت و هدفیکه پیروان آن برگزیده اند؛ ابزار و روشهائیکه جهت تحقق شعارهای خود به کار گرفته اند، و در نهایت آثار و نتایجیکه مترتب بر این جهت گیریها و برخوردها می باشد، بررسی گردد، زیرا که بهترین محک برای بازیافت واقعیت های مورد ادعا، همین کار تواند بود: زیرا که اغلب ـ و بویژه در مورد مدعیان مغرض و خودمدار ـ به مشاهده پیوسته است که اینان بگونه ئی جنون آمیز و حیرت آور، به ریشه ها و اصولی که به وجهی قدرت متجلی ساختن ارزشهایی را دارند چسبیده و با تمسک به ارزشهای نهفته در اصول و پایه ها و وسیله قرار دادن آنها، هم از خود آن پایه ها و هم از صداقت و باورِ مردم سوء استفاده نموده و به سوی چیزها و یا چیزهایی شتافته اند که متناسب با اغراض و اهداف کاملاً فردیِ خودشان بوده است!

     به طور مثال: عده ئی مدعای خویش را اسلام و رسیدن به مقام رضوان الهی و تخلق به اخلاق الله و... قلمداد می کنند، اما بسا اتفاق می افتد که در برخورد و موضعگیری، با پدیده های اقتصادی، طوری جهت می گیرد و عمل می کند که نه تنها تبلور بخش ایمان وی نمی باشد که بیننده یقین حاصل می دارد، جهت گیری اقتصادی این مدعیِ بی عمل، هرگز نمی تواند مبنائی الهی داشته و به عنوان وسیله ـ هادی او به سوی رشدِ تقوی و پاکی و طَهارتِ باطنی و گریز از بی پروایی و ظلمت پلشت و اسارتبار مادیت به سوی نور و نیل به مقام رضوان الهی باشد!

     و یا چنانکه انبوهی از سوسیالیست های کرملین نشین را مشاهده می داریم که مدعی «ایجاد»، «انقلاب!» و تحقق برابری اقتصادی، سیاسی و رفاهی بوده، و مضحک تر اینکه روزی این انقلاب سوسیالیستی را از طریق «کودتای نظامی» علیه ماشین دولتی که حامی نظامی نیمه فئودالی است، ایجاد می کنند! و روزی دیگر، همان انقلاب برگشت ناپذیر را، که به صورتی جهشی انقلابی پا به عرصۀ وجود نهاده بود، چون در حال بازگشت به قهقرار و سراشیب نابودی می بینند با تجاوز رسوائی انگیز یک ارتش چند صد هزار نفری به مرحلة «نوین» آن می رسانند! تا انقلابی را که نیروهای تولید و تضادهای طبقاتی نتوانسته بودند بزایند، اینان متولد ساخته و از همین طریق (تجاوز ارتش چند صد هزار نفری) و برابری و تعادل اقتصادی و رفاهی ئی را که تا هنوز نتوانسته اند در روسیه تحکیم ببخشند، به مردم مسلمان و جامعۀ کفرستیز افغانی ارمغان نمایند.

     عین همین مسئله، در مورد دولتهای امپریالیستی و استثمارگری همچون آمریکا که مثلاً با سوء استفاده از منابع تبلیغاتی و بهره گیری ابلیس منشانه از تجارب آن، خود را دوست ملت ما جا می زند؛ خود را مخالف حرکت تجاوز گرانۀ روسیۀ سوسیالیستی قلمداد می کند، خود را محزون و متألم از مصائب جنگ و تجاوزیکه روسها بر ملت ما تحمیل کرده اند، نشان میدهد؛ و شیرینتر از همه: خود را متمایل به رفع و دفع غائلۀ تجاوز روسیه و فاجعه ئی که این تجاوز ببار آورده است جلوه
می دهد، و یا هر تیپ و گروه دیگر و مدعی و شعار دهندۀ دیگری که شعارش و ادعایش چیزی باشد، جهت حرکت و موضعگیریهایش مخالف آن شعارها و ادعاها؛ به طور خلاصه و در یک کلام، یکی از ایندو مسئله ممکن است وجود داشته باشد:

     یا اینکه جوهر و پایه و اصول و ضابطه های مکتب و نظام فکری درست بوده و از استعداد و نیروی تحقق بخشندۀ آرمانها و اهداف مورد ادعای خویش بهره مند می باشد ولی «عدم برداشت درست» و یا «منافقت» و پست فطرتی مدعیان کاذب و دون مایه، باعث بروز تضاد شدید بین شعار و شعور، بین نظر و عمل گردیده و عیب در نحوۀ برخوردِ پیرو است و مرید، نه مکتب و مراد ـ چنانکه در اسلام مشاهده شده و به اثبات رسیده است، و یا: اینکه، خود آن نظام فکری به واسطۀ نقص جوهری و نارسائی و ناتوانی، نمی تواند از عهدۀ تحقق شعارهائی که می دهد و ادعاهائی که می کند بدر شود، یعنی عیب اصلی متوجه خود نظام فکری است نه متوجه برخورد و موضعگیریهای پیروان آن.

     هر چند این امکان هم قابل انکار نمی باشد که گاهی علاوه بر نارسائی و نقص ذاتی حاکم بر نظام فکری و سیاسی، روی دلایل ویژه ئی پیروانش، با پایه های و اصول مورد ادعای خویش نه تنها برخورد صادقانه نداشته که به صورتی سخت منافقت آلود رفتار نمایند؛ که شاید روشن ترین و بهترین نمونۀ عینی چنین حالت و چنان افرادی را بتوان در میان سوسیالیست های تجاوزگر روسی و نوکران و پیروانشان سراغ داد.

     به هر حال آنچه می تواند انسان را از دلهره و تشویش نجات بخشیده و نسبت به آینده اش مطمئن و امیدوار سازد، اینست که می توان عمل و جهت عمل مدعیان و پیروان هر یک از مکاتب را در رابطه با پایه های ادعائی و نیز جهت عمل و ثمرات مترتب بر این ریشه ها و پایه های ادعائی شان را، مورد ارزیابی، سنجش و مطابقت قرار داد. زیرا تنها در این صورت است که امکان بروز اشتباه کم بوده و خواهد توانست مانع لغزیدن مجدد انسان بدام اسارت و زشتی و سستی و تباهی و رنج و سبعیت و... شده، راه رشد و تکامل همه جانبۀ وی را باز نماید.

     با این مایۀ از بینش، اگر بخواهیم انقلاب اسلامی خود، و نیز دوستان و دوست نماهای راستین این انقلاب و دشمنان درنده خوی و محیل آنرا شناسائی نموده و در این مقطع کاملاً ویژه به هدف اصلی و جوهری کسانیکه مسئلۀ «سازش سیاسی» و غارتگرانه ئی را مطرح کرده اند و از آن جانبداری می کنند لمس نموده و علت مخالفت با این روشِ کاملاً استکباری را دریابیم، شدیداً نیازمند آنیم تا علل، جهت، هدف، ابزار و روشهای استکبار جهانی و مزدورانشان را بویژه در زمینۀ سازش استعماری، زیر عنوان جانبداری از «راه حل سیاسی مشکل افغانستان» مورد توجه قرار دهیم، زیرا این توجه باعث خواهد شد تا: کمتر دچار اشتباه گردیم، تا نقاط ضعف و آسیب پذیر دشمن را بهتر و بیشتر شناسائی کنیم؛ تا نقاط قوت و استعدادهای بالقوۀ خویش را تقویت و رشد بخشیم و... و که نمی داند که اینکار انقلاب را از خطر تحریف و لغزیدن بدامهای ابلیسی حفظ تواند کرد، ضمن آنکه می تواند رشد انقلابی را تضمین، رسالت جهانی آنرا ایفا، مردم را بیدار و پرتحرک و استقلال و آزادی را گسترش دهد.

     از سوئی همانگونه که قبلاً نیز تذکر داده شد، چون مسئله ئی که این مقاله عهده دار بررسی گوشه هائی از آن بوده است، در سرنوشت ملت ما بگونۀ بسیار مؤثری نقش فعال داشته و با هویت عقیدتی، سیاسی، اقتصادی و... مردم ما ارتباط ناگسستنی دارد و لازم می آید که با دقتی بیشتر و وسواس جدی تر با آن برخورد شود، مسئلۀ توجه به پایه ها، مطابقت و عدم مطابقت عمل و نظر مدعیان متعدد بوده و لذا طرح مسایلی از این دست را مقدمتاً مورد گفتگو قرار دادیم. چه در این روند هراسبار، از سوئی ملت رنجدیده و مصیبت چشیدۀ ما با تجاوزپیشگان پر ادعای سوسیالیست و نوکران بی ارادۀ آنها مواجه می باشند، از سوئی با ابلیس سیرتان حیّال و افسونساز غرب، و بدتر از ایندو: از سوئی هم با مدعیان منافق و خودپرست و بی آبروئی که اسلام و قرآن و آزادی و عدالت و... را اشعار خود ساخته و تحت همین پوشش پرجاذبه و تحرک آفرین، راه را برای تحکیم و تداوم حاکمیت اربابان استعمارگر خویش و اسارت و محکومیت مسلمانان داغدیده صاف کرده و در پوشش دلسوزی به ملت، از پشت بر آنان خنجر زده و در زیر چتر ادعای رسیدن به آزادی و شعار حمایت از راه حل سیاسی قضیۀ افغانستان، زمینۀ رسیدن به حکومت و حاکمیت نفس پلید خویش را آماده می دارند! و درست در چنین شرایطی است که ارزش و اهمیت پایه های ادعائی و عدم مطابقت نظر و عمل این مدعیان مزدور بیشتر جلوه و خودنمائی می کند.

خواندن 1490 دفعه آخرین ویرایش در چهارشنبه, 21 خرداد 1393 10:46

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار