چهارشنبه, 12 آذر 1393 07:34

کتاب شعر - از سبوی دل - صفحه 70 تا82

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
رضا
ما را به جز از عجز، سرشتی نبود
جز دورۀ درد، سرنوشتی نبود

ای دوست! به خاک درگه تو سوگند
جز باغ پذیرشت بهشتی نبود

دوزخ
یک قافله داغ رسته از آوخ من
یک آینه خانه حیرت از برزخ من

بعد از دو سه دوره جان کنی فهمیدم
پوشیدن روی او بود دوزخ من

عشق
جز عشق به هستی اثری پیدا نیست
وز نغمۀ رنگین، شرری پیدا نیست

ما آینه ایم نقش جولانش را
وین طرفه که از او خبری پیدا نیست

هست
دل رفته ز خویش، نشوه پردازی هست
آهنگ خرام و جلوۀ نازی هست

آئینه بدون او ندارد رنگی
لیلای بهار و شور و آوازی هست

مقام عزت
صد دشت جنون فراریِ گوشۀ ماست
توفان نیاز و بیدلی، توشۀ ماست

اورنگ شرار درگهت ما را بس
زانرو که مقام عزّتِ خوشۀ ماست

قناعت
آهنگ بصیرت و خرد رنگین است
بالیدنِ از بهار دل شیرین است

اورنگ قناعتم ارزان شد منزل
کانرا هنر سلامتی آئین است

قمار
بیتابیِ ناله، بوی گیسوی تو داشت
محراب سر سجدۀ ابروی تو داشت

دل رفت ز خود، گمان کنم باز امشب
آهنگ قمار بازی کوی تو داشت

هنر
ای آنکه دلت بزم شکوفائی بود
جولانکدۀ نغمۀ بینائی بود

با آینه ای ز ملک چشمم رفتی
کو را هنرِ بهار آرائی بود

راه آسودن
بودن، به جز از رفتن و پیمودن نیست
جز دلهرۀ کمی و افزودن نیست

خوش آنکه ز خود رفت و ترا پیدا کرد
زیرا که جز این ره، رهِ آسودن نیست

سوگند
تنهائیِ گریه ام شنیدن دارد
بیتابی و سوز و ناله دیدن دارد

نقاش! اراده اش برای یاری
سوگند به پاکیش، کشیدن دارد

شکوفا
دیدار تو، صد بهار گفتن دارد
آوای تو، صد شکوفه دیدن دارد

از بسکه شکفته ئی در آئینۀ فهم
مجنون تو آگهی به دامن  دارد

از تو
هر جا که گلی ست، عطر و بویش از توست
هر جا غزلی ست، گفتگویش از توست

در آینۀ دهر هر آنچه پیداست
آهنگ ظهور آبرویش از توست

سیر دل
سیر ل و باغ و دشت و دامن کردی
آئینۀ دیده را مزین کردی

یکبار به سیر دل قدم رنجه نما
تا فهم کنی، سیرِ چه گلشن کردی

نسیان
یاد تو طراوتِ بهاران دارد
بوی تو بهشت را بدامان دارد

دیدار تو کرد از خودم گرم برون
آئینه چقدر مشق نسیان دارد

دائم
هر چند برای دیدنش شیدائیم
آنجا که بُوَد او، همه ناپیدائیم

این نکته بدان که در تجلیگه عشق
او اوست همیشگی و ما هم مائیم

کاسۀ گوش
دل آینه دار پیچ و تاب دگریست
تن کاسۀ غوغای رباب دگریست

آهنگ خرام او زخود برد مرا
در کاسۀ گوش ما شراب دگریست

استواء
دل را زهوای خویشتن ننگ بود
با خویش به پاس دوست در جنگ بود

آهنگ رضا ازان رگی می جوشد
کاو با همه زخمها به یک رنگ بود

بزرگ
زان خوبتری که در خردها گنجی
زان بیشتری که در عددها گنجی

آئینۀ رنگین گلِ بیرنگی
زان پاکتری که در نمدها گنجی

راه امنیّت
چون نغمۀ بیخودی خرد پیرا باش
نقاشِ دلِ رمیده از دنیا باش

خواهی که ز امن منزل ارا باشی
دامان دلی بگیر و بی پروا باش

برات
دوش از غم بیکسی نجاتم دادند
سر مشق رهِ کشف حیاتم دادند

رنگینیِ جام عافیت می جستم
آزادگی از هوس براتم دادند

تهی
از نغمۀ همدلی ربابم خالی است
وز نشوۀ همرهی شرابم خالی است

چندان شده ام فرامش اهل هوس
کز مایۀ صفر هم، حسابم خالی است

تلاش
ای شیشه! ز نشوه رنگ و بوئی پرداز
وی سینه ز داغ آبروئی پرداز

ای تار نفس به کوی یادش سحری
از خویش برآ به جستجوئی پرداز

بزم انس
بی درد، بکوی دوست راهت ندهند
بر مسند سروری پناهت ندهند

تا سجده ز تربتش نگیرد بویی
در خلوت بزم انس جاهت ندهند

نثارگر
آن عاشق بیقرار خونین پیکر
بالید چو شعله از گلوی سنگر

آزادگی از قیام او رنگین شد
خورشید ز بوسه ریخت بر پایش زر

نصیبه
من کیستم؟ آئینۀ رازی بیرنگ
بیخویش، ز بهر خویشتن بر سر جنگ

از خویش، تمام قسمتم بی خویشی است
زانرو نرسد به من زمن هیچ آهنگی
تا کَی
مشتاق شراب ناب تا کی باشم
بیخود شدۀ رباب تا کی باشم

یکباره بساز پیکرم را انگور
اینگونه بسی خراب تا کی باشم

خواستنی
ای گرمترین نمایشِ خواستنی
وی آینۀ خزانِ بگذاشتنی

این داشتنی ها، جگرت را خون کرد
بی داشتنی هم تو بُوی خواستنی

نیّت
گل کاشته ای، گلاب باید چیدن
ور تاک، خمار ناب باید چیدن

دل آینۀ نمایش نیّتِ ماست
ور داغ نهی، کباب باید چیدن

عطر نماز
ای رفته ز خویش تا سراپردۀ راز
آئینۀ عشق را شده سوز و گداز

گر جبهۀ دل به بیخودی بسپاری
بالد ز تمام هستی ات عطر نماز

آینه
بال و پر عاشقی نترسیده گشا
در بر رخِ بیخودی نپرسیده گشا

غیر رخ او آینه یی بهر دلت
در خور نبود، به روی او دیده گشا

هدف
مقصود ز عمر، طرح خندیدن نیست
آغوش نشاط و بی غمی دیدن، نیست

از عمر، دو نغمه درد منظور بود
زیرا هنرش، گلِ هوس چیدن نیست

مردگی
بی نغمۀ درد تار دل افسرده است
بی شعلۀ داغ باغ دل پژمرده است

بی سجده نگین جبهه بی نقش بود
بی یاد تو، بزم دل فراش مرده است

اورنگ
تسبیح فرشته، زیب لبهایت باد
صد چشمه خلوص محو شبهایت باد

آئینۀ آغوش گلِ بیرنگی
ای جمله بهار آگهی! جایت باد

میزبانی
ای کرده کباب جان تنهائی را
بخشیده خمار شخص بینائی را

از چهره نقاب بیکسی را برگیر
مهمان بهار کن دلارائی را

مراد
آئینۀ عدل و داد او می باشد
معنای گلِ مراد او می باشد

هر جا بزبان حال و در پردۀ سوز
گفتم «من» اگر، مراد «او» می باشد

روح نماز
بر تار دل ارتنیده آهنگ نیاز
بالیده گل داغ ز اورنگ گداز

در سجده، اگر که رفته باشی از خویش
سر تا قدمت بود روح نماز

رمز وصال
امشب همۀ دل از تو یاری خواهد
بیداری و اشک و بی قراری خواهد

زین پرده به گوش می رسد رمز وصال
زانرو هنر شراره کاری خواهد

آثار
بی برگ وفا ز باغ جان نیست اثر
بی طرح صفا ز داغ دل نیست اثر

آئینۀ او شدن بود شعر کمال
بی جلوۀ او ز ما و من نیست اثر

لبریز
ای نغمه! به تار دل نشاطی انگیز
وی بوسۀ شادی! به لب من آویز

امشب همۀ مرا به من می بخشند
وز آمدنش همی کنندم لبریز

بریان
ای من! غم باغ و راغ بریانت کرد
بیرنگی درد و داغ بریانت کرد

بنگر که چه را بپای چه سوخته ای
بی حاصلیِ دماغ بریانت کرد

آگهی
از هر چه نه آگهی، جدا باید بود
در کوچۀ اشراق، صدا باید بود

زان پیش که سرکشید از فهم جهان
با معنیِ خویش آشنا باید بود

ساز دل
تقریر بیاض دل اثرها دارد
تصویر گداز دل اثرها دارد

نقاش! بیاد او بکش تصویرم
رنگینیِ ساز دل اثرها دارد

کار
جز نغمۀ بیکسی مرا یاری نیست
جز دورۀ درد او مرا کاری نیست

بالیده ام از شرار تنهائی ها
جز دوشِ ز خویش رفتنم تاری نیست

تمنا
ای ناله! لب مرا معطر گردان
غوغای شب مرا معطر گردان

او رفته به آغوش غزلنامۀ صبح
ای گریه! تب مرا معطر گردان

تضرع
لب ده که کنم مشق تمنای تو را
سر ده که کشم به شوق سودای تو را

دل را ز گداز یاد خود صافی بخش
تا جلوه هم در او سراپای تو را

علمدار
«خود» زمزمه کردم، «تو» نمودار شدی
دل نقش نمودم، تو پدیدار شدی

تا کرد سپاه ناله آماده نَفَس
دیدم که در آنهم تو علمدار شدی

معنای تازه
افسانۀ ناز را پر افشان سازید
آهنگ نیاز را پر افشان سازید

تا ناز و نیاز معنییِ تازه شوند
غوغای گداز را پر افشان سازید

نور فردا
آغوش غمت پناه شبهای من است
هم باورِ اشک نغمه پیمای من است

یاد توکه  مشقِ رفتن از خویش بود
زیبائی و عطر و نور فردای من است

ستم
از یار به جز دیدنِ یاری ستم است
ز رایحۀ امیدواری ستم است

از رحمت محض آنچه آید مهر است
ای خفته! جز این هر چه شماری ستم است

رجا
بر درگه او که نشوه دارد تاکش
گل بوده همیشه مست و دامش چاکش

بالیده چو طرح استجابت ای خفته به یأس
آئینۀ سیمین رجا از خاکش
خواندن 1317 دفعه آخرین ویرایش در شنبه, 13 دی 1393 12:54

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار