پنج شنبه, 13 آذر 1393 08:08

کتاب شعر - از سبوی دل - صفحه 82 تا 95

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)
بوی دل
با نقش ترنم دعا خرسندیم
با یک دو تریشۀ وفا خرسندیم

در این همه بیکسی و بی پروائی
گر بوی دلی رسد به ما خرسندیم

خلق
هر گل که شکفت، نغمۀ رفتن کاشت
هر آینه، های و هوی بشکستن کاشت

ایجاد، به دوش رفتن آمد اینجا
زانرو به دل خلق تراویدن کاشت

 معشوق
هر غنچه لبی شکفته بر روی شماست
هر نغمه، دعای لعل دلجوی شماست

هر سجده که با عطر خلوص آغشته است
بیمار زمینگیر سرِ کوی شماست

حمالی
آهنگ تلاش تو جنون می ریزد
آرامش سینه را برون می ریزد

دل را مفرست در صف حمالی
کاین شغل ز دیده برق خون می ریزد

مهمان
آنروز که جام عشق را مهمان شد
در محفل بیخودی طرب جولان شد

زد غوطه بخون و رنگ هستی دریافت
«خود» را بنهاد و پای تا سر «آن» شد

نشان
برخاستنش، ضمان هشیاری بود
پرپر شدنش، نشان بیداری بود

در آینۀ دلش نگاهی تابید
کز کوچۀ دلبری و دلداری بود

شال زندگی
ما راهی کوی دیگری می باشیم
بیخویشِ سبوی دیگری می باشیم

بر قامت ما ز مرگ شالی باشد
چون والۀ روی دیگری می باشیم

آرام
در بستر خون نهاد سر را،آرام
 واکرد به کوی وصل در را،آرام

با عطر نوازش عروسِ خورشید
بگرفت طریقۀ سفر را،آرام

پیشه
در عشق، گلِ الم فروشی هنر است
تصویر نوای غم فروشی هنر است

کاهیدن جسم زان سبب پیشۀ ماست
چون وقت فروش کم فروشی هنر است

حجّ
در کعبه دل تو مایل کیست؟ بگو
در آینۀ جان، نظر کیست؟ بگو

جز محو شدن به روی آن فتنۀ دهر
مقصود ز حج و کعبه ات چیست؟ بگو

رفو
با عطر خیال او وضو می سازم
وز طرح سکوت، گفتگو می سازم

از تار نگاه دلفریبش هر شب
چاک دل خسته را رفو می سازم

بیا
ای کرده به دور ریشه، بالیده بیا
دامان شرار هجر بر چیده بیا

جای تو اگر چه در دل ماست همیش
باری دو سه نغمه وار در دیده بیا

دعوت
گه حلقۀ دام او مرا می خواند
گه شعلۀ جام او مرا می خواند

دل می رود از خویش، گمانم اینبار
آهنگ خرام او مرا می خواند

جلوه
جان، آینۀ بهار بیرنگ شماست
دل ساغر لب ریخته در چنگ شماست

زان خلق به گرد خویشتن می گردند
کان نیز همان جلوۀ آهنگ شماست

می آیم
گر ره ندهی ز بی رهی می آیم
 پُر از تو و از خویش تهی می آیم

تا بار دهی مرا به آغوش غمت
بر دوش سجود آگهی می آیم

غرق تماشا
دل گمشده بود، مشق غوغا کردم
صد دشت جنون، بروی خود وا کردم

وقتیکه تو آمدی، سراپا خود را
در آینه ات، غرق تماشا کردم

هشدار
شادی ز تو عمر می ستاند، هشدار
وز عرشۀ دل همی رماند، هشدار

جان با دو سه نغمۀ خرد شاد شود
وز بند غمت همی رهاند، هشدار

آینه دار
ما را سرِ گفتگوی او باید بود
دل در رهِ جستجوی او باید بود

جز ما، به هزار آینه نقشی نه
پس آینه دار ما همو باید بود

حسادت
آهنگ زمانه رو به پستی دارد
مکر و دغل و دراز دستی دارد

خوشباد به حال آنکه با لاله رخی
آهنگ نشاط و می پرستی دارد

جام وِلا
مگذار ز لطف خود دمی هشیارم
بسپار چو بیخودی بگوش تارم

از جام وِلا خراب و مستم گردان
تا جملۀ خویشتن ترا پندارم

ارزش
مستیم ز جامی که خوش و تازۀ اوست
همزانوی نغمۀ پر آوازۀ اوست

بنگر به چه نزدیک تری در عالم
چون ارزش و قدر تو به اندازۀ اوست

می آید
آئینۀ جان نمای ما می آید
تعبیر خط بقای ما می آید

مستی ز نشاط ما به خود می بالد
چون روح طربفزای ما می آید

سجدۀ عاشقان
رفتن ز خودم گر چه عیانی باشد
اما به هوای آنچه دانی باشد

پنهان ز در تو بوسه چیند نگهم
چون سجدۀ عاشقان نهانی باشد

پُرِ از مرگ
اجزای وجودت از فنا آکنده است
مرگ از همۀ بال و پرت بالنده است

بر مرگ کسی روا نباشد شادی
جز بهر کسی که جاودانی زنده است

بازآ
ای آینۀ امید! بازآ، بازآ
وی سکر میِ نوید! بازآ، بازآ

تنهائیم از غصه بجان آمده است
ای نور بهار دید! بازآ، بازآ

جهادگران
اینان که به شام کفر و کین می تازند
صبحند که تا نور یقین می تازند

تا محفل عاشقی دلارا گردد
از داغ جگر چراغها می سازند

صید
رو یک دو پیاله آگهی پیدا کن
بر روی دلِ خودت نگاهی وا کن

می بال زآئینۀ انگور با اوست
بستان و بهار را به خود شیدا کن

سفر
از خویش اگر خبر گرفتی مردی
وز لجۀ دل گهر گرفتی مردی

از قعر گریزگاه عالم، از خود
سوی دل اگر سفر گرفتی مردی

دیدنی
ای دل گل تنهائی من چیدنی است
سامانکدۀ داغ جگر دیدنی است

سوگند به آهنگ بهار آئینش
پرهای گل ناله ام افشاندنی است

سرشار
سرمایۀ عمر ما، غم او باشد
صد جبهه نیاز را، تکاپو باشد

زان می نچکد قطرۀ از آن بر خاک
کز یاد خوشش پر ز هیاهو باشد

عروج
ما ذوق تلاطم سفر می باشیم
هر لحظه ز خویشتن بدر می باشیم

از طرح قرار ما سفر می جوشد
هر چند بدون بال و پر می باشیم

تماشا
آهنگ گداز دل تماشا دارد
تصویر نیاز دل تماشا دارد

لغزیدن یاد او به هنگام سحر
بر پردۀ ساز دل تماشا دارد

طرح
اشک، آینه دار لغزش گفتن ماست
بیتابی، نمایشِ ز خود رفتن ماست

طرحی که قرار ازو گریزان باشد
این آمدن و نشستن و رفتن ماست

باز شدن
ای سوخته در شرار آغاز شدن
مرآت بهار و عطر و پرواز شدن

دروازۀ آن همیشه مهر آئین را
از خویش بر آمدن بود، باز شدن

آواره
یک دامنه داغِ تَرِ بیچارگی ام
یک قافله آهِ سرد افتادگی ام

بالیده ز من تمام تنهائی ها
آئینۀ بی کسی و آوارگی ام

چه شود
ای گل! به لبم بوسه چکانی چه شود
جان را به کنار خود کشانی چه شود

آئینۀ دل، کز تو نشانها دارد
از دام هوسها برهانی چه شود

بوی دل
رنگینیِ ناله، بوی از دل دارد
تصویر پیاله، بویی از دل دارد

زاهد مخراش سینۀ سبحه به زور
کو نیز چو لاله بوی از دل دارد

مدعا
ای نغمۀ بی بدیلِ ساز هستی
آئینۀ رنگین گداز هستی

معشوق به غیر تو ندارد نظری
خود را برسان به دلنواز هستی

بی نصیب
مشق دل من فغان و زاری باشد
آسودگی از درم فراری باشد

گر دهر به ساغرم بریزد آبی
آب محنِ شراره کاری باشد

آندو
جز دولت فقر، کامرانی ندهد
جز عشق، سرشک ارغوانی ندهد

آزادگی و وقار و عزّ و پاکی
هرگز بجز «آندو» جاودانی ندهد

مشق دوران
دل، در رهِ جسم تیره ویران گردید
سامان بزرگی ام پریشان گردید

از دهر، نصیب من همان توهین است
زین سگ صفتی که مشق دوران گردید

مقام شاهی
از فقر مرا، مقام شاهی باشد
وز برکت درد، آنچه خواهی باشد

از یمن قناعتی که دل را بخشید
جمعیت خاطری کماهی باشد

حیرت
از آینۀ بهار حیرت بالد
وز نغمۀ چشمه سار حیرت بالد

اسرار لب و نگاهش از بس گنگ است
از رقص گل شرار حیرت بالد

خلوت
چون محفل انس، گفتگو انشا نیست
جز نغمۀ بیخودی کسی پیدا نیست

امشب که سر نوازش ما دارد
ای من! بدرآ که غیر او را جا نیست

کسادی...
از بی خردی زمانه لبریز بود
در دامن حرص و آز آویز بود

عقل و هنر و دین به پشیزی نخرند
تا در همۀ ملک دگر چیز بود

همه
ما نقش وجود را، نگارستانیم
آهنگ دف و رباب را، دستانیم

هیچیم و ز ما همه برون افتاده است
گویا که بهار عشق را بستانیم

هدف
این آمدن و رفتن ما بیخود نیست
خندیدن و گرییدن ما بیخود نیست

ما را به تماشای کسی آوردند
کو را سرِ پس بردن ما بیخود نیست

فرمان
در مشق هوس، دل و دماغت فرسود
آهنگ خرد به ساز گوشت نفزود

یک ره، به دیار خویشتن هم باز آی
تا وانگری دلت چه خواهد فرمود

نوازشگر
ای کرده خجل به پاکبازی همه را
آئینه شده به سرفرازی همه را

در تار جهان بغیر آهنگ تو نیست
خود را بنواز تا نوازی همه را

او
نقاش! هوای او کشیدن دارد
آهنگ خیال او، شنیدن دارد

در آینه، تصویر پیامش چو بهار
شیرینی دلنواز دیدن دارد

خواندن 1232 دفعه آخرین ویرایش در شنبه, 13 دی 1393 12:54

بحر ادب

  • گلچین کتاب

  • عکس جمله

  • منتخب اشعار